samamosنیکی و نیکوکاری ، امری پسندیده و ستودنی است. هیچ کس در ارزش و اهمیت آن شک و تردیدی ندارد،‌ با این همه بسیاری از مردم گمان می کنند که نیکی کردن کاری سخت و دشوار است که از عهده ایشان بر نمی آید. تصوری که ایشان از نیکی و نیکوکاری کاری دارند، موجب شده است تا نتوانند خود را اهل احسان و نیکوکاری بدانند. این گونه است که از نظر ایشان، احسان،‌ عمل دور از دسترس است.

دانلود

نویسنده در این مطلب بر آن است تا با بهره گیری از آموزه های قرآنی، نشان دهد که چگونه می توان احسان و نیکی کرد؟ و این که این عمل، چگونه با همه عظمت و ارزشی که دارد، کاری بسیار سهل و آسان است. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

گستره معنایی احسان

احسان به عنوان فضلیت انسانی و عبادتی بزرگ ، هماره از سوی بشر مورد توجه و تشویق بوده است. حتی بسیاری از مردمان با آن که خود را اهل احسان نمی شمارند، به اهل آن احترام خاص و ویژه ای می گذارند و نیکوکاران ، از سوی همه بشر، مورد توجه و ستایش هستند.

اما چرا برای برخی ، این عمل دور از دسترس و کاری سخت و دشوار می نماید و دست یابی به این فضلیت را برای خود ، ناممکن و ناشدنی می دانند؟ به نظر می رسد که برای تبیین مساله و این که نیکوکاری ، کاری بس آسان و دست یابی به این فضلیت بسیار سهل است، بهتر است که نگاهی به گستره معنایی آن و سپس مصادیق احسان شود، تا دانسته شود که این فضلیت با همه اهمیت و ارزش بلند و والایش، کاری بسیار آسان و شدنی برای همگان است.

راغب اصفهانی که در فرهنگ و مفاهیم قرآنی، کارشناس و خبره فن می باشد، در معناشناسی واژه احسان به ویژه در فرهنگ قرآنی در کتاب ارزشمند مفردات الفاظ قرآن کریم می نویسد: احسان برگرفته از واژه حسن است که در دو معنا کاربرد دارد: ۱٫ نعمت بخشیدن به دیگری؛ ۲٫ کار نیک انجام دادن.

از ایات و روایات بر می آید که از نظر ارزش و اهمیت، احسان برتر از عدالت است؛ زیرا عدالت آن است که انسان ان چه بر عهده و وظیفه اوست به درستی انجام دهد و یا آن چه سهم و قسط اوست ، بگیرد؛ ولی احسان این است که بیش از ان چه وظیفه اوست انجام دهد و کم تر از آن چه حق اوست بگیرد و نسبت به بقیه آن گذشت و عفو داشته باشد.

از این تعریف به دست می آید که احسان و نیکی کردن، کاری است که از هر کسی بر می آید؛ زیرا هر کسی نعمتی که در اختیار دارد می تواند،‌ بخشی هر چند اندک را به دیگری ببخشد بی آن که انتظار داشته باشد و یا منتی بر او گذارد؛ چنان که می تواند با گذشت نسبت به حقی نیز به دیگر احسان کند.

چگونه احسان کنیم؟

اما برای این که آسانی نیکی کردن و دست یابی به فضلیت احسان و نیکوکاری را به دست آوریم، تحلیل قرآن را درباره مصادیق آن جویا می شویم.

خداوند در آیات ۸۴ و ۸۵ سوره مائده یکی از مصادیق احسان و نیکوکاری را ، امیدواری شخص و عدم یاس از رسیدن به مقام صالحان و نیکوکاران بر می شمارد. در حقیقت کسی که امیدوار است که در جرگه صالحان در آید، به خود و خداوند امید بسته است و از یاس و نومیدی که از جنود و سربازان لشکر ابلیس و شیطان است رهایی یافته است. از این روست که خداوند ، امیدواری را به عنوان، یکی از مصادیق احسان بر می شمارد، تا این گونه نشان دهد که احسان و نیکوکاری همان گونه که فضلیتی بزرگ و ارجمند است، دست یابی به آن برای همگان شدنی است و هرگز دور از دسترس نمی باشد.

در حقیقت این احسان، هر چند که احسان به خود و شخصیت سازی است، ولی وقتی به صورت خو و خلق بشر در آید آثار آن به دیگری نیز می رسد. بنابراین خودسازی و تغییر دادن شخصیت خود و تزکیه نفس، نخستین گام برای رفتارهای سازنده و پسندیده در اجتماع است. انسان پیش از این که به رفتارهای اجتماعی و هنجاری برسد و آن را نشان دهد، می بایست اخلاق خویش را بازسازی و پرورش دهد. از این روست که قرآن یکی از مهم ترین مصادیق احسان را امیدواری به قرار گرفتن در جرگه محسنان و صالحان و نیکوکاران شمرده است.

روشی که قرآن برای تشویق و ترغیب مردمان به نیکوکاری و احسان برگزیده است، روشی تربیتی و بسیار کارساز است که می بایست دیگر مربیان و اولیای امور برای تربیت و پرورش ، زیر دستان از آن بهره گیرند.

در تحلیل قرآنی ، احسان تنها با فعل و عمل تحقق نمی یابد بلکه گاه ترک کاری خود مصداق کامل احسان است. از این روست که بخش عمده ای مصادیق احسان و نیکوکاری در فرهنگ قرآنی را پرهیز و اجتناب شخص و یا جامعه از کاری و یا فکری می داند.

از جمله در آیه ۵۶ سوره اعراف در تبیین مصادیق احسان به پرهیز از فسادگری در زمین اشاره می کند و می فرماید کسی که از تباهی و فساد در زمین پرهیز و اجتناب کند، در حقیقت خود را در جرگه محسنان در آورده و به همین علت و سبب از رحمت خاص خداوندی برخوردار می شود.

در آیات ۳۱ و ۳۲ سوره نجم نیز دوری و اجتناب از فحشاء و رفتارهای زشت و نا به هنجار اجتماعی مانند زنا و فسق و فجور را ، از دیگر مصادیق احسان بر می شمارد تا نشان دهد که چگونه شخص با ترک نابه هنجاری می تواند خود را در جرگه محسنان و نیکوکاران در آمد.

هر گونه گناه بزرگ که خداوند در قرآن و روایات معتبر کیفر دوزخ را برای آن در نظر گرفته است، عملی است که اگر از آن اجتناب و پرهیز شود ، شخص را در جرگه اهل احسان قرار می دهد. ( نجم آیات ۳۱ و ۳۲)

بنابراین در پیش گرفتن راه تقوا و اجتناب و پرهیز از هر زشتی و پلیدی عقلانی و عقلایی و شرعی، گام گذاشتن در مسیر احسان و دست یابی به مقام محسنان است که خداوند در آیه ۹۰ سوره یوسف و ۳۳ و ۳۴ سوره زمر و ۱۵ و ۱۶ سوره ذاریات و ۴۱ و ۴۴ سوره مرسلات بر آن تاکید و تصریح دارد.

این آیات و آیات دیگر به خوبی روشن می کند که دست یابی به مقام احسان می تواند از راه ترک و پرهیز از گناهان و نابه هنجاری های اجتماعی تحقق یابد.

افزون بر این می توان مصادیق دیگری را نیز نشان داد که از راه کار و عمل به دست می آید. البته نیازی نیست که انسان از کارهای بزرگ و سخت و سنگین شروع و آغاز کند؛ زیرا گام نهادن در کار بزرگ و عمل به اقدامات سنگین و توانفرسا می تواند شخص را نومید و سرخورده کند و اعتماد به نفس خویش را از دست دهد. بنابراین لازم نیست که در همان آغاز راه مصادیق سنگین و توانفرسای احسان را در نظر گیرد و بکوشد همانند اهل یقین و نفوس مطمئن و مخلصان و انسان های کامل عمل کند.

به سخن دیگر ، هر چند که از مصادیق احسان جهاد با جان در راه خدا و تحمل سختی ها و مشقت های جانکاه آن است که در آیاتی چون ۱۲۰ سوره توبه و ۶۹ سوره عنکبوت بیان شده است ولی نیازی نیست که شخص در آغاز راه خویش به این مصادیق بپردازد و کار را برخویش سخت نماید و در نهایت سرخورده و یا نومید شود؛ زیرا خداوند در یک حکمی که حاکم و مسلط بر دیگر احکام است از مردمان خواسته تا در حد توان و استطاعت خویش گام بردارند و فزون تر از استطاعت وظیفه و تکلیف بر گردن نگیرند. از این روست که به صراحت بیان داشته است که تکلیف بر قدر طاقت و استطاعت است.

انسان ها در زندگی خویش اشتباهات و خطاهای بسیاری را در حق خود و دیگری انجام می دهند. گاه سخنی بی جا می گویند و یا ناخواسته تهمت و دروغی می گویند و یا دلی را می ازرند و می رنجانند و خشم و غضبی می گیرند که اگر از این اعمال خویش که ناخواسته و ناآگاهانه و یا حتی آگاهانه و خواسته ، انجام داده اند، توبه و استغفار کنند، این خود از مصادیق احسان و نیکوکاری است. از این روست که خداوند در آیات ۱۶ تا ۱۸ سوره ذاریات از مصادیق احسان و نیکوکاری، استغفار و توبه را بر شمرده است؛ زیرا انسانی که توبه و استغفار می کند به زشتی عمل خویش آگاه شده است وهمین آگاهی و شناخت خود گامی بلند در راستای حرکت به سوی نیکوکاری واقعی و کمالی است.

از آیات قرآنی بر می آید که نیکوکاری دو بخش دارد، بخشی از آن به شخصیت و خصوصیات فردی و اخلاقی باز می گردد که می توان به ایمان به خدا(مائده آیه ۸۴ و ۸۵ ) قرآن (مائده آیات ۸۳ و ۸۵) پیامبرخاتم (همان ) و تهجد و شب زنده داری (ذاریات آیات ۱۶ و ۱۷) دعا برای قرار گرفتن در زمره شاهدان و گواهان بر رسالت پیامبر(ص) از موارد احسان (مائده آیات ۸۳ و ۸۵ ) نیایش به درگاه خدا با حالت بیم و امید (اعراف آیه ۵۶)، نماز (هود آیات ۱۱۴ و ۱۱۵ و لقمان آیه ۳ و ۴) و نیز یقین به آخرت (لقمان آیات ۳ و ۴) اشاره کرد.

بخش دوم به حوزه عمل اجتماعی و در ارتباط با مردم و دیگری باز می گردد که می توان به موارد بسیاری اشاره کرد.

خداوند در آیه ۲۳ سوره شورا ، مودت و دوستی اهل بیت (ع) را از مصادیق احسان و نیکوکاری بر می شمارد و از امام حسن مجتبی (ع) روایت شده که مراد از اقتراف حسنه همان مودت اهل بیت (ع) می باشد.

تواضع و فروتنی در برابر حق (مائده آیات ۸۲ و ۸۵) تامین محرومان و قرار دادن حقی در اموال خود برای محرومان و نیازمندان (ذاریات آیه ۱۶ و ۱۷) انفاق مال در راه خدا در حال توانگری و تنگ دستی (آل عمران آیه ۱۳۴) و کمک و بخشش به خویشان (نحل ایه ۹۰) و پرداخت زکات (لقمان آیات ۳ و ۴) و پرداخت کالا و هدیه مناسب به زنی که طلاق داده شده(همان ) از مصادیق احسان است.

دعوت مردم به توحید و کارهای نیک و صالح (صافات آیات ۱۲۵ تا ۱۳۱)، صبر و شکیبایی در سختی ها و ناراحتی ها(یوسف آیه ۹۰ و نحل آیات ۱۲۷ و ۱۲۸) عفو و گذشت از لغزش های دیگران (آل عمران آیه ۱۳۴ و مائده آیه ۱۳) و سازگاری و صلح و نیز مصالحه کردن در مسایل خانوادگی (نساء آیه ۱۲۸) و رعایت حال کهنسالان(یوسف آیه ۷۸) از دیگر مصادیق احسان است.

از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: آیا می خواهید شما را به بهترین اخلاق دنیا و آخرت راهنمایی کنم؟ یکی این که اگر کسی به تو ظلمی کرده او را ببخشی و اگر کسی با تو قطع رابطه کرد با او رفت و آمد کنی و با کسی که به تو بدی کرده احسان ورزی.( اصول کافی، کلینی ، باب عفو.)

از آیات ۱۰۲ تا ۱۰۵ سوره صافات بر می آید که انجام وظیفه و امتثال امر الهی از مصادیق احسان است.

فروبردن خشم و کظم غیظ (آل عمران آیه ۱۳۴) و هر عمل صالح و نیکی از مصادیق احسان است.(کهف آیه ۳۰) بنابراین نمی بایست انسان خود را در رنج افکند که چگونه می تواند احسان کند. از روایات بسیاری بر می آید که خوشرویی و خوش خویی بهترین احسان و کار نیکی است که انسان به سادگی می تواند انجام دهد و پاداش های بزرگ و سنگین دنیوی و اخروی را از راه آن به دست آورد. از این رو، انسان نمی بایست گمان کند که احسان و نیکوکاری و یا دست یابی به مقام محسنان دشوار است. اگر انسانی که آن چه از توانش بر آید برای دیگری انجام دهد، همان مصداق کامل احسان خواهد بود. از این روست که خداوند تعبیر خواب کردن حضرت یوسف (ع) برای دیگران را از مصادیق احسان بر می شمارد و می ستاید.(یوسف آیه ۳۶)

از امام باقر (ع) درباره خوشرویی و با چهره گشاده با مردم مواجه شدن به عنوان کار نیک و احسان می فرماید: «یک لبخند بر روی چهره برادر ایمانی حسنه ای است در نامه عمل تو و رفع گرفتاری از او حسنه ای دیگر است و خداوند با هیچ عمل و عبادتی همچو شادکردن یک مؤمن پرستش نشده است.»( اصول کافی، ج ۲، ص ۱۸۹٫)

به چه کسانی احسان کنیم؟

اما به چه کسانی احسان کنیم؟ پاسخ قرآن این است که احسان می بایست فراگیر باشد. از این روست که احسان به هر موجودی از انسان و غیر انسان مطلوب شمرده شده و سفارش می شود.

