http://banoo-a.persiangig.ir/image/35.jpgعفو و گذشت، راهى میانبر به سوى مقامات انسانى و عرفانى -قسمت دوم و پایانی

دانلود

در نخستین بخش از مقاله حاضر فضیلت عفو و گذشت به عنوان یکی از ارزشهای والای انسانی و الهی مورد بررسی قرارگرفت و علل و عوامل و نیز اجر و پاداشهای مترتب بر آن واکاوی شد. در دومین و آخرین بخش این نوشتار آثار و فواید و آداب و عفو و گذشت تشریح شده است که با هم آن را ازنظر می گذرانیم:

آثار و فواید عفو و گذشت

عفو و گذشت از نظر عقل و عقلا (عرف عقلا و شیوه و رویه ایشان) و شریعت وحیانی، امری ارزشی و هنجار و رفتاری پسندیده و نیکوست. خداوند در آیات بسیاری بر ارزشمندی عفو و گذشت تاکید کرده و از صاحبان حق خواسته است که برخلاف حق و حقوق خویش از باب انسانیت از خطا و اشتباه دیگری درگذرند و بر رفتار نادرست و نکوهیده وی چشم بپوشند و آن را نادیده بگیرند (بقره آیات ۱۷۸ و ۲۳۷ و ۲۸۰ و آل عمران آیه ۱۵۲ و فصلت آیه ۳۴ و حجر آیه ۸۵ و آیات دیگر)

عمل به رفتار هنجاری عفو گذشت موجب می شود تا انسان درنوعی آرامش خاص خود قرارگیرد که نمی توان آن را از راهی دیگر کسب کرد. از این رو بزرگان دین گفته اند که در عفو و گذشت، لذتی است که در انتقام نیست. شاید بتوان گفت که ریشه شیرینی عفو و گذشت، بهره مندی شخص از مهر و رحمت الهی است که پس از عفو و گذشت از خطای دیگری نصیب شخص می شود.

کسی که از خطا و اشتباه دیگری می گذرد، رحمت و مهر الهی را به سوی خویش جلب می کند و با جلب رحمت و مهر الهی است که شخص احساس خوش و زیبایی را در خود می یابد. خداوند در آیه ۲۲ سوره نور یکی از علل و عوامل جذب و رحمت الهی را عفو و گذشت کریمانه اشخاص نسبت به خطا و گناه دیگری می شمارد و در آیه ۱۴ سوره تغابن این مسئله را درباره روابط خانوادگی میان همسران و نسبت به فرزندان گوشزد می کند که عفو و چشم پوشی از دشمنی های همسران و فرزندان، زمینه ساز جلب رحمت خاص خداوندی است که آدمی را به آرامش و خوشی می رساند.

جلب محبت خدا با عفو و گذشت

شاید بتوان گفت گذشت از لغزش های مردم نه تنها باعث جلب رحمت الهی و بهره مندی از آرامش برخاسته از آن بلکه موجب جلب و جذب محبت الهی نیز می شود و آدمی را در جرگه محبان خداوندی قرار می دهد که رسیدن به مقام حب الهی، در حقیقت رسیدن به بسیاری از کمالاتی است که در آثار محبت الهی بیان شده است (آل عمران ۱۳۴ و مائده آیه ۱۳)؛ بیان مطلب آنکه عفو و گذشت دربرابر بدی ها و خطاها و اشتباهات دیگری، بستری برای ایجاد دوستی و پیوندهای محکم میان انسان و افزایش روابط اجتماعی و نیکوکاری است و خداوند کسانی را که نیکوکار هستند دوست دارد؛ زیرا با نیکوکاری خویش زمینه های جدال و جنگ را از میان می برند و دشمنی ها را قطع می کنند و محبت را در جامعه افزایش می دهند. از این رو محبوبیت خداوندی را برای خود می خرند و از جایی که هرکسی محبوب خداوند شد دوستی خلق برای او تضمین شده است، محبوب خلق خدا نیز می شود.

به هر حال عفو و گذشت چنان که آیه ۳۴سوره فصلت بیان می کند عامل جلب وجذب دوستی ها و به وجود آورنده زمینه های پیوند اجتماعی و خانوادگی است و دشمنی ها را از میان بر می دارد.

خداوند در آیه ۱۲۸ سوره نساء عفو و گذشت در اختلافات خانوادگی راعامل جلب و جذب خیر به سوی اهل خانواده برمی شمارد و برانجام عفو و گذشت تشویق می کند، زیرا هر کسی می کوشد تا از خیر الهی بهره مند گردد و یکی از راه های کوتاه و ساده، آن است که در خانه از اشتباهات و خطاها و زشتی های عمل دیگری در گذرد تا از خیر الهی بهره مند شود.

خداوند هم چنین در آیه ۲۸۰سوره بقره یکی از عوامل جذب و جلب خیر الهی را گذشت از وامداران تنگدست برمی شمارد که شخص با این گذشت خویش خیرالهی را به سوی خویش جلب می کند و آن چه به نظر می رسید که برای او شر است و مقداری از مال وی از کف وی بیرون می رود، با گذشت از شخص وامدار تنگدست، خیر را برای خود ایجاد می کند.

عفو و گذشت هم چنین موجب می شود تا انسان از عفو الهی بهره مند گردد و در سایه بخشش خداوندی از گناهان وی در گذشته شود و نسبت به خطاها و گناهان مورد عفو و گذشت قرار گیرد. به سخن دیگر، نیکی به مردم در آشکار و نهان از راه بخشش مال (عفو در لغت به معنای باقیمانده مال از نفقه و خرجی نیز آمده است که بخشش آن خود مصداقی از عفو و گذشت و احسان شمرده می شود. نگاه کنید لسان العرب مجلد ۹صفحه ۲۹۴ و ۲۹۶) و گذشت از بدی ها و کارهای خطایی و زشت ایشان موجب می شود تا خداوند نیز از مقام عفو گذشت نسبت به وی وارد شود و از کردارها و رفتارهای زشت او چشم پوشی کند. (نساء آیه ۱۴۹) این گونه است که نه تنها شخص با عفو و گذشت نسبت به دیگری خود را مورد عفو و بخشش الهی قرار می دهد بلکه با عفو خدا از بسیاری از خطاها و گناهان وی، مصیبت های بسیاری از سر او دور می شود و از بسیاری از مصیبت ها رهایی می یابد. (شورا آیه ۳۰)

خداوند در آیه ۴۵ سوره مائده، عفو و گذشت حتی از قصاص را موجب کفاره گناهان شخص می شمارد و به عنوان یکی از علل و عوامل اصلی پاک کردن گناهان بدان اشاره می کند. یعنی کسی که از حق قصاص خویش در گذرد (انوار التنزیل، بیضاوی، ج۱ ص ۴۳۲) امیدوار باشد که خداوند گناهان وی را به این عمل تکفیر می کند و از آن در می گذرد بر این اساس خداوند از بسیاری از مصیبت ها و بلاهایی که می بایست گرفتار آن شود نیز در می گذرد و در حقیقت دفع بلا و رفع مصیبت می کند و شخص از مصیبتی که به گناهان خویش می بایست گرفتار آن می شد رهایی می یابد؛ زیرا در مقام عفو گذشت از قصاص قرار گرفته است.

از آثار و کارکردهایی که خداوند در آیه ۱۲۶ سوره نحل برای عفو و گذشت بر می شمارد، دفع بدی ها از انسان است. به این معنا که عفو و گذشت از گفتار و کردار زشت عمدی دیگران، موجب می شود تا شخص ادب شده و از انجام دوباره آن خودداری کند و از بازگشت به همان رفتار پیشین و زشت خویش اجتناب ورزد.

از امام سجاد(ع) روایت شده که فرمود: اما حق کسی که از جانب او با سخن یا عمل به تو بدی رسیده این است که اگر بدی او عمدی باشد، گذشت از او برای تو بهتر است؛ زیرا این گذشت موجب منصرف شدن آن شخص از بدی کردن و ادب شدن او است. (بحارالانوار ج ۷۱ ص ۲۰حدیث۲)

از مقاماتی که انسان با عفو و گذشت بدان دست می یابد مقام اهل تقوا است که در آیات ۱۳۳ و ۱۳۴ سوره آل عمران بدان اشاره شده است؛ چنان که آیه ۲۳۷ سوره بقره عفو و چشم پوشی از حقوق خویش را راهی نزدیک تر به سوی تقوا برمی شمارد تا بیان کند که دست یابی به مقام متقین آن اندازه که گمان می رود دشوار و سخت نیست.

رسیدن به مقام صابران با عفو و گذشت به جای استفاده از حقوق شخصی حق انتقام و قصاص امری ممکن و شدنی است که در آیه ۱۲۶ سوره نحل بدان اشاره می کند و در آیه ۱۳۴ سوره آل عمران عفو و گذشت ازمردم را موجب وارد شدن در زمره نیکوکاران و مقام احسان می شمارد که یکی از مقامات عالی انسانی و بهره مندی از تقرب خاص الهی است.

آثار عفو و گذشت در روایات

۱-عفو و گذشت، گاه دشمنان سرسخت را به دوستان صمیمی مبدل می سازد.]رجوع شود به سوره فصلت، ۳۴[

۲-عفو و گذشت، سبب بقای حکومت ها و دوام قدرت است. پیامبر اکرم(ص) می فرمایند: «عفوالملوک بقاء الملک؛ عفو پادشاهان سبب بقا حکومت است.» ]- بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۱۶۸[ چرا که از دشمنی ها و مخالفت ها می کاهد و بر دوستان و طرفداران می افزاید.

۳-سبب عزت و آبرو می گردد. رسول گرامی اسلام(ص) می فرمایند: «علیکم بالعفو فان العفو لایزید الا عزا؛ بر شما باد به عفو و گذشت، چرا که عفو چیزی جز عزت بر انسان نمی افزاید».]اصول کافی، ج ۲، ص ۱۰۸[

۴-عفو و گذشت جلو تسلسل ناهنجاری ها، خشونت ها و جنایت ها و کینه توزی ها را می گیرد و در واقع نقطه پایانی بر آن ها می گذارد. در حدیثی از رسول خدا(ص) آمده است:

«تعافوا تسقط الضغائن بینکم؛ یکدیگر را عفو کنید که دشمنی ها و کینه ها را از میان می برد».]کنز العمال، ج ۳، ص ۳۷۳، حدیث ۷۰۰۴[

۵-سبب سلامت روح و آرامش جان و در نتیجه باعث طول عمر است. رسول خدا(ص) فرمودند: «من کثر عفوه مدفی عمره؛ کسی که عفوش زیاد باشد، عمرش طولانی شود» ]میزان الحکمه، ج ۳، حدیث: ۱۳۱۸۴[

البته علاوه بر آثار و برکات اجتماعی عفو وگذشت، نتایج معنوی و پاداش های اخروی آن، بیش از این هاست. همان گونه که مولا امیرالمؤمنین(ع) فرمودند: «العفو مع القدره جنه من عذاب الله سبحانه؛ عفو و گذشت به هنگام قدرت سپری است در برابر عذاب الهی». ]غررالحکم، ج ۱، حدیث ۱۵۴۷[

آداب عفو و گذشت

خداوند برای عفو و گذشت آدابی را بیان می کند که رعایت آن موجب افزایش بهره مندی شخص از آثار و فواید عفو می شود.

ازجمله این آداب دوری و پرهیز کردن از سرزنش در هنگام عفو است. به این معنا که در هنگام عفو و گذشت شخص می بایست از هرگونه سرزنش و نکوهش خطاکار پرهیز کند و با مدارا با خطاکار او را متنبه سازد که عمل وی هر چند زشت و ناپسند بوده ولی به سبب کرامت و بزرگواری انسانی از آن چشم پوشیده می شود تا دوباره به سوی آن باز نگردد.

خداوند در آیه ۱۰۹ سوره بقره در این باره واژه صفح را که به معنای ترک سرزنش است، به کار برده است تا افزون بر ارزش گذشت به شیوه و آداب عفو و گذشت نیز اشاره کرده باشد. (معجم فروق اللغویه ص ۳۶۲) این رویه و شیوه بخشش در آیات ۱۳ سوره مائده و نیز ۱۴ سوره تغابن بیان و مورد تاکید قرار گرفته است.

