samamosجوانی یکی از دوره های زندگی بشر است،‌ با این تفاوت که جوانی فصل شدن است و انسان در این دوره است که خود را برای ابدیت می سازد. توانایی بشر در این دوره از زندگی در چنان حد بالایی قرار دارد که نمی توان هیچ دوره ای را با آن مقایسه کرد. امکان تغییر پذیری در این دوره به بشر این توانایی را می بخشد تا خود را برای ابدیت چنان که می خواهد بسازد. پس از دوره جوانی کم تر فرصتی برای بشر است تا تغییر کند؛‌همان گونه که در دوره پیش از جوانی یعنی کودکی و نوجوانی، فرصت کم تری برای نمایش قدرت و توانایی خود دارد و هنوز استعدادها و توانایی هایش آن چنان شکوفا نشده است که بتواند خودی باشد.

دانلود

نویسنده در این مطلب بر آن شد تا با نگاهی به آموزه های وحیانی قرآن، نقش جوانی را در بالندگی و کمالی یابی انسان به نمایش گذارد. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

جوانی، فصل شکوفایی استعدادها

دوره های زندگی بشر را می توان به سه دوره اصلی کودکی، جوانی و پیری دسته بندی کرد؛ هر چند که برخی دوره های دیگری چون نوجوانی یا میانسالی را برای پیش و پس این دوره شناسایی و مطرح می کنند ولی می بایست دو دوره نوجوانی و میانسالی را دوره های برزخی دانست؛ چرا که در دوره نوجوانی برخی خصوصیات کودکی هنوز غلبه دارد و یا دوره میانسالی نیز این گونه است که هنوز جوانی باقی و برقرار است؛ اما سه دوره دیگر چنان مشخص است که می توان فصول زندگی آدمی را در سه فصل کودکی و جوانی و پیری دسته بندی کرد.

دوره جوانی خصوصیات و ویژگی های برجسته ای دارد که مورد توجه قرآن نیز قرار گرفته است. از نظر اسلام دو دوره کودکی و جوانی بسیار مهم و اساسی است؛ زیرا شکل گیری هر انسانی در این دوره های سنی تحقق می گیرد و شخصیت هر انسانی در این دوره هاست که ثبوت می یابد و در دوره پیری هر آن چه ساخته شده کم تر قابل تغییر است اگر این تغییر شدنی باشد.

البته نمی خواهیم بگوییم که انسان همانند موجودات دیگری است که قابلیت تغییر و انعطاف ندارد، ولی تغییرات در دوره پیری به شدت همراه نوعی عدم انعطاف و کند انجام می گیرد به گونه ای که برخی از خصوصیات دو دوره پیشین هم چنان باقی می ماند.

به هر حال، دوره های کودکی و جوانی مهم ترین دوره های شکل گیری شخصیت انسانی است. با این تفاوت که در دوره کودکی اختیار کار کم تر در دست خود شخص است و بیش تر این مربیان و اولیای آموزشی و پرورشی هستند که شخصیت کودک را تحت تاثیر خود قرار می دهند و نقش های ماندگار بر لوح سفید جسم و جانش می کشند و همانند کنده کاری نقش جاودانه می زنند.

اما در دوره جوانی است که انسان خودش را می سازد و با اراده و اختیار و نیز توانایی و قدرتی که خداوند به او داده نقش های پیشین را حتی از میان بردارد و نقش دیگری بر جسم و جان خویش بزند. از این روست که دوره جوانی را می بایست دوره تکلیف نیز دانست، زیرا جسم و جان و عقل و اراده و علم او به اندازه ای است که می تواند انتخاب های ارادی و اختیاری داشته باشد و خود نقش جدیدی بزند و شخصیت تازه ای بیافریند. این جاست که تکالیف شرعی نیز در دوره جوانی آغاز می شود و انسان به سبب همان اصول عقل، قدرت، اراده و اختیار و علم،‌ می بایست پاسخ گوی افکار و رفتار و اعمال خویش باشد.

روان شناسان در این باره می گویند که در دوره جوانى، اساسى‏ترین تحولات زندگى انسان از طریق شکوفایى اصیل‏ترین نیازها به وقوع مى‏پیوندد. از میان همه این احساس نیازها، به برخوردارى از یک هویت مستقل، بیش‏ترین تاثیر را در سرنوشت افراد و درنتیجه در سرنوشت جوامع بشرى دارد. جوان در این برهه از زندگى، به موازات احساس نیاز به داشتن یک هویت مستقل، از نظر ذهنى نیز دچار یک تحول بى‏سابقه مهمى مى‏شود. ارزش‏هاى نسبتا ثابت دوره کودکى فرو مى‏ریزد، بدون این‏که نظام فکرى و ارزشى خاصى جایگزین آن شود، در نتیجه، جوان با یک بحران فکرى و فرهنگى بزرگى مواجه مى‏گردد؛ چون نه همچون گذشته از طریق همانندسازى رفتار و عملکردهاى خود به دیگران، مى‏تواند به اعمال خود نظام منسجمى بخشد و نه از ایده و نظام فکرى و ارزشى مستقلى برخوردار است تا در هر مورد مستقلا تصمیم‏گیرى خاصى داشته باشد. در چنین موقعیتى، اگر جوان از شرایط مناسب فکرى و روحى و روانى نیز محیط فرهنگى و آموزشى شایسته‏اى برخوردار نباشد، در گزینش مسیر درست و انتخاب هویت واقعى دچار مشکل مى‏گردد.

انتخاب هویت به معنای انتخاب شخصیتی است که سازه وجودی او را برای همیشه شکل می دهد. پاسخ گویی به فلسفه زندگی، همان گونه که فکر و اندیشه و نگرش و بینش او را می سازد، هم چنین سبک زندگی او را سامان می دهد. این گونه است که هر نوع پاسخی به پرسش های اساسی فلسفه زندگی چون از کجایی، به کجایی و برای چه؟ هویت و شخصیت او را برای ابدیت می سازد.

در این جاست که عقل و نقل به کمک او می آید و می تواند پاسخ های مناسب را برای او تبیین نماید. پاسخ به اصول دین از طریق برهان و استدلال یا تعبد عقلانی یعنی استفاده از آگاهان و عالمان و پیروی از آنان، به او کمک می کند تا فلسفه زندگی خود را بسازد و در چارچوب همین فلسفه زندگی و پاسخی که با اصول و پرسش های اصلی داده است، سبک زندگی خود را انتخاب می کند و کار سخت و ساز خویش را در همین چارچوب و فلسفه آغاز می کند و در نهایت شخصیت و هویت فردی او شکل می گیرد.

در این دوره است که استعدادهای سرشته در نهاد او فعلیت یافته و شکوفا می شود. عقل و اراده و قدرت و علم عناصری هستند که او را برای تشخیص فلسفه زندگی و تعیین سبک زندگی خاص یاری می رساند.

صفات متضاد و متقابل جوانی

از آن جایی که جوانی فصل شکفتن استعدادها و شکوفایی آن هاست، نوعی بی برنامه گی در جوان به خوبی مشهود است؛ گذر از کودکی و تقلیدگری از والدین و نزدیکان، به دوره استقلال و انتخاب ارادی افکار و رفتار، خود موجب بحران شدید و تکان های روحی شدید به جوان است.

جوان از سویی می خواهد خود را چنان که می خواهد نشان دهد و استقلال را در انتخاب افکار و رفتار به نمایش گذارد و از سویی هنوز به چنان بلوغ عقلی و ارادی، قدرت و علم نرسیده است که بتواند انتخاب کاملی داشته باشد. از این روست که میان دو راه متضاد و گاه متقابل قرار می گیرد و همانند پاندول به این سو و آن سو می رود تا شخصیت کاملی پیدا کند و به ثبات شخصیتی برسد.

از نظر قرآن دوره جوانی با صفاتی چون خودآرایی و زیباجویی جوان در لباس و جمال همراه است. جوان به زیبایی و جلوه گری در لباس و جمال زیاد توجه دارد؛ زیرا نخستین تغییرات را در جسم خود می یابد و افزایش قدرت و توان جسمی او موجب می شود تا توجه ویژه ای به آن بیابد. این گونه است که ظاهر و زییابی جسم، او را به خود مشغول می کند و در پی آن است که به آن بپردازد. این گونه است که در کنار آینه است و به خود می نگرد و لباس و جامه های رنگارنگ می خرد و به ظاهر خود بیش از هر چیزی اهمیت می دهد.(حدید، ایه ۲۰ )

علامه طباطبایی در ذیل این آیه می نویسد که این ویژگیهاى پنج‌گانه در آیه مطابق مراحل سنّ انسان از کودکى تا پیرى باشد و دوران جوانى دوران لهو و سرگرمى است. (المیزان، ج‌۱۹، ص‌۱۶۴)

مدگرایی به یک معنا خوب است؛ زیرا نشانه تنوع طلبی و نوگرایی جوان است و جوان می کوشد تا هرچیزی را خود تجربه کند و به تجربه دیگران بسنده نمی کند. این تجربه گرایی و تنوع جوان موجب می شود تا اختراعات و ابتکارات در این دوره از سن بشر بیش تر از دوره های دیگر باشد. بسیاری از اختراعات و ابتکارات از سوی جوانان انجام می گیرد؛ زیرا جوان اهل تنوع طلبی،‌نوگرایی و تجربه گرایی است و همین امور خود عامل در اختراعات و ابتکارات و اکتشافات است؛ اما باید توجه داشت که اگر این امر مدیریت نشود جوان گرفتار مدگرایی افراطی می شود که البته از نوگرایی به بیماری تبدیل می شود.

این گونه است که نوگرایی و تنوع جویی و زیباگرایی جوان، او را به سوی لهوگرایی سوق می دهد و به سرگرمی ها و کارهای بیهوده می پردازد؛ زیرا قدرت بدنی مورد نیاز را در اختیار دارد و از سوی دیگر فهم و درک او به اندازه ای نیست که بتواند برای کارهای خویش حکمت ها را در نظر گیرد. البته اگر علم و تجربیات پیران در کنار تنوع گرایی و قدرت بدنی و فعالیت عقلانی جوان قرار می گرفت، تحولات شگرف در جامعه بشری اتفاق می افتاد،‌ولی جوان هرگز به نصیحت پیران توجهی نمی کند و می خواهد خود هر چیزی را بیازماید و تجربه کند. در ضرب المثلی است که آنچه جوان در آینه می بیند، پیر در خشت خام می بیند؛ این بدان معناست که جوان نمی تواند مسایل را چنان که هست تجزیه و تحلیل کند و امور بسیار پیش پا افتاده برای او پیچیده خواهد بود. در حقیقت جوان از فاقد بصیرتی است که نتایج و برآیند چند مرحله دیگر از هر کار و اقدام خود را برآورد کند و خواتیم عملی خویش را بداند و بشناسد؛ در حالی که پیران با نگاهی به نخست حرکت می توانند دهمین مرتبه از نتایج یک عملی را ببیند و خاتمه کاری را بدانند.

به هر حال، از صفات دوره جوانی انجام کارهای بیهوده و بی حکمت و بی هدف است که می تواند او را به سوی لهو و لعب ببرد. اگر در کودکی لعب و بازی خوب و مفید است چرا آموزش های غیر مستقیمی را به دنبال دارد(یوسف، ایه ۱۲) اما دوره جوانی زمانی برای لهو و لعب نیست و می بایست کارهای هدفمند و حکمت آمیز باشد. البته شور جوانی و گرایش به تنوع طلبی و تجربه گرایی موجب می شود که بی توجه به اهداف حکمیانه کارهایی را انجام دهد. ناگفته نماند که گاه همین رفتارهای مبتنی بر لهو نیز موجب می شود تا به اختراعات و اکتشافاتی منجر شود. ولی مدیریت جوانی برای جلوگیری از افراط امری ضروری است.

از نظر قرآن یکی از ویژگی های دوره جوانی، گرایش ایشان به سرگرمیها و بازیهاى بیهوده است.(حدید، ایه ۲۰؛ و نیز المیزان، ج‌۱۹، ص‌۱۶۴)

خداوند دوره جوانی را دوره قدرت جسمانی بشر و عصر شکوفایی توان بدنی انسان می داند. در این دوره همه قوای بدنی انسان به اوج خود می رسد و انسان کارهایی را می تواند انجام دهد که در هیچ دوره ای دیگر از کودکی و پیری نمی تواند انجام دهد.(کهف، ایه ۸۲؛ حج، آیه ۵؛ قصص، ایات ۱۴ و ۱۵؛ روم، ایه ۵۴؛ غافر، ایه ۶۷)

دوره جوانی دوره تهور و شجاعت است؛ افزایش قدرت جسمی و بدنی جوان به او اجازه می دهد تا کارهایی را انجام دهد که از کودک و پیر بر نمی آید. همین وضعیت و نیز تجربه گرایی و نوگرایی و تنوع طلبی موجب می شود تا اهل خطر کردن باشد. از این روست که خداوند دوره جوانی را زمان تهوّر و شجاعت و زیر پا افکندن مصلحت‌سنجیها بشر معرفی می کند.(یونس،ایه ۸۳؛ کهف؛ آیات ۱۰ و ۱۶؛ قصص، ایات ۱۴ و ۱۵)

جوانی چون ابراهیم(ع) البته حکمیانه و با هدف نابودی بت ها و با یک برنامه ریزی دقیق همه بتان را جز بت بزرگ می شکند تا مردم را به خود آورد. خداوند می فرماید که حضرت ابراهیم(علیه السلام) با شهامت و شجاعت کامل در مقابل بت پرستان ایستاد و بت ها را شکست. خداوند متعال در این باره در قرآن از بت پرستان نقل می کند که آنان درباره حضرت ابراهیم(ع) گفتند: قالُوا سَمِعْنا فَتًی یَذْکُرُهُمْ یُقالُ لَهُ إِبْراهِیمُ; گروهی گفتند: شنیدیم جوانی از مخالفت با بت ها سخن می گفت که او را ابراهیم می گویند.(انبیاء، ایه ۶۰)

شجاعت و تهوری که حضرت (ع) داشت موجب شد تا این اقدام را شجاعانه و حکیمانه انجام دهد. دیگر پیامبران هم در جوانی اقداماتی شجاعانه ای انجام دادند که از آن جمله جنگ داود (ع) با جالوت در جوانی است.(بقره، ایه ۲۵۱)

هم چنین اصحاب کهف جوانانی بودند که شجاعانه در برابر دولتمردان زمانه خود ایستادند و ندای توحید سردادند و به مخالفت با افکار شیطانی پرداختند.(کهف، ایات ۷ تا ۱۰)

کسانی که به عنوان هسته نخست پیروان حضرت موسی(ع) بودند گروهی از جوانان یهودی بودند که آنان نیز به سبب همه خفقان و استبداد دولت فرعونی به آن حضرت (ع) پیوسته و مخیفانه با همه شدت ترس و وحشت حاکمان به فعالیت مشغول بودند.(یونس، ایه ۸۳)

در حقیقت این جوانان بودند که هسته های نخستین ایمان و پیروان پیامبران را تشکیل می دهند و علت آن هم شجاعت، نوگرایی، تغییر پذیری و تنوع طلبی و آزادی خواهی آنان بوده است. اصولا جوانان به سبب علاقه به استقلال و تقویت اراده و اختیار خود، موجودی آزادی خواه و عدالت طلب است و می کوشد تا بتواند اراده و اختیار و حق انتخاب خود را به نمایش گذارد و هویت مستقل خود را تثبیت کند. همین عوامل موجب می شود که گرایش به تغییر در آنان زیاد است و می توان آنان را جذب ایمان کرد البته همان گونه که می توان جذب گروه های دیگر کرد. بنابراین، هر یک از عوامل می توان در دو جهت مثبت و منفی مورد استفاده قرار گیرد. از این روست که جوانی دوره انتخاب راه رشد و حقیقت یا باطل و گمراهی و ضلالت است و انسان در جوانی است که دو راه متقابل شدن های کمالی و هبوط و سقوط در دوزخ دوری از کمال را انتخاب می کند و خود را بر اساس این دو سبک زندگی می سازد.