خداوند از مومنان خواسته حتی نسبت به کافران نیز احسان کرده و در حق ایشان نیکوکاری را فراموش نکنند. از این روست که در آیات ۱۲ و ۱۳ احسان به کافران را مطلوب و امری پسندیده می شمارد و به یهودیان یاداور می شود که از ایشان پیمان گرفته تا حتی در حق کافران نیز احسان کنند.

بنابراین اگر اسلام و قرآن احسان را نسبت به کافران سفارش می کند و حتی به عنوان پیمان الهی در حق یهودیان از آن یاد می کند، به روشنی معلوم می شود که احسان به مومنان تا چه اندازه مطلوب و پسندیده می باشد.

هر کسی می بایست نخست به کسانی احسان کند که به وی نزدیک تر هستند. از این رو، احسان به همسر( نساء‌ آیه ۱۲۸و بقره آیه ۲۲۹ و ۲۳۶) والدین (احقاف آیه ۱۵ و بقره آیه ۸۳ و نساء آیه ۳۶ و آیات بسیار دیگر)، احسان به خویشان ( بقره آیه ۸۳ و نساء ایه ۳۶ و نحل آیه ۹۰) و احسان به همسایگان دور و نزدیک ( نساء ایه ۳۶) مورد تاکید و سفارش بیش تری قرار گرفته است.

احسان به هم نشین(نساء آیه ۳۶) و همسفر (همان ) نسبت به دیگران مقدم است؛ زیرا هدف از احسان ، افزایش دوستی و محبت و الفت میان مردم است ؛ از این رو، لازم است که نسبت به کسانی که در پیرامون ما هستند، احسان کنیم.

کمال احسان آن است که نسبت به پدر و مادر و همسر و فرزندان و خویشان داشته باشیم؛ زیرا نزدیکی آنان به ما هم توقع و انتظار ایشان را بالا می برد و هم زمینه برای احسان از هر گونه فراهم تر است. از این رو می بایست هماره گذشت و عفو نسبت به آنان و مراعات حالات و احوالات آن را داشته باشیم.

اگر نسبت به ایشان ا حسان ورزیم بی گمان به آ‌رامش دنیوی و اخروی دست می یابیم (بقره آیه ۱۱۲) و خداوند نعمت خویش را به ما کامل می کند(انعام آیه ۱۵۴) و از امدادات غیبی خداوند بهره مند شده (نحل آیه ۱۲۸) و دعاها و نیایش های ما اجابت می شود.(آل عمران آیه ۱۴۷ و ۱۴۸)

اگر بخواهیم گناهان ما بخشیده شود(هود آیه ۱۱۴) و راه مطمئنی پیش روی خویش بگشاییم(لقمان ایه ۳۲) و از رحمت خاص خداوندی بهره مند شویم (اعراف آیه ۵۶) و در نهایت رستگاری(لقمان آیات ۳ و ۵) و سعادت دنیوی و اخروی (ال عمران آیه ۱۴۸ و نحل آیه ۳۰) را به دست آوریم و محبوب خداوند شویم(بقره آیه ۱۹۵) می بایست از راه احسان و نیکوکاری به ویژه به والدین و همسر و فرزندان و خویشان و همسایگان ، اقدام کنیم.

پیامبر اکرم (ص) در این باره فرمود: «پس از ایمان به خداوند سرآمد تمام اعمال عاقلانه، مهربانی و نیکی با مردم است؛ چه خوب باشند چه بد.»( مستدرک وسایل الشیعه، ج ۲، ص ۶۷٫)

امام سجّاد (ع) در این باره به فرزندش فرمود: هرکس تقاضای خیر و نیکی از تو نماید، از احسان به او دریغ مکن، زیرا اگر تقاضا کننده لایق آن نیکی باشد تو به حقیقت دست یافته ای و اگر شایستگی آن را نداشته باشد تو در پاسخ به خواسته اش مراتب بزرگواری خود را ابراز داشته ای.( الروضه الکافی، ص ۱۵۳٫)

احسان و خدمت به خلق تنها بخشیدن مال و رفع دردهای مادی و دنیوی نیست، بلکه بخشش و کمک های معنوی و اصلاح امور اخلاقی و اجتماعی مردم از عالی ترین نوع احسان است. راهنمایی و نجات اشخاصی که به بیراهه رفته اند و دست گیری از آنها به امید رهایی و هدایت، ارزنده ترین کاری است که نیکوکاران انجام می دهند.

پیامبر اکرم (ص) فرمود: «نیکوکاران در دنیا در آخرت نیز نیکوکار شناخته می شوند، زیرا در عرصه محشر که کفّه حسنات و اعمال خیر آنها در میزان(ثواب الاعمال،ص ۱۲۷٫) سنجش سنگینی می کند از ثواب ها و حسنات خود مقداری را به گناه کاران می بخشند و باعث رهایی آنها می شوند.»

مردی از انصار به محضر امام حسین (ع) شرفیاب شد تا حاجتش را با امام مطرح کند آن حضرت فرمود: برادر آبروی خود را حفظ کن و درخواست خویش را شفاهی و رو در رو بیان نکن، حاجت را در نامه ای بنویس تا به خواست خدا برآورده سازم.( بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۱۱۸٫)

برآورد کردن حاجات برادر دینی به ویژه اگر خویش و دوست و همسایه باشند بسیار ارزشی است. یکی از شیعیان می گوید: در مسجد الحرام مشغول طواف بودم، یکی از دوستانم از من درخواست دو دینار وام کرد، به او وعده دادم که پس از طواف حاجتش را برآورده سازم، هنوز طوافم به پایان نرسیده بود که امام صادق (ع) وارد شد و دست بر شانه ام نهاد و بر من تکیه کرد و هر دو مشغول طواف شدیم.

طواف من تمام شد ولی به احترام امام صادق او را همراهی کردم و طواف را ادامه دادم، آن مرد حاجت مند که در کناری نشسته بود و امام صادق(ع) را نمی شناخت به خیال آن که من حاجتش را فراموش کرده ام هربار که از مقابلش می گذشتم با دست اشاره می کرد و مطلبش را یادآوری می نمود.

امام صادق (ع) از من پرسید: چرا این مرد به تو اشاره می کند؟

گفتم فدایت شوم او منتظر من است که پس از طواف نزد او روم و وامی به او بدهم و چون دست مبارک شما بر شانه من است خوش ندارم شما را ترک گویم.

امام صادق (ع) بدون لحظه ای تأمل، دست از روی شانه من برداشت و فرمود: مرا به حال خود گذار و برو حاجت او را برآور. من رفتم و کار او رااصلاح نمودم. روز بعد امام صادق را دیدم که با اصحابش سخن می گفت: تا مرا دید سخن خود را قطع کرد و فرمود: اگر برای بر آوردن حاجت یکی از برادران مؤمن خود تلاش و سعی کنم نزد من بهتر و محبوب تر است از آزاد کردن هزار بنده و بسیج نمودن هزار نفر در راه خداست.( سفینه البحار، ج ۱،ص ۳۵۳٫)

