aashoraرخداد بزرگ و بی مانند کربلا که اوج سعادت ها و شقاوت هاست، دربردارنده آموزه های بسیاری است. آیات روشن آن، همانند آیات قرآنی دارای بطون بسیار است. هر مطالعه آن، به انسان درس زندگی می آموزد و با هر قرائت جدید از این آیات روشن، انسان گامی بلند در مسیر خودسازی برمی دارد. بی گمان مصداق «اقرء فارق؛ بخوان و برآی» در این آیات کربلایی موج می زند؛ چرا که رخداد کربلا و واقعه عاشوراء تاویل آیات قرآن صامتی است که مفسرانی راسخی چون اباعبدالله الحسین(ع) و یاران باوفایش با خون الهی خود در بیابان تفتیده طف رقم زدند.

دانلود

یکی از وجوه تأویلی آیات تنزیلی کربلای خونین، ستم ستیزی آن است. همه آنانی که در کربلا، نقش الهی را بر صفحه کائنات رقم می زدند، با ستم ستیزی به میدان آمدند و در این راه سخنان گفته و کارهای سترگ کرده اند که سرمشق همه آزادگان جهان و ستم ستیزان دنیاست.

نویسنده در این مطلب با مراجعه به آموزه های تنزیلی و تأویلی قرآن و عاشوراء بر آن است تا گوشه ای از این ستم ستیزی را تبیین کند و دیدگاه قرآن را پیرامون ستم پذیری و ستم ستیزی تشریح نماید اینک با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

مظلومان ستم ستیز و ستم سوز

بی گمان بسیاری از امور جهان دارای دو وجه است. شاید برای همین است که خداوند، رستگاری را در نفی و اثبات «لااله الاالله» نهاده است؛ چرا که بی نفی خدایگان، هرگز نمی توان به خدای یگانه ای رسید که هستی را آفریدگاری و پروردگاری می کند. ازاین رو جهان زمانی رنگ و روی عدالت و دادگری را خواهد دید که ستمگری رخت بر بندد و دادخواهان به ستم ستیزان روی آورند، چرا که بی نفی ستم نمی توان امید به دادخواهی و عدالت گرایی داشت؛ زیرا نفی ستم در هر شکل و اندازه آن، زمینه تحقق و اقامه عدالت می باشد.

خداوند، عدالت را تنها در سایه سار نفی هر گونه ظلم و ستم گری در آدمی می داند و لذا هر گونه گرایش ولو اندک به ظلم را قبیح می شمارد و از آن نهی می کند. این بدان معناست که شخص نه تنها خود نباید اهل ظلم و ستم باشد، بلکه حتی نباید گرایش به ستمگران و ظالمان داشته باشد. از این رو می فرماید: «و به کسانی که ستم کرده اند متمایل مشوید که آتش دوزخ به شما می رسد و در برابر خدا برای شما دوستانی نخواهد بود و سرانجام یاری نخواهید شد.» (هود، آیه ۱۱۳)

بنابراین، اگر گرایش به ظالم هر چند اندک حرام است و خداوند و عده آتش دوزخ را می دهد، پس هر گونه همکاری با ظالم، وضعیت بدتری دارد و خشم و انتقام الهی را نسبت به چنین همکاری تشدید می کند.

از آن جایی که ریشه بسیاری از ستمگری ها، خودخواهی است، شخص در پی آن است که به طریقی خود را حفظ کند. تمایلات خانوادگی نیز در همین قاعده می گنجد. تمایلات خانوادگی موجب می شود تا ناخواسته انسان گرایش به ظلم پیدا کند و حقی را تباه سازد. از این رو خداوند می فرماید: دادگری کنید، هر چند درباره خویشاوند شما باشد. (انعام، آیه ۱۵۲)

این سخت گیری تا آن جایی است که مراعات عدالت را حتی نسبت به دشمنان لازم برمی شمارد و می فرماید: ای کسانی که ایمان آورده اید، برای خدا به دادگری برخیزید و به عدالت شهادت دهید، و البته نباید دشمنی گروهی شما را بر آن دارد که عدالت نکنید. عدالت کنید که آن به تقوا نزدیکتر است، و از خدا پروا دارید که خدا به آنچه انجام می دهید آگاه است.» (مائده، آیه ۸)

بنابراین عدالت خواهی می بایست در رگ و ریشه شخص نفوذ کند تا خواسته و ناخواسته به اجرای آن قیام نماید. بخشی از عدالت خواهی در نفی ستمگری و گرایش به ستم و ستمگران نهفته است. بنابراین شخص عدالت خواه لازم است عدالت را در نفی ستم نیز بجوید. این نفی ستم هم در حوزه گفتار و هم در مقام عمل است. به این معنا که آن چه از عدالت خواهی و ستم ستیزی در خود به عنوان بینش دارد، در مقام گفتار نیز آورد و در مقام عمل انجام دهد. پس هرگاه ستم و ستمگری رادید، آن را با زبان انکار کند و به مقابله با آن برخیزد و در مقام اجرا و عمل نیز عدالت را انجام دهد.

براساس آموزه های الهی، انسان ها همان گونه که باید عدالت خواه و ستم ستیز باشند، باید در شرایطی که به ایشان ستم روا می شود دست بر روی دست نگذارند بلکه به مقابله با ستم و ستمگران برخیزند. به این معنا که ستم ستیزی به عنوان امری واجب بر شخص ستم شده و افراد جامعه است. هیچ کس نمی تواند به سبب این که در معرض ستم است و یا به وی ستم می شود، نسبت به ستم و ستمگران واکنش نشان ندهد و ستم پذیر باشد؛ چرا که ستم پذیری، خود گناهی نابخشودنی است.

مظلوم کسی است که به وی ظلم شده است ولی منظلم کسی است که ظلم و ستم را پذیرفته و به آن تن داده و نسبت به آن واکنش منفی نشان نمی دهد و به مبارزه با آن نمی پردازد. از نظر اسلام پذیرش ظلم و ستم روا نیست و شخص به سبب همین پذیرش ظلم نشان می دهد که گرایش به ظلم و ظالم دارد و می بایست به سبب همین پذیرش و رکون، مجازات شود.

مظلوم باید در برابر ظلم و ستم بایستد و تن به ظلم و پذیرش آن ندهد. از این رو براساس آموزه های قرآنی و اسلامی مظلوم می بایست انسان ستم ستیز بلکه ستم سوز باشد تا با مبارزه خود ریشه ستم و ستمگری را بسوزاند و از میان بردارد؛ چنان که امام حسین(ع) و یاران مظلوم وی در کربلا چنین کردند و علیه ظلم و ستم قیام کرده و ریشه های ظلم و ستم اموی را سوزاندند و ستم ستیزی و ستم سوزی را در جامعه اسلامی بلکه جامعه انسانی نهادینه کردند، به گونه ای که رهبران هندوی هند از آن حضرت(ع) برای مبارزات خویش الگو گرفتند و وی را سرمشق مبارزات خود قرار دادند.

نگرش قرآن به مظلومان

خداوند در آیاتی از قرآن به مساله مظلومان توجه داده است. در این آیات مسائل چندی بیان شده که از جمله آن ها می توان به لزوم یاری طلبیدن مظلومان هنگام واقع شدن در ظلم اشاره کرد. خداوند در آیاتی از جمله ۷۵ سوره نساء و ۲۲۷ سوره شعراء و نیز ۳۸ و ۳۹ سوره شوری از مظلومان می خواهد که هنگام وقوع ظلم، دیگران را به یاری خویش بخوانند.

براساس همین آیات بر دیگران است که در صورت درخواست مظلوم به یاری وی بشتابند، چرا که کمک خواهی زمانی می تواند به عنوان یک حکم لازم، مطرح شود که از سوی دیگران پاسخ درخور و مناسبی دریافت شود؛ به این معنا که در صورتی دستور یاری خواهی معنا پیدا می کند که دستوری نیز به دیگران در یاری رسانی به مظلوم داده شود.

گاه شده است که شخص به یاری مظلوم نمی رود در حالی که نسبت به ظالم نیز گرایشی ندارد، ولی ترس این که خود نیز مظلوم واقع شود موجب می شود تا به دستگیری مظلوم نرود. چنین تفکری در اسلام مردود است و شخص لازم است به ندای کمک و یاری مظلوم پاسخ دهد وگرنه مسلمان نیست.

به سخن دیگر، نام مسلمانی بردن به این است که نه تنها گرایش به ظلم و ظالم نداشته باشد بلکه به کمک مظلومی بشتابد که درخواست یاری می کند.

خداوند در آیات ۳۸ و ۳۹ سوره شوری بیان می کند که از ویژگی های مومنان آن است که در کنار هم هستند و با عزم دینی و اراده ایمانی به همیاری یکدیگر می شتابند و استمداد مومنان را پاسخ می دهند و با مظلوم همراه می شوند تا علیه ظلم قیام کنند.

خداوند در آیه ۷۵ سوره نساء نیز به صراحت حمایت از مظلومان را تکلیفی الهی بر عهده مومنان بر می شمارد و در آیاتی از جمله همین آیه و نیز آیات ۱۳ تا ۱۵ سوره ابراهیم و ۳۹ و ۶۰ سوره حج از دفاع و حمایت خود از جبهه مظلومان در برابر متجاوزان و سرکشان سخن به میان می آورد تا نشان دهد که یاری مظلومان در حقیقت قرارگرفتن در صف خداجویانی است که در جبهه مظلوم علیه ظالم می جنگند.

در برخی از موارد به سبب حساسیت قضیه و موضوع لازم است که توجه ویژه ای از سوی مومنان صورت گیرد، چنان که خداوند این گونه عمل می کند. از جمله این موارد می توان به مظلومانی اشاره کرد که از سرزمین و خانه و کاشانه خود رانده شده اند (حج، آیات ۳۹ و ۴۰) و یا این که بی گناهی به قتل رسیده است (اسراء آیه ۳۳) در چنین مواردی خداوند به حمایت مظلومان می شتابد و از مومنان می خواهد تا در این موارد توجه خاصی به مظلومان شود تا آنان بتوانند به حق خویش برسند و از ظلم و ستم رهایی یابند.

همان طور که از حقوق قطعی مظلومان مبارزه با ظالمان است، همچنین تکلیف مومنان است تا به یاری ایشان بشتابند و از همکاری و همیاری در این زمینه کوتاهی نکنند. (نساء، آیه ۷۵ و حج، آیه ۳۹)

خداوند در آیه ۴۲ سوره شوری، انتقام گرفتن از ظالمان را حق مشروع و مسلم ستمدیدگان بر می شمارد و یادآور می شود که اگر مظلوم از این حق خویش استفاده کرد و در مقام انتقام گرفتن و مقابله به مثل، حرکتی انجام داد نمی بایست سرزنش شود، چرا که حق مقابله به مثل برای او ثابت است و هیچ کس نمی تواند آن را به عنوان ستم تاسیسی بر شمارد بلکه این حرکت، پاسخی در جواب ستم و ستمگری بوده است. (همان)

خداوند در آیاتی از جمله ۴۱ سوره نحل، شکست مظلومان را در مبارزه با ظالمان، عین پیروزی بر می شمارد و برای آنان پاداش مضاعف در آخرت قرار می دهد، هر چند که در آیاتی از جمله ۱۰۳ و ۱۲۹ و ۱۳۷ سوره اعراف بر پیروزی نهایی مظلومان در نبرد جهانی علیه ظلم و ظالمان تاکید می ورزد ولی اگر در همین میان پیش از دست یابی به پیروزی در این نبرد نهایی علیه ظالم، مظلومانی کشته شوند در حقیقت پیروز نهایی هستند و پاداش خاصی را نزد خداوند دارند.

کربلای ستم ستیز و ستم سوز

بی گمان تجلی و تحقق آیات قرآنی را می بایست در صحنه بزرگ عاشورایی دید که فجر موفقیت های ستم ستیزان مظلوم علیه ستمگران بود؛ چرا که آنان توانستند نه تنها پیروزی را برای امت اسلام رقم زنند بلکه جلوه هایی از پیروزی در نبرد نهایی علیه ظالمان را به نمایش گذارند و طومار حکومت ستمگران اموی را در هم پیچند.

