samamosدر قرآن از عزرائیل با این نام یاد نشده است، ولی به جای آن واژگان و اصطلاحاتی چون " ملک الموت " (سجده ، آیه ۱۱)،" توفاهم الملائکه"(نساء، آیه ۹۷ و نحل، آیه ۲۸)، ،" رسلنا "(اعراف، آیه ۳۷) و " الملائکه باسطوا ایدیهم "(انعام، آیه ۹۷) سخن به میان آمده است که به معنای فرشته یا فرشتگان مرگ است. اما در روایات از این فرشته بزرگ و مقرب الهی به نام "عزرائیل" در کنار مکاییل ، اسرافیل و جبرائیل یاد شده است. فرشته مرگ به القابی دیگر نیز تعبیر شده است که از جمله می توان به هادم اللذات ، قابض الارواح و مسکن الحرکات اشاره کرد.

دانلود

عزرائیل ترکیبی عبری به معنای یاری کننده خداوند است.(اعلام القرآن، شبستری، ص ۶۵۸) به نظر می رسد که کارش در دستگاه الهی تنها گرفتن جان ها نباشد. از این روست که در روایات وی را از جمله فرشتگانی معرفی می کند که به صورت انسان بر حضرت ابراهیم (ع) و ساره و لوط (ع) و قومش تمثل یافتند. در دیدار با حضرت ابراهیم (ع) و ساره به ایشان مژده و بشارت فرزندی به نام اسحاق را می دهند.(هود ، آیات ۶۹ و ۷۱) در دیدار خود با حضرت لوط ، بشارت و مژده عذاب قومش را می دهند.(هود ، آیات ۶۹ تا ۷۹)

در دیداری که با حضرت ابراهیم (ع) داشت از کباب گوساله نخورد و موجب وحشت حضرت ابراهیم(ع) و ترس وی می شود ولی هنگام دیدار با ساره به آن دو مژده می دهند که ایشان فرشتگان الهی هستند و نمی بایست از ایشان هراس داشته باشد و به زودی خداوند به آنان پسری عنایت می کند.(روح المعانی ، ج ۷ ، جزء ۱۲، ص ۱۳۸)

نقش دوگانه عزرائیل

به نظر می رسد که عزرائیل و دیگر فرشتگان مقرب الهی تنها در یک نقش ظاهر نمی شوند و این گونه نیست که به یک کار مشغول باشند بلکه از آن جایی که دارای قدرت و توانایی های بسیاری هستند به امور مختلف جهان می پردازند، هر چند که هر کدام از آن ها دارای ماموریت اصلی می باشند ولی تنها به همان کار نمی پردازند. از این روست که فرشته مرگ که از فرشتگان مقرب الهی است تنها به قبض روح نمی پردازد و افزون بر گرفتن جان مردم تحت تدبیر و اراده الهی (سجده آیه ۱۱ و نیز الدرالمنثور، سیوطی، ج ۶ ، ص ۵۴۲ و ۵۴۳ و مجمع البیان ، ج ۳ و ۴ ، ص ۱۵۱) به امر تدبیر امور هستی نیز می پردازند.

علامه طبرسی در این باره بیان می کند، عزرائیل از فرشتگانی است که افزون بر قبض روح با کمک و یاری دیگر فرشتگان (مجمع ا لبیان ، ج ۳ و ۴ ، ص ۱۵۱) به تدبیر امور جهان نیز می پردازد؛ زیرا ایشان ازجمله مدبرات امری به شمار می آید که در آیه ۵ سوره نازعات به آنها اشاره شده است.(مجمع البیان ، ج ۹ و ۱۰، ص ۶۵۲)

تفاوت دیدار فرشته مرگ با مومنان و کافران

خداوند در آیاتی به چگونگی گرفتن جان کافران و قبض روح ستمگران و مشرکان اشاره می کند و می گوید که ایشان در هنگام جان گرفتن، ستمگران را ملامت و سرزنش می کنند (نساء آیه ۹۷ ، و انعام آیه ۹۳ و نحل آیه ۲۸ و نیز المیزان ، ج ۵ ، ص ۵۰) آیه ۵۰ سوره انفال نیز تبیین می کند که هنگام قبض روح کافران به وسیله عزرائیل و دیگر فرشتگان ، با ضرب صورت و پشت آنان جانشان را می گیرند.

اما آن حضرت و فرشتگان دیگر، در هنگام قبض روح متقین و تقواپیشگان ، با گفتار خوش همراه با سلام و مژده بهشت جانشان را می گیرند.(نحل آیات ۳۱ و ۳۲)

البته ناگفته نماند که توفی انفس و گرفتن کامل جان آدمی در حقیقت از افعال الهی به شمار می آید و خداوند همان ممیت و محیی واقعی است و عزرائیل و دیگر فرشتگان تنها واسطه و مامور قبض روح انسان ها به شمار می آیند. (زمر آیه ۴۲) از این روست که حضرت امام صادق (ع) در تفسیری بر این آیه می فرماید که خداوند تبارک و تعالی برای ملک الموت دستیارانی از فرشتگان قرار داده تا جان ها را بگیرد و قبض کند. پس ملک الموت آن جان ها را از فرشتگان مرگ دریافت می کند و با ارواحی که خود جانشان را ستانده همراه و ضمیمه می کند و خداوند همه ارواح و جان ها را از ملک الموت دریافت می کند.(من لا یحضره الفقیه ، صدوق، ج ۱ ، ص ۱۳۶ حدیث، ۳۶۸ و نیز بحارالانوار، مجلسی، ج ۶ ، ص ۱۴۴ ، حدیث ۱۵)

مرگ عزرائیل

در آموزه های قرآنی از عبارت های چون توفی ، موت ، هلاکت ، فنا و مانند آن برای بیان جلوه های نیستی و نابودی سخن به میان آمده است. هر یک از این واژگان بار معنایی خاص دارند و این گونه نیست که بتوان همه را به یک مفهوم دانست. مفاهیمی گوناگونی از این واژگان فهمیده می شود. از این روست که برای قبض ارواح و جان ها هرگز از واژه فوت سخنی به میان نمی آید، زیرا فوت به معنای نیستی است ؛ در حالی که قبض جان و روح به معنای نیستی و نابودی نیست. از این روست که در آموزه های قرآنی به جای آن از واژه توفی به معنای گرفتن چیزی به تمام و کمال استفاده شده است. بنابراین توفی آن است که جان و روح آدمی توسط خداوند، عزرائیل و فرشتگان مرگ به کمال و تمام گرفته و اخذ می شود.

خداوند در آیه ۳۵ سوره انبیاء از مرگ و توفی تعبیر زیبای دیگری را به کار می برد که چشیدن مرگ است. به این معنا که هر نفسی مرگ را می چشد. چشیدن مرگ یا همان ذائقه الموت، برای نفوس است. نفس نیز به روحی گفته می شود که در کالبد مادی قرار گرفته باشد. از این روست که از نفس در زبان فارسی به روان یاد می شود و علم النفس همان روان شناسی است و روح که به معنای موجود مجرد غیر مادی است در زبان فارسی همان جان می باشد. بنابراین هر نفس و روانی مرگ را می چشد و از کالبد مادی خود بیرون می آید.

این که خداوند در آیه ۸۸ سوره قصص می فرماید: کل شی هالک الا وجهه؛ هر چیزی هلاک می شود مگر وجه آن چیز، به این معناست که هر چیزی دو چهره دارد : چهره مادی و چهره غیر مادی و یا به سخن دیگر، چهره خلقی و چهره امری. در هنگام مرگ چهره مادی و خلقی هر چیزی هلاک می شود ولی چهره امری و روحی آن باقی می ماند. خداوند در این آیه تنها باقی بودن وجه هر چیزی را مورد تاکید قرار می دهد که همان جنبه امری آن چیز می باشد. چهره امری هر چیزی همان وجه الهی آن چیز می باشد که گاه از آن به جان و روح و وجود تعبیر می شود؛ زیرا جنبه خلقی همان ماهیت و کالبد و مانند آن می باشد.

خداوند در آیات بسیاری به موضوع " وجه " چیزی یا " وجه الله " پرداخته است و به آن اصالت می بخشد. این همان اصالت وجودی است که به تعبیر مکتب متالهین و متعالیه می توان از آن سخن گفت. آیه ۱۱۲ سوره بقره و نیز آیه ۲۲ سوره لقمان، مقام احسان را همان تسلیم و اسلام وجه برای خدا می داند. بنابراین محسن کسی است که جنبه امری و الهی خود را به خداوند تسلیم کند و آیات ۱۴۴ و ۱۴۸ و ۱۴۹ سوره بقره نیز تبیین می کند که این وجه الهی که در انسان است می بایست همواره به سوی خداوند باشد؛ زیرا اصولا نمی تواند بیرون از وجه الله باشد ، ولی برخی توهم می کنند که این گونه نیست. از این روست که تاکید می کند که اصولا وجه هر موجودی هم چون انسان به طور طبیعی به سوی وجه الله است حتی اگر به سوی دیگر تولی و پشت گرداند. اما محسن کسی است که این را می داند و خود به اختیار تسلیم می باشد و وجه خدایی را حافظ می باشد.

به هر حال هر عملی دو وجه خلقی و امری دارد و آن چه ماندگار و مانا می باشد تنها جنبه امری و وجه الهی آن است.(بقره آیه ۲۷۲ و انعام آیه ۷۹ ) از این روست که به صراحت می فرماید: کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ وَیَبْقَى وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ ؛هر چه بر [زمین‏] است فانى‏شونده است و ذاتِ و وجه باشکوه و ارجمند پروردگارت باقى خواهد ماند. (الرحمن، آیات ۲۵ و ۲۶) بنابراین هر چیزی مزه و طعم فنا را خواهد چشید و تنها آن جنبه الهی مزه مرگ را نخواهد چشید؛ زیرا جنبه امری هر چیزی دارای جلال و اکرام است و فنا بر آن تسلط نمی یابد.