به هر حال، از آن جا که جوان هنوز در نابرابرى هاى محیط غرق نشده و به آن خو نگرفته و آلوده نشده است، صفت عدالت طلبى و حمایت از مظلومان در او بیشتر تجلى دارد. قرآن کریم به نمونه هایى در این باره اشاره مى کند; از جمله ى این جوانان عدالت طلب و حامى مظلوم، حضرت موسى(علیه السلام)است. در سوره ى قصص، آیات ۱۵ و ۲۳ ـ ۲۸، آمده است که حضرت موسى(علیه السلام) جوانى عدالت طلب و حامى مظلومان بود. و به همین جهت در سرزمین مصر به حمایت از شخص مظلومى برخاست و در مدین نیز جوان مردانه به کمک دختران حضرت شعیب رفت و براى گوسفندان آن ها از چاه آب کشید.

بنابراین می توان از ویژگی های جوانان به حق پذیری و عدالت خواهی و آزادی خواهی آنان اشاره کرد که در این آیات و آیات دیگر از جمله آیات ۷ تا ۱۰ سوره کهف به آن توجه داده شده است.

از دیگر ویژگی های دوره جوانی که یکی از دوره های حیات انسانی است(حج، ایه ۵؛ غافر، ایه ۶۷؛ بلوغ اشد همان دوره جوانی است؛ نگاه کنید: مجمع‌البیان، ج‌۷‌-‌۸‌، ص‌۱۱۴) زمان نیرومندی عقل است.(همان) دراین دوره است که عقل انسانی از خیال و توهم به بلوغ خود می رسد می تواند برهانی و استدلال کند و مفاهیم تجریدی را درک و فهم کند و با فلسفه و کلیات منطقی آشنا شود و از عالم ماده به عالم عقل در آید و با فلسفه سرو کار پیدا کند.

البته پایان دوره جوانی، آغاز افول و نقطه آغازین منحنی نزول زندگی انسان است.(همان) بنابراین می بایست توجه داشت که از فرصت جوانی به خوبی بهره برد و هرگز گمان نکرد که این حالات قدرت و توان عقلی و جسمی باقی خواهد ماند،‌بلکه همان اندازه که جسم و قدرت و اراده به تحلیل می رود و علم به نسیان تبدیل می شود، عقل نیز جلوه ای دیگر می یابد، مگر آن که خود را در این دوره با اتصال به منبع عقل و قدرت واکنسه کرد و دست کم از طریق عقل الهی ،‌قدرت و اراده خود را نه تنها حفظ کرد بلکه افزایش داد.

جوان در روایات اسلامی

روایات اسلامی به مساله جوان همانند قرآن توجه داشته است. در این جا بخشی از روایاتی که درباره جوان در آمده است بیان می شود.

امام صادق علیه السلام فرمودند: من قرا القرآن فهو غنی و لا فقر بعده و الا ما به غنی؛ هرکه قرآن بخواند بی نیاز شود و نیازی پس از آن نیست( و اگر به قرآن بی نیاز نشود) هیچ چیز لو را بی نیاز نکند.

و نیز امام صادق فرمودند: من قرا القرآن و هو شاب مومن اختلط القرآن بلحمه و دمه و جعله الله عزوجل مع السفره الکرام البرره و کان قرآن حجیزا عنه یوم القیامه…؛ هرکه در حال جوانی قرآن بخواند و با ایمان باشد قرآن با گوشت و خونش بیامیزد و خدای عزوجل او را با فرشتگان پیغامبرنده و نیکرفتارش رفیق کند و قرآن برای او در روز قیامت پرده و مانعی از آتش باشد…(اصول کافی ، ج۲ ، « کتاب فضل القرآن » « باب فضل حامل القرآن » حدیث۸ و ۴)

چنان که گفته شد جوان حق طلب و خیرخواه است و برای تحقق عدالت و آزادی خود را فدا می کند و با شجاعت تمام در برابر ظالمان و بیدادگران می ایست . از این روست که برای ایجاد هسته های مقاومتی و تشکلات خیرخواهانه می بایست دست به دامن جوانان شد. امام صادق علیه السلام در باره این خصوصیت جوانان می فرماید:عَلَیکَ بِالحداثِ فَإنَّهُم أَسرَعُ إلى کُلِّ خَیرٍ؛ نوجوانان را دریاب زیرا که آنان سریع تر به کارهاى خیر روى مى آورند.(کافى، ج۸، ص۹۳، ح۶۶)

زمینه تغییر و بازسازی فکری و رفتاری در جوانان فراهم تر از دیگران است. على علیه السلام می فرماید: إِنَّما قَلبُ الحَدَثِ کَالرضِ الخالیَهِ ما اُلقىَ فیها مِن شَىْ ءٍ قَبِلَتهُ؛ دل نوجوان مانند زمین آماده است که هر بذرى در آن افشانده شود، مى پذیرد.(نهج البلاغه، نامه ۳۱)

در همین رابطه رسول اکرم صلى الله علیه و آله نیز می فرماید: اوصیکُم بِالشُّبّانِ خَیرا فَإِنَّهُم أَرَقُّ أَفئِدَهً إنَّ اللّه بَعَثَنى بَشیرا وَنَذیرا فَحالَفَنِى الشُّبّانُ وَخالَفَنِى الشُّیوخُ؛ به شما درباره جوانان به نیکى سفارش مى کنم چرا که آنان نازک دل ترند، خداوند مرا امید دهنده و بیم دهنده مبعوث کرد جوانان با من هم پیمان شدند و پیر مردان به مخالفت با من برخاستند.( سفینه البحار، ج۲، ص۱۷۶)

البته همان گونه که گفته شد،جوانی فصل استقلال طلبی و انتخاب راه های حق و باطل است. پس می بایست هوشیار بود تا در دام دشمن نیافتد. امام صادق علیه السلام می فرماید: بادِروا أَحداثَکُم بِالحَدیثِ قَبلَ أَن تَسبِقَکُم إِلَیهِمُ المُرجِئَهِ؛ به آموختن حدیث به نوجوانانتان پیش از آن که منحرفین آنان را گمراه سازند، اقدام نمائید.( تهذیب الأحکام، ج۸، ص۱۱۱، ح۳۰)

امام على علیه السلام نیز می فرماید: أَولَى الشیاءِ أَن یَتَعَلَّمَهَا الحداثُ الشیاءُ الَّتى إذا صاروا رِجالاً اَحتاجوا إِلَیها؛ شایسته ترین چیزهایى که نوجوانان باید بیاموزند، آن چیزهایى هستند که هنگام بزرگسالى به آنها نیاز دارند.(شرح نهج البلاغه، ج۲۰، ص۳۳۳، ح۸۱۷)

نوگرایی براساس تغییرات در شرایط و مقتضیات زیستی از جمله مهم ترین ویژگی های جوانی است؛‌در حالی که پیران بر همان چیزهایی که عادت کرده اند وابسته و دلبسته هستند و حاضر به تغییر نیستند. همین مساله گاه گسست و گاه شکاف نسلی را ایجاد می کند. بنابراین ، لازم است تا در تعامل با جوانان به مساله جوانی و مقتضیات آن و حتی مقضیات زمانی نیز توجه شود. امام على علیه السلام می فرماید :لاتَقسِروا أَولادَکُم عَلى آدابِکُم فَإنَّهُم مَخلوقونَ لِزَمانٍ غَیرِ زَمانِکُم؛ آداب و رسوم خود را به فرزندانتان تحمیل نکنید ؛ زیرا آنان براى زمانى غیر از زمان شما آفریده شده اند.(شرح نهج البلاغه، ج۲۰، ص۲۶۷، ح۱۰۲)

عقل جوان فعال است و همین فعال بودن به او امکان می دهد تا مطالب را سریع تر و بهتر درک کند و نتایج جالبی را به دست آورد. از این روست که در دوره جوانی اختراعات و اکتشافات و ابتکارات بیش تر است. بنابراین لازم است که از عقل جوانان برای مشورت در امور زندگی بهره جست و گمان نبرد که تنها پیران با تجربه هستند که می توان از ایشان استفاده کرد؛ چرا که برخی از مسایل مستحدث هستند و سابقه ای ندارد پس می توان از عقل جوانان برای این امور بهره برد و راهکارهای آنان را دریافت و استفاده کرد.امام على علیه السلام در این باره چنین سفارش می کند: إذَا احتَجتَ إِلَى المَشوَرَهِ فى أَمرٍ قَد طَرَأَ عَلَیکَ، فَاستَبدِهِ بِبِدایَهِ الشُّبّانِ، فَإِنَّهُم أَحَدُّ أَذهانا وَأَسرَعُ حَدسا، ثُمَّ رُدَّهُ بَعدَ ذلِکَ إلى رَىِ الکُهولِ وَالشُیوخِ لِیَستَعقِبوهُ وَیُحسِنُوا، الاِختیارَ لَهُ فَإِنَّ تَجرِبَتَهُم أَکثَرُ؛ هنگامى که در پیش آمدى احتیاج به مشورت داشتى ابتدا به جوانان مراجعه نما زیرا که آنان ذهنى تیزتر و حدسى سریع تر دارند سپس (نتیجه) آن را به نظر بزرگسالان و پیران برسان تا پیگیرى نموده، عاقبت آن را بسنجند و راه بهتر را انتخاب کنند زیرا تجربه آنان بیشتر است.(شرح نهج البلاغه، ج۲۰، ص۳۳۷، ح۸۶۶)

چنانکه گفته شد تغییرات در جوانان بسیار امکان پذیر است و همین موجب می شود که قابل تربیت باشند اما پیران شخصیت و هویت ایشان شکل گرفته و کم تر قابل تغییر است.

حدیث) رسول اکرم صلى الله علیه و آله دراین باره می فرماید: مَن تَعَلَّمَ فى شَبابِهِ کانَ بِمَنزِلَهِ الوَشمِ فِى الحَجَرِ وَ مَن تَعَلَّمَ وَ هُوَ کَبیرٌ کانَ بِمَنزِلَهِ الکِتابِ عَلى وَجهِ الماءِ؛ هر کس در جوانى اش بیاموزد، آموخته اش مانند نقش بر سنگ است و هر کس در بزرگ سالى بیاموزد، مانند نوشتن بر روى آب است.(نوادر راوندى، ص ۱۳۲، ح )۱۶۹

هم چنین بیان شد که جوانی دوره مستی قدرت و جوانی و جمال است و لازم است که جوان خود را مراقبت کند و اجازه ندهد تا این حالت بر او غلبه کرده و چیره شود. حضرت امام على علیه السلام درباره این خصوصیت جوانی می فرماید: یَنبَغى لِلعاقِلِ اَن یَحتَرِسَ مِن سُکرِ المالِ وَ سُکرِ القُدرَهِ، وَ سُکرِ العِلمِ، وَ سُکرِ المَدحِ وَ سُکرِ الشَّبابِ، فَاِنَّ لِکُلِّ ذالِکَ ریاحا خَبیثَهً تَسلُبُ العَقلَ وَ تَستَخِفُّ الوَقارَ ؛ سزاوار است که عاقل، از مستى ثروت، قدرت، دانش، ستایش و مستى جوانى بپرهیزد، چرا که هر یک را بادهاى پلیدى است که عقل را نابود مى کند و وقار و هیبت را کم مى نماید.(غرر الحکم، ح ۱۰۹۴۸)

از آن جایی که فرصت جوانی تکرار نشدنی است می بایست این قدرت و توان را به شکل خوبی مورد استفاده قرار داد و اجازه نداد که این فرصت از دست برود. امام صادق علیه السلام در این باره سفارش می کند و می فرماید: لَستُ اُحِبُّ اَن اَرَى الشّابَّ مِنـکُم اِلاّ غادیاً فى حالَینِ: اِمّا عالِماً اَو مُتَعَلِّما، فَاِن لَم یَفعَل فَرَّطَ، فَاِن فَرَّطَ ضَیَّعَ، وَ اِن ضَیَّعَ اَثِمَ، وَ اِن اَثِمَ سَـکَنَ النّارَ وَ الَّذى بَعَثَ مُحَمَّدا بِالحَقِّ ؛ دوست ندارم جوانانِ شما را جز در دو حالت ببینم : دانشمند یا دانش اندوز. اگر جوانى چنین نکند، کوتاهى کرده و اگر کوتاهى کرد، تباه ساخته و اگر تباه ساخت، گناه کرده است و اگر گناه کند، سوگند به آن کس که محمّد صلى الله علیه و آله را به حق برانگیخت، دوزخ نشین خواهد شد.(امالى طوسى، ص ۳۰۳، ح ۶۰۴)

از این روست که امام على علیه السلام سفارش می کند که عقل و هوش جوانان را در این دوره با بحث و گفت و گو تقویت کنید تا به پختگی برسد و بتواند به تجزیه و تحلیل بپردازد و قدرت تحلیل را از طریق مناظره و گفت و گو بالا برد: مُرُوا الاَحداثَ بِالمِراءِ وَ الجِدالِ وَ الـکُهولَ بِالفِکَرِ وَ الشُّیوخَ بِالصَّمتِ ؛ جوانان را به مباحثه و مناظره، و میان سالان را به اندیشیدن، و پیران را به سکوت، فرمان دهید.(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۲۰، ص ۲۸۵، ح ۲۶۰)

در همین رابطه رسول اکرم صلى الله علیه و آله می فرماید: اَوسِعوا لِلشَّبابِ فِى المَجلِسِ وَ اَفهِموهُمُ الحَدیثَ فَاِنَّهُمُ الخُلوفُ وَ اَهلُ الحَدیثِ ؛ براى جوانان در مجالس جاى باز کنید، و امور نو و جدید را به آنان تفهیم کنید، چرا که این گروه جایگزین شما و درگیر مسائل جدید خواهند شد.(الفردوس، ج ۱، ص ۹۸، ح ۳۲۰)

حضرت امام علی(ع) هم چنین درباره ارزش دوره جوانی می فرماید: اَربَعَهُ اَشیاءَ لا یَعرِفُ قَدرَها اِلاّ اَربَعَهٌ : اَلشَّبابُ لا یَعرِفُ قَدرَهُ اِلاَّ الشُّیوخُ وَالعافیَهُ لا یَعرِفُ قَدرَها اِلاّ اَهلُ البَلاءِ وَ الصِّحَهُ لا یَعرِفُ قَدرَها اِلاَّ المَرضى وَ الحَیاهُ لا یَعرِفُ قَدرَها اِلاَّ المَوتى؛ ارزش چهار چیز را جز چهار گروه نمى شناسند : جوانى را جز پیران، آسایش را جز گرفتاران، سلامتى را جز بیماران و زندگى را جز مردگان.( مواعظ العددیّه، ص ۲۷۵)