از دیگر آداب عفو و گذشت، همراه نمودن عفو با مغفرت و پوشاندن گناه است. به این معنا که کاری کند تا دیگران از خطا و گناه وی آگاه نشوند و بر آن پرده افکند تا از چشم دیگران پوشیده ماند. این معنا را خداوند در آیه ۹۹ سوره نساء و نیز ۱۴ سوره تغابن با بهره گیری از واژه غفور بیان داشته است؛ زیرا مغفرت به معنای پوشاندن گناه به وسیله پاداش است. (معجم فروق اللغویه ص ۳۶۳) به این معنا که شخص نه تنها از خطای وی در گذرد بلکه با نوعی پاداش آن را بپوشاند تا دیگران متوجه نشوند که وی خطایی را مرتکب شده است. البته این مشروط بدان است که شخص از خطای خویش آگاه شود و آگاه باشد وگرنه تشویق بر گناه شمرده می شود و پاداش و عفو، نتیجه معکوس می دهد.

درگیر نشدن با جاهلان از دیگر آداب عفو و گذشت است. به این معنا که برخی از جاهلان را نمی توان به مساله آگاه کرد و اگر با ایشان درگیر شویم موجبات خفت و خواری خویش را فراهم می آوریم بنابراین بهتر است که نسبت به آنان با گذشت و پرهیز از هرگونه عملی دور شویم و اعراض نماییم. (اعراف آیه ۱۹۹) و حتی اگر کسی از ایشان با اهانت و توهین خواست تا فضای عمومی را بر ضد ما بشوراند با گفتن کلمات سالم و دعا در حق او از وی دور شویم. به این معنا که اگر خطایی کرد از خطایش بگذریم و نسبت به اهانت های وی کر و کور باشیم بلکه حتی با سخنان نرم و دعا و سلام و صلوات از وی دوری کنیم. (زخرف آیه ۸۹)؛ زیرا در پیش گرفتن هرگونه رویه و روش دیگر چیزی را نصیب شخص نمی کند بلکه موجبات اذیت و آزار خود را فراهم می آورد.

خداوند در آیه ۸۵ سوره حجر لزوم ملازمت عفو و گذشت را با زیبایی و نیکی بیان می کند و از مردم می خواهد که در هنگام عفو به گونه ای عمل کنند که از هر نظر، زیبا باشد و در نظر دیگران پسندیده و نیک جلوه نماید؛ زیرا چنان که خداوند در آیات ۵۱ و ۵۲ سوره بقره بیان می دارد فلسفه عفو، بازسازی رفتاری و نوعی بازگشت دادن شخص به پیش از خطاست تا رفتارهای خویش را بازپروری و بازسازی کرده گویی که هیچ خطا و گناهی را مرتکب نشده است. این کار را خداوند نسبت به گناهان بندگان می کند تا دیگران نیز این گونه عمل کنند و شکرگزار و سپاسگزار خداوندی باشند که در حق ایشان این همه مهر و محبت کرده و از کرده های زشت آنان درگذشته است. هر کسی که مورد عفو قرار گیرد خود را وامدار و سپاسگزار می شمارد و می کوشد تا با پیروی از تقوا و پرهیز از گناه و خطا، خود را به سوی رفتارهای درست بکشاند. (بقره آیه ۱۸۷)

ویژگی عفو کنندگان

کسانی که عفو می کنند و از خطای دیگران می گذرند کسانی هستند که از حلم برخوردارند؛ زیرا عفو و گذشت خداوند از لغزش ها و گناهان مردم در پرتو حلم الهی است. (آل عمران آیه ۱۵۵ و مائده آیه ۱۰۱) بنابراین وجود عفو و گذشت در شخصی، بیانگر ظهور و تجلی اسم حلیم در ذات این شخص است. چنان که عفو و گذشت بیانگر وجود فضل (آل عمران آیه ۱۵۲) و اراده خیر (شورا آیه ۳۳ و ۳۴) و غفاریت (آل عمران آیه ۱۵۵ و مائده آیه ۱۰۱) و ولایت پذیری مطلق از خداوند (بقره آیه ۲۸۶) در وجود شخص عفو کننده است؛ زیرا منشا عفو و گذشت در خداوند این امور می باشد بنابراین می بایست ظهور آن را در شخص عامل این گونه رفتار نیز انتظار داشت.