از آن جایی که مرگ نوعی انتقال همانند هبوط است می توان گفت که جا به جایی از نشاه ای به نشاه دیگر را مرگ می نامند ولی هلاکت و فنا این گونه نیست. از این روست که اگر سخن از مرگ به میان می آید همواره بر جنبه توفی و قبض و انتقال تاکید می شود و هنگامی که از هلاکت ، نیستی و فنا سخن به میان می آید به بقای وجه و جنبه امری و الهی آن تاکید می گردد؛ زیرا این گونه نیست که فنا و یا هلاک موجودات موجب شود تا جنبه و وجه امری و الهی آنان نیست شود. از این روست که گفته اند که فنا در ذات الهی به معنای نیستی هویت موجودات نیست بلکه به معنای نیستی ماهیات آنان است که همه جنبه خلقی و محدودیت های آنان است.

خداوند در آیه ۶۸ سوره زمر سخن از بقای برخی از موجودات هنگام نفخ صور می کند. در این جا تعبیری که شده است "صعق" است . صعق برای حضرت موسی (ع) در کوه طور هنگام دیدار خداوند و تجلی بر کوه طور و متلاشی شدن آن دست داد. صعق به معنای مرگ نیست بلکه حالتی هم چون مرگ است که گاه از آن به بیهوشی نیز تعبیر می کنند که جان هم چنان در کالبد هست و نیست.(اعراف ، ایه ۱۴۳) خداوند این واژه را در دو آیه دیگر یعنی آیه ۴۵ سوره طور و نیز آیه ۶۸ سوره زمر به کار برده است. در آیه ۴۵ می فرماید: فَذَرْهُمْ حَتَّى یُلَاقُوا یَوْمَهُمُ الَّذِی فِیهِ یُصْعَقُونَ ؛ پس بگذارشان تا به آن روزى که در آن بیهوش مى‏افتند برسند. این روز همان روز نفخ صور در قیامت و یا پیش از آن است. بنابراین ، به حالتی در می افتند که مرگ نیست بلکه نوعی مرگ خاص است که از آن می توان به بیهوشی همانند و تعبیر کرد.

با این همه، در آن روز (پیش از قیامت یا در قیامت ) همه گرفتار صعق و بیهوشی می شوند مگر گروهی که از آن جمله اولیای خاص الهی و فرشتگان مقربی چون عزرائیل است. پیامبر(ص) این گروه مستثنا را جبرئیل، میکائیل، ملک الموت، اسرافیل و حاملان عرش دانسته است. (مجمع البیان ، ج ۷ و ۸ ، ص ۷۹۲ و نیز الدر المنثور، ج ۷ ، ص ۲۵۰ و تفسیر نورالثقلین ، ج ۴ ، ص ۵۰۳) چنان که از برخی از روایات به دست می آید حاملان عرش، همان امامان معصوم (ع) و پیامبر گرامی است که صادر نخست ، عقل اول ، نور اول و مانند آن می باشد و امامان نیز نفس و نور اویند.

این گروه افراد در روز قیامت حتی از صعق در امان خواهند بود و آنان را حتی چنین مرگی نیست که از آن به صعق تعبیر شده است.

البته در برخی از روایات تفسیری بر می آید که همه موجودات هستی را مرگ است و می بایست مرگ را بچشند و در یابند هر چند که تفاوتی در شدت مرگ باشد و یا نوعی از مفهوم مرگ را درک می کنند. اینان به آیه ۳۵ سوره انبیا تمسک می کنند که چشیدن مرگ را به شکلی برای هر نفسی اثبات می کند. در روایتی آمده است که امام صادق(ع) فرمودند: تمام اهل زمین می میرند به طور ی که کسی باقی نمی ماند. سپس اهل آسمان می میرند . آن گاه پرسیده می شود : چه کسی باقی مانده است؟ ملک الموت می گوید: پروردگارا کسی باقی نمانده مگر فرشته مرگ. پس به او گفته می شود : ای فرشته مرگ بمیر و او می میرد.(کافی ، ج ۳ ، ص ۲۵۶، و نیز تفسیر نور الثقلین ، ج ۱ ، ص ۴۱۹)

به نظر می رسد که می بایست یا دامنه نفس را وسیع تر از معنای گفته شده بگیریم تا شامل موجودات مجردی چون فرشتگان و عزرائیل شود و یا در معنای مرگ توسعه دهیم و به هر نوع رجوع و بازگشتی به ذات الهی تعمیم دهیم؛ زیرا هرگز وجه الهی که همان جنبه امری چیزهاست از میان نمی رود و به بقای ذات الهی باقی و مانا می باشد. پس از فنای خاصی با بقای خاصی مراد در این روایت است.

به هر حال ، همه موجودات به سوی خداوند باز می گردند و این بازگشت به اشکال گوناگون خواهد بود که از آن به مرگ یاد می شود و در این کار انتقال و بازگشت و رجعت فرشتگانی از جمله ملک الموت دخیل هستند.