مطالب مرتبط

  • بهترین‌ها در زندگی هر انسانی دوست دارد که بهترین‌ها را بشناسد و بدان عمل کند، زیرا فطرت انسانی همانند یک دستگاه پیشرفته عمل می‌کند و افزون بر اینکه خوب و بد را می‌شناسد به خوبی و نیکی هم گرایش دارد و از زشتی و بدی گریزان است، اما به دلیل اینکه انسان‌ها به وسیله گناهان و خطاها و اشتباهات، به این دستگاه زیان می‌رسانند، نمی‌توانند به طور طبیعی آنچنان که باید و شاید از آن بهره گیرند، از این رو وحی و پیامبران آمده‌اند تا آنچه دفن شده را برانگیزند و دوباره به سطح بکشند. در مطلب پیش رو برخی از بهترین‌ها که امیرمومنان علی(ع) در حدیثی از زبان وحی و اسلام به انسان‌ها یادآور شده بیان گردیده است. فطرت و وحی، منابع بهترین‌ها یکی از راه‌های شناخت بهترین‌ها، مراجعه به فطرت انسانی است، زیرا خداوند در ‌ذات هر انسانی فطرت را قرار داده که به انسان این قابلیت را می‌دهد تا خوب و بد را بشناسد و به خوبی گرایش یافته و از بدی گریزان شود. در حقیقت در دو حوزه حکمت نظری و حکمت عملی این دستگاه فطرت فعال است. با این همه برخی از علل و عوامل موجب می‌شود که این دستگاه از کار افتد یا به طور ناقص فعال باشد. از جمله این علل و عوامل گناهانی است که انسان به عمد انجام می‌دهد یا خطاها و اشتباهاتی که خواسته و ناخواسته به این دستگاه و کارکرد آن زیان می‌رساند. خداوند می‌فرماید که هر گناه و خطایی تاثیر زیانباری بر فطرت انسانی دارد. البته در گام نخست این دستگاه به یک باره از کار نمی‌افتد و بلکه حتی با انبوه گناهان نابود و نیست نمی‌شود، چرا که این دستگاه چنان ساخته و طراحی شده که هرگز تغییری در آن رخ نخواهد داد و اساس آن تغییر نمی‌یابد، هر چند که شاکله آن تغییر می‌یابد و انسان‌ها براساس همان شاکله خودساخته عمل می‌کنند. (اسراء، آیه ۸۴) در فرهنگ قرآنی این اصل اصیل که هرگز تغییر نمی‌یابد به اسامی و نام‌هایی چون روح انسانی (اسراء، آیه ۸۵)، فطرت (روم، آیه ۳۰)، نفس انسانی (شمس، آیه۷)، قلب و مانند آن نامیده شده است. این اصل که از امر الهی نشات گرفته است (ص، آیه ۷۲، اعراف، آیه ۱۲، مومنون، آیه ۱۴، اسراء، آیه ۸۵) هیچ تغییر اساسی نخواهد یافت، چرا که انسان‌ها و یا دیگران نمی‌توانند در آن تصرف کنند. خداوند در این آیه می‌فرماید: «لا تبدیل لخلق الله، تبدیلی در خلق الله نیست.» (روم، آیه ۳۰) البته اینجا مراد از خلق، اعم از عوالم امر و خلق است، یعنی شامل عالم امر نیز می‌شود. بنابراین، اگر تغییری از سوی انسان (شمس، آیه ۱۰) یا شیطان (نساء، آیه ۱۱۹) در این نفس و فطرت انسانی رخ می‌دهد، تنها در سطح شاکله و از باب دسیسه و دفن کردن است (شمس، آیه ۱۰) به گونه‌ای که این اصل اصیل، زیر خاکستر گناهان، همچنان فروزان است و هر زمانی که امکان بروز و ظهور با توبه فراهم آید از زیر بر می‌آید و درخشان می‌شود. انسان‌ها وقتی فطرت خویش را دفن کردند، دیگر این دل و قلب و فطرت مهر زده می‌شود و توانایی ادراکی و حرکتی خود را به سمت خیر و خوبی از دست می‌دهد. همچنین اگر این فطرت و قلب، زنگار بگیرد (مطففین، آیه۱۴) این توان اندک خواهد شد؛ زیرا نمی‌تواند جلوه‌گاه مظاهر الهی باشد و به خوبی انوار را بتاباند و حقیقت را درست ببیند و بشناسد و تحلیل و تبیین و توصیه کرده و در جهت حق و خوبی و درستی حرکت کند و انگیزه‌ای را ایجاد نماید و عزمی را پدید آورد. توده‌های مردم از این رو نیازمند معرفی و تبیین خوب‌ها و بهترین‌ها هستند؛ زیرا زنگارها اجازه دریافت درست و راست را نمی‌دهد. پس لازم است که پیامبران و وحی این دفائن را برانگیزند و بیرون آورند و به مردم یادآور شده و تذکر دهند. این‌گونه است که وحی در قالب تذکر و ذکر نزول می‌یابد. (حجر، آیه۹؛ نحل، آیه۴۴) امیرمؤمنان علی(ع) می‌فرماید: فبعث فیهم رسله و واتر الیهم انبیاءه... و یثیروا لهم دفائن العقول؛ پس خداوند در میان مردمان، فرستادگانش را برانگیخت و پیامبرانش را پیاپی به سوی ایشان فرستاد تا دفینه‌های عقول آنان را برانگیزاند. (نهج‌البلاغه، خطبه۱) بنابراین، بهترین‌ها در حوزه هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی، اخلاق و رفتار را باید در معارف و آموزه‌های وحیانی بویژه اسلام یافت. در اینجا به برخی از بهترین‌ها در زندگی از کلام امیرمؤمنان اشاره می‌شود: منابع بهترین‌های اخلاقی و رفتاری حضرت باقر(ع) از پدرش و او از امام حسین(ع) روایت کرده که امیرالمؤمنین(ع) در ضمن خطبه‌ای به بهترین‌ها اشاره می‌کند و مردم را بدان سفارش می‌نماید. ایشان ضمن معرفی بهترین‌ها نشان می‌دهد که راه به دست آوردن آنها چیست و باید این بهترین‌ها را در چه چیزهایی جست‌وجو کرد و یافت. در اینجا به برخی از این بهترین‌ها اشاره می‌شود که ایشان در ضمن حدیث طولانی خود بیان کرده‌اند: ۱٫ اسلام، بهترین شرافت: از نظر امیرمؤمنان علی(ع) بزرگ‌ترین شرافتی که برای آدمی می‌توان سراغ گرفت، اسلام است. به این معنا که انسان با حسب و نسب و قدرت و ثروت به شرافت واقعی دست نمی‌یابد؛ چون اینها امور دنیوی و از زینت‌های دنیاست نه زینت‌های بشریت. آنچه زینت بشریت شمرده می‌شود آن چیزی است که با انسان در همه عالم است. بی‌گمان اسلام است که به انسانیت انسان معنا و مفهوم واقعی می‌بخشد. در حالی که در قیامت نه حسب و نسبی است، (مؤمنون، آیه ۱۰۱) و نه مال و فرزندی و بیع و شراء؛ چرا که این مال و ثروت و فرزند و قدرت و مانند اینها برای زندگی دنیوی ساخته شده است. (کهف، آیه ۴۶؛ قصص، آیه ۷۹؛ حدید، آیه ۲۰) پس شرافت انسانی به چیزی است که ماندگار و باقی در همه عوالم است و شکی نیست که اسلام به انسان شرافت جاودانه می‌دهد. از این رو امیرمؤمنان علی(ع) می‌فرماید: ای مردم شرافتی بالاتر از اسلام نیست. ۲٫ تقوا، بهترین عزت: برخی از انسان‌ها عزت را در قدرت و ثروت می‌دانند و برای اینکه خود را در جامعه عزیز دارند به آنها متوسل می‌شوند. در حالی که عزت را باید در جایی دیگر جست؛ زیرا براساس آموزه‌های قرآنی، انسان در همه چیز یعنی در ذات و صفات و نیز وجود و حدوث و بقا فقیر است یعنی ممکن‌الوجود است و تنها واجب‌الوجود و غنی بالذات که هم خود بی‌نیاز است و هم نیاز دیگران را برآورده می‌سازد خداوند غنی حمید است (فاطر، آیه۱۵) بنابراین همه چیز از جمله عزت را تنها باید در خداوند جست و با اتصال به آن مبدا، به عزت دست یافت. (نساء، آیه ۱۳۹) پس اگر کسی بخواهد عزتی را بجوید باید در خدا بجوید و راه کسب آن نیز جز تقوای الهی نیست؛ در حالی که گرفتاران به جهالت علمی و عملی آن را در گناه (بقره، آیه ۲۰۶) یا ولایت کافران (نساء، آیه ۱۳۹)، حسب و نسب و قدرت و ثروت و کفر (منافقون، آیه۸) می‌جویند. خداوند عزت را تنها برای خود و پیامبر(ص) و مؤمنان می‌داند. (همان) پس اگر کسی دنبال بهترین‌ها یعنی عزت است آن را در تقوا جست‌وجو کند. چنانکه امیرمؤمنان علی(ع) می‌فرماید: و عزتی بالاتر از تقوا و پرهیزگاری نیست. ۳٫ ورع، بهترین پناهگاه: انسان‌ها همواره در معرض خطر هستند. انواع بلایا و ابتلائات هر روز بر او وارد می‌شود؛ دمی نیست که گرفتار مصیبت و بلا نباشد و هر دم احتمال دارد که امنیت جان و مال و عرض او در خطر افتد و نقص بر او وارد شود. انسان باید همواره آماده رفتن در پناهگاه باشد و بلکه باید همواره در دژ استوار باشد تا در امن و امان قرار گیرد. برخی گمان می‌کنند که پول و ثروت و قدرت و مانند آن پناهگاه مطمئنی است که آنان را از سیل و زلزله و دیگر بلایای طبیعی و غیرطبیعی نگه می‌دارد و یا می‌توانند از خشم خدا به جایی پناه برند و مأوایی برای خود بیابند. در حالی که هیچ پناهگاهی بهتر از ورع نیست؛ چنان‌که امام(ع) می‌فرماید: و پناهگاهی استوارتر از ورع نیست. اما نادانان به سمت دیگر می روند و در جایی دیگر پناهگاه می‌جویند. (توبه، آیات ۵۷ و ۱۱۸؛ شوری، آیه ۴۷) پس باید مانند یوسف(ع) به خدا پناه گرفت. (یوسف، آیات ۲۳ و ۷۹) ۴٫ توبه، بهترین شفاعت‌کننده: هر کسی دوست دارد وقتی خطا و اشتباهی مرتکب شد، کسی را داشته باشد تا برایش شفاعت کند. در زندگی مادی و دنیوی هر کسی می‌کوشد برای روز مبادای خودش افراد سرشناسی را داشته باشد تا به دادش برسد. انسان پس از مرگ با واقعیت‌های بسیار مواجه می‌شود و حقایقی که پوشیده بود آشکار می‌گردد، آن روز می‌بیند که نیازمند شفاعت است اما چیزی ندارد که برایش شفاعت کند. البته براساس آموزه‌های قرآنی، تنها پیامبران و اولیای الهی و برخی دیگر از کسانی که صاحب اذن هستند دارای شفاعت هستند (انبیاء، آیه ۲۸) اما پرسش این است که آیا ما به این افراد دسترسی داریم؟ یعنی اگر گناهکار باشیم و هیچ‌گونه سنخیتی میان ما و ایشان نباشد چگونه می‌توانیم به اینان نزدیک شده و از شفاعتشان بهره‌مند شویم. از این رو گفته‌اند برای خود شفیعانی بجوئید که بتوانند در روز مبادا به داد شما برسند و بهترین شفیع که می‌تواند دستگیر انسان باشد، همان توبه است که اگر با انابه و ناله و ضجه به پیشگاه خدا همراه شود بسیار بهتر و کارسازتر است. از این‌رو امام علی(ع) می‌فرماید: و شفیعی، رستگارتر از توبه و انابه نیست. ۵٫ علم، بهترین گنج: ما در ظاهر، اهل ایمان و اسلام هستیم ولی در عمل قارونی و فرعونی فکر و عمل می‌کنیم؛ زیرا برای اینکه زندگی آینده خود را تضمین کنیم گنج‌هایی برای خود فراهم می‌آوریم که شامل قدرت و ثروت است تا هرگز از آرامش و آسایش جدا نباشیم و همیشه در خوشبختی باشیم. بخش بزرگ فکر و عمل ما مشغول کسب قدرت و ثروت است؛ زیرا نسبت به آینده خود ترسان و هراسان هستیم. پس در جست‌وجوی قدرت و ثروت، همه هستی خود را چه ارزان می‌فروشیم و حتی مدعی هستیم که اینها را با علم و تخصص و توانائی خودمان کسب کرده‌ایم (قصص، آیه ۷۹؛ زمر، آیه۴۹)؛ در حالی که اینها را خداوند به عنوان آزمایش به ما داده است. اما حقیقت این است که این دو، سعادت دنیایی ما را تضمین نمی‌کنند و تامین آتیه بدان ممکن نیست چه رسد که بتواند تامین آتیه ما را در آخرت به عهده گیرد. در حالی که بهترین تامین کننده آتیه انسان بر خلاف تبلیغات رسانه‌ها، بانک و بیمه و مانند آن نیست، بلکه علم سودمندی چون علم معارف اسلامی و عمل بدان است. از این رو امیرمؤمنان علی(ع) می‌فرماید: گنجی سودمندتر از علم و دانش و فضیلت نیست. ۶- ادب، بهترین حسب: شخصیت انسان به دو دسته شخصیت شناسنامه‌ای و شخصیت واقعی و حقیقی تقسیم می‌شود. برخی‌ها وقتی سؤال می‌شوند: کیستی؟ می‌گویند: من آنم که رستم بود پهلوان؛ به این معنا که شخصیت خود را در فردی دیگر جست‌وجو کرده و خود را به نام والدین و خویشان و فامیل و قبیله معرفی می‌کنند. برخی دیگر از افراد جامعه در پاسخ به این پرسش که کیستی؟ به شخصیت خودشان اشاره کرده و مثلا می‌گویند: من دکتر فلانی و یا مهندس بهمانی هستم. اینان به حسب خودشان اشاره می‌کنند که دستاورد رنج وتلاش خودشان است. البته این معرفی به حسب، هر چند که بسیار نیک و خوب است و انسان باید این‌گونه باشد که به توانایی‌ها و دستاوردهایش ببالد؛ اما در آموزه‌های اسلامی، بهترین حسب در این امور نیست، بلکه از نظر اسلام بهترین حسب همان ادب انسان و اخلاق و خوی و خلق و منش اوست؛ یعنی بهترین حسب هر کسی، همان تربیت خانوادگی و اجتماعی است که بهترین رفتار و لطیف‌ترین و زیباترین جلوه‌های اخلاقی و رفتاری را به نمایش می‌گذارد. از این رو امیرمؤمنان علی(ع) می‌فرماید: و هیچ حسبی بهتر از ادب نیست. ۷- پرهیز از غضب، بهترین آرامش: انسان‌ها دوست دارند که از مشقت و شقاوت و رنج‌ رهایی یابند. این که بهشت مطلوب است؛ چون در آنجا مشقتی نیست. هر کسی می‌خواهد از هرگونه شقاوت و رنج فرار کند؛ زیرا مخالف اصل طبیعی و گرایش فطری انسان به سوی سعادت یعنی آسایش و آرامش است. شقاوت و رنج یعنی سلب آرامش و آسایش که انسان دوست نمی‌دارد و از آن گریزان است. اما در میان مصادیق شقاوت از نظر امیرمؤمنان علی(ع) هیچ چیزی بدتر از غضب نیست؛ زیرا غضب همانند آتش دوزخ عمل می‌کند که خون و رطوبت بدن آدمی را می‌سوزاند و روح را به رنج می‌افکند. پیامبر(ص) می‌فرماید: غضب پاره آتشی از شیطان است. (بحارالانوار، ج۷۳، ص ۲۶۵) ۲ ابوحمزه ثمالی از امام محمدباقر(ع) نقل می‌کند که آن حضرت درباره نکوهش غضب بیجا فرموده‌اند: این غضب پاره‌ای از آتش شیطان است که در قلب فرزندان آدم روشن می‌شود. از این رو چون یکی از شما خشم گیرد، رگهای گردنش پر و صورتش قرمز و چشمانش سرخ می‌شود و شیطان داخل سینه او می‌گردد (بحار، ج ۷۳، ص ۲۶۵، سفینه البحار، ج۲، ص ۳۱۹) به وسیله غضب، شیطان به آرزوی خود می‌رسد و می‌تواند انسان را از حق منحرف کند، چون خود آن ملعون می‌گوید: غضب وسیله شکار من است. به واسطه آن بندگان خوب خدا را به دام می‌اندازم و از بهشت دور می‌کنم و به سوی جهنم می‌کشانم. (میزان الحکم، ج۷، ص ۲۳۱) روزی حضرت رسول(ص) به اصحاب خود فرمود: پهلوان در میان شما کیست؟ عرض کردند: پهلوان و قوی در میان ما به کسی گفته می‌شود که پشت او به خاک نرسد. حضرت فرمود: خیر، این ویژگی پهلوان نیست، بلکه پهلوان حقیقی کسی است که شیطان در قلب او راه پیدا نکند تا غضب او را شعله‌ور گرداند و خون رگ‌های او را پر کند. توانا کسی است که همیشه به یاد خدا است و به وسیله خویشتن داری، خشم خویش را مغلوب کند و او را بر زمین زند (میزان‌الحکم، ج ۷، ص ۲۴۰). در روایات است که وقتی آتش غضب شعله‌ور شد باید به وسیله وضو گرفتن با آب سرد، آن را از بین برد و خاموش کرد. در این باره حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: غضب از شیطان است و خلقت شیطان از آتش، آتش هم به وسیله آب خاموش می‌شود پس اگر یکی از شماها غضب کند باید وضو بگیرد، تا آتش غضب او فرو نشیند (میزان الحکم، ج ۷، ص ۲۴۰) پس انسانی که غضب می‌کند خود نخستین کسی است که گرفتار آثار بد و زشت آن می‌شود و خود را به رنج و مشقت می‌افکند. از این رو امیرمومنان علی(ع) می‌فرماید: و مشقتی سخت‌تر از غضب و تندخویی نیست. ۸-عقل، بهترین زیبایی: هر کسی دوست دارد که خود را بیاراید. جمال و زیبایی و گرایش به آرایه‌ها در ذات انسان است. اما برخی‌ها این زیبایی را در اموری می‌جویند که بیرون از ذات و عاریه‌ای است. مثلا مال و ثروت و مانند آن زینت‌های دنیاست نه زینت و جمال انسان، اما انسان اینها را می‌گیرد و می‌خواهد بدان خود را بیاراید. آراستن به جامه‌های نیک و زیبا و رنگارنگ خوب است ولی اینها مندرس و کهنه می‌شود و تنها امری که ماندگار است و همه جا به کار می‌آید، خردورزی است. اگر انسان خود را به عقل و تعقل و خردورزی بیاراید در هر مجلسی جلوه خواهد کرد. از این رو امیرمومنان علی(ع) بهترین زیبایی و کمال را در عقل و خردورزی می‌داند و می‌فرماید: و هیچ زیبایی بالاتر از عقل نیست. ۹-صداقت، بهترین فضیلت: در برخی از روایات آمده است که شراب بد است ولی بدتر از شراب، دروغ  است که به عنوان کلیدی، خانه همه گناهان را به روی آدمی می‌گشاید. پس در میان بدترین‌ها بدترین بدی را می‌بایست در دروغ جست. در مقابل نیز بهترین بهترین‌ها نیز صداقت خواهد بود که ضددروغ است. به هر حال در آیات و روایات از دروغ بسیار پرهیز داده شده و از جد و شوخی آن برحذر داشته شده است. امیرمومنان علی(ع) نیز می‌فرماید: و هیچ بدی، بدتر از دروغ نیست. ۱۰-سکوت، بهترین حافظ: انسان وقتی سکوت می‌کند در بهترین وضعیت دفاعی قرار می‌گیرد، زیرا در سایه بوده و امکان شناخت و حمله به او فراهم نمی‌شود، اما همین که سخن گفت به علم و یا نادانی شناخته می‌شود و موجبات زحمت خود را فراهم می‌آورد. بنابراین، امیرمؤمنان علی(ع) می‌فرماید: و هیچ محافظی نگهدارنده‌تر از سکوت نیست. ۱۱- عافیت، زیباترین جامه: اگر برای خود جامه‌ای از خدا بخواهیم بهترین جامه و زیباترین آن همان عافیت و سلامتی است که از هرگونه بدی و زشتی و بیماری در امان باشیم. امیرمومنان علی(ع) می‌فرماید: و هیچ لباسی زیباتر از عافیت نیست. ۱۲- مرگ، نزدیک‌ترین غایب: اگر انسان بداند هر دم در کمین مرگ است و ممکن است دمی دیگر نباشد، این اندازه حرص نمی‌زند و به ظلم و خیانت و امور دیگر نمی‌پردازد. گمان باطل آدمی بقا و اینکه مرگ برای همسایه است، او را به غفلت دچار می‌کند و به جمع ثروت و کنز و تکاثر وامی‌دارد. امیرمؤمنان علی(ع) به مردم هشدار می‌دهد و می‌فرماید: و هیچ غائبی نزدیک‌تر از مرگ نیست. ای مردم هر کس که در روز زمین راه می‌رود، در درون زمین جای خواهد گرفت، گردش شب و روز با سرعت و شتاب، طومار زندگی انسان را در هم می‌پیچد. هر صاحب حیاتی در روی زمین نیرویی دارد و هر موجود زنده‌ای خوراکی برای آنها مهیا شده است، و تو ای بشر خوراک مرگ هستی و اگر آدمی از سپری شدن ایام زندگی درس عبرت می‌گرفت از آماده شدن برای مرگ غفلت نمی‌کرد، هیچ ثروتمندی به وسیله مال خود از مرگ رهایی پیدا نمی‌کند و نه فقیری به خاطر فقرش. آنگاه امیر‌مومنان علی(ع) به مردم هشدارهای دیگری می‌دهد و می‌فرماید: ای مردم هر کس از خداوند بترسد دست از ظلم و ستم برمی‌دارد و هر کس مراقب سخن گفتن خود نباشد، سرانجام به فحش و هذیان خواهد کشید و هر کس خیر را از شر و بد را از خوب تشخیص ندهد مانند چهارپایان است، مصیبت‌های دنیا در برابر فقر و تهیدستی روز قیامت بسیار حقیر است و چه اندازه مردم از واقعیات بی‌اطلاع می‌باشند. شما ای مردم از کثرت گناه و نافرمانی، خود را به ناآشنائی زده‌اید و از راه خدا و حقیقت خود را دور ساخته‌اید، آسایش همواره با رنج و محنت، و سختی و مشقت با نعمت و فراخ زندگی قرین است و آدمی هرگز در یک حال نخواهد ماند، شری که دنبالش بهشت جاوید باشد آن در حقیقت شر نیست و خیری که پایان آن دوزخ باشد آن خیر حقیقی و واقعی نخواهد بود، هر نعمتی در برابر بهشت حقیر و هر بلائی غیر از جهنم عافیت است. (کتاب المواعظ شیخ صدوق ۱۰۱ الی […]
  • بهشت اهل تسلیم و مستضعفان یکی از مباحث مطرح در میان مومنان، مساله بهشت است و این که چه کسانی به بهشت می روند یا نمی روند؟ این مساله شاید یکی از مسائل بی تاثیر در زندگی بنماید و گمان رود که پرداختن به این مساله نوعی اتلاف وقت است؛ زیرا بهشت و دوزخ را ما تقسیم نمی کنیم و برای آنان مالکی به نام خداست؛ اما باید توجه داشت که یکی از بحران کنونی در جهان معاصر که ریشه تاریخی دارد، مساله تکفیر است؛ زیرا کسانی که به این مسایل می پردازند می خواهند توجیهی برای رفتارهای دنیوی خود بیابند. آنانی که بهشت را تقسیم می کنند، در حقیقت به تکفیر گروهی می پردازند و بر اساس آن، جواز رفتاری متفاوت حتی قتل و کشتار را صادر می کنند.بر این اساس، پرداختن به مساله بهشت و اهل آن، به یک معنا پرداختن به ریشه های رفتاری آدمی است؛ چرا که می دانیم بینش ها و نگرش های آدمی مبتنی بر فلسفه تحلیلی انسان از هستی و خدا و خود است و هر پاسخی به یک پرسش فلسفی می تواند سبک زندگی آدمی را تغییر دهد و جامعه ای را به سوی رفتاری دیگر سوق دهد. این گونه است که هنجارها و ارزش ها در انسان ها و جوامع بشری تغییر می کند و گاه نابهنجاری چون زنا و هم جنس گرایی به عنوان یک ارزش تلقی می شود و یا کشتار بی گناهان و انجام عملیات انتحاری به عنوان یک عمل هنجاری انجام می گیرد و جامعه بلکه جهان با بحران تروریسم نهادینه شده و مشروعیت یافته مواجه می شود. نویسنده با مراجعه به آموزه های وحیانی اسلام بر آن است تا با پاسخی به این پرسش، دایره اهل بهشت را تشریح کند. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم. نقش نگرش ها در عملیات انتحاری و تروریسم در اخبار رسانه های و گزارش های تحلیلی خبرگزاری ها می توان اخباری را به دست آورد که به ریشه یابی بحران فزاینده تروریسم پرداخته است. در کشتارهای بی گناهان در کشورهایی چون عراق و پاکستان می توان ردپای پندارها و اندیشه های پلیدی را یافت که به نام دین و مذهب در گروهی از عوامل انتحاری یا گروه های ترور شکل گرفته است. گاه گروه های سازمان یافته تروریستی کودکان و نوجوانانی را از کشوری چون افغانستان می ربایند و آنان را در مدارس به ظاهر دینی حتی با غل و زنجیر زندانی می کنند و ماه ها و بلکه سال ها از طریق کتاب و فیلم به تخدیر ذهنی آنان می پردازند تا برای انجام عملیاتی انتحاری و یا حرکت تروریستی آماده شوند. بسیاری از کسانی که به چنین اقدامات و عملیاتی می پردازند، کسانی هستند که به نام خدا و پیامبر(ص) به کشتار زن و کودک و مردم بی گناه می پردازند و چون حششین الموتی مستانه خود را چون شمع به آتش می کشند تا گروهی را به دوزخ بفرستند و خود به بهشت بروند. اینان به این باور رسیده اند که دیگران مستحق مجازات هستند هر چند که کودک و زن و پیران کهنسالی باشند که هیچ گناهی را مرتکب نشده اند و حتی از اهداف مقدس افراد انتحاری و تروریسیم اطلاع و آگاهی ندارند چه رسد که با آن مخالفت کرده باشند تا مستحق مرگ و چنین کشتاری فجیعانه باشند. این در حالی است که از نظر اسلام نه تنها گروه هایی از این دست به حکم مستعضف بودن، مستحق رنج و مرگ و شکنجه و کشتار نیستند،‌ بلکه مستحق حمایت مومنان و مجاهدان هستند تا از هر گونه رنج و ظلمی که می برند رهایی یابند؛ چرا که خداوند در آیه ۷۵ سوره نساء، مومنان و مجاهدان را توبیخ می کند که چرا به حمایت از ایشان به جنگ و مقاتله نپرداخته و اجازه داده اند تا اینان تحت ظلم رها شوند. خداوند می فرماید: و چرا شما در راه خدا و در راه نجاتِ‏ مردان و زنان و کودکان مستضعف نمى‏جنگید؟ همانان که مى‏گویند: «پروردگارا، ما را از این شهرى که مردمش ستم‏پیشه‏اند بیرون ببر، و از جانب خود براى ما سرپرستى قرار ده، و از نزد خویش یاورى براى ما تعیین فرما. اما آموزش و پرورشی که در گروه های تروریستی از سوی برخی از عالمان فاسد دینی داده می شود، زمینه را برای افکار و رفتار و کردار پلید فراهم می آورد و اینان را به جنگ بی گناهان و مستضعفان می برد و به جای آن مستکبران در آسایش قرار می گیرند؛ زیرا همه دغدغه مومنان و مجاهدان به جای رهایی مستضعفان و مبارزه با مستکبران، کشتار مستضعفان بی گناه شده است تا با مرگ ایشان مستکبران آسوده بخوابند و ترسی از مجازات در دنیا نداشته باشند. خداوند در آیات قرآنی روشن می کند که چگونه برخی از عالمان دینی با تحریف معنوی و انتخاب گزینشی آیات، تفکراتی چون نژادپرستی و نابهنجاری های چون ربا و نزولخواری را به عنوان هنجار و ارزش دینی القا می کنند و مردم را از راه حق و هدایت گمراه می سازند.(مائده، آیات ۱۳ و ۴۱ و آیات دیگر) بنابراین،‌ همان گونه که عالم صالح ملتی را نجات می دهد، عالمی فاسد جهانی را به تباه می کشاند. اینان با تغییر در بینش ها و نگرش های مردم،‌ بر آن هستند تا هنجار را نابهنجار و ارزشی را ضد ارزش جلوه دهند یا بر عکس نابهنجار و ضد ارزش ها را به عنوان هنجار و ارزش به خلق خدا قالب کنند؛ چنان که حضرت عیسی بن مریم (ع) را به عنوان خدا قالب کردند و قوم یهود را به عنوان قوم برگزیده در عرش قرار دادند و گفتند که یهودی هر گناهی کند به دوزخ نمی رود و اگر برود مدتی کم خواهد بود و دوباره به بهشت می رود چون یهودیان فرزندان و محبان خدایند.