samamosزن از نظر اسلام از لحاظ نفس و روان هیچ تفاوتی با مرد ندارد؛ تفاوت های میان زن و مرد در فیزیک بدنی و اندام است که البته موجب می شود تا نقش های متفاوت و مکملی را از یکدیگر بپذیرند.

دانلود

از نظر قرآن، مرد و زن قابلیت دست یابی به کمالات را به طور یکسان و مساوی دارا می باشند و خداوند بهشت را برای ایشان یکسان قرار داده است. اما با توجه به همان تفاوت های ظاهری و بدنی، لازم دانسته است که هر یک وظایف و نقش متفاوتی را نیز بپذیرند تا به آرامش و کمال دست یابند.

از جمله نقش های یکسان مرد و زن می توان به نقش آنان در گسترش نسل بشر اشاره کرد ؛که در آیات چندی از جمله آیه نخست سوره نساء به آن اشاره شده و در آیه ۲۲۳ نیز به نقش زن در توالد و بقای انسان توجه داده شده است.

اما نقش زنان به همین حوزه محدود نمی شود؛ زیرا از نظر قرآن، زن دارای نقش بسیار موثر و ویژه در ایجاد آرامش در خانه و خانواده است و زنان شایسته دارای نقش بسیار حساس در ایجاد سرور و شادمانی بویژه در شوهر می باشند. این مطلب را می توان از آیه ۷۴ سوره فرقان به دست آورد.

اگر بخواهیم به نقش زنان ازنظر قرآن اشاره کنیم می بایست به نقش آنان در همه امور اشاره نماییم؛ زیرا زنان همان گونه که در رفع نیازهای جنسی شوهران حضور موثر و جدی دارند(اعراف، آیه ۸۱)، در امور اقتصادی خانواده (قصص، آیه ۲۳) و حتی ایجاد فضای سالم و هنجاری در جامعه از طریق عفت و حجاب و پاکدامنی نقش مهمی را ایفا می کنند. (بقره، آیه ۱۸۷)

بنابراین نمی توان نقش زنان را تنها در محدوده خانه و خانواده و سلامت روحی و روانی آنها منحصر کرد بلکه دامنه آن را باید حتی به سلامت و امنیت جامعه و هنجارهای اجتماعی نیز گسترش داد.

از نظر قرآن، زن با حضور همراه با عفاف و حجاب در جامعه می تواند به شکوفایی و رشد اقتصادی خانواده بلکه جامعه نیز کمک کند. از این رو حضور ایشان را در جامعه و فعالیت در همه ابعاد حتی تجارت و بازرگانی یا دامداری و کشاورزی در آیاتی از جمله ۳۲ سوره نساء و ۲۳ سوره قصص مطرح می کند. این در حالی است که در جامعه جاهلی از حضور زنان و اشتغال و استقلال اقتصادی زنان به شدت منع می شده و زنان از ارث و استقلال اقتصادی محروم بودند.

البته از نظر قرآن، مردان دارای مسئولیت و حقوقی هستند که از جمله آنها مدیریت کلان خانه و خانواده است؛ در مقابل، زنان نیز مسئولیت و حقوقی دارند که از آن جمله مسئولیت تربیت و پرورش فرزندان می باشد؛ زیرا فرزند تحت مدیریت و مسئولیت مادر پرورش می یابد و کودک در آغوش مادر است که زندگی سالم را می آموزد.

زنان، عامل سلامت جامعه

شرایطی که زن در خانه و خانواده برای مرد فراهم می آورد، موجب رشد و تربیت نه تنها فرزندان بلکه همسر می شود؛ زیرا آنچه موجب می شود تا انسان در مسیر کمالی گام بردارد، امنیت و آرامشی است که در خانه از طریق همسر فراهم می آید؛ از این رو امام خمینی معراج مردان را از دامن زنان می داند؛ زیرا زنان مؤمن و پاکدامن با شرایطی که فراهم می آورند، زمینه رشد و بالندگی مرد و معراج آسمانی وی را فراهم می کنند.

زنان با ظرافت طبع و طبیعت خویش و شدت عاطفه و احساسی که در نهادشان به ودیعت گذاشته شده می توانند محبت و صمیمیت را در مردان و فرزندان پدید آورده و یا تقویت نمایند. محبت و صمیمیت و آرامشی که در خانه وجود دارد، عامل مهم سلامت شخصیت و در نتیجه سلامت رفتاری افراد جامعه می باشد. براین اساس می بایست زنان را مهمترین عامل در سلامت جامعه و جامعه پذیری و گسترش هنجارها در آن دانست.

اختلاط زن و مرد بیرون از دایره عفاف و حجاب موجب می شود تا جامعه از سلامت و امنیت خارج شود و بحران هنجارشکنی، جامعه را به تباهی بکشاند. لذا خداوند از هر گونه اختلاط بیرون از دایره عفت و حجاب را منع می کند و از زنان می خواهد که بیشتر در خانه به نقش مادری و تربیت فرزند توجه کرده و اگر در جامعه حضور می یابند با التزام به شرایط عفاف و حجاب وارد شوند.

