در مرز ملک و ملکوت با حضرت خضر

samamosتدبر در آیات قرآنی حقایقی را آشکار می کند که جزو ملکوت و باطن آیات و پیامدهای تدبری و تفکری آن است. از مهم ترین قصه های قرآنی که سرشار از آموزه هایی تعلیمی و تزکیه ای است و به هدف تعلیم و تزکیه یعنی تبیین حقایق و شناخت انسان از حقایق هستی و پرورش و تزکیه آدمی جهت سیرو سلوک الی الله بیان شده، می توان به داستان خضر(ع) و حضرت موسی(ع) در سوره کهف اشاره کرد. نویسنده در این مطلب به برخی از آموزه های تعلیمی و تزکیه ای این آیات اشاره کرده است. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

عوالم سه گانه هستی

از نظر قرآن عوالم اصلی سه قسم است:

۱. عالم شهادت یا ملک(انعام، آیه ۷۳؛ توبه، آیات ۹۴ و ۱۰۵؛ رعد، آیه ۹؛ مومنون، آیه ۹۲)؛ ۲. عالم غیب و ملکوت و آخرت(همان)؛ ۳. عالم برزخ میان آن دو.(مومنون، آیه ۱۰۰)

واژه برزخ در قرآن در سه جا به کار رفته است:

۱. وَهُوَ الَّذِی مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ وَهَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَجَعَلَ بَیْنَهُمَا بَرْزَخًا وَحِجْرًا مَّحْجُورًا؛ و اوست کسى که دو دریا را موج‏زنان به سوى هم روان کرد: این یکى شیرین و گوارا و آن یکى شور و تلخ است و میان آن دو، برزخ، مانع و حریمى استوار قرار داد.(فرقان، آیه ۵۳)

۲. مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیَانِ بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَّا یَبْغِیَانِ؛ آن دو دریا – آب شیرین و آب شور- را راه داد و روان کرد و پیش راند که به هم رسند و برخورد کنند. میان آن دو، برزخ و حائل و حدّ فاصلى است که به هم تجاوز نمى‏کنند و در هم نیامیزند.(رحمن، آیات ۱۹ و ۲۰)

۳. حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحًا فِیمَا تَرَکْتُ کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَهٌ هُوَ قَائِلُهَا وَ مِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَى یَوْمِ یُبْعَثُونَ؛ تا زمانی که مرگ یکی از آنان می آید گوید: پروردگاری من! مرا برگردان شاید من در آنچه وانهاده‏ام کار نیکى انجام دهم. نه چنین است، این سخنى است که او گوینده آن است و پشاپیش آنان برزخى است تا روزى که برانگیخته خواهند شد.(مومنون، آیات ۹۹ و ۱۰۰)

برزخ را فاصله میان دو چیز گفته اند که حائل می شود(مجمع البیان، ذیل آیه ۱۰۰ مومنون) در دو مورد اول سخن از حائل میان دو دریا است که اجازه هم آمیزی نمی دهد؛ البته خداوند در آیه ۶۱ سوره نمل با تعبیر از حاجز نشان می دهد که مراد از برزخ در این مورد همان حاجز است: وَجَعَلَ بَیْنَ الْبَحْرَیْنِ حَاجِزًا ؛ و میان دو دریا حاجز و مانع قرار داده است (که در هم نیامیزند)؛ اما مورد سوم، درباره حائل میان دو عالم است؛ یعنی عالم و جهانی که میان عالم دنیا و عالم آخرت قرار دارد و خداوند از آن به عالم برزخ یاد کرده است. در مجمع البیان ذیل آیه آمده است: در پیش روى آنان جهانى است که میان مرگ و رستاخیز قرار گرفته است و آنان تا روزى که رستاخیز فرا رسد و برانگیخته شوند در آنجا خواهند بود. به باور پاره‏اى، «عالم برزخ» مهلتى است که تا روز رستاخیز به مردگان داده مى‏شود و منظور از آن همان عالم قبر و یا میان دنیا و آخرت است. «على بن عیسى» در مفهوم واژه «برزخ» مى‏گوید: برزخ به میان دو چیز گفته مى‏شود. «جبایى» مى‏گوید: از آیه شریفه این نکته دریافت مى‏گردد که همه انسانها در آستانه مرگ و هنگامه گسستن از دنیا درمى‏یابند که در بارگاه خدا از چه موقعیت و مقامى برخوردارند و مى‏فهمند که مورد لطف و مهر او هستند و پاداش دریافت خواهند داشت یا مورد خشم اویند و کیفر خواهند شد. (مجمع البیان، ذیل آیه ۱۰۰ مومنون)