چنان که گفته شد، دوره جوانی دوره تنوع طلبی، زیباجویی و جمال آرایی است ولی بهتر است که این امور مدیریت شود و به افراط راه نیابد. البته اگر جوان در جوانی بتواند خود را به سلوک پیران در پوشش نزدیک کند، می تواند از وقار آنان نیز این گونه بهره مند شود. از این روست که پیامبر(ص) سفارش می کند که جوانان در جوانی بکوشند شیوه پیران را در پیش گیرند و در پوشش و لباس به قول معروف کمی سنگینی پیران را در پیش گیرند. رسول اکرم صلى الله علیه و آله می فرماید : خَیرُ شَبابِکُم مَن تَزَیّا بِزِىِّ کُهولِکُم وَ شَرُّ کُهولِکُم مَن تَزَیّا بِزِىِّ شَبابِکُم ؛ بهترین جوانانِ شما آنان اند که خود را به سبک بزرگسالان بیارایند و بدترین بزرگسالان ، کسانى اند که خود را شبیه جوانان کنند.(ارشاد القلوب، ص ۴۱)

البته نباید جوان را از جوانی کردن باز داشت و او را همانند پیران به اموری مشغول کرد که در دوره پیری می بایست بیش تر توجه داشت. حتی امام صادق علیه السلام می فرماید در عبادت نیز می بایست شیوه جوانی در پیش گرفت و هم چون پیران عبادت نکرد. آن حضرت می فرماید: اِجتَهَدتُ فِى العِبادَهِ وَ اَ نَا شابٌّ ، فَقالَ لى اَبى : یا بُنَىَّ دونَ ما اَراکَ تَصنَعُ، فَاِنَّ اللّه عَزَّوَجَلَّ اِذا اَحَبَّ عَبداً رَضىَ عَنهُ بِالیَسیرِ ؛ در جوانى زیاد عبادت مى کردم. پدرم به من فرمود: فرزندم! کمتر عبادت کن، زیرا خداوند عزوجل ، اگر بنده اى را دوست بدارد، با عبادت کم هم از او خشنود مى گردد.(کافى، ج ۲، ص ۸۷ ، ح ۵)

امام على علیه السلام نیز درباره جوان چنین سفارش می کند: اِذا عاتَبتَ الحَدَثَ فَاترُک لَهُ مَوضِعا مِن ذَ نبِهِ لِئَلاّ یَحمِلَهُ الخراجُ عَلَى المُکابَرَهِ ؛ هرگاه جوان را توبیخ کردى ، برخى خطاهاى او را نادیده بگیر، تا توبیخ تو، او را به مقابله وادار نسازد.( شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۲۰، ص ۳۳۳، ح ۸۱۹)

رسول اکرم صلى الله علیه و آله نیز در باره تعامل با رفتارهای جوانان سفارش می کند که نباید سخت گیری کرد و با آنان معامله پیران را کرد: لا تَمَنَّوا هَلاکَ شَبابِکُم وَ اِن کانَ فیهِم غَرامٌ ، فَاِنَّهُم عَلى ما کانَ فیهِم عَلى خِلالٍ ، اِمّا اَن یَتوبوا فَیَـتوبَ اللّه عَلَیهِم ، وَ اِمّا اَن تُردیَهُمُ الفاتُ ، اِمّا عَدُوّا فَیُقاتِلوهُ ، وَ اِمّا حَریقا فَیُطفِئوهُ وَ اِمّا ماءً فَیَسُدُّوهُ ؛ نابودى جوانانتان را آرزو نکنید ، گرچه بدى هاى بسیار در آنان باشد، زیرا آنان با آن بدى ها چند دسته اند : یا توبه مى کنند و خداوند هم توبه آنان را مى پذیرد و یا این که آفت ها ، آنان را از پاى درمى آورد و یا با دشمنى مى جنگند، یا آتش سوزى را خاموش مى نمایند و یا سیلى را سد مى کنند.( حلیه الأولیاء، ج ۵، ص ۱۱۹)

این ها تنها گوشه ای از مسایلی که در آیات و روایات نسبت به دوره جوانی و چگونگی تعامل با آنان بیان شده است. از همین روایت می توان درباره اهمیت و ارزش دوره جوانی و توجه به آنان مطالب بسیار مهم و کلیدی به دست آورد و الگوی رفتاری و فرهنگی برای جوانان و تعامل با آنان شناسایی و تعریف کرد. باشد که از این معارف به درستی بهره گیریم و مسیر درست الهی را در زندگی بپیماییم تا در آینده پشیمان نشویم.