مطالب مرتبط

  • اصحاب کهف، مبارزه منفی در اوج خفقان بسم الله الرحمن الرحیم دین داری و دفاع از حق در هر شرایطی واجب است؛ اما گاه لازم است که روش هایی در پیش گرفته شود که کم ترین ضرر و زیان و بیش ترین بازدهی را داشته باشد. البته حساب دین داری حساب دو دو تا چهارتا نیست؛ اما باید توجه داشت که اسلام به عنوان دین فطرت بر آن است تا مجموعه ای از احکام را برای اداره جمعی جامعه ارایه دهد و در همان حال مخالفتی ندارد که هر شخصی با توجه به احساس وظیفه خود از مسیرهای دیگری چون ایثارگری و مانند آن برود؛ این بدان معناست که احکام اسلامی در طول تاریخ بشر هماره در چارچوب تبیین احکام اجتماعی بوده است.نویسنده در این مطلب بر آن است تا با مراجعه به داستان اصحاب کهف و آموزه های قرآنی، تحلیل قرآن را درباره شیوه ها و روش های مبارزه علیه ظلم و فساد و باطل تبیین نماید. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم. اسلام آموزه هایی برای مدیریت جامعه انسانی آموزه هایی که از آن به عنوان آموزه های اسلامی یاد می شود، مجموعه ای آموزه های هدایتی و وحیانی خداوند است که در طول تاریخ بشریت از سوی خداوند از طریق پیامبران در قالب شرایع الهی بیان شده است. (آل عمران، آیات ۱۹و ۸۵ ؛ شوری، آیه ۱۳) البته آموزه های وحیانی قرآن به دلیل جامعیت و هیمنه بر آموزه های دیگر کتب آسمانی، به عنوان همان دین کامل و تمام معرفی می شود؛ زیرا نه تنها همه آن چه را در طول تاریخ هدایت انسان به عنوان شرایع از سوی خداوند فرستاده شده در بر دارد، بلکه آموزه هایی را نیز دارد که بشر را تا پایان تاریخ کفایت می کند. (مائده، آیات ۳ و ۴۸) این آموزه های وحیانی هماره مبتنی بر فطرت بوده است.(روم، آیه ۳۰) پس حکمی را در آن نمی توان یافت که با فطرت انسانی در تضاد باشد و اگر مواردی از این دست یافت شود که مخالف فطرت است، یا باید در صدور حکم تشکیک کرد یا در صورت قطع بر صدور آن باید آن را بر محملی صحیح بار و تفسیر کرد و یا این که در فطری بودن آن تشکیک روا داشت؛ زیرا گاه می شود که انسان ها بر اساس محیط نادرست اجتماعی و فرهنگ باطل، از مسیر صحیح فطرت بیرون می روند و از همان اوان کودکی جز بر کفر و فجور که طریقت خلافت فطرت از نظر فکری و عملی است نمی روند.(نوح، آیه ۲۷) این آموزه های وحیانی از آن جایی که ناظر به همه افراد جامعه در طول زمان و زمین است و همه اعصار و امصار را در بر می گیرد،‌ ناظر به کلیات و امور ثابت در زندگی بشر است. پس یا اصولا ناظر بر افکار و رفتارهای شاذ و نادر نیست؛ یا آن که اگر به مقتضیات زمانی و زمینی خاص توجه دارد، در یک دایره محدود و بسته ای است. این بدان معنا خواهد بود که اسلام برای مدیریت جامعه انسانی وارد شده و احکام آن ناظر به جامعه انسانی و اصول ثابت زندگی اوست و کم تر ناظر به مقتضیات احکامی را در بر دارد. نتیجه این فرض و بلکه نظر آن خواهد بود که اصول اسلامی در دایره احتیاط سامان نیافته است و می بایست اصل در احکام اسلامی را قاطعیت در احکام دانست. با چنین رویکردی می توان گفت که احتیاط اگر در اسلام مطرح می شود در حوزه احکام فردی است و اما در احکام اجتماعی هرگز یا کم تر به سمت احتیاط می رود. چنین رویکردی موجب می شود که فتاوای اسلامی بر مدار احتیاط نخواهد بود بلکه مجتهد و حاکم به طور قطع به عنوان الزام قانونی باید و نبایدهایی را صادر می کند و کم تر به سمت و سوی احتیاط خواهد رفت تا فتوایی را مبتنی بر احتیاط صادر کند. البته باید توجه داشت که فقه اسلامی که اکنون در کتبی چون توضیح المسایل به جامعه ارایه شده است از همین نقیصه به شدت رنج می برد؛ زیرا فقه اسلامی به ویژه فقه شیعی به سبب دور ماندن از مدیریت جامعه و کنار گذاشتن از سوی حاکمیت سنی اجازه نیافت تا در حوزه مسایل اجتماعی ورودی کامل و تمام داشته باشد؛ چنین امری موجب شد تا فقه شیعی در قالب احتیاط شکل گیرد؛ زیرا چنین فقهی ناظر به حوزه رفتارهای فردی بود و رفتارهای اجتماعی بیرون از دایره قدرت و عمل مجتهدان و مقلدان آنان بوده است و می بایست به طور ناگریز مطیع فتاوای اهل سنت باشند. اما در سده های اخیر به ویژه پس از حکومت سربداران و رویکرد شهید اول به فقه اجتماعی و سپس در دوره صفویه و به ویژه در دوره حاکمیت ولایت فقیه در عصر نظام جمهوری اسلامی، رویکرد واقعی در فقه شیعی نضج گرفته است و فتاوای مراجع به ویژه اولیای امور در فقه حکومتی به سمت و سوی فقه اجتماعی رفته و در حال کسب جایگاه واقعی خود است هر چند که در حوزه های دیگر این مساله به کندی در جریان و پیشرفت است. تفاوت دین داری در حوزه رفتار فردی و اجتماعی با توجه به دو رویکرد فقه فردی و فقه اجتماعی می بایست گفت که اسلام قرآنی همواره بیش ترین توجه را به فقه اجتماعی داشته است؛ هر چند که به فقه فردی به ویژه به عنوان تزکیه نفس و اخلاق فردی و خودسازی و مانند آن توجه داشته است؛ ولی باید گفت که اصالت هماره برای فقه اجتماعی بوده است. در آموزه های قرآن آن چنان فقه اجتماعی به عنوان فلسفه همه دین اسلام از حاکمیت و اقتدار برخوردار است که نمی توان مدعی شد که دین اسلام ناظر به فقه فردی و حوزه عبادیات فردی است؛ بلکه همه چیز حتی عبادیات در اسلام ناظر به حوزه عمل اجتماعی است؛ از این روست که خداوند به صراحت در سوره عصر رهایی از خسران و زیان ابدی را در گرو چهار عمل اساسی ایمان، عمل صالح، توصیه به حق و توصیه به صبر می داند. عمل صالح هر چند که اعم نماز و روزه و حج است؛ ولی اگر به موارد و مصادیق عمل صالح در قرآن توجه شود به سادگی می توان دریافت که حوزه عمل اجتماعی در آن بیش از عمل فردی و شخصی است. پس می توان گفت که فقه اجتماعی و تبیین رفتارهای اخلاق اجتماعی و تربیتی و ساخت جامعه عادلانه از مهم ترین و اساسی ترین اهداف اسلام و آموزه های قرآنی است.(حدید، آیه ۲۵ و آیات دیگر) البته راه رسیدن به جامعه به اهداف همواره از طریق تعلیم و تزکیه افراد جامعه است؛ زیرا جامعه جز افراد آن نیست؛ اما باید توجه داشت که در حوزه عمل اجتماعی نمی توان همان شیوه ها و روش های شخصی را به کار گرفت. به عنوان نمونه در امور شخصی می توان گفت که برای رسیدن قطعی به حق و مثلا قطع به انجام نماز صحیح که مطلوب شارع است به چهار طرف نماز خواند؛ اما در حوزه عمل اجتماعی نمی توان با اما و اگر و هزینه کردن اوقات مردم،‌ جامعه را مدیریت کرد. باید حکم قطعی صادر کرد. احکام در حوزه اجتماعی همانند احکام در میدان نبرد و جهاد است که فرمانده می بایست به سرعت و اتقان بی درنگ حکمی را صادر نماید؛ زیرا کم ترین تردید به معنای از میان رفتن فرصت و عدم تدارک است. بنابراین، دین داری در حوزه فردی غیر از دین داری در حوزه جامعه و اجتماع است. شرایط دین داری و نیز نمادها و وظایف و تکالیف در دو حوزه بسیار متفاوت است. پس نمی توان با رویکردهای فقه فردی،‌ جامعه را مدیریت کرد و یا بر عکس فقه اجتماعی را برای تزکیه فردی اصالت بخشید. اسلام دین داری در دو حوزه فردی و اجتماعی را متفاوت ارزیابی کرده و قواعد و احکام و روش های متفاوتی را نیز برای آن بیان کرده است. به این معنا که در حوزه رفتارهای شخصی و فردی، اصالت را به احتیاط داده تا بهترین حالت در شخص تحقق یابد و شخص در شرایطی سخت گیرانه تر خود را تزکیه نماید؛ اما در رفتارهای اجتماعی جایی برای اصالت احتیاط نیست،‌ بلکه شرایط را به گونه آسان تر در نظر گرفته تا به گونه باشد که همه افراد جامعه در سطوح مختلف فکری و جسمی و روحی و ایمانی بتوانند از عهده آن بر آیند. بر همین اساس است که در نمازهای فردی بر طولانی کردن سجده و خواندن سوره های بلند تاکید شده ولی در نمازهای جماعت مراعات اضعف مامومین و ناتوان ترین افراد در صف جماعت لازم و ضروری دانسته شده است. رویکردهای اصحاب کهف در دین داری با نگاهی به رویکردی که اصحاب کهف اتخاذ کرده اند می توان گفت که آنان با توجه به شرایط ویژه اختناق در عصر خود رویکرد اعتزال و جامعه گریزی را برای حفظ و صیانت از دین انتخاب کردند. این رویکرد، یک رویکرد برای شرایط خاص و ویژه است که مجوز آن نیز از سوی خداوند با ذکر و اهمیت بخشی به این داستان داده شده است. اگر بخواهیم در چارچوب آموزه های قرآنی یک حکم کلی صادر کنیم باید گفت که اصل در آموزه های قرآنی در حوزه دین داری و دفاع از حقانیت و عدالت، مبارزه و مجاهدت است؛ اما این بدان معنا نیست که در شرایط خاص و برای افراد خاص مجوزی برای حفظ دیانت شخصی داده نشده باشد؛ بلکه هم چنان که از این داستان و نیز داستان عمار یاسر به دست می آید، شخص مجاز است که برای حفظ دین خود، شیوه ای دیگری را اتخاذ کند. به این معنا که اگر شخص نتواند تغییری را در اجتماع ایجاد کند و استطاعت شخصی ندارد که بر اساس حکم اصلی سوره عصر عمل نماید و هم دین خود را حفظ و هم دیگران را به آن دعوت و توصیه نماید، می بایست دست کم کاری کند که دین او به سلامت باشد. قرآن گزارش می کند که وقتی عمار یاسر تحت فشار شکنجه قرار گرفت به گونه ای که ناتوان شد و جانش به خطر افتاد، برای حفظ جان خود، تقیه ورزید تا خود را برهاند و در شرایط بهتر و زمانی مناسب دین خود را علنی سازد. البته تقیه به آن است که از نظر قلبی هیچ شکی در ایمان خود ندارد، ولی در مقام عمل در شرایط تردیدی قرار می گیرد که آیا استقامت ورزد و جان در این راه بگذارد یا آن که فعلا کوتاه بیاید تا سپس در شرایط بهتر و مناسب تری به دین عمل نماید و آن را علنی سازد؟ خداوند در این شرایط مجوز تقیه را داده است.(نحل، آیه ۱۰۶ و روایات تفسیری و شان نزول) اصحاب کهف نیز در شرایط مشابه ای قرار داشتند و از آن جایی که تمام جامعه آن زمان کافر بودند، آنان وقتی ایمان خود را آشکار کردند، ناچار شدند تا از محیط بگریزند و برای حفظ دین خود به غار پناه برند و از جامعه خارج شوند؛(کهف، آیه ۱۶) زیرا اگر آنان از جامعه خارج نمی شدند و در میان همان مردم می ماندند می بایست تحت فشار شدید به دین کفر و شرک بازگردند و دست از ایمان بردارند. از آیه ۲۰ سوره کهف بر می آید که در صورت غلبه مشرکان بر آنان، وادار می شدند تا آیین شرک را بپذیرند. پس میان پذیرش اجباری کفر و شرک و صیانت و حفاظت بر دین توحید ناچار به خروج از جامعه و ترک مبارزه و جهاد گرفتند. البته این در حالی است که حکم اصلی در این باره مبارزه با کفر و شرک است و انسان می بایست جان خودش را نیز در این راه بگذارد. با نگاهی به پیامبران این معنا به دست می آید که آنان با آن که تحت بدترین فشارها قرار گرفتند تا دست از دین و دعوت و تبلیغ بردارند وگرنه کشته یا تبعید می شوند، با این همه قتل و مرگ و شکنجه و مانند آن را پذیرفتند و در مبارزه علیه باطل کوتاه نیامدند.(هود، آیه ۹۱؛ مریم، آیه ۴۶؛ یس، آیه ۱۸ ؛ دخان، آیه ۲۰) اما در برخی از شرایط مجوز مبارزه مستقیم و جهادی داده می شود و می توان آن را به کار گرفت؛‌ زیرا شرایط و استطاعت هر شخصی در هر تکلیفی از جمله دفاع از دین و حقانیت و عدالت اصل است.(بقره،‌آیات ۲۳۳ و ۲۸۳؛ انعام، آیه ۱۵۲؛ اعراف، آیه ۴۲؛ مومنون، آیه ۶۲) پس اصحاب کهف با توجه به شرایط و نیز میزان استطاعت و توان خود مامور بودند تا در یک چارچوب عقلانی رفتار نمایند و با شیوه های چون خروج از جامعه و اعتزال،‌ یا تقیه و مانند آن دین خود را حفظ نمایند. آن چنان که از آیات قرآنی و روایات تفسیری بر می آید اصحاب کهف، گروهى از موحّدان بودند که در عصر دقیانوس زندگى مى‌کردند و براى حفظ ایمان خود به غارى پناهنده شده، در آن‌جا به مدّت ۳۰۹ سال در خواب بودند و پس از بیدارى و زندگى اندک براى همیشه چشم از این جهان فرو بستند. از‌این‌رو که خواب دراز مدّت آنان در غار بوده، اصحاب‌کهف نامیده مى‌شوند.(المیزان، ج‌۱۳، ص‌۲۴۱ ـ ۲۹۶) در برخی از روایات آمده است که در آخر زمان شرایط دین داری بسیار سخت خواهد بود و اگر کسی بخواهد دین خود را حفظ کند می بایست به غارها برود و از جامعه اعتزال جوید و همانند اصحاب کهف عمل کند. البته این برای کسانی است که می ترسند که دین خود را از دست بدهند، اما کسی از دین خود نمی ترسد بلکه از جان و یا مال و یا عرض خود می ترسد،‌ هر چند که مجاز است که برای دین تقیه یا اعتزال کند،‌ ولی بهتر است که جان و مال و عرض خود را فدای عدالت و حقانیت و اسلام نماید. البته چنان که گفته شد این حکم فردی است و حکم اجتماعی همان است که گفته شد؛‌ یعنی اصل آن است که هر کسی بر اساس استطاعت خود عمل کند. از آیه ۸۸ سوره هود به دست می آید که حتی پیامبران نیز به این اصل اساسی در رفتار اجتماعی توجه داشته اند و به میزان استطاعت خود مثلا برای اصلاح جامعه تلاش می کردند. این بدان معناست که هر کسی می بایست به میزان استطاعت خود تلاش کند و منتظر نتیجه نماند؛ زیرا تلاش به میزان استطاعت واجب دینی و عقلی هر کسی است و این که این میزان از عمل می تواند نتیجه مطلوب را به بار آورد یا نه؟ مربوط به انسان نیست،‌بلکه بر اوست تا تلاش خودش را داشته باشد. پس مامور به انجام وظیفه هستیم نه وصول نتیجه هر چند که اگر نتیجه به دست آید بسیار خرسند خواهیم بود. به هر حال، از نظر اسلام حضور در اجتماع تنها راه رهایی از خسران ابدی است و این که شخص بخواهد زاهد به این معنا باشد که از جامعه اعتزال کند تنها در شرایط خطر در اصل دین شخص جایز است وگرنه هیچ کمالی در رفتار زاهدانه اعتزالی نیست؛ بلکه رفتاری می تواند کمال شخص را تضمین نماید که با مسایل اجتماعی آمیخته باشد. از همین روست که خداوند تنها مجوز پناه گرفتن اصحاب کهف در غاررا به عنوان حرکتى در راستاى حفظ ارزش‌هاى ایمانى خود در شرایط خاص داده است(کهف،‌ آیه ۱۰)؛ وگرنه اصل همان حضور اجتماعی است. این شرایط خاص چنان که از آیات سوره کهف بر می آید اموری از جمله محیط آلوده به شرک و بت‌پرستى بوده است که اصحاب کهف بر دین خویش نگران بودند؛‌ چرا که مشرکان دوران اصحاب کهف تعصب شدید به عقاید شرک‌آمیز خود داشتند و برای دفاع از آن حاضر بودند که مخالفان و مرتدان از کفر و شرک را سنگسار کنند.( کهف، آیات ۱۰ تا ۲۰) اصحاب کهف در چنین شرایطی برای حفظ اصل دین خود ناچار بودند تا روش مبارزه منفی را در پیش گیرند و پس از مدتی به سبب این که دین آنان آشکار شده ناچار شدند از جامعه اعتزال بگیرند و به غار پناه برند تا شرایط برای فعالیت های توحیدی و مبارزات موحدانه فراهم آید. پس حرکت های اعتزالی در زمانی مجاز است که انسان بخواهد نوعی عقب نشینی تاکتیکی داشته باشد و از راهبردهای اساسی خود کوتاه نیاید. این حرکت همانند حرکت در جهاد است که گاه با عقب نشینی از موضع همراه است تا با قدرت و ابتکار تازه ای حمله ای سامان یابد.(انفال، آیه ۱۶) پس کسی که برای تزکیه نفس و خودسازی و آمادگی بیش تر و بهتر به اعتزال رو می آورد چنین رفتاری مجاز است ؛ اما اعتزال دایمی جایز نیست مگر آن که شخص در دین خود […]
  • ‌اقسام، ابعاد و مراتب تقوا بسم الله الرحمن الرحیم از کلیدی ترین واژگان قرآنی می توان به تقوا اشاره کرد. دایره کارکردی تقوا از حوزه اخلاقی تا اعتقادی را در بر می گیرد. اصولا معیار و ملاک انسانیت و کرامت انسانی، تقواست، به گونه ای که برتر از این معیار و ملاکی برای شناخت انسانیت نیست.نویسنده در این مطلب بر آن است تا با مراجعه به آموزه های قرآنی، گوشه هایی از حقیقت تقوا در تحلیل و تبیین قرآنی را روشن نماید و تاثیر آن را در سعادت و شقاوت آدمی را بیان کند. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم. تقوا در گستره معنایی تقوا همانند واژه توحید بارها در انواع و اقسام گوناگون در آیات قرآنی تکرار شده است. همان گونه که قرآن بارها این نکته را بیان کرده که حقیقتی را برای مردم در عبارات گوناگونی بیان می کند تا هر کسی بر اساس فراخور فهم و درک و عمل، آن را بشناسد و در پی آن باشد. این شکل از بیان یک حقیقت در لباس های گوناگون واژگان تدوینی و نشانه های تکوینی در آموزه های قرآن، به عنوان « تصریف الآیات» معرفی شده است.(انعام، آیات ۴۶ و ۶۵ و ۱۰۵؛ اعراف، آیه ۵۸) به سخن دیگر، خداوند حقیقتی را از راه های گوناگون به مردمان نشان می دهد تا آن را بشناسند و بتوانند با باطن و ملکوت هر چیزی آشنا شوند و دریابند که یک حقیقت در ورای همه این صورت های متکثر و چهره ها و سیماهای متفاوت قرار دارد و خداوند برای رساندن یک حقیقت، از همه ابزارها بهره می گیرد تا از راه این ابزارها چون ضرب الامثال(رعد، آیه ۱۷؛ ابراهیم، آیات ۲۵ و ۴۵؛ اسراء، آیه ۴۸؛ نور، آیه ۳۵ و آیات دیگر) نشانی از بی نشان دهد. تقوا، در آموزه های قرآنی، کلید توحید است؛ زیرا انسان جز از راه تقوا به هیچ چیز از نظر شناختی و علمی و عملی نمی رشد. از این روست که تقوا همانند توحید دارای اقسام،‌ ابعاد و مراتبی است. هر چه اقسام و ابعاد و مراتب تقوا بیش تر درک و تحقق یابد، به همان اندازه انسان در مقام دانستن و شدن به توحید حقیقی و محض نزدیک تر می شود و هر چه انسان از تقوا دورتر می گردد،‌ به همان اندازه از حقیقت معرفتی و تحققی تقوا دورتر می شود. بنابراین، تقوا تنها یک مساله در حوزه رفتار نیست، بلکه تجلی تمام حقیقت توحید در انسان است. از نظر واژه شناسی، تقوا واژه ای برگرفته از «وقی» است. وقایه به معنای سپر، حافظ، نگه دارنده و مانع به کار می رود. از این روست که در کتب فنی درباره این واژه و اصطلاح آن آمده است که تقوا به معناى حفظ کردن خویشتن از چیزى است که انسان از آن مى‌ترسد و در اصطلاح شرع به معناى نگهدارى نفس از چیزى است که موجب گناه مى‌شود و این معنا با پرهیز از آنچه خداوند نهى نموده است، حاصل مى‌گردد و کمال آن به وسیله ترک برخى مباحات تحقّق مى‌یابد.