مطالب مرتبط

  • خداوند، معلم اول بشریت بشر نیازمند تعلیم و تربیت است. این بدان معناست که ظرفیت انسانی بی پایان است. البته موجودات دیگری را نیز می شناسیم که قابل تربیت هستند ولی از قابلیت آموزش و تعلیم برخوردار نمی باشند. تربیت فرایندی است که شخص در سایه آن، عمل و رفتاری را می آموزد. البته پرورش به معنای ربوبیت در موجودات دیگر نیز امکان پذیر است؛ چرا که موجوداتی چون گیاهان و جانوران هم قابلیت پرورش را دارند و می توانند از وضعیت کنونی خود به یک وضعیت بهتر و برتر بروند و رشد و نمو داشته باشند. از این رو خداوند در این حوزه ربوبیت، انسان را خلیفه خود قرار داده تا به عنوان مظهر الوهیت، در جامه ربوبیت درآید و دیگر موجوداتی را که امکان پرورش دارند پرورانده و به جایگاه شایسته و بایسته آنها برساند. قابلیت انسان در تعلیم و آموزش به هر حال، انسان تنها موجودی است که قابلیت تعلیم و آموزش را دارد و دیگر موجودات صرفا یا تربیت می شوند و رفتاری را با تکرار به شکل عادت ثانوی انجام می دهند و یا درنهایت از استعدادی برای پرورش و ربوبیت برخوردار هستند. اما اینکه چرا قابلیت تعلیم و آموزش را ندارند، از آن روست که علم به معنای دانایی حتی در شکل دانش حصولی و تصورات ذهنی از اختصاصات انسان است. این انسان است که توانایی تعلیم و تعلم را داراست و می تواند بیاموزد و بیاموزاند. در قرآن از علوم حصولی و حضوری سخن به میان آمده است. علم حضوری مرتبه حق الیقین آن اختصاص به خداوند دارد، زیرا همه چیز معلوم عین ذات عالم است و اتحاد عالم و معلوم و علم در خداوند حقیقت و در انسان از باب مظهریت است. انسان به عنوان مظهریت تمام و کامل خداوندی از چنین مرتبه ای از علم حضوری و شهودی برخوردار است و حق الیقین در انسان نیز تحقق می یابد و انسان هم نسبت به حقایق هستی از چنین علم شهودی می تواند برخوردار باشد؛ اما شکی نیست که دیگر مراتب علم حضوری چون علم الیقین و عین الیقین و نیز علم حصولی و ذهنی برای اوست. اگر بخواهیم از علم حصولی تعریف ساده ای داشته باشیم، علم حصولی همان معانی و مفاهیمی است که به شکل صورت های ذهنی تصوری و تصدیقی در انسان تحقق می یابد. وقتی واژه آب را می شنویم تصوری از آب در ذهن ما می آید که همان معلوم ذهنی و علم حصولی ماست. معقولات ثانوی مانند انسان و کلی و جزیی نیز از مصادیق علم حصولی است. البته انسان، معقول ثانوی است و کلی و جزیی از معقولات ثالثه است ولی هر چیزی که انسان بعد از معقول نخست مانند آن معنای ذهنی آب می فهمد به عنوان معقول ثانوی خوانده می شود و در اصطلاح معقول ثانوی شامل همه معقولاتی است که در انسان از طریق تفکر، به آن دست می یابد؛ چنانکه از محمد و احمد و محمود، انسان را می فهمند و از تفکر در انسان، به کلیاتی چون نوع در برابر جنس منطقی و جزیی و کلی و مانند آن می رسند و از امکان و امتناع و وجوب آگاهی می یابند. پس معقولات ثانوی و علم حصولی همه از علوم تفکری و اکتسابی است که نخست از طریق حواس پنج گانه درک و سپس در قلب و عقل، تعقل می شود و تصورات و تصدیقات شکل می گیرد و علوم عقلانی چون منطق و فلسفه از آن زاییده می شود. ارتباط دانش های بشری با علم حصولی همه دانش های ما ارتباط تنگاتنگی با علم حصولی دارد؛ زیرا حتی در علوم آزمایشگاهی و تجربی، ما تنها با جزئیاتی آشنا می شویم که لایسمن و لایغنی است و چیزی بر نمی افزاید اما انسان با قدرت عقل و تفکر خود از این جزئیات احکام کلی عقلانی استنباط می کند و قواعد و قوانین را به دست می آورد. از این رو حتی علوم تجربی نیازمند تعقل منطقی و تفکر کلی هستند تا قابل بهره برداری علمی و انتقال باشند. البته انسان دارای علوم شهودی نیز است. علم شهودی دارای سه مرتبه است. علم الیقین که همان دیدن آتش شمع است که نوعی شهود است. مرتبه پس از آن دست زدن به آتش است که عین الیقین است و انسان معنای آتش و سوختن را به جان ادراک می کند و مرتبه سوم سوختن در آتش و آتش شدن است که حق الیقین از مراتب سه گانه علم شهودی است. البته هر علم شهودی برای اینکه به دیگران انتقال یابد می بایست به شکل علم حصولی درآید چنانکه هر علم حصولی تا زمانی که به علم شهودی در یکی از مراتب سه گانه آن در نیامده باشد، علم واقعی نیست. خداوند به عنوان اولین معلم بشریت، هم علم حصولی و هم علم شهودی را به انسان آموخته و همه اسماء و صفات خویش را به شکل جعل و شهودی عینی در ذات انسان سرشته است (بقره، آیه ۳۱) لذا شایسته خلافت شده است. غیر از آیه فوق از آیات دیگر نیز می توان دریافت که انسان تنها موجودی است که قابلیت تعلیم و تعلم مطلق و کامل را دارا است؛ زیرا حتی فرشتگان نمی توانند بیش از آنکه خداوند به آنان آموخته چیزی بیاموزند و این دانسته های آنان بسیار معدود و معلوم است و از همین رو نمی توانند بیش از آن بیاموزند. آنان از تعلیم حضرت آدم(ع) تنها می توانند در سطح انباء و اخبار آگاه شوند و هرگز به علم شهودی و حصولی نسبت به آموزش ها و دانسته های انسانی نمی رسند. به هر حال، خداوند نخستین معلم بشریت و انسان تنها موجود دارای قابلیتی است که همه علوم را می تواند بیاموزد و بیاموزاند. باشد که از این قابلیت به درستی بهره گیریم و به تعلیم و تربیت و ربوبیت و تزکیه خود و دیگران […]
  • راه های دست یابی به علم حقیقی در مقاله حاضر نویسنده با مراجعه به آیات قرآنی، ضمن تشریح چیستی علم حقیقی، راه های دست یابی به این نوع علم را که از آن به علم شهودی و حضوری یاد می شود، تبیین کرده است. علم به معنای دانش و آگاهی، دارای انواع چندی است. آموزش هایی که در مدارس و دانشگاه ها داده می شود همگی مبتنی بر دانشی است که از راه حواس به دست می آید، حتی در مراتب عالی تر که به کلیات توجه می شود. دانشی به نام علوم پایه چون منطق، ریاضیات و فلسفه به معنای خاص آن شکل می گیرد، باز آنچه مورد نظر است، علم حصولی و اکتسابی است که بر پایه منابع معمولی شناخت و ابزارهای آن به دست می آید. این گونه است که مجموعه علوم تعلیمی در همه مراتب آموزشی از مدرسه تا دانشگاه در همه علوم و رشته ها، علم حصولی محسوب می شود.البته علم حصولی خود بیانگر بخشی از حقیقت و نمایانگر آن است؛ زیرا منابع و ابزارهای معرفتی و شناختی بشر چون عقل و حواس، می تواند حقایق را در لایه های سطحی و ظاهری آن بشناسد و واقعیت بیرونی را دریافت کند. گاه این دریافت واقعیت بیرونی به شکلی اطمینان بخش است که به صورت علم حضوری و شهودی، خود را در جان آدمی قرار می دهد و جزوی از ذات و جوهر آدمی می شود. اما همه دریافت های آدمی از طریق این منابع و ابزارها، علم حصولی را شکل می دهد که در پیچیده ترین و دقیق ترین مراتب آن، سطوح ظاهری و لایه های نخستین یک چیز را به ما می شناساند. به این معنا که پیچیده ترین و دقیق ترین ابزارهای آزمایشگاهی و دریافت های حواس که به اتم و عناصر ریزتر و پیچیده تر آن می رسد، تنها بخش کوچکی از حقیقت و واقعیت یک چیز را آشکار ساخته و دانش جزیی را در اختیار بشر قرار می دهد. با این همه لایه ها و سطوح عمیق تر و لطیف تر آن چیز، همچنان در پرده ای از ابهام و بیرون از فهم و دریافت عقل ابزاری قرار می گیرد؛ این درحالی است که لایه ها و سطوح لطیف تر و عمیق تر آن که دور از دسترس همه ابزارهای حسی و آزمایشگاهی و عقل ابزاری است، همچنان بیرون از دایره شناختی این نوع علم که علم حصولی و اکتسابی است قرار دارد. علم حقیقی، علم بی واسطه انسان ها نسبت به خود و دیگران آگاهی و دانش دارند، این آگاهی و دانش که از آن به علم در برابر جهل یاد می شود (ترتیب العین، ج۲، ص۱۲۷۴) به دو شکل دانش حضوری و حصولی تحقق می یابد. اصولاً حقیقت علم، کشف است. اگر کشف از امر بیرونی و خارجی باشد، این کشف امر خارجی به دو صورت تحقق می یابد: گاه این گونه است که صورت و تصویری از چیز خارجی در ذهن حاصل می شود. این تصویر که از طریق حواس در ذهن پدید می آید، تصویری از حقیقت چیز بیرونی است که بیشتر به لایه های سطحی و خارجی آن تعلق گرفته است؛ زیرا تصویری که از طریق حواس به ذهن می رسد، تصویری از ماده ظاهری و اشکال هندسی و مانند آن است؛ بنابراین نمی تواند از لایه ها و سطوح ظاهری بیرون رود و فراتر از حس را نشان دهد. لذا آگاهی و دانش حاصل از طریق حواس که عقل آن را تجزیه و تحلیل می کند، نمی تواند آگاهی کاملی از حقیقت یک چیز باشد؛ چرا که ابزارها و منابع علم حصولی، این امکان را به شخص نمی دهد تا احاطه کاملی بر حقیقت چیزی پیدا کند بلکه تنها در محدوده تنگ و محدود خود، روشنایی بر آن می افکند. گاه دیگر کشف از طریقی بیرون از دایره ابزارهای مادی و حسی و منبع عقل و به عبارت علم حضوری و شهودی صورت می گیرد. به این معنا که با اشراق الهی برای برخی از نفوس، امور بیرونی مشاهده می شود بی آنکه واسطه ای چون حس و عقل درمیان باشد. حالتی که نفس درعلم حضوری و شهودی دارد، همانند حالت نفس نسبت به خودش است که کشف آن بی واسطه است و درحقیقت آن چیزی که مشاهده می شود جزوی از ذات صاحب کشف و شهود است. از این رو