samamosدر مقاله حاضر نویسنده با مراجعه به آیات قرآنی، ضمن تشریح چیستی علم حقیقی، راه های دست یابی به این نوع علم را که از آن به علم شهودی و حضوری یاد می شود، تبیین کرده است.

دانلود

علم به معنای دانش و آگاهی، دارای انواع چندی است. آموزش هایی که در مدارس و دانشگاه ها داده می شود همگی مبتنی بر دانشی است که از راه حواس به دست می آید، حتی در مراتب عالی تر که به کلیات توجه می شود. دانشی به نام علوم پایه چون منطق، ریاضیات و فلسفه به معنای خاص آن شکل می گیرد، باز آنچه مورد نظر است، علم حصولی و اکتسابی است که بر پایه منابع معمولی شناخت و ابزارهای آن به دست می آید. این گونه است که مجموعه علوم تعلیمی در همه مراتب آموزشی از مدرسه تا دانشگاه در همه علوم و رشته ها، علم حصولی محسوب می شود.

البته علم حصولی خود بیانگر بخشی از حقیقت و نمایانگر آن است؛ زیرا منابع و ابزارهای معرفتی و شناختی بشر چون عقل و حواس، می تواند حقایق را در لایه های سطحی و ظاهری آن بشناسد و واقعیت بیرونی را دریافت کند. گاه این دریافت واقعیت بیرونی به شکلی اطمینان بخش است که به صورت علم حضوری و شهودی، خود را در جان آدمی قرار می دهد و جزوی از ذات و جوهر آدمی می شود. اما همه دریافت های آدمی از طریق این منابع و ابزارها، علم حصولی را شکل می دهد که در پیچیده ترین و دقیق ترین مراتب آن، سطوح ظاهری و لایه های نخستین یک چیز را به ما می شناساند. به این معنا که پیچیده ترین و دقیق ترین ابزارهای آزمایشگاهی و دریافت های حواس که به اتم و عناصر ریزتر و پیچیده تر آن می رسد، تنها بخش کوچکی از حقیقت و واقعیت یک چیز را آشکار ساخته و دانش جزیی را در اختیار بشر قرار می دهد. با این همه لایه ها و سطوح عمیق تر و لطیف تر آن چیز، همچنان در پرده ای از ابهام و بیرون از فهم و دریافت عقل ابزاری قرار می گیرد؛ این درحالی است که لایه ها و سطوح لطیف تر و عمیق تر آن که دور از دسترس همه ابزارهای حسی و آزمایشگاهی و عقل ابزاری است، همچنان بیرون از دایره شناختی این نوع علم که علم حصولی و اکتسابی است قرار دارد.

علم حقیقی، علم بی واسطه

انسان ها نسبت به خود و دیگران آگاهی و دانش دارند، این آگاهی و دانش که از آن به علم در برابر جهل یاد می شود (ترتیب العین، ج۲، ص۱۲۷۴) به دو شکل دانش حضوری و حصولی تحقق می یابد.

اصولاً حقیقت علم، کشف است. اگر کشف از امر بیرونی و خارجی باشد، این کشف امر خارجی به دو صورت تحقق می یابد: گاه این گونه است که صورت و تصویری از چیز خارجی در ذهن حاصل می شود. این تصویر که از طریق حواس در ذهن پدید می آید، تصویری از حقیقت چیز بیرونی است که بیشتر به لایه های سطحی و خارجی آن تعلق گرفته است؛ زیرا تصویری که از طریق حواس به ذهن می رسد، تصویری از ماده ظاهری و اشکال هندسی و مانند آن است؛ بنابراین نمی تواند از لایه ها و سطوح ظاهری بیرون رود و فراتر از حس را نشان دهد. لذا آگاهی و دانش حاصل از طریق حواس که عقل آن را تجزیه و تحلیل می کند، نمی تواند آگاهی کاملی از حقیقت یک چیز باشد؛ چرا که ابزارها و منابع علم حصولی، این امکان را به شخص نمی دهد تا احاطه کاملی بر حقیقت چیزی پیدا کند بلکه تنها در محدوده تنگ و محدود خود، روشنایی بر آن می افکند.

گاه دیگر کشف از طریقی بیرون از دایره ابزارهای مادی و حسی و منبع عقل و به عبارت علم حضوری و شهودی صورت می گیرد. به این معنا که با اشراق الهی برای برخی از نفوس، امور بیرونی مشاهده می شود بی آنکه واسطه ای چون حس و عقل درمیان باشد. حالتی که نفس درعلم حضوری و شهودی دارد، همانند حالت نفس نسبت به خودش است که کشف آن بی واسطه است و درحقیقت آن چیزی که مشاهده می شود جزوی از ذات صاحب کشف و شهود است. از این رو گفته اند که علم حصولی تا به علم حضوری تبدیل نشود جزو ذات آدمی نمی شود و هرگاه چیزی به علم شهودی حضوری تبدیل شود، درحقیقت بخشی از ذات عالم شده است. این گونه است که سخن از اتحاد عالم و علم و معلوم به میان می آید. بنابراین با آنکه عالم و معلوم،به ظاهر دو چیز هستند ولی به سبب علم شهودی به اتحاد رسیده اند و جدایی میان آنها متصور نیست.

پس علم حقیقی همان علم حضوری و بی واسطه است که عالم و علم و معلوم درآن یکی هستند و جدایی میان آن را متصور نیست. چنین کشف و آگاهی همه سطوح و لایه های چیز را در برمی گیرد و فراتر از تصویر ذهنی از سطح ظاهری و مادی در همه سطوح، با حقیقت آن چیز یکی می شود.

البته علم شهودی خود دارای مراتبی است که مرتبه حق الیقین آن تنها برای انسان های اندکی به دست می آید و بیشتر کسانی که از علم شهودی بهره مند می باشند در مرتبه عین الیقین قراردارند.

از علم شهودی به علم لدنی (کهف، آیه ۶۵ و نیز مفاتیح الغیب یا تفسیر کبیر، فخر رازی، ج ۲۱، ص ۱۲۷) و علم رشدی (کهف، آیه ۶۶) یاد می شود. چنین علمی به انسان این امکان را می دهد تا فراتر از ظاهر و بیرون از ماده یک چیز به باطن و حقیقت آن چیز بنگرد و آگاهی یابد. تفاوت های رفتاری اهل مکاشفه و شهود با اهل علم حصولی از اینجا سرچشمه می گیرد؛ زیرا از نظر عالمان حصولی، رفتارهای عالمان شهودی و حضوری، رفتارهای بیرون از عقل و خرد است و همین مساله موجب می شود تا حضرت موسی (ع) با همه مراتب و مقامات بلند، نتواند رفتارهای عالم ربانی دارای علم لدنی و شهودی را تحمل کند و بر آن صبر نماید و زبان به اعتراض نگشاید. این درحالی است که برای عالم ربانی و عالم شاهد، این رفتارها بسیار منطقی و عقلانی است و رفتارهای عالم حصولی رفتارهای ضد عقلانی به شمار می آید.

قصه حضرت موسی (ع) و خضر (ع)

البته از آن جایی که جهان برمدار و محور عقلانیت حصولی می گردد، احکام و شریعت نیز بر اساس آن ساماندهی شده است و بر همین اساس پیامبر (ص) می فرماید که مامور است براساس بینات و شهادات حکم کند و به ظواهر عمل نماید درحالی که یقین شهودی و حقانی برخلاف این ظاهر دارد؛ چنان که این مساله را درباره یکی از مدعیان فرزند خواندگی بیان می کند و با آنکه کشف شهودی اقتضای نسبت فرزندی میان شخص دوم را می دهد ولی خود را مامور می یابد تا براساس حکم ظاهری «الولد للفراش، فرزند، از آن شوهر است» حکم کند که این فرزند از آن شوهر زن می باشد نه کسی دیگر که مدعی فرزندی آن شده است.

به سخن دیگر، قوانین و احکامی که درجامعه جاری می شود و می بایست براساس آن حرکت کرد، همین احکام و قوانین ظاهری است که از طریق علم حصولی به دست می آید و عمل براساس علم شهودی در این حوزه جایز و روانیست،از این رو نمی توان بر حضرت موسی(ع) از این باب خرده گرفت که چرا بر اساس ظاهر، حکم می کند و شریعت را مقدم می دارد، ولی از این باب می توان خرده گرفت که آن حضرت (ع) ماموریت یافته بود تا با عالم ربانی دیدار کند که دارای علم شهودی است و تعلم از چنین شخصی اقتضای آن را داشت تا از علم ظاهری گام فراتر نهد و براساس منطق متداول عمل نکند.

به عبارت دیگر، انسان ها از بدو تولد براساس منطق صوری و دانش حصولی تعلیم می گیرند و مبانی زندگی انسان در دنیا علم حصولی و قوانین و احکام ظاهری مبتنی بر آن است. بی گمان شکستن دیوار استوار و دژ محکم منطق صوری و دانش حصولی بسیار سخت است؛ ولی حضرت موسی (ع) ماموریت یافته بود تا درکلاس علم لدنی شرکت کرده و این دیوار را بشکند و حقایق و رای ظاهر را ببیند.

اما آن حضرت(ع) نتوانست از منطق صوری خارج شود و در فضای علم لدنی و منطق دیگری قرار گیرد که به نظر وی غیرعقلانی است.