(مفردات الفاظ قرآن کریم، راغب اصفهانی، ص‌۸۸۱‌، ذیل واژه«وقى») اما باید دانست که اصطلاح قرآنی آن بیش از آن چیزی است که در بیان معنا و مفهوم آن گفته شده است؛ زیرا حقیقت تقوا در آموزه های قرآنی، فراتر از نگه داری نفس از موجبات گناه یا منهیات است. این نوع تبیین حقیقت تقوای قرآنی، محدود سازی آن تنها در جنبه منفی است،‌ در حالی که بر اساس آموزه های قرآنی، تقوا دارای ابعاد و جهات گوناگونی است ونمی توان آن را محدود به آن کرد. به سخن دیگر، تقوای در اصطلاح قرآنی در دو جهت اثبانی و نفی حضور جدی دارد. به این معنا که تقوا در بعد مقتضی و مانع یعنی تحقق علت تامه متاله شدن انسان تاثیر مستقیم دارد. توضیح این که اگر فلسفه وجودی و هدف آفرینش انسان، وصول به خلافت الهی از طریق متاله و خدایی شدن است، این مهم جز از طریق تحقق تقوای کامل به دست نمی آید. در حقیقت تقوای کامل که خداوند از آن به حق تقاته از آن یاد می کند،‌(آل عمران، آیه ۱۰۲) علت تامه وصول انسان به خلافت الهی از راه خدایی شدن می باشد. تقوای کامل، تنها با ترک موجبات گناه و اجتناب از محرمات یا مباحات به دست نمی آید،‌ بلکه تقوای کامل زمانی تحقق می یابد که انسان بتواند افزون بر ترک محرمات و مباحات و موجبات گناه، به انجام واجبات و مستحبات توفیق کامل یابد؛ زیرا تنها زمانی وقایه از جلال الهی و مظهر آن دوزخ بعد و فراق، به دست می آید که انسان بتواند خود را به هدف آفرینش برساند و متاله و ربانی شده و در مقام خلافت الهی قرار گیرد؛ بنابراین،‌ ترک موجبات گناه و محرمات یا مباحات، تنها زدودن مانع از پیش روست و اقدام به انجام واجبات و مستحبات در حقیقت موتور محرک انسان به سوی هدف و کمال مطلق می باشد. البته برخی بر این باورند که اجتناب از گناه یعنی مانع زدایی خود برای تحقق هدف و فلسفه آفرینش کفایت می کند؛ زیرا با مانع زدایی،‌ مقتضی که در ذات انسان است فعلیت می یابد و علت تامه کمال و متاله شدن تحقق پیدا می کند. باید گفت که این هر چند به معنایی درست است،‌ ولی فعلیت یابی نیازمند حرکت های مثبت و ایجابی از سوی انسان است. از این روست که خداوند بر واجبات و مستحبات به عنوان عوامل اصلی فعلیت یابی متاله شدن تاکید دارد؛ زیرا تحقق عبودیت و عبدالله شدن، به انجام اموری است که از آن به عمل صالح یاد شده است. بنابراین، افزون بر نفی موانع می بایست عوامل ایجادی و حرکتی نیز توجه داشت. این بدان معناست که انسان می بایست تقوای کامل یعنی رهایی از بعد و دوری از خدا را تنها با تحقق علت تامه تجربه کند. این همان چیزی است که از آن به حق تقات یاد شده است. بنابراین، دایره معنایی تقوای الهی فراتر از اجتناب و پرهیز از گناهان، محرمات و مکروهات و حتی مباحات می باشد و شامل انجام و عمل به واجبات و مستحبات نیز می شود. مراتب تقوا با نگاهی به تبیین قرآن از مراتب تقوا می توان دریافت که تقوا نمی تواند تنها در محدوده کوچک ترک گناهان قرار گیرد؛ زیرا خداوند برای تقوا مراتبی را بیان کرده است. از جمله در آیه ۱۷ سوره لیل سخن از اتقی و باتقواترین می کند و یا در آیه ۱۰۲ سوره آل عمران از حق تقاته سخن به میان می آورد. هم چنین خداوند در آیه ۱۶ سوره تغابن، مردمان را سفارش می کند تا تقوا را در حد توان و استطاعت خویش مراعات کنند و یا در آیه ۱۰۲ سوره آل عمران،‌ سفارش به تقوای کامل و شایسته مومنان می کند و یا در بیان اوج کمالی بندگان خالص از امامت در تقوا و پیشوای آن سخن می گوید.(فرقان، آیات ۶۳ و ۷۴) این ها هم خود گواه روشنی است که تقوا دارای مراتبی است که نمی تواند تنها در جنبه نفی و اجتناب خلاصه شود، ‌بلکه دایره فراتر از آن ها به حوزه عمل و انجام کارهای شایسته و بایسته ای که موجبات تقرب و متاله شدن را فراهم می کند،‌نیز کشیده می شود. به نظر می رسد که در آیات قرآنی، کم ترین مرتبه تقوا همان تقوای عقلایی است که خردمندان در فکر و عمل خواهان پرهیز از اموری به عنوان نابنهجار و انجام اموری به نام هنجار می شوند. در مرتبه دوم، تقوای عقلانی است. تقوای عقلانی در حقیقت هر چیزی است که عقل و خرد آدمی آن را به عنوان بایسته ها و ناشایسته ها شناسایی و به عنوان فضلیت و رذیلت دسته بندی می کند. این دسته از مصادیق تقوا را می بایست به عنوان تقوای اخلاقی شناسایی و معرفی کرد. در مرتبه سوم نیز به اموری می توان اشاره کرد که عقل آدمی به استقلال نمی تواند پلیدی و زشتی یا خوبی و کمالی آن را دریابد. در این صورت وحی به مدد و یاری عقل می آید و اموری را به عنوان شریعت معرفی می کند که احکام شرعی برای رهایی از نقصی و دست یابی به کمالی است. در حقیقت بایدها و نبایدهای عقلانی و عرفی و شرعی، از آداب و اخلاق و احکام شرعی،‌ مجموعه ای کامل از حقیقت تقوا را شکل می بخشد. تقوای کامل زمانی شکل می گیرد که همه این مراتب مورد توجه قرار گیرد. انسانی در مسیر تقوای کامل قرار می گیرد که در مراتب نخست گام های درستی برداشته باشد. از این روست که خداوند بهره مندی از هدایت الهی و وحیانی را مختص کسانی می داند که تقوای عقلانی و عقلایی را داشته باشند و انسان های متعدل و سالم فطری و طبیعی باشند.(بقره، آیات ۲ و ۳) خداوند در آیاتی از جمله ۱۹۷ بقره، ۳۲ انعام، ۱۶۹ اعراف و نیز ۱۰ سوره طلاق بیان می کند که خردورزی و تعقل عامل حرکت در مسیر تقوای الهی می باشد. در حقیقت تقوای عقلانی و عقلایی زمینه ساز،‌ تقوای کاملی است که شریعت آن را ارایه می دهد. این تقوای کامل شامل ترک محرمات و مکروهات و عمل به واجبات و مستحبات است. از این رو کسانی که واجبی را ترک می کنند و بدان عمل نمی کنند،‌ به عنوان غیر متقین شناخته و معرفی می شوند، با آن که از گناه ترک و اجتناب کرده است، ولی به سبب این که واجب و مستحبی را انجام نداده و آن را ترک کرده است،‌ به عنوان غیر متقی معرفی می شود. در روایات بسیار، هنگامی که به تعریف مفهوم و معنای تقوا می پردازد، انجام عمل صالح و واجبات به عنوان مصداق تقوا مطرح می شود. از جمله رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ فرمودند: «إعْمل بِفَرائِض اللهِ تَکُن اَتْقَی النّاسِ؛ به آنچه خدا واجب کرده عمل کن تا باتقواترین مردم باشی.(اصول کافی، ج ۲ ، صفحه ۸۲٫) ابوحمزه ثمالی از امام سجّاد ـ علیه السّلام ـ نقل می کند که فرمود: «مَن ْعمِلَ بمَا افْتَرَضَ الله عَلَیْهِ فَهُو مِنْ خیرِ النّاس؛ هر کس عمل کند به آنچه خدا بر او واجب کرده از بهترینِ مردم است.( همان، صفحه ۸۱) و در حدیث دیگر فرمود: « مَن ْعمِلَ بمَا افْتَرَضَ الله عَلَیْهِ فَهُو منْ أعْبَدِ النّاس؛ هر کس بجای آورد آنچه را که خدا واجب کرده از عابدترینِ مردم است.( جامع احادیث الشیعه، ج ۱۴ ، صفحه ۹۸) و در حدیث قدسی از امام صادق ـ علیه السّلام ـ آمده است: «قال اللهُ تبارَکَ و تَعالی ما تَحبَّبَ إلیَّ عبْدی بِأحَبَّ ممَّا افْترضْتُ علیِه؛ هیچ عبادتی به اندازه ادای واجبات، بنده ام را نزد من محبوب نمی کند.( اصول کافی، ج ۲ ، صفحه ۸۲٫) در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است: «تقوا یعنی در کاری که خداوند بدان امر کرده، غایب نباشی و در کاری که خداوند از آن نهی کرده است، حاضر نباشی.» در حقیقت، متاله شدن و خدایی گشتن که همان مقام تقرب و لقای الهی است، جز به تقوای کامل یعنی ترک محرمات و انجام واجبات به دست نمی آید. در حدیث قدسی آمده است: «ما تَقَرَّبَ إلیَّ عَبْدی بِشَیْ ءٍ أحبَّ إلیَّ ممَّا افْترضْتُهُ علیْهِ و إنَّهً لیَتَقَرَّبُ إلیَّ بِالنّافِلهِ؛ بنده من تقرّب نجوید به سوی من به چیزی محبوب تر و بهتر از آنچه من بر او واجب کرده ام و به وسیله نوافل نیز به من نزدیک می شود.( کتاب لقاء الله مرحوم حاج میرزا جواد ملکی رحمه الله، صفحه ۲۹؛ جواهر السنیه، صفحه ۹۹؛ جامع احادیث الشیعه, ج ۷ ، صفحه ۹۹ با اندکی تفاوت در عبارت.) دامنۀ معنایی تقوا که در قرآن به معنای «عمل به واجبات و ترک محرّمات» بوده و در سنّت بسط یافته، «ترک شبهات» را نیز شامل شده است. در همین زمینه در حدیثی از امام صادق مراتب تقوا ذکر شده است: ۱- تقوای عام: یعنی تقوا به سبب خوف از عذاب جهنم که شامل ترک محرّمات است؛ ۲- تقوای خاص: که عبارت است از این که شخص نه تنها محرّمات بلکه شبهات را نیز ترک کند؛ ۳- تقوای خاص الخاص: مرتبه‌ای است که شخص نه تنها شبهات بلکه بعضی از امور حلال ار نیز ترک می‌کند. در بیان ائمه (ع) صبر و حلم، صلۀ رحم، امانت‌داری، دوری از حسد، حق‌گویی هر چند به زیان گوینده و عدالت از جمله لوازم تقواست. خداوند درباره عدالت می فرماید: اعدلوا هو اقرب للتقوی؛ عدالت ورزید که آن نزدیک تر به تقواست. (مائده، آیه ۸) به این معنا که یکی از نشانه ها و ظهور تقوا در انسان عدالت است. دامنه عدالت و گستره آن به خوبی نشان می دهد که رفتاری در چارچوب نیکویی ها و حسنات است. بنابراین، عدالت تنها به معنای اجتناب از گناه یا ترک محرمات نیست. در حدیثی از امام رضا (ع) می فرماید: «نحن کلمه التّقوی؛ ما همان کلمه تقوا هستیم. این بدان معناست که تقوا در مقام حق تقاته همان انسان کامل و متالهیان و ربانیون هستند؛‌ از این روست که خود را همان کلمه تقوا معرفی می کنند. تجسم حقیقت تقوا در انسان به معنای انسان کامل شدن و متاله و ربانی گشتن می باشد. باشد که این گونه باشیم و در مسیر چنین تقوایی گام برداریم و آن را تنها به دایره بسته و محدوده ترک گناهان و اجتناب از محرمات قرا ر ندهیم. سخن از تقوا بسیار است و آیات و روایات بسیاری به تبیین و تحلیل حقیقت آن پرداخته اند. در این مطلب به همین مقدار بسنده می شود. باشد با بهره گیری از آموزه های وحیانی قرآن و روایات در مسیر درست شدن یعنی متاله و ربانی گشتن حرکت کنیم و با بهره گیری از تمام ظرفیت تقوا و کمالات موجود در خود،‌خدایی و ربانی شدن را تجربه کرده و خلافت الهی را در حد توان خویش به نمایش گذاریم وخود را متاله و خدایی و متحقق به عنوان متقین بیابیم. این مهم تنها در سایه حق تقاته تحقق خواهد یافت. پس همه تلاش خویش را مصروف متقین شدن کنیم و دست از آن برنداریم و هرگز نومید نشویم که قنوط و یاس از خداوند از بزرگ ترین گناهان می […]