در فرهنگ کربلایی، واژگان روشنی از تاویلات قرآن به دست راسخون در علم الهی یافت می شود که هم چنان بر عرصه هستی می درخشد و راهنمای مردمان ستم ستیز ستمدیده می باشد.

همه کسانی که در رخداد کربلا در جبهه عدالت علیه ستم می جنگیدند کسانی بودند که در مسیر الهی، همه سختی ها و بلایا و مصیبت ها را به جان خریده بودند. از این رو اجازه نمی دادند تا دشمن تفسیر واژگونه از رخداد کربلا ارائه دهد. در اخبار کربلا آمده است که یزید ملعون در هنگامی که اسیران کربلا و سران شهداء را به دربار آوردند، این آیه را به عنوان تعریض خواند: ما اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم و یعفو عن کثیر. یعنی گرفتاری هایی که به مردم می رسد به سبب کارهای خودشان است و این در حالی است که خدا از بسیاری از خطاها و گناهان مردم گذشت می کند وگرنه مصیبت های آنها بسیار بیش از این می بود.

امام سجاد(ع)، پاسدار ارزش های قرآنی و کربلایی، در رد این دیدگاه یزید که در جهت تغییر مفاهیم و ارزش های اسلامی صورت می گرفت، فرمودند: نه چنین است که تو گمان کرده ای. این آیه درباره ما فرود نیامده بلکه آنچه درباره ما نازل شده این آیه است که خداوند می فرماید: ما اصابکم من مصیبه فی الارض و لا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل ان نبراها؛ یعنی نرسد مصیبتی به کسی در زمین و نه در جانهای شما آدمیان مگر آنکه در نوشته آسمانی است پیش از آنکه خلق کنیم آن را تا افسوس نخورید بر آنچه از دست شما رفته و شاد نشوید برای آنچه شما را آمده است. پس مائیم آن کسانی که چنین هستند.

یعنی این مصیبت کربلایی و مبارزه در برابر ستم و ستمگران به حکم قضای کلی الهی برای ما و شهیدان کربلایی نوشته شده بود و درحکم قدر الهی نیز این شهادت و اسارت برای ما بوده است. بنابراین ما به حکم الهی گردن نهادیم و در برابر ظلم و ستم ایستادیم و تن به ظلم و ستم نسپردیم و خوار و ذلیل نشدیم بلکه با عزت با خداوند پیمان خون بستیم و این چنین ظالمان را رسوا کردیم.