علامه طباطبایی می نویسد: کلمه” برزخ” به معناى حائل در میان دو چیز است، هم چنان که در آیه” بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ” به این معنا آمده، و مراد از اینکه فرمود: برزخ در ما وراى ایشان است، این است که این برزخ در پیش روى ایشان قرار دارد، و محیط به ایشان است و اگر آینده ایشان را و راى ایشان خوانده، به این عنایت است که برزخ در طلب ایشان است، همان طور که زمان آینده امام و پیش روى انسان است و در عین حال گفته مى‏شود:” وراءک یوم کذا” معنایش این است که” چنین روزى به دنبال تو است” و این تعبیر به این عنایت است که زمان طالب آدمى است، یعنى منتظر است که آدمى از آن عبور کند، و اینهم که بعضى گفته‏اند: کلمه “وراء” به معناى احاطه است معنایش همین است، هم چنان که در آیه ۷۹ سوره کهف ” وَ کانَ وَراءَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَهٍ غَصْباً” ؛ و در پى آنان شاهى بود که هر کشتى را به غصب مى‏گرفت، به دو معنای دنبال و احاطه آمده است؛ و مراد از” برزخ” عالم قبر است که عالم مثال باشد و مردم در آن عالم که بعد از مرگ است زندگى مى‏کنند تا قیامت برسد. این آن معنایى است که سیاق آیه و آیاتى دیگر و روایات بسیار از طرق شیعه از رسول خدا (ص) و ائمه اهل بیت(ع) و نیز از طرق اهل سنت بر آن دلالت دارد.(المیزان، ذیل آیه ۱۰۰ سوره مومنون)

عوالم متفاوت انسانی

پس همان طوری که در دنیا و مصداق خارجی و ملموس عینی و ملک، مجمع البحرین است که در آن جا دو دریا به هم می رسند و آمیخته نمی شوند به سبب آن که حائل و برزخی میان آن دو است؛ در عالم هستی، دو عالم اصلی و مجمع البحرین با برزخی است که اجازه آمیختگی دو عالم اصلی را نمی دهد.

در داستان حضرت موسی(ع) و خضر(ع) از این مجمع البحرین و برزخ به شکلی دیگر سخن به میان آمده است؛ زیرا در سوره کهف روشن می شود که دو دریای ملک و ملکوت به هم نزدیک می شوند و مجمع البحرین برای آنان است، ولی به سبب همان حضور قوی برزخ این دو به هم آمیخته نشده و اجتماعی صورت نمی گیرد که بده و بستان تحقق یابد.

در این قصه بیان شده که خضر(ع) دریای ملکوت و عالم باطن است و حضرت موسی(ع) دریای ملک و عالم شهادت است. در این جا به برخی از مهم ترین نکات این دیدار اشاره می شود:

  1. رسیدن به مجمع البحرین هدف موسی(ع) : از آیه ۶۰ سوره کهف که آغاز قصه است چنین بر می آید که حضرت موسی(ع) به هدف و انگیزه رسیدن به مجمع البحرین حرکت و سیر و سفر خودش را آغاز کرده است. خداوند می فرماید: وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِفَتَاهُ لَا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضِیَ حُقُبًا؛ و [یاد کن‏] هنگامى را که موسى به جوانِ [همراه‏] خود گفت: «دست بردار نیستم تا به محل برخورد دو دریا برسم، هر چند سالها [ىِ سال‏] سیر کنم.» پس هدف سفر آن حضرت (ع) دیدار حضرت خضر(ع) نیست، بلکه رسیدن به مجمع البحرین است؛
  2. رسیدن به مجمع البحرین یک هدف برنامه شخصی: از این آیه به دست می آید که یک ماموریت الهی نبوده است، بلکه یک برنامه شخصی و علاقه ای بود در آن حضرت(ع) ایجاد شده بود. از این روست که تردید افکنی می کند؛ زیرا اگر هدف و برنامه ای الهی بود نیازی نبود بگوید یا به مجمع البحرین می رسم یا آن که سال ها برای رسیدن به عمر می گذرانم حال رسیدم و نرسیدم ما کارم را انجام می دهم؛ یعنی تا عمر دارم می گردم تا یا به این مجمع البحرین برسم یا بمیرم؛ اما اگر آن حضرت (ع) از سوی خدا مامور بود تا آن جا برسد، نیازی نبود تردید افکنی داشته باشد؛ زیرا وقتی مامور است حتما به آن می رسد؛
  3. تاثیر سوء تردید افکنی : انسان در هر کاری که وارد می شود کار را به خدا واگذار کند و توکل بر خدا داشته باشد، همین تردید افکنی حضرت موسی(ع) زمینه آن می شود که بخشی از زمان را از دست می دهد چنان که در آیات بعد روشن می شود که از مجمع البحرین می گذرد و خود را دچار رنج شدید می کند.
  4. تفویض گری: انسان باید هم چنین کار را به خدا واگذار کند و نباید برای خداوند تعیین و تکلیف کند؛ چنان که حضرت یوسف(ع) این کار کرد و گفت: قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ وَإِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَأَکُن مِّنَ الْجَاهِلِینَ ؛ [یوسف‏] گفت: «پروردگارا، زندان براى من دوست‏داشتنى‏تر است از آنچه مرا به آن مى‏خوانند، و اگر نیرنگ آنان را از من بازنگردانى، به سوى آنان خواهم گرایید و از [جمله‏] نادانان خواهم شد.» (یوسف، ایه ۳۳) در حالی که اگر حضرت(ع) امر را به خداوند واگذار می کرد نیازی نبود تا زندان برود و خداوند با روشی دیگر او را از مکر زنان حفظ می کرد. وقتی خودش پیشنهاد می دهد تحمل هم نمی کند و بعد به جای خداوند دنبال کسی دیگر می رود تا او را از زندان خود خواسته نجات دهد که خداوند دوباره او را تنبیه کرده و هفت سالی کم و بیش او را در زندان نگه می دارد.(یوسف، آیه ۴۲) حضرت موسی(ع) نیز خودش با تردید افکنی شرایط را برای خود سخت می کند در حالی که اگر تفویض می کرد این چنین مشکلاتی که در آیات بعد بیان شده بر سرش نمی آمد و به رنج نمی افتدد.
  5. جغرافیای زمکانی: از نظر قرآن زمان و مکان دنیوی در امور معنوی نیز نقش و تاثیر دارد، از این رو، نماز و عبادت در مکه و مسجد و روز جمعه و سحرگاه و شب قدر و مانند آن ها با نماز در جاها و زمان های دیگر فرق دارد. در جا نیز مجمع البحرین جغرافیای زمین و شهادت تاثیرگذار در مجمع البحرین دو عالم شهادت و غیب و نیز عالم ملک و ملکوت انسانی است. از این روست که حضرت موسی(ع) برای رسیدن به مجمع البحرین حقیقت به مجمع البحرین جغرافیای زمین می رود و آن جا را منافذی برای نفوذ به عوالم دیگر می داند.