(مائده، آیه ۱۸؛ بقره، ایه ۱۱۳) هر گروهی از عالمان یک دین و شریعتی بر آن شد تا بهشت را اختصاصی خود قرار دهد و دیگران را کافر و دوزخی بشمارد (بقره، آیه ۱۱۳)و مجوز برای کارهایی پلید و زشتی غیر اخلاقی قرار دهند که حتی عقل و عقلاء آن را قبیح و زشت دانسته و حکم به نباید و ترک آن می دهد. از این روست که بر خلاف این که عقل حکم می کند که وفای به عهد و حفظ امانت از بایدهای عقلانی است و بی وفایی و خیانت، کاری زشت و قبیح است،‌ با این همه آنان با توجیهات دینی مال و جان مردم را حلال می کنند و حرمت های عقلانی را نیز پاس نمی دارند و با خیانت در امانت و بی وفایی به عهد و عقد، حق پیروان دیگر مذاهب و شرایع را پایمال می کنند. خداوند در بیان نقش تاثیرگذار بینش ها و نگرش ها در زندگی مردم و رفتار و کردار آنان نمونه هایی را در قرآن مطرح می کند. از جمله در باره تفکر و بینش و نگرش اهل کتاب در خیانت در امانت می فرماید: و از اهل کتاب، کسى است که اگر او را بر مال فراوانى امین شمرى، آن را به تو برگرداند و از آنان کسى است که اگر او را بر دینارى امین شمرى، آن را به تو نمى‏پردازد، مگر آنکه دایماً بر سرِ وى به پا ایستى. این بدان سبب است که آنان به پندار خود گفتند: «در مورد کسانى که کتاب آسمانى ندارند، بر زیان ما راهى نیست.» و بر خدا دروغ مى‏بندند با اینکه خودشان هم‏ مى‏دانند.(آل عمران، ایه ۷۵) در حقیقت اندیشه و نگرشی دروغینی را به خدا و شریعت نسبت می دهند و با یک حکم به ظاهر دینی چون «در مورد کسانى که کتاب آسمانى ندارند، بر زیان ما راهى نیست.» برای خود مجوز شرعی درست می کنند تا بر خلاف همه اصول اخلاقی عقلانی و شرعی، در امانت خیانت کنند. این در حالی است که احکام شرعی همواره مبتنی بر فطرت و عقل سلیم است و هرگز خداوند حکم شرعی بر خلاف احکام عقل سلیم نمی کند؛ چرا که عقل سلیم نیز پیامبری است که حتی پذیرش پیامبر بیرونی و وحی مبتنی بر آن است؛ از این روست که پذیرش اصول دین عقلانی شده و تقلیدی نیست. از این آیه و آیات مشابه می توان دریافت چگونه یک بینش و نگرش هر چند نادرست می تواند رفتار مومنان را تغییر دهد و حتی آنان را به سوی احکامی بر خلاف عقل و اصول اخلاقی بکشاند و مجوزی برای کارها و رفتارهای پلید گروهی به ظاهر مومن شود. البته در این جا نمی بایست هرگز از نقش عالمان دینی در این تحریف و تغییر افکار و رفتار مردم غافل ماند؛ زیرا توده های مردم همواره زیر علم عالمان سینه می زنند و گرد می آیند و رفتار و کردار خویش را بر اساس آنان الگوسازی می کنند. مستضعفان به بهشت می روند از جمله بینش و نگرش افراطی که در میان پیروان ادیان و مذاهب جهان ریشه کرده و رسوخ نموده، اختصاص بهشت به پیروان خود است. عالمان هر دین و مذهب و شریعتی به پیروان خود این گونه القا می کنند که تنها راه رهایی و ورود به بهشت،‌ طریقت اختصاصی آنان است. این بینش و نگرش گاه تنها در حد یک ادعا و حتی بالاتر به شکل باور در پیروان وجود دارد ولی تنها موجب نگرش اثباتی در پیروان می شود که به افکار و رفتار خود ایمان داشته باشند و آن را به طور کامل به جا آورند، ولی گاه این نوع تفکر، نوعی نگرش منفی را نیز نسبت به پیروان دیگر مذاهب و ادیان ایجاد می کند. به این معنا که ما حق هستیم و می بایست دیگران را دعوت به راه خود کنیم و اگر نپذیرفتند با آنان مقابله و جنگ کنیم. خداوند گزارش می کند که برخی از اهل کتاب این گونه تفکر منفی نسبت به دیگر پیروان داشتند تا جایی که این مخالفت ها به جنگ و کشتار گروه مقابل می انجامید. خداوند نمونه ای از هولوکاست مسیحی را در سوره بروج از فاجعه آتش زدن اصحاب اخدود گزارش می کند؛ زیرا گروهی یهودی، مسیحیان را گرد می آورند و در گودالی قرار می دهند و آنان را زنده زنده می سوزاند و گمان می کنند با این کار خویش اطاعت خدا کرده و بهشت را برای خود به عنوان مجاهدان راه خدا خریده اند. در حالی که جنایتی ایشان حتی اگر به نام خدا باشد، بدترین کاری بود که انجام دادند و خداوند از ایشان از هر کسی دیگر ناخشنودتر و خشمگین تر است. چنین جنایت سازمان یافته از سوی گروه های دینی و مذهبی، زمانی که در قالب شریعت و اتهام به خدا انجام می گیرد خیلی بدتر و زشت تر است. ریشه این جنایت را خداوند در آیه ۱۱۳ سوره بقره تبیین کرده است؛ زیرا هر یک از پیروان شریعت های نصرانی و یهودی، خود را اهل نجات و بهشت می دانستند و گروه دیگر را کافر و اهل دوزخ می دانستند. این گونه بود که نه تنها مجوزی برای دعوت دینی صادر می کردند بلکه یک گام بالاتر مجوزی برای حذف گروه رقیب به دست می دادند تا امکان حذف و کشتار فیزیکی آنان فراهم آید؛ چنان که داستان اصحاب اخدود تنها یک نمونه از رفتار زشت این پیروان علیه پیروان دیگر بود. البته این جنگ و قتال و کشتار تنها در میان پیروان دو شریعت انجام نمی گرفت؛‌ بلکه حتی میان پیروان یک شریعت نیز صورت می گرفت؛ زیرا مذهب سازی و ایجاد طائفه و فرقه های مذهبی در یک شریعت به سبب برداشت متفاوت از یک آیه یا تفسیر غلط از یک واژه یا اصطلاح، گروه های مذهبی را ایجاد می کرد و بر اساس آن مجوزی برای دعوت در شکل اثباتی و حذف فیزیکی در شکل منفی آن فراهم می آمد. خداوند در آیاتی از جمله آیات ۸۴ و ۸۵ سوره بقره گزارش می کند که پیروان یک شریعت چون پیروان یهود، بر خلاف عقل و شریعت، برای خود مجوزی شرعی اختراع کرده و گروه های از مردم خودشان را اسیر و برده می گرفتند و حقوق عمومی آنان را چون حقوق شهروندی، جان و مال و عرض ایشان را تباه و ضایع می کردند. در حقیقت پاسخ به یک پرسش چون چه کسی به بهشت می رود؟ یعنی چه کسی حق و برهدایت است؟ دو نوع پاسخ را با خود به همراه دارد که در بهترین وجه آن یعنی وجه اثباتی، مساله دعوت دیگران به راه حق و هدایت مطرح می شود و در بدترین حالت آن که وجه منفی پاسخ را نیز به همراه خواهد داشت،‌ به حذف رقیب از صحنه و تسلط و چیرگی حتی فیزیکی از طریق جنگ و کشتار می انجامید. در هنگامی که حذف به جای دعوت قرار می گیرد،‌ تفاوتی میان زن و مرد و کودک و پیر و جوان نیست. از این روست که کشتارهای دسته جمعی به شکل نسل کشی انجام می گیرد و جز خاک سوخته چیزی بر جای نمی ماند؛‌چنان که در اصحاب اخدود این گونه اتفاق افتاد و کودکان و زنان و پیران به آتش کین مذهبی افکنده شدند. عملیات های انتحاری در جهان امروز به ویژه با عنوان جنگ طائفی میان گروه ها و فرقه های مذهبی،‌نمونه ای از این پاسخ غلط و منفی است که عالمان دینی القا می کنند؛‌ این در حالی است که بر اساس آموزه های قرآنی حتی اگر گروه هایی از مردم به بهشت نروند حق حذف فیزیکی آنانی را که کافر می دانیم نداریم مگر آن که آنان به جنگ آیند و بخواهند اهل حق را بکشند که در این صورت مقابله انجام می گیرد ولی اگر چنین اتفاقی نیافتاد تنها وظیفه و تکلیف مومنان دعوت و تبلیغ از حق و راهنمایی به هدایت گروه های کافر است و حتی می بایست کافران را برای رهایی از استضعاف فکری به کشورهای اسلامی مثلا آورده و آنان را جا و مکان و آموزش داده و سپس پس از ابلاغ پیام، آنان را به مامن امن خودشان یعنی سرزمین کفر بازگرداند.(توبه، آیه ۶) بنابراین، جنگ ابتدایی برای حذف رقیب کافر بیرون از دین جایز نیست و تنها وظیفه تبلیغ است(آل عمران، آیه ۲۰؛ مائده، آیات ۹۲ و ۹۹؛ رعد، ایه ۴۰ و آیات دیگر) و کسی مجاز نیست تا کافری را حتی حذف کند و بکشد مگر آن که به جنگ آمده باشد. اصولا بر مسلمان مومن است تا برای نجات مستضعفان بی توجه به مذهب و رنگ و نژاد و جنسیت، اقدام کند و مستکبران ظالم را بر سر جا خودشان بنشاند.( نساء، آیه ۷۵) چرا که اسلام دعوتی جز به عدالت همگانی نیست و همه پیامبران آمده اند تا مردم بی توجه به جنس و مذهب و نژاد و رنگ بتوانند از عدالت بهره مند شوند و با ظلم و استکبار مبارزه کنند.(حدید، ایه ۲۲) بنابراین، هر گونه کشتار و حذف فیزیکی حتی کافران نیز جایز نیست چه رسد که علیه پیروان یک دین و شریعت به عنوان طائفه گری کشتار کور انجام گیرد وبا عملیاتی انتحاری و تروریستی به حذف مخالفان و رقبیان طائفه و مذهبی اقدام کرد. با نگاهی به آموزه های قرآنی می توان دریافت که اصولا بهشت دارای هشت درجه است و این گونه نیست که هیچ مثلا اهل تشیع یا اهل تسننی به بهشت نرود؛ بلکه از نظر اسلام هر کسی با توجه به میزان معرفت و تسلیم و عمل صالح به بهشتی از بهشت های هشتگانه وارد می شود و در پایین درجات بهشت کسانی از مستضعفان جا دارند که یا اسلام به معنای عام کلمه به آنان نرسیده است و یا آن که به همان مقدار که از دین و خدا می دانستند و می شناختند عمل می کردند و به مذهب خود پای بند بوده و اهل تسلیم بودند. حال اگر شرایط تحقیق از اسلام برای آنها فراهم نبوده ،یا نتوانستند به منابع واقعی اسلام مراجعه نمایند، یا اصلا مسئله تحقیق از دین برایشان مطرح نبوده ، یا پس از تحقیق ( بدون هیچ غرض و انگیزه شخصی )به این نتیجه رسیدند که دین خودشان درست است و از طرفى به محتواى دین خود عمل کردند و بر کسى ظلم نکردند، چون حجت و دلیل و برهان بر اعتقاد خود دارند، خداوند آنان را عذاب نمى‏کند و چه بسا به مرتبه ای نائل شوند که اهل بهشت شوند ، ولى اگر تحقیق نکردند و با لجاجت بر دین خود پاى فشارى کردند و با این که احتمال دادند دین اسلام دین حقى باشد، به دنبال آن نرفتند، در وظیفه خود کوتاهى کرده، در نتیجه مورد مواخذه قرار می گیرند. بنابراین اصل در حق طلبی انسان ها و تسلیم در مقابل آن ، یا انکار حقیقت است. ائمه اطهار بسیارى از مردم را از طبقه مستضعف مى‏دانند. این گونه افراد داراى استضعاف و قصور هستند و امید عفو الهى درباره آنان مى‏رود مرحوم علامه طباطبایى می گوید همان طورى که ممکن است منشأ استضعاف، عدم امکان تغییر محیط باشد، ممکن است این جهت باشد که ذهن انسان متوجه حقیقت نشده باشد و به این سبب از حقیقت محروم مانده باشد بنابراین ، این امکان وجود دارد که غیر مسلمانان نیز داخل بهشت شوند و اینها گروهی هستند که به عنوان مستضعفان شناخته می شوند ، یا واقعا و حقیقتا بدنبال دین حق بودند ، اما بدلائلی بر آن دست نیافتند و نیز انسان های درست کار بودند. از نظر آموزه های وحیانی قرآن، تنها دینی که مورد قبول خداوند قرار می گیرد، دین اسلام است(آل عمران، ایه ۸۵); اما اسلام چیست؟ در پاسخ به این سؤال، حضرت علی(علیه السلام)می فرماید: "اسلام همان تسلیم است.( نهج البلاغه، حکمت ۱۲۵)" قرآن نیز بهترین دین را تسلیم در برابر خداوند می داند(نساء، ایه ۱۲۵). به همین دلیل، خداوند حضرت ابراهیم را که صدها سال قبل از حضرت محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) زندگی می کرده مسلمان می نامد(آل عمران، آیه ۶۷)، چرا که ابراهیم تسلیم خداوند بوده است.(بقره، آیه ۱۳۱) اما شیطان را که چند هزار سال عبادت نمود کافر می داند،(بقره، آیه ۳۴) چون تسلیم خواستِ خداوند نشد و عناد و سرپیچی کرد.