مطالب مرتبط

  • صاحب الزمان(عج)، وجه الله برخی ها همواره از چگونگی ارتباط و حتی از امکان ارتباط با صاحب الزمان(عج) سؤال می کنند پاسخ به طیف وسیع پرسش کنندگان و سطوح فکری و فرهنگی و اعتقادی آنان در یک مطلب کوتاه، شدنی نیست، با این همه آن چه به نظر می رسد و بخش عمده ای از پرسشگران را تا اندازه ای راضی و خشنود می سازد، در این مطلب کوتاه می آید. مفهوم توحید توحید به معنای بازگرداندن متکثرات به یک امر واحد است. به این معنا که انسان هنگامی با امور متعدد و متنوع مواجه می شود، نمی تواند به سادگی آنها را به یک امر بازگرداند. البته در برخی از علوم، با شناسایی وجوه مشترک میان متکثرات و کنار گذاشتن متمایزات، گام هایی برای رسیدن به وحدت برداشته می شود. به عنوان نمونه با تفکر در زید و عمر و وبکر وجوه مشترک میان آنان شناسایی شده و فصول جداگانه کننده به کناری نهاده می شود و از آن، عنوان «نوع انسان» ساخته می شود. این حرکت در حقیقت همان توحید است. از آن جایی که در هستی، امور بسیاری تاثیر مستقیم و غیرمستقیم به جا می گذارند، برخی از انسان ها دچار این توهم و اشتباه می شوند که همه آن ها را الهه و خدایان قرار دهند و یا در مرتبه پایین تر اگر قایل به یکتایی خدا شوند برای هر یک از این امور تاثیرگذار دست کم عنوان ربوبیت را قایل شوند. از این جاست که برخی قائل به توحید در الوهیت می شوند ولی توحید در ربوبیت را نمی پذیرند. دسته دیگر از انسانها با تفکر و تعقل و تدبر در می یابند که همه این امور تاثیرگذار نمی توانند علل مستقل باشند بلکه علل وابسته ای در عرض یا در طول هستند. این جاست که قایل به توحید در همه مراتب وجودی شده و هیچ ربوبیتی برای دیگران قایل نیستند. این شیوه ای است که در فلسفه تعقلی به کار می رود. اما در عرفان نظری بر این نکته تاکید می شود که همه این امور تنها مظاهر حقیقت واحدی بیش نیستند و حتی در ذات خویش استقلال ندارند، چه رسد که در عمل و فعل دارای استقلال باشند. بر این اساس، تنها یک حقیقت واحد در تمامی هستی وجود دارد و همه هستی تنها مظاهر همان حقیقت واحدند. البته آنان تاکید می کنند که هر چیزی باتوجه به شدت و ضعف نسبت و قابلیت خود با آن حقیقت واحد، تجلیات و مظهریت می یابد. براین اساس تفاوت هایی در مظهریت چیزها نسبت به آن حقیقت یکتا می توان یافت؛ ولی این تفاوت در مظهریت هرگز به معنای تعدد و تکثر موجودات نیست. بنابراین در هستی تنها یک حقیقت و مظاهر آن با شدت و ضعف وجود دارد. الله، مظهر نخست حقیقت یکتا در ادبیات قرآنی، آن ذات هستی بخش یکتا و یگانه برای اینکه ظهور و تجلی یابد، در شکل کامل و تمام خود با عنوان «الله» ظهور یافته است، چرا که اسم «الله»، نامی برای همه اسماء و صفات الهی است. بنابراین، الله نخستین تجلی و مظهر تمام و کمال ذاتی است که ما آن را به نام خدا می شناسیم. به سخن دیگر، پیش از ظهور آن ذات در شکل الله، ما هیچ شناختی از آن ذات نداشتیم، چرا که در کمون مطلق بوده است. بنابراین، نخستین ظهوری که برای آن حقیقت نهان، بوده است تجلی و ظهور در الله است. پیامبر(ص)، وجه الله الله، در حقیقت واسطه شناخت آدمی نسبت به حقیقتی است که همواره در کمون و دور از دسترس شناخت است. این ذات ناشناخته که در اصل، شناخته ترین چیز هستی است، همان چیزی است که در قرآن از آن به «هو» یاد می شود؛ چرا که «هو» ضمیر است که از یک جنبه، شناخته ترین امر و از جنبه دیگر نهانی ترین چیز است. این «هو» ذات، در الله تجلی یافت. اما این الله چیست؟ به نظر می رسد که صادر نخست می بایست از هر جهت با ذات یکتا و یگانه باشد. این جاست که براساس قاعده امکان اشرف و قواعد دیگر فلسفی می بایست نخستین صادر، همان انسان کاملی باشد که اشرف همه هستی است. این انسان کامل، کسی جز پیامبر(ص) نیست که اشرف هستی می باشد. بنابراین به یک معنا، پیامبر(ص) همان وجه الله است. مفهوم وجه الله وجه همان بخش قدامی و ظاهر بدن است که مهمترین عضو و به معنای صورت و چهره است. از این رو، وجه الله همان بخش ظاهری از ذات «هو» است که به تمام و کمال به عنوان نخستین صادر، پدیدار شده است. از آن جایی که کامل ترین موجود و شریف ترین آن، پیامبر(ص) است، بنابراین آن حضرت (ص) همان وجه الله است. وجه یک چیز، جدا از همان چیز نیست، به این معنا که وجه و صورت شخص همان جهت آشکار و ظاهر وی است، بنابراین، وجه الله هرگز از الله جدا نخواهد بود و یکتایی و یگانگی، میان آن دو برقرار است. بر این اساس وقتی از توحید سخن می گوییم به معنای آن است که درک کنیم که پیامبر(ص) با خدا به عنوان وجه خدا یکی است و دوگانگی در آن راه ندارد. این همان معنایی است که در آیه ۹ سوره نجم با «او ادنی» تبیین شده است؛ چرا که قاب قوسین بیانگر منطقه مماس و تماس است و «او ادنی» همان اتحاد و یکتایی و یگانگی خدا و پیامبر(ص) به عنوان وجه الله می باشد. این که در روایات آمده است: «نحن وجه الله» به این دلیل است که از نظر مقام نوری، همه چهارده معصوم(ع) نور واحدی هستند و حکم یکی به دلیل آیه ۶۱ سوره آل عمران و آیه مباهله، همان حکم دیگری می باشد که نفس و ذات ایشان یکی است. بنابراین وجه الله، پیامبر(ص) و همه امامان(ع) به حکم نفسیت است. این همان معنای توحیدی است که بدان دعوت شده ایم. وجه الله، خالق هستی در روایات معتبر آمده است که نحن صنایع الله و الخلق صنایع لنا؛ ما، صنعت و سازه الهی و همه خلق، سازه های ما هستند. این بدان معناست که صادر نخست تنها از خداوند بی واسطه خلق شده و مظهریت یافته است و دیگر موجودات همه به واسطه انوار امامان(ع) آفریده شده و مظهر گشته اند. براین اساس، همه هستی، مظاهر وجه الله هستند و همان گونه که خداوند بر همه هستی احاطه دارد، وجه الله نیز احاطه علمی و مالکیت دارد و هر تصرفی از سوی ایشان در هستی صورت می گیرد. از این رو در دایره خلقت، همه هستی باید متوجه وجه الله و چهارده معصوم(ع) شوند و شناخت به این توحید پیدا کرده و در اندیشه بازگشت به این سیر وجودی، خود را سامان دهند. از این رو خداوند فرمان می دهد که اگر می خواهند به الله برسند و محبوب الله شوند می بایست متوجه وجه الله باشند. اصولا ربوبیت از طریق وجه الله امکان پذیر و شدنی است و انوار معصومان(ع) است که هستی را ربوبیت می کند براین اساس، در دایره سیر، نهایت سیر، رب ایشان است. «الی ربک المنتهی» چنان که در دایره بازگشت از «انالله و انا الیه راجعون» می بایست «الی ربک الرجعی» به رب ایشان بازگشت. بنابراین، همه هستی با سببیت امامان آفریده و ظهور یافته است که وجه الله می باشند و انسان همان گونه که باید درک کند که باء سببیت امیرمؤمنان(ع) به عنوان یک مصداق از وجه الله، خلقت را تکوین کرده است نیز درک کند که با باء سببیت آن حضرت(ع) و دیگر انوار امامان(ع) است که به خداوند برسد. امام زمان(عج)، مالک هستی [در هر زمانی جلوه ای کامل از مظهر نخستین صادر، بر جهان، حاکمیت و مالکیت می کند که در زمان ما و پس از امامت امام عسکری(ع)، همه هستی، چون آب برای ماهی در اختیار امام زمان(عج) است. درحقیقت هستی، همان آب است و این آب همان صاحب زمان(عج) است. ما چون ماهی در این آب می باشیم که در جست وجوی آب و صاحب زمان(عج) هستیم.] اگر خوب بنگریم می بینیم که در آب در جست وجوی آب هستیم. البته بسیاری از مردم همانند ماهی متوجه آب نیستند مگر آن که از آب بیرون انداخته شوند. آن چه لازم است بدانیم اینکه دریابیم در آب وجود صاحب زمانی زندگی می کنیم و به سر می بریم. نماز به معنای متوجه شدن به وجه الله و قرار گرفتن قلب در برابر این حقیقت است. وقتی متوجه وجه الله و صاحب الزمان(عج) در نماز و دیگر عبادات می شویم و نماز به این می بندیم که رضایت و خشنودی وجه الله را به دست آوریم، در حقیقت متوجه حقیقت توحید و مظهریت و وابستگی و فقر خود به وجه می شویم و این همان عنایت الهی است که تنها به برخی می رسد، چرا که همانند ماهی می شویم که دریابیم که در آب هستیم و قدر آن را بدانیم. درحقیقت عبادت به معنای توجه یابی و قرار دادن وجه خود در برابر وجه الله است. از این رو گفته اند حقیقت عبادت چیزی جز تذکر و رهایی از غفلت نیست. نمادسازی از آن جایی که بسیاری از مردم اهل عقل و تعقل نیستند و تنها اهل دیده بصر هستند و نهایت مرحله ای که می رسند همان شهودطلبی ابراهیمی برای اطمینان قلبی است، از خداوند نماد می خواهند. از این رو، مسجد و کعبه و دیگر امور، نمادهایی می شوند تا ره گم نشود و انسان بتواند وجهی را بیابد که کمی او را با حقیقت وجه الله مرتبط سازد. کعبه و دیگر نشانه ها، نشانه ای برای کسانی است که احتمال گم شدن ایشان می رود. اما اهل عقل و دل خود را همواره در برابر وجه الله زمان خویش می یابند. پس همواره همانند ماهی عاقلی هستند که خود را محاط تمام و کمال از هر جهت و حیث با آب می دانند. بنابراین بی ارتباطی معنا ندارد و تنها مشکل این است که متوجه به وجه الله […]
  • یک اربعین از فتنه تا بیداری و بصیرت به مناسبت اربعین حسینی اربعین واژه ای است که با بیداری و کمال آمیخته است. هر جا که اربعین است، کمال را می توان در آن یافت. یک اربعین بیداری تا شدن؛ یک اربعین تا بیداری قلب، یک اربعین تا بصیرت، یک اربعین در غار حراء تا وحی و یک اربعین تا رسیدن به حق افتاده بر خاک تفتیده طف. این ها واژگانی آشنا هستند. اما بی گمان از زمان فتنه و غوغاسالاری سامریان و ساحران یزیدی، یک اربعین لازم بود تا پروانه های عاشق، راه خویش را به شمع حقیقت بیابند و در کنارش پیمان عشق ببندند و با بیداری خویش، آتش به خرمن فتنه افکنند. نویسنده در این مطلب بر آن است تا نقش اربعین را در راهیابی بخشی از جامعه به سوی حق تبیین کند و نشان دهد که چه کسانی می توانند با اربعین گرفتن بیدار شوند. اینک با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم. واکنش های متفاوت افراد در هنگامه فتنه کم تر انسانی را می توان یافت که در غبار فتنه بتواند موقعیت خود را تشخیص دهد و راهش را بیابد. تنها انسان هایی می توانند در درون غبار فتنه، راه خویش را بیابند که از نور الهی بهره مند باشند و پیش از ورود در درون فتنه خود را به چراغ بصیرت الهی تجهیز کرده باشند. اینان همان ربانیون و متألهان هستند که پرده های ظواهر دنیایی از پیش چشمانشان به کنار رفته و به سبب کشف الغطاء، ملکوت هر چیزی را می بینند و بی هیچ تردیدی راه خویش را به سوی حق و حقیقت می یابند. اما بسیاری از مردم تا غبار فتنه فرو ننشسته یا کم نشده نمی توانند حق را از باطل تشخیص دهند و راه خویش را به درستی بیابند و پس از شناخت، خود را با آن همراه و همگام