  • زن، نماد همه زیبایی ها خداوند دارای دو دسته صفات جلالی و جمالی است که این دو دسته صفات را در انسان به ودیعت گذاشت تا به عنوان خلیفه الهی بتواند بر ماسوی الله پروردگاری و ربوبیت کند. (بقره، آیات ۳۰ تا ۳۳) بنابراین، انسان دارای همه کمالاتی است که خداوند از آنها به عنوان اسمای حسنای الهی در قرآن یاد کرده است. (اعراف، آیه ۱۰۸؛ اسراء، آیه۱۱۰؛ طه، آیه ۸؛ حشر، آیه۲۴)تفاوتهای جنسیتی و ظرفیت بخشی به انسان اما هریک از مرد و زن که زوج انسان را تشکیل می دهند، با همه اشتراکات، تفاوت هایی نیز دارند که از آنها به تفاوتهای جنسیتی یاد می شود. این تفاوت ها هرگز به معنای نقص نیست، بلکه به معنای ظرفیت بخشی به انسان است تا زن و مرد در کنار هم به کمال برسند. از این روست که هرگز مرد و زن بی جفت شدن و زوجیت یابی به کمال مطلق نمی رسند و در حقیقت نوعی نقص در هر مرد و زنی که مسیر کمالی را بی زوج پیموده به چشم می آید. این نقص همانند نقصی است که هر انسانی بخواهد با ایمان و عمل شخصی به کمال برسد و راه کمال را از ایمان و عمل اجتماعی جدا کند و مسئولیت اجتماعی خود را در قبال دیگران به انجام نرساند و آنان را به ایمان و عمل صالح دعوت نکند و توصیه و سفارش ننماید؛ چرا که چنین انسانی از نظر قرآن انسان زیانکاری است که هرگز به مقصد نمی رسد. (سوره عصر) خداوند همه موجودات هستی را جفت و زوج آفریده است. (ذاریات، آیه۴۹، نجم، آیه۴۵؛ قیامت، آیه۳۹ ، زخرف، آیه۱۲؛ یس، آیه ۳۶) از جمله این آفریده های الهی انسان است که او را نیز زوج و جفت آفریده است. هر مرد و زنی کمال را در کنار هم درک و دریافت خواهندکرد و هرگز به تنهایی به کمال مطلق نخواهند رسید. آرامش، آسایش، مودت، محبت و رحمت زمانی نصیب انسان می شود که زوج و جفت در کنار هم باشند و زن و مرد یکدیگر را کامل کنند و نواقص یکدیگر را برطرف نمایند. (روم، آیه ۲۱) مرد هرچند که همه کمالات الهی را به عنوان صفت و اسم در اختیار دارد ولی فعلیت آن نیازمند بهره مندی از کمالات زن است؛ همچنین زن اگرچه همه کمالات الهی را داراست ولی او نیز نیازمند مرد است تا او را در اظهار این کمالات یاری رساند. خداوند تفاوتی را که میان مرد و زن ایجاد کرده است ارتباط تنگاتنگی با جمال و جلال الهی دارد. مرد نمادی از جلال و عظمت الهی و زن، نماد جمال الهی است ، جمع میان جلال و جمال است که کمال را شکل و معنا می بخشد. زن، جلوه جمال الهی زن در همه دوران زندگی اش، نمادهایی از لطافت و زیبایی است. در دختری نماد پاکی و عصمت و احساس و عواطف است و در دورانی که در نقش مادر ظاهر می شود نماد مهر و عشق و محبت است و زمانی که کودک را در آغوش می گیرد و مادری را تجربه می کند نماد و اوج جلوه فداکاری و ایثار است. همه زیبایی ها را می توان در زن یافت؛ از زیبایی ظاهری تا زیبایی باطنی در زن به اوج خود رسیده است. زن در صورت و سیرت جلوه جمال الهی است و هرچه زن به کمال نزدیک تر باشد این زیبایی و جمال الهی در او نمایان تر است؛ چنان که فاطمه زهرا(س) در تمامیت کمال جمال الهی است و زیبایی اش بهشت را معنا و روشنایی خاص می بخشد به گونه ای که همه هستی شگفت زده […]
  • دشمنان عقل و نفس انسانی بسم الله الرحمن الرحیم انسان دارای عقل است و عقل به اعتبار مدرکات به دو دسته عقل نظری و عملی دسته بندی می شود. در برابر عقل نظری، وهم و خیال است و در برابر عقل عملی، شهوت و غضب است. در مقام نفس نیز انسان گرفتار است؛ چرا که نفس دو وجه الهی و حیوانی دارد. اگر میان دو وجه الهی و حیوانی هماهنگی نشود، این نفس حیوانی خودش معبود و اله می شود و اجازه نمی دهد تا نفس الهی حاکم و چراغ راه آدمی به سوی سعادت کمالی شود.نویسنده در این مطلب با مراجعه به آموزه های الهی بر آن است تا راه هایی رهایی از دشمنان نظری و عملی را تبیین نماید و راه وصول به مقام مخلصین را بیان کند. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم. جهاد کبیر علمی و جهاد اکبر عملی انسان تا زمانی که در دنیاست می بایست در حال مجاهدت باشد و تنها اندکی از انسان ها هستند که خدایی و متاله شده و در مقام مخلصین (به فتح لام) خلوص یافته و فراتر از مقام مخلصین (به کسر لام) که در حال تلاش برای خلوص یابی هستند، قرار می گیرند و مجاهدت ایشان رنگ و رویی دیگر می گیرد. در آیات قرآنی از جمله آیه ۲ سوره عنکبوت از امتحان و فتنه در طول زندگی بشر سخن به میان آمده است. محقق نراقی در کتاب جامع السعادات نقل می کند که « الناس کلهم هلکى ألا العالمون ، والعالمون کلهم هلکى إلا العابدون، والعابدون کلهم هلکى إلا المخلصون ، والمخلصون على خطر عظیم ؛ مردم همگی در هلاکت هستند مگر عاملان و از عاملان تنها عابدون از هلاک رسته اند و عابدون نیز همگی در هلاک هستند مگر مخلصون که ایشان نیز در خطر عظیم قرار دارند.( نراقی، جامع السعادات ، نجف، مطبعه النعمان، ج ۱ ، ص ۲۲۰؛ مجلسی ، بحار ، بیروت ، الوفا ، ۱۴۰۳ ق ، ج ۷۰ ، ص ۲۴۵ ) هر چند که این عبارت در مصباح الشریعه به امام صادق (ع) و در مجموعه ورام به پیامبر(ص) نسبت داده شده است، و برخی آن را حدیث نشمرده اند،‌ ولی گویا حقیقتی است که در آموزه های قرآنی و روایی دیگر وجود دارد؛ به وییه آن که علامه مجلسی در بحار الانوار بر این باور است که عبارت «المخلصون علی خطر عظیم» و «الموقنون علی خطر عظیم» روایت است.(مجلسی ، بحار ، بیروت ، الوفا ، ۱۴۰۳ ق ، ج ۷۰ ، ص ۲۴۵ ) به هر حال،‌ بر پایه سنت الهی امتحان و ابتلاء که در آیات قرآنی از جمله آیات ۲ و ۳ سوره عنکبوت و ۷ سوره کهف و ۳۱سوره محمد(ص) و مانند آن بیان شده، همه انسان ها بلکه امت ها و جوامع بشری گرفتار سنت امتحان و آزمون هستند. این آزمون نیز تا دم مرگ ادامه دارد و امتحانات نیز در نعمت و نقمت(زمر، ایه ۴۹؛ فجر، آیات ۱۵ و۱۶) در شخص و دیگری(فرقان، آیه ۲۰) و اشکال گوناگون در طول زندگی انجام می گیرد تا شاکله وشخصیت هر کسی شکل گیرد و شناخته و معلوم شود.(بقره، آیه ۱۵۵؛ کهف، ایه ۷ و ایات دیگر) از نظر قرآن انسان در حرکت طبیعی خود به سوی خداوند و لقای او(انشقاق، ایه ۶) همواره در آزمون است و می بایست با مجاهدت وضعیت و آینده خود را بسازد و مشخص کند؛ زیرا آخرت جز میوه کشت و زراعت مزرعه دنیا نیست؛ هر چند که خداوند از فضل خویش بر ساخته های بهشتی ها از لحاظ کمیت و کیفیت می افزاید؛ ولی اصل و بنیاد بهشتی که بیابان است، مجاهدت های انسان در جهادهای اصغر و کبیر و اکبر است. مجاهدت در همه عرصه های لازم و ضروری است؛ زیرا انسان دارای دشمن های درونی و بیرونی از جنس خود یا دیگر است که می بایست بر آن ها غلبه یافته و چیره شود تا بتواند مسیر کمالی را در سایه چراغ الهی عقل و فطرت و روح الهی ادامه دهد. بر اساس آموزه های قرآنی، انسان دارای دو وجه حیوانی و الهی است. وجه حیوانی شخصیت انسانی متوجه همانند گیاهان و جانوران متوجه رشد و نمو جسمی است و وجه الهی به عنوان امانت الهی در نزد اوست تا این وجه حیوانی از آن به عنوان چراغ شناخت حق و باطل بهره برد و در مسیر فعلیت بخشی اسماء و صفاتی الهی ودیعت نهاده شده در نفس حرکت کند و متاله و خدایی شده و در مقام خلافت الهی، مظهر ربوبیت الهی شود. اما دشمن درونی انسان اجازه نمی دهد تا این چراغ الهی در نفس آدمی همواره پرفروغ روشن باشد؛ زیرا نفس انسانی به جهت حضور طبیعی در دنیا خواهان برآورده شدن خواسته های نفسانی خود است که در دو شکل شهوت و غضب بروز می کند. اسراف و زیاده طلبی نفس حیوانی، موجب فجور و تجاوز از حدود شده و با انجام گناهان و معصیت ها، چراغ پرفروغ الهی را دسیسه و دفن می کند یا فتیله آن را پایین می کشد تا قدرت تشخیص را از شخص سلب نماید. در این میان وسوسه های دشمنی دیگر به عنوان ابلیس و شیاطینی که تحت ولایت اویند، به نفس حیوانی مدد می رساند و اجازه نمی دهد تا نفس در مسیر بالندگی و کمال طبیعی قرار گیرد. باید توجه داشت که بر اساس آموزه های قرآنی از جمله آیات ۷ تا ۱۰ سوره شمس، معصیت های انسان، قلب و قوه ادراکی بشر را تضعیف می کند و فتیله چراغ تشخیص آدمی نسبت به حق و باطل را پایین می کشد. این گونه است که ابلیس خیال، موهوماتی را به عنوان حق جا می دهد و در مقام عمل، شهوت و غضب عنان اختیار اراده آدمی را به دست می گیرد و بر گرده او سوار می شود. از این روست که افزون بر جهاد اصغر مبارزه با دشمنان کافر و مشرک بیرونی، انسان می بایست بیش تر مراقب و مواظب درون خودش باشد که دشمن ترین دشمنان در خانه دل آدمی سکونت دارد و هر دم از درون آدمی را به شبهه ای به سوی ناحق و باطل می کشاند و یا به شهوتی به فجور و فسوق سوق می دهد. پس جهاد کبیر علمی و جهاد اکبر تزکیه امری است که انسان همواره تا پایان عمر می بایست در دستور کار قرار دهد تا از هواهای نفسانی و وسوسه های شیطانی برهد و به توفیق الهی موفق به متاله و خدایی شدن شود. جهاد کبیر در شبهه زدایی جهاد علمی که در آیه ۵۲ سوره «فرقان» از آن به عنوان جهاد کبیر یاد کرده و فرموده است: وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً کَبِیراً؛ به وسیله قرآن با آنها جهاد بزرگى کن، جهاد علیه کسانی است که با شبهه افکنی و شبه سازی می کوشند مردم را از دین بیرون برده و باطل را به عنوان حق جلوه دهند و حق و حقیقت را لوث نمایند. خداوند در این آیه به پیامبرش فرمان می دهد تا با قرآن و وحی به جنگ دشمنانی در جبهه فرهنگی برود و پاسخ هایی برهانی به پرسش ها و شبهات بدهد و با جدال احسن راه فریب دشمنان را سد نماید. جهاد کبیر از نظر قرآن همانند جهاد اصغر در حوزه عمل اجتماعی و علیه دشمن بیرونی است. در جهاد اصغر علیه دشمن فیزیکی اقدام شده و جسم و مال و تمدن او تهدید می شود؛ اما در جهاد کبیر علیه تفکر و اندیشه او مبارزه می شود. جهاد اوسط و اکبر در حوزه تزکیه اما جهاد اوسط که جهاد علیه وهم و خیال است و یا جهاد اکبر که علیه شهوت و غضب است، در حوزه تزکیه نفس و علیه دشمن درونی است. در جهاد اوسط عقل انسان می بایست از اوهام و خیالات رهایی یابد و با برهان معارف را بشناسد و درک نماید؛ در جهاد اکبر نیز انسان قلب و وجه الهی خود را از بند شهوت و غضب بیرون می آورد. انسان ها گاه با آن که در جهاد اوسط موفق هستند و توانسته اند خیالات و اوهام را کنار زنند و به قطع و یقین برسند، ولی در جهاد اکبر شکست می خورد و شهوت و غضب اجازه نمی دهد تا در مسیر حق و عدالت قرار گیرند. از این روست که خداوند از گروهی سخن به میان می آورد که با این به حقیقت قطع و یقین دارند، ولی لجاجت می ورزند و آن را تکذیب می کنند.