گفته اند که علم حصولی تا به علم حضوری تبدیل نشود جزو ذات آدمی نمی شود و هرگاه چیزی به علم شهودی حضوری تبدیل شود، درحقیقت بخشی از ذات عالم شده است. این گونه است که سخن از اتحاد عالم و علم و معلوم به میان می آید. بنابراین با آنکه عالم و معلوم،به ظاهر دو چیز هستند ولی به سبب علم شهودی به اتحاد رسیده اند و جدایی میان آنها متصور نیست. پس علم حقیقی همان علم حضوری و بی واسطه است که عالم و علم و معلوم درآن یکی هستند و جدایی میان آن را متصور نیست. چنین کشف و آگاهی همه سطوح و لایه های چیز را در برمی گیرد و فراتر از تصویر ذهنی از سطح ظاهری و مادی در همه سطوح، با حقیقت آن چیز یکی می شود. البته علم شهودی خود دارای مراتبی است که مرتبه حق الیقین آن تنها برای انسان های اندکی به دست می آید و بیشتر کسانی که از علم شهودی بهره مند می باشند در مرتبه عین الیقین قراردارند. از علم شهودی به علم لدنی (کهف، آیه ۶۵ و نیز مفاتیح الغیب یا تفسیر کبیر، فخر رازی، ج ۲۱، ص ۱۲۷) و علم رشدی (کهف، آیه ۶۶) یاد می شود. چنین علمی به انسان این امکان را می دهد تا فراتر از ظاهر و بیرون از ماده یک چیز به باطن و حقیقت آن چیز بنگرد و آگاهی یابد. تفاوت های رفتاری اهل مکاشفه و شهود با اهل علم حصولی از اینجا سرچشمه می گیرد؛ زیرا از نظر عالمان حصولی، رفتارهای عالمان شهودی و حضوری، رفتارهای بیرون از عقل و خرد است و همین مساله موجب می شود تا حضرت موسی (ع) با همه مراتب و مقامات بلند، نتواند رفتارهای عالم ربانی دارای علم لدنی و شهودی را تحمل کند و بر آن صبر نماید و زبان به اعتراض نگشاید. این درحالی است که برای عالم ربانی و عالم شاهد، این رفتارها بسیار منطقی و عقلانی است و رفتارهای عالم حصولی رفتارهای ضد عقلانی به شمار می آید. قصه حضرت موسی (ع) و خضر (ع) البته از آن جایی که جهان برمدار و محور عقلانیت حصولی می گردد، احکام و شریعت نیز بر اساس آن ساماندهی شده است و بر همین اساس پیامبر (ص) می فرماید که مامور است براساس بینات و شهادات حکم کند و به ظواهر عمل نماید درحالی که یقین شهودی و حقانی برخلاف این ظاهر دارد؛ چنان که این مساله را درباره یکی از مدعیان فرزند خواندگی بیان می کند و با آنکه کشف شهودی اقتضای نسبت فرزندی میان شخص دوم را می دهد ولی خود را مامور می یابد تا براساس حکم ظاهری «الولد للفراش، فرزند، از آن شوهر است» حکم کند که این فرزند از آن شوهر زن می باشد نه کسی دیگر که مدعی فرزندی آن شده است. به سخن دیگر، قوانین و احکامی که درجامعه جاری می شود و می بایست براساس آن حرکت کرد، همین احکام و قوانین ظاهری است که از طریق علم حصولی به دست می آید و عمل براساس علم شهودی در این حوزه جایز و روانیست،از این رو نمی توان بر حضرت موسی(ع) از این باب خرده گرفت که چرا بر اساس ظاهر، حکم می کند و شریعت را مقدم می دارد، ولی از این باب می توان خرده گرفت که آن حضرت (ع) ماموریت یافته بود تا با عالم ربانی دیدار کند که دارای علم شهودی است و تعلم از چنین شخصی اقتضای آن را داشت تا از علم ظاهری گام فراتر نهد و براساس منطق متداول عمل نکند. به عبارت دیگر، انسان ها از بدو تولد براساس منطق صوری و دانش حصولی تعلیم می گیرند و مبانی زندگی انسان در دنیا علم حصولی و قوانین و احکام ظاهری مبتنی بر آن است. بی گمان شکستن دیوار استوار و دژ محکم منطق صوری و دانش حصولی بسیار سخت است؛ ولی حضرت موسی (ع) ماموریت یافته بود تا درکلاس علم لدنی شرکت کرده و این دیوار را بشکند و حقایق و رای ظاهر را ببیند. اما آن حضرت(ع) نتوانست از منطق صوری خارج شود و در فضای علم لدنی و منطق دیگری قرار گیرد که به نظر وی غیرعقلانی است. زمینه های دست یابی به علم حقیقی بی گمان خروج از منطق صوری و علم ظاهری و حصولی به سوی علم حقیقی شهودی برای بیشتر مردم امکان پذیر نیست و تنها شماری اندک توانایی دارند به این دانش دست یابند. با این همه، دست یابی به علم حقیقی شهودی امکان پذیر است به شرطی که زمینه های آن را در خود فراهم آوریم. علم شهودی به سبب آن که به یک معنا تحصیل بردار نیست، می بایست شرایطی را فراهم آورد تا از سوی خداوند عنایتی صورت گیرد؛ چرا که علم شهودی، علم اشراقی و نوری است که خداوند در قلب و دل هر که خواهد می افکند. ایمان و تقوا مهمترین و اصلی ترین عاملی که می تواند اشراق الهی را سبب شود، ایمان به خداوند است. این ایمان در کنار تقوای الهی زمینه اشراق الهی را فراهم می آورد. اصولا هرگونه علم به ویژه علم شهودی تنها از راه تقوای الهی به دست می آید، چرا که خداوند در آیه ۲۸۲ سوره بقره مطلق علم را مبتنی بر تقوا می داند. (واتقوالله و یعلمکم الله) البته از آن جایی که خداوند در این آیه تعلیم را به خود نسبت داده است می توان این تعلیم را تعلیمی خاص دانست که می تواند علم شهودی و اشراقی باشد. بنابراین دست یابی انسان به حقایق امور و چیزها و کسب بصیرت و علم اشراقی زمانی تحقق می یابد که آدمی در مسیر ایمان و تقوا گام بردارد. اگر این گونه عمل کند خداوند نعمت های بسیاری به او می بخشد که یکی از مهمترین و اساسی ترین آنها تعلیم اشراقی است؛ از این رو خداوند در آیه فوق در جواب فرمان تقوا، با آوردن واو موصوله این نکته را مورد توجه و تأکید قرار می دهد که نعمت های بسیاری به اهل تقوا داده می شود که یکی از آنها تعلیم اشراقی و علم شهودی است. احسان به خلق از دیگر اموری که بستر علم شهودی و اشراقی را فراهم می آورد، احسان و نیکوکاری است. خداوند در آیاتی چند از جمله آیه ۲۲ سوره یوسف و نیز ۱۴ سوره قصص، احسان و نیکوکاری را زمینه برخورداری از علم و حکمت الهی برمی شمارد. البته این نیکوکاری و احسان می بایست به شکل صفت دایمی در شخص درآید، به این معنا که شخص در احسان چنان باشد که وی را محسن و نیکوکار نامند. از این رو علم و حکمت را پاداشی برای محسنان برمی شمارد. البته در مسئله تقوا حتی اگر به شکل صفت دایمی درنیاید و شخص به نام متقی شناخته نشود، زمینه برای تعلیم الهی و علم اشراقی فراهم می شود، زیرا تقوا امر اساسی تر و مهم تر است و انسان ها حتی اگر اهل احسان باشند ولی به سختی می توانند در همه امور تقوای الهی را مراعات کنند. از این رو در آیه ۲۸۲ سوره بقره تقوا را به شکل فعل امری بیان کرده و نتیجه آن را تعلیم الهی دانسته است ولی در آیات پیش گفته احسان را زمانی که به شکل صفت ثابت در شخص درنیاید، عامل علم و حکمت الهی برنمی شمارد. این بدان معناست که از نظر خداوند، تقوا در ایجاد بستر مناسب علم اشراقی و شهودی نقش مستقیم و اساسی تری ایفا می کند تا احسان. همچنین از آیه ۶۵ سوره کهف این معنا به دست می آید که شاگردی کردن از عالم ربانی که دارای علم لدنی و اشراقی است می تواند بستر مناسبی برای علم اشراقی در شخص باشد. اما همین آیه و آیات پس از آن به خوبی روشن می سازد که نقش استادی این چنین توانا و دانا در دست یابی به علم شهودی برخلاف آنچه در میان مردم و اشعار عارفان، رایج و دایر است، نقش اساسی و بنیادین نیست؛ چرا که شاگردی چون حضرت موسی(ع) که خود از پیامبران اولوالعزم می باشد، نتوانسته است از استادی چنین توانا و دانا که خداوند وی را به عنوان استاد و معلم انتخاب کرده است، بهره ای برد. به سخن دیگر، اینکه گفته اند: طی این مرحله بی همرهی خضر مکن/ ظلمات است بترس از خطر گمراهی مطلبی درست است ولی اصل اساسی و بنیادین نیست؛ چرا که تعلیم الهی و علم اشراقی، علم حصولی و اکتسابی نیست تا با تعلیم و آموزش انسانی دیگر، حاصل شود و استاد حتی اگر خضر(ع) و عالم ربانی باشد، باز هم نمی تواند نقش اساسی و اصلی را بازی کند. براین اساس، هرگونه مریدی و مرادی را می توان در تحقق علم اشراقی و شهودی و مکاشفه، تضعیف کرد و نقشی اندک برای آن قایل شد. از آیات قرآنی و آموزه های وحیانی آن این معنا به دست می آید که بسترسازی برای دریافت نورالهی و دست یابی به علم لدنی و شهودی و اشراقی تنها از طریق تقوا در مرحله نخست و احسان در مرحله دوم امکان پذیر است و نقش استاد دراین میان بسیار اندک است؛ چرا که شخص تا خود ظرفیت نداشته باشد نمی تواند از نورالهی برخوردار شود و اشراقی در جان او بوجود آید. به سخن دیگر، نقش استاد را می توان همانند نقش استماع و شنیدن دانست که در علم حصولی فراهم می آید و براساس همین پیامبران تنها مامور تبلیغ و اتمام حجت هستند تا حقایق را تبیین کنند و زمینه فهم و آگاهی را در انسان ها برانگیزانند و ایشان را برای حرکت در مسیر علم رشدی و شهودی تحریک نمایند. (مائده، آیه ۸۳ و نیز ابراهیم، آیه ۵۲ و انعام، آیه ۶۵ و حج، آیات ۵۲ و ۵۴) این آیات به صراحت روشن می سازند که نقش پیامبران حتی در مسئله مهمی چون هدایت، نقش بسترسازی است و کمتر اتفاق می افتد که از هدایت ارایه الطریقی به هدایت ایصال الی المطلوبی افزایش یابد. بنابراین آن چه اساس و پایه دست یابی به هدایت و ایمان و علم نوری و شهودی می باشد، تقوا و خودسازی و احسان و نیکوکاری است، اما اموری دیگر چون پیامبران و حتی رهبرانی خاص چون عالم ربانی ماموریت یافته از سوی خداوند تنها در نقش بسترساز عمل می کنند و تاثیر مستقیم و چندانی ندارند وگرنه با حضور خضر(ع) که از علم لدنی برخوردار و مامور خدا برای تعلیم موسی(ع) بود، آن حضرت(ع) می بایست به دانش خضر دست می یافت و از علم لدنی برخوردار می شد، درحالی که چنین اتفاقی برای آن حضرت(ع) نیافتاد. همچنین از آیات ۳۱ تا ۳۴ سوره بقره می توان دریافت که تعلیم حضرت آدم(ع) تنها به شکل انباء و اخبار به فرشتگان رسید، چرا که آنان ظرفیت مناسبی برای دریافت آن علوم نداشته اند و می بایست تحت ربوبیت و پروردگاری آدم(ع) قرار گیرند تا چنین بستری برای آنان فراهم آید. براین اساس نمی توان به نقش مرادی دراین امور دل بست و امیدوار بود که از طریق استاد و شاگردی و یا مرید و مرادی به علم شهودی و مکاشفات دست یافت، چرا که حتی در بهترین حالت آن ، مریدبازی خود عامل مهم در جلوگیری از حرکت در مسیر رشدی و مانع جدی در سر راه آن می باشد.بنابراین برای حرکت در این مسیر می بایست به استاد، همانند کتبی نگاه کرد که دستگیر ابتدایی برای رشد و بالندگی است و ایجاد کننده فضا و بستر تازه این درزمانی است که به استادی چون خضر(ع دست یافته باشیم و درغیر این صورت جز تباهی و گمراهی نمی توان به چیزی […]