سازند؛ چرا که بسیاری پس از شناخت قطعی حقیقت به عشق دنیا و ظواهر و زینت هایش، پشت به حقیقت می کنند و با باطل همراه می شوند و این همراهی را به ناتوانی در تشخیص و تحلیل نسبت می دهند. بی گمان تنها آنانی که دل هایشان با عقل هایشان هماهنگ است، می توانند در اوج فتنه و در هیاهو و غوغاسالاری باطل و برآشفتگی های دروغین آن و در زمانه آمیختگی حق و باطل و تیرگی فضای گفتمانی، حق را بشناسند و دل در گرو آن نهند و با همه فشار گفتمانی باطل گرایان، تاب همراهی با حق را آورند. اما همواره دو دسته دیگر زمانی باید بگذرد تا حق را بیابند و پس از شناخت و یافتن آن، همراهش شوند. گروهی از مردمان دل هایشان صاف و سالم است هر چند که عقل تشخیصشان ناقص می باشد، ولی همین که کمی غبار فتنه فرو نشست، به گرایش دلشان پاسخ می دهند و با آن که هنوز عقل ایشان در تشخیص، سرگردان است، به ندای فطرت و وجدان بیدار و دلشان پاسخ می دهند و با حق همراه و همگام می شوند. از اینان اگر بپرسید که چرا از میان دو صف، این یکی را برگزیده اید، شاید در جواب بمانند و پاسخ عقلانی و منطقی ندهند، ولی دل هایشان گواهی می دهد که صف دیگر نمی تواند حق باشد، هر چند که در تمام ظواهر و نمادها از حق بیش تر جلوه گری می کند؛ چرا که نور ایمان، آنان را به حق رهنمون می کند و ظواهر حق گونه باطل آنان را نمی فریبد و به خود نمی کشاند. اینان هر چند که ممکن است دیرتر حقیقت را از باطل در غبار فتنه تشخیص دهند، ولی همین که شناختند هر چند که به منطق عشق و دل، ولی دل در گرو آن می نهند و دست از آن برنمی دارند. گروهی دیگر هر چند که به ظاهر، اهل خرد و دانایی هستند، ولی چون عقل و خردشان با دل و جانشان همراهی نمی کند، هر چند که زودتر از اهل دل و حتی در درون غبار فتنه ها حق را می شناسند و به آن آگاهی می یابند، ولی چون خردشان ناقص و دلشان بی نور است، ممکن است همچنان به توجیهاتی به ظاهر عقلانی، در برابر فتنه باطل سکوت کنند یا حتی گاه بدتر از آن با فتنه و باطل همراهی نمایند. خداوند درباره این دسته افراد در آیه۱۴ سوره نمل می فرماید: و جحدوا بها و استیقنتها انفسهم ظلما و علوا فانظر کیف کان عاقبه المفسدین؛ آنان نسبت به آیات روشن خداوند انکار ورزیدند درحالی که در درونشان نسبت به آن یقین و قطع داشتند؛ چراکه ایشان مردمانی ستمگر و متکبرند؛ پس بنگرید که چه عاقبت و سرنوشت بدی برای فسادکنندگان است و چگونه خداوند آنان را بدان می گیرد. این دسته با این که از اهل خرد هستند و به سبب نشانه های روشن، در درونشان به یقین و قطع می رسند و حق را تشخیص داده و بدان شناخت کاملی پیدا می کنند، ولی به سبب روحیه ستمگری، تکبر و علو و برتری جویی، حاضر نیستند تا حق شناخته شده را تصدیق کرده و با آن همراهی کنند، بلکه راه باطل را در پیش می گیرند و با آن همراه می شوند و به فساد و تباهی در زمین اقدام می کنند و این گونه است که خشم الهی را به جان می خرند و در دنیا و آخرت گرفتار خشم او شده و عذاب ذلت و خواری را می پذیرند. البته هستند کسانی از اهل خرد که به ندای دل هایشان پاسخ می دهند و در موافقت عقل و دل، گام برمی دارند؛ ولی به نظر می رسد که سلامت قلب، کاربردی تر از سلامت خرد ظاهری است؛ زیرا سلامت قلب به ندای فطرت و وجدان پاسخ می دهد و حتی اگر عقل و خرد شخص نتواند حق را بشناسد و در اثبات حقانیت آن در میان غبار فتنه، استدلال منطقی و عقلانی کند ولی نوری از حقیقت، او را مجذوب خود می کند و بدان سو می شتابد، اما کسی که به ظاهر از سلامت عقل برخوردار است ولی از سلامت قلب به خاطر گناه و رفتارهای نابهنجار و دسیسه کردن فطرت به بی تقوایی، برخوردار نیست، کم تر می تواند درپی حق برود و به آن پاسخ مثبت دهد و همراه و همگام با آن شود. از این رو در قرآن همواره از سلامت قلب و قلب سلیم به عنوان یک شاخص در شناخت حق و همراهی با آن تأکید شده است و کسانی که به مرض قلب دچار هستند به عنوان فی قلوبهم مرض (بقره، آیه۱۰) معرفی کرده و بیان می دارد که اینان نسبت به حق نه تنها موضع گیری مثبتی ندارند بلکه به مکر و چاره جویی متوسل می شوند و با دلایل به ظاهر عقلانی می کوشند خود را توجیه کرده و دیگران را نیز بدان فریب دهند و رفتار مفسدانه و همراه با باطل را رفتاری مصلحانه نشان دهند و خود را خردمند و دیگران را اهل سفاهت معرفی کنند که نمی توانند به سبب بی بهره مندی از عقل و خرد، حق را تشخیص دهند، درحالی که خود ایشان گمراه هستند و سفاهت می ورزند؛ چراکه وجدان و فطرت دارندگان قلب سلیم، آنان را به سوی حق رهنمون می سازد و مدافع و همراه و همگام حق می گرداند. (بقره، آیات ۷ تا ۱۳) از واکنش های متضاد و متقابلی که افراد در هنگام فتنه و برخاستن غبار آن یا حتی پس از فرونشستن کمی از غبار یا تمامی آن نشان می دهند، می توان دریافت که چرا اهل خرد و بصیرت واقعی و یا اهل قلب سلیم تنها کسانی هستند که در هنگامه فتنه یا پس از آن به همراهی حق می شتابند و دیگران هم چنان لنگ می زنند و بلکه حتی در جبهه مخالف حق قرار گرفته و به خدعه و نیرنگ، خود و دیگران را به همراهی می خوانند و رفتار باطل خویش را توجیه می کنند. توابین، بیداران از سحر سامریان فتنه گر از آیات قرآنی برمی آید که اهل باطل، اهل فتنه هستند و فتنه گری ایشان حتی از اعلان رسمی جنگ علیه حق، خطرناک تر است؛ چراکه قتل، کشتن تن هاست و قاتل کافر، ایمان نمی دزدد و دین مردم را تباه نمی کند بلکه جسم و کالبد اهل ایمان را می زند و از میان برمی دارد. از این رو خداوند در آیه ۱۹۱ سوره بقره با عبارت: «و الفتنه أشد من القتل» از شدت فتنه نسبت به کشتن و جنگ خبر می دهد و در آیه۲۱۷ سوره بقره با عبارت: «و الفتنه أکبر من القتل» از بزرگی فتنه نسبت به جنگ و قتل سخن می گوید. این بدان معناست که فتنه از هر جهت که بنگرید عملی خطرناک تر و پلیدتر و سخت تر و بزرگ تر است؛ چرا که در فتنه با ایجاد شبهه، باطل، خود را به حق می آراید و زینت می دهد به گونه ای که بیش تر مردمان، فریب ظاهر گول زننده باطل را می خورند که جامه حق پوشیده است و جلوه گری بیش تری می کند و چون عقل بیش تر مردم در چشمشان است، به سادگی فریب خورده و با باطل همراه شده و علیه حق می جنگند و این گونه است که دین و ایمان مردم تباه می شود و جان ها بر سر حفظ باطل به ادعای همراهی با حق تباه می گردد. به سخن دیگر، باطل با تظاهر به حق و جلوه گری هایش، همانند جادوی سامری، چشمان مردم را مسحور و مجذوب خود می کند و آنان را به دعوی حق به میدان می آورد تا به عنوان سربازان حق عمل کنند و جان به کف در خدمت باطلی باشند که حق نموده شده است. این سیاست از آن رو از سوی باطل و فتنه گران انتخاب می شود که می دانند در صورت آگاهی، مردم هرگز از باطل طرفداری نمی کنند و جان خویش را برای باطلی فدا نمی کنند. رستگاری اهل بصیرت در جلوه گری های باطل تنها اهل بصیرت هستند که در اوج فتنه ها، حق را می شناسند و در دام فریب سحر ساحران نمی افتند و چوب ها و ریسمان های ساحران را، چون عصای موسی(ع) نمی شمارند هر چند که باطل، بسیاری از مردم را فریب و همراه می سازد و رعب و ترس در دوستان حق می افکند، ولی این ترس گذرا است و به سرعت چون مه از آب در زیر نور فروزان خورشید محو می شود. این گونه است که در عاشورا تنها اهل بصیرت ماندند، چرا که آنان حق را می دیدند نه آن که آنان حق را می فهمیدند؛ چرا که آنان در شناخت حق، از علم الیقین گذشته بودند و در مقام عین الیقین بودند و حتی برخی از ایشان فراتر از آن در مقام حق الیقین جلوس کرده بودند و آب از چشمه کوثر در بیابان سوزان کربلا می نوشیدند چنان که بارها خود، این را بر زبان می آوردند. در روایات کربلایی آمده که یاران امام حسین(ع) در کربلا کسانی بودند که بهشت خویش را می دیدند و برخی دیگر در هنگامه نبرد می فرمودند که اکنون در آغوش پیامبر(ص) هستند و یا از آب کوثر می نوشند؛ چرا که ایشان فراتر از مقام فهمیدن و دیدن، در مقام بودن، حضور یافته اند. اگر از این هفتاد و دو تن یاران امام حسین(ع) که اهل شهود و کشف الغطا بودند و از مقام ربانی و متاله شدن سود می بردند، بگذریم، دیگر کسی را نمی توان یافت که در مقام بصیرت بودند؛ چرا که اگر اهل بصیرتی بود، بی شک با حق همراه و همگام می شد و در کربلا امام حسین(ع) را یاری می کرد . فتنه گران سامری با جادوی رسانه و تبلیغات سهمگین خویش چنان عرصه را بر اهل حق تنگ کرده بودند که هیچ امیدی به پیروزی حق نبود. آنان بر منابر تبلیغاتی خود بر آمده بودند و با رفتاری چون بوزینگان، همگان را به خود مشغول می داشتند و چشمان را مسحور و مجذوب خود می کردند. تلاش نهایی آنان این بود که این هفتاد و دوتن اهل بصیرت را نیز از دور حق برانند تا حسین(ع) تنها بماند و با کشتن او کار حق و حقیقت را تمام کنند و ابلیس را به آرزوی دیرینش برسانند برتری او را برای خلافت بر هستی با رفتار زشت خویش به اثبات رسانند. ابلیس به کمک حزب شیطان خویش از جنیان و انسان ها بر آن بود تا حقیقت را خوار کند و بی عرضگی آدم و فرزندانش برای خلافت الهی را به رخ آنان بکشاند. این همان چیزی بود که پیامبر گرامی(ص) را دل گیر و دل نگران می ساخت. خداوند در آیه۶۰ سوره اسراء داستان شجره ملعونه را بیان کرده بود. امیرمؤمنان علی(ع) روایت کرده است که رسول خدا(ص) بر منبر بود که لحظه ای خواب، چشم او را ربود. در خواب مردانی را دید که چون بوزینگان بر منبر آن حضرت(ص) می جهند و مردم را به روش گذشتگان و دوران جاهلیت باز می گردانند. پیامبر(ص) در حالی که نشسته بود، به خود آمد و آثار حزن و اندوه در چهره اش نمایان شد. جبرئیل این آیه را برای حضرت(ص) آورد: و ما جعلنا الرویا التی اریناک الا فتنه للناس و الشجره المعلونه فی القرآن؛ یعنی بنی امیه (بحارالانوار، ج۵۵، ص ۳۵۰ و نیز فتح القدیر، ج۳، ص ۳۴۲؛ و نیز الدرالمنثور، سیوطی، ج۴، ص۱۹۱) آن حضرت(ص) دل نگران فتنه امویان و به دست گرفتن حکومت اسلامی از سوی بنی امیه بود. (همان و نیز تفسیر کبیر، فخر رازی، ج۷، ص ۳۶۱ و الجامع لاحکام القرآن، قرطبی، ج۱۰، ص ۲۴۵) این فتنه اموی در زمان امام حسین(ع) به شکل کامل خود درآمده بود و ابلیس در چهره یزید بر مسند خلافت انسان نشسته بود و بر انسان و جن حکومت می کرد. یزید بی دین و زشتکار که کافر و فاجر بود، چهره خلیفه و حق را یافته بود و بر بسیاری از مردم امر مشتبه شده بود. رسانه های تبلیغاتی و منابر آنان در اشکال و روش های گوناگون، امام حسین(ع) را خارجی معرفی می کردند که بر حق و خلیفه خدا و پیامبر(ص) خروج کرده و در زمین افساد می کند. در این غبار فتنه تنها اهل بصیرت توانستند حق را بشناسند و