زمینه های دست یابی به علم حقیقی

بی گمان خروج از منطق صوری و علم ظاهری و حصولی به سوی علم حقیقی شهودی برای بیشتر مردم امکان پذیر نیست و تنها شماری اندک توانایی دارند به این دانش دست یابند. با این همه، دست یابی به علم حقیقی شهودی امکان پذیر است به شرطی که زمینه های آن را در خود فراهم آوریم.

علم شهودی به سبب آن که به یک معنا تحصیل بردار نیست، می بایست شرایطی را فراهم آورد تا از سوی خداوند عنایتی صورت گیرد؛ چرا که علم شهودی، علم اشراقی و نوری است که خداوند در قلب و دل هر که خواهد می افکند.

ایمان و تقوا

مهمترین و اصلی ترین عاملی که می تواند اشراق الهی را سبب شود، ایمان به خداوند است. این ایمان در کنار تقوای الهی زمینه اشراق الهی را فراهم می آورد. اصولا هرگونه علم به ویژه علم شهودی تنها از راه تقوای الهی به دست می آید، چرا که خداوند در آیه ۲۸۲ سوره بقره مطلق علم را مبتنی بر تقوا می داند. (واتقوالله و یعلمکم الله) البته از آن جایی که خداوند در این آیه تعلیم را به خود نسبت داده است می توان این تعلیم را تعلیمی خاص دانست که می تواند علم شهودی و اشراقی باشد. بنابراین دست یابی انسان به حقایق امور و چیزها و کسب بصیرت و علم اشراقی زمانی تحقق می یابد که آدمی در مسیر ایمان و تقوا گام بردارد. اگر این گونه عمل کند خداوند نعمت های بسیاری به او می بخشد که یکی از مهمترین و اساسی ترین آنها تعلیم اشراقی است؛ از این رو خداوند در آیه فوق در جواب فرمان تقوا، با آوردن واو موصوله این نکته را مورد توجه و تأکید قرار می دهد که نعمت های بسیاری به اهل تقوا داده می شود که یکی از آنها تعلیم اشراقی و علم شهودی است.

احسان به خلق

از دیگر اموری که بستر علم شهودی و اشراقی را فراهم می آورد، احسان و نیکوکاری است. خداوند در آیاتی چند از جمله آیه ۲۲ سوره یوسف و نیز ۱۴ سوره قصص، احسان و نیکوکاری را زمینه برخورداری از علم و حکمت الهی برمی شمارد. البته این نیکوکاری و احسان می بایست به شکل صفت دایمی در شخص درآید، به این معنا که شخص در احسان چنان باشد که وی را محسن و نیکوکار نامند. از این رو علم و حکمت را پاداشی برای محسنان برمی شمارد.

البته در مسئله تقوا حتی اگر به شکل صفت دایمی درنیاید و شخص به نام متقی شناخته نشود، زمینه برای تعلیم الهی و علم اشراقی فراهم می شود، زیرا تقوا امر اساسی تر و مهم تر است و انسان ها حتی اگر اهل احسان باشند ولی به سختی می توانند در همه امور تقوای الهی را مراعات کنند. از این رو در آیه ۲۸۲ سوره بقره تقوا را به شکل فعل امری بیان کرده و نتیجه آن را تعلیم الهی دانسته است ولی در آیات پیش گفته احسان را زمانی که به شکل صفت ثابت در شخص درنیاید، عامل علم و حکمت الهی برنمی شمارد. این بدان معناست که از نظر خداوند، تقوا در ایجاد بستر مناسب علم اشراقی و شهودی نقش مستقیم و اساسی تری ایفا می کند تا احسان.

همچنین از آیه ۶۵ سوره کهف این معنا به دست می آید که شاگردی کردن از عالم ربانی که دارای علم لدنی و اشراقی است می تواند بستر مناسبی برای علم اشراقی در شخص باشد. اما همین آیه و آیات پس از آن به خوبی روشن می سازد که نقش استادی این چنین توانا و دانا در دست یابی به علم شهودی برخلاف آنچه در میان مردم و اشعار عارفان، رایج و دایر است، نقش اساسی و بنیادین نیست؛ چرا که شاگردی چون حضرت موسی(ع) که خود از پیامبران اولوالعزم می باشد، نتوانسته است از استادی چنین توانا و دانا که خداوند وی را به عنوان استاد و معلم انتخاب کرده است، بهره ای برد.

به سخن دیگر، اینکه گفته اند: طی این مرحله بی همرهی خضر مکن/ ظلمات است بترس از خطر گمراهی

مطلبی درست است ولی اصل اساسی و بنیادین نیست؛ چرا که تعلیم الهی و علم اشراقی، علم حصولی و اکتسابی نیست تا با تعلیم و آموزش انسانی دیگر، حاصل شود و استاد حتی اگر خضر(ع) و عالم ربانی باشد، باز هم نمی تواند نقش اساسی و اصلی را بازی کند. براین اساس، هرگونه مریدی و مرادی را می توان در تحقق علم اشراقی و شهودی و مکاشفه، تضعیف کرد و نقشی اندک برای آن قایل شد.

از آیات قرآنی و آموزه های وحیانی آن این معنا به دست می آید که بسترسازی برای دریافت نورالهی و دست یابی به علم لدنی و شهودی و اشراقی تنها از طریق تقوا در مرحله نخست و احسان در مرحله دوم امکان پذیر است و نقش استاد دراین میان بسیار اندک است؛ چرا که شخص تا خود ظرفیت نداشته باشد نمی تواند از نورالهی برخوردار شود و اشراقی در جان او بوجود آید.

به سخن دیگر، نقش استاد را می توان همانند نقش استماع و شنیدن دانست که در علم حصولی فراهم می آید و براساس همین پیامبران تنها مامور تبلیغ و اتمام حجت هستند تا حقایق را تبیین کنند و زمینه فهم و آگاهی را در انسان ها برانگیزانند و ایشان را برای حرکت در مسیر علم رشدی و شهودی تحریک نمایند. (مائده، آیه ۸۳ و نیز ابراهیم، آیه ۵۲ و انعام، آیه ۶۵ و حج، آیات ۵۲ و ۵۴) این آیات به صراحت روشن می سازند که نقش پیامبران حتی در مسئله مهمی چون هدایت، نقش بسترسازی است و کمتر اتفاق می افتد که از هدایت ارایه الطریقی به هدایت ایصال الی المطلوبی افزایش یابد. بنابراین آن چه اساس و پایه دست یابی به هدایت و ایمان و علم نوری و شهودی می باشد، تقوا و خودسازی و احسان و نیکوکاری است، اما اموری دیگر چون پیامبران و حتی رهبرانی خاص چون عالم ربانی ماموریت یافته از سوی خداوند تنها در نقش بسترساز عمل می کنند و تاثیر مستقیم و چندانی ندارند وگرنه با حضور خضر(ع) که از علم لدنی برخوردار و مامور خدا برای تعلیم موسی(ع) بود، آن حضرت(ع) می بایست به دانش خضر دست می یافت و از علم لدنی برخوردار می شد، درحالی که چنین اتفاقی برای آن حضرت(ع) نیافتاد.

همچنین از آیات ۳۱ تا ۳۴ سوره بقره می توان دریافت که تعلیم حضرت آدم(ع) تنها به شکل انباء و اخبار به فرشتگان رسید، چرا که آنان ظرفیت مناسبی برای دریافت آن علوم نداشته اند و می بایست تحت ربوبیت و پروردگاری آدم(ع) قرار گیرند تا چنین بستری برای آنان فراهم آید. براین اساس نمی توان به نقش مرادی دراین امور دل بست و امیدوار بود که از طریق استاد و شاگردی و یا مرید و مرادی به علم شهودی و مکاشفات دست یافت، چرا که حتی در بهترین حالت آن ، مریدبازی خود عامل مهم در جلوگیری از حرکت در مسیر رشدی و مانع جدی در سر راه آن می باشد.بنابراین برای حرکت در این مسیر می بایست به استاد، همانند کتبی نگاه کرد که دستگیر ابتدایی برای رشد و بالندگی است و ایجاد کننده فضا و بستر تازه این درزمانی است که به استادی چون خضر(ع دست یافته باشیم و درغیر این صورت جز تباهی و گمراهی نمی توان به چیزی امید بست.