مطالب مرتبط

  • نوجوانی، دوره وزارت کودکان نوجوانی زمان بروز خلاقیت در انسان است. دراین دوره کودک از دوره بازی بیرون آمده و دیگر نمی توان وی را به هرچیزی سرگرم کرد. تغییر در بخش های بدنی و روانی انسان دراین دوره او را نسبت به بسیاری از امور حساس می کند و واکنش های عاطفی و احساسی او را برمی انگیزد؛ چرا که در دوره ای قرار دارد که عقل در وی هنوز نضج نیافته ولی عاطفه و احساسات در او اوج گرفته است. واکنش ها و رفتارهای عصبی و پرخاش جویانه او، ریشه در همین شدت و حدت یافتن احساسات دارد.شکل گیری شخصیت انسان در دوره نوجوانی توجه به کودک در سنین نوجوانی بسیار مهم تر از هر دوره ای است. بی گمان دوره نوجوانی را می توان دوره انقلاب ها و گذار دانست. انسان از سادگی کودکی بیرون آمده و توانایی های جسمی و بدنی او به شدت افزایش یافته و فعل و انفعالات درونی رشد ناگهانی کرده است. اگر دوره نوجوانی به خوبی مدیریت و مهار شود، در جوانی که عقل، بروز و ظهور می یابد، عقل و عاطفه، انسان را به کمالی می رساند که می توان از آن به اوج انسانیت تعبیر کرد. سرکوب عواطف در نوجوانی و برخورد نادرست با احساسات این دوره، می تواند انسان را در دوره نوجوانی، انسانی خشک و بی روح و عاطفه کند و یا او را به سوی رفتارهای عاطفی شدید در دوره بزرگسالی هدایت نماید. براین اساس، در روایات هر آن اندازه بر رهاکردن کودکان به حال خود برای بازی و سرگرمی در کودکی تأکیدشده در دوره نوجوانی بر مواظبت و مدیریت احساسات و عواطف او تأکید شده است. در برخی از روایات از مربیان و اولیای کودکان خواسته شده تا در دوره نوجوانی او را وزیر(وزیر به معنی معاون و کمک کار) خویش قرار دهند؛ یعنی در هرکاری او را به کار گرفته و همانند وزیر خویش به او اعتماد کرده و اینگونه اعتماد به نفس او را افزایش دهند تا زمینه استقلال در وی فراهم آید. وزارت نوجوان به این معناست که او را نمی بایست به حال خویش رها کرد و همانند دوره کودکی با او روبه رو شد؛ چرا که اینگونه رهاکردن و سرگرم شدن موجب می شود تا نتواند مسیر درست رشد را بپیماید. بنابراین باید به نوجوان کارهایی را محول کرد تا زیر نظر مستقیم مربی کار کند و زمینه استقلال عمل را به دست آورد. خداوند در آیه ۶ سوره نساء بر این روش تأکید می کند تا شخصیت کودک در گذر از آزمون و خطا به کمال برسد و آشنا و مأنوس با کار شود و اجازه یابد تا پس از مأنوس شدن با کار خود، مستقلا به کاری ادامه دهد. وظایف اولیاء در دوره نوجوانی چهار وظیفه اصلی دراین دوره بر اولیاء و مربیان نوجوانان ازسوی اسلام گذاشته شده است که عبارتنداز: بدعائهم الی طاعه الله؛ و تعلیمهم الفرائض، و نهیهم عن القبایح، وحنهم علی افعال الخیر؛ دعوت به اطاعت خدا، آموزش واجبات، نهی از منکرات و تشویق بر کارهای خیر و نیک. (بحارالانوار ج۱۷، ص۶۸) دراین روایت به خوبی شرایط و نیازهای کودکان معرفی و راه های درمان نیز تعیین و مشخص شده است. یکی از مشکلات دوره نوجوانی که در این روایت بیان شده، گرایش نوجوانان به زشتی ها و بدی هاست؛ زیرا شرایط به گونه ای است که غرایز در او رشد کرده و از نظر جسمی و جنسی، آمادگی دارد تا کارهای زشتی را انجام دهد. هجوم احساسات و عواطف در این دوره به گونه ای است که عقل از رشد، عقب افتاده است و درجایگاهی نیست که بتواند فشارهای مضاعف جسمی را تحمل و مدیریت کند. از این رو عقل درونی، آن گونه قوی و بیدار نیست تا او را هدایت کند و قدرت تشخیص حق از باطل و خوب و بد متأثر از رشد قوای جسمی از وی سلب شده است. این جاست که عقل بیرونی یعنی اولیاء و مربیان نوجوان می بایست به عقل درونی او عمل کنند و او را به سوی خیر و بازداشتن از کار بد و زشت تشویق و ترغیب نمایند. باتوجه به افزایش ابزارهایی که عواطف و احساسات کودک را به بازی می گیرد و عشق و علاقه نوجوان در این دوره به یادگیری و شور آزمون گرایی موجب می شود تا تن به خطر بسپارد و هرچیزی را بیازماید. همین حالت درونی و روانی کودک است که مورد سوءاستفاده قرارمی گیرد و به سادگی در دام رسانه های مخرب و دشمنان انسانیت و گرگان انسان نما می افتد. شرایط امروزی دنیا، درصد رفتارهای پرخطر را در نوجوانان افزایش داده است. آسان شدن ارتباط در هر شکل و شیوه ای، به نوجوان این امکان را می بخشد تا هرگونه که خواست عمل کند و نسبت به هر چیزی اطلاعات کافی داشته باشد. تلفن همراه با ابزارهای ارسال تصاویر و اینترنت و دام های بزرگ در جهان مجازی و وبگردی افزون بر این که نوجوانان را از حضور در جمع واقعی و دنیای حقیقی بازمی دارد و گوشه گیر می کند و به جهان مجازی و خلوت می کشاند، به همان اندازه او را در خطر انحراف قرار می دهد. پیامبرگرامی درباره دوره های رشد کودکان می فرماید: «فرزند تو هفت سال آقا، هفت سال بنده و هفت سال وزیر است. اگر تا سن بیست و یک سالگی، خوی و خصلت هایش را پسندیدی که خوب وگرنه او را به حال خویش رها کن، زیرا تو در پیشگاه خداوند معذوری. (محمدبن حسن الحر العاملی، وسایل الشیعه، مؤسسه آل بیت، ص۱۹۹۳)» این که در روایات واردشده که کودک را در نوجوانی وزیر خود قرار دهید، به این معناست که او را همواره در کنار خود نگه دارید و با به کارگیری او درکارهای خود، افزون براین که به او آموزش زندگی می دهید، اجازه ندهید تا دیگران از خلوت و قدرت احساسات و عواطف انسانی او سوءاستفاده کرده و او را به مسیرهای ناکجاآبادی سوق دهند که آخرش جز تباهی نیست. اگر با نوجوانان با معیارهای پیامبری(ص) برخورد کنیم، هرگز آنان به گمراهی نخواهند افتاد مگر این که مشکل از جایی دیگر باشد که بیرون از اراده و اختیار مربیان و اولیای […]
  • نقش وعده پاداش، در تربیت تربیت از مهم ترین دغدغه های والدین و جامعه است؛ چرا که انتقال دانش ها و روش ها و سنت ها و در یک کلمه فرهنگ از طریق تربیت صورت می گیرد. بخش بزرگی از هزینه ها و زمان های والدین و مسئولان تربیتی جامعه و اولیای امور به این امر اختصاص می یابد. روش های گوناگون تربیتی در طول تاریخ به کار گرفته شده است تا این هدف تحقق یابد. بخشی از آموزه های قرآنی به این مهم اختصاص یافته و روش های گوناگونی را بیان نموده است. یکی از این روش ها که در قرآن نیز مورد تایید و امضا بوده و سیره عقلایی را حتی در تربیت انسان ها به کار گرفته است، روش وعده پاداش است. نویسنده در این مطلب بر آن است تا نقش وعده پاداش را به عنوان یکی از روش های تربیتی انسان ها از نگاه قرآن تبیین و تحلیل نماید. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم. روش های گوناگون تربیتی تربیت که پرورش دادن و فعلیت بخشی به استعدادهای درونی و ایجاد قابلیت های رشد و نمو و کمال یابی است، از مهم ترین مسایل هر شخص و جامعه سالم و عاقلی است. در قرآن به مقوله تربیت توجه ویژه و اهتمام خاصی شده است. واژگان بسیاری از جمله رب، رشد و تزکیه و مانند آن برای تبیین این معنا به کار رفته است. اصولا قرآن پیش از آن که به خداوند به عنوان آفریدگار توجه دهد به خداوند به عنوان پروردگار و رب توجه می دهد تا این گونه بر نقش تربیتی و ربوبیت و پروردگاری الهی تاکید شود. اصولا، فلسفه آفرینش بروز و ظهور خداوند در مقام ربوبیت و پروردگاری است که ارتباط تنگاتنگی با مقوله تربیت و پرورش دارد. خداوند با آفرینش خود، این زمینه را فراهم آورده تا در نقش ربوبیت، فضل و رحمت و عنایت خاص خود را به آفریده هایش مبذول دارد. بر این اساس، مساله تربیت در محور مطالبات و مسایلی قرار می گیرد که در آموزه های وحیانی مطرح می شود. این توجه خاص و محوری یافتن مساله تربیت و ربوبیت در آموزه های وحیانی موجب می شود تا بخش بزرگی از آموزه های وحیانی قرآن نیز به مساله تربیت اختصاص یابد تا جایی که پیامبر گرامی(ص) به صراحت اعلام می دارد که ماموریت و مسئولیت وی در مقام پیامبری، اکمال و اتمام مکارم اخلاقی است: انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق. بر این اساس، اگر در شبکه کلمات کلیدی قرآن را بخواهیم شناسایی کرده و در کنار آن دین را تفسیر و ترجمه کنیم می بایست در کنار توحید، تربیت را از جمله محورها و کلید واژه های اصلی قرار دهیم که آموزه های وحیانی قرآن را شکل می بخشد. از آن جایی که ماموریت اصلی پیامبران از جمله پیامبرگرامی(ص) بیان مکارم اخلاق و تعلیم و تزکیه نفوس بشری است، برای رسیدن به این مقصود، روش هایی را در پیش گرفته است که از آن به روش های تربیتی پیامبران یاد می شود که در قرآن این روش های گزارش و تحلیل شده و مصادیق عینی از آن ها تبیین شده است. می توان با نگاهی گذرا به آیات قرآنی، بیش از سی روش تربیتی قرآنی را شناسایی و ردگیری کرد که از جمله آن ها می توان به ارایه الگوهای پسندیده، تکرار و استمرار رهنمودها، بیان تدریجی، تبیین علت رفتارها و فلسفه رفتارهای اخلاقی، تحریک عواطف ، تذکر و تشویق و مانند آن اشاره کرد. از جمله این روش های تربیتی که در قرآن مورد توجه قرار گرفته است، روش وعده پاداش است که در این جا به آن پرداخته می شود. روش تربیتی وعده پاداش وعده پاداش یکی از روش های تربیتی است که خداوند به پیامبران برای تربیت انسان ها آموخته است. با نگاهی شتاب آلود و گذرا به آیات قرآنی می توان دریافت که این روش از پیشینه ای کهن برخوردار می باشد؛ چرا که با آفرینش انسان، از این شیوه و روش برای تربیت حضرت آدم(ع) بهره گرفته شده است. در آیات قرآنی از جمله آیه ۹ سوره مائده و ۴۴ سوره اعراف و ۷۲ و ۱۱۱ سوره توبه و ۳۵ سوره رعد و ۶۱ سوره مریم از وعده الهی در پاداش سخن گفته شده است که موجبات ترغیب و تشویق انسان ها برای همراهی و حرکت در مسیر توحیدی پیامبران فراهم آورده است. در آیه ۷۴ سوره زمر و آیات دیگر قرآنی گزارش هایی از روز قیامت ارایه می شود که در آن مومنان و رستگاران از این که وعده پاداش های الهی را محقق می یابند خشنود و راضی هستند و به کافران می گویند که چون براساس وعده های الهی تشویق به کارهای نیک و پندار نیک و منش نیک شدند، اکنون از آن چه موعود بود بهره مند می باشند. در حقیقت، وعده پاداش از عواملی است که در تشویق و ترغیب انسان ها برای انجام کارهای خاص مورد استفاده قرار گرفته و می گیرد و از پیشینه ای به اندازه پیشینه حضور انسان برخوردار می باشد. پاداش که به معنای ثواب است، موجب می شود تا انسان انتظار امری خوب و پسندیده ای از عمل و کار خویش داشته باشد. این که شخص با انجام کاری در انتظار نتیجه آن است، امری طبیعی و عقلانی و عقلایی است. اگر این نتیجه کار و عمل، امری پسندیده و خوب و خیر باشد، انگیزه ای قوی در شخص برای انجام آن کار ایجاد می کند. بنابراین اگر خداوند به بندگان خویش وعده دهد که با انجام کارهای نیک و صالح به پاداش می رسند، شخص علاقه مند می شود تا برای دست یابی و رسیدن به نتیجه مطلوب و پاداش موعود تلاش کند و کار خواسته شده را به درستی انجام دهد. درباره نقش پاداش و وعده آن، مطالب بسیاری گفته شده است. خداوند در آیاتی از جمله آیه ۱۰۴ سوره نساء و نیز ۱۲۳ تا ۱۲۵ سوره اعراف و هم چنین ۷۱ تا ۷۳ سوره طه و ۴۹ تا ۵۱ سوره شعراء، امید به ثواب و پاداش های خاص را عامل مهمی در ایجاد انگیزه قوی برای انجام کارهای سخت بر می شمارد و روشن می کند که چگونه کارهای سخت و توانفرسا به سبب امید به پاداش و رسیدن به ثواب، آسان می شود و شخص با همه مشکلات دست و پنجه نرم می کند و اجازه نمی دهد تا دشواری ها و سختی های انجام کار، وی را از انجام آن باز دارد و از پاداش و نتیجه عمل محروم گردد. هر چه این پاداش و ثواب عظیم تر و برتر باشد، انگیزه انجام عمل و استقامت و پایداری و صبر نیز افزایش می یابد. خداوند در آیه ۱۰۴ سوره نساء از مهم ترین عواملی که مجاهدان را در جهاد خویش پایدار می کند و آنان را در برابر سختی ها و رنج های جنگ و جهاد مقاوم و صابر می کند، امیدواری به پاداش های خاصی می داند که به ایشان وعده داده شده است. همین امید به ثواب و هم چنین ترس از عقاب الهی موجب شده است که پیامبران در ماموریت خویش این گونه اهل استقامت و صبر باشند و با همه سختی ها و اذیت و آزارها کنار آیند و دست امید به دامن خداوند یکتا و یگانه دراز کنند و به نیایش به درگاه وی برای رسیدن به مقصد و مقصود با همه اذیت ها و آزارها بپردازند. در برخی از روایات آمده است که پیامبر(ص) می فرماید: هیچ پیامبری چون من اذیت و آزار نشد: ما اوذی نبی کما اوذیت. با این همه وی چنان در انجام ماموریت خویش پافشاری می کند که هیچ صاحب عزمی به پای او نمی رسد و خداوند وی را به عنوان دارنده خلق و خوی عظیم می ستاید و وی را به عنوان اهل استقامت ستایش می کند. این در حالی است که وی نه تنها خود اهل استقامت بود بلکه ماموریت داشت تا دیگران از صحابه و یارانش را نیز در استقامت نگه دارد. همین ماموریت دوم بود که موهای پیامبر را سپید کرد؛ زیرا ماموریت نگه داری دیگران بر استقامت در برابر رنج ها و مصیبت ها و آزمون ها و فتنه های الهی بسیار سخت و دشوار و غیر ممکن برای غیر پیامبر(ص) بود. از این روست که می فرماید: وقتی ماموریت یافتم تا همراهان و یاران خویش را بر استقامت نگه دارم موهایم از فشار این ماموریت سپید شد: فاستقم کما امرت و من تاب معک(هود، آیه ۱۱۲) سیوطی از دانشمند شافعی در کتاب تفسیر روایی خود، الدّرالمنثور از ابن ابى حاتم و ابوالشیخ از حسن روایت کرده که گفت : وقتى آیه "فاستقم کما امرت و من تاب معک " نازل شد حضرت فرمود: شمروا، شمروا ؛ مهیاى استقامت شوید و دیگر کسى او را خندان ندید. و در مجمع البیان در ذیل آیه "فاستقم کما امرت " از ابن عباس نقل کرده که گفت : هیچ آیه اى بر رسول اکرم نازل نشد که به قدر این آیه ناراحتش کند، و از این رو، وقتى اصحابش عرض کردند: یا رسول اللّه پیرى به سرعت بر شما حمله آورده و موهاى شما را سفید کرد، در جوابشان