(نمل، آیه ۱۴) از نظر آموزه های قرآنی ایمان تنها با جهاد اوسط عقلی به دست نمی آید، بلکه می بایست یک جهاد اکبر قلبی نیز انجام گیرد؛ زیرا ایمان زمانی شکل می گیرد که قطع و یقین عقلی با همراهی عواطف و احساسات قلبی همراه شود و علم واراده در هم آمیزد. کسانی بسیاری هستند که علم قطعی دارند ولی در مقام عمل،‌عزم و اراده قوی ندارند و این گونه است که تحت سلطه شهوت نفسانی عمل می کنند و به جای ایمان به تکذیب حق می پردازند. انسان ها گاه حقایق را مانند دیدن نیش عقرب و مار می ببیند. اینان یقین دارند که مار زهر و سم دارد و این ها کشنده است، اما به دلیل این که پای عمل خود را به شهوت بسته است، توانایی فرار از مار و عقرب را ندارد. در حقیقت دو دستگاه علم و عمل وجود دارد؛ دستگاه علم مرتبط با عقل است و دستگاه عمل مرتبط با قلب و اراده آدمی است. انسانی می تواند از علم خود بهره برد که اراده خود را از بند شهوات آزاد کند و اختیار اراده و عمل خودش را داشته باشد. در نفس انسانی این دو دستگاه می بایست هماهنگ عمل کند تا انسان مسیر حق را بشناسد و بپیماید. در حوزه عقل با توجه با تفاوت مدرکات ، ما از عقل نظری و عقل عملی سخن به میان می آوریم. عقل نظری به حوزه هست ها و نیست ها مرتبط است و درباره بود و نبود سخن می گوید ولی عقل عملی به حوزه بایدها و نبایدهای عملی توجه دارد. وقتی عقل آدمی از اوهام و خیالات آزاد شد، در شناخت بود و نبودها به درستی عمل می کند و حق و باطل را می شناسد؛ ولی این عقل در مقام عملی نیز می بایست از شهوت ها آزاد شود تا بتواند در مقام بایدها و نبایدها به درستی عمل کند. البته میان عقل نظری و عملی ارتباط تنگاتنگی است؛ چرا که عقل نظری همان طوری که متولّی حکمتِ نظری است ، متولّی حکمتِ عملی نیز است. اما باید چنان که قرآن در آیه ۱۴سوره نمل فرموده ، میان علم و عمل جدایی است؛ چرا که شناخت، فهم و استدلال و برهان از مرز اراده و اختیار جداست. از این روست که کسانی هستند که با همه یقین و قطعی که به هست ها دارند و حقایق را می شناسند ولی به سبب این گرفتار شهوت و غضب هستند، تکذیب می کنند و حاضر به عمل مطابق علم خودشان نیستند. از این روست که به پیامبران خود می گویند «سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ؛ موعظه و غیر موعظه تاثیری ندارد»(شعراء، ایه ۱۳۶) اینان به صراحتً به پیغمبر می‌گفتند: چه بگویی چه نگویی برای ما فرق نمی‌کند؛ زیرا شهوت و غضب اجازه نمی دهد تا حقی را که شناخته اند بپذیرند و آن را تصدیق کنند و اراده خود را مطابق آن به حرکت در آورند؛ زیرا مدیریت نفس او را نفس اماره به دست گرفته است؛ زیرا پذیرش هواهای نفس و عمل مطابق شهوت و غضب او را به فجور و گناه کشانده و این قلب مریض شده و دیگر مطابق عقل نظری و عملی، فکر و عمل نمی کند؛ بلکه بر اساس خواسته های نفسانی نفس امر کننده به بدی عمل می کند؛ زیرا مریض و بیمار شده است. بسیاری از مردم نسبت به خدا و قیامت به قطع و یقین رسیده اند و از نظر دستگاه عقلی و فهم مشکلی ندارند،‌ولی به سبب آن که دستگاه علم و عمل از هم جداست، دستگاه عمل به سبب همان بیماردلی و ضعف اراده و یا تسلط شهوت و نفس حیوانی، مطابق فهم و ادراک دستگاه علمی رفتار نمی کند؛ چرا که فرمانروای کل قوای انسانی، شهوت است. از نظر قرآن جنگ میان قوای نفس انسانی همواره تا دم مرگ وجود دارد؛ زیرا در مقام اندیشه و عقل، وهم و خیال و در مقام عمل و اراده و قلب، شهوت و غضب حضور جدی دارد و حتی اگر انسان بتواند در جهاد اوسط در مقام عقل نظری موفق شود، در مقام جهاد اکبر و عقل عملی اگر نتواند بر شهوت و غضب غلبه کند، آن علم سودی نخواهد کرد و باز انسان به تکذیب پیامبران می پردازد و حق را منکر می شود و نمی پذیرد. پس همان گونه که در جبهه بیرونی با سه حالت مواجه هستیم در جبهه درونی نیز با سه حالت متفاوت درگیر هستیم. مجاهدات های انسانی در این شش جبهه درون و بیرون است که او را به موفقیت می رساند و شکست در هر جبهه ای تاثیر سوء در فکر و عمل و رفتار آدمی به جا خواهد گذاشت. اگر کسی بتواند در جبهه جهاد اکبر نفس خود را رام و اسیر خود کند، این موفقیت بزرگی را کسب کرده است. در این حالت دیگر شیطان نیز نمی تواند با وسوسه های خود کاری را انجام دهد یا اراده او را سست و ضعیف نماید؛‌بلکه همانند پیامبر(ص) هم نفس خود و هم شیطان خود را مسلمان و منقاد خود می سازد و فریاد بر می دارد: اسلم شیطانی بیدی، شیطانم به دستم منقاد و مسلمان شد. در چنین حالتی است که تماس و مس شیطان نیز بی تاثیر خواهد بود؛ چرا که هم دشمن را به خوبی می ببیند و می شناسد و هم این که می داند چگونه او را از حریم خود براند و یا دور کند یا حتی به کار خود گیرد. خداوند در آیه ۲۰۱ سوره اعراف می فرماید که وقتی اهل تقوا با مس گروهی از شیاطین مواجه می شوند، یاد خداوند در دل هایشان زنده می شود و به بصیرت دشمن را شناسایی کرده و از آن اجتناب می کنند. انسان های معمولی هر چند که گاه معصیت می کنند ولی چون همواره یاد خدا را در دل دارند، خداوند به یاری ایشان می آید و چشم باطن ایشان را نسبت به دشمن آشنا و اراده ایشان را قوی می سازد تا بتوانند ازاین گردونه به توبه بگذرند. البته این جنگ در درون و بیرون انسان همواره تا دم مرگ ادامه دارد. به هرحال، انسان می بایست در جهاد اوسط در مقام شناخت حق و باطل از خیال و اوهام رهایی یابد تا حق را بشناسد و سپس در جهاد اکبر در مقام عمل بتواند بر شهوت و غضب خویش غلبه کرده و اراده و اختیار خودش را به دست گیرد و آن حق را تایید کرده و مطابق آن عزم و اراده و عمل نماید. از نظر قرآن ایمان ترکیبی از علم و عمل است. به این معنا که انسان باید حق را بشناسد و در مقام عمل نیز مطابق آن عمل کنند. البته حقیقت ایمان را می بایست در همان فعل و عمل آدمی جست؛ زیرا بسیارند که حق و حقایق قرآن را می شناسند ولی ایمان ندارند و مطابق آن فکر و عمل نمی کنند؛ چرا که ایمان فعلِ نفس است. به سخن دیگر ایمان از سنخ فعل است، نه از سنخ علم. اگر انسان اراده قوی و آزادی نداشته باشد، بلکه اراده او تحت اختیار غضب و شهوت باشد، این نمی تواند ایمان بیاورند. میان علم و عمل، این اراده فاصله است. از این رو، وقتی حقیقی را یافت و فهمید مختار است که بپذیرد یا نپذیرد و می‌تواند بگوید من قبول دارم یا قبول ندارم. تفاوت علم و عمل مانند تفاوت علم مأمور آتش‌نشانی است که شعله را کاملاً می‌بیند و وظیفه‌اش را انجام می‌دهد در حالی که هیچ تاثیری این آتش بر دلش نمی گذارد ؛ اما صاحب مغازه یا خانه همین که شنید خانه و مغازه اش آتش گرفته است، سکته می‌کند؛ زیرا صِرف علمِ به احتراق تاثیری در حالات آدمی نمی گذارد بلکه آن تعلّق کارساز است. پس میان نفس و ایمان آوری آن، این اراده انسانی فاصله است؛ زیرا انسان می‌تواند با اینکه صد درصد به مطلبی یقین دارد آن را قبول نکند و پَس بزند؛ زیرا دو دستگاه است که هر چند در بسیاری از مواقع با هم هماهنگ‌اند، ولی از هم جدا هستند؛ از این روست که نگاه می کند و می بیند و می فهمد، ولی نمی پذیرد. کسی که اراده و اختیار عملی خود را به دست شهوت داده است، همانند کسی که توان دیدن دارد که اتومبیلی به سمت او می آید ولی چون پای فرار ندارد و آن را به شهوت بسته یا شکسته است، نمی تواند از آن بگریزد. عقل عملی همانی است که با آن خدا عبادت و بهشت به دست می اید:«عُبد به الرّحمن واکتسب به الجِنان»، ولی چون شهوت حاکم شده است دست عقل عملی بسته است و فتوای عقل نظری را در حقانیت و درستی چیزی نمی پذیرد. جدایی علم و اراده در انسان پس علم و اراده در انسان جداست و دو دستگاه مجزاست که می بایست با هم هماهنگ باشد تا انسان درست را بشناسد و مطابق آن حرکت و عمل کند. عقلِ نظری درگیر با وهم و خیال است و اگر برهان در او قوی شود، مسیر شناختی درست را می یابدو عقل عملی گرفتار شهوت و غضب است. برای فهم این مطلب مثالی می زنیم. از نظر عقل نظری هیچ فرقی بین این رنگها نیست ؛ ولی عقل عملی این گونه عمل نمی کند و در مقام اجرا هر کسی با توجه به سلیقه اش رنگی را انتخاب می کند و رنگی را بر رنگی ترجیح می دهد. با آن که نفس انسانی یکی است ،‌ ولی قوای آن به گونه ای عمل می کند که به نظر می رسد که جدا از هم هستند. از این روست که در درون نفس یکتا و یگانه هر کسی جنگی از قوای موجود در آن در حال انجام است. وهم و خیال با مغالطه صوری و لفظی و معنوی می کوشند تا جلوی عقل نظری را بگیرند و نگذارند به برهان دسترسی پیدا کند. از این رو با شبهات و اموری برهان نما، نمی گذارد تا برهان دیده شود و او را گرفتار خطای علمی می کند. در مقام عمل و اراده نیز نمی گذارند که عقل عملی در بایدها و نبایدهایی که شناخته به درستی عمل کند و شهوت و غضب می کوشند تا او را به بیراهه برند و جلوی عمل خوب او را بگیرند. این همه در نفس آدمی رخ می دهد که موجودی مجرد و دارای قوای متعددی است . اگر نفس الهی بتواند همه این ها را هدایت و هماهنگ کند آن گاه است که انسان مسیر درست را می شناسد و می پیماید. وقتی عقل نظری و عملی حق را شناخت و فتوا داد که این خوب است و فایده دارد، آن گاه اراده بر شهوت و غضب غلبه کرد، در آن صورت است که انسان موفقیت پیدا می کند که عبدالرحمان شود و جنان بهشت را به دست آورد. اما بسیاری از مردم در جنگ نفس شکست می خورند، و با آن که حتی ادله برهانی بر قطع حقیقتی دارند، این نفس است که معبود و مالوه می شود و به قول امیرمومنان علی(ع) تحت حکومت شهوت و غضب قرار می گیرد: کَم مِن عقلٍ أسیرٍ تحت هویً أمیر. در این صورت است که هواهای نفس آدمی خود معبود آدمی می شود، در حالی که علم بر خلاف آن دارد: أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ؛ آیا پس ندیدی کسی که هوای نفس خودش را معبود و مالوه گرفته است و با داشتن علم گرفتار ضلالت کیفری خداوند شده است.