مطالب مرتبط

  • بهترین‌ها در زندگی هر انسانی دوست دارد که بهترین‌ها را بشناسد و بدان عمل کند، زیرا فطرت انسانی همانند یک دستگاه پیشرفته عمل می‌کند و افزون بر اینکه خوب و بد را می‌شناسد به خوبی و نیکی هم گرایش دارد و از زشتی و بدی گریزان است، اما به دلیل اینکه انسان‌ها به وسیله گناهان و خطاها و اشتباهات، به این دستگاه زیان می‌رسانند، نمی‌توانند به طور طبیعی آنچنان که باید و شاید از آن بهره گیرند، از این رو وحی و پیامبران آمده‌اند تا آنچه دفن شده را برانگیزند و دوباره به سطح بکشند. در مطلب پیش رو برخی از بهترین‌ها که امیرمومنان علی(ع) در حدیثی از زبان وحی و اسلام به انسان‌ها یادآور شده بیان گردیده است. فطرت و وحی، منابع بهترین‌ها یکی از راه‌های شناخت بهترین‌ها، مراجعه به فطرت انسانی است، زیرا خداوند در ‌ذات هر انسانی فطرت را قرار داده که به انسان این قابلیت را می‌دهد تا خوب و بد را بشناسد و به خوبی گرایش یافته و از بدی گریزان شود. در حقیقت در دو حوزه حکمت نظری و حکمت عملی این دستگاه فطرت فعال است. با این همه برخی از علل و عوامل موجب می‌شود که این دستگاه از کار افتد یا به طور ناقص فعال باشد. از جمله این علل و عوامل گناهانی است که انسان به عمد انجام می‌دهد یا خطاها و اشتباهاتی که خواسته و ناخواسته به این دستگاه و کارکرد آن زیان می‌رساند. خداوند می‌فرماید که هر گناه و خطایی تاثیر زیانباری بر فطرت انسانی دارد. البته در گام نخست این دستگاه به یک باره از کار نمی‌افتد و بلکه حتی با انبوه گناهان نابود و نیست نمی‌شود، چرا که این دستگاه چنان ساخته و طراحی شده که هرگز تغییری در آن رخ نخواهد داد و اساس آن تغییر نمی‌یابد، هر چند که شاکله آن تغییر می‌یابد و انسان‌ها براساس همان شاکله خودساخته عمل می‌کنند. (اسراء، آیه ۸۴) در فرهنگ قرآنی این اصل اصیل که هرگز تغییر نمی‌یابد به اسامی و نام‌هایی چون روح انسانی (اسراء، آیه ۸۵)، فطرت (روم، آیه ۳۰)، نفس انسانی (شمس، آیه۷)، قلب و مانند آن نامیده شده است. این اصل که از امر الهی نشات گرفته است (ص، آیه ۷۲، اعراف، آیه ۱۲، مومنون، آیه ۱۴، اسراء، آیه ۸۵) هیچ تغییر اساسی نخواهد یافت، چرا که انسان‌ها و یا دیگران نمی‌توانند در آن تصرف کنند. خداوند در این آیه می‌فرماید: «لا تبدیل لخلق الله، تبدیلی در خلق الله نیست.» (روم، آیه ۳۰) البته اینجا مراد از خلق، اعم از عوالم امر و خلق است، یعنی شامل عالم امر نیز می‌شود. بنابراین، اگر تغییری از سوی انسان (شمس، آیه ۱۰) یا شیطان (نساء، آیه ۱۱۹) در این نفس و فطرت انسانی رخ می‌دهد، تنها در سطح شاکله و از باب دسیسه و دفن کردن است (شمس، آیه ۱۰) به گونه‌ای که این اصل اصیل، زیر خاکستر گناهان، همچنان فروزان است و هر زمانی که امکان بروز و ظهور با توبه فراهم آید از زیر بر می‌آید و درخشان می‌شود. انسان‌ها وقتی فطرت خویش را دفن کردند، دیگر این دل و قلب و فطرت مهر زده می‌شود و توانایی ادراکی و حرکتی خود را به سمت خیر و خوبی از دست می‌دهد. همچنین اگر این فطرت و قلب، زنگار بگیرد (مطففین، آیه۱۴) این توان اندک خواهد شد؛ زیرا نمی‌تواند جلوه‌گاه مظاهر الهی باشد و به خوبی انوار را بتاباند و حقیقت را درست ببیند و بشناسد و تحلیل و تبیین و توصیه کرده و در جهت حق و خوبی و درستی حرکت کند و انگیزه‌ای را ایجاد نماید و عزمی را پدید آورد. توده‌های مردم از این رو نیازمند معرفی و تبیین خوب‌ها و بهترین‌ها هستند؛ زیرا زنگارها اجازه دریافت درست و راست را نمی‌دهد. پس لازم است که پیامبران و وحی این دفائن را برانگیزند و بیرون آورند و به مردم یادآور شده و تذکر دهند. این‌گونه است که وحی در قالب تذکر و ذکر نزول می‌یابد. (حجر، آیه۹؛ نحل، آیه۴۴) امیرمؤمنان علی(ع) می‌فرماید: فبعث فیهم رسله و واتر الیهم انبیاءه... و یثیروا لهم دفائن العقول؛ پس خداوند در میان مردمان، فرستادگانش را برانگیخت و پیامبرانش را پیاپی به سوی ایشان فرستاد تا دفینه‌های عقول آنان را برانگیزاند. (نهج‌البلاغه، خطبه۱) بنابراین، بهترین‌ها در حوزه هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی، اخلاق و رفتار را باید در معارف و آموزه‌های وحیانی بویژه اسلام یافت. در اینجا به برخی از بهترین‌ها در زندگی از کلام امیرمؤمنان اشاره می‌شود: منابع بهترین‌های اخلاقی و رفتاری حضرت باقر(ع) از پدرش و او از امام حسین(ع) روایت کرده که امیرالمؤمنین(ع) در ضمن خطبه‌ای به بهترین‌ها اشاره می‌کند و مردم را بدان سفارش می‌نماید. ایشان ضمن معرفی بهترین‌ها نشان می‌دهد که راه به دست آوردن آنها چیست و باید این بهترین‌ها را در چه چیزهایی جست‌وجو کرد و یافت. در اینجا به برخی از این بهترین‌ها اشاره می‌شود که ایشان در ضمن حدیث طولانی خود بیان کرده‌اند: ۱٫ اسلام، بهترین شرافت: از نظر امیرمؤمنان علی(ع) بزرگ‌ترین شرافتی که برای آدمی می‌توان سراغ گرفت، اسلام است. به این معنا که انسان با حسب و نسب و قدرت و ثروت به شرافت واقعی دست نمی‌یابد؛ چون اینها امور دنیوی و از زینت‌های دنیاست نه زینت‌های بشریت. آنچه زینت بشریت شمرده می‌شود آن چیزی است که با انسان در همه عالم است. بی‌گمان اسلام است که به انسانیت انسان معنا و مفهوم واقعی می‌بخشد. در حالی که در قیامت نه حسب و نسبی است، (مؤمنون، آیه ۱۰۱) و نه مال و فرزندی و بیع و شراء؛ چرا که این مال و ثروت و فرزند و قدرت و مانند اینها برای زندگی دنیوی ساخته شده است. (کهف، آیه ۴۶؛ قصص، آیه ۷۹؛ حدید، آیه ۲۰) پس شرافت انسانی به چیزی است که ماندگار و باقی در همه عوالم است و شکی نیست که اسلام به انسان شرافت جاودانه می‌دهد. از این رو امیرمؤمنان علی(ع) می‌فرماید: ای مردم شرافتی بالاتر از اسلام نیست. ۲٫ تقوا، بهترین عزت: برخی از انسان‌ها عزت را در قدرت و ثروت می‌دانند و برای اینکه خود را در جامعه عزیز دارند به آنها متوسل می‌شوند. در حالی که عزت را باید در جایی دیگر جست؛ زیرا براساس آموزه‌های قرآنی، انسان در همه چیز یعنی در ذات و صفات و نیز وجود و حدوث و بقا فقیر است یعنی ممکن‌الوجود است و تنها واجب‌الوجود و غنی بالذات که هم خود بی‌نیاز است و هم نیاز دیگران را برآورده می‌سازد خداوند غنی حمید است (فاطر، آیه۱۵) بنابراین همه چیز از جمله عزت را تنها باید در خداوند جست و با اتصال به آن مبدا، به عزت دست یافت. (نساء، آیه ۱۳۹) پس اگر کسی بخواهد عزتی را بجوید باید در خدا بجوید و راه کسب آن نیز جز تقوای الهی نیست؛ در حالی که گرفتاران به جهالت علمی و عملی آن را در گناه (بقره، آیه ۲۰۶) یا ولایت کافران (نساء، آیه ۱۳۹)، حسب و نسب و قدرت و ثروت و کفر (منافقون، آیه۸) می‌جویند. خداوند عزت را تنها برای خود و پیامبر(ص) و مؤمنان می‌داند. (همان) پس اگر کسی دنبال بهترین‌ها یعنی عزت است آن را در تقوا جست‌وجو کند. چنانکه امیرمؤمنان علی(ع) می‌فرماید: و عزتی بالاتر از تقوا و پرهیزگاری نیست. ۳٫ ورع، بهترین پناهگاه: انسان‌ها همواره در معرض خطر هستند. انواع بلایا و ابتلائات هر روز بر او وارد می‌شود؛ دمی نیست که گرفتار مصیبت و بلا نباشد و هر دم احتمال دارد که امنیت جان و مال و عرض او در خطر افتد و نقص بر او وارد شود. انسان باید همواره آماده رفتن در پناهگاه باشد و بلکه باید همواره در دژ استوار باشد تا در امن و امان قرار گیرد. برخی گمان می‌کنند که پول و ثروت و قدرت و مانند آن پناهگاه مطمئنی است که آنان را از سیل و زلزله و دیگر بلایای طبیعی و غیرطبیعی نگه می‌دارد و یا می‌توانند از خشم خدا به جایی پناه برند و مأوایی برای خود بیابند. در حالی که هیچ پناهگاهی بهتر از ورع نیست؛ چنان‌که امام(ع) می‌فرماید: و پناهگاهی استوارتر از ورع نیست. اما نادانان به سمت دیگر می روند و در جایی دیگر پناهگاه می‌جویند. (توبه، آیات ۵۷ و ۱۱۸؛ شوری، آیه ۴۷) پس باید مانند یوسف(ع) به خدا پناه گرفت. (یوسف، آیات ۲۳ و ۷۹) ۴٫ توبه، بهترین شفاعت‌کننده: هر کسی دوست دارد وقتی خطا و اشتباهی مرتکب شد، کسی را داشته باشد تا برایش شفاعت کند. در زندگی مادی و دنیوی هر کسی می‌کوشد برای روز مبادای خودش افراد سرشناسی را داشته باشد تا به دادش برسد. انسان پس از مرگ با واقعیت‌های بسیار مواجه می‌شود و حقایقی که پوشیده بود آشکار می‌گردد، آن روز می‌بیند که نیازمند شفاعت است اما چیزی ندارد که برایش شفاعت کند. البته براساس آموزه‌های قرآنی، تنها پیامبران و اولیای الهی و برخی دیگر از کسانی که صاحب اذن هستند دارای شفاعت هستند (انبیاء، آیه ۲۸) اما پرسش این است که آیا ما به این افراد دسترسی داریم؟ یعنی اگر گناهکار باشیم و هیچ‌گونه سنخیتی میان ما و ایشان نباشد چگونه می‌توانیم به اینان نزدیک شده و از شفاعتشان بهره‌مند شویم. از این رو گفته‌اند برای خود شفیعانی بجوئید که بتوانند در روز مبادا به داد شما برسند و بهترین شفیع که می‌تواند دستگیر انسان باشد، همان توبه است که اگر با انابه و ناله و ضجه به پیشگاه خدا همراه شود بسیار بهتر و کارسازتر است. از این‌رو امام علی(ع) می‌فرماید: و شفیعی، رستگارتر از توبه و انابه نیست. ۵٫ علم، بهترین گنج: ما در ظاهر، اهل ایمان و اسلام هستیم ولی در عمل قارونی و فرعونی فکر و عمل می‌کنیم؛ زیرا برای اینکه زندگی آینده خود را تضمین کنیم گنج‌هایی برای خود فراهم می‌آوریم که شامل قدرت و ثروت است تا هرگز از آرامش و آسایش جدا نباشیم و همیشه در خوشبختی باشیم. بخش بزرگ فکر و عمل ما مشغول کسب قدرت و ثروت است؛ زیرا نسبت به آینده خود ترسان و هراسان هستیم. پس در جست‌وجوی قدرت و ثروت، همه هستی خود را چه ارزان می‌فروشیم و حتی مدعی هستیم که اینها را با علم و تخصص و توانائی خودمان کسب کرده‌ایم (قصص، آیه ۷۹؛ زمر، آیه۴۹)؛ در حالی که اینها را خداوند به عنوان آزمایش به ما داده است. اما حقیقت این است که این دو، سعادت دنیایی ما را تضمین نمی‌کنند و تامین آتیه بدان ممکن نیست چه رسد که بتواند تامین آتیه ما را در آخرت به عهده گیرد. در حالی که بهترین تامین کننده آتیه انسان بر خلاف تبلیغات رسانه‌ها، بانک و بیمه و مانند آن نیست، بلکه علم سودمندی چون علم معارف اسلامی و عمل بدان است. از این رو امیرمؤمنان علی(ع) می‌فرماید: گنجی سودمندتر از علم و دانش و فضیلت نیست. ۶- ادب، بهترین حسب: شخصیت انسان به دو دسته شخصیت شناسنامه‌ای و شخصیت واقعی و حقیقی تقسیم می‌شود. برخی‌ها وقتی سؤال می‌شوند: کیستی؟ می‌گویند: من آنم که رستم بود پهلوان؛ به این معنا که شخصیت خود را در فردی دیگر جست‌وجو کرده و خود را به نام والدین و خویشان و فامیل و قبیله معرفی می‌کنند. برخی دیگر از افراد جامعه در پاسخ به این پرسش که کیستی؟ به شخصیت خودشان اشاره کرده و مثلا می‌گویند: من دکتر فلانی و یا مهندس بهمانی هستم. اینان به حسب خودشان اشاره می‌کنند که دستاورد رنج وتلاش خودشان است. البته این معرفی به حسب، هر چند که بسیار نیک و خوب است و انسان باید این‌گونه باشد که به توانایی‌ها و دستاوردهایش ببالد؛ اما در آموزه‌های اسلامی، بهترین حسب در این امور نیست، بلکه از نظر اسلام بهترین حسب همان ادب انسان و اخلاق و خوی و خلق و منش اوست؛ یعنی بهترین حسب هر کسی، همان تربیت خانوادگی و اجتماعی است که بهترین رفتار و لطیف‌ترین و زیباترین جلوه‌های اخلاقی و رفتاری را به نمایش می‌گذارد. از این رو امیرمؤمنان علی(ع) می‌فرماید: و هیچ حسبی بهتر از ادب نیست. ۷- پرهیز از غضب، بهترین آرامش: انسان‌ها دوست دارند که از مشقت و شقاوت و رنج‌ رهایی یابند. این که بهشت مطلوب است؛ چون در آنجا مشقتی نیست. هر کسی می‌خواهد از هرگونه شقاوت و رنج فرار کند؛ زیرا مخالف اصل طبیعی و گرایش فطری انسان به سوی سعادت یعنی آسایش و آرامش است. شقاوت و رنج یعنی سلب آرامش و آسایش که انسان دوست نمی‌دارد و از آن گریزان است. اما در میان مصادیق شقاوت از نظر امیرمؤمنان علی(ع) هیچ چیزی بدتر از غضب نیست؛ زیرا غضب همانند آتش دوزخ عمل می‌کند که خون و رطوبت بدن آدمی را می‌سوزاند و روح را به رنج می‌افکند. پیامبر(ص) می‌فرماید: غضب پاره آتشی از شیطان است. (بحارالانوار، ج۷۳، ص ۲۶۵) ۲ ابوحمزه ثمالی از امام محمدباقر(ع) نقل می‌کند که آن حضرت درباره نکوهش غضب بیجا فرموده‌اند: این غضب پاره‌ای از آتش شیطان است که در قلب فرزندان آدم روشن می‌شود. از این رو چون یکی از شما خشم گیرد، رگهای گردنش پر و صورتش قرمز و چشمانش سرخ می‌شود و شیطان داخل سینه او می‌گردد (بحار، ج ۷۳، ص ۲۶۵، سفینه البحار، ج۲، ص ۳۱۹) به وسیله غضب، شیطان به آرزوی خود می‌رسد و می‌تواند انسان را از حق منحرف کند، چون خود آن ملعون می‌گوید: غضب وسیله شکار من است. به واسطه آن بندگان خوب خدا را به دام می‌اندازم و از بهشت دور می‌کنم و به سوی جهنم می‌کشانم. (میزان الحکم، ج۷، ص ۲۳۱) روزی حضرت رسول(ص) به اصحاب خود فرمود: پهلوان در میان شما کیست؟ عرض کردند: پهلوان و قوی در میان ما به کسی گفته می‌شود که پشت او به خاک نرسد. حضرت فرمود: خیر، این ویژگی پهلوان نیست، بلکه پهلوان حقیقی کسی است که شیطان در قلب او راه پیدا نکند تا غضب او را شعله‌ور گرداند و خون رگ‌های او را پر کند. توانا کسی است که همیشه به یاد خدا است و به وسیله خویشتن داری، خشم خویش را مغلوب کند و او را بر زمین زند (میزان‌الحکم، ج ۷، ص ۲۴۰). در روایات است که وقتی آتش غضب شعله‌ور شد باید به وسیله وضو گرفتن با آب سرد، آن را از بین برد و خاموش کرد. در این باره حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: غضب از شیطان است و خلقت شیطان از آتش، آتش هم به وسیله آب خاموش می‌شود پس اگر یکی از شماها غضب کند باید وضو بگیرد، تا آتش غضب او فرو نشیند (میزان الحکم، ج ۷، ص ۲۴۰) پس انسانی که غضب می‌کند خود نخستین کسی است که گرفتار آثار بد و زشت آن می‌شود و خود را به رنج و مشقت می‌افکند. از این رو امیرمومنان علی(ع) می‌فرماید: و مشقتی سخت‌تر از غضب و تندخویی نیست. ۸-عقل، بهترین زیبایی: هر کسی دوست دارد که خود را بیاراید. جمال و زیبایی و گرایش به آرایه‌ها در ذات انسان است. اما برخی‌ها این زیبایی را در اموری می‌جویند که بیرون از ذات و عاریه‌ای است. مثلا مال و ثروت و مانند آن زینت‌های دنیاست نه زینت و جمال انسان، اما انسان اینها را می‌گیرد و می‌خواهد بدان خود را بیاراید. آراستن به جامه‌های نیک و زیبا و رنگارنگ خوب است ولی اینها مندرس و کهنه می‌شود و تنها امری که ماندگار است و همه جا به کار می‌آید، خردورزی است. اگر انسان خود را به عقل و تعقل و خردورزی بیاراید در هر مجلسی جلوه خواهد کرد. از این رو امیرمومنان علی(ع) بهترین زیبایی و کمال را در عقل و خردورزی می‌داند و می‌فرماید: و هیچ زیبایی بالاتر از عقل نیست. ۹-صداقت، بهترین فضیلت: در برخی از روایات آمده است که شراب بد است ولی بدتر از شراب، دروغ  است که به عنوان کلیدی، خانه همه گناهان را به روی آدمی می‌گشاید. پس در میان بدترین‌ها بدترین بدی را می‌بایست در دروغ جست. در مقابل نیز بهترین بهترین‌ها نیز صداقت خواهد بود که ضددروغ است. به هر حال در آیات و روایات از دروغ بسیار پرهیز داده