  • علم شهودی امام معصوم(ع) در مطلب حاضر نویسنده ضمن تشریح مفهوم علم شهودی و علم حصولی، علم امامان معصوم را از نوع علم شهودی دانسته که آن حضرات این علم را از پیش از خلقت نیز دارا بوده اند. علم حضوری و شهودی علم به دو دسته علم حصولی و حضوری تقسیم می شود. علم حصولی از علوم اکتسابی است که در منطق و فلسفه از آن بحث می کنند و طریق اکتساب آن نیز ابزارهایی چون حواس پنج گانه است که به ذهن و قلب می رساند و تصوری را در ذهن و قلب می سازد و آن تصور ذهنی، معلوم شخص می شود و آن وجود خارجی که دیده شده معلوم به واسطه است و این گونه است که انسان چیزی را بیرون در ذات خود درک و فهم می کند و می شناسد و از مجموعه آنها علم انسان به چیزی ایجاد می شود.البته گاه انسان با کنار هم نهادن معلومات جزیی، یک کلی نیز می سازد که از جمله آنها معقول اولی است. به عنوان نمونه با دیدن محمد و تقی و جرج و مایکل، عنوان و مفهوم کلی درست می کند که با نام انسان، آن را از شتر و گاو و اسب جدا می کند و بدین ترتیب نوع منطقی به دست می آید. سپس آن را هم تجرید کرده و جزیی به عنوان کلی و جزیی و جنس و بعد هم معقولات دیگر ثانوی چون ممکن الوجود، واجب الوجود و ممتنع الوجود را می سازد و این مفاهیم را در علوم منطقی و فلسفی که از علوم عقلانی است به خدمت می گیرد. همه دانش هایی که انسان دارد و در زندگی مادی به کار می گیرد، از همین دانش های تجربی است که عقل انسانی با تجرید مفاهیمی، اصول منطقی را می سازد و عنوان مفاهیم کلی، زندگی خودش را براساس آن سامان می دهد. اگر تجربه و دانش به دست آمده از طریق حواس نبود ما علمی نسبت به خارج از خود نداشتیم، همچنین اگر عقل نبود و این کلیات را از این قضایای شخصی و جزیی برای ما نمی ساخت ما هرگز با قوانین کلی چون قوانین جاذبه و مانند آن آشنا نمی شدیم و نمی توانستیم از اصل علت و معلول در زندگی خود بهره گیریم و به فنون و فن آوری های جدید برسیم و از برق و تلفن و ماهواره و اینترنت و شیمی و فیزیک و ریاضیات و مانند آن بهره بریم. پس تجربیاتی که از طریق حواس به دست می آوریم و آن را از طریق عقل به کلیات تبدیل می کنیم زندگی تمدنی بشر را این گونه دگرگون کرده است. این علم که گفته شد در حقیقت علم به چیزهائی است که در بیرون ذات ما وجود دارد. اما علم حضوری یا همان علم شهودی، دانش اکتسابی نیست، چنان که ذهنی و تصوری نیست، بلکه معلوم ما همان حقیقت خارجی بی واسطه است؛ مانند علم خودم به وجود خودم که هیچ واسطه ای و نیز هیچ ابزار یا تصور ذهنی نمی خواهد. در علم شهودی، عالم و معلوم و علم یکی است و ما در ذهن این عناوین و مفاهیم را برای تبیین حقیقت علم شهودی می سازیم و به کار می بریم. علم خداوند نسبت به موجودات از مصادیق علم شهودی است. همچنین علم چهارده معصوم(ع) نسبت به هستی این گونه است؛ چرا که موجودات در حقیت شأنی از شئونات خداوند و همچنین از شئونات معصوم است و چیزی بیرون از آنان نیست. علم شهودی، مقدمه علم حصولی نکته ای که باید توجه داشت اینکه انسان ها اگر علم شهودی نداشته باشند، هرگز علم حصولی و اکتسابی تحقق نخواهد یافت؛ زیرا آن برنامه ای که به عنوان سیستم عامل در نرم افزار دانشی انسان عمل می کند و به ما این امکان را می دهد تا بتوانیم از علوم اکتسابی و حصولی بهره مند شویم، همان علم شهودی انسان است که خداوند در ذات انسان ها به ودیعت گذاشته است. (بقره، آیات ۳۰ و ۳۱) در حقیقت علم شهودی و بدیهی انسان موتور و برنامه علم حصولی انسان را روشن و به کار می اندازد و به عنوان سیستم عامل رایانه وجود انسان عمل می کند و نرم افزار انسانی به کار می افتد. پس هر انسانی از یک نظر دارای علم است و از یک نظر فاقد علم است. از یک نظر همه چیز را در کلیت آن می داند و از یک نظر نسبت به چیزی علم و دانشی ندارد. خداوند می فرماید: والله أخرجکم من بطون امهاتکم لا تعلمون شیئا و جعل لکم السمع و الأبصار و الأفئده لعلکم تشکرون؛ و خدا شما را از شکم مادرانتان- درحالی که چیزی نمی دانستید- بیرون آورد و برای شما گوش و چشم ها و دل ها قرار داد، باشد که سپاسگزاری کنید.(نحل، آیه۸۷) در این آیه علم حصولی انسان در آغاز تولد نفی شده است؛ ولی هیچ سخنی از نفی علم شهودی نیست که در آیاتی از جمله آیه ۱۳ سوره بقره، و حتی در آیه ۱۷۲ سوره اعراف مورد تأیید قرار گرفته است. در این آیه روشن می شود که حتی در مقام الست نیز پیمانی گرفته شده و انسان نسبت به پروردگاری خداوند شهادت داده است. شهادت به معنای معرفت و علم نسبت به دیگری است. البته این علم شهودی است نه حصولی و ذهنی و اکتسابی. علامه طباطبایی می فرماید: در آیه: «و الله أخرجکم من بطون امهاتکم لا تعلمون شیئا» علم حصولی انسان در بدو تولد نفی شده است. و اینکه فرمود: «والله أخرجکم من بطون امهاتکم» اشاره است به تولد و جمله «لا تعلمون شیئا» حال از ضمیر خطاب است، یعنی شما را از رحم های مادرانتان متولد کرد، درحالی که شما از این معلوماتی که بعداً از طریق حس و خیال و عقل درک کردید خالی بودید. این آیه نظریه علماء نفس را تأیید می کند که می گویند: لوح نفس بشر در ابتدای تکونش از هر نقشی خالی است- به طوری که گفته شد- و بعداً به تدریج چیزهایی در آن نقش می بندد. البته این درباره علم انسان است به غیر خودش، چون عرفا علم به خویشتن را «یعلم شیئا» نمی گویند، دلیل قرآنی بر این مطلب قول خدای تعالی است که در آیات قبلی درباره کسی که به حد ارذل العمر(پیری) برسد می فرمود: «لکی لا یعلم بعد علم شیئا» چون این از ضروریات است که چنین کسی در چنین حالی عالم به نفس خود است و هر چه پیرتر شود نسبت به خودش جاهل نمی شود. صاحب تفسیر روح المعانی، ج۴۱، ص۲۰۰، به عموم آیه استدلال کرده است بر اینکه علم حضوری- یعنی علم انسان به خودش- مانند سایر علوم، یعنی علوم حصولی، در ابتدای پیدایش انسان نبوده و بعداً در نفس پیدا شده است آنگاه در ادله حکماء بر اینکه علم انسان به خودش علم حضوری است (نه حصولی و نقشی) مناقشه های عجیبی کرده است. ما در پاسخ وی می گوییم: عموم آیه شریفه منصرف به علم های معمولی، یعنی علم حصولی است که شاهدش همان آیه ای است که قبلاً اشاره کردیم و اینکه فرمود: «و جعل لکم السمع و الأبصار و الأفئده لعلکم تشکرون» اشاره است به مبادی این علم که خدای تعالی به انسان بخشیده است؛ چون مبدأ تمامی تصورات، حواس ظاهری است که عمده آنها حس باصره و حس سامعه است؛ و آن حواس دیگر یعنی لامسه و ذائقه و شامه به اهمیت آن دو نمی رسند و مبدأ تصدیق و فکر، قلب است. (المیزان، ذیل آیه ۸۷ سوره نحل) بنابراین، آنچه انسان نمی داند، علم حصولی و ذهنی انسان به چیزهای دیگری است که از طریق ابزارهای شناختی و معرفتی چون گوش و چشم به دست آمده و به ذهن و قلب می رود و در آنجا تصدیق و فکر می شود و به شکل علم و معلوم در می آید. همین علم است که در پایان عمر نیز کاهش می یابد و تغییر می کند ولی هرگز علم شهودی از چنین ویژگی برخوردار نیست و هرگز از میان نمی رود. اما اینکه برخی از امامان (ع) مثل امام حسین(ع) از مناطق یا سرزمین ها پرسش می کنند از باب توجه و آگاهی دادن به دیگران است نه از باب کسب علم شهودی یا حصولی. در روایت است که امام حسین(ع) به طرف کوفه می آمد، «حر» جلوی او را گرفت و مانع شد که امام به کوفه برسد، امام ناگزیر راه دیگری را در پیش گرفت و «حر» نیز آنها را دنبال می کرد تا اینکه به جایی رسیدند که اسب امام(ع) قدم از قدم برنداشت و هرچه امام رکاب زد و کوشید و نهیب زد و هی کرد، مرکبش حرکت نکرد، امام ماند متحیر که چرا اسب حرکتی نمی کند، در آنجا عربی را یافت، امام او را صدا زد و از او پرسید: نام این زمین چیست؟ عرب جواب داد؟ غاضریه امام حسین(ع) سؤال کرد: دیگر چه اسمی دارد؟ عرب گفت: شاطیء الفرات، امام پرسید: دیگر چه اسمی دارد؟ گفت: نینوا، امام پرسید: دیگر چه اسمی دارد؟ گفت: کربلا، امام حسین(ع) فرمود: هان، من از جدم شنیده بودم که می فرمود محل شهادت شما کربلاست. این پرسش ها نه از باب کسب علم و آگاهی است بلکه برای توجه بخشی از مسئله دیگری است تا مخاطبان و شنوندگان را به اندیشه فرو برد؛ چرا که علوم ایشان اکتسابی نیست بلکه شهودی است و این علم را حتی پیش از خلقت در عوالم لاهوت و ملکوت و در مقام نوری و روحی نیز داشته اند؛ چنان که در روایات است که امام در شکم مادر از طریق ستونهای نور که در مقابل اوست، همه چیز را می بیند! (نه می داند) که این همان معنای داشتن علوم شهودی به چیزهای دیگر است؛ چرا که چیزهای دیگر شأنی از شئون ایشان و مخلوق و صنعت ایشان است چنان که خود بارها بر آن تاکید کرده و گفته اند؛ نحن صنایع الله و الخلق صنایع بنا او لنا. عدم حاکمیت زمان در علم شهودی نکته ای که باید به آن توجه داشت این که علوم شهودی برای مظاهر الهی، همانند علم خداوند است و از این رو حضرت عیسی(ع) در گهواره خبر از پیامبری خود و این که انجیل بر او نازل شده می دهد نه این که بعداً انجیل بر او نازل خواهد شد؛ چرا که در علم شهودی و مظاهر الهی، زمان حکومت نمی کند بلکه آنان حاکم بر زمان و بیرون از زمان و حکومت آن هستند. (مریم، آیات۲۹ و ۳۰) از امامان دیگر نیز همین معنا آمده است و از جمله امام جواد(ع) درباره خودش می فرماید: انا الجواد، انا العالم بانساب الناس فی الاصلاب انا اعلم بسرائرکم و ظواهرکم، و ما انتم صائرون الیه؛ من جوادم، من عالم به نسبهای مردم در صلبها هستم، من از نهانها و آشکارهای شما آگاه ترم و بهتر می دانم که سرانجام شما چه خواهد بود. (بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۰۸) بنابراین علوم امامان معصوم(ع) از علوم حصولی و اکتسابی نیست بلکه از علوم شهودی الهی و علم لدنی است، زیرا اینان مظاهر الهی هستند و در مقام مظهریت، از علوم الهی برخوردار […]
  • گوش و چشم، وارثان آدمی بررسی راهکار به ارث بردن معارف معنوی و آسمانی انسان خلیفه خداوند است. این خلیفه الهی زمانی وارث می شود که در مقام توحید افعال، در مظهریت اسمای کامل الهی قرار گیرد و از صالحان به شمار آید. آن گاه است که هستی را به ارث می برد. این که خداوند خود را وارث می شمارد، تضاد و تقابلی با وارث بودن انسان صالح ندارد؛ زیرا خلیفه در مقام استخلاف نشسته است. انسان می بایست با بهره مندی از طریقت شریعت و عبودیت، حقیقت الهی خویش را به فعلیت رساند و خود را در حق محض فانی کند، در آن صورت وارث همان چیزی می شود که خداوند وارث آن است. انسان های صالح که طریقت شریعت را برای رسیدن به حق و حقیقت پیمودند، همه وجودشان الهی می شود و آن زمان است که وارثان همه چیز از جمله وارثان چشم و گوش خویش می شوند. نویسنده در این مطلب بر آن است تا با بهره مندی از آموزه های وحیانی به تفسیر و تحلیل یکی از فقرات بلند و فراز دعای عرفه امام حسین(ع) بپردازد. با هم این مطلب را ازنظر می گذرانیم. مفسران حقیقت و سراب بی گمان دعای عرفه، از مصادیق جوامع الکم است که در اختیار بشر قرار داده شده است. کلمات و واژگان کلیدی آن، هر یک فرمول زندگی است. البته همه کلام معصوم(ع) نور است، ولی برخی از کلمات، ظرفیت بیش تری برای نمایش معانی بلند دارند و آیینه هایی هستند که به خوبی حقایق را نشان می دهند. اگر قرآن از جوامع الکلم است که امت اسلام از آن بهره مند می شوند، ولی تبیین فرمول های بیان شده در آن، نیازمند مفسری چون معصومان(ع) است. در برخی از روایات آمده است که سوره توحید ثلث قرآن و سوره کافرون ربع قرآن است و این که سوره فاتحه الکتاب، همه قرآن و خلاصه آن است و خلاصه سوره حمد نیز در بسمله یعنی بسم الله الرحمن الرحیم، و خلاصه بسمله در بای بسم الله است. این بدان معناست که در بسم الله و بای آن خلاصه حقایق وجود دارد که همان حقیقت توحید خالص و ناب است؛ زیرا همه هستی مظاهر همان یک حرف هستند. در قرآن بارها از تصریف آیات سخن به میان آمده است. این اصطلاح بیانگر این معناست که حقیقت، امری یگانه است که به اشکال گوناگون جلوه گری می کند. از آن جایی که هر کسی نمی تواند فرمول های خلاصه ای چون الم، طه، یس و مانند آن را کشف کند، قرآن همان فرمول ها را به شکل آیات قرآنی تصریف کرده و به امثال درآورده است تا هر کسی باتوجه به فراخور استعداد و ظرفیت وجودی خود بتواند از دریچه آیه یا آیاتی از قرآن، ملکوت آن را بیابد و وحدت وجود و موجود را دریابد و این که همه این موجودات چیزی جز مظاهر حقیقتی بیش نیست. البته همه هستی این گونه است و جز سرابی نیست؛ مشکل انسان این است که زمانی به سراب بودن هستی آگاه می شود که به حق یقین برسد که برای بیش تر مردم همان مرگ اضطراری است و تنها شماری انگشت شمار به نام سابقون و ابرار هستند که با مرگ اختیاری، کشف الغطا می کنند و در همین دنیا، سراب بودن هستی را درک می کنند. از این رو خداوند می فرماید: و سیّرت الجبال فکانت سرابا؛ کوه ها به راه می افتند و سراب می شوند. (نبا، آیه۲۰) این تنها کوه ها نیستند که در روز قیامت و کشف غطای عمومی سراب می شوند، بلکه همه هستی سراب است و تنها حقیقت الله است که وجود دارد. با این همه چون انسان اسیر ظواهر است، گمان می کند که کوه و دریا و دشت وجود دارد، بلکه آن چه وجود دارد تنها حقیقت وجودی خداوند است. برخی تلاش دارند تا این حقیقت هستی را واقعیت دیگری بخشند و صراحت قرآنی را به تاویل می برند و می گویند مراد از «کانت» همان «صارت» است؛ به این معنا که سراب بودن هستی را به معنای سراب شدن یا همانند سراب شدن معنا می کنند، در حالی که قرآن به صراحت از سراب بودن هستی نسبت به حقیقت وجودی خداوند سخن می گوید. روزی که کشف الغطا می شود و انسان به مرتبه یقین با مرگ اختیاری یا اضطراری می رسد و قیامت صغری یا کبرای آدمی بروز می کند، درمی یابد که همه زندگی چیزی جز سراب نیست، نه این که چیزی جز سراب نبوده است و یا سراب می شود. اهل بیت عصمت و طهارت(ع) مفسران این حقیقت و این سراب هستند. آنان باتوجه به ظرفیت های مخاطبان خویش سخن می گویند؛ چرا که مامورند این گونه باشند چنان که خود می فرمایند: نحن معاشر الانبیاء نکلم الناس علی قدر عقولهم؛ ما پیامبران خداوند تبارک و تعالی به اندازه ظرفیت عقول مردم با آنان سخن می گوییم. عرفان در کلام امام عارفان ابی عبدالله(ع) عرفان و شناخت این حقیقت و سراب مظاهر، در کلام امامان معصوم(ع) که امام عارفان هستند، به خوبی بیان شده است. عرفان ناب را می توان در کلمات نورانی حضرت حسین(ع) به ویژه در عرفات جست؛ زیرا از این جاست که حماسه و عرفان عاشورایی رقم می خورد. بیان همه آن چه در دعای نورانی عرفه آمده بیرون از حوصله یک مقاله کوتاه است. از این رو، تنها به یک جمله از این حدیث نورانی و عرفانی اکتفا می شود که قرآن صاعد و جامع الکلم است. علم الدراسه و علم الوراثه در امور مادی، پس از مرگ مورث، وارث ارث می برد، اما در معارف و امور معنوی، وارث می بایست بمیرد تا از این معارف و معنویت الهی و آسمانی ارث برد و بهره مند گردد. از این رو در روایت آمده موتوا قبل ان تموتوا؛ قبل از این که مرگ و اجل برسد، به مرگ اختیاری بمیرید. این مرگ اختیاری به معنای عبور از دلبستگی های دنیوی و هواهای نفسانی است. کسی که دلش با یاد و ذکر الهی زنده شود، دنیا در دلش می میرد و همین مرگ اختیاری است که زمینه بهره مندی از معارف و علم وراثتی را فراهم می آورد. علم الدراسه، علم اکتسابی و حصولی است که با تحصیل به دست می آید. انسان در دنیا ابزارهایی دارد که می تواند این علوم را تحصیل کند. خداوند می فرماید: «و خداوند شما را از شکم مادرانتان خارج نمود در حالی که هیچ چیز نمی دانستید؛ و برای شما، گوش و چشم و عقل قرار داد، تا شکر نعمت او را بجا آورید!» (نحل، آیه ۷۸) این علم الدراسه که با ابزارهایی چون گوش و چشم درک و فهم می شود، علم حصولی است که چون به علم حضوری و شهودی تبدیل نمی شود، در آخر عمر از میان می رود و با یک فراموشی و آلزایمر، چیزی از آن باقی نمی ماند. خداوند درباره خصوصیت و ویژگی ناپایداری علم الدراسه می فرماید: «و خدا شمارا آفرید، سپس جان شما را می گیرد و بعضی از شما تا خوارترین دوره سالهای زندگی فرتوتی باز گردانده می شود، به طوری که بعد از آن همه دانستن و علم و شناخت، دیگر چیزی نمی داند. (نحل، آیه ۷۰) بنابراین، کسانی که سالیان سال برای علم الدراسه تلاش می کنند، در آخر عمر و هنگام پیری، همانند کودکی می شوند که هیچ چیز نمی دانند. اما علم الوراثه این گونه نیست، زیرا علم الوراثه، علم پیامبران و علم الهی است که از طریق تقوا به دست می آید و با مرگ اختیاری در انسان چون نوری به جوشش درمی آید. خداوند درباره این علم در آیه ۲۸۲ سوره بقره می فرماید: «اتقوالله و یعلمکم الله، پروا از خدا کنید، و خدا یادتان می دهد.» این که خداوند در این آیه نتیجه تقوا پیشگی را با و او بیان کرده است، به این معناست که نتیجه تقوا امور بسیاری است که یکی از آن ها تعلیم علم الوراثه است. این همان علم نوری است که در حدیث عنوان بصری آمده است. حضرت امام صادق(ع) به عنوان فرمود: «العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء؛ علم نوری است که خدا در قلب هر کس که بخواهد می افکند.» کسی می تواند مفسر قرآن باشد که وارث علم الوراثه باشد و از آن علم نوری بهره مند شده باشد. قتاده که از بزرگان تفسیر در میان شیعه و سنی است؛ روزی خدمت حضرت امام باقر(ع) رسید و آن حضرت(ع) به او فرمود: براساس چه چیزی فتوا می دهی؟ گفت: به کتاب الله. حضرت(ع) فرمود: تو چگونه به قرآن فتوا می دهی در حالی که: ما ورثک الله من کتابه حرفا، انما یعرف القرآن من خوطب به؛ یعنی تو علم الدراسه را آموختی اما از علم الوراثه محرومی و یک حرف از قرآن، به ارث نبردی، زیرا به اندازه یک حرف با اهل بیت(ع) ارتباط نداری؛ چون اگر رابطه نباشد ارث هم نیست. علم الوراثه مشروط به تقواست و تقوای کامل نیاز است تا ارث، کامل باشد نه ارثی چون ارث زنان که نیمه و نصف است. کسانی که بخواهند از ارث کامل برخوردار باشند باید تقوای الهی کامل داشته باشند که تنها باولایت تحقق می یابد؛ زیرا همه چیز با ولایت به کمال و تمام می رسد، چنان که از آیه۳ سوره مائده این معنا به دست می آید و در روایات بسیاری آمده است که مثلا« من تمام الحج لقاءالامام» یا «من تمام الصلاه، الولایه» بنابراین، تقوای الهی تنها با ولایت تحقق می یابد و هر کسی که بخواهد به خداوند متصل شود و از علم لدنی و نوری و علم الوراثه برخوردار شود می بایست، به ولایت متصل شود. از این رو خداوند می فرماید: «بگو اگر خدا را دوست دارید، از من پیروی کنید تا محبوب خداوند شوید و خداوند از گناهان شما در گذرد و خداوند غفور و رحیم است.» (آل عمران، آیه۳۱) بنابراین، راه رسیدن به خداوند و محبوبیت وی به این است که از طریق محبت اهل بیت(ع) وارد شویم (شوری، آیه۲۳) و اگر این گونه عمل کنیم می توانیم امید داشته باشیم که به تقوای کامل دست یافته و وارث علم الهی و انبیا شده ایم. چشم و گوش، وارثان آدمی امام حسین(ع) در بخشی از دعای عرفه می فرماید: «اللهم اجعل غنای فی نفسی، و الیقین فی قلبی، والاخلاص فی عملی، و النور فی بصری، و البصیره فی دینی، و منعنی بجوارحی، و اجعل سمعی و بصری الوارثین منی» خدایا برای من قرار ده بی نیازی در نفسم و یقین در قلبم و اخلاص در عملم و روشنی در چشمم و بینایی در دینم و بهره ام ده به اعضایم و گوش و چشم را وارثانم قرارده. در این جا آن حضرت(ع) از خدا می خواهد تا گوش و چشم را وارثین وی قرار دهد. در برخی نسخ این گونه ترجمه کرده اند که آن دو را تحت فرمانم قرار ده و یا این که آن دو را باقی و فناناپذیران از من قرارده. به نظر می رسد که مراد آن حضرت(ع) همان چیزی است که در علم وارثت بیان شد. به این معنا که چشم و گوش انسان وقتی وارث وی می شوند که وارث مرده باشد و در مقام فنا قرار گیرد. به این معنا که مرگی چون مرگ اختیاری تحقق یابد و شخص، گوش و چشم خود را فانی در ذات الهی و باقی به بقای او قرار دهد. این جاست که خلافت دو سویه تحقق می یابد و انسان خلیفه خدا و خداوند خلیفه انسان می شود. این گونه است که علم انسان عین علم الهی می شود و از علم نوری بهره مند می شود. گوش و چشمی که وارث آدم باشد، همان گوش و چشمی است که به مرگ اختیاری فانی در فعل الهی شده است؛ البته اگر ممکن بود که در مقام ذات الهی یا در مقام اسما و صفات الهی که عین ذات است، فانی شود بسیار عالی بود، ولی از آن جایی که انسان می تواند فنا را در مقام فعل الهی تجربه کند، همین خود عین کمال هر عضوی و هر انسانی است. در این حالت است که گوش و چشم وی عین الله می شود و انسان به چشم الهی می بیند و به گوش الهی می شنود و خداوند به چشم و گوش او می بیند و می شنود. این مقام فنای اعضا در مقام خلافت الهی، در مقام توحید فعل است. اگر این گونه شد، گوش و چشم الهی می شود. ما انسان ها علم الدراسه را از طریق گوش و چشم به دست می آوریم و جالب این است که از گوش تا قلب را خداوند رسالت می کند ولی اگر این رسالت الهی از همان آغاز باشد، در آن حالت منابع و ابزارهای شناختی از چنان سلامت و دوری از ریب و کژی برخوردار می شود که دیگر هیچ شک و تردیدی نمی ماند، زیرا در این حالت علم شهودی و وراثتی است نه علم الدراسه. براساس آموزه های قرآنی و توحید افعالی، همه چیز از او و به سوی اوست و او مالک و رب همه چیز است. و لذا همه آن چه انسان اراده می کند، پیش از آن مسبوق به اراده الهی است. از این رو خداوند می فرماید: ما تشأوون الا ما یشاءالله؛ شما چیزی را اراده و مشیت نمی کنید مگر آن چه را خداوند مشیت و اراده کرده است. در مسئله شنیدن و دیدن، نیز پیش از این که انسان ببیند و بشنود، خداوند شنیده و دیده است. خداوند است که ابزارهای شناختی و دانش از جمله گوش و چشم را شنوا و بینا می کند. اما تفاوت انسان مؤمن متقی با غیر او این است که سمع و بصر، الهی شده و به کمال رسیده است. این جاست که خداوند خود می گیرد و به قلب می رساند و نورانی می کند. خداوند در همه مراحل به طور مستقیم دخالت می کند. این گونه است که قلب مؤمن متقی به دانش و علم الهی نورانی می شود ولی دیگران این گونه بهره مند نمی شوند. به هر حال، زمانی گوش و چشم و دیگر اعضا و جوارح وارثان خود آدم می شود، که خدایی شده و فانی در خدا شده و بقای به فنای او شود. این همان موتوا قبل أن تموتوا و دست یابی به مرگ اختیاری و کشف الغطایی است که حضرت امیرمؤمنان علی(ع) می فرماید با دست یابی به آن، اگر مرگ بر من چیره شود و اجل سر رسد هیچ چیز بر یقین من افزوده نمی شود، زیرا در مقام حق الیقین نشسته است و فراتر از حق الیقین […]
  • عوامل خشم و غضب الهی خشم الهی، جلوه ای جلال اوست. این غضب هنگامی بروز می کند که انسان بر خلاف حکم عقل و شرع، در مسیری بر خلاف فطرت کمال طلبی گام بردارد و زمینه را برای تباهی خود و جامعه فراهم آورد. خشم و غضب الهی در دنیا و آخرت تحقق می یابد. خشم خداوند در دنیا به هدف بازداشت از مسیر انحراف و گمراهی و هشدار و انذار برای دیگران است تا گام در مسیر درست و راست گذاشته و در گمراهی و ضلالت فرو نروند. با این همه شناخت علل و عوامل خشم الهی و آثار آن در زندگی بشر در دنیا و آخرت می تواند، زمینه بازدارندگی را در ما انسان ها پدید آورد. از این رو پرداختن به این مساله مهم می باشد تا در مسیر گام برنداریم که موجبات خشم الهی شده و یا از فطرت و کمالات انسانی دور شویم. نویسنده در این نوشتار بر آن است تا با بررسی آیات قرآنی، این علل و عوامل را شناسایی و معرفی کند. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم. غضب انتقام و عقاب غضب در لغت به معنای خشم و به هیجان آمدن خون قلب است (مفرادت الفاظ القرآن الکریم، راغب اصفهانی، ص ۶۰۸) که آثار آن در چهره و رفتارهای شخص به خوبی نمایان می شود. در اصطلاح علوم اخلاقی و تربیتی ، غضب به حالتی نفسانی گفته می شود که مبدای آن انتقام است. در حقیقت، خشم و غضب در انسان ها، واکنش و بازتابی است که نسبت به شخص و یا رفتاری انجام می گیرد. از این روست که ارتباط تنگاتنگی با احساس و عواطف پیدا می کند؛ چنان که خشم به سبب هیجانات غیر طبیعی ، در وهله نخست بیرون از دایره رفتارهای اختیاری می باشد. به این معنا که خشم یک واکنش طبیعی نسبت به شخص و یا چیزی است که انگیزه انتقام و عقاب را در انسان تحریک می کند. از این روست که همواره سخن از مدیریت و مهار خشم و غضب است. هر چه انسان از تعادل شخصیتی بهتر و بیش تری برخوردار باشد، واکنش های عاطفی و طبیعی او، کمال تر و مهار شده تر می باشد؛ زیرا انسان ها به طور ، سه نوع واکنش از خود بروز می دهند که از آن به واکنش افراطی، تفریطی و اعتدالی یاد می شود. در حالت افراط غضب ، انسان به سبب آن که مدیریت نفس خویش را در دست ندارد، رفتاری بیرون از دایره عقل و شریعت از خود نشان می دهد که این رفتار بسیار زشت و زننده جلوه گر می شود. درحالت تفریط، شخص به سبب آن که واکنش هایش از جهت دیگر غیر طبیعی است، حتی در موردی که عقل و شرع حکم می کند که از خود خشم و غضبی را نشان دهد، خشمی نشان نمی دهد و در حالتی بی تفاوت به سر می برد. این حالت به سبب آن که بازگو کننده عدم برخورداری شخص از واکنش های طبیعی است نشان دهنده عدم تعادل سلامت شخص و شخصیتی او نیز می باشد . در حالت اعتدال ، انسان هر جا سزاوار است با خشم مدیریت و مهار شده به مقدار نیاز واکنش نشان می دهد. بنابراین هر جایی لازم است خشم خود را بروز می دهد و هر جایی نیز که لازم نیست خشم خود را فرو خورده و آن را بروز و ظهور نمی دهد.