با آن، همراه و همگام شوند و جان در راه بقای آن ایثار کنند. اما اکثریت مردود شدند و در دام فتنه گرفتار شدند. در اوج فتنه، امام علی بن الحسین(ع) نگذاشت تا پرچم حق بر زمین بیفتد. در این زمان همانند عصر امام علی(ع) زنی تنها در کنارش بود. در فتنه سقیفه بنی ساعده تنها فاطمه(س) در کنار پرچم برافراشته علی(ع) ایستاد و شهادت برای ولایت را به جان خرید. اکنون دخترانش زینب کبری و صغری (سلام الله علیهما) در کنار پرچم افراشته علی بن الحسین(ع) ایستاده بودند. شگفت که آن دو دختر گرامی امیرمؤمنان(ع) و فاطمه(س) چنان یکسان حرکت و عمل کردند که کسی متوجه دو نفر نشد و همگان یک تن را دیدند که چون علی(ع) شمشیر کلام از نیام برمی آورد و سحر سامری را پراکنده می سازد، هر چند که در آن غبار فتنه، کم تر کسی می توانست این پرچم حق را ببیند و بشناسد. تلاش های امام حق علی بن الحسین(ع) و زینب کبری و صغری (ام کلثوم) موجب شد تا در مدت چهل روز، غبار فتنه به کنار برود و چشمان مسحور سحر ساحران و سامریان فتنه گر، به حق بنگرد. در این میان نخستین کسانی که همراه شدند، اهل دل بودند که در قالب توابین درآمدند و در کنار امام حق خویش علی بن الحسین(ع) قرار گرفتند و ندای یا للثارات الحسین(ع) سر دادند. اما هنوز اکثریت گرفتار فسق و فجور یا عقل معاش، کم تر از عقل معاد برخوردار بودند تا بیدار شوند و همراهی کنند. تلاش های چهل روز پرچمداران حق، نهضتی را برانگیخت. اما این نهضت تنها در میان اهل وجدان بود که با عشق، حق را شناخته بودند و مجذوب آن بودند و هنوز اهل عقل همراهی نکردند و بلکه بسیاری از آنان توجیه گر رفتار پیشین خویش و حتی توجیه گر بقا و همراهی با فتنه گران بودند. آنان که خود را اهل عقل و خرد می شمردند، بخاطر آنکه قلبشان بیمار بود، همچنان بر همراهی باطل و فتنه بودند و به سرکوب اهل دل و عشق می شتافتند و آنان را از هرگونه حرکتی برحذر می داشتند و قیام علیه فتنه گران را غیرقابل توجیه و هزینه برمی شمردند که هیچ سودی بر آن نیست؛ چون اهل عقل همواره اهل حساب و کتاب هستند و دو دو تا می کنند و هرگز مفهوم و معنای ایثار را نمی فهمند. برای ایشان حرکت توابین حرکت دیوانگان بود که بیرون از هر تاکتیک و استراتژی حرکت می کنند. به نظر می رسد که یک اربعین لازم بود تا خون حسین(ع) به شیری تبدیل شود تا مایه شناخت و رشد و نمو کودکان بصیرت گردد. یک اربعین وقت لازم بود تا خون حسین(ع) بر تارک آسمان چون خورشیدی برآید و چشمان اهل دل را مجذوب کند و عاشقان حسین(ع) را گرد تربت پاک آن سرور و سالار اهل حق و حقیقت چون پروانه گرد آورد و آماده نماید تا تن به آتش شمشیر سپارند و حق را به خون آب یاری کنند و چهره زشت باطل را نمایان سازند و یزیدیان و فتنه گران باطل را رسوا سازند و حق را برخلاف خواسته ابلیسان باقی و برقرار سازند و پرچم آن را تا قیامت برافراشته […]
  • ضرورت پرهیز از اسراف در ولیمه های حج یکی از مستحبات در اسلام، ولیمه برای مناسبت های شاد و اعیاد است. در قرآن بر اطعام به عنوان مصداقی از انفاق تأکید بسیار شده است ولیمه نوعی اطعام خاص است که در مناسبت های ویژه داده می شود. از مهم ترین ولیمه ها و مشهورترین آن ها می توان به ولیمه عروسی، ولیمه تولد، ولیمه عقیقه و ولیمه حج اشاره کرد. اهمیت ولیمه دادن بر مؤمنان است تا به شکرانه نعمت ازدواج و فرزند و حج، ولیمه دهند و مردم را بر سر سفره طعام خویش دعوت کنند. در روایات است که از اخلاق پیامبر(ص) این بوده که به عیادت بیماران می رفت و در تشییع جنازه مردگان شرکت می کرد و ولیمه می داد و در سر سفره ولیمه دیگران حاضر می شد.کاربرد نخستین لفظ ولیمه به معنای جمع و بند و زنجیر، برای مراسم اطعام عروسی بوده است که در آن زن و شوهر جمع می شوند. از این رو به این اطعام و طعام ولیمه گفته اند. البته بعدها این اصطلاح در تمامی مراسم شادی به کار رفته است. شیخ طوسی دادن ولیمه را مستحب می داند؛ زیرا سنت پیامبر(ص) و امامان(ع) این گونه بوده است. این استحباب درمورد عروسی مورد تاکید است. (بحارالانوار، ج۳۴،ص۵۹) از امام باقر(ع) روایت است که فرمود: «الولیمه یوما او یومین مکرمه و ثلاثه ایام ریاء وسمعه؛ ولیمه دو روز نخست، بزرگواری و کرامت و در روز سوم، ریاست. (المحاسن، البرقی، ج۲، ص۴۱۷) در روایت دیگر آمده است: " الولیمه اول یوم حق والثانی معروف و ما کان بعد ذلک فهو ریاء و سمعه.(دعائم الاسلام ، ج۲، ص ۲۰۵) ریا یعنی تظاهر به چیزی و معنای سمعه از سمع می آید، این است که شخص دوست دارد مردم کار او را بشنوند و اطلاع بیابند و مشهور شود. بنابراین چنین شخصی در کارش خلوص ندارد. پرهیز از اسراف در ولیمه ها باید به این نکته توجه داشت که هرگونه اسراف و تبذیر یعنی خروج از اعتدال و ریخت و پاش، در ولیمه همانند هر کار دیگری حرام است. فردی که برای هر کاری از جمله حج و عروسی ولیمه می دهد می بایست ولیمه را به دور از چشم و هم چشمی که نوعی ریا و سمعه است، انجام دهد. ولیمه برای حج همانند دیگر ولیمه ها، امری واجب نیست، بلکه مستحب است؛ زیرا هدف از ولیمه، اطعام دادن به ویژه به فقیران و مسکینان است. اما اگر این ولیمه برای تشریفات و ریا و سمعه باشد، کاری حرام و گناه است. هرگونه اسراف و ریخت و پاش نیز حرمت را چند برابر می کند. بنابراین، باید توجه داشت که هدف از سفر حج، دست یابی به تقوای الهی است که ولیمه های همراه با تشریفات و اسراف و تبذیر دقیقاً به معنای مخالفت با اصل تقوای الهی است که شخص با سفر به خانه خدا و انجام مناسک حج درپی آن بوده است. هرگونه کاری که برخلاف این هدف و حکمت حج باشد، در حقیقت دور شدن ا زمنزل حقیقت است. در شرح حال رجبعلی خیاط آمده است: در بازگشت از سفر حج، شیخ و جمعی دیگر را برای دادن ولیمه حج به منزل دعوت کردم، چلوکباب درست کرده بودیم. برای جناب شیخ و چند نفر- خصوصی ها- سفره دیگری در بالا- ایوان- انداختیم. شیخ که متوجه این داستان شد مرا صدا کرد و فرمود: «چرا پز می دهی؟! خودت را نگیر! میان مردم فرق نگذار، اگر برای خدا هست همه را با یک چشم نگاه کن، چرا به عده ای امتیاز می دهی؟ نه، من هم قاطی همه این ها، هیچ فرقی قائل نشو!» افرادی که نزدیک یک ماه در دوره آموزشی مناسک حج و گسستن از همه تعلقات دنیوی کوشیده اند تا به تصفیه درون بپردازند، اگر در برگشت از این سفر روحانی، با تدارک مهمانی های آن چنانی، خود را دوباره به دنیای مادی می چسبانند و دنبال تشریفات، چشم و هم چشمی، ریا و سمعه هستند، گویی اصلاً به چنین سفر معنوی نرفته اند. در روایتی از پیامبر(ص) درباره نشانه های آخر الزمان آمده است: زمانی می رسد که ثروتمندان امت من برای تفریح به حج می روند و مردم عادی برای تجارت و فقرای امت برای خودنمایی و کسب عنوان و اعتبار به این سفر می پردازند؛ بلکه در آن زمان گروهی قرآن را برای غیر خدا آموزش می دهند و آن را به صورت ترانه درمی آورند. (سیدمحمدحسین طباطبایی، المیزان، ترجمه سیدمحمدباقر موسوی همدانی، بهار۱۳۶۳، نشر بنیاد علمی و فکری علامه طباطبایی، […]
  • معیار انتخاب در سر دوراهی از نظر امام موسی کاظم(ع) روزی نیست که انسان بر سر دو راهی قرار نگیرد. گاه برای انسان مشخص است که کدام راه حق و صواب بوده و خیر او در آن است؛ ولی در بسیاری از موارد برای توده های مردم انتخاب درست ترین و بهترین سخت و دشوار است؛ چرا که شناختی نسبت به همه ابعاد مساله ندارد و از نظر علمی هیچ گونه احاطه ای هم به موضوع ندارد؛ چه رسد که بتواند به لوازم و تبعات انتخاب و عمل خودش آگاه باشد و خیر خودش را بشناسد. پرسش این مطلب این است که در زمانی که در سر دو راهی قرار گرفتیم، کدام راه را انتخاب کنیم تا بهترین و درست ترین کار باشد؟ نویسنده در این مطلب با مراجعه به آموزه های امام موسی کاظم(ع) بر آن است تا نظر و دیدگاه امام(ع) را در این باره تبیین نماید. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.دو راهی های سرنوشت زندگی انسان در دنیا همواره در مدار حق و باطل،‌ خیر و شر می گردد؛ چرا نظام هستی به گونه ای سامان یافته است که انسان به عنوان موجودی مرید و مختار به انتخاب خود مسیرش را در میان حق و باطل و خیر و شر انتخاب کند. بر اساس همین نظام احسن الهی، سنت ابتلاء‌ و فتنه پدید آمده است تا این انتخاب به سادگی و آسانی انجام نپذیرد،‌ بلکه با شرایطی سخت، انتخاب حق انجام شود و آدمی در این شرایط بتواند استعدادهای نهفته و سرشته در ذات خود را شناخته و به کار گیرد و به فعلیت برساند.(عنکبوت، آیه ۲ و آیات دیگر) این گونه است که انسان در همین مدت کوتاه عمر خود که یک فرصت طلایی و استثنایی است خود را برای ابدیت می سازد و جهت سیر خود را انتخاب می کند. از همین رو، می توان دنیا را برای آدمی، فرصتی برای ابدیت دانست. هر کسی در مدت عمر خود همانند کودکی در رحم مادر می ماند که عوامل متعددی در شکل گیری اندام ها و شخصیت او موثر است که برخی از آن ها مربوط به عوامل بیرونی و غیر اختیاری و ارادی است و برخی دیگر مربوط به عوامل درونی و ارادی و اختیاری انسان است؛ چرا که نظام احسن بر نظام «الامر بین الامرین» سامان یافته است و این گونه نیست که همه چیز به طور کامل در اختیار شخص باشد(تفویض و واگذاری) و یا همه چیز از او سلب شده باشد(جبر). انسانی که در رحم رشد می کند، متاثر از نوع تغذیه، وراثت، زمان، آب و هوا و امور بسیاری دیگر، شکل و شمایل خاصی به خود می گیرد. پس اگر همه شرایط مناسب و موافق باشد، کودکی سالم با شخصیت متناسب و متعادل از درون رحم مادر بیرون می آید و در دنیا تا زمانی که در آن است می تواند به عنوان یک انسان سالم زندگی کند؛ اما اگر شرایط مناسب نباشد و به هر علت و دلیلی، کور یا کر به دنیا آید، این نقص در تمام مدت عمرش در دنیا با اوست. همین وضعیت برای آدمی است که در دنیا قرار می گیرد. با این تفاوت که آدمی در رحم برای عمر کوتاه دنیا ساخته می شود هر چند که برخی از آثار آن ابدی خواهد بود؛ ولی آدمی در رحم دنیا خودش را برای ابدیت می سازد به گونه ای که دیگر هیچ تغییری در آن پس از مرگ پدید نخواهد آمد. به این معنا که کودک ناقص از رحم مادر می تواند در دنیا با انتخابی درست، از دست رفته ها را جبران کند و کوری خود را در دنیا به بینایی واقعی تبدیل کند و نقص خود را جبران نماید؛ اما کودک رحم دنیا اگر به درستی از این فرصت کوتاه استفاده نکند و به خطا رود و گمراهی و ضلالت را پیشه کند، دیگر فرصت جبران را نخواهد داشت.