  6. فراموشی و نیسان هدف اصلی: انسان واقعا گرفتار نیسان است و شاید برای همین به او انسان می گویند هر چند که باید دلیل اصلی نام را در همان انس گرفتن به هر چیزی باشد. به هر حال، حضرت موسی(ع) نشان می دهد که در کارهایش هدف اصلی را فراموش می کند. خداوند می فرماید: فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَیْنِهِمَا نَسِیَا حُوتَهُمَا فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَبًا ؛ پس چون به محل برخورد دو [دریا] رسیدند، ماهىِ خودشان را فراموش کردند، و ماهى در دریا راه زیر دریایى خود را در پیش گرفت و رفت‏.(کهف، آیه ۶۱) خداوند در آیات بعد نشان می دهد که ایشان همان طوری که از مجمع البحرین و ماهی را فراموش می کند، در دیدار با خضر(ع) نیز تعهداتی که می سپارد فراموش می کند و گرفتاری نسیان تا آخر با او هست.(کهف، آیه ۷۳)
  7. تفاوت تفسیر حقیقت میان خدا و خلق: خداوند حرکت ماهی مرده که زنده می شود را به سرب تعبیر می کند که بیانگر حقیقتی است که اتفاق می افتد(کهف، آیه ۶۱)، ولی همراه موسی(ع) آن زنده شدن و سرب را عجب تعبیر می کند.(کهف، آیه ۶۳) زیرا برای کسی که حقیقت را نمی داند، شگفتی و عجب معنا پیدا می کند، ولی برای کسی که حقیقت را می داند عجب و شگفتی معنای ندارد.(نگاه کنید: هود، آیه ۷۲؛ ق، آیه ۲)
  8. مجمع البحرین، مکان احیاء: از نظر قرآن مجمع البحرین، مرده را زنده می کند؛ زیرا عالم برزخ ، عالم زندگی است و قبر بخشی خود نوعی از حیات را با خود دارد، هر چند که این حیات با حیات دنیوی متفاوت است؛ از این روست که ماهی مرده که خوراکی بود، به شکلی دارای جانی برزخی می شود و در آب فرو می رود و از چشم نهان می شود، همان طوری که انسان مرده در برزخ زنده و به نوعی نهان می شود و زندگی را به طریقی دیگر ادامه می دهد؛ زیرا واژه سرب به معنای راه و فرورفتن در آن به طوری که نهان شود آمده است. ماهی نیز زیرآبی رفت و نهان شد.
  9. تجاوز از هدف عامل رنج: همان طوری که حضرت موسی(ع) با ترک توکل و تفویض با تردید افکنی موجب می شود از مجمع البحرین پس از رسیدن و بلوغ آن ، بگذرد، کسی که با تردید در کاری گام بر می دارد، این گونه خودش را به رنج می افکند و ممکن است به هدف برسد ولی نادانسته و ناخواسته از آن بگذرد و خود را به رنج افکند. چنان که خداوند می فرماید: فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَاءنَا لَقَدْ لَقِینَا مِن سَفَرِنَا هَذَا نَصَبًا؛ و هنگامى که مجمع البحرین گذشتند ، موسى‏ به جوان خود گفت: «غذایمان را بیاور که راستى ما از این سفر رنج بسیار دیدیم.»(کهف، آیه ۶۲)
  10. رنج بسیار در سفر معنوی: انسان همان طوری که در سفر مادی رنج می برد، در سفر معنوی نیز گرفتار رنج شدید خواهد شد؛ البته این برای کسی است که سالک راه باشد نه مجذوب راه.(همان)
  11. ملاقات و لقاء نیازمند رنج: اصولا هر دیدار و ملاقات نیاز به سادگی به دست نمی آید، چنان که رسیدن به ملتقای مجمع البحرین ، با لقاء و ملاقات رنج همراه است.(همان)
  12. تلازم سفر مادی و معنوی: از این آیه به دست می آید که سفر معنوی با سفر مادی می تواند آمیخته باشد؛ چنان که سفر به مجمع البحرین مادی و فیزیکی دریچه ای برای رسیدن به مجمع البحرین معنوی است. کسی که می خواهد به سفر معنوی به ویژه عالم برزخ برود و ملکوت آن جا را ببیند باید به مجمع البحرین مادی و فیزیکی و جغرافیایی سفر کند؛ هر چند که این تلازم به معنای تنها راه انحصاری نیست و نوعی علت و معلولی از باب تلازم و متغیرات میان آن دو وجود دارد. (همان)
  13. نسیان از شیطان: از نظر آموزه های قرآنی نقش شیطان را در نسیان آدمی نباید فراموش کرد. انسان حتی در هدف معنوی که هدف بسیار مهم و اساسی است ممکن است متاثر از شیطان گرفتار نسیان شود باید با استعاذه به خدا از شر او در امان ماند: قَالَ أَرَأَیْتَ إِذْ أَوَیْنَا إِلَى الصَّخْرَهِ فَإِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ وَمَا أَنسَانِیهُ إِلَّا الشَّیْطَانُ أَنْ أَذْکُرَهُ وَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَبًا؛ گفت: «دیدى؟ وقتى به سوى آن صخره پناه جستیم، من ماهى را فراموش کردم، و جز شیطان، [کسى‏] آن را از یاد من نبرد، تا به یادش باشم، و به طور عجیبى راه خود را در دریا پیش گرفت.»(کهف، آیه ۶۳)