شده و از جد و شوخی آن برحذر داشته شده است. امیرمومنان علی(ع) نیز می‌فرماید: و هیچ بدی، بدتر از دروغ نیست. ۱۰-سکوت، بهترین حافظ: انسان وقتی سکوت می‌کند در بهترین وضعیت دفاعی قرار می‌گیرد، زیرا در سایه بوده و امکان شناخت و حمله به او فراهم نمی‌شود، اما همین که سخن گفت به علم و یا نادانی شناخته می‌شود و موجبات زحمت خود را فراهم می‌آورد. بنابراین، امیرمؤمنان علی(ع) می‌فرماید: و هیچ محافظی نگهدارنده‌تر از سکوت نیست. ۱۱- عافیت، زیباترین جامه: اگر برای خود جامه‌ای از خدا بخواهیم بهترین جامه و زیباترین آن همان عافیت و سلامتی است که از هرگونه بدی و زشتی و بیماری در امان باشیم. امیرمومنان علی(ع) می‌فرماید: و هیچ لباسی زیباتر از عافیت نیست. ۱۲- مرگ، نزدیک‌ترین غایب: اگر انسان بداند هر دم در کمین مرگ است و ممکن است دمی دیگر نباشد، این اندازه حرص نمی‌زند و به ظلم و خیانت و امور دیگر نمی‌پردازد. گمان باطل آدمی بقا و اینکه مرگ برای همسایه است، او را به غفلت دچار می‌کند و به جمع ثروت و کنز و تکاثر وامی‌دارد. امیرمؤمنان علی(ع) به مردم هشدار می‌دهد و می‌فرماید: و هیچ غائبی نزدیک‌تر از مرگ نیست. ای مردم هر کس که در روز زمین راه می‌رود، در درون زمین جای خواهد گرفت، گردش شب و روز با سرعت و شتاب، طومار زندگی انسان را در هم می‌پیچد. هر صاحب حیاتی در روی زمین نیرویی دارد و هر موجود زنده‌ای خوراکی برای آنها مهیا شده است، و تو ای بشر خوراک مرگ هستی و اگر آدمی از سپری شدن ایام زندگی درس عبرت می‌گرفت از آماده شدن برای مرگ غفلت نمی‌کرد، هیچ ثروتمندی به وسیله مال خود از مرگ رهایی پیدا نمی‌کند و نه فقیری به خاطر فقرش. آنگاه امیر‌مومنان علی(ع) به مردم هشدارهای دیگری می‌دهد و می‌فرماید: ای مردم هر کس از خداوند بترسد دست از ظلم و ستم برمی‌دارد و هر کس مراقب سخن گفتن خود نباشد، سرانجام به فحش و هذیان خواهد کشید و هر کس خیر را از شر و بد را از خوب تشخیص ندهد مانند چهارپایان است، مصیبت‌های دنیا در برابر فقر و تهیدستی روز قیامت بسیار حقیر است و چه اندازه مردم از واقعیات بی‌اطلاع می‌باشند. شما ای مردم از کثرت گناه و نافرمانی، خود را به ناآشنائی زده‌اید و از راه خدا و حقیقت خود را دور ساخته‌اید، آسایش همواره با رنج و محنت، و سختی و مشقت با نعمت و فراخ زندگی قرین است و آدمی هرگز در یک حال نخواهد ماند، شری که دنبالش بهشت جاوید باشد آن در حقیقت شر نیست و خیری که پایان آن دوزخ باشد آن خیر حقیقی و واقعی نخواهد بود، هر نعمتی در برابر بهشت حقیر و هر بلائی غیر از جهنم عافیت است. (کتاب المواعظ شیخ صدوق ۱۰۱ الی […]
  • خداوند، معلم اول بشریت بشر نیازمند تعلیم و تربیت است. این بدان معناست که ظرفیت انسانی بی پایان است. البته موجودات دیگری را نیز می شناسیم که قابل تربیت هستند ولی از قابلیت آموزش و تعلیم برخوردار نمی باشند. تربیت فرایندی است که شخص در سایه آن، عمل و رفتاری را می آموزد. البته پرورش به معنای ربوبیت در موجودات دیگر نیز امکان پذیر است؛ چرا که موجوداتی چون گیاهان و جانوران هم قابلیت پرورش را دارند و می توانند از وضعیت کنونی خود به یک وضعیت بهتر و برتر بروند و رشد و نمو داشته باشند. از این رو خداوند در این حوزه ربوبیت، انسان را خلیفه خود قرار داده تا به عنوان مظهر الوهیت، در جامه ربوبیت درآید و دیگر موجوداتی را که امکان پرورش دارند پرورانده و به جایگاه شایسته و بایسته آنها برساند. قابلیت انسان در تعلیم و آموزش به هر حال، انسان تنها موجودی است که قابلیت تعلیم و آموزش را دارد و دیگر موجودات صرفا یا تربیت می شوند و رفتاری را با تکرار به شکل عادت ثانوی انجام می دهند و یا درنهایت از استعدادی برای پرورش و ربوبیت برخوردار هستند. اما اینکه چرا قابلیت تعلیم و آموزش را ندارند، از آن روست که علم به معنای دانایی حتی در شکل دانش حصولی و تصورات ذهنی از اختصاصات انسان است. این انسان است که توانایی تعلیم و تعلم را داراست و می تواند بیاموزد و بیاموزاند. در قرآن از علوم حصولی و حضوری سخن به میان آمده است. علم حضوری مرتبه حق الیقین آن اختصاص به خداوند دارد، زیرا همه چیز معلوم عین ذات عالم است و اتحاد عالم و معلوم و علم در خداوند حقیقت و در انسان از باب مظهریت است. انسان به عنوان مظهریت تمام و کامل خداوندی از چنین مرتبه ای از علم حضوری و شهودی برخوردار است و حق الیقین در انسان نیز تحقق می یابد و انسان هم نسبت به حقایق هستی از چنین علم شهودی می تواند برخوردار باشد؛ اما شکی نیست که دیگر مراتب علم حضوری چون علم الیقین و عین الیقین و نیز علم حصولی و ذهنی برای اوست. اگر بخواهیم از علم حصولی تعریف ساده ای داشته باشیم، علم حصولی همان معانی و مفاهیمی است که به شکل صورت های ذهنی تصوری و تصدیقی در انسان تحقق می یابد. وقتی واژه آب را می شنویم تصوری از آب در ذهن ما می آید که همان معلوم ذهنی و علم حصولی ماست. معقولات ثانوی مانند انسان و کلی و جزیی نیز از مصادیق علم حصولی است. البته انسان، معقول ثانوی است و کلی و جزیی از معقولات ثالثه است ولی هر چیزی که انسان بعد از معقول نخست مانند آن معنای ذهنی آب می فهمد به عنوان معقول ثانوی خوانده می شود و در اصطلاح معقول ثانوی شامل همه معقولاتی است که در انسان از طریق تفکر، به آن دست می یابد؛ چنانکه از محمد و احمد و محمود، انسان را می فهمند و از تفکر در انسان، به کلیاتی چون نوع در برابر جنس منطقی و جزیی و کلی و مانند آن می رسند و از امکان و امتناع و وجوب آگاهی می یابند. پس معقولات ثانوی و علم حصولی همه از علوم تفکری و اکتسابی است که نخست از طریق حواس پنج گانه درک و سپس در قلب و عقل، تعقل می شود و تصورات و تصدیقات شکل می گیرد و علوم عقلانی چون منطق و فلسفه از آن زاییده می شود. ارتباط دانش های بشری با علم حصولی همه دانش های ما ارتباط تنگاتنگی با علم حصولی دارد؛ زیرا حتی در علوم آزمایشگاهی و تجربی، ما تنها با جزئیاتی آشنا می شویم که لایسمن و لایغنی است و چیزی بر نمی افزاید اما انسان با قدرت عقل و تفکر خود از این جزئیات احکام کلی عقلانی استنباط می کند و قواعد و قوانین را به دست می آورد. از این رو حتی علوم تجربی نیازمند تعقل منطقی و تفکر کلی هستند تا قابل بهره برداری علمی و انتقال باشند. البته انسان دارای علوم شهودی نیز است. علم شهودی دارای سه مرتبه است. علم الیقین که همان دیدن آتش شمع است که نوعی شهود است. مرتبه پس از آن دست زدن به آتش است که عین الیقین است و انسان معنای آتش و سوختن را به جان ادراک می کند و مرتبه سوم سوختن در آتش و آتش شدن است که حق الیقین از مراتب سه گانه علم شهودی است. البته هر علم شهودی برای اینکه به دیگران انتقال یابد می بایست به شکل علم حصولی درآید چنانکه هر علم حصولی تا زمانی که به علم شهودی در یکی از مراتب سه گانه آن در نیامده باشد، علم واقعی نیست. خداوند به عنوان اولین معلم بشریت، هم علم حصولی و هم علم شهودی را به انسان آموخته و همه اسماء و صفات خویش را به شکل جعل و شهودی عینی در ذات انسان سرشته است (بقره، آیه ۳۱) لذا شایسته خلافت شده است. غیر از آیه فوق از آیات دیگر نیز می توان دریافت که انسان تنها موجودی است که قابلیت تعلیم و تعلم مطلق و کامل را دارا است؛ زیرا حتی فرشتگان نمی توانند بیش از آنکه خداوند به آنان آموخته چیزی بیاموزند و این دانسته های آنان بسیار معدود و معلوم است و از همین رو نمی توانند بیش از آن بیاموزند. آنان از تعلیم حضرت آدم(ع) تنها می توانند در سطح انباء و اخبار آگاه شوند و هرگز به علم شهودی و حصولی نسبت به آموزش ها و دانسته های انسانی نمی رسند. به هر حال، خداوند نخستین معلم بشریت و انسان تنها موجود دارای قابلیتی است که همه علوم را می تواند بیاموزد و بیاموزاند. باشد که از این قابلیت به درستی بهره گیریم و به تعلیم و تربیت و ربوبیت و تزکیه خود و دیگران […]