(مومنون، آیه ۹۹) خداوند بر اساس سنت ابتلاء هر دم آدمی را بر سر دو راهی قرار می دهد و بر آن است تا خود انسان با توجه به الهامات تقوایی و فجوری(شمس، آیات ۸ و ۹) خودشان میان دو راه (بلد، آیه ۱۰) رشد و غی(بقره، آیه ۲۵۶)، شکر و کفر(انسان، آیه ۳)، هدایت و ضلالت(بقره، آیه ۲۶) یکی را انتخاب کند. مشکل زمانی دو چندان می شود که باطل خود را به حق می آمیزد و نشانه هایی از آن را برای خود پدید می آورد و به گونه خود را جلوه می دهد که جدا کردن حق از باطل سخت می شود؛ این گونه است که بسیاری از مردم گرفتار شبهات می شوند که به سبب تشیبه باطل به حق ایجاد می شود و نمی توانند در میان فتنه حق را بیابند و تشخیص دهند و به دنبال آن بروند. پس زندگی سرشار از مشکلات انتخاب حق و باطل،‌خیر و شر، رشد و غی، ضلالت و هدایت، شکر و کفر و مانند آن است. هر دم انسانی می بایست در میان شبهات و فتنه ها و الهامات فجوری و تقوایی که از درون وبیرون بر او هجوم می آورد، تشخیص و انتخاب درستی انجام دهد و خیر را برگزیند که ابدیت او را می سازد. در این میان هواهای نفسانی و خواسته های بی پایان نفس به سبب گرایش به امور مادی و ظواهر دنیوی از سویی و وسوسه های شیطانی دشمنان بیرونی از سویی دیگر، آدمی را بسیار سرگردان می کند و شرایط درست انتخاب را بر او سخت تر و دشوارتر می سازد. این جاست که آدمی حیران در میان این همه شبهات و هواهای نفسانی و وسوسه های شیطانی نمی داند که چه انتخابی داشته باشد؟ انتخابی که خیر او باشد و سلامت ابدی را تضمین کند تا زندگی و مرگ و بعثت اخروی سالمی داشته باشد، چنان که پیامبران (ع) داشتند.(مریم، آیات ۱۵ و ۳۳ و نیز آیات دیگر) و فرشتگان با سلام به اسثقبال او آیند و او را به سلامت به بهشت سلامت ابدی ببرند و در دارالسلام و سلامت مسکن و ماوی دهند.(نحل، آیه ۳۲؛ یونس، آیه ۲۵؛ فرقان، ایه ۷۵؛ احزاب، آیه ۴۴ و ایات دیگر) معیار انتخاب: مخالفت با هوای نفس اکنون این پرسش را دوباره مطرح می کنیم که چگونه می توانیم در میان این همه حیرت و فشارهای درونی نفس و بیرونی شیطان و عوامل دیگر، انتخابی درست یا درست تر داشته باشیم و آن چه خیر ماست را برگزینم و ابدیت خود را به سلامت تضمین کنیم؟ امام موسی کاظم(ع) در سفارش و وصیت خود به هشام می فرماید: یا هشام! وإذا مرّ بک أمران لاتدری أیّهما خیرٌ وأصوَب، فانظر أیّهُما أقرب إلى هواک فخالفه، فإنّ کثیر الصّواب فی مخالَفَه هواک؛ ای هشام! هر گاه بر سر دو راهی قرار گرفتی و نمی دانی که کدام یک، راه درست و صواب یا درست‌تر و بهتر است تا آن را انتخاب نماید، پس بنگر کدام یک از آن به هواهای نفسانی نزدیک تر و آن را می خواهی پی باید راهى را که مخالف هواى نفس و امیال شهوانى توست، اختیار نموده و آن راه را دنبال کنی؛ چون بیش تر درستى و صحت عمل در آن چیزى است که مخالف هواى نفس است.(تحف العقول صفحه ۳۹۸) از این حدیث به دست می آید که انسان هنگامی که در سر دو راهی انتخاب قرار گرفت – که همیشه هم قرار می گیرد ؛ زیرا دنیا مکان ابتلاء و امتحان و انتخاب دایمی است- می بایست به خودش مراجعه کند و ببیند که کدام موافق هوای نفس و کدام مخالفت هوای نفس است، پس آن که مخالف هواهای نفس است را به عنوان درست تر و بهتر انتخاب کند؛ چرا که در بیش تر موارد این انتخاب بهتر بوده و انسان را از مسیر باطل و شر دور نگه می دارد. اما پرسش این است که چرا امام(ع) می فرماید: صواب در بیش تر موارد در همان مخالفت هوای نفس توست؟ چرا امام(ع) نمی فرماید که همیشه صواب و انتخاب درست در همان مخالفت هوای نفس توست؟ می دانیم که نفس انسانی از نظر شناخت و قدرت تشخیص و نیز تصدیق در یک مرتبه نیست و هر انسانی از نظر ایمان، قدرت تشخیص و تصدیق و اذعان بلکه حتی از نظر عزم و جزم و اراده و همت در مقام عمل یکسان نیست. امام کاظم(ع) در این جا یک ملاک انتزاعی و غیر عینی نمی دهد و نمی فرماید که برای شناخت حق و باطل و راه صواب و خیر می بایست به فلان شخص یا بهمان چیزی مراجعه کرد؛ چرا که امام (ع) بر آن است تا یک معیاری را در اختیار مردمان قرار دهد که هم قابل دسترس باشد و هم قابل اطمینان و اعتماد باشد. شاید اگر امام(ع) می فرمود برای انتخاب به نزد رهبران و پیشوایان خود بروید، این معیار نمی توانست قابل تعمیم در همه زمان ها و مکان ها و شرایط باشد ؛ چرا که انسان در هر لحظه ای در سر دو راهی ها قرار می گیرد و می بایست به سرعت انتخاب کند و از دست فرصت به معنای از دست دادن همه چیز خواهد بود. انسان مانند راننده ای است که سریع می راند و می بایست در سر هیچ پیچ خطرناک و مقابله با هر امر ناگهانی به سرعت تصمیم گرفته و قرار نهایی را صادر کرده و به سرعت آن را عملی سازد. پس می بایست معیاری در اختیار باشد که برای همیشه و هر زمانی و مکانی در دسترس باشد. پس شکی نیست که نفس انسانی بهترین داور برای انتخاب است؛ چرا که همیشه در اختیار است و هرگز از او دور نیست. اما مشکل این است که این داور خود ممکن است با همه اطمینان و اعتمادی که به او داریم، به عللی اشتباه و خطا کند و بلکه ممکن است نتوان چنان که به امام معصوم(ع) و خدا اطمینان و اعتماد داریم، به او اعتماد و اطمینان داشته باشیم. انسان کامل انسانی است که نسبت به خدا معرفت کاملی و تمامی دارد و همین معرفت تمام را به تصدیق اذعان کرده و خود را به خدا تفویض و واگذار نموده و می گوید: افوض امری الی الله؛ امرم را به خدا واگذار کردم.(غافر، آیه ۴۴) این مقام که بالاتر از توسل و توکل است، نشانه ای از اعتماد و اطمینان کامل انسان به خداوند است و نفس در این حالت به عنوان نفس مطمئن شناخته می شود که حضرت ابراهیم(ع) و حواریون خواهان رسیدن به آن بودند.(بقره ، آیه ۲۶۰؛ مائده، ایه ۱۱۳) رسیدن به این مقام به معنای رسیدن به جنت صفات بلکه ذات است و کسی که در این مقام قرار گرفته می توان گفت که در توحید سه گانه با «وحده وحده وحده» گفتن حقیقی از شرک در فعل و شرک در صفات و شرک در ذات رها شده و در جنت ذات آرام گرفته است.(فجر، آیات ۲۷ تا ۳۰) اگر انسان بتواند به مقام اطمینان در نفس برسد مشکلات او حل خواهد شد. البته از آن جایی که نفس های توده معمولی مسلمانان و مومنان به درجه کمالی نرسیده و گرفتار نقص است نمی توان به آن اطمینان مطلق کرد و می بایست احتیاط کرد؛ چرا که نفس انسانی تا زمانی که به کمال رشد و اطمینان الهی نرسیده همواره در حالت تقلب است و دگرگونی و تغییر او را با خود به هر سمتی می برد. هر چه نفس انسانی با تزکیه به تقوا و عدالت نزدیک شود، به همان میزان علم و معرفت او افزایش می یابد؛ چرا که خداوند به علم شهودی او را مجهز می کند و حقایق ملکوت اشیاء بر وی آشکار و هویدا می گردد. خداوند در آیه ۲۸۲ سوره بقره می فرماید: وَاتَّقُواْ اللّهَ وَیُعَلِّمُکُمُ اللّهُ؛ و اگر از خداوند پروا کنید و تقوا پیشه گیرید، خداوند افزون بر امور دیگر به شما تعلیم می دهد و می آموزد. بی گمان تعلیم الهی از تعلیمات علم حصولی نیست بلکه علم حضوری است و خداوند به انسان متقی توانایی و دانایی خاصی می دهد که بتواند حقایق اشیاء را چنان که هست ببیند و رویت کنند به گونه ای که دیگر تشبیه و شبهات نتواند مانع از دیدن حقیقت و حق شود.(انعام، آیه ۷۵) از همین روست که خداوند در آیه ۲۹ سوره انفال می فرماید: یِا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إَن تَتَّقُواْ اللّهَ یَجْعَل لَّکُمْ فُرْقَاناً؛ ای کسانی که ایمان آورده اید اگر تقوای الهی پیشه کنید خداوند برای شما فرقان و قدرت جداسازی حق و باطل را می دهد. پس نفس انسانی اگر با تقوای الهی تزکیه و پاک شود از این توان و نیرو برخوردار خواهد شد که معرفت و علم حضوری یافته و قدرت جداسازی حق از باطل را به دست آورد. پس دیگر شبهات و فتنه ها نمی تواند مانع دید و تشخیص او شود. اما بیش تری مردم یا در مرتبه پایین تقوا هستند و در مراتب کمالی و تمامیت آن راه نیافته اند تا دارای علم حضوری و بصیرت و فرقان شوند، از این روست که هواهای نفسانی آنان ممکن است که بر نفس غلبه کرده و قدرت تشخیص حق از باطل، خیر از شر و نیز بهتر از بدتر را از وی بگیرد. خداوند در آیاتی بسیار بیان کرده که بسیاری از مردم گرفتار هواهای نفسانی هستند و حتی اگر آن را خدا و معبود خود نگیرند، ولی تحت تاثیر آن عمل و رفتار می کنند. گناه ها و تکرار آن قلوب و نفس آدمی را دچار زنگار می کند و نمی تواند آیینه ای باشد که حقایق هستی را بتاباند.(مطففین،‌ایه ۱۴) برخی از این نفوس آدمی و قلوب انسانی طبیعت و فطرت اصلی خود را از دست داده است. گوش ها به ظاهر می شنوند و یا چشم ها به ظاهر می بییند و قلوب به ظاهر فهم و ادراک می کنند، ولی با این همه حقایق را درک و فهم نمی کنند، زیرا زنگار گرفته یا ابزارهای شناختی گرفتار وقار و سنگینی و پرده و غطاء است.(بقره، آیه ۸ تا ۱۲ و آیات دیگر) در این میان بسیاری از مردم با توبه از گناه و استغفار و شکر نعمت هر از گاهی نفس خود را پاک می کنند و دریچه ای را برای نور حقایق می گشایند ، با این همه گرفتار تذبذب و نواسانات شدید هستند. پس نمی تواند به معرفت و تشخیص چنین نفسی اطمینان کامل داشت؛ چرا که ممکن است نفس خیر را شر یا ارزش را ضد ارزش، حق را باطل و صواب را خطا بداند و به اشتباه حکم کند؛ ولی از آن جایی که توده های مردم بر اساس فطرت خود عمل می کنند و هنوز فطرت در میان توده های مردم از سلامتی برخوردار است، می توان امید داشت که خیر و صواب را انتخاب کند. از این روست که امام کاظم(ع) می فرماید که می توان به این انتخاب فطرت بسنده کرد و آن چه را مخالف هواهای نفسانی می شناسد ترک کرد و به عنوان خیر و صواب طرف دیگر را انتخاب کرد و انجام داد؛ چرا که به هر حال سلامت فطرت و وجدان سالم هنوز اجازه نمی دهد که همه چیز را وارونه ببیند و ارزیابی کند. هنوز در توده های مردم فطرت و وجدان نمرده است به ویژه آن که مسلمان و مومن در درجه ای از تقواست که عقل او به عنوان راهنما وارد میدان شود و به او کمک کند. پس توده های مردم مسلمان می توانند به وجدان و فطرت خود مراجعه کنند و آن چه را که مخالف هواهای نفسانی می شناسند با آن مخالفت کنند و موافق فطرت را به عنوان حق و صواب و خیر انتخاب کنند. البته اگر انسانی یا مسلمانی اهل فسق و فجور باشد و گناه کبیره و صغیره برای او معنا نداشته باشد، چنین شخصی گرفتار واژگونه ای در قلب است به گونه ای که همه چیز را وارونه می ببیند و تحلیل و تبیین می کند و توصیه هایی خلاف حق را ارایه می دهد. این گونه است که به چنین قلبی اصلا نمی توان اعتماد و اطیمنان کرد که راه حق را بشناسند و صواب و خیر را معرفی و انتخاب کند. اما توده های مردم می توانند به درجه ای از اطمینان نسبت به وجدان و فطرت خود برسند؛ چرا که هنوز واژوگونه نمی ببیند و توصیف و تبیین و نیز توصیه نمی کند. پس می توان گفت که بهتر است که مسلمان به همان فطرت و وجدان خود مراجعه کند و بر سر هر دو راهی همان راهی را انتخاب کند که مخالف هواهای نفسانی است؛ یعنی بداند که صواب و خیر او در این است که بر خلاف آن چه دلش می خواهد عمل کند و هواهای نفسانی خود را کنار زند و بر خلاف آن عمل نماید. این گونه است که می توان امید داشت که راه صواب و خیر را انتخاب کرده […]