مطالب مرتبط

  • برترین‌های‌کمالی درکلام امام حسن عسکری(ع) به مناسبت هشتم ربیع الثانی سالروز ولادت امام یازدهم هدایت هرکسی دوست دارد پارساترین، عابدترین، زاهدترین و مجاهدترین افراد جامعه باشد، اما بسیاری از مردم در تشخیص مصداق و راه‌های رسیدن به این مقامات معنوی و روحی به اشتباه می‌روند. امام حسن عسگری(ع)  راه رسیدن به این مقامات را نشان می‌دهد. جا دارد این راه‌ها را بشناسیم و بدان عمل کنیم. براساس آموزه‌های قرآنی، هیچ راهی غیر از اسلام نمی‌تواند انسان را به کمال برساند و هر راه دیگری جز سقوط و هبوط ثمره‌ای نخواهد داشت.(آل عمران، آیه ۸۵) بر این اساس احکام شرعی بویژه واجب و حرام مهمترین عوامل در زندگی بشر هستند به طوری که سعادت و شقاوت آدمی به آن بستگی دارد؛ البته مستحب و مکروه درحوزه کمالیات قرار می‌گیرند؛ یعنی ترک واجب و عمل حرام موجب سقوط در دوزخ و ترک مستحب و عمل به مکروهات موجب درکات دوزخی خواهد بود؛ همچنین عمل به واجب و ترک حرام موجب صعود انسان به بهشت و عمل به مستحب و ترک مکروه موجب می‌شود در بهشت، درجات برتری را کسب کند. برترین‌ها در حوزه کمالات و درجات حال اگر بخواهیم شناخت بهتری نسبت به کمالات و درجات آن پیدا کنیم و راه‌های رسیدن به آن را بهتر بشناسیم، باید نگاهی به برترین‌ها از نظر اسلام و پیشوایان آن داشته باشیم و راه‌های رسیدن به آن را بشناسیم. مومنانی که ربانی شدن را هدف خویش قرار داده‌اند می‌کوشند تا در همه ابعاد معنوی و کمالی به تمامیت برسند. از همین رو عاشقانه در این راه گام برمی‌دارند. امام حسن عسگری(ع) به عنوان پیشوای دین و مرجع پاسخگویی به پرسش‌های دین و دنیای مردم و اسوه حسنه کامل بر آن است تا ابعادی از این برترین‌ها و راه‌های دست‌یابی به آن را بیان کند. آن حضرت در سخنی جامع در این باره می‌فرماید: أورع الناس من وقف عند الشبهه، أعبدالناس من اقام الفرائض، أزهد الناس من ترک الحرام، أشد الناس اجتهادا من ترک الذنوب؛ پارساترین مردم آن کسی است که از موارد گوناگون شبهه و مشکوک دوری کند؛ عابدترین مردم آن شخصی است که قبل از هر چیز، واجبات الهی را انجام دهد؛ زاهدترین انسان‌ها آن فردی است که موارد حرام و خلاف را مرتکب نشود؛ مجاهدترین اشخاص آن کسی است که هرگناه و خطایی را- درهر حالتی که باشد- ترک کند. (مستدرک الوسائل: ج ۱۲، ص ۲۶۱، ح ۱۴۰۶۱) درحقیقت از نظر حضرت امام حسن عسکری(ع) راهی که انسان در زندگی باید پیش گیرد تا به کمال خویش برسد، اموری است که باید هماره مدنظر قرار دهد. ۱- پارسایی در احتیاط: ازنظر امام حسن عسکری (ع) پارسایی و ورع را باید در احتیاط جست. احتیاط در همه امور شخصی باید سرلوحه هر انسان با تقوایی باشد، البته در امور اجتماعی یک رهبر اجتماعی و مدیر می‌بایست به دور از احتیاط عمل کند و حکم قطعی صادر نماید و با اما و اگر و تردید در امور وارد نشود؛ زیرا در امور اجتماعی باید فصل الخطاب بود و قاطع حکم و عمل کرد؛ چنانکه خداوند در آیه ۲۰ سوره ص می‌فرماید: وشددنا ملکه و آتیناه الحکمه و فصل الخطاب؛ و پادشاهی‌اش را استوار کردیم و او را حکمت و کلام فیصله دهنده عطا کردیم. اما در امور شخصی و فردی انسان باید همواره احتیاط کند و تنها در کاری وارد شود که قطع و یقین دارد و اگر موارد مشکوکی دید به آن عمل نکند و یا وارد آن نشود؛ زیرا گام نهادن در موارد مشکوک همانند حرکت درکناره پرتگاه است که آدمی را در دام محرمات می‌افکند و شرایط را برای تجری فراهم می‌آورد. به این معنا که انجام امور مشکوک و عمل به آن موارد موجب گستاخی و جرات یابی شخص شده و او را گرفتار حرام می‌کند. البته در اصول فقه یکی از اصول عملی، اصل احتیاط است که به معنای یقین کردن به انجام عمل واجب است؛ یعنی انسان می‌داند که ذمه‌اش مشغول به تکلیفی چون نماز است و نمی‌داند که نمازش را خوانده یا نخوانده درآن صورت باید احتیاط کرده و با خواندن نماز، قطع به انجام عمل کند؛ اما این احتیاطی که اینجا مراد است،‌همان توقف در شبهات است که در دستور ائمه (ع) آمده:قف عندالشبهات در برابر شبهات توقف کن و بایست! در روایات براساس اصل تقوا از بشر خواسته شده تا در شبهات و مشکوکات توقف کنید؛ زیرا عدم وقوف در این موارد نشانه بی‌تقوایی‌ است؛ در حالی که انسان با تقوا به مراتب عالی یقین می‌رسد و خداوند در آیه ۲۸۲ سوره بقره می‌فرماید که با تقواست که به علم الهی و علم لدنی می‌توان رسید و به یقین شهودی دست یافت. از همین رو امامان معصوم(ع) می‌فرمایند: «فان الوقوف عند الشبهات خیر من الاقتحام فی‌الهلکات؛ توقف در برابر شبهات بهتر از فرو رفتن در مهلکه است.» (وسایل‌الشیعه، ج ۲۷، ص ۱۰۷، ۱۵۵، ۱۵۷) یا در جایی دیگر می‌فرمایند: «فعلیکم بالاحتیاط؛ بر شماست که احتیاط کنید» ( همان، ص ۱۵۴) یا اینکه می‌فرماید: «تاخذ بالحاطه لدینک؛ در دینت راه احتیاط را در پیش بگیر» (همان، ص ۱۶۷، ۱۷۳) و امیرالمومنین(ع) به کمیل‌بن‌زیاد می‌فرماید: «اخوک دینک فاحتط لدینک بما شئت؛ دین، برادر توست پس نسبت به دین خود تا می‌توانی احتیاط کن». (همان، ص ۱۶۷) به هر حال کسی که بخواهد پارساترین باشد باید نسبت به شبهات حساس باشد و اقدام به انجام آن نکند. این‌گونه است که می‌تواند در مقام اورع‌الناس قرار گیرد و به مقامات معنوی در چارچوب آن برسد. (اورع الناس من وقف عندالشبهه). ۲٫ عبودیت و بندگی در انجام واجبات الهی: هر کسی بخواهد عابد باشد و از طریق عبادت به مقاماتی چون تقوا و یقین برسد (بقره، آیه ۲۱؛ حجر، آیه ۹۹)، باید انجام واجبات الهی را در دستور کار قرار دهد. اصولا آنچه به عنوان واجبات در اسلام و شریعت مطرح است، اموری است که زمینه رشد معنوی و تکامل روح آدمی را موجب می‌شود. هر عمل واجب که در اسلام بیان شده دارای مصالحی است که به عنوان فلسفه احکام و علل شرایع برخی از آنها در قرآن و سنت بیان شده است، البته بسیاری از فلسفه احکام و علل شرایع را نمی‌دانیم ولی در کلیت، این نکته در آموزه‌های اسلامی تبیین شده است که هر واجبی از واجبات اسلام دارای مصالحی است که شخص با انجام آن به آنها دست می‌یابد. از همین رو گفته شده: ان‌الحکم الشرعی یدور علی اساس المصلحه و المفسده الملزمه، هر حکم شریعت دایر مدار مصلحت و مفسده‌ای است. پس اگر کسی بخواهد عابدترین بندگان خدا باشد، گام اساسی و اصلی در این راه آن است که نسبت به واجبات الهی بسیار اهتمام ورزد و هرگز به هر دلیلی و نیتی در انجام آن کوتاهی نکند. هر عملی از واجبات، آدمی را به مرتبه‌آی از تقوا و بهشت و کمالات می‌رساند که با عمل دیگر قابل دسترسی نیست. پس انسان می‌باست بکوشد تا به همه واجبات بی‌کم و کاست اهتمام ورزد و آنها را به جای آورد. (اعبدالناس من اقام الفرائض). ۳٫ زهد در ترک حرام: اگر کسی واقعا خدا ترس و زاهد است و نسبت به دنیا بی‌گرایش و بی‌میل، باید نسبت به محرمات اهتمام ورزد و آنها را ترک کند. شکی نیست که زهد به معنای بی‌میلی نسبت به دنیا، زمانی شکل می‌گیرد که انسان نسبت به محرمات بی‌میل باشد؛ زیرا محرمات اصولا اموری هستند که انسان به سبب  هواهای نفسانی بدان امیال نفسانی‌اش گرایش دارد. در حقیقت کسی که به سوی محرمات می‌رود، اهل هوا و هوس است و امیال نفسانی‌اش را خدای خویش قرار داده و آن را می‌پرستد و بدان سجده می‌گزارد و به جای خدا مطیع هواهای نفسانی خویش است. (فرقان، آیه ۴۳؛ جاثیه، آیه ۲۳). اما اگر نسبت به محرمات بی‌میل باشد یعنی خدای نفس را کنار گذاشته و مطیع خدای واقعی شده و او را پرستش می‌کند. از همین‌رو امام عسکری(ع) زاهدترین مردم را تارک محرمات می‌شمارد؛ زیرا توانسته است بر بزرگ‌ترین دشمن خویش که همان هواهای نفسانی است چیره شود و او را به بند کشد و خود را از هواهای نفسانی و قیودات آن رها سازد. (از هد الناس من ترک الحرام) ۴- مجاهدت در ترک گناه: جهاد در آموزه‌های قرآنی دارای چند نوع است که شامل جهاد اصغر نظامی و مالی (حجرات، آیه۱۵)، جهاد کبیر علمی و فرهنگی (فرقان، آیه۵۲)، و جهاد اکبر نفسی است. شاید در میان جهادها سخت‌ترین جهاد همان جهاد نفسی باشد؛ از همین رو پیامبر(ص) فرموده است: اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک؛ دشمن‌ترین دشمنان تو همان نفسی است که در درون توست (عوالی اللئالی/ ج۴/ ص۱۱۸ ح۱۸۷؛ بحارالانوار/ ج۶۷/ ص۳۶) هرچند شیطان با وسوسه‌هایش دشمن قسم‌خورده انسان است، ولی او دارای کید و مکر ضعیفی است. (نساء، آیه۷۶) اما نفس انسانی دشمنی بسیار مکار و بسیار امر کننده به بدی و زشتی است (یوسف، آیه۵۳) و اجازه نمی‌دهد تا خدا پرستش شود و می‌کوشد تا همه هستی بشر را مصادره کند و خود، معبود شخص شود. (فرقان، آیه۴۳) پس مجاهدت و جهاد با نفس بسیار سخت‌تر است؛ زیرا دشمن درونی است و با عواطف و احساسات آدمی کار دارد؛ بویژه که نیازهای انسانی به‌طور طبیعی گرایش به پاسخگویی به نفس دارد و همچنین طبیعت دنیا و زینت‌ها و آرایه‌های آن به کمک نفس می‌آید. در حقیقت شخص از همه طرف در احاطه دوزخی به نام هواها و خواسته‌های نفسانی است. از همین‌رو خداوند این مرتبه از انسانیت را اسفل سافلین (تین، آیه۵)، دوره خسران سرمایه آدمی (عصر، آیه۱) و مرحله عبور از دوزخ (مریم، آیه۷۱) دانسته است. انسان اگر بتواند پا روی هواهای نفسانی بگذارد توانسته است از دوزخ بیرون آمده و از مقام هبوط به مقام انسانیت عروج و صعود کند. اما باید گفت که این کار بسیار دشوار و برای اکثریت مردم جزو محالات است؛ زیرا به‌طور عادت مردم گرفتار زینت‌های دنیا از جمله شهوات نسبت به زن و مال و ثروت و قدرت و تفاخر و تکاثر و مانند آنها هستند (آل‌عمران، آیه۱۴؛ حدید، آیه۲۰) و در این میان میل جنسی و مکر زنان با قدرت تمام (یوسف، آیه۲۸) در برابر انسان رخ می‌نماید و اجازه نمی‌دهد تا از میدان قدرت هواهای نفسانی عبور کند و به سلامت جان به‌در برد. خداوند از انسان‌ها خواسته تا مجاهدت نفسانی را در دستور کار قرار دهند تا به سلامت از دنیا به آخرت بروند و مراتب عروج و صعود و درجات کمالی را بپیمایند. به هرحال، جهاد اکبر که در قالب ترک گناهان صورت می‌گیرد همان تزکیه نفس است که می‌توان گفت تنها به مدد الهی قابل انجام است و کسی نمی‌تواند خود مدعی تزکیه شود که چنین امری جز خودستایی نیست؛ چرا که همه در معرض خطر هستند. پس کسی تا از دنیا به سلامت نرفته نباید باور داشته باشد که تزکیه نفسی کرده و خودسازی او به سرانجامی رسیده است؛ زیرا هر لحظه در معرض خطر و گناه و حرام و شبهات است. (نجم، آیه۳۲) اما اگر خود را به خدا واگذار کند و از خداوند بخواهد او را یاری رساند می‌تواند از تزکیه الهی بهره‌مند شود و خداوند او را پاک و پاکیزه گرداند و از هر خطا و گناهی بری دارد. (نساء، آیه۴۹؛ نور، آیه۲۱) به هرحال، انسان باید تلاش و مجاهدت نفسانی داشته باشد و اجازه ندهد که نفس، او را به سوی گناه ببرد و لذا امام عسکری(ع) تأکید می‌کند مجاهدترین فرد، کسی است که بتواند ترک گناه کند (اشد الناس اجتهاداً من ترک الذنوب) اگر این‌گونه رفتار کرد، خداوند او را تزکیه می‌کند و زمینه بالندگی و رشد او را با علم لدنی و یقین و مانند آن فراهم می‌آورد و حتی با نشان دادن ملکوت، او را به سوی اطمینانی از یقین سوق می‌دهد که خاص دوستان و اولیای […]