  • علم شهودی امام معصوم(ع) در مطلب حاضر نویسنده ضمن تشریح مفهوم علم شهودی و علم حصولی، علم امامان معصوم را از نوع علم شهودی دانسته که آن حضرات این علم را از پیش از خلقت نیز دارا بوده اند. علم حضوری و شهودی علم به دو دسته علم حصولی و حضوری تقسیم می شود. علم حصولی از علوم اکتسابی است که در منطق و فلسفه از آن بحث می کنند و طریق اکتساب آن نیز ابزارهایی چون حواس پنج گانه است که به ذهن و قلب می رساند و تصوری را در ذهن و قلب می سازد و آن تصور ذهنی، معلوم شخص می شود و آن وجود خارجی که دیده شده معلوم به واسطه است و این گونه است که انسان چیزی را بیرون در ذات خود درک و فهم می کند و می شناسد و از مجموعه آنها علم انسان به چیزی ایجاد می شود.البته گاه انسان با کنار هم نهادن معلومات جزیی، یک کلی نیز می سازد که از جمله آنها معقول اولی است. به عنوان نمونه با دیدن محمد و تقی و جرج و مایکل، عنوان و مفهوم کلی درست می کند که با نام انسان، آن را از شتر و گاو و اسب جدا می کند و بدین ترتیب نوع منطقی به دست می آید. سپس آن را هم تجرید کرده و جزیی به عنوان کلی و جزیی و جنس و بعد هم معقولات دیگر ثانوی چون ممکن الوجود، واجب الوجود و ممتنع الوجود را می سازد و این مفاهیم را در علوم منطقی و فلسفی که از علوم عقلانی است به خدمت می گیرد. همه دانش هایی که انسان دارد و در زندگی مادی به کار می گیرد، از همین دانش های تجربی است که عقل انسانی با تجرید مفاهیمی، اصول منطقی را می سازد و عنوان مفاهیم کلی، زندگی خودش را براساس آن سامان می دهد. اگر تجربه و دانش به دست آمده از طریق حواس نبود ما علمی نسبت به خارج از خود نداشتیم، همچنین اگر عقل نبود و این کلیات را از این قضایای شخصی و جزیی برای ما نمی ساخت ما هرگز با قوانین کلی چون قوانین جاذبه و مانند آن آشنا نمی شدیم و نمی توانستیم از اصل علت و معلول در زندگی خود بهره گیریم و به فنون و فن آوری های جدید برسیم و از برق و تلفن و ماهواره و اینترنت و شیمی و فیزیک و ریاضیات و مانند آن بهره بریم. پس تجربیاتی که از طریق حواس به دست می آوریم و آن را از طریق عقل به کلیات تبدیل می کنیم زندگی تمدنی بشر را این گونه دگرگون کرده است. این علم که گفته شد در حقیقت علم به چیزهائی است که در بیرون ذات ما وجود دارد. اما علم حضوری یا همان علم شهودی، دانش اکتسابی نیست، چنان که ذهنی و تصوری نیست، بلکه معلوم ما همان حقیقت خارجی بی واسطه است؛ مانند علم خودم به وجود خودم که هیچ واسطه ای و نیز هیچ ابزار یا تصور ذهنی نمی خواهد. در علم شهودی، عالم و معلوم و علم یکی است و ما در ذهن این عناوین و مفاهیم را برای تبیین حقیقت علم شهودی می سازیم و به کار می بریم. علم خداوند نسبت به موجودات از مصادیق علم شهودی است. همچنین علم چهارده معصوم(ع) نسبت به هستی این گونه است؛ چرا که موجودات در حقیت شأنی از شئونات خداوند و همچنین از شئونات معصوم است و چیزی بیرون از آنان نیست. علم شهودی، مقدمه علم حصولی نکته ای که باید توجه داشت اینکه انسان ها اگر علم شهودی نداشته باشند، هرگز علم حصولی و اکتسابی تحقق نخواهد یافت؛ زیرا آن برنامه ای که به عنوان سیستم عامل در نرم افزار دانشی انسان عمل می کند و به ما این امکان را می دهد تا بتوانیم از علوم اکتسابی و حصولی بهره مند شویم، همان علم شهودی انسان است که خداوند در ذات انسان ها به ودیعت گذاشته است. (بقره، آیات ۳۰ و ۳۱) در حقیقت علم شهودی و بدیهی انسان موتور و برنامه علم حصولی انسان را روشن و به کار می اندازد و به عنوان سیستم عامل رایانه وجود انسان عمل می کند و نرم افزار انسانی به کار می افتد. پس هر انسانی از یک نظر دارای علم است و از یک نظر فاقد علم است. از یک نظر همه چیز را در کلیت آن می داند و از یک نظر نسبت به چیزی علم و دانشی ندارد. خداوند می فرماید: والله أخرجکم من بطون امهاتکم لا تعلمون شیئا و جعل لکم السمع و الأبصار و الأفئده لعلکم تشکرون؛ و خدا شما را از شکم مادرانتان- درحالی که چیزی نمی دانستید- بیرون آورد و برای شما گوش و چشم ها و دل ها قرار داد، باشد که سپاسگزاری کنید.(نحل، آیه۸۷) در این آیه علم حصولی انسان در آغاز تولد نفی شده است؛ ولی هیچ سخنی از نفی علم شهودی نیست که در آیاتی از جمله آیه ۱۳ سوره بقره، و حتی در آیه ۱۷۲ سوره اعراف مورد تأیید قرار گرفته است. در این آیه روشن می شود که حتی در مقام الست نیز پیمانی گرفته شده و انسان نسبت به پروردگاری خداوند شهادت داده است. شهادت به معنای معرفت و علم نسبت به دیگری است. البته این علم شهودی است نه حصولی و ذهنی و اکتسابی. علامه طباطبایی می فرماید: در آیه: «و الله أخرجکم من بطون امهاتکم لا تعلمون شیئا» علم حصولی انسان در بدو تولد نفی شده است. و اینکه فرمود: «والله أخرجکم من بطون امهاتکم» اشاره است به تولد و جمله «لا تعلمون شیئا» حال از ضمیر خطاب است، یعنی شما را از رحم های مادرانتان متولد کرد، درحالی که شما از این معلوماتی که بعداً از طریق حس و خیال و عقل درک کردید خالی بودید. این آیه نظریه علماء نفس را تأیید می کند که می گویند: لوح نفس بشر در ابتدای تکونش از هر نقشی خالی است- به طوری که گفته شد- و بعداً به تدریج چیزهایی در آن نقش می بندد. البته این درباره علم انسان است به غیر خودش، چون عرفا علم به خویشتن را «یعلم شیئا» نمی گویند، دلیل قرآنی بر این مطلب قول خدای تعالی است که در آیات قبلی درباره کسی که به حد ارذل العمر(پیری) برسد می فرمود: «لکی لا یعلم بعد علم شیئا» چون این از ضروریات است که چنین کسی در چنین حالی عالم به نفس خود است و هر چه پیرتر شود نسبت به خودش جاهل نمی شود. صاحب تفسیر روح المعانی، ج۴۱، ص۲۰۰، به عموم آیه استدلال کرده است بر اینکه علم حضوری- یعنی علم انسان به خودش- مانند سایر علوم، یعنی علوم حصولی، در ابتدای پیدایش انسان نبوده و بعداً در نفس پیدا شده است آنگاه در ادله حکماء بر اینکه علم انسان به خودش علم حضوری است (نه حصولی و نقشی) مناقشه های عجیبی کرده است. ما در پاسخ وی می گوییم: عموم آیه شریفه منصرف به علم های معمولی، یعنی علم حصولی است که شاهدش همان آیه ای است که قبلاً اشاره کردیم و اینکه فرمود: «و جعل لکم السمع و الأبصار و الأفئده لعلکم تشکرون» اشاره است به مبادی این علم که خدای تعالی به انسان بخشیده است؛ چون مبدأ تمامی تصورات، حواس ظاهری است که عمده آنها حس باصره و حس سامعه است؛ و آن حواس دیگر یعنی لامسه و ذائقه و شامه به اهمیت آن دو نمی رسند و مبدأ تصدیق و فکر، قلب است. (المیزان، ذیل آیه ۸۷ سوره نحل) بنابراین، آنچه انسان نمی داند، علم حصولی و ذهنی انسان به چیزهای دیگری است که از طریق ابزارهای شناختی و معرفتی چون گوش و چشم به دست آمده و به ذهن و قلب می رود و در آنجا تصدیق و فکر می شود و به شکل علم و معلوم در می آید. همین علم است که در پایان عمر نیز کاهش می یابد و تغییر می کند ولی هرگز علم شهودی از چنین ویژگی برخوردار نیست و هرگز از میان نمی رود. اما اینکه برخی از امامان (ع) مثل امام حسین(ع) از مناطق یا سرزمین ها پرسش می کنند از باب توجه و آگاهی دادن به دیگران است نه از باب کسب علم شهودی یا حصولی. در روایت است که امام حسین(ع) به طرف کوفه می آمد، «حر» جلوی او را گرفت و مانع شد که امام به کوفه برسد، امام ناگزیر راه دیگری را در پیش گرفت و «حر» نیز آنها را دنبال می کرد تا اینکه به جایی رسیدند که اسب امام(ع) قدم از قدم برنداشت و هرچه امام رکاب زد و کوشید و نهیب زد و هی کرد، مرکبش حرکت نکرد، امام ماند متحیر که چرا اسب حرکتی نمی کند، در آنجا عربی را یافت، امام او را صدا زد و از او پرسید: نام این زمین چیست؟ عرب جواب داد؟ غاضریه امام حسین(ع) سؤال کرد: دیگر چه اسمی دارد؟ عرب گفت: شاطیء الفرات، امام پرسید: دیگر چه اسمی دارد؟ گفت: نینوا، امام پرسید: دیگر چه اسمی دارد؟ گفت: کربلا، امام حسین(ع) فرمود: هان، من از جدم شنیده بودم که می فرمود محل شهادت شما کربلاست. این پرسش ها نه از باب کسب علم و آگاهی است بلکه برای توجه بخشی از مسئله دیگری است تا مخاطبان و شنوندگان را به اندیشه فرو برد؛ چرا که علوم ایشان اکتسابی نیست بلکه شهودی است و این علم را حتی پیش از خلقت در عوالم لاهوت و ملکوت و در مقام نوری و روحی نیز داشته اند؛ چنان که در روایات است که امام در شکم مادر از طریق ستونهای نور که در مقابل اوست، همه چیز را می بیند! (نه می داند) که این همان معنای داشتن علوم شهودی به چیزهای دیگر است؛ چرا که چیزهای دیگر شأنی از شئون ایشان و مخلوق و صنعت ایشان است چنان که خود بارها بر آن تاکید کرده و گفته اند؛ نحن صنایع الله و الخلق صنایع بنا او لنا. عدم حاکمیت زمان در علم شهودی نکته ای که باید به آن توجه داشت این که علوم شهودی برای مظاهر الهی، همانند علم خداوند است و از این رو حضرت عیسی(ع) در گهواره خبر از پیامبری خود و این که انجیل بر او نازل شده می دهد نه این که بعداً انجیل بر او نازل خواهد شد؛ چرا که در علم شهودی و مظاهر الهی، زمان حکومت نمی کند بلکه آنان حاکم بر زمان و بیرون از زمان و حکومت آن هستند. (مریم، آیات۲۹ و ۳۰) از امامان دیگر نیز همین معنا آمده است و از جمله امام جواد(ع) درباره خودش می فرماید: انا الجواد، انا العالم بانساب الناس فی الاصلاب انا اعلم بسرائرکم و ظواهرکم، و ما انتم صائرون الیه؛ من جوادم، من عالم به نسبهای مردم در صلبها هستم، من از نهانها و آشکارهای شما آگاه ترم و بهتر می دانم که سرانجام شما چه خواهد بود. (بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۰۸) بنابراین علوم امامان معصوم(ع) از علوم حصولی و اکتسابی نیست بلکه از علوم شهودی الهی و علم لدنی است، زیرا اینان مظاهر الهی هستند و در مقام مظهریت، از علوم الهی برخوردار […]
  • گوش و چشم، وارثان آدمی بررسی راهکار به ارث بردن معارف معنوی و آسمانی انسان خلیفه خداوند است. این خلیفه الهی زمانی وارث می شود که در مقام توحید افعال، در مظهریت اسمای کامل الهی قرار گیرد و از صالحان به شمار آید. آن گاه است که هستی را به ارث می برد. این که خداوند خود را وارث می شمارد، تضاد و تقابلی با وارث بودن انسان صالح ندارد؛ زیرا خلیفه در مقام استخلاف نشسته است. انسان می بایست با بهره مندی از طریقت شریعت و عبودیت، حقیقت الهی خویش را به فعلیت رساند و خود را در حق محض فانی کند، در آن صورت وارث همان چیزی می شود که خداوند وارث آن است. انسان های صالح که طریقت شریعت را برای رسیدن به حق و حقیقت پیمودند، همه وجودشان الهی می شود و آن زمان است که وارثان همه چیز از جمله وارثان چشم و گوش خویش می شوند. نویسنده در این مطلب بر آن است تا با بهره مندی از آموزه های وحیانی به تفسیر و تحلیل یکی از فقرات بلند و فراز دعای عرفه امام حسین(ع) بپردازد. با هم این مطلب را ازنظر می گذرانیم. مفسران حقیقت و سراب بی گمان دعای عرفه، از مصادیق جوامع الکم است که در اختیار بشر قرار داده شده است. کلمات و واژگان کلیدی آن، هر یک فرمول زندگی است. البته همه کلام معصوم(ع) نور است، ولی برخی از کلمات، ظرفیت بیش تری برای نمایش معانی بلند دارند و آیینه هایی هستند که به خوبی حقایق را نشان می دهند. اگر قرآن از جوامع الکلم است که امت اسلام از آن بهره مند می شوند، ولی تبیین فرمول های بیان شده در آن، نیازمند مفسری چون معصومان(ع) است. در برخی از روایات آمده است که سوره توحید ثلث قرآن و سوره کافرون ربع قرآن است و این که سوره فاتحه الکتاب، همه قرآن و خلاصه آن است و خلاصه سوره حمد نیز در بسمله یعنی بسم الله الرحمن الرحیم، و خلاصه بسمله در بای بسم الله است. این بدان معناست که در بسم الله و بای آن خلاصه حقایق وجود دارد که همان حقیقت توحید خالص و ناب است؛ زیرا همه هستی مظاهر همان یک حرف هستند. در قرآن بارها از تصریف آیات سخن به میان آمده است. این اصطلاح بیانگر این معناست که حقیقت، امری یگانه است که به اشکال گوناگون جلوه گری می کند. از آن جایی که هر کسی نمی تواند فرمول های خلاصه ای چون الم، طه، یس و مانند آن را کشف کند، قرآن همان فرمول ها را به شکل آیات قرآنی تصریف کرده و به امثال درآورده است تا هر کسی باتوجه به فراخور استعداد و ظرفیت وجودی خود بتواند از دریچه آیه یا آیاتی از قرآن، ملکوت آن را بیابد و وحدت وجود و موجود را دریابد و این که همه این موجودات چیزی جز مظاهر حقیقتی بیش نیست. البته همه هستی این گونه است و جز سرابی نیست؛ مشکل انسان این است که زمانی به سراب بودن هستی آگاه می شود که به حق یقین برسد که برای بیش تر مردم همان مرگ اضطراری است و تنها شماری انگشت شمار به نام سابقون و ابرار هستند که با مرگ اختیاری، کشف الغطا می کنند و در همین دنیا، سراب بودن هستی را درک می کنند. از این رو خداوند می فرماید: و سیّرت الجبال فکانت سرابا؛ کوه ها به راه می افتند و سراب می شوند. (نبا، آیه۲۰) این تنها کوه ها نیستند که در روز قیامت و کشف غطای عمومی سراب می شوند، بلکه همه هستی سراب است و تنها حقیقت الله است که وجود دارد. با این همه چون انسان اسیر ظواهر است، گمان می کند که کوه و دریا و دشت وجود دارد، بلکه آن چه وجود دارد تنها حقیقت وجودی خداوند است. برخی تلاش دارند تا این حقیقت هستی را واقعیت دیگری بخشند و صراحت قرآنی را به تاویل می برند و می گویند مراد از «کانت» همان «صارت» است؛ به این معنا که سراب بودن هستی را به معنای سراب شدن یا همانند سراب شدن معنا می کنند، در حالی که قرآن به صراحت از سراب بودن هستی نسبت به حقیقت وجودی خداوند سخن می گوید. روزی که کشف الغطا می شود و انسان به مرتبه یقین با مرگ اختیاری یا اضطراری می رسد و قیامت صغری یا کبرای آدمی بروز می کند، درمی یابد که همه زندگی چیزی جز سراب نیست، نه این که چیزی جز سراب نبوده است و یا سراب می شود. اهل بیت عصمت و طهارت(ع) مفسران این حقیقت و این سراب هستند. آنان باتوجه به ظرفیت های مخاطبان خویش سخن می گویند؛ چرا که مامورند این گونه باشند چنان که خود می فرمایند: نحن معاشر الانبیاء نکلم الناس علی قدر عقولهم؛ ما پیامبران خداوند تبارک و تعالی به اندازه ظرفیت عقول مردم با آنان سخن می گوییم. عرفان در کلام امام عارفان ابی عبدالله(ع) عرفان و شناخت این حقیقت و سراب مظاهر، در کلام امامان معصوم(ع) که امام عارفان هستند، به خوبی بیان شده است. عرفان ناب را می توان در کلمات نورانی حضرت حسین(ع) به ویژه در عرفات جست؛ زیرا از این جاست که حماسه و عرفان عاشورایی رقم می خورد. بیان همه آن چه در دعای نورانی عرفه آمده بیرون از حوصله یک مقاله کوتاه است. از این رو، تنها به یک جمله از این حدیث نورانی و عرفانی اکتفا می شود که قرآن صاعد و جامع