(نگاه کنید: جامع السعادات، علامه نراقی، ج ۱ ، صص ۳۲۱ و ۳۲۲) از مطالب پیش گفته می توان دانست که اطلاق چنین مفهوم و اصطلاحی بر افعال خداوندی جایز نیست، بلکه روا آن است که خداوند را از چنین واکنش ها و بازتاب هایی مبرا و پاک بدانیم؛ زیرا واکنشی احساسی و عاطفی که بیانگر تاثر پذیری خداوند باشد ، معنا و مفهومی ندارد و خداوند هرگز در برابر کنش و فعلی، منفعل و متاثر نمی شود تا بتواند چنین حالاتی را برای خداوند اثبات کرد. بنابراین مراد و مفهوم از خشم و غضب الهی معنایی دیگری می باشد. از این روست که اندیشمند و دانشمند به نام ، علامه راغب اصفهانی در بیان فرهنگ قرآنی این واژه و اصطلاح آن را به معنای انتقام(مفردات ، ص ۶۰۸) و ابن منظور آن را به معنای عقاب(لسان العرب ، ج ۱۰، ص ۷۸) گرفته اند. در روایتی از امام باقر(ع) غضب خداوند به معنای عقاب تفسیر شده است(تفسیر نور الثقلین، ج ۳ ، ۳۸۶، حدیث ۸۹) بنابراین مفهوم خشم الهی همان عقاب و انتقام وی می باشد که در قرآن این مفهوم با واژگانی چون بطش ، سخط ، غضب، غیظ و مانند آن بیان شده است. خداوند در آیه ۱۶ سوره دخان هنگامی که از غضب و خشم خویش سخن می گوید به صراحت از انتقام و عقاب خود سخن می گوید که در قیامت به طور کامل و تمام اتفاق می افتد . موجبات غضب الهی اما علل و عواملی که موجب می شود تا خداوند بر موجودی چون انسان خشم گیرد و او را عقاب کند، عواملی است که می توان آن را رفتارهای بیرون از دایره عقل و شریعت دانست. ازاین روست که برخی هم چون راغب اصفهانی از آن به انتقام تعبیر کرده اند؛ زیرا انتقام به واکنشی گفته می شود که به سبب رفتاری ناپسند از دیگری شکل می گیرد. در حقیقت انتقام، بازتاب عمل شخص می باشد. به این معنا که هر گاه شخص عمل و رفتاری ناپسند و بدی را انجام دهد، این رفتار و عمل، بازتابی دارد که از سوی دیگری انجام می گیرد و از آن به انتقام یاد می شود. چنان که گفته شد، غضب الهی که به شکل عقاب و انتقام بروز و ظهور می کند، عواملی است که بیرون از دایره عقل و شریعت است. ولی از آن جایی که در قرآن ، به برخی از مصادیق مخالفت رفتاری انسان با عقل و شرع پرداخته شده است. در این جا به مهم ترین و اساسی ترین این عوامل خلاف عقل و شرع توجه داده می شود. عوامل بیان شده در آموزه های قرآنی شامل امور اعتقادی و کرداری است. از جمله این عوامل می توان به کفر و تکذیب به خدا و آموزه ها و آیات الهی اشاره کرد که خداوند در آیاتی چون ۶۱ و ۹۰ سوره بقره و هم چنین ۱۱۲ سوره آل عمران و ۱۰۶ سوره نحل و ۷۰ و ۷۱ سوره اعراف به آن توجه داده و از مومنان خواسته است تا از چنین اعتقادی دست بردارند و نسبت به آیات الهی کفر نورزند. در همین رابطه در آیاتی چون ۷۰ و۷۱ و ۱۵۲ سوره اعراف و ۶ سوره فتح به شرک و بت پرستی اشاره می کند و آن ها را از موجبات خشم و غضب الهی بر می شمارد که عذاب انتقام و عقاب را بر سر مشرکان و بت پرستان فرو می ریزاند. ارتداد و پرستش غیر خدا نیز در همین راستا مورد توجه قرار می گیرد و هشدارهای لازم در باره آن داده می شود تا آدمی از چنین اعتقادی اجتناب ورزد و در مسیری گام بر ندارد که خشم الهی را بر می انگیزاند.(اعراف آیات ۱۵۰ و ۱۵۲ و نحل آیه ۱۰۶ و طه آیه ۸۶) اما در حوزه رفتاری، اموری که خشم الهی را سبب و موجب می شوند، اموری چون اسراف در خوردنی ها(طه آیه ۸۱) حرام خواری (همان) اطاعت و پیروی از شیطان و فریب های او (محمد آیات ۲۵ و ۲۸) افترا به خدا(اعراف آیه ۱۵۲) جدال در آیات الهی (غافر آیه ۳۵)، حسادت و رشک ورزی(بقره آیه ۹۰ و مجمع البیان ، ج ۱ و ۲ ، ص ۳۱۴)، رابطه با کافران (مائده آیات ۷۹ و ۸۰)، خیانت کاری (آل عمران ، آیات ۱۶۱ و ۱۶۲) زنا کاری (نور آیه ۹) سکوت در برابر منکرات(مائده آیات ۷۹ و ۸۰) سوء ظن و بدگمانی به خدا(فتح آیه ۶) ، شکنجه و آزار مومنان (بروج آیات ۱۰ و ۱۱)ظلم و تجاوز به حقوق دیگران (بقره آیه ۶۱ و آل عمران آیه ۱۱۲) علم بی عمل (صف آیات ۲ و ۳) قتل مومنان و پیامبران (بقره آیه ۶۱ و نساء آیه ۹۳) کفران نعمت (طه آیه ۸۱ ) و نفاق (محمد آیه ۲۸) و در یک کلمه گناه و عصیان (بقره آیه ۶۱ و آل عمران آیه ۱۱۲) می باشند. این ها تنها مصادیقی از اموری هستند که موجبات خشم و غضب الهی می شوند و انتقام و عقاب الهی را به دنبال می آورند؛ زیرا چنان که گفته شد، هر گونه عقاید و رفتاری که برخلاف حکم عقل مستقل و شریعت و آموزه های الهی باشد، می تواند خشم الهی را سبب شود. آثار خشم الهی به شکل آتش دوزخ در آخرت بروز می کند (طه آیه ۸۱ و بروج آیات ۱۰ و ۱۲) چنان که خشم و غضب الهی در زندگی دنیوی نیز به شکل انحطاط بشر ظاهر می شود و مایه سقوط آدمی از منزلت خویش می شود به گونه ای که از سیر کمالی و رشد و بالندگی باز می ماند و فرصت هایش را از دست می دهد(مائده آیات ۵۹ و۶۰ و طه آیه ۸۱) غضب الهی هم چنین موجب حبط عمل انسان می شود و هر آن چه را که پیش از این ساخته و پرداخته از میان بر می دارد و چیزی ذخیره آخرتش نمی شود.(محمد آیه ۲۸) آیه ۱۵۲ سوره اعراف تبیین می کند که خشم و غضب الهی مایه ذلت و خواری انسان در دنیا می شود و از عزت و سربلندی در میان مردم فرو می افتد و پست و فرومایه می شود؛ چنان که گمراهی نیز از دیگر آثاری است که خداوند در آیه ۶۰ سوره مائده به آن اشاره می کند. خداوند در آیه پیش گفته به عقوبت سخت بشر به عنوان بازتاب ابتلای وی به خشم الهی اشاره می کند و در آیات ۲۷ و ۲۸ سوره محمد(ص) نیز عذاب گناهکاران به هنگام مرگ را نمودی از خشم الهی بر آنان می داند. البته این گونه نیست که عذاب الهی و عقوبت سخت وی تنها در آخرت و قیامت باشد، زیرا برخی از امت ها و مردمان که در گرایش به رفتارهای انحطاطی پافشاری و اصرار کردند در همین دنیا به عقوبتی سخت چون مسخ شدن به شکل بوزینه و خوک دچار شدند(مائده آیه ۶۰) و یا آن که به عذاب هایی سخت چون غرق شدن ، سنگباران شدن، صاعقه و مانند آن گرفتار آمدند(طه آیه ۸۱ و آیات بسیار دیگر) خداوند به مومنان هشدار می دهد که نسبت به کسانی که گرفتار غضب الهی هستند، روابط دوستانه ایجاد نکنید که خود نیز دچار عذاب و خشم الهی می شوید.(مجادله آیه ۱۴ و۱۵) ناگفته نماند که خشم وغضب الهی دارای مراتب و درجاتی است که در آیه ۹۰ سوره بقره با تکرار غضب بر غضب این معنا را مورد توجه و تاکید قرار می دهد. نگاهی به مغضوبان در دنیا از مهم ترین گروه ها و افرادی که دچار غضب و عقاب الهی در دنیا شدند می توان به اصحاب سبت اشاره کرد که به شکل بوزینه و خوک در آمدند و در نهایت با چنین وضعیت فجیعی مردند.(مائده آیه ۶۰ و مجمع البیان ، ج ۳ و ۴ ، ص ۳۳۳) سقوط بنی اسرائیل و آواگی آنان از دیگر نمونه هایی برجسته در این باره است که خداوند در آیاتی چون ۸۰ و ۸۱ سوره طه و ۶۱ سوره بقره و ۷۸ و ۸۰ سوره مائده و ۱۵۰ و ۱۵۲ سوره اعراف به آن توجه داده است. سامری که خود از اهل بصیرت و دانایی بود و به سبب رهبری گمراهان به سوی گوساله پرستی به جای خداپرستی و توحید (اعراف آیه ۱۵۲ و طه آیات ۸۵ و ۸۶) فرعون (زخرف آیات ۵۱ و ۵۵) فرعونیان و قبطیان (همان) قوم ثمود ، عاد ، اصحاب ایکه و اهل مدین و قوم نوح و مانند ایشان از دیگر کسان و اقوامی بودند که دچار خشم الهی شدند. انسان و پاداش مهار خشم خود در پایان این مطلب لازم است که نگاهی هر چند گذرا به پاداش هایی که خداوند برای کسانی که خشم خود را مهار نمایند بیان می کند. خداوند در آیاتی چون ۱۳۳ تا ۱۳۶ سوره آل عمران مهارخشم از سوی مومنان پرهیزگار را سبب بهره مندی آنان از پاداش هایی چند می داند که از آن جمله می توان به دست یابی ایشان به بهشت اخروی اشاره کرد. بهره مندی از مغفرت و آمرزش الهی از دیگر پاداش هایی است که خداوند در همین آیات به آن اشاره می کند. بنابراین هر کسی که خشم خویش را مهار کند می تواند امیدوار به آمرزش الهی و دست یابی به بهشت رضوان خداوندی باشد. خداوند در بیان عواملی که می تواند مومنان را در امر مهار خشم یاری کند به اموری چون احسان و نیکوکاری (آل عمران آیه ۱۳۴) تحریک عواطف و محبت (اعراف آیات ۱۵۰ و ۱۵۴) تقوا و پرهیزگاری ( آل عمران آیات ۱۳۳ و ۱۳۴) توبه و بازگشت به مسیر توحید و یکتاپرستی و آموزه های وحیانی خداوند(اعراف آیات ۱۵۰ تا ۱۵۴) و عفو و گذشت (شوری آیات ۳۶ و ۳۷) توجه می دهد و از مومنان می خواهد تا بهره مندی از این عوامل خشم و غضب خویش را نسبت به دیگران مهار و کنترل کنند. مهار خشم و غضب موجب می شود تا رفتارهای انسانی هر چه بیش تر بر اساس عقل و شریعت باشد و از دایره افراط و تفریط دور شود و زمینه مناسبی برای تعادل شخصیت و سلامت وی فراهم آورد. باشد با بهره گیری از آموزه های الهی هم خشم خویش را مهار و کنترل کرده و در مسیر کمالی خود و دیگران گام برداریم و هم از خشم و غضب الهی که به شکل انتقام و عقاب دنیوی و اخروی ظهور می کند اجتناب و پرهیز […]
Share

برچسب‌ها: , , , , , , , , ,

مشترک سایت من شوید تا حتی یک مطلب را هم از دست ندهید!

 به وسیله ایمیل:

 ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.


بعد از ثبت نام رایانامه ای حاوی لینک فعال سازی برایتان ارسال خواهد شد. در صورت دریافت نکردن به بخش اسپم ایمیلتان مراجعه کنید.

مشترک خوراک شوید

یا به وسیله فید (خوراک)

Leave a Reply

برچسب‌هایی که می‌توانید استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>