فرمود: سوره هود و سوره واقعه مرا پیر کرد. این حدیث از احادیث مشهور است. البته در پاره اى از نقل هاى آن دارد که سوره هود و نظایر آن مرا پیر کرد و چون در سوره واقعه آیه اى نیست که در شدت نظیر آیه "فاستقم کما امرت و من تاب معک" بوده باشد، برخی بر اساس این گفته اند: به دلیل این که در روایت دو سوره هود و واقعه بیان شده، بعید می رسد که مقصود پیامبر آیه ۱۱۲ سوره هود باشد بلکه مقصود آن حضرت، بیان مطلبی مشترک در دو سوره است که تبیین وقایع قیامت می باشد و ذکر احوال و اهوال قیامت است که پیامبر(ص) را چنین پیر نموده است. البته به نظر می رسد که می توان در دو مورد یعنی قیامت و ماموریت خاص را عامل پیری دانست که این مساله بعید به نظر نمی رسد. خداوند در آیات قرآنی به این نکته نیز توجه می دهد که در بیان وعده پاداش می بایست به مساله تناسب توجه داشت. به این معنا که وعده پاداش می بایست با عمل مناسبت داشته باشد. اگر کاری بزرگ خواسته شده می بایست پاداش نیز به همان مقدار و اندازه ارزشمند و بزرگ باشد. از این روست که خداوند در آیاتی از جمله آیه ۱۴۸ سوره آل عمران و ۷۷ سوره نساء و ۶۰ سوره قصص ، به ارزش برتر پاداش آخرتی نسبت به پاداش دنیایی و متاع دنیوی اشاره می کند و به انسان ها این معنا را توجه می دهد که پاداش های اخروی باقی و پایدار هستند، چنان که پاداش های اخروی خیلی بهتر و برتر از کارهایی است که شخص انجام می دهد. به سخن دیگر، پاداش های وعده داده شده در امور تربیتی افزون بر مناسبت با کار خوانده و عمل دعوت شده می بایست به گونه ای باشد که از جاذبه بیش تر و برتری برخوردار باشد. از این روست که خداوند در آیات ۱۲۰ و ۱۲۱ سوره توبه پاداشی را که برای مجاهدان وعده می دهد خیلی برتر از کار ایشان می داند تا این گونه نشان دهد که شخص برای انجام ماموریت کوچک و خرد از چنان پاداش عظیم و بزرگی برخوردار می شود که در ذهن و تصور وی نمی گنجد. خداوند در آیات ۱۲۰ و ۱۲۱ سوره توبه پاداش هایی را برای مجاهدان بیان می کند که به نظر می رسد نتیجه کارها و اطاعت های آنان باشد. اما واژه فضل این معنا را تاکید می کند که آن چه خداوند می دهد افزون بر پاداشی است که ایشان شایسته و سزاوار آن هستند. بنابراین، در شیوه تربیتی می بایست به شخص نخست همان اندازه پاداشی را که ثبت و ضبظ شده و استحقاق آن را داشته، داده شود و سپس بر آن مقدار افزود تا این گونه بداند که از فضل پاداش نیز برخوردار بوده است. این که خداوند اطاعت ها و کارهای نیک آنان را ثبت و ضبط می کند و می نویسند تا به اندازه استحقاق، پاداش آن ها را بدهد. سپس از فضل خویش بر آن پاداش ها می افزاید تا این گونه برتر از عمل و کارشان به ایشان ثواب و پاداش دهد.(مجمع البیان، ج ۵ و ۶، ص ۱۲۴) به هر حال، پاداش های الهی همواره در ازای کار و عمل نیک و با نیت صادق و خالص است، ولی این پاداش ها هم چنین همواره نیکوتر و برتر از آن چیزی است که واقعا مستحق آن می باشند. از این روست که خداوند در آیاتی بسیار از جمله آیه ۷۲ سوره مومنون و ۹۵ سوره نساء و ۵۷ سوره یوسف از خیر، عظمت و برتری و نیکوتر بودن، پاداش ها سخن به میان می آورد تا نشان دهد که فراتر از استحقاق ایشان به آنان پاداش می دهد. در برخی از روایت است که با کارگران از همان آغاز قرارداد ببندید و پس از پایان کار، مزد کارشان را بدهید و کمی نیز بر مزد بیافزاید تا این گونه قدر شما را بداند و این که هرگز بی قرارداد کسی را به کاری نگذارید که اگر مزد مثل خویش را گرفت، ناخشنود گردد و متوقع بیش از آن باشد. بنابراین، اگر کسی قرار دادی بست و بر اساس قرار مزد داد و کمی بر آن افزود کارگر را زیر دین و منت خویش برده است و هرگز ناخشنود نمی باشد حتی اگر بر اساس قرارداد عمل شود و همان مزد پرداخت گردد. به هر حال، پاداش هایی که وعده داده می شود می بایست عادلانه باشد. این عدالت به معنای آن است که تناسب میان کار و پاداش ملحوظ شود تا انگیزه برای عمل تقویت شود. خداوند همواره در آیاتی از جمله آیه ۲۸۱ سوره بقره و نیز ۲۵ و ۱۶۱ و ۱۸۵ سوره آل عمران و آیه ۱۱۱ سوره هود و آیات دیگر، بر عادلانه بودن پاداش های الهی در قیامت سخن می گوید و در آیه ۷۷ سوره نساء عدل الهی را در پاداش جهاد با کفار به عنوان نمونه مثال می زند. اعطای کامل پاداش براساس عدل امری است که در آیاتی از جمله ۵۷ و ۱۸۵ سوره آل عمران و ۱۷۳ سوره نساء و ۱۲۱ سوره توبه و مانند آن مورد تاکید قرار گرفته است. البته ناگفته نماند که در وعده پاداش و عمل بر اساس آن وعده، بهتر است، همواره از نگاه احسان نگریسته شود و بیش از استحقاق شخص نیز به وی پاداش داده شود تا انگیزه برای انجام کارها به شکل بهتر و سریع تر فراهم آید. بنابراین در انجام وعده پاداش، بهتر آن است که از عدالت فراتر رفته و از مقام احسان و فضل به مساله توجه شود. اما در وعید و پاداش های کیفری بهتر است که تنها در همان چارچوب عدل عمل شود؛ زیرا اگر از این چارچوب بیرون رود، ظلم شمرده می شود و به عنوان امری قبیح و زشت از سوی عاقلان و خردمند طرد می شود. از این روست که خداوند در آیاتی از قرآن، اعطای غیر کامل پاداش چه در وعده و چه در وعید را ظلم می داند و خود را پاک و بری از آن بر می شمارد. در همین آیات پیش گفته از جمله ۵۷ سوره آل عمران، عدم اعطای کامل پاداش در وعده را ظلم بر می شمارد و می فرماید که خداوند چون ظلم را دوست نمی دارد و خود را پاک از آن می داند، هرگز ظلمی نخواهد کرد. هر گاه خداوند از مساله به عنوان محبوب یا غیر محبوب سخن به میان می آورد به این نکته عاطفی افزون بر عقلانی و عقلایی توجه می دهد که این امر همواره در بیرون از اصول اخلاقی قرار می گیرد و شایسته نیست که این گونه رفتار شود. نکته ای که می بایست در پاداش های به آن توجه داشت این است که مسائلی از جمله مسایل جنسیتی نمی بایست تاثیری داشته باشد و موجبات تبعیض گردد. از این روست که خداوند از تساوی در پاداش میان مردان و زنان سخن به میان می آورد و هرگونه تعبیض جنسیتی را در پاداش ها مردود اعلام می کند.(آل عمران، آیات ۱۹۳ و ۱۹۵ و نساء ، آیه ۱۲۴ و توبه ، آیات ۷۱ و ۷۲ و نیز احزاب ، آیه ۳۵ و آیات دیگر قرآن) تضمین پاداش و حتمی و قطعی بودن آن نیز از عوامل مهم تربیتی است که می بایست رعایت شود. این نکته را خداوند در آیاتی از جمله ۴۰ سوره نساء و ۲۷۱ سوره بقره بیان کرده است. تضمین پاداش موجب می شود تا شخص با انگیزه قوی و امید به پاداش به کار برسد و آن را انجام دهد. آیات بسیاری از قرآن به مساله تضمین پاداش توجه داده تا اهمیت آن را در مساله تربیتی نیز گوشزد نماید. به هر حال آیات قرآنی به نقش و اهمیت وعده پاداش در مسایل تربیتی به عنوان یک روش تربیتی مفید و سازنده در میان بیش از سی روش تربیتی توجه داشته که در این جا تنها به گوشه هایی از آن با توجه به حوصله یک مقاله بسنده شده و دیگر مباحث به زمانی دیگر واگذار شده است. باشد با بهره گیری از این روش های تربیتی بتوانیم اشخاص و افراد بهتری در جامعه تربیت کرده و جامعه ای سالم و قرآنی داشته […]
  • ملاک عقل و جهل از نظر امام حسن(ع) به مناسبت ۱۵ رمضان سالروز ولادت کریم اهل بیت(ع) شناخت شخصیت، به انسان کمک می‌کند تا بهتر موقعیت خود را در میان افراد جامعه درک کند. هر انسانی باید بکوشد تا افزون بر شناخت شخصیت دیگران، روش‌هایی را نیز برای شناخت خود از منظر دیگران به دست آورد تا با ارزیابی داشته‌ها و نداشته‌ها بتواند مسیر کمالی را بهتر بپیماید. هر چند که هر انسانی نسبت به خودش آگاه و بصیر است و می‌داند که دارای چه شخصیتی است، اما دانش وی نسبت به اینکه دیگران درباره شخصیت او چگونه می‌اندیشند بسیار محدود و اندک است. البته باید توجه داشت که آنچه اساسی است، درک درست از هستی و اهداف آن و برآورد میزان درستی افکار و رفتارش نسبت به آن است؛ اما نمی‌توان تحلیل دیگران را نسبت به شخصیت خود نادیده گرفت. نکته مهم دیگر آن است که ما چه تصوری از حقایق هستی و معیارها و ملاک‌های واقعی زندگی سالم و شخصیت سالم داریم؟ اینجاست که برای تحلیل شخصیت خود و موقعیت آن نسبت به حقایق یعنی همان صراط مستقیم زندگی باید به معیارهائی مراجعه کنیم که در آموزه‌های وحیانی از طریق پیشوایان بیان شده است. یکی از این پیشوایان امام حسن مجتبی(ع) است. مراجعه به دید گاههای آن حضرت برای کسب معیارها از جمله معیار زیرکی و حماقت به ما کمک می‌کند که مسیر درست و راست را بشناسیم و براساس آن شخصیت خود و دیگران را ارزیابی کرده و اجازه ندهیم تا قضاوت و داوری‌های نادرست دیگران مسیر و سبک زندگی ما را دگرگون سازد. معیارهایی برای شناخت شخصیت هر انسانی با مجموعه‌ای پیچیده از اندیشه‌ها، پندارها، باورها، نگرش‌ها و بینش‌ها، زندگی خود را تعریف کرده و می‌سازد. این مجموعه در حقیقت همان فلسفه زندگی هر انسانی است که در سبک زندگی او نمود می‌یابد. سبک زندگی هر انسانی چیزی جز فلسفه زندگی او نیست. ارتباط سبک زندگی با فلسفه زندگی چنان استوار است که میان آنها رابطه علی و معلولی برقرار است. البته این ارتباط از سوی سبک زندگی بیش‌تر است؛ زیرا معلول در حقیقت بیانگر کامل و تمام علت است. تأکید بر این نکته اخیر از آن رو صورت می‌گیرد که بسیاری از مردم آنچه را می‌شناسند و می‌دانند و یا می‌گویند، واقعا باور ندارند؛ اما آنچه را عمل می‌کنند همان باورهای قطعی آنان است مگر آنکه در شرایط استثنایی قرار گیرند. پس انسان‌ها به طور طبیعی و در شرایط معمولی و عادی همان را ارائه می‌دهند که بدان باور دارند. این باورها گاه حتی برخلاف شناخت‌ها و دانش‌های آنان است؛ زیرا این گونه نیست که هر شناختی به باور تبدیل شده باشد، بلکه انسان‌ها برخلاف حتی شناخت قطعی و یقینی خود، باوری دیگر دارند که اعتقادات و نگرش‌های آنان را شکل می‌دهد. از این رو خداوند در آیه ۱۴ سوره نمل می‌فرماید: با آنکه به آن معجزات روشن یقین قطعی داشتند، ولی از روی ظلم به انکار آن پرداختند. بنابراین، برای شناخت افراد و فلسفه زندگی آنان بهتر است به سبک زندگی آنان توجه شود؛ زیرا سبک زندگی هر شخصی بیانگر فلسفه زندگی اوست که واقعاً به آن باور داشته و ایمان و عزم او را همراهی می‌کند. برای شناخت شخصیت هر کسی باید به سبک زندگی او پرداخت و آن را تحلیل و ارزیابی کرد. ازنظر قرآن هر انسانی نه براساس شناخت‌ها بلکه براساس باورهایی زندگی و عمل می‌کند که شخصیت و شاکله وجودی او را می‌سازد. بنابراین، سبک زندگی هر انسانی گواه روشنی از شخصیت و شاکله وجودی اوست و می‌توان با تحلیل آن، فلسفه زندگی واقعی او را دریافت هرچند که آن را نهان کرده و منافقانه طوری دیگر به نمایش گذاشته و یا گزارش می‌کند. (اسراء، آیه۸۴؛ محمد، آیه۳۰) همچنین نیازمند آن هستیم تا شخصیت خود را نیز براساس معیارهای انسان کامل و سالم ارزیابی و تحلیل کنیم. هر انسانی به‌طور طبیعی از شخصیت و ویژگی‌های شخصیتی خود آگاه است و هیچ‌کسی چون خودش نسبت به حقایق شخصیتی او آگاه‌تر نیست. (قیامت، آیه۱۴) اما این به تنهایی برای داشتن یک زندگی خوب و سالم و کامل کافی نیست؛ بلکه لازم است تا انسان معیارهایی را داشته باشد تا براساس آن به ارزیابی موقعیت و وضعیت خود نسبت به زندگی سالم و خوب بپردازد. این معیارها می‌تواند همان نگاه مردم به شخص و شخصیت باشد. به این معنا که ما نگاه کنیم که اکثریت مردم نسبت به ما چگونه می‌اندیشند و ما را چگونه ارزیابی کرده و چه نمره‌ای را برای ما می‌دهند؟ آیا ما را انسانی متعادل و هنجاری می‌دانند یا انسانی نامتعادل و دارای رفتارهای نابهنجار می‌شناسند؟ آیا ازنظر مردم، انسانی موفق هستیم یا آنکه در زندگی موفق نبوده و مثلا از اختلال در شخصیت رنج می‌بریم؟به نظر می‌رسد مردم یکی از بهترین داوران برای تشخیص وضعیت شخصیت درست و سالم و متعادل باشند؛ اما آیا واقعا چنین است؟ در پاسخ به این سؤال باید گفت که مردم می‌توانند یکی از بهترین داوران باشند، به شرط آنکه معیارهایی درست در اختیار داشته باشند و از معیارهای حق دور نباشند؟ ممکن است گفته شود، مگر مردم حق نیستند و همراهی اکثریت به معنای حقانیت نیست؟ شکی نیست که اکثریت می‌تواند حق یا باطل باشد و هیچ‌گاه اکثریت به معنای حقانیت و اقلیت به معنای باطل بودن نیست. معیارهای حق را می‌بایست در جایی دیگر جست‌وجو کرد. از نظر اسلام، عقل و وحی دو کاشف از حقایق است. البته عقلی که در اینجا مراد است عقل کاملی است که از هوی و هوس و غضب و شهوت رهیده باشد؛ وگرنه عقل گرفتار در اوهام شهوت و غضب و خشم انسانی، نمی‌تواند کاشف حقیقت باشد؛ زیرا خواسته‌های نفسانی حقیقتی را می‌سازد که باطل است. باتوجه به مشکلاتی که برای عقل برای کشف حقیقت وجود دارد، تنها راه باقیمانده، وحی است که از طریق انسان‌های معصوم به جامعه انسانی انتقال می‌یابد. انسان‌های معصوم می‌توانند حقایق را چنانکه از خدا نشأت گرفته (بقره، آیه۱۴۷؛ آل عمران، آیه۶۰) به ما انتقال دهند. آنان می‌توانند فلسفه راستین زندگی و هدف اصلی آفرینش را تبیین کنند و براساس آن نشان دهند که انسان سالم کیست؟ و چه کسی دارای شخصیت سالم است؟ آموزه‌های وحیانی اسلام در حقیقت در پاسخ به این پرسش‌ها نزول یافته است. قرآن تلاش دارد تا حقیقت فلسفه زندگی را تبیین کند و نشان دهد چه کسی براساس چه معیارهایی دارای تعادل و سلامت شخصیت است و چه کسی این گونه نیست؟ ملاک زیرکی و حماقت اشخاص یکی از معیارهای مهم در زندگی انسان و تبیین شخصیت سالم و متعادل، ملاک عقلانیت و زیرکی و حماقت است. هر انسانی می‌خواهد بداند که شخص عاقل و زیرک و باهوش و کیس کیست؟ براساس چه ملاک و معیاری می‌توانددریافت که واقعا شخص سفیه و احمق است یاعاقل و زیرک است؟ تاکید بر این معیار از میان معیارهای مهم دیگر در زندگی از آن روست که انسانیت انسان را در عقل و جهل (حماقت و سفاهت) او نهفته است. اگر انسانی برخوردار از عقل باشد در حقیقت انسان است وگرنه او را می‌بایست از دایره انسان و انسانیت بیرون دانست. اصولا زندگی انسان با عقل، معنا می‌یابد و این عقل است که انسان را در چنین جایگاه کرامت و شرافت نشانده است. عده‌ای از مردم، خود را عاقل و دیگران را احمق و سفیه می‌دانند. خداوند در آیات قرآنی بیان می‌کند که مخالفان پیامبران همواره خود را عاقل و پیامبران را سفیه می‌دانستند. در دوره پیامبر(ص) مشرکان و کافران، مومنان اندکی که پیرامون پیامبر(ص) جمع شده بودند را سفیه می‌دانستند و آنان را بی‌خردانی می‌شمردند که به جای مسیر عقل و عقلانیت و اصلاحات، مسیر باطلی را در پیش گرفته‌اند. (بقره، آیه ۱۳) در حالی که سفیه و بی‌خرد واقعی خود آنها بودند که از راه حق و عقلانی دور شده و گرایش به خرافات و اوهام پیدا کرده بودند. (بقره، آیه ۱۳۰) هر کسی بر اساس فلسفه زندگی خود هستی و دنیا را تحلیل کرده و رفتار می‌کند. اگر انسانی خدا و معاد را کنار بگذارد و برای دنیا اصالت قایل شود، چنین انسانی گرایش به آخرت و زهدورزی را سفاهت می‌داند و بهره‌مندی و تلذذ از لذات مادی و دنیوی را عقلانیت محض می‌شمارد؛ اما اگر فلسفه زندگی او بر این چارچوب باشد که خدا و معادی است و انسان بیهوده آفریده نشده است و دنیا تنها گذرگاهی به سوی آخرت است، آن‌گاه شیوه و سبک زندگی او تغییر می‌کند و غرق شدن در لذات دنیوی و مادی را جز سفاهت و بی‌خردی نمی‌شمارد.بنابراین، باید گفت که معنای زندگی با فلسفه زندگی دگرگون می‌شود و معیارها نیز به تبع آن جابه‌جا و دگرگون می‌شود. آموزه‌های وحیانی بر آن است تا تصویری روشن از هستی و حقایق آن به دست دهد تا براساس آن سبک زندگی را تحت تاثیر خود قرار دهد. از نظر آموزه‌های اسلامی، عاقل و احمق براساس فلسفه زندگی اسلامی غیر از عاقل و احمقی است که براساس فلسفه زندگی غیراسلامی زندگی خود را تعریف کرده و می‌سازد. امام حسن مجتبی(ع) به عنوان پیشوای معصوم(ع) که جز به حق سخن نمی‌گوید در تبیین عاقل و احمق می‌فرماید: ایها الناس! ان اکیس الکیس، التقی؛‌و احمق الحمق، الفجور؛ ای مردم! زیرک‌ترین مردمان پرهیزگار و متقی و احمق‌ترین آنان، فاجر است. (فرهنگ سخنان امام حسن(ع) ص ۴۳۰) در این معیاری که امام حسن(ع) برای عقلانیت و حماقت انسان‌ها ارایه می‌دهد به وضوح این معنا اثبات می‌شود که اخلاق و تقوا مهم‌ترین ویژگی انسان است؛ زیرا ایشان عقل و حماقت را به تقوا و فجور ارتباط داده که در حوزه اخلاق و رفتارهای اجتماعی قرار دارد. از نظر امام حسن(ع) عقلانیت انسان را باید در رفتارهای هنجاری و اخلاقی جست‌وجو کرد و کسی که رفتارهای نابهنجار دارد و از فضایل اخلاقی دورمانده و گرفتار فجور و بی‌تقوایی است در حقیقت، انسانی احمق و فاقد عقلانیت است. می‌دانیم که اصول اخلاقی با کاشفیت عقل ارتباط تنگاتنگی دارد. عقل انسانی به عنوان کاشف حقایق، وقتی هستی را می‌نگرد و می‌شناسد درمی‌یابد که جهان هستی بر مدار و محور عدالت سامان یافته است. عدالت آن است که هر چیزی در جای مناسب خود قرار داده شود. این جای مناسب همان جایی است که خداوند بر آن قرار داده است. پس اگر کوچک‌ترین تغییری در موضع و جایگاه چیزی پیش آید، از مدار و محور عدل خارج شده و در حق او ظلم شده است. انسان به عنوان موجودی عاقل نه تنها باید هر چیزی را در جای مناسب آن قرار دهد بلکه باید بکوشد تا اگر چیزی از مدار عدل و حق خارج شده آن را در جای حق و عدل خود قرار دهد. پس اعطای حق هر صاحب حقی نیز عدالتی است که انسان موظف و مکلف به انجام و اجرای آن است. اینجاست که عقل در حوزه نظر با شناخت حقیقتی به نام عدالت، می‌کوشد تا در مقام عقل عملی بایدهایی را تعریف کند که احقاق حق هر صاحب حقی شود و عدالت تحقق یابد. این‌گونه است که پس از کشف این حقیقت، بایدهای اخلاقی، حسن عدالت و قبح ظلم را بیان می‌کند. پس این عقل انسانی است که خواهان عدالت براساس شناخت حق و عدل است. هرگونه خروج از این دایره و معیار به معنای بی‌تقوایی و فجور تلقی می‌شود. پس اگر انسانی، فجور و بی‌تقوایی می‌کند در حقیقت برخلاف شناخت و فرمان عقل رفتار کرده است و این رفتار نابهنجار و فجورآمیز، بهترین گواه بر بی‌خردی و سفاهت و حماقت شخص است. اما اگر انسانی دارای تقوا باشد و بر مدار عدالت و حقانیت رفتار کند، نشان می‌دهد که از عقل برخوردار بوده و به درستی آن را در زندگی‌اش به کار گرفته است. به سخن دیگر، برای شناخت عاقل و احمق می‌بایست به رفتارهای او توجه داشت و آن را تحلیل و ارزیابی کرد. اگر رفتارهایش مبتنی بر اصول اخلاقی بویژه عدالت باشد چنین شخصی به سبب تقوایی که در پیش گرفته نشان می‌دهد که انسانی عاقل است، اما اگر رفتاری ضداخلاقی داشته باشد و ظلم و فجور و بی‌تقوایی در زندگی او نمایان باشد، چنین شخصی احمق قلمداد می‌شود که از خرد سودی نبرده است. امام حسن مجتبی(ع) در سخنی دیگر می‌فرماید: اشد من‌المصیبه سوءالخلق؛ بداخلاقی از هر مصیبت و بلایی سخت‌تر است. (همان ص۴۰) از نظر امام(ع) بداخلاقی بدترین مصیبت انسان است؛ زیرا انسانی که گرفتار بداخلاقی است از هیچ نعمتی سود نمی‌برد. آنچه حقیقت انسان را معنا می‌کند خوش‌خویی است و بداخلاقی نشان می‌دهد که شخص گرفتار حماقت است و حماقت بدترین مصیبت برای انسان است. امام علی(ع) فرمودند: هیچ تنهایی وحشتناک‌تر از بدخلقی نیست. (غررالحکم ج۱ ص۳۳۶) کسی که بدخلق است از عقلانیت به دور است و همین موجب می‌شود تا از جامعه انسانی رانده شود و گرفتار وحشت تنهایی شده و نتواند در مسیر تعامل و ارتباط سازنده با مردم قرار گیرد. در حالی که انسان عاقل با خوش خویی خود، هم زندگی را بر خود آسان می‌کند و هم از دیگران بهره می‌برد و با انس با ایشان راه پیشرفت و کمال را می‌پیماید. حضرت صادق(ع) می‌فرماید: خوش‌خلقی مایه آسانی امور و موجب شادی در زندگی است. (سنن النبی، ص۳۳) انسان بداخلاق، از حیث روانشناختی در زندگی، افسرده و فاقد آرامش روحی و روانی و از حیث جامعه شناختی در کارهایش با شکست مواجه شده و پی‌درپی موجبات ناراحتی خود و اطرافیان و سلب آسایش دیگران را فراهم می‌سازد. اگر ز دست بلا بر فلک رود بد خوی ز دست خوی بد خویش در بلا باشد شخص بداخلاق، بزرگی و عزت را از کف می‌دهد، لذت و شیرینی و طعم زیبای زندگی را به تلخی مبدل می‌کند، دوستان و رفیقان خود را از دست می‌دهد، به شمار دشمنان خود می‌افزاید و روزی و رزق الهی خود را با بداخلاقی خویش، کاهش می‌دهد. (همان، ص ۳۳۷ و ۳۳۸). از این‌رو پیامبر(ص) سرمنشأ بداخلاقی را در نهایت به نادانی و عدم درک صحیح برمی‌گرداند. (همان) خداوند در آیات قرآنی، انسان متعادل از نظر شخصیت را کسی می‌داند که در زندگی خویش تقوا را مراعات می‌کند و از فجور پرهیز می‌کند؛ زیرا عقل و وحی به او کمک می‌کند تا حق و عدالت را بشناسد و به سمت و سوی پسندیده‌ها و نیکی‌ها برود و از بدی‌ها و ظلم و فجور و بی‌عدالتی و بی‌تقوایی پرهیز کند. انسان کامل و متعادل از نظر شخصیت همان گونه که خداوند آفریده، انسانی خردمند است اما کسی که عقل خود را با هواهای نفسانی دفع می‌کند و فتیله نورانیت آن را پایین می‌کشد به خود ظلم می‌کند و زمینه شقاوت ابدی و بدبختی خود را با حماقت فراهم می‌آورد. (شمس، آیات ۷ تا ۱۲) بنابراین، اگر بخواهیم عاقل و احمق واقعی را بشناسیم باید به سبک زندگی افراد توجه کنیم تا دریابیم تا چه اندازه با تقوا یا بی‌تقوا هستند. به هر میزان که شخص دارای تقوا باشد به همان میزان از عقلانیت سود برده و از سلامت شخصیت بهره‌مند است و به همان میزان بی‌تقوایی و گرفتاری در فجور، می‌توان از حماقت و سفاهت شخص آگاه شد. از این‌رو خداوند ملاک کرامت انسانی را تقوا دانسته است که بیانگر میزان عقلانیت شخص و سلامت شخصیت اوست. (حجرات، […]
  • اوصاف نمازگزاران بسم الله الرحمن الرحیم هر کاری در جهان تاثیراتی از خود به جا می گذارد. کارهای انسان افزون بر تاثیراتی بیرونی دارای تاثیرات درونی است و بر خود شخص نیز تاثیراتی دارد. تکرار کاری در انسان در مرتبه نخست حالات و در ادامه مقاماتی را سبب می شود که از آن به ملکه یا صفت یاد می شود. به عنوان نمونه تکرار کاری چون بنایی و نجاری موجب می شود تا شخص در آن استاد شود و مردم به عنوان کارشناس و خبره به وی بنگرند. نماز نیز به عنوان یک کار انسانی، تاثیراتی دارد که می توان از آن ها به عنوان حالات یا اوصاف یا نشانه های نمازگزار یاد کرد. پس اگر دیگران به این شخص وقتی می نگرند و توجه می یابند به سبب همین حالات، اوصاف و نشانه ها، او را به عنوان نمازگزار می شناسند. قرآن اوصاف و نشانه هایی را برای نماز گزار بیان کرده است. نویسنده در این مطلب بر آن است تا این نشانه ها و اوصاف را شناسایی و تبیین نماید. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم. نشانه ها، تجلیات و ظهورات امور نهان نقش نشانه ها در جهان امروز بسیار مهم و اساسی است. نشانه ها در همه جا یافت می شود. این نشانه ها گویای حقایق پیچیده در ساده ترین شکل آن می باشند. شما در خیابان با نشانه هایی چون علائم راهنمایی و رانندگی رو به رو هستید. این علائم و نشانه های ساده، مهم ترین و پیچیده ترین مفاهیم را به شما انتقال می دهد و از مرگ و خطر حتمی شما را می رهاند. نشانه ها در انسان بیانگر اوصاف ذاتی و نهان آدمی است. اگر کسی دارای صفت بخل و یا احسان باشد، آن را می توان از طریق نشانه های رفتاری به دست آورد. از این روست که نشانه ها را در انسان به عنوان تجلیات و ظهور اوصاف و صفات ذاتی شخص می دانند. به این معنا که صفات باطنی و نهان هر کسی را می توان از طریق نشانه های گوناگون به ویژه نشانه های رفتاری شناخت و دانست. بسیاری از مردم بازیگران ماهری هستند، هر چند که نمی توانند این بازیگری خویش را به مدت طولانی ادامه دهند، ولی می توانند تا مدتی دیگران را گمراه ساخته و فریب دهند. مردم عادت دارند، دیگران آنان را غیر از آن چه هستند، بشناسند؛ به ویژه که انسان ها می خواهند عیوب خویش را بپوشانند. همین مساله موجب می شود تا تحت فشار اجتماعی، روحیه ای را به نمایش بگذارند که حقیقت ندارد. فشار اجتماعی، هنجارها را بر شخص تحمیل می کند؛ بنابراین، شخص می خواهد صفتی را به نمایش گذارد که مطلوب جامعه است. پس روحیه بازیگری در بسیاری از مردم پدید می آید. با این همه، انسان های زیرک با نگاهی به نشانه ها در می یابند که این شخص تا چه اندازه صادق در رفتار است. صداقت به معنای تطبیق واقعیت با حقیقت است. به این معنا که آن چه را در رفتار و عالم خارج به نمایش می گذارد، همان چیزی است که در باطن و نفس الامر وجود دارد. این تطبیق است تا انسانی را صادق یا کاذب جلوه می دهد. نشانه ها به ما کمک می کند تا شخصیت فرد را بهتر تحلیل نماییم و حقیقت و واقعیت امری را درک کنیم. بسیاری از مردم با همه زرنگی و زیرکی که دارند، در مواقع به ویژه بحرانی، حقیقت خود را به نمایش می گذارند و نشانه هایی را می توان یافت که بیانگر صفات درون و خلق و خوی باطنی شخص است. در فرهنگ ایرانی بارها بر این نکته تاکید شده که برای شناخت افراد می بایست با او هم سفر، هم سفره و همسایه شد و یا در یک جا زیر سقفی با او مدتی را گذارند. انسان ها در سفر هستند که سیرت باطنی خویش را به نمایش می گذارند؛ زیرا سختی های سفر به ویژه در سفرهای گذشته و در دوره های ما در سفرهای کوهنوردی و اردوهای هفتگی می توان دانست که شخص چگونه تربیت شده و از چه شخصیتی برخوردار می باشد. در سر سفره غذا با چگونه خوردن غذا و به جا آوردن آداب سفر و عدم حرص و ولع زدن می توان همان حقیقت را شناسایی و به دست آورد؛ چنان که با کسی همسایه شدن و یا زیر یک سقف بودن است که می توان با استفاده از نشانه ها، شخصیت فردی را به دست آورد. این بدان معناست که انسان موجودی بازیگر است و می بایست در شرایط خاص این حقیقت را شناخت و از دام نمایش ها و بازیگری های او رست و حقیقت را در میان نشانه ها شناخت. هرگاه سیرت و صورت هماهنگ باشد، در آن صورت است که می گوییم انسان صادقی است؛ زیرا آن چه را در واقعیت به نمایش می گذارد همان حقیقت باطنی است که دارا می باشد. به این معنا که صفت باطنی شخص مطابق با صفت ظاهری اوست و بازیگری نمی کند بلکه حقیقت شخصیت خویش را به نمایش می گذارد. بنابراین، صفات ظاهری و نشانه های رفتاری در صورتی می تواند بیانگر شخصیت شخص و صفات باطنی و سیرت او باشد که این صورت و سیرت مطابق هم باشد. هر چند که دانستن این تطابق در بسیاری از موارد سخت است، ولی انسان می تواند با دقت در نشانه ها این حقیقت را دریابد. اوصاف نمازگزار نماز هر چند که پرسش پروردگار جهانیان و رابطه ای میان خلق و خداست؛ ولی می بایست توجه داشت که پرستش در اسلام و آموزه های قرآنی، همواره به هدف ساختن انسان در چارچوب فلسفه آفرینش و اهداف خلقت انسان است. بنابراین، نگره قرآن به مسایل و موضوعات، نوعی تحلیل کارکردگرایانه است. به این معنا که هدف از هر عملی که از آن به عنوان عمل صالح یاد می شود، تاثیرات آن در ساخت و سازه خود انسان و جهان پیرامونی اوست. بر این اساس، نماز نیز می بایست تاثیرات مستقیمی بر شخص و غیر مستقیمی بر جهان داشته باشد. از این روست که بخشی از آموزه های قرآنی به آثار و کارکردهای نماز اختصاص یافته است که از آن جمله می توان به آرامش و آسایش برای شخص نمازگزار اشاره کرد که در آیات قرآنی بر آن تاکید شده است. نماز به عنوان یک عمل صالح و کار نیک و پسندیده از سوی خداوند تشریع و وضع شده است. شخص نمازگزار می بایست با بهره گیری از این ابزار و وسیله خود را در مسیر شدن های کمالی قرار دهد و نخست رنگ خدایی و صبغه الهی گیرد و سپس در مقام متاله و خدایی شدن در آید و از آثار ربانیت بهره مند شود و ربانی گردد و مظهر ربوبیت الهی در کائنات شده و بر همه هستی خلافت از سوی خداوند نماید. بر این اساس، نماز به عنوان مهم ترین و اصلی ترین و کوتاه ترین ابزار و راه شدن کمالی انسان مطرح شده است. پس می بایست آثار آن در شخصیت هر فردی به سرعت بروز و ظهور نماید و نشانه های تاثیرگذاری در رنگ خدایی یا خدایی شدن را به نمایش گذارد. نمازگزار واقعی و حقیقی به معنای مومن واقعی است که حقیقت هستی را درک کرده و راه راست شدن های کمالی را یافته و می کوشد تا با بهره گیری از آموزه های عقلانی و وحیانی، خود را به کمال مطلق برساند و از نقص برهد و قوای خویش را فعلیت بخشد. از این روست که به نماز به عنوان مهم ترین، اصلی ترین و کوتاه ترین راه و ابزار می نگرد و دمی از کاربرد آن غافل نمی شود. این گونه است که دایم در نماز خواهد بود و بر به جا آوردن آن را به ویژه در اوقات آن ، مراقبت و مواظبت می کند. از این روست که خداوند نمازگرار واقعی و حقیقی را نمازگزاری دایم در نماز و اهل محافظت و مراقبت بر نماز معرفی می کند.