(ص، آیه ۸۵) امام باقر(علیه السلام)نیز می فرماید: "هر آن چه که نتیجه اقرار، تسلیم و روح پذیرش حقیقت باشد، "ایمان" است و هر آن چه که نتیجه عناد و سر پیچی از حقیقت باشد "کفر" است(کافی، جلد ۲، ص ۳۸۷، نقل از مرتضی مطهری، عدل الهی، چاپ دوم، قم، انتشارات صدرا، ص ۳۴۷)." بنابر اعتقاد ما شیعیان، پس از رحلت حضرت محمد(صلی الله علیه وآله وسلم)، آن چه خداوند از مسلمانان و غیر مسلمانان خواسته، قبول "ولایت" علی(علیه السلام) و ائمه معصومین(علیهم السلام)است. در این خصوص اگر کسانی از روی عناد و لجبازی این خواست خداوند را نپذیرند، تسلیم خواست خداوند نشده اند و طبق آیات قرآن کافرند و جایگاهشان جهنم خواهد بود; اما گروهی که به خاطر بی اطلاعی (و نه از روی عناد و لجبازی) اسلام یا ولایت ائمه را نپذیرفته اند، مستحق عذاب نخواهند بود. به همین جهت، کسی که امامش را نشناسد و بمیرد، در روایات به کسی تشبیه شده است که به مرگ جاهلیت مرده است، اما فرموده اند: "مقصود از جاهلیت، نادانی و بی اطلاعی نیست; بلکه مقصود جاهلیت کفر و عناد و نفاق است(کلینی، کافی، جلد ۲، ترجمه: جواد مصطفوی، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، ص ۲۰۸)." در روایتی دیگر، حضرت صادق(علیه السلام) پس از بیان مطالبی چنین می فرمایند: "همانا اگر مردی شب ها را به عبادت به پا خیزد و روزها روزه بدارد و تمام اموالش را صدقه بدهد و در تمام عمرش به حج برود، اما ولی خدا را نشناسد (تا از او پیروی کند و تمام اعمالش با راهنمایی او باشد)، برای او از ثواب خدای عزوجل حقی نیست و او از اهل ایمان نمی باشد. سپس فرمود: خدا نیکوکاران ایشان (اهل ولایت) و مستضعفان از مخالفان را به فضل و رحمت خود داخل بهشت می کند"( همان، جلد ۳، ص ۳۱). علامه طباطبایی نیز می گویند: "خداوند، جهل به امر دین و هر ممنوعیّت از اقامه شعایر دین را ظلم شمرده است و عفو الهی شامل آن نمی شود; اما مستضعفین که قدرت بر انتقال و تغییر محیط ندارند استثنا شده اند. استثنا به صورتی ذکر شده است که اختصاص ندارد به این که استضعاف به این صورت باشد. همان طوری که ممکن است منشأ استضعاف، عدم امکان تغییر محیط باشد، ممکن است به این جهت باشد که ذهن انسان متوجه حقیقت نشده است و به این سبب از حقیقت محروم مانده باشد"( محمد حسین طباطبائی، المیزان، ج، ص ۵۱، ذیل آیه ۱۰۰ سوره نساء تحت عنوان "کلام فی الاستضعاف".). به هر حال، اهل تسلیم و مستضعفان به بهشت می روند و این گونه نیست که همه مردم کافر و اهل دوزخ باشند و از آن جایی که ما نمی دانیم که چه کسی اهل تسلیم یا مستعضف است نمی توانیم به حکم آن که دوزخی است او را بکشیم؛ زیرا قتل هر انسان بی گناهی مگر آن که قتل کرده یا به جنگ اسلام و ایمان آمده باشد، حرام است و در این حرمت تفاوتی میان انسانی با انسانی دیگر نمی کند. از سوی دیگر، وظیفه هر انسانی که راه حق را شناخت دعوت دیگران به آن است و توصیه و سفارش به کارهای خوب و افکار خوب(سوره عصر) نه آن که وظیفه داشته باشد آنان را در صورت مخالفت بکشد. بنابراین، ما وظیفه ای جز دعوت نداریم و بر ما فرض است که با دشمنان مستکبر و ظالم به دفاع از مظلوم مستعضف جنگ کنیم و با دشمنان حربی که به جنگ آمده مقابله کنیم. پس کشتن بی گناهان به حکم این که فکر می کنم باطل و دوزخی است جرم و گناهی نابخشودنی و خود عامل رفتن شخص به دوزخ است؛ زیرا دو کار بد کرده است یکی آن که به خدا نسبت دروغ داده است(ال عمران، ایه ۷۵) و دیگر آن که بی گناهی را کشته است که حکم آن […]
  • بازبینی در معنای چند واژه قرآنی برخی از واژگان قرآنی به درستی در عربی و فارسی ترجمه نشده و موجب آن شده تا مشکلات تفسیری و کلامی پدید آید. دراین جا به نمونه هایی از آن توجه می دهیم:۱٫ ذرا : مانند: و لقد ذرانا لجهنم کثیرا من الجن و الانس ( اعراف آیه ۱۷۹) این واژه در معنای آفریدن و خلقت و نیز باد دادن و باد افشان کردن گندم و پراکنده کردن آمده است. از آن جایی که باد افشان کردن گندم برای جدا کردن کاه از گندم می باشد، در کاربردهای عربی این واژه به معنای جدا کردن نیز به کار رفته است. بنابر این ذرا به معنا جدا کردن ، غربال کردن و دور ریختن چیز بی ارزس برای دست یافتن به چیز با ارزش است. در آیه نیز مراد آن است که ما بسیاری از پریان و آدمیان را برای دوزخ جدا کردیم. یعنی برای دور ریختن جدا کرده ایم. این همان معنایی است که در آیه۳۶ سوره انفال از آن به " لیمیزالله الخبیث من الطیب " بیان شده که در حقیقت خداوند می گوید: ما ناپاک هارا روی هم می ریزیم و انباشته می کنیم و آن گاه آن ها را به دوزخ می ریزیم. این جدا کردن و انباشت روی هم است. ۲٫ غوی و اغواء : مانند ، قال فبما اغویتنی لاقعدن لهم صراطک المستقیم(اعراف آیه ۱۶) و نیز عصی آدم ربه فغوی. مراد از غوی و اغوا در این آیات به معنای گمراهی کردن و فریب دادن و یا گمراهی نیست؛ زیرا این واژه در تمامی زبان های سامی به معنای کج شدن، میل یافتن ، علاقه و اشتیاق ، گمراه شدن، خم شدن ، فرو افتادن و واژگون شدن است. در اقرب ا لموارد انغواء‌ را به معنای انهوی و مال معنا کرده است و می افزاید: یعنی از بلندی به زیر افتادن، برگشتن ، واژگون شدن. بنابراین اغوا یعنی از بلندی به زیر افکندن و سرنگون ساختن. از این نظر می توان هبوط و اهباط را تفسیر معنای اغوا گرفت. بر این اساس چون خداوند به دنبال نافرمانی ابلیس و آدم (ع) حکم هبوط داده و فرموده است: فاهبط منها و یا اهبطوا منها ، از بهشت فراز و اسمان فرو شو. ابلیس می گوید به سبب آن که مرا از بلندی و جایگاهم به زیر افکندی و سرنگون ساختی من در راه راست تو می نشینم. بنابراین " عصی آدم ربه فغوی " به معنای این است که آدم پروردگارش را نافرمانی کرد و هبوط کرد پس فرو افتاد و هبوط کرد. چنان که معنای " ماضل صاحبکم و ما غوی به معنای این است که صاحب و هم نشین شما گم نشد و از راه نیافتاد. ۳٫ کلاله : مانند، و ان کان رجل یورث کلاله(نساء آیه ۱۲) کلاله را به معنای مرد بی پدر و فرزند بودن گفته اند. این واژه در زبان های سامی به معنای کل و یا کلل یعنی پیوند و بتگی میان دو جنس ناهمگون است. مانند دو نخ یا دو بذر. از آن جایی که زن و مرد از یک جنس نیستند پیوند آنان را کلل گفته اند به معنای زناشویی است.کله یعنی عروس. پیوند و بستگی ناتنی و غیر خونی را نیز کلل می گویند. بنابر این مرد کلاله یعنی کسی که با او پیوند ناتنی دارند. یعنی شخص یا پیوند خونی و لح دارد و یا پیوند خونی ندارد که کلاله است که غیر هم خون می باشد. این که عیال را کل گفته اند برای آن است که این عیال به او پیوند خورده است و نیازمندی لازمه آن می باشد. در حقیقت نیازمندی و سرباری مفهوم تبعی وابستگی است. ۴٫ نحل : مانند ، وآتوا صدقاتهن نحله (نساء‌آیه ۴) نحل و نحله به معنای عطیه و هدیه و بخشش آمده است ولی در این آیه مفهوم دیگری مراد است.این واژه در زبان های سامی به معنای تصرف کردن، مالک شدن ، تصرف کردن و به ملکیت دادن و تقسیم کردن مال برای ملکیت دیگری دادن و مانند آن آمده است. مفهوم اصلی نحل به معنای مالی را به ملکیت و تصرف دادن است . البته بخشش بی عوض را نیز نحل می گویند چون تملیک بی گرفتن عوض است. بنابراین معنای آیه این است: مهریه زنان را چنان ه به تصرف آنان و تملک شان در آید به آنان بدهید. یعنی تا هنگامی که مال به تصرف و تملک زن در نیامده است ادای مهر و فرضیه نشده است. پس لازم است تا آن چه از مهر زنان در پیش مردان است به عنوان ملک به آنان بدهند. ۵٫ زبور : مانند ، جاءوا بالبینات و الزبر و الکتاب المنیر (ال عمران آیه ۱۸۴) زبور به معنای کتاب داود (ع) آمده است ولی در آیه به معنای کلام و سخنان و سروده است؛ زیرا چنان که از معلقه لبید بن ربیعه از اشعار دوره جاهلی بر می آید " زبر تجد متونها اقلامها " مراد سروده و سخن و کلمه وکلام است. اصولا زبر به معنای بانگ زدن یا بر چارپا بانگ زدن و او را به زجر راندن است. در حقیقت تهدید با کلام و سخن وترساندن آن با بانگ ، معنای تبعی است و آن چه معنای اصلی است همان بانگ زدن و فریاد کردن بر کسی که مایه ترس او خواهد شد. از این رو، به عقل نیز زبر می گویند ، زیرا عقل نیز بازدارنده است. بنابراین چون بانگ زدن مایه ترس و بازداشت و تهدید می شود، به این معانی نیز به کار می رود. در تمامی زبان های سامی دبر و دور به معنای کلام و سخن آمده است. زمور و دبر نیز به معنای بانگ و آوا و سرود می آید و مزامیر داود(ع) به معنای سروده ها یا آواز نیکو است. در شعر حافظ نیز زبور به معنای آوا به کار رفته است آن جا که می گوید: زبور عشق نوازی نه کار هر مرغ است / بیا و نوگل این بلبل غزلخوان باش. در این جا مراد وی یعنی ساز عشق زدن و آوای عشق سردادن است. در حقیقت زبور متضاد انکر الاصوات یعنی آواز خوش است. بنابراین مراد از زیر در آیه مطلق کلام و پیام الهی یا عصاره سخن و رسالت است که در کنار کتاب به معنای قوانین نوشته شده آمده است. ۶٫ سوم : مانند، بخسمه آلاف من الملائکه مسومین (آل عمرا‌ن آیه ۱۲۳) در این جا مراد از سوم را داغ خورده و نشانه دار گفته اند ولی با توجه به کاربردهای این واژه در زبان های سامی می توان گفت که مراد از آن گماشتن ، فرود آمدن و روانه کردن است که در این صورت با واژگان دیگری که در وصف آنان آمده مانند مردفین و منزلین همانند و نزدیک است. سوم دارای معنای چندی است که از جمله می توان به معنای عذاب دادن و روا داشتن ، حاکم گذاشتن ، رها کردن و نیز خال و لکه است. سیما به معنای خال و لکه است که به مجاز به معنای چهره می آید. بنابراین مراد در این آیه همان فرستاده شده و گماشته شده است. چنان که در آیه ۶ سوره ابراهیم و مانند آن یسومهم سوء‌العذاب به معنای عذاب کردان و عذاب فرود آوردن و وارد ساختن است؛ یعنی کسی که بر شما عذابی سخت وارد می سازد. ۷٫ رفث : مانند، لا رفث و لا فسوق . این واژه وام گرفته شده از زبان های دیگر است. در زبان های سامی به معنای سخنان زشت هنگام نزدیکی زن و مرد به کار رفته است هر چند که معنای اصلی آن گل و لای است. یعنی گل مال کردن و گل آلوده کردن. در معنای فروتنی و تسلیم و تن در دادن و گردن نهادن نیز به کار رفته است. پس مراد از الرفث الی النساؤ یعنی به زنان فرو نشستن و یا زنان را به زیر کشیدن یا زنان را پذیرا شدن که کنایه از عمل زناشویی و نزدیکی به زن است. از آن جایی که به خود عمل نزدیکی رفث گفته می شود به سخنانی که در آن هنگام رد وبدل می شود نیز اطلاق می شود. از همین نمونه می توان به واژه فحش اشاره کرد که عمل زشت است ولی بعد به سخن زشت نیز گفته شده است. ۸٫ خذ : مانند فخذ اربعه من الطیر(بقره آیه ۲۶۰) این واژه به معنای چندی به کار رفته است که یکی از آن ها گرفتن است . البته گرفتن همانند فارسی در عربی کاربردهای چندی دارد مانند اخذ العلم یعنی علم فراگرفتن و یا خذوا زینتکم به معنای برگرفتن و خذوا حذرکم به معنای پیشه گرفتن . در عبارت اخذهم اخذه رابیه (حاقه آیه ۹) یا در آیه ۲۸۶ سوره بقره اخذ به معنای گرفتن به مجازات است که تا مرحله نابودی پیش می رود. بنابراین خذ در آیه مورد نظر گرفتن به همراه کشتن است. البته از کاربردهای واژه شکار کردن است زیرا اخذ الطیر به معنای صید است چنان که ماخذ الطیر یعنی ابزار شکار پرنده . و از آن جایی که شکار به قصد کشتن و نابودی است بنابراین اخذ الطیر یعنی صید به قصد کشتن یاهمراه کشتن می باشد. هنگامی که تیری به سوی پرنده ای افکنده می شود یا ماهی صید می شود موجبات هلاکت و کشتن شدن وی نیز فراهم می آید. بنابراین خذ در عبارت فوق به معنای شکار کردن و کشتن است و نیازی نیست تا صرهن را به هزار اما و اگر تغییر دهیم و بگوییم یعنی آوردن همراه با قطعه قطعه کردن؛ زیرا صرهن به معنای میل دادن و کج کردن و بازآوردن و بازگشتن و روکردن و از حالی به حالی دگر شدن است. ۹٫ مشید : مانند ، بئر معطله و قصر مشید(حج آیه ۴۵) واژه شاد در معانی چندی چون استوار و رفیع ، گچ بری شده و مزین آمده است. ولی اصیل ترین معنای این واژه ویران کردن ، هلاک کردن ، غارت کردن ، سرنگون کردن و دریدن است. شد به معنای تاراج و ویرانی و غارت نیز از همین ریشه است. اشاد به معنای هلاک کردن نیز در کتب کهن آمده است(متن اللغه ، ج ۳ ، ص ۳۹۲) بنابراین معنای قصر مشید به معنای کاخ ویران و غارت شده است. جالب این که صاحب مجمع البیان از قول ضحاک معنای خراب شدن را در صفحه ۸۹ مجلد ۷ می آورد و می نویسد: قال الضحاک هذه البئر کانت بحضر موت فی بلده ... و عطلت بئرهم و خرب قصر ملکهم. ۱۰٫ نظر : مانند، هل ینظرون الا ان یایتهم(بقره آیه ۲۱۰) نظر به معنای دیدن و اندیشیدن ، چشم داشتن ، انتظار داشتن و مهلت دادن به کار رفته است. در این آیه نیز همان معنای نخست را می توان برای نظر آورد بی آن که مشکلی پیش آید ولی باید توجه داشت که باید به یک نکته نحوی دقت شود. در کاربردهای عربی اصیل هرگز هل با لا نفی به کار نمی رود و تنها استفهام با همزه است که با لا به کار می رود و گفته می شود: الاترون . معمولا در مواردی که باید استفهامی منفی طرح شود هل استفهام پیش و واژه لا پس از فعل می آید، یعنی در حقیقت " هل .... الا " برابر با " هل لا " است. بنابراین به جای هل لاینظرون گفته می شود: هل ینظرون الا. بنابراین معنای آیه این است که آیا آنان اندیشناک نیستند و آیا نگران نیستند؟ بر این اساس نیاز نیست که واژه در معنای اصیل خود یعنی نگریستن و اندیشیدن به کار نرود در آیات دیگر نیز همین معنا می بایست مورد توجه قرار گیرد نه آن که معنای آن را به انتظار تغییردهیم و ینظرون را به معنای ینتظرون : متوقع و منتظر بگیریم. ( برگرفته و تلخیص از نوشته دکتر شهرام هدایت در مجله […]