  • علم و دانش آموزی از منظر قرآن اگر گفته شود دین اسلام، دین دانش و آموزش برای زندگی سعادتمندانه دنیوی و اخروی است، سخنی به گزاف گفته نشده است. اهمیت علم ودانش در اسلام بقدری است که اولین کلمه ای که خداوند متعال بر پیامبر اکرم (ص) نازل فرمود: اقرأ (بخوان)! بوده است. در مقاله حاضر نویسنده سعی کرده است به انواع دانش ها و نیز آداب دانش آموزی بپردازد. اینک مطلب را با هم از نظر می گذرانیم. جایگاه و اهمیت علم و دانش بی گمان ارزش انسان در آموزه های قرآنی به دانش است؛ از این روست که تسخیر فرشتگان و هستی، زمانی برای انسان شدنی شد که خداوند به انسان اسمای خویش را تعلیم داد و انسان به دانش اسمایی آگاه شد. (بقره آیه ۳۱ تا ۳۴) این آگاهی هر چند به شکل آگاهی حضوری و شهودی است که از آن به دانش وجودی نیز تعبیر می شود؛ زیرا در جان و وجود انسان جای می گیرد و بخشی بلکه همه وجود وی را شکل می بخشد که در تعبیر مولوی: ای برادر تو همه اندیشه ای. مابقی جز استخوان و ریشه ای، به خوبی تبیین شده است؛ با این همه دانشی دارای ارزش است که انسان را به مقام خودش بازگرداند و از مقام هبوط به عروج رساند و صعود دوباره ای را از خاک به عرش افلاک برین تا عرش سدره المنتهی آغاز کند. از این روست که قرآن ارزش و اعتبار آدمی را به دانش اسمایی دانسته است که دانش توانایی و ظرفیت به همه آن چیزهایی است که خداوند را به خداوندی متصف ساخته است. آدمی با دانش اسمایی می تواند به کمال مطلق برسد. تفاوت اسما و صفات در خداوند با انسان در این است که اسما در خداوند عین ذات و ازلی و ابدی است و در انسان عین ذات نیست بلکه به شکلی عارض ذات و عنایت الهی است. با این همه این انسان است که می تواند با دانش خویش به جایی برسد که کسی در هستی بدان دست نیافته است. سخن را با این پرسش آغاز می کنیم نیازهای علمی انسان که اگر انسان همه اسمای الهی را به جعل تعلیمی دانسته و داراست، چه لزومی دارد تا آن را بیاموزد و به این دانش داشته دست یابد؟ اصولا آیا پذیرفتنی است که انسان چیزی را که خود داراست دوباره بجوید و بخواهد؟ به نظر می رسد که این پرسش به جهت مهمی اشاره داشته است. از این رو سخن گفتن از دانش آموزی به معنای یادگیری هیچ سخنی نادرست است؛ زیرا انسان همان گونه که نمی تواند چیزی را که داراست بجویید و بخواهد هم چنین نمی تواند چیزی که اصلا ندارد را بخواهد و بجوید. بنابر این در هر خواستنی می بایست به این مساله توجه داشت که امری به شکل مطلق مجهول نخواهد بود بلکه امری معلوم به شکل اجمالی است که می بایست به طور کامل روشن و دانسته شود. از این رو می توان گفت که انسان تنها اموری را می جوید و می خواهد که دانش اجمالی از آن دارد به این معنا که دانشی را که در اوست و به شکل اجمالی و نهان و ظرفیت وجود دارد می جوید و می کوشد تا آن را به فعلیت در آورد و به شکل عینی و واقعی در خود ظهور و بروز دهد. از این روست که در آیات قرآنی سخن از تذکر و رهایی از غفلت است. انسان با دارایی موجود در نهاد و نهان خویش می بایست آن چه را که از آن غافل شده را به یاد آورد و به فعلیت در آورد. این دانش همان اسمای الهی است؛ زیرا اسمای الهی تنها نام و اسم نیست بلکه هر یک دانشی از دانش ها و علمی از علم ها و توانایی ای از توانایی هاست. انسان با داشتن اسم بصیر به توان درک و دیدن درست می رسد و با اسم سمیع و شنوا به توان و ظرفیت شنوایی دست می یابد. بنابر این هر یک از اسمای خود یک ظرفیت و دانشی است که انسان را قادر و توانا می سازد تا با آن خود را به کمال برساند و به کمال مطلق یعنی خدا دست یابد. این ظرفیت در همه بشر به تعلیم و جعل الهی قرار داده شده است و انسان به هبوط خویش از آن غافل شده است و می بایست دوباره با تلاش و بهره گیری از آموزه های وحیانی و دستورهای قرآن و کتب آسمانی به فعلیت برساند. در حقیقت گزاره ها و آموزه های وحیانی الهی چیزی جز راه دست یابی به دانش موجود در نهاد و رهایی آن از غفلت نیست تا دوباره به فعلیت برسد. از این رو دانش آموزی نیز چیزی جز به فعلیت آوردن و یا آوردن و تذکر آن دانش اسمایی نیست که در نهاد و سرشت انسان وجود دارد. به بیان دیگر می توان مدعی شد که دانش چیزی جز تذکر و یادآوری و رهایی از غفلت و دانش آموزی نیز چیزی جز یادآوری نیست. راههای کسب دانش بنابراین آموزه و تعلم به دو معنا در آیات قرآنی به کار رفته است؛ گاه به معنای جعل و ایجاد ظرفیت و توانایی است که به آن تعلیم اسمایی در آیه ۳۱ سوره بقره گفته شده است و گاه دیگر به معنای تذکر و یادآوری و یا پدیداری بستر و زمینه ای مناسب برای بروز و ظهور استعداد و دانش اسمایی است که در انسان به ودیعت نهاده شده است. انسان هرچند همه علوم و دانش ها را از منشا آن خداوند به هر دو معنای آموزش و دانش آموزشی می آموزد ولی این آموزش نیز به دو شیوه مستقیم و غیرمستقیم انجام می شود. به این معنا که گاه این تذکر و به فعلیت آوری به طور مستقیم و بی واسطه صورت می گیرد که از آن به آموزش و تعلیم لدنی یاد می شود که از آن جمله می توان به آموزش و تعلم آموخته های رشدآفرین خضر نام برد که خداوند در آیه ۶۵ و ۶۶ سوره کهف به این مسئله چنین اشاره می کند: فوجدا عبدا من عبادنا آتیناه رحمه من عندنا و علمناه من لدنا علما قال له موسی هل اتبعک علی ان تعلمن مما علمت رشدا؛ پس موسی و همراهش (یوشع بن نون) در کناره مجمع البحرین (جایی که دو رود بزرگ و یا دو دریا به صورت خلیج به هم می رسند) بنده ای از بندگان ما را یافتند که از پیش ما به رحمتی داده بودیم و دانشی را از نزد ما آموخته بود. موسی به آن بنده خدا گفت: آیا می توانم از تو پیروی کنم تا از آن دانش رشدی خویش چیزی را به من بیاموزی؟ در این آیه به نوعی علم خاص که خداوند از آن به علم لدنی و موسی به علم رشدی تعبیر می کند اشاره شده است. این دانش و علم، از آن جایی که در شیوه یادآوری و تلقی و تکمیل و فعلیت یابی به طور مستقیم از خدا کسب می شود، دانش گرفته شده از منشا و سرچشمه آن می باشد و از هرگونه آلودگی و شبهات و تردیدها مبرا و پاک می باشد. دسته دیگر از دانش ها به صورت غیرمستقیم و از راه ابزار و روش های دیگر به دست می آید که از این دسته می توان به تمام دانش هایی اشاره کرد که از راه حواس و تجربه کسب می شود و بلکه حتی شامل دانش هایی نیز می شود که به واسطه وحی به دیگر بشر می رسد. مفید بودن دانش در دانش آموزی می توان هم از شیوه مستقیم و غیرمستقیم بهره برد. هرچند که بهره گیری از دانش مستقیم به جهتی که از سر منشا و سرچشمه آن گرفته می شود از خلوص و کمال زایی و کمال بخشی بیش تری برخوردار می باشد ولی این بدان معنا نخواهد بود که هر دانشی برای هر کسی مفید خواهد بود. در داستان حضرت موسی(ع) و عالم ربانی (خضر) ما با آن که می بینیم که با کم ترین واسطه حضرت موسی(ع) می کوشد تا از دانش خاصی برخوردار گردد که بیرون از دایره نبوت عامه و حتی نبوت خاصه است و شخص دارای آن توان یعنی خضر از آن دانش برای مأموریت های ویژه بهره می گیرد چنان که در سه رخداد به خوبی نمایانده شده است؛ با این همه این دانش خاص به درد حضرت موسی(ع) نمی خورد و در مأموریت او فایده و تأثیر چندانی نمی بخشد؛ از این رو می بینیم که پس از کسب بخشی از دانش که می توان آن را نوعی دانش تصرف در تکوین و برتر از دانش شریعت دانست ولی هیچ تأثیری از آن در زندگی موسی(ع) به جا نمی گذارد و در ادامه داستان و یا در جایی دیگر قرآن به تأثیر این دانش در زندگی موسی(ع) اشاره نکرده است که این خود نشان می دهد که آن حضرت از این دانش اگر نگوییم چیزی نیاموخته است دست کم بهره ای نبرده و در زندگی فردی و مأموریت وی تأثیری به جا نگذاشته است. بنابراین هر دانش خاص و رشدی هرچند که از مقام و سرچشمه و یا از نزدیک سرچشمه گرفته شود به این معنا نیست که برای هر کسی مفید و سازنده باشد. انسان دانشی را می بایست بجوید که برای او مفید و سازنده باشد و بتواند باتوجه به آن ظرفیت های خویش را بروز و ظهور دهد و آشکار نماید. در داستان هاروت و ماروت که دو فرشته خداوند در سرزمین بابل در میانرودان بوده است، مشکل به شکل دیگری نشان داده و بیان می شود. قرآن در آیه ۱۰۲ سوره بقره به دانشی اشاره می کند که از نزدیک سرچشمه برداشته می شود و به گونه ای دانش مستقیم و پاک و مبراست ولی از آن جایی که اشخاصی که به تعلم آن می پردازند یا ظرفیت برخورداری از آن را ندارند و یا در بهره گیری برای اهداف رشدی از آن سود نمی برند، چنین دانش کامل و رشدی که نوعی علم لدنی است نیز سودی برای مردمان بابل نداشته بلکه آنان را گرفتار درد و رنج نمود. نقش ظرفیتها در فراگیری دانش جادو و سحر دانشی فرازمینی همانند دانش خضر است و می توان از آن به دانش برتر یاد کرد ولی همین دانش با آن که برتر و به نوعی لدنی است برای یهودیان و بابلیان سودی نداشته بلکه به جهت کاربردهای نادرست موجبات تفرقه و اختلاف در میان مردمان شد. (همان) این نشان می دهد که هر دانشی هرچند که برتر و از منبع بالا و خالصی برداشته شود می بایست از دو ظرفیت در شخص و نیز اهداف به کارگیری از آن برخوردار باشد تا مفید و سودمند بوده و به تعبیر موسوی دانش رشدی باشد. بنابراین حتی دانش لدنی نیز نمی تواند در هر حال دانش رشدی باشد و موجبات تکامل و رشد شخص و جامعه را فراهم آورد. از این روست که دانش لدنی و برتر بلعم باعورا برای او و جامعه اش سودی نبخشید و به جای آن که وی را به کمال و عرش برساند موجب شد تا به تعبیر خداوند: اخلد فی الارض؛ شود و در خود را در ماهیت زمینی خویش گرفتار و جاویدان سازد. بنابراین دانش برتر نیز گاه نه تنها سازنده و مفید و رشدی نیست بلکه دانشی به حسب ظاهر گمراه کننده است که موجبات کفر شخص و جامعه را به دنبال خواهد داشت. (بقره آیه ۱۰۲) تنها زمانی دانش برتر مفید خواهدبود که هم شخص از ظرفیت بالایی برخوردار باشد و هم به قصد رشد آن را بیاموزد. در داستان بابلیان نه تنها ظرفیت وجود نداشت بلکه هدف نیز فراموش شد و در داستان حضرت موسی(ع) هرچند که قصد رشدی مطرح است (کهف آیه ۶۶) ولی ظرفیت چنین دانشی در آن حضرت وجود نداشته است چنان که هم عالم ربانی و هم موسی(ع) در نهایت بدان اقرار کرده و از هم جدا می شوند. (کهف آیات ۶۶ تا ۷۸) در داستان بلعم باعورا با آن که ظرفیت وجود داشته است ولی وی از آن به قصد رشد و تکامل بهره نبرده و در نهایت دچار خلود در زمین و کفر و بدبختی شد. این به معنای آن خواهد بود که اگر شخصی در حوزه ای از ظرفیت بالایی برخوردار گردید به معنای آن نیست که در بخش ها و زمینه های دیگر نیز از چنین ظرفیتی برخوردار خواهد بود. واکنش موسی(ع) به دانش برتر و به تعبیر موسی(ع) رشدی، آن چنان تند و شتاب آلود است که گاه خضر را به گمراهی و خروج از شریعت متهم می سازد و رفتار و کنش هایش را نادرست و برخلاف شریعت آسمانی تحلیل و تبیین کرده و حکم به بطلان عمل وی می دهد. این در حالی است که آن حضرت خود مامور بوده است که از خضر(ع) پیروی کند و از دانش او بیاموزد. با این همه با علم و دانش به حقانیت خضر(ع) واکنش های موسی(ع) نشان می دهد که وی از ظرفیت برخورداری از دانش برتر بهره مند نبوده است و برخلاف گمانش نه تنها این دانش برای او رشدی نبود بلکه نزدیک بود