  • عوامل ضلالت از نگاه قرآن انسان به طور طبیعی و فطری در جست و جوی کمال است و ازهر آن چه نقص است گریزان می باشد. همین گرایش طبیعی به کمال است که حتی مفسدان وا می دارد تا برای بقای خود در جامعه ای که عموم آن به طور فطری و عقل سلیم گرایش به خوبی ها و زیبایی ها و اصلاحات دارند ، خود را مصلح نامند و ظالمان در سایه شعار عدالت خواهی به ظلم و ستم پردازند؛ زیرا در غیر انسان از سوی جامعه طرد می شوند و امکان حضور وعمل از آنان در اجتماع سلب می شود.به نظر می رسد که حتی برخی از مفسدان و ظالمان گرایش به اصلاحات و عدالت دارند و به سبب اشتباه در تطبیق یا تغییر جزیی در فطرت و بیماردلی، گرایش به فساد و ظلم یافته اند. این بدان معنا خواهد بود که گرایش طبیعی به ظلم و بی عدالتی و فساد، وجود ندارد و به علل درونی و عوامل بیرونی چنین گرایش و تبدیل و تغییری رخ داده است. اکنون این پرسش پیش می آید که چرا انسان به سوی ظلم و بی عدالتی و فساد می رود و چگونه از مسیر اصلی فطرت و عقل سالم دور و گمراه می شود؟ نویسنده در این مطلب با بررسی آموزه های قرآنی می کوشد تا تحلیل و تبیینی از چرایی و چگونگی گمراهی بشر از فطرت سالم و عقل سلیم به دست دهد. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم. عوامل درونی و بیرونی در یک کلمه می توان عوامل گمراهی بشر را از مسیر فطرت پاک و عقل سالم به دو دسته عوامل بیرونی و درونی دسته بندی کرد. خداوند در آیات بسیاری به این عوامل اشاره و توجه داده است. عوامل بیرونی نیز خود به دو دسته عوامل انسانی و غیر انسانی تقسیم می شود ، چنان که عوامل درونی نیز به دو دسته عوامل اعتقادی و عوامل رفتاری بخش می شود. بنابراین عوامل و مصادیق آن را با مراجعه به آموزه های قرآنی در این جا بیان می کنیم. عوامل درونی، اعتقادی ۱٫ تعطیلی ابزار شناخت: استفاده نکردن از ابزارهای شناخت ، شاید مهم ترین عامل ضلالت و گمراهی بشر باشد؛ زیرا به سبب این تعطیلی ، امکان شناخت درست و صحیح از هستی از شخص سلب می شود و نمی تواند تحلیل و تبیین درستی از موقعیت خود در هستی به دست دهد و رابطه خود با خدا و هستی را تفسیری درست بکند. از این روست که در منابع اسلامی و آموزه های قرآنی بر بهره گیری از منابع و ابزارهای شناختی چون حواس و عقل و قلب تاکید بسیار شده است؛ زیرا بی این ابزارها و منابع ، قدرت شناخت از انسان سلب می شود و نمی تواند به چیزی آگاهی و علم یافته و مومن به امری شود؛ زیرا ریشه وخاستگاه ایمان واقعی ، شناخت درست از هستی و حقایق آن است که بی ابزارها و منابع شناختی امکان پذیر نیست. از این روست که خداوند در آیاتی از جمله آیه ۱۷۹ سوره اعراف ، ۵۷ سوره کهف و ۴۰ سوره زخرف و ۲۳ سوره جاثیه و ۹ و ۱۰ سوره ملک ، مهم ترین زمینه ساز و عامل گمراهی و ضلالت بشر را عدم بهره گیری از ابزارهای شناختی و تعطیلی آن دانسته است. ۲٫ جهل : شاید بتوان گفت که این عامل تفسیری دیگر از همان عامل نخست و بیانی دیگر از همان معناست؛ زیرا ریشه جهل را می بایست در عدم بهره گیری از منابع و ابزارهای شناختی دانست. علم است که آدمی را از جهل می رهاند و علم نیز تنها از طریق ابزارها و منابع شناختی برای فراهم می آید. بنابراین تعطیلی آن ها به معنای فقدان علم و جهل خواهد بود. به هر حال آدمی به هر دلیل و علتی از علم و دانش سود نبرد و در وادی جهل زیست کند، نمی تواند راه خویش را به درستی بیابد و در مسیر حق گام بردارد و از گمراهی و ضلالت ایمن باشد. این مطلبی است که آیاتی چون ۱۱۹ و ۱۴۴ سوره انعام و نیز ۲۵ سوره نحل و ۲۹ سوره روم و ۶ سوره لقمان به آن توجه داده است. ۳٫ علم اندک: برخی از انسان ها گرفتار جهل و فقدان علم نیستند ولی دارای دانش ناقص و اندکی هستند که موجب گمراهی آنان می شود. به این معنا که حق را چنان که هست نمی شناسند و تنها اطلاعات و دانش اندکی از تعالیم الهی و حقایق هستی دارند. همین نقصان دانش موجب می شود تا نتوانند تفسیر کامل و درستی از حقایق هستی داشته باشند و نسبت به مسایل هستی واکنش مثبت و درستی نشان دهند. این گونه است که دچار ضلالت و گمراهی می شوند. آیه ۴۴ سوره نساء به عامل توجه می دهد. ۴٫ شک و تردید: همان گونه که فقدان علم و گرفتاری در جهل، عامل گمراهی بشر می باشد، هم چنین تردید و دو دلی در حقانیت دین و خدا و مانند آن موجب می شود تا انسان گرفتار ضلالت و گمراهی شود. خداوند در آیات ۳۴ و ۳۵ سوره غافر بیان می کند که برخی با وجود دلایل روشن و آشکار، هم چنان دچار تردید و شک می باشند و همین مساله موجب می شود تا در مسیر حق قرار نگیرند و هم چنان در وادی ضلالت گام بردارند. ۵٫ پیروی از ظن: پندارگرایی و پیروی از ظن و گمان از نظر قرآن عامل گمراهی اکثریت مردمان می باشد؛ زیرا آنان به ظنون غیر معتبر و پندارهای واهی خویش به عنوان علم و قطع می نگرند و این گونه است که خیالات و ظنون سست و بی دلیل ، آدمی را به سوی ضلالت و گمراهی می کشاند.(نجم آیات ۲۷ تا ۳۰ و انعام آیه ۱۱۶) ۶٫ شرک: شرک به معنای تفسیر نادرست انسان از هستی و معبود است. انسان هر گاه در یکی از مراتب هستی ، غیر از خدا را قرار دهد و برای او جایگاهی همسان خداوند قایل شود، به یکی از اقسام شرک گرفتار می شود که عبارت از شرک ذاتی ، صفاتی ، افعالی و عبادی است. بنابراین در برابر هر یک از مراتب و اقسام توحید ، مرتبه و قسمی از شرک قرار می گیرد. پس شرک ذاتی; یعنی اعتقاد به دو، سه یا چند خدا و توحید ذاتی، یعنی اعتقاد به یگانگی ذات خداوند. شرک صفاتی; یعنی اعتقاد به این که صفات خداوند زاید بر ذات اوست و توحید صفاتی، یعنی اعتقاد به این که صفات خدا عین ذات اوست. شرک افعالی; یعنی اعتقاد به آفریننده ای غیر از خداوند برای هستی(شرک در خالقیت) و یا اعتقاد به موجودی که در فاعلیت و تاثیرگذاری، مستقل از اراده و قدرت خداوند باشد(شرک در ربوبیت). شرک در عبادت و پرستش; یعنی پرستش غیر خدا(مانند پرستش چوب، سنگ، ستاره و خورشید). شناخت این نوع شرک، متوقف بر روشن شدن مفهوم عبادت و پرستش است. این گونه است که شخص دچار گمراهی اعتقادی می شود و در عمل نیز آن را بروز و نمایش می دهد. ۷٫ بیمار دلی : خداوند در آیه ۳۱ سوره مدثر از جمله عوامل گمراهی بشر را بیماردلی ایشان می داند؛ زیرا دل های بیمار و قلوب مریض ، به جای آن که به سوی حق گرایش یابد به سوی باطل می گراید و از هر چیزی، تفسیری نادرست به دست می دهد. از این روست که مثال های قرآنی که به طور طبیعی موجب می شود تا انسان به حق نزدیک شود و تفسیر درستی از مساله به دست آورد، موجب می شود تا همان عامل هدایتی و روشنگری برای این دسته از مردمان بیمار دل ، به عنوان عامل ضلالت و گمراهی در آید. ایشان به جای آن که موردی که مثال به آن توجه داده ، رو آورند، دراندیشه ابعاد و جهاتی می روند که ارتباطی با موضوع ندارد و همواره جنبه منفی را لحاظ می کنند. از این رو می توان آنان را کسانی دانست که همواره به جای نیمه پر آب به نیمه خالی آن توجه می کنند و می گویند لیوان نیمه خالی است به جای آن که بگویند لیوان نیمه پر است. ۸٫ کفر ورزی: کفر به معنای پوشاندن حق است و کافر کسی است که حق را به هر دلیلی می پوشاند. خداوند کفر را مهم ترین عامل در گمراهی بشر بر می شمارد ؛ زیرا نمی خواهد تا آن چه حق است آشکار شود و پیرو و مطیع آن گردد. از این رو به جای حق دنبال ضلالت و گمراهی می رود .(بقره آیه ۲۶ و نیز نساء آیه ۱۳۷ و ۱۶۷ و ۱۶۸ و آیات بسیار دیگر) ۹٫ ارتداد: ارتداد به معنای کفرورزی بعد از ایمان است. به این معنا که نخست به هر عللی حق را یافته است ولی به عللی واهی و تفسیر نادرست و یا خواسته های باطل نفسانی و وسوسه های بیرونی، ایمان را به کنار گذاشته و کفر را اعتقاد خود می سازد و به جای خداوند یکتا و یگانه، یا اصولا کسی را معبود و اله خود نمی گیرد و یا آن که دیگرانی به جای خداوند قرار می دهد و به پرستش آنان می پردازد. خداوند در آیاتی از جمله ۱۰۸ سوره بقره و ۸۶ و ۹۰ سوره آل عمران و نیز ۱۳۷ سوره نساء و ۱۲ سوره مائده ارتداد را عامل ضلالت از راه درست و صحیح معرفی می کند. ۱۰٫ اعراض از حق: حق به معنای ثابت همان حق تعالی است و هر چیزی که وصف حق و حقانیت می برد به پیوند با او از این صفت بهره مند می شود. کسی که از حق پرهیز می کند در حقیقت از خدا تعالی اجتناب می کند و این گونه است که به جای راه رسیدن به حق وخدا از مسیری می رود که بیراهه است و موجبات گمراهی و ضلالت وی می شود. این معنا را خداوند در آیاتی از جمله ۳۲ سوره یونس تبیین کرده است. ۱۱٫ ولایت غیر خدا: پذیرش ولایت معبودان شرک ، از دیگر عوامل اعتقادی دور افتادن از حق و حقیقت و فرورفتن در وادی تاریک گمراهی هاست که خداوند در آیه ۱۶ سوره رعد به آن توجه می دهد. ۱۲٫ نسبت های ناروا به خدا: از عوامل گمراهی اعتقادی آن است که انسان برای خداوند صفات و نسبت های ناروایی را باور داشته باشد. خداوند در آیات ۳۴ و ۳۵ و ۳۸ سوره مریم روشن می سازد که چگونه اعتقاد به فرزندی عیسی بن مریم (ع) برای خداوند، موجب شد که گروهی بزرگ دچار گمراهی شوند و از راه حق بیرون رفته و در جاده ضلالت گام بردارند. ۱۳٫ عدم باور به آخرت: از مهم ترین و اساسی ترین علل و عوامل گمراهی بشر این عامل می باشد ؛ زیرا موجب می شود تا انسان به سوی دنیاطلبی به آخرت طلبی گرایش یابد و در اندیشه مال و ثروت اندوزی باشد .