  14. پناهجویی غلط بستر ساز سوء استفاده شیطان: از همین آیه به دست می آید که پناهجویی انسان به اسباب و ارزش گذاری بیش اندازه بستر ساز سوء استفاده شیطان می شود و نمونه آن گرفتار شدن به نسیان است.(کهف، آیه ۶۳)
  15. جست و جوی حق و ملکوت : یکی از وظایف انسان فراتر از هر مسئولیتی جست و جوی حق رفتن و بهره گیری از همه امکانات دنیا برای رسیدن به حقایقی از جمله حقایق ملکوتی و کسب دانش یا ورود به آن عالم است. از این روست که حضرت موسی (ع) می فرماید: قَالَ ذَلِکَ مَا کُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلَى آثَارِهِمَا قَصَصًا؛ گفت: «این همان بود که ما مى‏جستیم.» پس جستجوکنان و پی جویان ردِّ پاى خود را گرفتند و برگشتند.(کهف، آیه ۶۴)
  16. بهره مندی از نشانه ها: انسان در هر حرکتی نمی بایست از نشانه ها غافل باشد؛ کسی که در سیر و سفر معنوی است، باید به نشانه ها بیش تر توجه کند؛ زیرا خداوند برای سالک راه و مسافر الی الله نشانه هایی قرار می دهد که باید هماره مد نظر قرار داد.(کهف، آیه ۶۴)
  17. پی جویی دایمی: تاکید بر واژه قصص به معنای دنبال هم آوری بدون وقفه همانند داستان گویی، بیانگر آن است که در رسیدن به هدف و به ویژه معنوی باید اصل را بر تداوم و استمرار گذاشت و هیچ گونه وقفه ای را ایجاد نکرد.(همان)
  18. فضل و عنایت الهی خاص به مسافر معنوی: خداوند به هر کسی که در سیر و سفر معنویت باشد، فراتر از آن چه توقع دارد می دهد. حضرت موسی(ع) می خواست به مجمع البحرین جغرافیایی برای کسب اطلاعات و شناختی از مجمع البحرین عوالم برسد، ولی خداوند فراتر او را با مجمع البحرین جان ها و عوالم ملکوتی درون نیز آشنا کرد. از این روست که می فرماید: فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَهً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا؛ تا بنده‏اى از بندگان ما را یافتند که از جانب خود به او رحمتى عطا کرده و از نزد خود بدو دانشى آموخته بودیم.(کهف، آیه ۶۵)
  19. علم لدنی ، مصداق علم شهودی: علم لدنی یعنی علم مستقیم که از سوی خداوند در اختیار شخص قرار می گیرد. این علم از مصادیق علم شهودی و حضوری است نه حصولی. از این روست که در آن شائبه شک و تردید راه نمی یابد و حقیقت محض است.(همان) بنابراین، کسی که علم لدنی دارد همانند آن است که همه هستی در برابرش مشهود است و چیزی به نام غیب برایش معنایی ندارد. پس علم به معنای شهود و شخص عالم شاهد و شهید است.(همان و آیات بسیار قرآن)
  20. علم لدنی، علم بصیرت و رویت: هم چنین علم لدنی، علم رویت و دیدن و مکاشفه است؛ از این رو، عالم و علیم در این جا به معنای بصیر است؛ یعنی همان طوری که وقتی از علم خدا سخن گفته می شود به معنای بصیر است، عالم لدنی نیز بصیر است. (همان و آیات دیگر)
  21. علم لدنی، علم به حقایق هستی : هم چنین این علم فراگیر بوده و همه حقایق هستی از ماسوی الله را در بر می گیرد و این گونه نیست که درباره یک معلوم خاص باشد، بلکه همه معلومات را در بر می گیرد.(همان و آیات پس از آن)
  22. علم لدنی ، دادنی: علم لدنی گرفتنی نیست، بلکه دادنی از سوی خداوند است. از این روست که خداوند از دادن از روی رحمت سخن به میان آورده است.(همان)
  23. علم لدنی، علم بی واسطه: از کلمه لدن که به جای عند به کار رفته معلوم می شود که این علم تنها با تعلیم مستقیم الهی و بدون واسطه قابل دریافت است.(همان)
  24. علم لدنی، علم تعلیمی: علم لدنی هم چنین علم تعلیمی است، ولی معلم آن خداوند است (همان) نه دیگری حتی خضر از این روست که حضرت موسی(ع) بهره ای از آن نبرده است.(آیات ۶۷ تا آخر داستان)