که با مامور خداوند در افتد و موجبات گمراهی و تباهی خود را فراهم آورد. مضر بودن برخی دانشها برای همگان از باب مضر بودن برخی دانشها برای همگان است که اساتید بزرگ علوم و دانش های برتر چون عالم ربانی شیخ بهایی حاضر نمی شوند تا برخی از علوم خویش را به دیگران بیاموزد و اگر می آموزد به راز و رمز بیان می کند که دور از دسترس همگان باشد. بنابراین هر دانش برتر، برای هر کسی دانش رشدی و تکامل نیست بلکه گاه موجبات تباهی و گمراهی و کفر شخص و یا جامعه را سبب می شود. در روایات است که علت این که موسی(ع) به این ماموریت فرستاده شد به جهت آن بود که وی خود را در همه دانش ها سرآمد می یافت و چون در دانش شریعت به کمال بود گمان برد که دانشی نیست که او نتواند از عهده او برآید و خداوند با این ماموریت به وی فهماند که وی تنها در دانش شریعت و نیز رهبری امت که وظیفه پیامبری او بود به برتری دست یافته و از ظرفیت خوبی برخوردار بوده است ولی در دانش های دیگری که بیرون از حیطه ماموریت وی قرار داشت و نیازی نیز به آن ها نبود از این ظرفیت برخوردار نبوده است. از این جا می توان به این نکته نیز دست یافت که دانش موردنیاز هر چند ضروری و لازمه مسئولیت پذیری در پست و یا مقامی است و نیاز نیست که شخص در همه امور سرآمد باشد بلکه در حوزه ماموریت و مسئولیت خویش می بایست از دانش خاص همان مسئولیت بهره مند باشد. چنان که حضرت موسی در نزد دختران شعیب در مساله چوپانی از دو ویژگی مورد نیاز برخوردار بوده و به حکم انه قوی امین، از وی به چوپانی دعوت به عمل می آید. در داستان حضرت یوسف(ع) نیز به حکم مسئولیت وزارت خزینه داری و یا نخست وزیری از صفات خاص و در داستان طالوت به حکم مسئولیت فرماندهی جنگی و نظامی نیز از ویـژگی های خاص یاد می شود. لزوم تلاش علمی روشمند دانش چه به صورت دانش لدنی و یا واسطه ای به دست آید نیازمند تلاش و کوشش بسیار است و دانش آموز می بایست رنج های بسیار برد که از آن جمله می توان به رنج سفر (کهف آیه ۶۰) محرومیت از آسایش و راحتی (همان) تندی استاد (کهف آیه ۶۶) علاقه شدید به کسب دانش موردنظر (کهف آیه ۶۶ تا ۶۹) یاد کرد. روش تعلیم می بایست با توجه به نوع دانش و نیز کاربرد آن تغییر یابد. از این رو ما با روش های مختلفی در دانش های گوناگون رو به رو هستیم. از آن جمله نیز می توان به روش مشاهده و بررسی شیوه زندگی جانوران و حیوانات برای آموختن تجربیات در زندگی (مائده آیه ۳۱) و همراهی در عمل و همکاری با استاد (کهف آیات ۶۶ تا ۷۰) و مانند آن یاد کرد. هدف از دانش نیز می بایست همواره رشدی (کهف آیه ۶۰) و به این قصد باشد که به دیگران کمک و یاری شود نه آن که موجبات اذیت و آزار دیگران به این دانش آموزی فراهم گردد. (بقره آیه ۱۰۲) زیرا چنین نگرشی موجب می شود تا هم از مواهب الهی محروم و هم دچار بدبختی ابدی شود. (بقره آیه ۱۰۲) آداب دانش آموزی از آداب دانش آموزی آن است که شخص همواره از استاد و معلم خویش اجازه بگیرد و بدون اذن و اجازه وی بخش هایی را که استاد اجازه نداده نیاموزد. شتاب و پیش افتادن از استاد گاه موجب می شود که دانش آموز دانش را به درستی نیاموزد و یا به خطا چیزی را بیاموزد که دست کم برای از میان بردن آن خطا، وقت و هزینه بسیاری باید صرف شود. (کهف آیه ۶۶) احترام و تکریم معلم و استاد در همه حال واجب و ضروری است و دانش آموز می بایست در هر حال احترام استاد را نگه دارد به ویژه آن که ثابت شده است که ارتباط روحی میان استاد و شاگرد در آموزش بسیار تاثیرگذار است و انسان پیش از آن که چیزی بیاموزد از انرژی و فعالیت های روحی و روانی استاد تاثیر می پذیرد و زمینه کسب دانش برایش فراهم تر می گردد (کهف آیه ۶۶) اطاعت و پیروی از استاد و معلم نیز برای دانش آموز امری بایسته است و دانش آموز در حوزه علمی که می آموزد می بایست مطیع باشد و از سرپیچی خودداری ورزد. این مساله به ویژه در دانش های تجربی و عملی ضروری تر است. هر حرکت اشتباه دانش آموز خطرساز است. (کهف آیه ۶۶ تا ۶۹) پذیرش تذکرات و یادآوری های استاد از سوی دانش آموز و صبر و شکیبایی در برابر ناملایمات و سخت گیری های استاد و توکل و واگذاری همه امور به مشیت الهی از مهم ترین آداب دانش آموزی است که در داستان خضر و موسی (علیهما السلام) به خوبی آشکار و تبیین شده است. به هر حال دانش آموزی اصول و مبانی و آدابی دارد که بدون آن نمی توان از دانش آموز خوب سخن گفت. قرآن با بررسی همه جزئیات دانش آموزی می کوشد تا شرایط دانش آموزی درست و مطلوب را به انسان مومن و جامعه برتر ایمانی […]
  • گفتمان جدلی از منظر قرآن انسان به جهت گرایش به همگرایی و جامعه پذیری، همواره ناچار است خود را با مردم و جامعه سازگار و هماهنگ نماید. تضاد منافع و مصالح موجب می شود تا تلاش مضاعفی را برای سازگاری با دیگران انجام دهد. یکی از روش های موثر برای ایجاد تفاهم و سازگاری، تبادل اطلاعات، انتظارات خواسته ها و موانع میان افراد است. گفت وگو این امکان را فراهم می آورد تا دو طرف بتوانند به تبادل آن ها پرداخته و نوعی تفاهم و همزبانی و گاه همدلی را در دیگری برانگیزانند. بنابر این هدف از گفت و گو را می توان در راستای ایجاد تفاهم و سازگاری جمعی افراد توضیح و تبیین کرد. البته گفت و گو، حالات مختلف و متنوع را به خود می گیرد. نوعی ازگفت وگو که در قرآن تبیین شده است، جدل است. جدل، گفت و گویی همراه با درگیری و چیرگی و برتری جستن یک سوی بر طرف دیگر است. هدف از جدل را قصد منصرف کردن دیگری در راه و روش و حتی در رای نظر و باور دانسته اند. (نگاه کنید: مفردات راغب واژه جدل و مجمع البیان طبرسی، ج-۵-۶ ص ۲۳۷) به نظر می رسد که میان اصطلاح قرآنی جدل و اصطلاح منطقی آن که به دیالکتیک نیز مشهور است، تفاوت های محسوسی نباشد؛ زیرا درجدل آن چه مهم است، همراهی با طرف گفت وگو و بهره گیری از اصول مشترک و مقبول دو طرف است که در قرآن نیز بدان اشاره شده است. هدف از جدل قرآنی و منطقی چیرگی و غلبه بر طرف دیگر است که از این نظر نیز مشترک می باشند. قرآن نیز همانند اهل منطق، میان جدل و برهان (سلطان) تفاوت می گذارد و آن را دو گونه از روش های گفت وگوی علمی برمی شمارد. مقاله حاضر در مقام تبیین این دیدگاه قرآنی است که اینک آنرا از نظر می گذرانیم. ¤ گفتمان جدلی امری فطری به نظر قرآن گفتمان جدلی، امری فطری دربشر است و انسان نه تنها با دیگران بلکه حتی با خود به مجادله برمی خیزد تا خود را قانع سازد و امری را که بر خود مشتبه شده را به یقین اقناعی تبدیل کند قرآن بیان می کند که نفس انسانی گرایش به این دارد که از خود دفاع کند. از این رو می کوشد به هرشکل ممکن نه تنها از جان بلکه از خواسته و رفتار و منش و عقاید خود که شاکله و شخصیت وجودی او را شکل می دهد، دفاع و از آن در برابر هر بیگانه و حتی خود، دفاع کند قرآن بیان می دارد که روزی می رسد که انسان با خودش به مجادله برمی خیزد و می کوشد تا خود را برای خود مقبول قرار دهد و عقاید و رفتارش را درپیش وجدانش توجیه نماید: یوم تاتی کل نفس تجادل عن نفسها؛ روزی می رسد که هر نفس با خودش به مجادله برمی خیزد. (سوره نحل آیه ۱۱۱) گرایش فطری بشر به جدال و مجادله به اندازه ای شدید است که قرآن درتوصیف انسان می فرماید: وکان الانسان اکثر شی جدلاً(سوره کهف آیه ۵۴)؛ انسان درمیان موجودات هستی از همه بیشتر به سوی جدال گرایش دارد و اهل مجادله است. بنابر این می توان مجادله گری را از خصوصیات و ویژگی ها بشر و انسان دانست. البته گفتمان جدلی خاص انسان نیست چنان که قرآن بدان اشاره و تصریح کرده است ولی در میان موجودات این انسان است که گرایش شدیدی به مجادله دارد. از دیگر موجوداتی که قرآن گزارشی صریح و روشن از جدل ایشان می دهد مجادله فرشتگان درملا اعلی با خداوند است که در آیات ۳۰ تا ۳۵ سوره بقره بیان شده است. در میان مردم برای مجادله وجدل و یا جدال، واژگان دیگری نیز رایج است که از آن میان می توان به مناظره، محاوره، مناقشه و مباحثه اشاره کرد. البته هر یک از این واژگان معنای خاصی را نیز با خود حمل می کنند و گونه ویژه ای ازگفتمان و گفت وگو بیانی را ترسیم می نمایند. به عنوان نمونه در مناظره هرچند که دو طرف گفت وگو خواهان اثبات سخن خود و نقد باور دیگری است ولی با این همه هر دو به قصد شناخت حق و ظهور آن در نزد دیگری به این کار روی می آورند و یا از آن چه درمحاوره مهم و اساسی است توجه دو طرف گفت وگو به مطالبی است که میان آن دو رد و بدل شده است و درحقیقت گفت وگو بر پایه پاسخ های طرف مقابل شکل می گیرد و درآن نوع از ادب نیکو و مراعات طرف دیگر وجود دارد. در قرآن در آیه نخست سوره مجادله به هر دو واژه جدال و حوار اشاره شده است و سخن از محاوره دو طرف به این شکل به میان آمده است. ¤ اهداف مجادله قرآن کریم برای تبیین مساله جدال، اهداف چندی را برای اهل مجادله بیان کرده است که در این جا به مهم ترین آن ها می پردازیم. ۱- استیفای حقوق: از جمله اهدافی که قرآن برای جدال بیان می کند، جدال برای گرفتن حق است. به این معنا که شخص برای رسیدن به حق خود و استیفای آن، از روش جدال بهره می جوید. در داستان جدال خوله با پیامبر (ص) این هدف به خوبی روشن است. خوله از آن جایی که از سوی شوهرش به حکم ظهار که از احکام جاهلی بود، از حقوق زناشویی و همسری خود محروم شده بود، به نزد پیامبر(ص) می شتابد تا این حکم جاهلی را پیامبر (ص) از جامعه بزداید؛ زیرا شوهرش گفته بود که تو همانند مادرم از پشت من هستی و من نمی توانم با تو زناشویی کنم. خداوند از روش حق جویی و استیفای حقوق که از سوی این زن صورت گرفته بود، به جدال یاد می کند.