(معارج، آیات ۲۲ و ۲۳ و ۳۴) نمازگزار واقعی حقیقت آفرینش را درک کرده و به معاد و قیامت باورمند می باشد.(معارج، ایات ۲۲ و۲۶) از این روست که نسبت به خشم و غضب الهی به ویژه در قیامت و آخرت بیمناک و هراسان است و از دوزخ خشم الهی می هراسد و دل نگران می باشد.(معارج، آیات ۲۲ و ۲۷ ) و هیچ اطمینانی از ایمن خود تا زمان رهایی از دوزخ ندارد.(معارج ، آیات ۲۲ و ۲۷ و ۲۸) البته این هراس همراه با امید به غفران و رحمت الهی است. از این روست که میان خوف و رجا به سر می برد و دل نگرانی او موجب یاس و نومیدی وی نمی شود؛ چرا که امید پاداش و عنایت الهی و ورود در بهشت رضوان خداوندی را دارد.(معارج، ایات ۲۲ و ۲۷ و ۳۵) بر این اساس، می توان در نشانه های نمازگزار به خوف و رجای وی اشاره داشت. به این معنا که نمازگزار حقیقی انسانی با این خصوصیات اخلاقی است و این خوف و رجای خود را به اشکال مختلف در زندگی اش به نمایش می گذارد. از دیگر نشانه ها و صفات اخلاقی نمازگزار می بایست به امانت داری وی اشاره کرد. خداوند در آیات ۲۲ و ۳۲ سوره معارج ، نمازگزار حقیقی را انسانی امین معرفی می کند. بنابراین، اگر بخواهیم تاثیر نماز را در کسی بیابیم می بایست توجه کنیم که این نمازگزار تا چه اندازه امین است. اگر کسی امین نباشد ولی نماز بخواند می بایست در نماز وی شک و تردید کرد. نمازگزار به سبب همین امانت داری است که از سوی خداوند و جامعه تکریم می شود و مردم با او به بزرگواری برخورد می کنند؛ چنان که خداوند نیز در قیامت با او به کرامت برخورد می کند و تکریم می نماید.(معارج، ایات ۲۲ و ۳۲ و ۳۵) هم چنین نمازگزار حقیقی، اهل انفاق است و ازآن هر چه خداوند روزی اش کرده،‌بخشی را به عنوان حق سائلان و محرومان قرار داده و به آنان می بخشد. پس دست هر کسی که به سوی او دراز می شود، می گیرد و دست رد بر سینه کسی نمی زند. در انفاق از حق سائل، نمی پرسد که دارا یا ندار است؛ راست گو یا دروغ گوست؛ نیازمند یا بی نیازست؟ بلکه همین که دست به سوی وی دراز می کند، از آن چه به عنوان حق دیگران کنار گذاشته به سائلان و محرومان نیازمند می دهد. پس سائل کسی که از انسان چیزى بخواهد و نزد انسان اظهار فقر کند، حال چه دارا باشد یا نباشد؛ ولى محروم به معناى کسى است که از رزق محروم است و کوشش او به جایى نمى رسد، هر چند که از شدت عفتى که دارد سؤ ال نمى کند.(المیزان، علامه طباطبایی، ذیل آیه) البته در اموال همه مردم، حقوقی برای دیگران از جمله سائلان و محرومان قرار داده شده است و این ها از حق الله و حق الناس است؛ ولی از آن جایی که تنها نمازگزار واقعی و حقیقی همواره به این حقوق عنایت دارد و آن را می پردازد، خداوند این گونه انفاق را نشانه ای از نمازگزار واقعی و حقیقی بر می شمارد. (معارج، آیات ۲۲ و ۲۴ و ۲۵) از دیگر صفات و نشانه های نمازگزار حقیقی، صبر و شکیبایی اوست. خداوند در آیات ۱۹ و ۲۰ و ۲۲ سوره معارج در بیان دیگر صفت نمازگزار حقیقی می گوید که نمازگزار واقعی در برابر همه گونه ناملایمات و شرور و بدی های اهل صبر و شکیبایی است و به جزع و فزع نمی افتد. بنابراین، اگر کسی در برابر شرور و بدی ها، جزع کرد می بایست در نمازگزار بودن وی شک کرد؛ زیرا نمازش تاثیری در جان و دل و به جا نگذاشته است و با جزع کردن ها نشان می دهد که ایمانی به پروردگاری خداوند ندارد؛ چرا که اگر ایمان داشت، باور می داشت که هیچ جز بیرون از دایره مشیت و اراده الهی نیست و در برابر مشکلات و بدی ها و شرور می بایست به خدا پناه برد و از او مدد و یاری خواست. نمازگزار حقیقی، اهل عفت و حیاست؛ چرا که نشانه دین داری و ایمان به آن، عفت و حیاست. اصولا کسی که حیا و عفت ندارد، می بایست او را از جرگه دو دسته انسان های عاقل و متدین بیرون راند؛ زیرا هر جا عقل باشد و انسان خردمندی کند، می بایست حیا و دین داری نماید. هم چنین هر کسی دین دار باشد، بی گمان عاقل و با حیا و عفت نیز می باشد. بر این اساس، این سه گانه را می بایست همواره در کنار هم یافت؛ چنان که در روایات بسیار معتبر که در همان آغاز کتاب عقل و جهل اصول کافی آمده است؛ هرگز این سه گانه عقل و حیا و دین از هم جدایی ندارند. پس هر جا عفت و حیا باشد، نشانه عقل و دین است و نشانه دین داری و عقل نیز پرستش خداوند به نماز است که بروز و ظهور اثر آن نیز حیا و عفت است. به هر حال خداوند در آیات ۲۲ و ۲۹ تا ۳۱ سوره معارج ضمن گزارش از صفات و نشانه های نمازگزار واقعی، بیان می دارد که نمازگزار، انسان های پاکدامن و به دور از هر گونه الودگی و فحشاء به ویژه آلودگی های جنسی است. نمازگزار واقعی در عمل اجتماعی هم چنان که اهل امانت داری است، اهل عهد و پیمان و وفادار به آن است. از این روست که خداوند در آیات ۲۲ و ۳۲ سوره معارج، نمازگزاران واقعی را پای بند به عهد و پیمان معرفی می کند. پس اگر شخصی وفادار به عهد و پیمان خویش نباشد، در نمازگزاری او شک می بایست کرد؛ زیرا تاثیر مستقیم نماز آن است که انسان در چارچوب عقل و خرد عمل کند و چون پیمان شکنی خلاف عقل و خرد است می بایست در نمازگزاری چنین شخصی شک کرد. به هر حال، عقل و دین و حیا مقتضی وفاداری است و انسان بی وفا و عهد شکن، بی دین و بی عقل و بی حیاست و چنین شخصی نمی تواند اصولا نمازگزار باشد. هم چنین نمازگزار انسانی مسئول است و هماره بر مسئولیت و نقش اجتماعی خود توجه دارد. از این روست که خداوند در آیات ۲۲ و ۳۲ سوره معارج، از صفات و نشانه های نمازگزار، به ادای مسئولیت اجتماعی از سوی نمازگزار اشاره می کند و می فرماید که نمازگزار حقیقی به حق و حقیقیت گواهی و شهادت می دهد و اگر بر حقیقتی آگاهی یافت می کوشد تا آن را بشناساند و به اجرا در آورد. بر همین اساس خداوند نمازگزار واقعی را اهل قیام به شهادت می داند، چرا که قیام به نماز مقتضی قیام به دیگر اصول بنیادین دین از جمله دفاع از حق و برپایی آن است که در اشکال مختلف از جمله شهادت و گواهی در جامعه و مانند آن است. بنابراین، نمازگزار واقعی، اهل حق و مدافع از آن می باشد و هر جا حق باشد در برپایی آن مشارکت کرده و به دفاع از آن می پردازد و اجازه نمی دهد تا حقی پایمال شود و ظلم بر پا و اقامه گردد. از آن چه بیان شد به خوبی روشن می شود که نماز می بایست تاثیرات شگرفی در حالات و مقامات انسان به جا گذارد و صفات نیک و پسندیده ای را در شخص آشکار و تقویت نماید به گونه ای که به صورت نشانه هایی در زندگی وی هویدا شود. پس نشانه های خرد و دین داری و حیا را می بایست در زندگی نمازگزار واقعی ردگیری و شناسایی کرد و هر گاه بر خلاف آن دیده شد می بایست یا در نمازگزار بودن وی شک و تردید روا داشت ، یا در دوام نماز یا درستی آن شک نمود؛ چرا که اصولا نمازگزار می بایست اهل خرد واقعی و اولوالالباب باشد(رعد، ایات ۱۹ و ۲۲) و در زندگی اش جلوه های از بر و نیکی را به نمایش گذارد و به دیگران از جان و دل و تنها برای وجه الله ایثار نماید.( بقره ، ایه ۱۷۷ و نیز سوره انسان) باشد با استفاده از این الگو و راهنمای شناسایی هم خود و دیگران را در این ترازو و میزان قرار دهیم و به سنجش و ارزیابی خود و دیگران بپردازیم و دریابیم تا چه اندازه در مسیر شدن های کمالی گام برداشته و توانسته ایم خدایی […]
  • موانع معرفتی سبک زندگی اسلامی شناخت و معرفت یکی از مهم‌ترین مسایل در زندگی بشر است. مباحث فلسفی و اندیشه‌ای بشر است که سبک زندگی او را تعیین می‌کند. از این رو در آموزه‌های وحیانی اسلام، بیش از هر چیزی بر معرفت و شناخت قطعی و عقلانی تاکید شده است، چرا که تعقل و اندیشه‌ورزی که میوه آن شناخت و معرفت است، زندگی انسان را مشخص می‌سازد و خوشبختی و بدبختی فرد و جامعه را رقم می‌زند، زیرا انسان حقایق هستی را این گونه درک و فهم می‌کند و اصول خود را انتخاب و براساس آن هستی‌شناسی و جهان‌بینی، اصول زیست خود را مشخص می‌سازد.براساس آموزه‌های اسلامی، اصول دین از اموری است که باید از روی شناخت قطعی و عقلانی و از طریق تعقل و خردورزی اثبات شود و ایمان، زمانی شکل واقعی به خود می‌گیرد که این اصول به شکل یقینی پذیرفته شود.با این همه برخی از موانع درونی و بیرونی، مانع از تحقق شناخت و معرفت و در نتیجه ایمان و اعتقاد به حقایق و اصول اساسی زیست می‌شود. نویسنده در این مطلب براساس آموزه‌های وحیانی قرآن، عناصر سه‌گانه‌ای را به عنوان موانع درونی شناخت معرفی کرده است. معرفت، پایه سبک زندگی بشر هر انسان و جامعه‌ای، سبک خاصی از زندگی را انتخاب و براساس آن زیست می‌کند. سبک زندگی مسیحی یا سبک زیست بودایی که برپایه تفکرات فلسفی یا آموزه‌های وحیانی است، هر کدام با یکدیگر در کلیات و اهداف و حتی روش‌های زیستی متفاوت است. مثلا سبک زندگی سرخ‌پوستان قاره آمریکا با سبک زیست سیاه پوستان آفریقایی تفاوت دارد. خاستگاه متفاوت سبک‌های زیست بشر را می‌توان در تفکرات بشری جست‌وجو کرد. تفکرات بشر موجب می‌شود تا حقایق هستی را به گونه‌ای بشناسند و تفسیر کنند که متفاوت با شناخت و تفسیر دیگران است و این تفاوت شناختی و تفسیری از هستی و جهان و انسان موجب می‌شود تا اهداف و روش‌ها و رویه‌های خاصی برای رسیدن به آن اهداف در پیش گرفته شود که همین امر موجب تفاوت‌های بنیادین میان سبک‌های زیستی بشر می‌شود. هر چند که همگان از عقل و ابزارهای شناختی یعنی حواس پنج‌گانه و قلب (اعراف، آیه ۱۷۹) برخوردارند و فطرت الهی، ایشان را در مسیر شناخت درست و منطقی قرار می‌دهد، ولی به علل و عوامل بیرونی تفاوت‌های شناختی و معرفتی نسبت به خود و بیرون از ذات پدید می‌آید که همین امر موجب می‌شود تا معرفت انسان‌ها نسبت به یکدیگر متفاوت باشد. در مباحث فلسفی به ویژه مباحث مکتب صدرایی و حکمت متعالی آن، به مباحث وجود ذهنی پرداخته شده و در آنجا اثبات می‌شود که چگونه انسان حقایق درونی و بیرونی را درک و فهم می‌کند. شناخت انسان نسبت به جهان هستی از طریق وجوداتی است که بر ذهن و قلب آدمی نقش می‌بندد و این وجودات بازتابی از نفس‌الامر و واقعیت‌های خارجی و وجودی هستند. وجود ذهنی در کنار وجود خارجی ونفس‌الامری و نیز وجود کتبی و وجود لفظی مطرح شده است. براساس مطالعات صدرایی این وجودات ذهنی خود حقایقی هستند که حقایق خارجی را بازتاب می‌دهند و اینگونه نیست که تنها خیالاتی باشد که سوفسطائیان بر آن تأکید دارند. شناخت انسان نسبت به هستی که همان وجود ذهنی است، تصویری درست و واقعی از جهان بیرونی است. هرچند که معلوم بالذات ما همین وجودات ذهنی هستند، ولی این معلوم بالعرض همان موجودات و وجودات خارجی هستند و این‌گونه نیست که وجودات خارجی چیزی باشد و آنچه ما در ذهن از آنها در اختیار داریم و به عنوان وجودات ذهنی می‌شناسیم، چیزی دیگر باشند؛ هرچند که تفاوت‌های میان وجود ذهنی و وجود خارجی را نمی‌توان رد کرد، ولی این بدان معنا نیست که حقایق هستی که از طریق وجودات ذهنی در ما انعکاس یافته است، غیرقابل درک و فهم باشد. به سخن دیگر، انسان نسبت به خود و هستی دو دسته شناخت و علم را داراست که شامل علم حضوری و علم حصولی است. علم حضوری یا علم شهودی همانند علم انسان به ذات خودش که بی‌واسطه و مستقیم است و غیرقابل تشکیک و تردید می‌باشد؛ اما علم حصولی یا علم اکتسابی به سبب آنکه به واسطه صورت می‌گیرد می‌توان در برخی از جزئیات آن تشکیک وارد کرد؛ چرا که ممکن است واسطه، به خوبی آنچه را هست به نمایش نگذارد. با این همه ما وجودات ذهنی را بیانگر وجودات خارجی و حقایق بیرونی می‌دانیم؛ زیرا همه انسان‌ها در کلیات آنچه می‌بینند و درک می‌کنند مشترک هستند. البته در مکتب صدرایی و حکمت متعالی دلایل بسیاری برای اثبات معرفت و شناختی که از طریق وجودات ذهنی برای انسان حاصل می‌شود بیان شده که در اینجا به آن اشاره نمی‌شود. به هرحال، معرفت انسان یا مبتنی بر علم حصولی است یا علم حضوری. البته ما راه دیگر معرفتی نیز داریم که مبتنی بر وحی است و آن را معرفت وحیانی می‌شناسیم که بازگشت آن به یکی از دو علم حصولی و حضوری باتوجه به شرایط دریافت کننده معرفت وحیانی خواهد بود. معرفت‌های انسانی که از طرق مختلف کسب می‌شود، بنیاد فلسفه زیست فرد و جامعه را تعیین می‌کند؛ زیرا اگر معرفت شخص، محدود به دایره محسوسات شود و منکر معقولات گردد یا این که تنها جهان مادی را حقیقت دانسته و منکر متافیزیک و جهان غیرمادی شود، در این صورت سبک زیست این دو متفاوت خواهد بود؛ زیرا فلسفه‌ای که براساس این شناخت شکل می‌گیرد تنها در دایره فلسفه نظری باقی نمی‌ماند و تنها عقل نظری او را متأثر نمی‌سازد، بلکه عقل عملی او را نیز دگرگون کرده و فلسفه زیست او را تعیین می‌کند و احکام عقل عملی او نیز متفاوت از یکدیگر خواهد بود. مثلا کسی که حقایق را تنها در دایره محسوسات و دنیای مادی محدود می‌کند، چیزی به نام عوالم دیگر غیرمادی را نمی‌پذیرد