  25. علم لدنی، علم رشدی: علم لدنی موجب رشد و کمال انسان است: قَالَ لَهُ مُوسَى هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَى أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا؛ موسى به او گفت: «آیا تو را- به شرط اینکه از بینشى که آموخته شده‏اى به من یاد دهى- پیروى کنم؟»(کهف، آیه ۶۶)
  26. حقیقت ملکوت غیر شناخت اتباعی: به حقیقت ملکوت و علم لدنی و عبور از عالم ماده و شهادت به ملکوت برزخ و قیامت نمی توان با اتباع از کسی دست یافت. به این معنا که این علوم بر خلاف علوم دیگر، با پیروی و استاد و شاگردی به دست نمی آید، پس این که گفته می شود لازم است انسان استاد داشته باشد در علوم لدنی است نه در علوم لدنی ؛ زیرا تنها معلم آن خدا است، نه دیگری. به سخن دیگر، چون علم لدنی از لدن الله است نمی تواند با واسطه به دست بیاید.(همان)
  27. حاجز میان دو انسان ملکی و ملکوتی: میان دو انسان ملکی و ملکوتی حاجز و مانعی است که اجازه آمیختگی را نمی دهد؛ یعنی همان طوری که میان مجمع البحرین حاجز برزخی اجازه آمیزش و آمیختگی نمی دهد، میان دو انسان ملکی و ملکوتی نیز چنین حاجزی وجود دارد: قَالَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْرًا وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا ؛ گفت: «تو هرگز نمى‏توانى همپاى من صبر کنى و چگونه مى‏توانى بر چیزى که به شناخت آن احاطه ندارى صبر کنى؟».(کهف، آیات ۶۷ و ۶۸)
  28. صبر نتیجه آگاهی : اگر انسان علم ندارد دست کم باید نوعی احاطه خبری نسبت به آن چیز داشته باشد تا بتواند بر کاری صبر کند. کم ترین عامل برای تحقق صبر در انسان «احاطه خبری» است.(همان)
  29. علم لدنی، غیر از علم انبایی و خبری: از این آیات به دست می آید که علم لدنی غیر از علم انبایی و احاطه وآگاهی کامل خبری است. این مطلب هم چنین از آیات ۳۱ و ۳۲ سوره بقره نیز به دست می آید؛ زیرا علم حضرت آدم(ع) به تعلیم معلم اول و خداوند تبارک و تعالی، علم لدنی بود، که به شکل انباء و اخبار در اختیار فرشتگان گذاشته می شود و با این که آنان آگاهی و خبر می یابند، ولی هیچ تاثیری در جان فرشتگان به جا نمی گذارد و فقط به جهالت خود آگاه می شوند.( ونیز نگاه کنید: کهف ، آیه )
  30. علم اخباری : علم اخباری علم حصولی و تعلیمی است و در جان انسان تاثیری ندارد مگر آن که قلب آن را بپذیرد و متاثر از آن گام بردارد تا شرایط را برای علم لدنی فراهم آورد وگرنه علم واقعی و وجودی نیست.(همان و نیز: نمل، آیه ۱۴)
  31. جهالت سبب عصیان: علم لدنی عامل اطاعت محض و علم اخباری عاملی برای بسترسازی از اطاعت است؛ چنان که جهل اخباری عامل عصیان است: قَالَ سَتَجِدُنِی إِن شَاء اللَّهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِی لَکَ أَمْرًا ؛ گفت: «ان شاء اللَّه مرا شکیبا خواهى یافت و در هیچ کارى تو را نافرمانى نخواهم کرد.» (کهف، آیه ۶۹)
  32. مشیت الهی و حکمت تغییر ناپذیر: از این آیه و آیات پس از آن به دست می آید که مشیت الهی که قوانین و سنت های حاکم بر جهان و جان و جامعه است، تغییر و تبدیلی در آن راه نمی یابد و به مشیت و اراده تشریعی نمی توان آن را تغییر داد.(همان؛ و نیز: روم، آیه ۳۰ و آیات دیگر) امام سجاد(ع) در دعای صیحفه نیز می فرماید: یا مَن لاتُبدّل حِکمتَه الوسایلُ؛ ای کسی که وسایل حکمت او را تبدیل نمی دهد. پس دعا و ان شاء الله و ماشاء الله گفتن تاثیردارد، ولی به شرطی که این ان شاء الله و ماشاء الله با حکمت اصلی و اهداف و فلسفه و قوانین و سنت های اصلی حاکم بر هستی در تضاد نباشد. پس دارو و درمان و اسباب تاثیرگذاری محدود و مقعطی دارند نه همیشگی و دایمی.

آن چه بیان شد تنها گوشه ای از مطالبی است که از این قصه قرآنی به دست می آید. پیش از این در مقاله « حکمت هایی از داستان خضر(ع) و موسی(ع)» و نیز مقاله « خضر راه سیر و سلوک» و نیز مقاله « مراتب حضور» و مانند آن ها، گوشه هایی دیگر از این حقیقت بیان شده است.