(مجادله آیه ۱و ۲) ۲-تبلیغ دین: از روش های تبلیغ پیامبران که از سوی خداوند نیز تایید و بر آن تاکید شده است، روش مجادله است. قرآن به پیامبر(ص) به طور خاص و عموم دعوت کنندگان دستور می دهد:«داع الی سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتی هی احسن»؛ مردم را به سوی راه پروردگارت به حکمت و پند و اندرز نیکو بخوان و با آنان به نیکویی مجادله نما. (نحل آیه ۱۲۵) ۳-حق ستیزی: از اهداف مهم دشمنان در بهره گیری از روش مجادله، مخالفت با حق است. به این معنا که حق ستیزان برای آن که نمی توانند در برابر برهان و استدلال مومنان و اهل حق و حقیقت تاب آورند به روش مجادله رو می آورند تا باطل خود را تثبیت کنند و از حق بگریزند. (کهف آیه ۵۶ و نیز غافر آیه ۵) ۴-گمراهی: از دیگر اهداف استفاده از روش مجادله، ایجاد گمراهی در میان مردمان است. این روش از سوی مشرکان و مخالفان ضد پیامبر(ص) و مومنان بسیار مورد استفاده قرارگرفته است و قرآن بیان می دارد که هدف مشرکان و مخالفان از این کار آن بوده است تا مردمان را از حق دور کنند و به راه ضلالت و گمراهی سوق دهند. (حج آیه ۸ و ۹) ۵- دلسوزی از اهداف مهم مجادله گران برای بهره گیری از این روش: نمونه های چندی را می توان در قرآن برای این موضوع یافت. یکی از مهم ترین آن ها مجادله حضرت ابراهیم(ع) با فرشتگان است که قرآن ضمن بیان آن به خصوصیات اخلاقی آن حضرت(ع) اشاره می کند و توضیح می دهد که علت و انگیزه اساسی مجادله آن حضرت، دلسوزی بیش از اندازه وی بوده است. (هود آیه۷۴) ¤ زمینه های مجادله مجادله از روش هایی است که می تواند در راستای بیان حق و یا ضد آن مورد استفاده قرارگیرد. در این جا به زمینه های بهره گیری از آن برای اثبات و یا تقویت باطل اشاره می شود. قرآن کاربرد مجادله را از سوی مخالفان حق به دلایل زیر نسبت می دهد: ۱- تعصب: از زمینه هایی که موجب می شود تا اهل باطل به سوی مجادله روی آورند، تعصب بی جای آنان بر عقاید پدران و نیاکانشان است. آنان بدون آن که از علم و دانش بهره مند باشند و یا دلیلی عقلانی و یا شهودی داشته باشند و یا از دلیل نقل معتبری چون کتب آسمانی برخوردار باشند، تنها به جهت تعصبات کورکورانه از عقاید نیاکان خود، به مجادله با حق و اهل آن اقدام می کنند. بنابراین یکی از علل و زمینه های ایجادی بهره گیری از روش مجادله را تعصب باید دانست و از آن پرهیز کرد. (لقمان آیات ۲۰ و ۲۱) ۲- تکبر: از دیگر زمینه سازهای مجادله گری که در قرآن از آن یاد شده، تکبر و خود بزرگ بینی بی جاست. افرادی که نه از علم و نه هدایت و نه دانش نقلی معتبر برخوردارند، تنها به دلیل خود برتربینی، به مجادله با حق و حقیقت می پردازند. (حج آیه ۸و۹ و نیز غافر آیه ۳۵ و ۵۶) ۳- جهل: از دیگر علل و عوامل ایجادی مجادله جهل است. افراد جاهل به جهت فقدان برخورداری از علم به روش مجادله پناه می برند تا سخن خود را به کرسی بنشانند. (حج آیات ۳و۸ و لقمان آیه۲۰) ۴- فرار از مسئولیت: از دیگر انگیزه ها و علل ایجادی مجادله فرار از مسئولیت است؛ زیرا کسانی که نمی خواهند به وظیفه و مسئولیت خود عمل کنند به مجاده روی می آورند و آن را ابزاری برای فرار از مسئولیت خود قرار می دهند. قرآن با اشاره به این نکته مؤمنانی را که از جهاد گریزانند و به مجادله روی می آورند، سرزنش و توبیخ می کند. (انفال آیه ۵و۶) ۵- وسوسه های شیطانی و مردمان وابسته به افکار شیطانی: این مقوله از عواملی است که مجادله را ایجاد و تقویت می کند. قرآن درچند آیه به این مسئله توجه می دهد و مؤمنان را از همراهی با این دسته بازمی دارد. (حج آیه۳ و نیز انعام آیه ۱۲۱) ۶- کفر: این عامل نیز می تواند زمینه ساز مجادله گری باشد. به این معنا که اهل کفر به جهت آن که بر دل هایشان قفل نهاده شده است وسخنان سالم و حق را درک و فهم نمی کنند، گرفتار مجادله می شوند. به سخنی دیگر، زمینه مجادله گری درایشان از آن رو پدیدار گشته است که به رفتار و اعمال خود، زمینه های فهم و درک را از خود زدوده اند و این گونه می شود که ناتوان از درک حق به سوی مجادله روی می آورند تا با باطل خود را تقویت و یا گسترش دهند. (انعام آیه ۲۵ و نیز غافر آیه ۴و۵) ¤ اقسام و احکام جدال قرآن جدال را به چند گونه دسته بندی کرده است به نظر می رسد که نمی توان همه گونه های جدال را به عنوان روش درست گفت وگو پذیرفت. گونه هایی که قرآن برای جدال ذکر می کند می توان به جدال احسن، جدال باطل، جدال جاهلانه و جدال عالمانه اشاره کرد. ۱- جدال احسن: از روش هایی است که در تبلیغ دین پس از به کارگیری روش های دعوت برهانی و حکیمانه و پند و اندرز مورد توجه و تأکید قرآن قرار گرفته است. برخی بهره گیری از خود قرآن و برخی از آیات را همان جدال احسن بر شمرده اند. به این معنا که قرآن دربرخی از آیات خود به مجادله رو آورده و با مشرکان به زبان جدل سخن می گوید و آنان را به اسلام دعوت می کند. بنابراین استفاده از این آیات قرآن در حقیقت، همان دستوری است که قرآن در بخش سوم اقسام دعوت بدان اشاره می کند و به جدال احسن از آن یاد می کند. از این رو می توان بهره گیری از آیات جدلی قرآن را در دعوت به عنوان جدل احسن یاد کرد. ولی آنچه به نظر می رسد این است که اگر این قول را بپذیریم و آن را درست بشماریم باید آن را حمل به مصداق کنیم و بگوییم که یکی یا بهترین مصداق از مصادیق جدل احسن، استفاده از آیات جدلی قرآن در دعوت و تبلیغ دین است. به این معنا که اگر پیامبر(ص) به مجادله احسن با مشرکان مأمور شده است به این معناست که یکی از بهترین روش های این گونه دعوت، استفاده از خود آیات جدلی قرآن می باشد. (نحل آیه ۱۲۵) سخن دیگران که قرآن پیامبرش را درمجادله با اهل کتاب به مجادله احسن دعوت می کند تا با تکیه بر اصول و اعتقادات پذیرفته شده و باور همگانی در دو طرف مجادله آنان را به حق بخواند. آنچه در این دستور مورد اهتمام است، تأکید بر اصول پذیرفته شده دوطرف است که به نظر می رسد به مولفه اصلی در مجادله اشاره دارد. به این معنا که در مجادله احسن آنچه مولفه اساسی و اصلی را شکل می بخشد، اهتمام و توجه به اصول مشترک و باورهای دوسوی مجادله است (عنکبوت آیه ۲۶) این نکته را می توان با اشاره و تأکید دیگر قرآن در همین آیه تقویت کرد؛ زیرا به مسلمانان دستور می دهد که با ظالمان و ستمگران اهل کتاب به مجادله برنخیزند؛ (همان) چون ستمگران دراین آیه کسانی هستند که حق را نادیده گرفته و با علم به آن، کتمان حق کرده و به مجادله با اهل حق می پردازند. چنین افرادی به اصول و باورهای مشترک خود پای بند نیستند و آن را به ستم نادیده می گیرند، درمقامی قرار می گیرند که امکان جدال احسن با ایشان وجود نخواهد داشت. بنابراین جدال احسن و تکیه و تأکید بر اصول و باورهای مشترک، امری لغو و بیهوده خواهدشد در زمانی که سویه دیگر مجادله آن را کتمان کرده و به ظلم آن را نادیده می گیرد. ۲- جدال باطل: در تعبیر قرآنی، جدالی است که در آن یک سوی مجادله به استهزاء و تمسخر روی می آورد و هدف از آن کوبیدن حق است به این معنا که یک سوی استهزاء هم در روش و آداب مجادله، رعایت ادب را نمی کند و به حیله تمسخر و استهزاء روی می آورد تا طرف مقابله را از نظر شخصی و شخصیت خرد و کوچک نماید و هم با علم به حق بودن آن را نادیده گرفته و بکوشد تا آن را بکوبد و یا نابود سازد. این روش در بیشتر مواردی که در قرآن از آن یاد شده، مواردی است که ازسوی مشرکان و کافران مورد بهره برداری قرارگرفته است و به عنوان روش اصلی مخالفان پیامبران به کار رفته است. (کهف آیه ۵۶ و غافر آیه ۵) ۳-جدال جاهلانه: این روش از سوی کسانی به کار می رود که از اهل کتاب و علم و دانش نیستند و در حقیقت توده مردمی هستند که بدون هیچ علم و دانشی تنها برپایه تقلید کورکورانه از نیاکان به چیزی باور داشته و از آن حمایت می کنند. قرآن درباره این گونه از جدال ها بیان می کند که اهل مجادله باطل، بدون داشتن هیچ دانشی نظری و یا هدایت و کتاب آسمانی و دلیل وحیانی و یا شهودی تنها برپایه پیروی از شیطان و یا نیاکان خود به مجادله با اهل حق و خود حق می پردازند. هدف مجادله گران جاهل نیز بقا در گمراهی خود و گمراه سازی دیگران است؛ زیرا بدون آن که حق را بشناسند و تنها برپایه باورهای خرافی و غلط می کوشند آن را حفظ و یا ترویج کنند. (حج آیات ۸و ۹ و نیز لقمان آیه ۲۰) ۴-جدال عالمانه: مجادله ای است که با توجه به داده های علمی، دلیل معتبر عقلی و یا نقلی و یا شهود معتبر و مانند آن انجام می گیرد. این روش مورد توجه و تایید قرآن است. روشی است که از سوی خردمندان و پیامبران مورد استفاده بوده و هست. (اعراف آیه ۷۱ حج آیه ۸ و لقمان آیه ۲۰و غافر آیات ۳۵و ۵۶) قرآن برای هر دسته از این اقسام، احکام خاصی را بیان می کند. با توجه به نوع رویکرد قرآن به هر یک از انواع و اقسام مجادله می توان احکام آنان را به دست آورد. بی گمان مجادله عالمانه امری مباح است اگر حکم به پسندیدگی (استحباب) و یا وجوب آن نشود؛ چنان که جدال احسن نیز به حکم پسندیدگی به طور طبیعی امری مستحب است ولی به حکم و دستور خاص الهی امری واجب و لازم شده است. (نحل آیه ۱۲۵) اما وجوب و لزوم آن مشروط است که در آغاز از روش های دیگری بهره گرفته شود؛ از این روست که قرآن آن را در مرحله سوم پس از دعوت برهانی و پند و اندرز ذکر کرده است و پیامبر را بدان فرمان داده است. نکته دیگر آن که این وجوب در مجادله با اهل حق نیست بلکه خاص کسانی است که از دیدن اسلام و یا حق بیرون می باشند. بنابراین مجادله به هر شکل با اهل ایمان و حق به نظر امری نادرست است و برای تفهیم و دعوت آنان به حق باید از روش های دیگری بهره جست. بنابراین مبلغان در حوزه مناطق اسلامی یا نباید و یا در حد ضرورت باید از این روش بهره برداری نمایند. چنان که جدال غیراحسن با اهل کتاب نیز امری است که قرآن آن را نهی کرده و مومنان را از به کارگیری آن باز داشته است. (عنکبوت آیه ۴۶) جدال باطل و جاهلانه نیز امری حرام است و نباید از این روش بهره جست. ¤ آداب جدال قرآن آداب و شرایط خاصی را برای مجادله و گفت وگوی جدلی بیان کرده است که می بایست از سوی مومنان مراعات گردد تا اهداف مجادله به دست آید. از جمله آدابی که قرآن برای مجادله کنندگان بیان داشته است، برخورد منطقی و استوار بر علم و دانش است. (اعراف آیه ۷۱ و حج آیه ۳و ۸ و لقمان آیه ۲۰ و غافر آیه ۳۵ و ۵۶) از دیگر آداب مجادله برخورد نیکو و حسن معاشرت در بیان و رفتار است. به طوری که آن سوی مجادله از رفتار و نحوه بیان مومن دلخور نگردد. (نحل آیه ۱۲۵ و عنکبوت آیه ۴۶) سومین سفارش قرآن به اهل مجادله آن است که رفق و مدارا را در هنگام مجادله با مخالفان مراعات کنند. طبرسی در مجمع البیان ج ۵و ۶ ص ۶۰۵ مراد از مجادله احسن را مجادله همراه با رفق و مدار است. ¤ کاربردهای مجادله قرآن برای مجادله کاربردهای چندی را بیان داشته است که می توان به مهم ترین آنها در دعوت اشاره کرد. از جمله کاربردهای مجادله می توان به هدف اثبات وحدانیت خدا، اثبات رسالت پیامبران، اثبات رسالت خاص مانند رسالت پیامبر اکرم(ص)، اثبات رستاخیز و اثبات برخی از احکام و تحلیل و تحریم برخی از احکام پیشین اشاره کرد. ¤ نکته پایانی نکته ای که در پایان این نوشتار بدان توجه داده می شود آن که جدال و مجادله از روش های دعوت دیگران به حق و اسلام است و آن را نمی توان به عنوان روش تبلیغ دین در میان مومنان به شمار آورد. به این معنا که مجادله چه عالمانه و چه احسن آن زمانی به کار می رود که فردی بخواهد مشرک، کافر و یا اهل کتابی را به اسلام و حق بخواند؛ از این رو نمی توان در دعوت مومنان و تبلیغ عقاید و احکام اسلام در میان مومنان از این روش استفاده و بهره جست؛ زیرا قرآن به مسلمانان و مومنان سفارش می کند که در صورت جهل به حکمی از روش پرسش و پاسخ بهره جویند و به سراغ اهل ذکر و علم بروند. در حقیقت روش های دیگری برای فهم احکام و عقاید برای مومنان و مسلمانان بیان شده است و روش مجادله برای این منظور نباید مورد استفاده و بهره برداری قرار گیرد. اگر بخواهیم میان مومنان و غیرمومنان تفاوتی را قایل شویم می توانیم از اصطلاح دعوت برای غیر ایشان و اصطلاح تبلیغ در میان مومنان استفاده کنیم. بنابراین از روش های دعوت مواردی است که در آیات قرآن از برهان و اندرز و عبرت و جدال و جدال احسن بیان شده است و نمی توان آن جدال و جدال احسن را از روش های تجویزی برای تبلیغ در میان مومنان […]