(یونس آیات ۴۵ و ۸۸ و واقعه آیات ۴۷ و ۵۱ و نوح آیات ۲۱ تا ۲۴) ۱۴٫ غیر خدا پرستی : این که به جای خداوند ، چیزهای دیگری را بپرستد. هر چند که بازتابی از جهل و عدم علم وکفر و شرک بشر دارد ودر مقام عمل ظهور می یابد ولی می بایست آن را در حوزه اعتقادی نیز مطرح کرد. به این معنا که بازتاب باورهای نادرست و غلط از هستی و جهل و مانند آن موجب می شود تا گروهی از انسان ها به سوی ماه پرستی (انعام آیه ۷۷ ) و خورشید پرستی و بت پرستی و طاغوت و جبت پرستی و مانند آن رو آورند که آیات بسیاری در قرآن به این موضوع اشاره کرده است. عوامل درونی، رفتاری ۱٫ هواپرستی: شاید بتوان گفت که هواپرستی و پیروی از هواهای نفسانی و تمایلات و گرایش های آن مهم ترین عامل درونی رفتاری در آدمی باشد که وی را به سوی ضلالت و گمراهی سوق می دهد. از این روست که قرآن بخش عظیمی از آموزه های خود را در ارتباط با این عامل گمراهی بیان کرده است. آیاتی چون ۱۳۵ سوره نساء و ۷۷ سوره مائده و ۵۶ و ۱۱۹ سوره انعام و نیز ۱۷۵ تا ۱۷۸ سوره اعراف و آیات دیگر به نقش و کارکرد هوا پرستی در ضلالت و گمراهی بشر توجه دارد. ۲٫ تکبر و خودبزرگ بینی : شاید بتوان گفت که بسیاری از مردم به سبب خودبزرگ بینی از حق و اهل آن تبعیت نمی کنند و همین مساله مانع جدی در سر راه ایمان و انتخاب راه کمال و عامل گرایش به ضلالت و گمراهی آنان می شود که آیه ۱۴۶ سوره اعراف به آن پرداخته است. ۳٫ تکذیب آموزه های وحیانی: تکذیب قرآن و دیگر کتب آسمانی و تکذیب پیامبران، از جمله عواملی هستند که آدمی را به جای حرکت در مسیر کمال و حق به سوی ضلالت و گمراهی می کشاند و در نهایت تباه و نابود می سازد. این مطلبی است که در آیاتی چون ۷۰ و ۷۲ سوره غافر و ۳۲ سوره احقاف به آن توجه داده شده است. ۴٫ تفرقه و پیروی از راه های گوناگون: بسیاری از مردم به سبب این که راه های گوناگونی را در پیش می گیرند و از راه مستقیم به در می روند، دچار اختلاف و تفرقه می شوند و در میان راه های گوناگون نمی توانند حق را از باطل تشخیص دهند و این گونه است که دچار گمراهی وضلالت می شوند.(انعام آیه ۱۵۳ و نحل آیه ۹۳) ۵٫ اعراض از حق: کسانی که به جای حق در پی باطل می روند و با آن که حق را می شناسند از آن اعراض می کنند، در نهایت دچار ضلالت و گمراهی می شوند و از مقام انسان سقوط می کنند و نمی توانند به کمالات انسانی برسند.(یونس آیه ۳۲) ۶٫ اعراض از خدا و یادش: کسانی که از حق اعراض می کنند ، در مقام عمل از خداوند به عنوان منشای حق و حق مطلق نیز اعراض می کنند. بسیاری از مردم نمی دانند که اعراض از خدا و یا یاد و ذکر او به معنای رفتن به سوی ضلالت است. این گونه است که با اعراض از حق در نهایت در دام اعراض از خدا می افتند و ذکر ویاد او را فراموش می کنند و در مسیر سقوط در جاده ضلالت گام بر می دارند.(نجم آیات ۲۹ و ۳۰) ۷٫ افترا به خدا: از دیگر عوامل گمراهی بشر ، افترا و تهمت به خداست که به سبب جهل و نادانی و یا دانش اندک انجام می گیرد. خداوند در آیاتی چون ۱۴۰ و ۱۴۴ سوره انعام و ۴ تا ۹ سوره فرقان و ۷ سوره صف به این عامل توجه داده است. ۸٫ تهمت به پیامبران: تهمت به پیامبران از جمله عوامل ضلالت بشر است. کسانی که به پیامبران این راهنمایان الهی تهمت و افتراهایی چون جنون (قلم آیات ۲ تا ۷) ، احتیاج و ناتوانی (فرقان آیات ۴ تا ۹)، جادو زدگی و سحر (همان ) آموزش انسانی به جای وحیانی (همان ) می زنند ، خود را دچار ضلالت و گمراهی می کنند و در تشخیص حق و راه حق باز می مانند. ۹٫ اطاعت از اکثریت: یکی از رفتارهای نادرست بشر این است که از اکثریت بی برهان و منطق ودلیل پیروی می کنند. این گونه است که بی دلیل از عقاید و معارف اکثریت به عنوان دلیلی بر حقانیت پیروی و خود را دچار گمراهی و ضلالت می کنند. خداوند در آیه ۱۱۶ سوره انعام به این منطق و رفتار باطل خرده گرفته و آن را گمراهی اشکار معرفی می کند. ۱۰٫ اسراف و تجاوز از حد از دیگر عوامل گمراهی بشر می باشد که آیاتی چون ۲۸ و ۳۲ سوره غافربه آن می پردازد. ۱۱٫ بهانه جویی : بهانه جویی و برخورد عناد آمیز نسبت به حق و قرآن و خدا و پیامبر از دلایل گمراهی مردمان می باشد که در آیه ۲۷ سوره رعد و ۳۲ و ۳۴ سوره فرقان به آن اشاره شده است. ۱۲٫ بی تقوایی : شاید بتوان آن را مهم ترین عامل گمراهی بشر دانست؛ زیرا اگر انسان بر اساس فطرت پاک و عقل سلیم عمل کند، نسبت به هر پلیدی وزشتی واکنش منفی نشان می دهد ولی گرایش به بی تقوایی موجب می شود که از مسیر حق و کمال دور شود و در مسیر ضلالت و تباهی گام بردارد.(اعراف آیات ۲۰۱ و ۲۰۲ و نیز توبه آیه ۱۱۵) ۱۳٫ تجاوز ناحق: تجاوز ناحق به حقوق مردم بر اساس آیات ۴۲ و ۴۴ سوره شوری عاملی در گمراهی و ضلالت آدمی است. ۱۴٫ ترک احکام و حقوق: نادیده گرفتن مسایل حقوقی و ترک احکامی هم چون احکام ارث نیز مایه گمراهی و ضلالت بسیاری ازمردم می شود که آیه ۱۷۶ سوره نساء به آن توجه می دهد. ۱۵٫ ترک یاری پیامبران: اصولا ترک یاری اهل حق چون پیامبران و مصلحان موجب می شود تا آدمی از راه میانه و اعتدال بیرون رود و اندک اندک به باطل و ضلالت گرایش یابد. این مطلبی است که خداوند درآیه ۱۲ سوره مائده به آن پرداخته است. ۱۶٫ ترک واجبات مالی: ترک انفاق و خودداری از آن و نیز ترک زکات و نپرداختن آن می تواند اندک اندک آدمی را به سوی ضلالت بکشاند.(مائده آیه ۱۲) ۱۷٫ ترک واجبات دینی غیر مالی : ترک نماز و روزه و دیگر واجبات دینی غیر مالی نیز همین تاثیر گمراه کننده را در آدمی به جا می گذارد که آیاتی از جمله آیه ۱۲ سوره مائده به آن توجه داده است. ضایع و تباه کردن نماز با تکاهل و تساهل نسبت به آن نیز می تواند عامل برای گمراهی بشر مومن شود.(مریم آیه ۵۹) ۱۸٫ تقلید کورکورانه: تقلید کورکورانه از سنت ها و آداب و روش های نیاکان و دیگران ، مایه گمراهی بشر است که در آیاتی از جمله ۱۷۰ سوره بقره و ۱۰۴ سوره مائده به آن اشاره شده است. د رهمین رابطه می توان به تغییر و جابه جایی ماه های حرام از سوی مردم به عنوان مصداقی از تقلید کورکورانه اشاره کرد که در جامعه جاهلی رواج داشته و موجبات گمراهی و ضلالت آنان را فراهم آورد.(توبه ایه ۳۷) ۱۹٫ حس گرایی : از دیگر عوامل گمراهی بشر اعتماد بیش از اندازه به حس و اصالت بخشی به ماده و حس می باشد که موجب نفی امور غیر مادی و جهان غیر مادی و اخرت و موجودات غیر حسی می شود که در نهایت گمراهی بشر را به دنبال خواهد داشت ؛ زیرا اصالت را به ماده و دنیا می دهد.(بقره آیات ۵۱ تا ۵۴ و ۹۲ و نساء آیه ۱۵۳ و اعراف آیات ۱۳۸ تا۱۴۹ و طه آیات ۸۵ تا ۹۲) ریشه دنیا طلبی را می بایست در همین حس گرایی و اصالت بخشی به آن جست و جو کرد.(بقره آیات ۱۷۴ و ۱۷۵ و ابراهیم آیه ۳ و نجم آیات ۲۹ و۳۰) ۲۰٫ دروغ: دروغگویی موجب محرومیت از هدایت الهی می شود و در نهایت ثمره ای جز ضلالت و هلاکت نخواهد داشت.(زمر آیه ۳ و غافر آیه ۲۸) ۲۱٫ رفاه : رفاه زدگی و بهره مندی زیاد از امکانات مادی از جمله عوامل گمراهی و ضلالت بشر است که در آیات ۱۷ و۱۸ سوره فرقان به آن اشاره شده است. ۲۲٫ ریاکاری: اصولا یکی از علل ضلالت وگمراهی منافقان در پیش گرفتن شیوه ریاکاری است که ایشان را در بلند مدت در دام شیطان و ضلالت گرفتار می کند.(نساء آیات ۱۴۲ و ۱۴۳) ۲۳٫ بیهودگویی: سخنان بیهوده عامل دیگر گمراهی بشر است که خود و دیگری را گمراه می کند.(لقمان آیه ۶) ۲۴٫ شهوت رانی : پیروی از شهوات عامل دیگر گمراهی و ضلالت بشر است که آیه ۵۹ سوره مریم به آن اشاره دارد. عوامل بیرونی، انسانی ۱٫ اهل کتاب: خداوند در آیه ۹۹ سوره آل عمران اهل کتاب را عامل گمراهی مردم از دین اسلام مطرح می کند ؛ زیرا آنان با کژ نشان دادن حقیقت تلاش می کنند تا مردم حق را رها کرده و دنبال ضلالت بروند. ۲٫ التقاط : آمیختن حق و باطل و کتمان حق ، از وسایلی است که برخی از دشمنان حق به کار می گیرند تا مردم را از راه حق باز داشته و گمراه کنند.(آل عمران آیات ۷ و ۶۹ و ۷۱ ) ۳٫ بدعت : از دیگر روش هایی که برای گمراهی مردم مورد استفاده قرار می گیرد، بدعت گذاری در دین است که بیش تر از سوی عالمان دینی انجام می شود.(انعام آیات ۱۳۸ و ۱۴۰ و ۱۴۴) ۴٫ بدنمایی راه خدا: کج جلوه دادن راه خدا از دیگر زمینه های گمراهی و ضلالت بشر است که از سوی برخی از انسان ها به کار گرفته می شود.(اعراف آیات ۴۵ و ۸۶ و ابراهیم آیه ۳) ۵٫ تبلیغات سوء : بی گمان بسیاری از مردم در دام تبلیغات می افتند و به جای آن که با تحقیق و علم عمل کنند بر اساس تبلیغات دروغین رفتار و عمل می کنند. ازاین روست که خداوند در آیات ۵۱ تا ۵۴ سوره زخرف به نقش اساسی و موثر تبلیغات در گمراهی انسان توجه می دهد و از ایشان می خواهد تا هوشیار شوند و با بصیرت عمل کنند. ۶٫ حاکمان گمراه: حاکمان و فرمانروایان گمراه نیز نقش تعیین کننده و اساسی در گمراهی بشر دارند که آیاتی چون ۹۷ سوره هود و ۷۹ سوره طه و ۶۷ سوره احزاب به آن اشاره کرده است. خداوند در آیه ۲۵۶ سوره بقره و نیز ۳۶ سوره نحل پیروی از طاغوت را عامل گمراهی انسانها معرفی می کند. و در آیه ۶۰ سوره نساء برای جلوگیری از تاثیر این عامل از مردم می خواهد تا حتی برای داوری به نزد ایشان نروند ؛ زیرا حکومت های طاغوتی به سبب طغیان ورزی طبیعی خود هرگز به عدالت رفتار نمی کنند و حق را به حق دار نمی دهند. ۷٫ جدایی از راهبران الهی و دینی : این نیز از جمله عوامل اساسی است که در آیات از جمله ۸۵ و ۸۶ سوره طه به آن اشاره شده است. ۸٫ دوست بد : خداوند در آیات ۲۷ تا ۲۹ سوره فرقان به نقش موثر دوست ناباب در گمراهی بشر توجه می دهد. ۹٫ دوستی با کافران: دوستی پنهان با کافران و دشمنان خدا در نهایت آدمی را از مسیر حق باز داشته و در گمراهی و ضلالت غرق می کند.(ممتحنه آیه ۱) ۱۰٫ سوء استفاده از مقدسات: سوء استفاده از مقدسات چنان که سامری با بهره گیری از خاک جاپای جبرییل انجام داد، از دیگر عوامل گمراهی و ضلالت بشر است.(طه آیات ۹۵ و ۹۶) عوامل بیرونی، غیر انسانی ۱٫ محیط زیست: اصولا یکی از عوامل گمراهی بشر را می بایست زندگی انسان در دنیا دانست که جلوه های فریبنده و گمراه کننده آن موجب می شود تا آدمی به جای کمال اخروی به مادیات زندگی بچسبد.(بقره آیات ۱۷۴ و ۱۷۵ و آل عمران ایه ۱۴ و انعام آیات ۱۲۵ تا ۱۳۰) ۲٫ زینت های فراوان دنیایی: زینت ها و آرایه های فریبنده و زیاد دنیا موجب گمراهی بسیاری از مردم می شود که آیه ۱۴ سوره آل عمران و ۸۸ سوره یونس به آن اشاره دارد. ۳٫ ابلیس وشیاطین: ابلیس و دیگر پیروان جنی وی که از آنان به شیاطین یاد می شود از عوامل بیرونی غیر انسانی گمراهی بشر است که خداوند بخش بزرگی از آموزه های قرآنی رابه آنان اختصاص داده است.(نساء آیات ۶۰ و ۱۱۷ و ۱۱۸ و اعراف آیات ۲۷ و ۳۰ و ۱۷۵ و آیات بسیار دیگر) این ها بخشی از عوامل گمراه کننده ای است که در قرآن به آنها پرداخته شده است. بیان همه آنها با تفصیل در این جا امکان پذیر نیست و به همین مقدار بسنده […]
Share

برچسب‌ها: , , , , , , ,

مشترک سایت من شوید تا حتی یک مطلب را هم از دست ندهید!

 به وسیله ایمیل:

 ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.


بعد از ثبت نام رایانامه ای حاوی لینک فعال سازی برایتان ارسال خواهد شد. در صورت دریافت نکردن به بخش اسپم ایمیلتان مراجعه کنید.

مشترک خوراک شوید

یا به وسیله فید (خوراک)

Leave a Reply

برچسب‌هایی که می‌توانید استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>