(احقاف، ایه ۲۳) چرا شخص گرفتار اضلال کیفری خداوند شده است؛ زیرا گرفتار فسق(بقره، ایه ۲۶) و فجور شده و با آن وجه الهی خود را دسیسه و دفن کرده است.(شمس، ایات ۷ تا ۱۰) چنین شخصی از روی علم و عمد دروغ می گوید و بی وفایی می کند و پیمان شکنی دارد و ظلم و جور می کند. به هر حال، عقلِ نظری نفس انسانی درگیر وهم و خیال است، و عقل عملی نفس انسانی نیز گرفتار شهوت و غضب است؛ در این میان دستگاه الهامی و الهی است که می کوشد تا عقل را به سمت برهان و قلب را به سوی اعمال خوب سوق دهد. اما دشمنان درونی و بیرونی نیز بیکار نیستند. از شیوه های مبارزه و مخالفت های دشمنان پیامبران در طول تاریخ می توان دریافت که برخی از این ها در کدام مرحله گرفتار بودند. از این روست که بهانه های انسان در برابر خداوند و پیامبران، گاهی عقلانی و کلامی است ؛ و گاه دیگر، اخلاقی، یا سیاسی و یا اجتماعی است. مقام مخلصین، مقام لسان الله در میان انسان ها تنها مخلصان هستند که خدایی و متاله شده و از همه این گرفتاری ها رسته اند. اینان به سبب آن که در مقام متاله و مظهریت در ربوبیت هستند، در مقامی هستند که هم خدا را خوب می شناسند و هم خوب او را بیان و توصیف می کنند. البته باید توجه داشت که مخلصان در مقام فنا هستند؛ از این رو قول و فعل آنان همان قول و فعل خداوند است و می توانند اسوه حسنه تمام و کمالی باشند که چون و چرا ندارند(احزاب، ایه ۲۱) و اطاعت آنان عین اطاعت خداوند است.(آل عمران، ایات ۳۲ و ۱۳۲) زیرا فعل و قول آنان عین قول و فعل خداوند است.(نجم، ایه ۴؛‌انفال، ایه ۱۷) نکته ای که خوب است در پایان یاد آور شویم آن که خداوند همواره در آیات قرآنی ، اجازه نمی دهد که کسی او را توصیف کند، و به ظاهر تنها مخلصان از این قاعه مستثنا هستند؛‌ولی باید توجه داشت که این توصیف مخلصان نیز همان توصیف خداوند از خودش است؛ زیرا قول ایشان همان وحی است (نجم، آیه ۴) پس قولی غیر از قول خداوند در توصیف ندارند و این خداوند است که خود را از طریق زبان آنان توصیف می کند چنان که از طریق درخت برای موسی (ع) توصیف کرده است.(قصص، آیه ۳۰؛ صافات، ایات ۱۵۹ و ۱۶۰) انسانی که به قرب نوافل به مقام فنا رسیده است، به گونه ای می شود که خداوند و بنده یکی است و سخن خدا و بنده نیز یکی می شود.(انفال، ایه ۱۷)پس در این مقام «کنته لسانه الّذی یتکلّم به» این خداوند که خود را وصف و توصیف می کند و واصف و موصوف یکی است. در چنین مقامی دیگر سخن از بی عصمتی لغو و باطل است. پس در همه هستی ایشان عصمت است و طهارت ذاتی ایشان و رهایی از هر گونه رجس و پلیدی برایشان اثبات […]
  • وجه الله، جام جهان بین آنچه انسان از خدا می داند و می شناسد، همان مظاهر و جلوه های خداوندی است. تجلیات خداوندی مهمترین ابزار شناختی بشر است. اما پیش از آنکه انسان به تجلیات و مظاهر بیرونی و آفاقی نگاه کند و از راه آن بخواهد حقیقت الهی را بشناسد و معرفت پیدا کند، بهترین راه شناخت و معرفت خدا، مراجعه به خود است؛ چرا که خداشناسی از طریق خودشناسی، معرفتی شهودی است؛ در حالی که راه آفاقی به جای انفسی، معرفتی حصولی است. از مهم ترین تجلیات و مظاهر خداوندی، نفس انسانی است و در این میان، انسان کامل، وجه الله است؛ زیرا به تمام کمال، حقیقت الهی را مظهریت می کند. نویسنده در این مطلب بر آن است تا نقش انسان بویژه دل را در مقام آینه حق بودن تحلیل و تبیین کند و نگاه و دیدگاه قرآن را در این مسئله ارائه دهد.مفهوم شناسی وجه الله وجه به معنای روی و چهره و صورت است. وجه آن بخش از هر چیز است که در برابر قرار می گیرد و انسان را متوجه خود می سازد. از آن جایی که صورت، نمایشی از حقیقت و نمادی از باطن هر چیزی است، چهره را وجه حقیقت و ذات آن چیز دانسته اند. از این رو یکی از اصلی ترین کاربردهای وجه در فرهنگ قرآنی، معنای ذات است. همچنین از آن جایی که چهره، بیانگر خصوصیات درون و باطن هر چیزی است و بازتاب هر امری که در درون اتفاق می افتد، در چهره به سرعت و وضوح قابل مشاهده است، واژه وجه کاربرد دیگری نیز پیدا کرده است. در این کاربرد، وجه به معنای رضا و خشنودی به کار رفته است. وجه هر چیزی، جهت آن چیز نیز دانسته می شود و انسان می تواند جهت هر چیزی را با نگاهی به وجه آن دریابد به این که شخص در کدامین سمت مادی و معنوی در حرکت است. به هر حال، وجه در معانی چندی چون، ذات، خشنودی و رضا و نیز جهت ما کاربرد دارد. (مفردات الفاظ قرآن کریم، راغب اصفهانی، ص۸۵۵) علامه طباطبایی در تفسیر ارزشمند المیزان باتوجه به کاربردهای قرآنی وجه، بر این باور است که وجه در آیات قرآن در معانی چندی چون ذات واجب الوجود، اسمای حسنای الهی، صفات علیای خداوندی، پیامبران، خلفای الهی و نیز اعمال متعلق به آن (المیزان، علامه طباطبایی، ج۱۶، ص۹۰، ۹۳ و ۹۴) که به وسیله آنها مردم به سوی خداوند متوجه می شوند، به کار رفته است. (نگاه کنید: نثر طوبی، علامه شعرانی، ص ۵۳۵، ذیل واژه وجه؛ و نیز المیزان، ج۱۳، ص۳۰۲) به هر حال، از آنچه دانشمندان و عالمان گفته اند این معنا به دست می آید که وجه هر چیزی، مهمترین بخش آن خواهد بود به گونه ای که می توان ذات و حقیقت آن چیز را حتی بدان نسبت داد و به سخن دیگر، جزیی است که دلالت بر کل می کند و خلاصه کل در آن جزء، خودنمایی می کند. از این رو این جزء اهم را نمادی از همان کل دانسته اند. دل، جام جهان نمای الهی از آن جایی که انسان تنها آفریده ای است که تمام اسماء و صفات الهی را به تعلیم و جعل الهی در ذات خود سرشته دارد، انسان می تواند وجه الله و نماد ذات الهی شود؛ زیرا نه تنها خلاصه هستی و آفریده های الهی است، بلکه فراتر از همه هستی چیزی را دارا می باشد که دیگر آفریده ها آن را ندارند. از این رو خداوند انسان را شایسته خلافت از خود دانسته تا در مقام مظهریت از ربوبیت، دیگر آفریده های هستی را به کمال شایسته و بایسته خودشان برساند. چنانکه گفته شد، انسان از این ظرفیت برخوردار است تا مظهر تام و کاملی از خداوند باشد، اما این بدان معنا نیست که همه انسان ها در این مقام درمی آیند و مظهریت را فعلیت کامل و تمام می بخشند؛ زیرا بسیاری از انسان ها با افکار و اعمال خود، از انسانیت بیرون می روند و از مقام نماد و آینه تجلیات الهی بودن خارج می شوند و تنها شماری از انسان ها در مسیر خدایی و متاله شدن گام برمی دارند و صفات و اسمای سرشته در ذات خویش را فعلیت و ظهور و بروز می دهند و تنها در این میان شماری بسیار اندک هستند که همه اسما و صفات الهی را به تمام و کمال فعلیت می بخشند و به عنوان انسان کامل، مظهر تمام و کمال خداوند می شوند و در مقام متاله، مظهر ربوبیت الهی می گردند و به نام ربانی از سوی خداوند شناخته و معرفی می شوند. مقام مظهریت در ربوبیت، همان مقام وجه الله بودن است که انسان کامل آن را دارا می شود و خلیفه خداوند بر هستی و کائنات می گردد. از آن جایی که انسان موجودی ترکیبی از جسم و جان است، مهم ترین جزء بشر که می تواند به عنوان وجه انسان شناخته و معرفی شود، چهره ظاهری و سیما و صورت او نیست، بلکه این نیز خود نقش بسیاری در جلوه گیری از باطن انسان دارد، ولی وجه واقعی و چهره حقیقی انسان را می بایست در دل آدمی جست وجو کرد. از این رو، دل آدمی، جلوه گاه حقیقت الهی است. خداوند در حدیث قدسی در بیان مقام و منزلت قلب آدمی از زبان پیامبرش می فرماید: «لم یسعنی سمائی ولا ا رضی و لکن یسعنی قلب عبدی المؤمن؛ آسمان و زمین وسعت وجود مرا ندارد، ولی قلب بنده مؤمن من، جایگاه من است.» (بحارالانوار، علامه مجلسی، ج ۵۵، ص ۳ و نیز شجره طوبی محمد مهدی حائری ج ۱، ص ۱۵ و المبدأ و المعاد، صدرالدین شیرازی، ص ۴۸۳) بنابراین، آنچه می تواند بی نهایت را منزل باشد، دل و قلب بی نهایت انسان مؤمن است؛ زیرا این قلب به صفات و اسمای الهی سرشته شده و متاله گشته است و می تواند بی نهایت را در بی نهایت جلوه گری کند. قلب و دلی که به عشق الهی روشن می شود، چنان وسعت و بی کرانگی می یابد که می تواند بی کران را نماد شود و محلی برای تجلیات اسما و صفات الهی شود. این درحالی است که همه موجودات هر قدر عظیم و بزرگ جلوه کنند، قادر نیستند محل تجلیات الهی شوند. خداوند به صراحت به بیان ناتوانی دیگر آفریده ها در برابر مقام دل و قلب آدمی می پردازد و آنها را شایسته تجلی گاه خود نمی داند. این معنا را خداوند به