  • مال اندوزی تفاخرگران از نظر آموزه های قرآنی، مال می بایست همواره در گردش باشد تا جامعه بشری از آن بهره مند شود؛ زیرا همه مواهب و نعمت های الهی برای رشد انسان و جامعه بشری به انسان بخشیده شده است. هرگونه رویکرد دیگری به مال از نظر اسلام، رویکردی باطل و نادرست است که می تواند به دو شکل تفریطی و زهدگرایی افراطی یا به شکل افراطی و مال اندوزی و اسراف نمود و ظهور یابد. تفاوت زهدورزی و تنبلی برخی از مردم عادت کرده اند که دست از کار و تولید بشویند و تنبلی را به عنوان زهدورزی تعریف کنند. زهدورزی با تنبلی فرق دارد. زاهد کسی است که با آن که داراست ولی از دارایی خویش کمترین استفاده را می کند و با احسان و ایثار اجازه می دهد تا دیگرانی که نیازمند هستند از آن بهره مند شوند. این نیازمندان ناتوانان و مساکین و فقیرانی هستند که به هر دلیلی چون ناتوانی جسمی یا فقدان سرمایه نمی توانند مال و ثروتی را داشته باشند و از نفقه سالانه خود و عیال خویش عاجز و ناتوان هستند.اما کسانی که تنبلی را زهدورزی دانسته اند، هم از نظر مفهومی و هم از نظر مصداقی به بیراهه رفته اند. اسلام به شدت با هرگونه تنبلی مبارزه می کند؛ زیرا خلیفه الهی یعنی جانشین او در مسئولیت ها می بایست به وظایف الهی خود قیام کند که سعی و تلاش برای آبادانی زمین با کار و کوشش از جمله این ماموریت ها در راستای ادای وظیفه خلافت است. (هود، آیه ۶۱) اسلام همه چیز را در دنیا و آخرت در گرو کسب و کار و سعی می داند و از انسان می خواهد که برای دست یابی به کمالات معنوی و مادی و دنیایی و اخروی کار و تلاش کند. (نجم، آیات ۳۹ و ۴۰؛ مدثر، آیه ۳۶) اسلام همان گونه که خواهان کار و تولید ثروت و سرمایه برای دستیابی به حکمت و فلسفه آفرینش است، همان اندازه از مال اندوزی بیزاری می جوید و هرگونه کنزاندوزی را حرام و گناه برمی شمارد؛ زیرا چنین رویکرد و حرکتی موجب می شود تا ثروت در دست یک عده انباشته شود و دیگران از نعمت و مواهب الهی محروم شده و نتوانند از آن برای رشد و تعالی خویش استفاده کنند و به کمالات شایسته و بایسته خود برسند و از آسایش و آرامش بهره مند شوند. (حشر، آیه ۷) هماز و لماز مال اندوز خداوند در آیات زیادی از قرآن بر تولید ثروت و سرمایه تاکید می کند و کار و تولید اقتصادی را به عنوان قوام جامعه موردتوجه قرار می دهد و به عنوان یک ارزش مهم تشویق و ترغیب می کند. (نساء، آیه ۵) اما از انسان می خواهد که ثروت را به درستی در مورد خود و دیگران به کار ببرد. شکر نعمت آن است که از آن نعمت برای تعالی خود و جامعه استفاده شود. از این رو انفاق یعنی بخشیدن بخشی از مال و ثروت تولیدشده را در دستور کار قرار می دهد و به عنوان زکات و خمس از مردم می خواهد تا آن را به مجموعه نیازمندان با خصوصیات خاصی ببخشند. (بقره، آیات ۲ و ۳ و آیات دیگر) در سوره همزه خداوند به مال اندوزان اشاره می کند و وضعیت ملکوتی و باطنی آنان را در قیامت تبیین می کند و نشان می دهد که چگونه هماز و لماز با مال اندوزی خود آتش دوزخ را در دل و جان خویش ذخیره می کنند؛ چون اگر چشم برزخی و ملکوتی داشتند می توانستند آتشی را در دل های خود ببینند که چگونه از درون این حطام مادی دنیا، شعله می کشد و گر می گیرد و فروزان است. همز و لمز در لغت به معنای زدن است. تفاوت همز و لمز را می توان در نوع و شکل آن دانست؛ زیرا همز زدن آهسته و نهانی همراه با فشار است هنگامی که مهمیز به شکم اسب زده می شود تا اسب سرعت گیرد و شتاب ورزد. این واژه درباره کسی که عیب جویی نهانی دارد و غیبت می کند به شکل مجاز به کار رفته است؛ زیرا غیبت کننده با عیب جویی در نهان، ضربه ای به حیثیت شخص وارد می سازد. اما لمز به ضربه ای آشکار و ظاهر گفته می شود، مانند ضربه ای که با تازیانه به اسب زده می شود تا سریع تر حرکت کند و شتاب بگیرد. این واژه نیز درباره کسانی که آشکارا به عیب جویی از دیگران می پردازند به کار رفته است. اما پرسش این است که در سوره همزه چه ربطی میان هماز و لماز با مال اندوز است؟ هماز و لماز که با چشم و زبان یا اشاره و بیان، غیبت یا عیب جویی می کند با مال اندوزی چه ارتباطی دارد؟ باید دانست که میان این دو اصطلاح یعنی غیبت کننده و عیب جو با بقیه سوره هیچ ارتباطی نیست؛ زیرا خداوند ویل و دوزخ را به هماز و لماز وعده می دهد و ایشان را می ترساند ولی غیبت کننده و عیب جو مگر چه کرده اند که سزاوار دوزخ هستند؟ هرچند که آنان گناهان بزرگی را مرتکب شده اند ولی هرگز منظور سوره بیان این معنا نیست؛ زیرا واژه الذی که صله است برای بیان حقیقت هماز و لماز آمده است. به نظر می رسد که کاربرد مجازی این دو واژه در غیبت کننده و عیب جو دراین سوره رهزن شده و مفسران را از حقیقت اصطلاح و هدف سوره بازداشته است. وای بر مال اندوزان عیب جو با توجه به اینکه دو واژه هماز و لماز از سوی خداوند در آیات دیگر سوره تفسیر شده می توان گفت که مراد هر عیب جویی نیست، بلکه مراد از آن، مال اندوزانی است که دارای دو خصوصیت و ویژگی همز و لمز هستند. خداوند می فرماید: هماز و لماز کسی است که مال را جمع آوری می کند و سپس به شمارش آن می پردازد و گمان می کند که این ثروت و مال موجب جاودانگی اوست.درحالی که چنین تصوری نادرست است و هماز و لماز بینش و نگرشی نادرست دارند، چرا که این مال چیزی جز حطمه نیست که آتش فروزان است که در سینه ها شعله می کشد. هماز، مال اندوزی است که در نهان ثروت ها را گرد آورده و در جایی کنز می کند و آن را تبدیل به سکه های زر و سیم کرده و با این کارش به دیگران عیب می زند.چنین شخصی همچون قارون، گنج هایش را در بانکی گذاشته و با تکاثر و نمایش تفاخری گنجینه های خود، مردم را خوار می شمارد و آنان را به مال اندوزی تشویق می کند. لماز نیز مال اندوزی است که آشکار مال خود را به شکل کاخ ها، ماشین های شیک، هواپیماهای شخصی و مانند آن درمی آورد و با نمایش آن، به عیب جویی مردم ندار می پردازد و آنان را به پیروی از مسلک خود دعوت می کند. در حقیقت هماز و لماز سرمایه داران و ثروتمندانی هستند که با مال اندوزی به دو شکل سکه و اموال منقول یا کاخ و اموال غیرمنقول به نمایش تفاخری از ثروت خود می پردازند و مردم ندار را بدان عیب جویی می کنند. از این رو خداوند به تصویرگری وضعیت آنان می پردازد که برخلاف آنچه که به ظاهر در تفاخر سکه ها و کاخ های آنان به چشم می آید، آنان سوخت آتش دوزخ جان خویش را فراهم می آورند. به سخن دیگر، دو اصطلاح همزه و لمزه را می بایست با توجه به توصیفاتی مورد ملاحظه و تفسیر قرارداد که در ادامه آیه آمده است. یعنی اینکه مال اندوزان سکه اندوز و کاخ نما که ثروت خویش را به نمایش می گذارند و تنها در فکر گردآوری و شمارش آن برمی آیند و در راه خدا انفاق نمی کنند، جز بدبختی برای خود چیزی نمی اندوزند و این ثروت نه تنها آنان را جاودان نخواهد ساخت و موجب آسایش و آرامش روح و جسم شان نخواهد بود بلکه روح و جسم شان را از درون می سوزاند و آسایش و آرامش ابدی را از آنها سلب […]
  • از خاکسپاری تا حشر مردگان بررسی آموزه های قرآنی درباره مرگ زندگی انسان در این دنیا با مرگ پایان می یابد، ولی هرگز این به معنای پایان زندگی نیست، بلکه آغاز نوع زندگی دیگر است که تا ابدیت ادامه دارد. هرکسی در زندگی کوتاه خود فرصت این را دارد تا خود را برای ابدیت بسازد. این تنها فرصت استثنایی بشر است که براساس آموزه های قرآنی هرگز تکرار نخواهدشد و دیگر فرصتی به انسان برای بازسازی، اصلاح نادرستی ها، جبران کمبودها و فعلیت کمالات داده نمی شود. مرگ، روح آدمی را از کالبد جسمانی و خاکی بیرون می آورد و در کالبدی لطیف قرار می دهد که می تواند کالبد جسمانی برزخی و یا اخروی باشد. روح به عالم دیگری کوچ می کند، اما این جسد و کالبد خاکی در همین دنیا می ماند.نویسنده در این مطلب بر آن است تا نگاه قرآن را به عالم مردگان بیان کند و برخی از احکام و مسائل آن را براساس آموزه های وحیانی قرآن روشن نماید. مرگ، رهایی جان از تن خداوند انسان را از خاک، گل و لجن خشک و بدبو آفریده است. (حجر، آیه۲۶) کالبد انسانی از پست ترین عناصر هستی آفریده شده است؛ اما زمانی که از روح خود در این کالبد پست دمید (حجر، آیه۲۹) از شریف ترین آفریده های هستی شد. بهره گیری از این عنصر پست هستی، از آن روست که منفعل ترین عنصر در هستی نیز می باشد و توانایی و ظرفیت آن را دارد که همه اشکال وجود را تجربه کند و بتواند به عنوان خلیفه با درک نیازهای همه موجودات هستی، درمقام مظهریت در ربوبیت و پروردگاری، همه آنها را به کمال بایسته و شایسته آنها برساند. (بقره، آیات ۳۰ و ۳۱) البته هر انسانی از این ظرفیت برخوردار است تا به مقام مظهریت در ربوبیت برسد، ولی این بدان معنا نیست که هر انسانی چنین است؛ بلکه می بایست با پیمودن و سیر وجودی در طریقت عبودیت، متأله (و خدایی) شده و سپس دراین مقام جای گیرد. این فرصت تحول های کمالی در دنیا برای آدمی فراهم شده است و مدت کوتاه عمر دوران طلایی خدایی و ربانی شدن انسان است. پس از آنکه هر انسانی در مدت عمر خود به هر درجه ای از کمال یا هبوط و سقوط رسید، زنگ پایان عمر او نواخته می شود و اجل مسمی و قطعی و معین به سراغ او می آید و جان از تن آدمی خارج می شود.