و منکر مثلا خدا و قیامت خواهد شد و می‌کوشد تا خوشبختی و سعادت را در زندگی در همین دایره عالم دنیا و مادیات تعریف کرده و برای کسب مادیات و لذت بیشتر مادی تلاش کند. بر همین اساس حتی مفاهیمی چون عدالت، آزادی، حقوق بشر، صداقت و دیگر فضایل اخلاقی تنها در مدار لذت، ساماندهی می‌شود و عقل عملی احکامی را صادر می‌کند که این موارد برای او یا بخشی از جامعه مرتبط با او تامین شود. این گونه است که دایره آزادی در لذت‌جویی، چنان وسیع می‌شود که هیچ چیزی را مانع نمی‌یابد و می‌کوشد به گونه‌ای از آزادی خود بهره گیرد که بیشترین لذت را به همراه داشته باشد. پس اگر گاه آزادی خود را محدود به اموری می‌کند و می‌گوید آزادی من تا جایی است که مانع آزادی دیگری نباشد، به این معناست که اگر این محدودیت را نپذیرد می‌تواند آزادی لذت‌جویی خودش مخدوش شود و اگر شرایط به گونه‌ای رقم بخورد که آزادی او مخدوش نشود مانند زمانی که قدرت مطلق باشد دیگر هرگز آزادی لذت‌جویی خود را محدود به همان چیز نمی‌کند بلکه آزادی مطلق را برای خود اثبات کرده و بدان سمت می‌رود، چرا که مانع قانونی وعقلانی و عرفی در برابر خود نمی‌یابد تا بخواهد آزادی لذت‌جویی خود را محدود به چیزی سازد. اما اگر کسی نسبت به هستی، معرفتی دیگر پیدا کند و به این حقیقت برسد که افزون بر محسوسات و مادیات، حقوق دیگری وجود دارد که غیرمحسوس و غیرمادی است و در پس این هستی شناختی، به خداشناسی و رستاخیز و حساب و کتاب قیامت برسد و حکمت الهی را در پاداش و مجازات ببیند و برای جهان، هدفی غیر از لذت‌جویی مادی بشناسد، در این صورت خوشبختی از نظر او تغییر خواهد کرد و مفهوم تازه‌ای به خود می‌گیرد. از نظر او خوشبختی تنها در دنیا و لذات مادی نخواهد بود بلکه در آخرتی است که لذات معنوی در آن بر لذات مادی می‌چربد و آخرتی را معتقد می‌شود که بهتر و باقی است. به نظر این شخص بدبخت کسی است که به دنیا و لذات مادی‌اش بسنده کرده و آخرت خویش را تباه ساخته است. (سوره اعلی) چنین شخصی در سبک زندگی‌اش نیز تغییرات محسوس رخ می‌دهد، چرا که هدف زندگی او تغییر کرده و روش خاصی را در پیش می‌گیرد که آخرت و خوشبختی ابدی او تضمین شود. اینجاست که مفهوم آزادی در نظر او تنها آزادی  در محدوده لذت‌جویی نیست، بلکه آزادی را در حد و مرزی می‌بیند که به خوشبختی ابدی او ضربه و لطمه‌ای وارد نسازد. پس گاه آزادی خود را چنان محدود می‌کند که از بسیاری از لذت‌های مادی دنیوی چشم‌پوشی کرده و به جای این که خود را ارضا کند، در اندیشه عدالت‌خواهی غرق می‌شود تا بتواند سبکی از زندگی را در پیش گیرد که در آخرت پاسخگوی رفتار خود نسبت به خود و دیگری باشد. براساس این دو معرفت مختلف و سبک‌های زندگی مبتنی بر آن، برای یکی آزادی مطلق در لذت‌جویی اصالت می‌یابد و برای آن دیگری عدالت‌مطلق در همه حال اصالت دارد. (حدید، آیه ۲۵) این گونه است که آزادی لذت‌جوی مادیگرا، عدالت را تباه می‌سازد، ولی عدالت‌خواهی مومن به آخرت، آزادی را محدود به عدم ظلم به خود و دیگری می‌کند. بنابراین، دانسته شد که چگونه معرفت می‌تواند سبک‌های زندگی بشر را تغییر داده و مفاهیم کلیدی زندگی و ارزش‌ها و ضدارزش‌ها را جابه جا کند و روش‌های مدیریت خود و جامعه راتحت تاثیر قرار داده و دگرگون کند. از همین رو معرفت و شناخت به عنوان تاثیرگذارترین اصل در مساله زیست بشر و چگونگی انتخاب سبک زندگی معرفی شده است. موانع سه گانه شناخت حقایق هستی چنان‌که گذشت، شناخت، بنیاد زندگی بشر را تشکیل می‌دهد و هر انسانی براساس شناخت خود فلسفه‌ای دارد که براساس آن فلسفه سبک زندگی خود را انتخاب می‌کند. خداوند در آیات قرآن به این مسئله پرداخته که هر انسانی دارای فطرتی است که آن فطرت، او را به سوی شناخت حقایق سوق می‌دهد. (روم، آیه ۳۰) اما این فطرت تحت تأثیر عوامل درونی و بیرونی چون وراثت، تعلیم و تربیت، محیط‌زیست و مانند آن دستخوش تغییر می‌گردد و سلامت خود را از دست داده و یا دفن و سرکوب می‌شود و امکان بهره‌گیری از آن برای شخص دیگر نیست. (سوره شمس و آیات دیگر) انسان‌ها در زندگی خویش به‌گونه‌ای عمل می‌کنند که ابزارهای شناختی بویژه قلب، دیگر نمی‌تواند بدرستی آینه‌ای صاف باشد تا حقایق هستی را بازتاب دهد و موجب درک و فهم درست از هستی برای انسان شود. گاه براساس برخی از رفتارهای درونی و بیرونی، انسان‌ها قلب خویش را می‌پوشانند و پرده‌ای بر آن می‌افکنند (بقره، آیه۸) و گاه دیگر بر آن زنگار می‌گیرند (مطففین، آیه۱۴) و گاه بر آن مهر می‌زنند. (بقره، آیه۷؛ انعام، آیه۴۶) از مهم‌ترین عواملی که موجب می‌شود تا واسطه ادراکی و ابزارهای شناختی، از کار بیفتد، گناهان است که در آیات قرآنی به آن اشاره کرده است. از این‌رو خداوند از گناهان و پیروی از هواهای نفسانی به عنوان موانع شناختی و ایمانی پرهیز داده است. (جاثیه، آیه ۲۳ و آیات دیگر) در این میان سه مانع عمده در قلب انسان پدید می‌آید که قدرت شناخت و معرفت حقایق را از انسان می‌گیرد. این موانع عبارتند از تکبر و عجب و لجاجت که در ادامه به آنها براساس آیات و روایات پرداخته می‌شود. ۱٫ تکبر، نخستین مانع معرفت شناختی: تکبر از ماده «کبر» گرفته شده و آن حالتی است که انسان براثر خودپسندی، خویش را برتر از دیگران ببیند. (مفردات الفاظ قرآن‌کریم، راغب اصفهانی، ص۶۹۷، «کبر».) امام صادق(ع) در تعریف کبر می‌فرماید: الکبر ان تغمص الناس و تسفه الحق؛ تکبر، این است که مردم را تحقیر کنی و حق را خوار شماری (کافی، ج۲، ص۳۱۰، ح۸). خداوند به صراحت در آیه ۳۵ سوره غافر از ممهور شدن قلب به سبب تکبر سخن به میان می‌آورد و آن را عامل مهم در عدم پذیرش حقایق از جمله حقایق قرآنی برمی‌شمارد. (ص، آیات ۱ و ۲)، امری که انسان را از درک و فهم معارف قرآنی (اعراف، آیه۱۴۶) و از نصیحت‌پذیری محروم می‌سازد. (بقره، آیه ۲۰۶) امام کاظم(ع) در این‌باره می‌فرماید: زراعت در زمین هموار می‌روید، نه بر سنگ سخت و چنین است که حکمت، در دل‌های متواضع جای می‌گیرد نه در دل‌های متکبر. خداوند متعال، تواضع را وسیله عقل و تکبر را وسیله جهل قرار داده است. (تحف‌العقول، ص ۳۹۶) همین تکبر بود که ابلیس را از پذیرش خلافت انسان بازداشت و به کفر کشاند. (بقره، آیه ۳۴) امام علی(ع) می‌فرماید که کبر یکی از موجبات اصلی گناه در انسان است. ایشان می‌فرماید: الحرص و الکبر و الحسد دواع الی التفحم فی الذنوب؛ حرص و تکبر و حسادت، انگیزه‌های فرو رفتن در گناهانند. (نهج‌البلاغه، حکمت ۳۷۱) ۲٫ عجب، مانع دیگر معرفت حقایق: عجب نیز نوعی خودپسندی است؛ کسی که دارای عجب است چنان به خود مغرور است که برتری خودش برای او شگفت‌آور است. خود را شخصی اعجاب‌آور و نخبه‌ای بزرگ می‌داند و در کبر و غرور به جایی رسیده که از خودش ممنون است، از این رو فخرفروشی و تفاخر می‌کند و به کسی محل نمی‌گذارد و سخن دیگری را گوش نمی‌دهد و به فکر و اندیشه کسی پشیزی ارزش قایل نیست. از نظر اسلام گناهی بزرگ‌تر از عجب نیست. امام صادق(ع) می‌فرماید: ان‌الله علم ان الذنب خیر للمومن من العجب و لولا ذلک ما ابتلی مومن بذنب ابدا؛ خداوند می‌دانست که برای شخص مومن گناه از عجب بهتر است و اگر اینطور نبود، شخص مومن هیچ وقت آلوده به گناه نمی‌شد. (کافی، ج۲، ص ۳۱۳) تاثیر عجب در زندگی بشر چنان است که حتی حضرت امیرمومنان علی(ع) خطاکار اندوهگین را بهتر از معجب می‌داند و می‌فرماید: سیئه تسوئک خیر من حسنه تعجبک؛ خطایی که باعث ناراحتی تو شود، نزد خداوند از کار نیکی که باعث عجب تو شود بهتر است. (نهج‌البلاغه، حکمت ۴۶۰) امام صادق(ع) می‌فرماید که عجب مهم‌ترین آفت دین‌داری است (جهاد النفس، ح ۵۴۵) چرا که عجب اجازه نمی‌هد که شخص سخن خدا و پیامبر(ص) را بشنود و بپذیرد. براساس آیات قرآنی عجب همانند کبر موجب می‌شود که انسان حقایق را نپذیرد و در اندیشه آخرت نباشد و در اندیشه لذت‌جویی باشد و آزادی لذت‌جویی را بر عدالت و احسان و دیگر اعمال و فضایل اخلاقی نیک و خوب ترجیح دهد. (غافر، آیه ۸۳؛ محمد، آیه ۱۴؛ قصص، آیات ۷۶ و ۷۷) ۳- لجاجت، مانع دیگر حوزه معرفت‌شناسی: لجاجت در زبان عربی، به معنای پافشاری در انجام کاری که مخالف میل طرف مقابل باشد، آمده است. (مصطفوی، حسن؛ التحقیق فی‌ کلمات القرآن الکریم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۶۰ ش، ج ۱۰، ص ۱۶۷) این واژه در فرهنگ قرآن به معنای پافشاری و اصرار ورزیدن بر انجام کاری است که از آن نهی شده است و شخص از روی عناد و دشمنی می‌کوشد تا آن را انجام دهد. (راغب اصفهانی، مفردات ص ۷۳۶) به هر حال، لجاجت که ریشه آن لج می‌باشد، به معنای پافشاری و سرسختی و اصرار بر امری و یا کاری و یا خواسته‌ای بدون در نظر گرفتن خوب یا بد آن یا بدون در نظر گرفتن سود یا زیان آن است. چنین شخصی به سخن و یا نصیحت و یا راهنمایی هیچ‌کس توجه نمی‌کند و اگر با او بحث هم بشود و با ادله تلاش شود تا بر عقل و منطق باشد، بر لجاجتش می‌افزاید و بدتر می‌شود. دراین حالت استوارترین و بهترین دلیل و استدلال هم در شخص لجوج تاثیری ندارد. انسان لجوج، انسان جاهلی نیست، بلکه با آگاهی و دانایی کامل، مخالفت می‌ورزد، زیرا پذیرش سخن دیگری برای او سخت است و تکبر و عناد و مانند آن اجازه نمی‌دهد زیربار سخن و یا کار حقی برود که حتی به حقانیت و درستی آن رسیده است. در قرآن کریم هرچند کلمه لجاجت با صراحت نیامده، ولی عبارات و کلماتی وجود دارد که همین معنای اصرار و لجاجت را می‌دهد و از مشتقات معانی لجاجت هستند مانند کلمه «اصروا» در سوره نوح آیه ۷: «وانی کلما دعوتهم لتغفر لهم جعلوا اصابعهم فی اذانهم و استغشوا ثیابهم» و «اصروا» و استکبر وا استکبارا ترجمه آیه: و من هر زمان آنها را دعوت کردم تا تو آنها را بیامرزی، انگشتان خویش را در گوشهایشان قرار داده و لباسهایشان را بر خود پیچیدند و در مخالفت اصرار ورزیدند و به شدت استکبار کردند. امیرمؤمنان امام علی(ع) درباره لجباز می‌فرماید: من لج و تمادی فهو الراکس الذی ران الله علی قلبه و صارت دائره السوء علی رأسه؛ هرکس لجاجت کند و بر آن پافشاری نماید، او همان بخت برگشته‌ای است که خداوند بر دلش پرده ‌]غفلت[ زده و پیشامدهای ناگوار بر فراز سرش قرار گرفته است. (نهج‌البلاغه، نامه ۵۸) لجاجت مانع جدی در معرفت‌شناسی و درک و فهم حقایق است. از نظر قرآن روحیه لجاجت و لجبازی موجب می‌شود تا قلب انسان مهر شود و در برابر مطالب معقول مقاومت کند و حتی معجزات و آیات روشن و بینات را نپذیرد. (اعراف، آیه ۱۰۱؛ یونس، آیات ۷۳ و ۷۴) از این رو لجاجت و لجبازی از مهم‌ترین موانع رشد و تزکیه انسانی به‌شمار می رود، زیرا انسان را به گونه‌ای می‌سازد که در برابر سخن حق سر فرود نیاورد و با آنکه گاه حتی حق را می‌شناسد و بر درستی آن آگاه است، ولی آن را انکار می‌کند و نمی‌پذیرد. (نمل، آیات ۱۳ و ۱۴) انسان لجباز درعین آگاهی و دانایی، به مقابله حق و حقیقت می‌رود. کافران لجباز درعین آگاهی از حقانیت پیامبر(ص) و مشاهده معجزات و برهان‌های قاطع، نه‌تنها پیامبری آن حضرت را نمی‌پذیرفتند بلکه به مقابله آن حضرت(ص) و حقیقت می‌پرداختند. (انعام، آیات۳۳تا۳۵) این خصلت عمومی همه کافران در طول تاریخ بشریت و هدایت‌های آسمانی بوده است. همه پیامبران با کفار لجبازی مواجه بودند که در برابر برهان‌های روشن و بینات پیامبران(ع) نمی‌توانستند دلیلی را ارائه دهند و آن را باطل جلوه دهند، بلکه حتی به حقانیت آن رسیده بودند، با این همه به مخالفت و مبارزه با حقیقت و رسالت پیامبران می‌پرداختند. (ابراهیم، آیات۹تا۱۳) از آیات۴۱ تا ۴۴ سوره فصلت این معنا به دست می‌آید که خصلت لجاجت در شخص اجازه نمی‌دهد تا حتی به مشاهدات خویش ایمان بیاورد. به این معنا که علم شهودی و قطعی و یقینی در این افراد هیچ تأثیری به جا نمی‌گذارد و بلکه در صورت اصرار بر حق و افزایش ادله و برهان، بر لجاجت آنها افزوده می‌شود و نسبت به حق و حقانیت، عناد و دشمنی بیشتر پیدا کرده و موضع‌گیری آنان نسبت به حقیقت تشدید می‌شود. انسان لجباز تنها به انکار ادله عقلانی بسنده نمی‌کند؛ بلکه لجاجت موجب می‌شود تا حتی به تکذیب محسوسات نیز بپردازد. خداوند در این‌باره چندین مورد را مثال می‌زند. از جمله در آیات ۳۰ تا ۴۴ سوره طور به داستان کافرانی اشاره می‌کند که با مشاهده عذاب‌های الهی بر بالای سر خویش به انکار آن اقدام کرده و آن را قطعه‌ای از ابر می‌شمارند. در آیات ۱ تا ۶ سوره قمر نیزبه داستان رویگردانی کافران از پذیرش رسالت پیامبر(ص) اشاره می‌کند. در این آیات خداوند روشن می‌سازد که لجاجت، آدمی را تا کجا به ورطه سقوط می‌کشاند و سبب می‌شود تا لجباز به انکار محسوسات بپردازد. کافران مکه از پیامبر(ص) خواستار معجزه می‌شوند. آن حضرت(ص) برایشان سنگ را به سخن می‌آورد تا بر رسالت حضرت شهادت دهد و یا با درختی نیز این‌گونه می‌کند و حتی گیاهی را به دو نیم کرده و قسمتی از آن را به حرکت درمی‌آورد. اینان می‌گویند که این سحر است و آن رابه عنوان دلیل و شاهدی بر معجزه و رسالت نمی‌پذیریم؛ ولی از آنجایی که سحر در زمین تأثیر می‌گذارد و در آسمان تأثیری ندارد، پس باید ماه را که آسمانی است دو نیمه کنید. این‌گونه است که شق‌القمر اتفاق می‌افتد و ماه به دو نیم تقسیم می‌شود. با این همه کافران لجباز مکه، به انکار این معجزه محسوس رو […]
Share

برچسب‌ها: , , , , ,

مشترک سایت من شوید تا حتی یک مطلب را هم از دست ندهید!

 به وسیله ایمیل:

 ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.


بعد از ثبت نام رایانامه ای حاوی لینک فعال سازی برایتان ارسال خواهد شد. در صورت دریافت نکردن به بخش اسپم ایمیلتان مراجعه کنید.

مشترک خوراک شوید

یا به وسیله فید (خوراک)

Leave a Reply

برچسب‌هایی که می‌توانید استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>