عنوان عرضه امانت مطرح می کند. امانت الهی چیزی جز ولایت خداوندی نیست که از طریق آن می توان بر کائنات و هستی خلافت کرد. این انسان و قلب اوست که می تواند چنین بار سنگینی را برتابد و جلوه گاه حق شود و آینه جهان نما و بلکه آینه تمام نمای حق تعالی شود: انا عرضنا الأمانه علی السماوات و الأرض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا؛ ما امانت را بر آسمان و زمین و کوه ها عرضه داشتیم و آنان از حمل آن ناتوان شدند و سرباز زدند و انسان آن را حمل کرد؛ زیرا انسان ظلوم و جهول است. (احزاب، آیه۲۷) بنابراین، هستی نتوانست به عنوان آینه حق نما عمل کند و این انسان بود که آن را برتابید و بار امانت بر دوش کشید. خداوند همچنین در آیاتی دیگر به این ناتوانی دیگران از جمله کوه اشاره می کند و می فرماید که کوه ها با همه عظمت خویش ناتوان از یک تجلی خداوندی در خود هستند و متلاشی می شوند و این انسان است که توانایی آن را دارد که تجلیات الهی را در مقام متاله و فنای مطلق (صعق) برتابد: و لما جآء موسی لمیقاتنا و کلمه ربه قال رب أرنی أنظر الیک قال لن ترانی و لکن انظر الی الجبل فان استقر مکانه فسوف ترانی فلما تجلی ربه للجبل جعله دکا و خر موسی صعقا فلما أفاق قال سبحانک تبت الیک و أنا أول المؤمنین؛ و چون قوم، دیدن خدا را درخواست کردند، موسی با هفتاد نفر از بزرگان قومش که انتخاب شده بودند، در زمان معین به وعده گاه ما آمد و خدا با وی سخن گفت. موسی [با درخواست جاهلانه قوم خود] عرض کرد: خدایا! خود را به من بنما تا [بی مانع] جمال تو را ببینم. خدا در پاسخ او فرمود: تا ابد مرا نخواهی دید، ولی در کوه بنگر. اگر کوه طور بر جای خود برقرار تواند ماند، تو نیز مرا خواهی دید؛ پس آنگاه که خدا بر کوه تابش کرد، کوه را متلاشی ساخت و موسی بی هوش افتاد. وقتی به هوش آمد، عرض کرد: خدایا! تو منزه و برتری (از رؤیت و چنین اندیشه)؛ به درگاه تو توبه کردم. من (از قوم خود) اول کسی هستم که (به تو و پاکی ذات تو از هر آلایش جسمانی) ایمان دارم. (اعراف، ۱۴۳). دل و قلب انسانی، همان نفس رحمانی است که در کالبد آدمی دمیده شده است؛ بنابراین، از جنس ماده نیست، بلکه از ذات الهی است؛ از این رو می تواند تجلیات الهی را برتابد؛ اما اینکه حضرت موسی(ع) صعق یافت و بی هوش شد، از آن روست که در کمال تاله هنوز به مقامی نرسیده بود که بی فنا در این دنیا بتواند آینه و جلوه گاه تمام حق باشد لذا برای رؤیت نیاز بود تا از کالبد بیرون رود؛ اما اگر در همان زمان که خواهان تجلی و رؤیت کامل بود، به کمال رسیده بود، نیازی به صعق نبود. برای رسیدن به کمال انسان باید آینه دل را از هرگونه زنگار پاک کند و اجازه دهد تا تجلیات به آسانی در آن ظهور و بروز کند. از جام جهان نما تا جام جهان بین دل که منزلگاه تجلیات خداوندی است، هرچه سعه صدر و شرح صدر یابد، امکان بهتر و کامل تری برای این تجلیات می شود. بنابراین، انسان لازم است تلاش و سعی کند تا دل و قلب وی به کمال برسد و همه اسما و صفات الهی را ظهور دهد. در گام های نخست، دل تجلی گاه صفات ظاهری و صفات فعل می باشد، هرچه این قلب رشد کند، وسعت و گسترش می یابد و قابلیت بروز و ظهور صفات و اسمای الهی بیشتر و کامل تری را می یابد. نهایت سیر آفاقی دل انسانی آن خواهد بود که قلب جام جهان نما شود و آینه تجلیات حق شود که در هستی بروز و ظهور یافته است. اما نهایت سیر آفاقی و انفسی بشر آن است که دل انسان نه تنها جام نما باشد بلکه جام جهان بین گردد. در مقام نخست، اراده انسانی کمتر نقش دارد و نمی تواند مظهریت ربوبیت داشته باشد، ولی در مقام جام جهان بین، اراده انسان نیز دخالت پیدا می کند و این گونه است که دل، ربانی شده و مظهر ربوبیت خداوند می شود. از آن جایی که در مقام جام جهان نما، دل، هستی نماست، همه هستی و جهان آفرینش که خود به یک معنا وجه الله است (بقره، آیه ۱۱۵) در آن به نمایش گذاشته می شود و چیزی از آفاق و انفس از او نهان نخواهد بود و ملک تا ملکوت تا لاهوت الهی را به نمایش می گذارد؛ اما وقتی دل در مقام جام جهان بین قرار گرفت، همانند انسان های کامل و متاله می شود، که در مقام اذن در کائنات تصرف ربوبی می کند. در آیات قرآنی، انسان های کامل از پیامبران و اولیای الهی، به عنوان وجه الله معرفی شده اند (قصص، آیه۸۸) زیرا امام رضا(ع) ذیل آیه می فرماید که مراد از وجه الله، پیامبران خدا و حجت های اویند. (توحید، صدوق، ص۱۱۷، باب۸، حدیث۱۲؛ بحارالانوار، ج۴، ص۳) این وجه الله، به سبب تمامیت و کمال می تواند در کائنات تصرف کند و در مقام مظهر ربوبیت، خلافت الهی را به عهده گیرد. این همان قلبی است که از آن به جام جهان بین تعبیر می شود که به اراده، قدرت دیدن و رویت و تصرف را دارا می باشد. مراتب وجه الله بنابراین، وجه الله بودن، دارای مراتب است. این مراتب به سبب شدت و ضعفی است که در جلوه گری از حق برای دل و انسان می باشد. هرچه انسان در کمالات رشد کند و اسما و صفات بیشتر یا کامل تری را به نمایش گذارد، تجلیات الهی در دل او نیز کامل تر و بیشتر خواهد بود و به همان میزان نیز تأثیر او در کائنات شدت می یابد. بر این اساس، تفاوت های فاحشی در وجه بودن انسان های اصحاب صفه (انعام، آیه ۲۵)، یا متقی (لیل، آیات ۷۱ تا ۰۲)، با انسان های انفاق کننده (همان)، یا صابران (رعد، آیات ۲۲ و ۴۲)، یا ابرار و اهل بیت (سوره انسان) خواهد بود؛ زیرا همه اینها خواهان آن هستند که تجلی وجه الله باشند و ذات الهی و اسما و صفات او را در آینه دل خویش به نمایش گذارند. طالبان وجه الله بودن، و وجه الله شدن، تفاوت های جوهری به حسب میزان صفای آینه قلب و دل خود دارند. هرچه خلوص بیشتر باشد، نمایش وجه الله بودن، افزایش بیشتری می یابد تا جایی که جام دل ایشان نه تنها جهان نما و هستی نما، بلکه جهان بین خواهد بود که به اراده می بیند و تصرف می کند. وجه الله، تنها حقیقت باقی از آیات قرآنی برمی آید که تنها حقیقت باقی و برقرار در هستی و نظام آفرینش، وجه الله است. (قصص، آیه ۸۸؛ و نیز الرحمن، آیه ۷۲) خداوند به صراحت در آیه ۸۸ سوره قصص روشن می سازد که بقا و جاودانگی وجه الله از آن روست که متصل به الوهیت و یکتایی اوست. در حقیقت، چیزی در هستی جز تجلیات الهی نیست؛ بر این اساس هر چیزی که غیر آن تجلیات باشد، جز توهم هستی نیست و همان باطلی است که هیچ می باشد. بنابراین انسانها باید توجه خویش را به وجه الله یعنی تجلیات ذات در همه اشکال هستی داشته باشند و از ظاهر هر تجلی به باطن آن که ذات خداوندی است برسند. پرستش می بایست تنها ناظر به وجه الله باشد. (قصص، آیات ۷۸ و ۸۸) به سخن دیگر، در هستی چیزی جز تجلیات خداوندی نیست که از آن به وجه الله تعبیر می شود. از آن جایی که چیزی جز وجه الله در هستی بروز و ظهور ندارد، بنابراین حاکمیت مطلق از آن خداوند است و انسان می بایست آینه دل خویش را به این سمت بگیرد و او را پرستش کند (همان) هر چیز دیگر جز توهم هستی نیست؛ از این رو خداوند هر چیزی غیر از تجلیات وجه الله را هالک و نیست می داند، نه اینکه بعداً هلاک و نیست می شود؛ بلکه حالا نیز چیزی نیست تا بعداً نیست شود. این بدان معنا خواهد بود که همه هستی، وجه الله و باقی و برقرار است و چیزی هلاک نخواهد شد. این سخن به معنای بقای همه هستی به عنوان وجه الله خواهد بود (همان) با این تفاوت که هرچه انسان در بروز و ظهور وجه الله از طریق خدایی شدن بکوشد، ابعاد بقایی و تأثیر وی بیشتر خواهد بود و نقش کامل تری را به عهده خواهد گرفت. همین جاودانگی و بقای وجه الله، دلیل نهی خداوند از هرگونه شرک است (همان) زیرا شرک چیزی جز توهم وجود برای باطل نیست؛ و وقتی باطلی نیست، در حقیقت تنها توهم شرک است و انسان چیزی را تصور و توهم می کند که نیست می باشد و تنها بی خردان هستند که نیست را هست پنداشته و حتی بدان گرایش یافته و به پرستش هیچ می پردازند. وقتی دل را به سمت وجه الله قرار دهیم، دل، وجه الله می شود و وقتی وجه الله شد، دل جهان نما و هستی نما می شود و این قابلیت را می یابد در زمان کمال مطلق شدن، جهان بین شود و دل در مقام خدایی و متاله بودن، مظهر ربوبیت الهی شود و در جهان به اذن الهی یعنی همان متاله بودن، تصرف کند. از این رو این اذن یک اذن تکوینی است نه تشریعی و مانند آن؛ زیرا انسانی که وجه الله است و متاله شده، در مقام خلافت الهی است و تصرف او عین تصرف خداوند خواهد بود. این همان معنای فنای واقعی انسان کاملی است که وجه الله می باشد. انسان برای رسیدن به این مقامات می بایست اهل درد شود و بیماری خود را بشناسد و بخواهد تا این نقص و بیماری را درمان کند. وقتی انسان خود را کامل می داند و نقص و بیماری در خود نمی یابد، دیگر در جست وجوی حق و حقیقت نمی رود و آینه دل را تجلی گاه خدا نمی کند. این همان دل مختوم و مهر شده است که امیدی برای درمان و جام جهان نما و جام جهان بین شدن آن […]
Share

برچسب‌ها: , , , , , , ,

مشترک سایت من شوید تا حتی یک مطلب را هم از دست ندهید!

 به وسیله ایمیل:

 ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.


بعد از ثبت نام رایانامه ای حاوی لینک فعال سازی برایتان ارسال خواهد شد. در صورت دریافت نکردن به بخش اسپم ایمیلتان مراجعه کنید.

مشترک خوراک شوید

یا به وسیله فید (خوراک)

Leave a Reply

برچسب‌هایی که می‌توانید استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>