  • رفتار شناسی شخصیت مستکبران در قرآن ، فرعون و ابلیس به عنوان دو نماد از شخصیت مستکبران مورد تحلیل شخصیتی قرار گرفته اند. (سوره بقره آیه ۳۴ و سوره قصص آیه ۷۴ و نیز سوره مومنون آیه ۴۶) قرآن می کوشد تا با گزارشی به نسبت کامل و جامع ای از این دو شخصیت ، تمام زوایا هویدا و نهان این دسته را به خوبی بنمایاند. گزینش ابلیس از جنیان و فرعون از مردمان از این رو انجام گرفت که آنان از هر نظر شخصیت های ممتاز و نمونه در این حوزه مورد بحث و شاهدی خوب برای ارزیابی و تحلیل بودند. پیش از این در گزارشی بخشی از شخصیت ایشان از دیدگاه و نگرش قرآن مورد بررسی قرار گرفت. در این نوشتار می کوشیم تا بخشی دیگر از زوایای شخصیتی آنان با توجه به گزارش و تحلیل قرآن مورد توجه قرار گیرد. نگره قرآن به این مساله می تواند راهنمایی برای شناخت شخصیت های استکباری و واکنش درست در برابر ایشان باشد. در این جا تنها شخصیت استکباری فرعون با توجه به رفتار و منش وی نسبت به حوزه ای خاص (عقیده) مورد تحلیل قرار می گیرد و کوشش می شود تا با توجه به اطلاعات و داده ها ی قرآن آن را با موضوعات امروزی تطبیق و به صورت مقایسه ای ارزش گذاری شود. شاکله، شخصیت بر اساس عقیده و عمل شخصیت انسان که برآیندی ازعقیده و عمل شخص است ، شاکله وجودی فرد را تشکیل می دهد. شخصیت امری به نسبت ثابت است و به آسانی تغییر نمی یابد. به این معنا که انسان در فرایندی طولانی به شکل اکتسابی شخصیت خود را می سازد به گونه ای که بازسازی آن گاه غیر ممکن ارزیابی می شود و آن را جزو ثابتات و ذاتیات قرار می دهد. هر چند که جزو ذاتیات نیست ولی به جهت نوع ثبوت و پایداری که در آن یافت می شود در حکم ذاتیات و ثابتات قلمداد می شود. از این رو در سخنی از امیرمومنان (ع) آمده است که العاده طبیعه ثانویه، یعنی عادت طبیعت دوم بشر است. این از آن جهت است که امری که انسان بدان عادت کرده باشد مانند ذاتیات دوم انسان می باشد و از پایداری نسبت قوی ای برخوردار می شود. تغییر این عادات و ثابتات استوار به شکلی غیر ممکن می شود که برخی آموزش و بازپروری را درباره این افراد بیرون از دایره قدرت ارزیابی کرده و حاضر به سرمایه گذاری در این بخش نمی شوند. آن چه در یک فرایند طولانی شکل می گیرد به عنوان شخصیت انسانی از پایداری و استواری برخوردار می شود که می توان گفت هر فردی در قیامت بر پایه این کارنامه اعمال و عقاید بر انگیخته می شود . کودکی که بی نقش جز نقش فطرت است در یک فرایند آموزشی مستقیم و غیر مستقیم ، هویدا و نهان آن چنان نقش استواری می یابد که بی هیچ عنوان امکان دگرگونی آن نیست. فرعون نیز برای خود در یک فرایند طولانی شخصیتی ساخت که قرآن از آن به شخصیت استکباری تعبیرمی کند. این شخصیت دارای گونه ای از رفتار و منش و کنش است که شناسایی آن راهی برای تشخیص و تعیین مولفه های شخصیت های مستکبر واستکباری است. یکی از ویژگی های رفتاری شخصیت های استکباری ، دیکتاتوری است. این افراد همان گونه که نقدناپذیرند افرادی هستند که می کوشند تا در هر زمینه ای دستوری بدهند و دیگران بدون بررسی و چون و چرا بدان عمل نمایند. شخصیت استکباری ایشان چنان در ایشان ریشه می دواند به طوری که مردمان را به خاطر پذیرش امری قلبی مواخذه می کنند و خواهان هماهنگی و همراهی مردم با عقاید خود می شوند . به گونه ای که اگر کسی بر خلاف و پیش از هماهنگی با ایشان به مطلب و موضوعی دیگری عقیده پیدا کرد باید مواخذه و مجازات گردد. در داستان ایمان آوری ساحران قرآن گزارش می کند که فرعون ساحران را به جهت عدم هماهنگی با وی مجازات می کند. بدین معنا که مستکبران و حکومت های استکباری مردمان را به جهت عقیده مخالف یافتن مواخذه و مجازات می کنند. ( اعراف آیه ۱۲۳ و طه آیه ۷۱ و نیز شعراء ۴۹) نمونه امروزی این شیوه رفتاری را می توان درباره مساله هلوکاست یافت. هلوکاست چه افسانه و چه پدیده ای بزرگ نمایی شده ، امروز در کشورهای استکباری به عنوان عقیده حکومت در آمده است. حکومت های غربی آن را به عنوان یک اصل و باور پذیرفته و در مدارس دیکته و آموزش می دهند. هر کس با آن به عنوان یک مساله بر خورد کند و بخواهد تحقیقاتی درباره و یا پیرامون آن انجام دهد به جرم عبور از خطوط قرمز مواخذه و مجازات می شود. در حقیقت بدون اجازه و اذن مستکبران نمی توان عقیده ای را پذیرفت و مستکبران بر این باورند که همگان می بایست حتی در عقاید و امور باطنی خود تابع ایشان باشند. بازداشت هر کسی که متعرض یک پدیده ای تاریخی شود که خود را به جای عقاید ثابت قرار داده است امری است که به نظر می رسد دور از آزادی عقیده و بیانی باشد که به عنوان اصول اساسی و پایه ای حقوق بشر و انسان مورد تایید و تاکید ظاهری ایشان قرار گرفته است. اما رفتار ایشان دراین مساله و حوزه به خوبی هویدا می کند که شخصیت استکباری ایشان اجازه نمی دهد تا کسی بدون هماهنگی ایشان و اذن و اجازه عقیده ای مخالف ایشان اتخاذ […]
  • آسیب شناسى اخلاقى جامعه (۲) زمینه هاى بروز آسیب هاى اجتماعی در بخش نخست مقاله حاضر به برخی از علل و عواملی که قرآن به عنوان زمینه های آسیب اخلاقی فرد و جامعه مطرح کرده اشاره شد. اینک در قسمت پایانی این نوشتار، تحلیل قرآن از دیگر علل و عوامل ایجادی شرایط نامساعد اجتماعی و فردی ارایه شده است که با هم آن را از نظر می گذرانیم. هوای نفس از مهم ترین عللی که قرآن برای فروپاشی و بحران اخلاقی جوامع مطرح می کند، تاثیرپذیری شخص از هواهای نفسانی است. نفس که روح دمیده در کالبد انسانی است هر چند که در آغاز در حد اعتدال و استواست ولی به سبب حضور و قرب به امور مادی از آن ها متاثر شده و به جای آن که از قدرت و توانمندی های خدادادی خویش در مسیر کمال و تقرب الی الله استفاده کند، برای به دست آوردن مادیات و امور دنیوی هزینه می کند و این گونه است که تمامی حدود و مرزها را می شکافد و در دام فسق و فجور می افتد.   فسق که به معنای بر آمدن پوسته خرماست به معنای آن است که رفتارهای شخص همانند پوستی آویزان، بی ثبات است و نمایی زشت به چهره شخص می بخشد. از این رو مومنانی که برخی از محرمات را انجام می دهند و هرازگاهی خود را بدان آلوده می کنند فاسق می نامند. اگر این رفتار ادامه پیدا کند، شخص به گونه ای رفتار می کند که دیگر غیرقابل پذیرش از سوی جامعه مومنان می باشد. این همان فجور و شکافتن حدود و مرزهای شرعی و اخلاقی است که گام در مسیر هبوط و سقوط و قرار گرفتن در زمره کافران می باشد. بنابر این نفس می بایست همواره کنترل و مدیریت شود تا دچار فسق و فجور نشود و در دام کفر گرفتار نیاید. خداوند در آیات بسیار، از نفسی که در دام مادیات و خواهش های مادی افتاده بر حذر داشته است؛ زیرا آدمی را به بدی ها و زشتی ها می خواند و از نیکی ها و خوبی ها دور می سازد. در حقیقت نفس اماره که فرماندهی انسان را به دست گرفته جز به بدی و زشتی دعوت نمی کند. از آیه ۵۳ سوره یوسف بر می آید که در مراحل و مراتب عالی تر، نفس زشت کردار نه تنها آدمی را به سوی فسق و فجور دعوت می کند بلکه به آن فرمان می دهد و مدیریت کامل وی را در اختیار می گیرد. از این رو از آن به نفس اماره یعنی بسیار فرمان دهنده یاد می کند. پیروی از هواها و خواهش های نفسانی افزون بر آن که زمینه ساز فسق و فجور است می تواند رفتارهای اجتماعی شخص نسبت به دیگری را نیز تغییر دهد. لذا خداوند در آیه ۸۷ سوره بقره هواپرستی را منشأ روحیه استکباری بر می شمارد و در آیه ۲۶ سوره ص، هوای نفس را آفت داوری می داند. به سخن دیگر، هواپرستی انسان موجب می شود تا شخص از رفتارهای عادلانه نسبت به دیگری عدول کند (نساء آیه ۱۳۵) چنان که موجب می شود تا در روابط عمومی خویش، حقوق دیگران را نادیده گیرد و به سبب تقدم بخشیدن به خویشان، حقوق برادران دینی خود را تباه سازد. خداوند در آیات ۲۷ و ۳۰ سوره مائده و نیز آیات ۱۷ و ۱۸ سوره یوسف تبیین می کند که چگونه هواپرستی می تواند عامل نادیده گرفته شدن روابط درست شود و زمینه تجاوز به حقوق دیگران را فراهم آورد. از آیات قرآنی برمی آید که هواپرستی نه تنها زمینه ساز بسیاری از رفتارهای زشت و نابهنجار اجتماعی پیش گفته است بلکه موجب می شود تا انسان در مسیر تعالی خویش نتواند گام بردارد از رشد و معنویت دور افتد. (اعراف آیه ۱۷۶) و در نهایت نه تنها حق و حقیقت را نپذیرد و با دروغ پردازی آن را بپوشاند (یوسف آیات ۱۶ تا ۱۸) بلکه موجب می شود تا آیات الهی را استهزا نموده و به تمسخر گیرد (محمد آیه ۱۶) و گرفتار غفلت از یاد خدا و ذکر او گردد.(کهف آیه ۲۸) این گونه است که پیروی از هواهای نفسانی گام به گام آدمی را از حق و حقیقت دور می سازد و اندک اندک وی را در ورطه هبوط و سقوط و هلاکت پیش می برد و در دوزخ خشم و قهر الهی ساکن می سازد. شیطان در این میان شیطان نیز به کمک هواها و خواهش های نفسانی آدمی می آید و با وسوسه کردن وی موجبات دور شدن وی را فراهم می آورد و اجازه نمی دهد تا نفس لوامه و وجدان بیدار به مدد انسان بشتابد. قرآن گزارش می کند که شیطان، پدید آورنده آرزوهای دورغین و بلند بالایی است که اجازه نمی دهد تا بشر خود را چنان که هست بشناسد و عمل در حد توان و ظرفیت خود کند. (نساء آیه ۱۲۰ و اسراء آیه ۶۴) بدین ترتیب نخستین فرد از نوع انسانی را از همان آغاز، گرفتار می کند و با وسوسه های خویش اجازه نمی دهد تا حضرت آدم(ع) در بهشت به کمال کافی و لازم برای پذیرش مسئولیت خلافت الهی در زمین برسد و زمینه هبوط وی را فراهم می آورد. (طه آیات ۱۲۰ و ۱۲۱) در این آیات خداوند تبیین می کند که چگونه شیطان با بهره گیری از تمایلات درونی انسان، زمینه لغزش و گناه و خروج آدمی را فراهم آورده است. اغواگری شیطان عامل رویکرد انسان به فحشاء و بدی ها(بقره آیه ۱۶۸ و ۱۶۹ و ۲۶۸ و نیز مائده آیه ۹۱ و نور آیه ۲۱) و هم چنین عامل اصلی ستم افراد به خویش (بقره آیه ۳۵ و ۳۶ و اعراف آیات ۲۲ و ۲۳) و برانگیزاننده سوءتفاهم میان افراد و بر هم زننده روابط خویشاوندی و ارتباط سالم و سازنده میان مردم (یوسف آیه ۱۰۰) می باشد. تمایلات جنسی هر چند که تمایلات درونی آدمی به مادیات و امور جذاب دنیوی یکی از مهم ترین علل و عوامل درونی گرایش به فساد اخلاقی در فرد و جامعه می باشد ولی می توان گفت که در این میان تمایلات جنسی از همه شهوات دیگر درونی، قوی تر و آسیب رسان تر است. از این رو خداوند شهوت جنسی را از عوامل آسیب زننده به پاک دامنی انسان (یوسف آیه ۳۳) و گسترش و رواج فحشاء و منکرات بسیاری می شمارد. رفتار تحریک آمیز زنان، در این رابطه بسیار موثر است. لذا خداوند در آیات ۳۱ و ۳۲ سوره نور رفتارهای تحریک آمیز زنان را آفت حیا و عفت عمومی معرفی می کند و از زنان می خواهد باتوجه به تاثیرپذیری شدید مردان از حرکات و رفتارهای آنها نه تنها حجاب خویش را حفظ کنند بلکه هرگونه عوامل تحریک زا از جمله مواضع زینت خویش و زینت های خود را آشکار نسازند. اگر در زنان این مطلب تبیین شده که همه بدن ایشان عورت است و می بایست پوشیده بماند، از آن جهت است که مردان با نگاه به زن و حرکات و کلمات ایشان تحریک می شوند و زمینه برای آزار و اذیت آنها فراهم می آید و رشد و تکامل و سلامت از جامعه رخت برمی بندد. هوسرانان اگر تمایلات جنسی و رفتارهای تحریک آمیز زنان می تواند آسیب جدی به سلامت اخلاقی جامعه وارد سازد، بی گمان نقش هوسرانان را نمی بایست در این حوزه نادیده گرفت، زیرا هوس بازان برای دست یابی به مقاصد و منافع ضداخلاقی خویش نیازمند آن هستند که جامعه را ناسالم کنند تا بتوانند از آب گل آلود ماهی تباهی و فساد خویش را شکار کنند. این گونه