(انعام، آیه ۶۰؛ نحل، آیه ۶۱) آنچه به کالبد خاکی آدمی ارزش و بها بخشیده، همان روح الهی دمیده در این کالبد است که در زمان حضور در کالبد از آن به روان و نفس یاد می شود و هنگامی که از آن جدا می شود، به عنوان روح و جان شناخته می شود. پس هنگامی که مرگ و اجل مسمی فرا می رسد نفس آدمی از کالبد تن خاکی بیرون می آید و زندگی دیگری را در جهانی دیگر آغاز می کند. شعور و شنوایی مردگان وقتی ما از مردگان سخن به میان می آوریم، در حقیقت از کسانی سخن می گوییم که جان ایشان از تن بیرون رفته است. (زمر، آیه ۴۲) از این حالت در فرهنگ قرآنی و اسلامی به عنوان توفی و وفات یاد می شود؛ زیرا توفی و وفات به معنای گرفتن چیزی به صورت تمام و کمال است (اخذ الشی بتمامه). پس تعبیر به فوت به معنای نابودی، تعبیر نادرست و غلط است که در زبان فارسی رایج شده است و باید بجای آن از عبارت وفات استفاده کرد. در حقیقت، هنگامی که مرگ آدمی فرا می رسد، فوت نمی شود بلکه وفات می کند و خداوند و فرشتگان مأمور الهی، جان و روح او را می گیرند و از طریق حلقوم روح و جان را از تن مرده بیرون می کشند. (واقعه، آیه۸۳؛ قیامت، آیه۲۶؛ زمر، آیه۴۲) براساس آموزه های قرآنی، هر موجودی به حکم وجود از برخی صفات چون عقل و شعور برخوردار است؛ از این رو همه موجودات هستی، اهل تسبیح خداوند هستند. (حشر، آیات۱ و ۲۴ و آیات دیگر قرآن) ولی آنچه شعور و عقل کامل آدمی را موجب می شود، همان روح و نفس (جان و روان) آدمی است لذا خداوند کافران حق ناپذیر، ناشنوا و غیر قابل تفهیم را چونان مردگان می داند (نمل، آیه۸۰؛ روم، آیات۵۱و ۵۲) و در آیات۳۶و ۱۲۱ و ۱۲۲ سوره انعام نیز مشرکان را به سبب تأثیرناپذیری از پند و نصحیت ها، به عنوان انسان های مرده معرفی می کند. خداوند در آیاتی از جمله آیه ۲۲ سوره فاطر مردگان و زندگان را در شنیدن و فهم و درک یکسان نمی داند. این بدان معناست که شعور کامل آدمی به سبب همان روح و روانی است که از تن بیرون رفته است و از آن جایی که کافران و مشرکان از شعور و ادراک نسبت به مفاهیم قرآنی برخوردار نمی باشند، پس همانند مردگان بی شعور هستند. البته باید توجه داشت که گاه وقتی ما از مردگان سخن به میان می آوریم، مراد تنها جسد و کالبد است و گاه دیگر مجموع روح و کالبد جدا شده است. با این همه مردگان در سطحی از شعور قرار دارند که همه موجودات به حکم وجود از آن بهره مندند هر چند که این سطح شعور به سطح شعور زنده انسانی نمی رسد. اما باید توجه داشت که کافران به سبب اینکه در دنیا در سطح شعوری بسیار پایین تر از انسان های مؤمن قرار دارند و عقلشان به حد عقل اولوالالباب نرسیده است، با مرگ، برخی از پرده ها و حجاب ها از پیش ایشان برداشته می شود و به سطحی از شعور می رسند که برتر از شعور آنان در حیات مادی و دنیوی است. از این رو خداوند مرگ را کشف الغطاء ایشان می داند (ق، آیه۲۲) که حقایق بسیاری برای آنان از بهشت و دوزخ و عذاب های آن کشف می شود و آنان آتش دوزخ را به عیان در برابر خود می بینند (تکاثر، آیه۶) و عاجزانه از خداوند در خواست بازگشت و اصلاح امور خود را می کنند که با پاسخ رد خداوند مواجه می شوند.(مؤمنون، آیات۹۹ و ۱۰۰) پیامبر گرامی(ص) هنگامی که مشرکان جنگ بدر را در چاه ریخت با آنان سخن گفت. در روایت است پیامبر اکرم(ص) در جنگ بدر وقتی از اجساد مشرکین را در چاهی انداخت، بالای آن چاه ایستاد و به آنان خطاب کرد: آنچه پروردگار ما به ما وعده داد عمل کرد و حق بود آیا به حق دریافتید آنچه پروردگارتان به شما وعده داده بود؟ یکی از صحابه عرض کرد یا رسول الله با مردگان حرف می زنی؟؟ پیامبر فرمود: شما از آنان شنواتر نیستید. (صحیح بخاری، ج۵ باب قتل ابی جهل؛ و نیز سیره نبویه، ابن هشام، ج۲، ص۲۹۲) آیت الله جوادی آملی می فرمایند: «مردگان توان شنیدن و فهمیدن را دارند، گرچه گوش و مغز مادی آنان از کار افتاده باشد، از این رو آنان را تلقین می کنند. در جنگ بدر، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بر سر چاهی که مشرکان کشته در آن ریخته شده بود قرار گرفت و چنین فرمود: خداوند به آنچه به من وعده داده بود وفا کرد و من آن را یافتم، آیا شما وعید های الهی را یافتید؟ عمر گفت: یا رسول الله با مردگان سخن می گویی؟! فرمود: «مه یابن الخطاب. فو الله ما انت بأسمع منهم»؛ ای پسر خطاب ساکت شو که تو از آنان شنواتر نیستی.» امیرالمؤمنین(ع) پس از فرو نشستن گرد و غبار پیکار جمل فرمان داد «کعب بن سوره» قاضی بصره (در زمان حکومت عمر و عثمان) را در میان کشتگان یافته او را نشاندند... آنگاه حضرت از وی سؤالی پرسید. سپس همین کار را با «طلحه» تکرار کرد. مردی از یاران گفت: این دو کشته چیزی نمی شنوند. آن حضرت فرمود: «یا رجل فوالله لقد سمعا کلامی کما سمع اهل القلیب کلام رسول الله؛ به خدا سوگند این دو نفر سخنم را شنیدند، آن گونه که اهل چاه حفر شده در بدر کلام رسول الله را شنیدند.» (معاد در قرآن، آیت الله جوادی آملی، ج۴، صص ۲۲۹ و ۲۳۰) دفن و تلقین مردگان هنگامی که جان از تن بیرون آمد، باید به کالبد و جسد مرده نیز احترام گذاشت و حرمت تن او را نگه داشت. لذا می بایست بر مردگان مسلمان نماز خواند و جسد را تکفین و تدفین کرد و بر او تلقین خواند. خداوند از سنت های اسلامی را نماز بر میت مسلمان دانسته است و در زمان پیامبر این سنت توسط ایشان انجام می گرفت. (توبه، آیه ۸۴؛ مجمع البیان، ج۵ و ۶، ص ۸۷) اما نماز خواندن بر میت کافر و مشرک و منافق نه تنها سنت نیست بلکه حرام است و پیامبر(ص) و امت از آن باز داشته شده اند. (توبه، آیات ۷۷ و ۸۴) بنابراین، کفر و شرک و نفاق، موجب محرومیت میت از تکریم از طریق نمازخوانی بر او می شود. همچنین کفر و شرک و نفاق، موجب حرمت دعا برای ایشان و حضور بر سر قبر و تکریم آنان است. (توبه، آیات ۷۷ و ۸۴) البته این بدان معنا نیست که مردگان کافران و مشرکان و منافقان دفن نمی شوند، بلکه هر مرده انسان می بایست دفن شود و آنچه نامشروع است انجام سنت هایی چون نماز خواندن بر آنان است. (توبه، آیه ۸۴) به هر حال، حضور بر سر قبر کافران و منافقان، برای مؤمنان جایز نیست چه رسد که برای آنان نماز، دعا یا استغفار یا درخواست توبه نمایند. (توبه، آیه ۸۴) از همین آیه همچنین به دست می آید که دعا و نماز و استغفار زندگان نقش مثبتی در زندگی اخروی مردگان دارد. از این رو از پیامبر(ص) خواسته شده تا برای کافران و منافقان دعا و استغفار نکند، زیرا دعا و نماز و استغفار ایشان نوعی شفاعت برای آنان خواهد بود و تاثیرمثبتی در زندگی اخروی آنان خواهد گذاشت. لذا از این عمل بازداشته شده است. همچنین درباره مسئله تلقین باید گفت که روح مردگان هنوز به سبب علقه ای که با تن دارد، در اطراف جسد است و از این رو پس از مرگ و هنگام دفن بر او تلقین می خوانند. البته مردگان دنیاپرست که علقه ای بسیار به تن و خاک و دنیا دارند، دیرهنگام به حقیقت مرگ خویش پی می برند و در یک شوکی از مرگ قرار دارند. آیت الله جوادی آملی می گوید: «دنیاگرایان پس از مرگ، همانند حال خواب، یک سلسله خاطرات به همراه دارند و از انتقال به جهان دیگر آگاه نیستند، ولی پس از شنیدن تلقین میت و مشاهده امور ویژه درمی یابند که به برزخ منتقل شده اند.» (معاد در قرآن، آیت الله جوادی آملی، ج۴، ص ۲۳۱) اما مؤمنان این گونه نیستند و به سرعت با مسئله مرگ کنار می آیند و درمی یابند که در جهانی دیگر هستند. شهید مطهری نیز در این باره می فرمایند: «با مرگ میان جسم و جان جدایی واقع می شود، [اما] روح، علاقه خود را با بدن که سالها با او متحد بوده و زیست کرده بکلی قطع نمی کند. [و لذا می شود بر سر قبر مردگان با آنها سخن گفت و آنان این سخنان را درک کرده و متوجه می شوند.]» (مجموعه آثار استاد شهید مطهری، ج۲، ص ۵۲۴) باید توجه داشت که دفن و خاکسپاری مردگان سابقه دیرینه ای دارد و براساس آیه۳۱ سوره مائده، این شیوه را نخستین بار قابیل پس از کشتن برادرش هابیل از کلاغ آموخت و آن را انجام داد. در حقیقت آموزگار بشر در خاکسپاری و دفن مردگان، کلاغ بوده است که البته خداوند الهام بخش این شیوه به بشر بوده است. (عبس، آیه۲۱) در همه ادوار تاریخی از جمله در دوره جاهلیت، مردگان را دفن کرده و گورستان هایی را نیز برای این مقصود فراهم کرده بودند. همچنین حضور بر سر قبر مردگان و گورستان ها و دیدار هفتگی یا ماهانه یا سالانه از مردگان، امری متداول در عصر جاهلیت بوده و حتی مردمان عصر جاهلی به مردگان خویش و تعداد قبرها و گورهایشان بر زندگان قبایل کم جمعیت تر مباهات می کردند؛ چرا که اصل جمعیت به عنوان یک معیار برتری و ارزش در میان اقوام جزیره وجود داشت و حتی برای بیان افزایش جمعیتی خود به گورستان رفته و به شمارش گورها و قبرهای افراد قبیله مبادرت می کردند تا این گونه بر قبایل دیگر فخر فروشی کنند و موقعیت خود را در جامعه تثیبت نمایند. (تکاثر، آیه۲) از آیات قرآنی به دست می آید که بهترین جای دفن مردگان زمین است؛ از این رو می فرماید ما زمین را بستر مناسب جهت زیست زندگان و دفن مردگان قرار دادیم (مرسلات، آیات۲۵ و ۲۶) احیای مردگان و رستاخیز آنان احیای مردگان یعنی بازگرداندن روح به کالبد جسمانی به دو شکل اتفاق می افتد. شکلی از آن در همین دنیا به اعجاز امکان پذیر بلکه وقوع یافته است. در گزارش های قرآنی از احیای مردگانی چون پرندگان به دست حضرت ابراهیم (بقره، آیه۲۶۰) و احیای عزیز (بقره، آیه۲۵۹)، احیای مردگان به دست حضرت عیسی بن مریم (آل عمران، آیات۴۵ و ۴۹؛ مائده، آیه۱۰۰) و احیای مردگان بنی اسراییل (بقره، آیات ۵۴تا ۵۶ و ۲۵۹)، و احیای مقتول بنی اسرائیل (بقره، آیات۷۲ و ۷۳) سخن به میان آمده که در همین دنیا و پیش از رستاخیز انجام گرفته است. نوع و شکل دیگر احیای مردگان، همان چیزی است که در رستاخیز صورت می گیرد و روح انسان ها به کالبد جسمانی اشان در می آید و انسان ها از قبرهایشان برانگیخته می شوند و در جهانی دیگر زیست می کنند. (حج، آیه۷) این احیای مردگان در قیامت، همانند رویش گیاه از خاک مرده است که چون بارانی بر آن می بارد از خاک برمی خیزد. انسان ها نیز در قیامت چنین از خاک بر می آیند و رویش دوباره خواهند داشت. (اعراف، آیه۵۷؛ حج، آیات۵ و ۷؛ فصلت، آیه۳۹؛ ق، آیات۹ و ۱۱) این اتفاق در قیامت می افتد و به عنوان یک امر حتمی و قطعی در آیات قرآنی بر آن تأکید شده است. (روم، آیات۵۰و ۵۶؛ یس آیه ۵۲ و مؤمنون، آیه۱۶) منشأ حشر مردگان در قیامت الوهیت خدا (بقره، آیات۲۸و ۷۳) ربوبیت خدا (بقره- آیه۲۶۰)، علم (زخرف، آیات۹ و ۱۱)، عزت (همان)، قدرت (حج، آیه۶) و ولایت خداوندی است. (شوری، آیه۹) البته پیش از قیامت، مردگان در عالم برزخ به سر می برند. آنان در این عالم برزخ در انتظار می مانند تا قیامت رخ دهد و دوباره به کالبد جسمانی بازگردند. در این مدت که در عالم برزخ هستند دارای جسم برزخی لطیف شبیه جسم خاکی و مادی دنیوی هستند از امام صادق(ع) روایت است که فرموده اند: «خداوند هرگاه روح مؤمنی را قبض کند، روح او را در قالبی همگون قالب دنیوی او قرار می دهد و هرگاه کسی بر آنان وارد گشت، او را به همان صورتی که در دنیا داشته است می شناسند» (معاد در قرآن، آیت الله جوادی آملی، ج۴، ص۲۲۳) از حضرت علی(ع) نیز نقل شده که می فرمایند: «ارواح، در عالم برزخ گروه گروه در شکل جسدهای خویش گرد هم آمده به گفت وگو می پردازند.» (همان، ص۲۲۶) آنچه بیان شد گوشه هایی از مسایل و مباحث مردگان است که در این فرصت بیان شد. بی گمان دنیای مردگان دنیایی بس پیچیده تر و مسایل و مباحث آن بیشتر از مسایل دنیوی است. از این رو پرداختن به همه آنها در حوصله این مقال […]
Share

برچسب‌ها: , , , , , , , ,

مشترک سایت من شوید تا حتی یک مطلب را هم از دست ندهید!

 به وسیله ایمیل:

 ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.


بعد از ثبت نام رایانامه ای حاوی لینک فعال سازی برایتان ارسال خواهد شد. در صورت دریافت نکردن به بخش اسپم ایمیلتان مراجعه کنید.

مشترک خوراک شوید

یا به وسیله فید (خوراک)

Leave a Reply

برچسب‌هایی که می‌توانید استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>