است که یکی از مهم ترین علل و عواملی که زمینه ساز تباهی اخلاقی جامعه می شود، هوسرانان و هوس بازان معرفی می شوند. خداوند در آیه ۲۷ سوره نساء به تحلیل این مطلب می پردازد و تبیین می کند که چگونه کوشش مستمر هوس بازان برای ایجاد انحراف در روابط جنسی عامل مهمی در بحران اخلاقی جامعه می شود. رواج محرمات فاسقان و هوس بازان که در بستر و فضای آلوده تنفس می کنند می کوشند تا با رواج فحشا و ترویج اباحی گری، زمینه بهره برداری بیش تر خویش را فراهم آورند. این دوستان شیطان می دانند که تنها در چنین فضایی می توانند زیست کرده و به استثمار جنسی زنان و مردان مشغول شوند. این گونه است که در مسیر شیطان گام برمی دارند و به ترویج اباحی گری می پردازند. در تحقیقات دانشمندان غربی این مسئله اثبات شده که مدافعان واقعی حقوقی زنان، گروه های مذهبی و متدینان می باشند و گروه های دیگر که به ظاهر مدافع حقوق زنان هستند کسانی اند که در عمل به سوی ترویج استثمار جنسی زنان تحت عنوان نهضت های فمینستی گام برمی دارند. کسانی که بر طبل برابری جنسیتی می کوبند و طرفدار سقط جنین و هم جنس گرایی و مانند آن می باشند، بزرگ ترین شبکه های اباحی گری و فحشا را مدیریت می کنند. خداوند در قرآن با توجه به واقعیت پیش گفته، رواج محرمات از سوی شیطان در میان مردم را مورد توجه قرار می دهد و می فرماید که شیطان با این کار می کوشد تا جامعه انسانی را به تباهی سوق دهد و به هدف سوگند خورده خویش برسد که همان ایجاد کینه و عداوت در میان انسانها و نابودی جوامع بشری است. (مائده آیه ۹۱) خلوت با نامحرم از این جاست که شیطان و عوامل وی می کوشند تا اموری را مباح سازند که از جمله آن ها خلوت با نامحرمان است؛ زیرا خلوت با نامحرمان، زمینه ساز تحریک جنسی و بی عفتی جامعه و در نهایت فساد اخلاقی و فروپاشی جامعه است. (یوسف آیات ۲۳ تا ۲۵) صدای تحریک آمیز شیطان و یارانش نه تنها می کوشند تا ارتباط میان دو جنس مخالف را گسترش دهند و مردان و زنان نامحرم را در یک جا گرد آورند و زمینه های خلوت و فساد را فراهم آورند بلکه به سبب تأثیر پذیری مردان از صداهای زنان، می کوشند زنان به سوی خوانندگی و دیگر رفتارهای تحریک آمیز بکشانند. این گونه است که زنان به جای تقواپیشگی و حفظ کرامت انسانی خویش، به ابزارهای بهره برداری و استثمار جنسی گروهی از مردان بیمار دل تبدیل می شوند. خداوند با توجه به واقعیت انسان و علل وسوسه انگیز در وجود وی، از زنان می خواهد تا از صدای همراه با ناز و کرشمه پرهیز کنند تا موجبات تحریک جنسی بیمار دلان فراهم نیاید که به دنبال آن اذیت و آزار زنان به آنان صورت تحقق به خود گرفت. چشم چرانی از جمله علل و عواملی که جامعه را به سمت و سوی فساد و تباهی سوق می دهد، شیوه نادرست تعامل میان زن و مرد است. از این رو بخش عمده ای از آموزه های اخلاقی و حقوقی قرآن به مناسبات زن و مرد اختصاص یافته است. یکی از این مسایل در حوزه روابط میان زن و مرد دوری از نامحرم و نگاه نکردن به آنان است. از این رو، چشم بستن از نامحرمان به عنوان یک وظیفه حقوقی و اخلاقی در آیات مطرح شده است. غض البصر از نامحرم عبارت آشنایی در میان مسلمانان و مومنان است که در ادبیات فارسی از آن به چشم فروهشتن یاد می شود. هر چند که مردان بیش از زنان تحت تاثیر نگاه، قرارمی گیرند، ولی این گونه نیست که زنان از دیدن لذت نبرند. از این رو خداوند در قرآن از مردان و زنان خواسته از چشم چرانی پرهیز کنند. فروهشتن چشم از نگاه به مردان و زنان نامحرم می تواند انسان را از بسیاری از آفت ها پاک کند و طهارت نفس و پاکی آن را تضمین نماید. (نور آیات ۳۰ و ۳۱) در روایات اسلامی وارد شده که فاطمه زهرا (س) حتی خود را از کور می پوشانید و خود نیز از پس پرده با وی سخن می گفت تا بدین وسیله حکم عدم نگاه به نامحرم را مراعات کند. از بسیاری ازبزرگان نقل شده که به سبب حفظ چشم و فروهشتن آن از نامحرمان، به مقامات عالی عرفانی و انسانی رسیده اند. از علامه شهید مرتضی مطهری حکایت شده که فرمود: پدرم در اواخر عمر خویش به مادرم می گفت: آخر نفهمیدم که تو زیبایی و یا زشت؛ زیرا پدرم غیر از مادرم، زنی دیگر را هرگز ندیده بود تا درباره زشتی و یا زیبایی وی نسبت به زنان دیگر قضاوت کند. (پاره ای از خورشید/ ۷۱) درباره سید هاشم حداد شاگرد بنام سیدعلی قاضی عارف مشهور شرق نقل شده که فرمود: من در تمام مدتی که درخدمت آقا (سید علی قاضی) به سلوک مشغول بودم، نامحرم نمی دیدم و چشمم به نامحرم نمی افتاد. روزی مادرم به من گفت که عیال تو، از خواهرش زیباتر است. اما من تا آن روز خواهرزنم را ندیده بودم و این برای مادرم مایه تعجب بود که چگونه در طول دو سالی که ما با هم زندگی می کنیم و بر یک سفره غذا می خوریم، چشمم به وی نیفتاده است. (عارف شرق، کریم فیضی، ص ۹۹) عادت به گناه عادت به گناه و آلودگی ها از دیگر علل و عواملی است که خداوند در آیات ۷۸ و ۷۹ سوره هود به عنوان علت تداوم وافزایش نابهنجاری یاد می کند. در حقیقت کسی که به گناهی عادت کند نمی تواند از آن رهایی یابد و این خود عاملی می شود تا بطور عادت که طبیعت ثانوی وی شده آن را تکرار کند و خود و جامعه را آلوده نماید. مهر شدن دلها تکرار گناه و افزایش آن دل را می میراند و پرده بر عقل و هوش و چشم او می کشد. این گونه است که شخص به جای این که از فضایل اخلاقی پیروی کند و یا به فرمان های معروف و نهی از منکر دیگران گوش فرا دهد، به استهزا و تمسخر آنان رو می آورد و خود را در ورطه هلاکت و تباهی می افکند. خداوند در آیه ۱۶ سوره محمد، مهر شدن قلب های آدمیان را که به سبب عادت به گناه، صورت گرفته، عاملی مهم در استهزای حقایق از سوی ایشان می شمارد و تبیین می کند که چگونه هنجارها برای آنها ضد هنجار شده و رذایل به جای فضایل می نشیند و شخص به جای آن که در پی حقایق برود و فضایل را طلب کند به تمسخر و استهزای آن ها می پردازد و خود را در مسیر پیروی از هواهای نفس چنان قرار می دهد که راه بازگشتی برای وی نمی ماند. شخصیت سازی یکی دیگر از علل و عواملی که قرآن برای زنگار و مهر خوردن قلب و در نتیجه تباهی اخلاقی فرد و جامعه بر می شمارد، شخصیت سازی است. بسیاری از افراد برای جبران کمبود شخصیت خویش با بزرگ نمایی از خود تلاش می کنند تا خود را بیش از آن چه هستند نشان دهند. این گونه است که در دام ناخواسته ای می افتند که راه بازگشتی برای آنان نیست. (غافر آیه۳۵) چنین اشخاصی می کوشند تا نقص خود را با ادعاهای بی اساس جبران کنند که در نتیجه آن به دروغگویی و کتمان حق و حقیقت می پردازند و دل هایشان مرده و زنگار می گیرد. ابلیس یکی از این نمونه هاست که برای جبران نقص خود به ادعاهایی باطل تمسک جست و در تباهی افتاد؛ زیرا گمان می کرد که علت برتری وی می تواند عنصر پاک آتش باشد و در این مسیر به تفاخر گرفتار آمد و استکبار ورزید و در مسیر نژادپرستی به تباهی در غلتید. اصولا تفاخر باعث سرمستی می شود (حدید آیه ۲۳) و همین روحیه است که باعث روی آوردن شخص به سوی رفتارهای متکبرانه و استکباری می شود. (لقمان آیه ۱۸) و وی را از حقیقت دور ساخته و موجبات سرگرم شدن به امور بی ارزش می گردد. (تکاثر آیه ۱ و ۲) ابلیس چنان که گفته شد به سبب توهم خود برتربینی، در دام تفاخر افتاد و در نهایت راه به کژ راهه برد. استکبار و نژادپرستی خداوند در آیات ۷۵ تا ۷۸ سوره ص در بیان علت سقوط اخلاقی و مقامی ابلیس از جایگاه قدسی خویش، به استکبار و سرکشی ابلیس اشاره می کند. این بدان معناست که بسیاری از رفتارهای ضداخلاقی و در نتیجه تباهی و فساد شخص و جامعه به سبب عنصر استکبار ورزی در اشخاص می باشد. هرچند که ریشه این استکبار را می بایست در نژادپرستی و خود بزرگ بینی و تفاخر شخص جست. از این رو خداوند در آیات ۱۱ و ۱۲ سوره اعراف و نیز ۳۱ تا ۳۳ سوره حجر و ۶۱ سوره اسراء و ۷۳ تا ۷۶ سوره ص، نژادپرستی ابلیس را منشأ برخوردهای مستکبرانه وی می شمارد که در نتیجه آن ابلیس گرفتار تفاخر شده و در نهایت، سقوط و هبوط کرد. تکبر این مطلب چند بار به عناوین مختلف بیان شده که تکبر زمینه ساز سرمستی است (حدید آیه ۲۳) و این که خوی متکبرانه باعث مهر خوردن قلب (غافر آیه ۳۵) و زمینه ساز رویگردانی شخص از راه کمال و میل به انحراف (اعراف آیه ۱۴۶) و مجادله بی دلیل و بی اساس (عافر آیه ۳۵) و عصیان در برابر حق و فرمان الهی (بقره آیه ۳۴ و حجر آیه ۳۲ تا ۳۴) می شود و موجود متکبر را به ورطه هلاکت می افکند. هم چنین تکبر موجب می شود تا انسان از حالت طبیعی بیرون رفته و رفتارهای هنجاری و اخلاقی را ترک کرده و متمایل به خساست و بخل شود. یکی از علل و موانع بخل اخلاقی را می بایست در تکبر جست که موجب می شود شخص از احسان حتی به خویشان خودداری ورزد. (نساء آیه ۳۶) بدرفتاری با یتیم و ناتوانان ریشه بدرفتاری با یتیمان را می بایست درهمین تکبر و عدم ترس از قیامت جست. در حقیقت هرگونه رفتار ضداخلاقی ریشه در بینش و نگرشی نادرست دارد که می بایست تصحیح گردد و خداوند گاه برای تصحیح از روش های همانندسازی بهره می گیرد. از این رو در آیه ۸ و ۹ سوره نساء تبیین می کند که هرگونه بدرفتاری نسبت به یتیمان دیگران می تواند عاملی برای بدرفتاری نسبت به یتیمان خود شخص باشد. ثروت بی اندازه، رفاه و برخورداری از نعمت از دیگر عواملی که قرآن برای گرایش ضداخلاقی بشر برمی شمارد می توان به موارد زیر اشاره کرد: تکاثر و زیادت خواهی (تکاثر آیه ۱ و ۲ و طه آیه ۱۲۰ و ۱۲۱)، قدرت خواهی (همان)، عجب و خودپسندی (قصص آیات ۷۶ و ۷۸)، غفلت از آیات خداوند (اعراف آیه ۱۴۶) و از یاد او (کهف آیه ۲۸)، تکذیب معاد (ماعون آیه ۱ و ۲ و اعراف آیه ۱۴۶)، جهل و نادانی نسبت به خدا و ربوبیت وی (بقره آیه ۶۷) که باعث استهزای دیگران (همان) و یا نادیده گرفتن حقوق خویشاوندی (یوسف آیه ۸۹) و یا روی آوری به هم جنس بازی (نمل آیه ۵۵) می شود، و هم چنین سکوت عالمان دینی در برابر منکرات و زشتی ها (مائده آیه ۶۲ و ۶۳)، حسادت که موجب نادیده گرفتن حقوق خویشاوندان (مائده آیه ۲۷ و ۳۰) و انتقام گیری (توبه آیه ۷۴) می شود و نیز حرص و آز بی حد و حر بشر که مانع احسان (معارج آیات ۱۹ و ۲۱) و گرفتاری در سختی ها (همان) می شود و طمع (اعراف آیه ۲۰ و ۲۱) زندگی دنیوی که باعث غفلت و سرگرم شدن به دنیا می شود و از کار خوب باز می دارد و تفاخر و مباهات را سبب می شود (اعراف آیه ۳۲ و حدید آیه ۲۰) و سرچشمه بسیاری از فسادهای اخلاقی است و نیز سلب نعمت و از دست دادن آن که روحیه یأس و نومیدی را در برخی بوجود می آورد (هود آیه ۹ و اسراء آیه ۸۳) اشاره کرد. بی گمان شرح تفصیلی درباره هریک از این موارد با توجه به تحلیل آیات بیرون از حوصله یک نوشتار کوتاه است و لذا به همین مقدار بسنده […]
Share

مشترک سایت من شوید تا حتی یک مطلب را هم از دست ندهید!

 به وسیله ایمیل:

 ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.


بعد از ثبت نام رایانامه ای حاوی لینک فعال سازی برایتان ارسال خواهد شد. در صورت دریافت نکردن به بخش اسپم ایمیلتان مراجعه کنید.

مشترک خوراک شوید

یا به وسیله فید (خوراک)

Leave a Reply

برچسب‌هایی که می‌توانید استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>