الکلم است. علم الدراسه و علم الوراثه در امور مادی، پس از مرگ مورث، وارث ارث می برد، اما در معارف و امور معنوی، وارث می بایست بمیرد تا از این معارف و معنویت الهی و آسمانی ارث برد و بهره مند گردد. از این رو در روایت آمده موتوا قبل ان تموتوا؛ قبل از این که مرگ و اجل برسد، به مرگ اختیاری بمیرید. این مرگ اختیاری به معنای عبور از دلبستگی های دنیوی و هواهای نفسانی است. کسی که دلش با یاد و ذکر الهی زنده شود، دنیا در دلش می میرد و همین مرگ اختیاری است که زمینه بهره مندی از معارف و علم وراثتی را فراهم می آورد. علم الدراسه، علم اکتسابی و حصولی است که با تحصیل به دست می آید. انسان در دنیا ابزارهایی دارد که می تواند این علوم را تحصیل کند. خداوند می فرماید: «و خداوند شما را از شکم مادرانتان خارج نمود در حالی که هیچ چیز نمی دانستید؛ و برای شما، گوش و چشم و عقل قرار داد، تا شکر نعمت او را بجا آورید!» (نحل، آیه ۷۸) این علم الدراسه که با ابزارهایی چون گوش و چشم درک و فهم می شود، علم حصولی است که چون به علم حضوری و شهودی تبدیل نمی شود، در آخر عمر از میان می رود و با یک فراموشی و آلزایمر، چیزی از آن باقی نمی ماند. خداوند درباره خصوصیت و ویژگی ناپایداری علم الدراسه می فرماید: «و خدا شمارا آفرید، سپس جان شما را می گیرد و بعضی از شما تا خوارترین دوره سالهای زندگی فرتوتی باز گردانده می شود، به طوری که بعد از آن همه دانستن و علم و شناخت، دیگر چیزی نمی داند. (نحل، آیه ۷۰) بنابراین، کسانی که سالیان سال برای علم الدراسه تلاش می کنند، در آخر عمر و هنگام پیری، همانند کودکی می شوند که هیچ چیز نمی دانند. اما علم الوراثه این گونه نیست، زیرا علم الوراثه، علم پیامبران و علم الهی است که از طریق تقوا به دست می آید و با مرگ اختیاری در انسان چون نوری به جوشش درمی آید. خداوند درباره این علم در آیه ۲۸۲ سوره بقره می فرماید: «اتقوالله و یعلمکم الله، پروا از خدا کنید، و خدا یادتان می دهد.» این که خداوند در این آیه نتیجه تقوا پیشگی را با و او بیان کرده است، به این معناست که نتیجه تقوا امور بسیاری است که یکی از آن ها تعلیم علم الوراثه است. این همان علم نوری است که در حدیث عنوان بصری آمده است. حضرت امام صادق(ع) به عنوان فرمود: «العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء؛ علم نوری است که خدا در قلب هر کس که بخواهد می افکند.» کسی می تواند مفسر قرآن باشد که وارث علم الوراثه باشد و از آن علم نوری بهره مند شده باشد. قتاده که از بزرگان تفسیر در میان شیعه و سنی است؛ روزی خدمت حضرت امام باقر(ع) رسید و آن حضرت(ع) به او فرمود: براساس چه چیزی فتوا می دهی؟ گفت: به کتاب الله. حضرت(ع) فرمود: تو چگونه به قرآن فتوا می دهی در حالی که: ما ورثک الله من کتابه حرفا، انما یعرف القرآن من خوطب به؛ یعنی تو علم الدراسه را آموختی اما از علم الوراثه محرومی و یک حرف از قرآن، به ارث نبردی، زیرا به اندازه یک حرف با اهل بیت(ع) ارتباط نداری؛ چون اگر رابطه نباشد ارث هم نیست. علم الوراثه مشروط به تقواست و تقوای کامل نیاز است تا ارث، کامل باشد نه ارثی چون ارث زنان که نیمه و نصف است. کسانی که بخواهند از ارث کامل برخوردار باشند باید تقوای الهی کامل داشته باشند که تنها باولایت تحقق می یابد؛ زیرا همه چیز با ولایت به کمال و تمام می رسد، چنان که از آیه۳ سوره مائده این معنا به دست می آید و در روایات بسیاری آمده است که مثلا« من تمام الحج لقاءالامام» یا «من تمام الصلاه، الولایه» بنابراین، تقوای الهی تنها با ولایت تحقق می یابد و هر کسی که بخواهد به خداوند متصل شود و از علم لدنی و نوری و علم الوراثه برخوردار شود می بایست، به ولایت متصل شود. از این رو خداوند می فرماید: «بگو اگر خدا را دوست دارید، از من پیروی کنید تا محبوب خداوند شوید و خداوند از گناهان شما در گذرد و خداوند غفور و رحیم است.» (آل عمران، آیه۳۱) بنابراین، راه رسیدن به خداوند و محبوبیت وی به این است که از طریق محبت اهل بیت(ع) وارد شویم (شوری، آیه۲۳) و اگر این گونه عمل کنیم می توانیم امید داشته باشیم که به تقوای کامل دست یافته و وارث علم الهی و انبیا شده ایم. چشم و گوش، وارثان آدمی امام حسین(ع) در بخشی از دعای عرفه می فرماید: «اللهم اجعل غنای فی نفسی، و الیقین فی قلبی، والاخلاص فی عملی، و النور فی بصری، و البصیره فی دینی، و منعنی بجوارحی، و اجعل سمعی و بصری الوارثین منی» خدایا برای من قرار ده بی نیازی در نفسم و یقین در قلبم و اخلاص در عملم و روشنی در چشمم و بینایی در دینم و بهره ام ده به اعضایم و گوش و چشم را وارثانم قرارده. در این جا آن حضرت(ع) از خدا می خواهد تا گوش و چشم را وارثین وی قرار دهد. در برخی نسخ این گونه ترجمه کرده اند که آن دو را تحت فرمانم قرار ده و یا این که آن دو را باقی و فناناپذیران از من قرارده. به نظر می رسد که مراد آن حضرت(ع) همان چیزی است که در علم وارثت بیان شد. به این معنا که چشم و گوش انسان وقتی وارث وی می شوند که وارث مرده باشد و در مقام فنا قرار گیرد. به این معنا که مرگی چون مرگ اختیاری تحقق یابد و شخص، گوش و چشم خود را فانی در ذات الهی و باقی به بقای او قرار دهد. این جاست که خلافت دو سویه تحقق می یابد و انسان خلیفه خدا و خداوند خلیفه انسان می شود. این گونه است که علم انسان عین علم الهی می شود و از علم نوری بهره مند می شود. گوش و چشمی که وارث آدم باشد، همان گوش و چشمی است که به مرگ اختیاری فانی در فعل الهی شده است؛ البته اگر ممکن بود که در مقام ذات الهی یا در مقام اسما و صفات الهی که عین ذات است، فانی شود بسیار عالی بود، ولی از آن جایی که انسان می تواند فنا را در مقام فعل الهی تجربه کند، همین خود عین کمال هر عضوی و هر انسانی است. در این حالت است که گوش و چشم وی عین الله می شود و انسان به چشم الهی می بیند و به گوش الهی می شنود و خداوند به چشم و گوش او می بیند و می شنود. این مقام فنای اعضا در مقام خلافت الهی، در مقام توحید فعل است. اگر این گونه شد، گوش و چشم الهی می شود. ما انسان ها علم الدراسه را از طریق گوش و چشم به دست می آوریم و جالب این است که از گوش تا قلب را خداوند رسالت می کند ولی اگر این رسالت الهی از همان آغاز باشد، در آن حالت منابع و ابزارهای شناختی از چنان سلامت و دوری از ریب و کژی برخوردار می شود که دیگر هیچ شک و تردیدی نمی ماند، زیرا در این حالت علم شهودی و وراثتی است نه علم الدراسه. براساس آموزه های قرآنی و توحید افعالی، همه چیز از او و به سوی اوست و او مالک و رب همه چیز است. و لذا همه آن چه انسان اراده می کند، پیش از آن مسبوق به اراده الهی است. از این رو خداوند می فرماید: ما تشأوون الا ما یشاءالله؛ شما چیزی را اراده و مشیت نمی کنید مگر آن چه را خداوند مشیت و اراده کرده است. در مسئله شنیدن و دیدن، نیز پیش از این که انسان ببیند و بشنود، خداوند شنیده و دیده است. خداوند است که ابزارهای شناختی و دانش از جمله گوش و چشم را شنوا و بینا می کند. اما تفاوت انسان مؤمن متقی با غیر او این است که سمع و بصر، الهی شده و به کمال رسیده است. این جاست که خداوند خود می گیرد و به قلب می رساند و نورانی می کند. خداوند در همه مراحل به طور مستقیم دخالت می کند. این گونه است که قلب مؤمن متقی به دانش و علم الهی نورانی می شود ولی دیگران این گونه بهره مند نمی شوند. به هر حال، زمانی گوش و چشم و دیگر اعضا و جوارح وارثان خود آدم می شود، که خدایی شده و فانی در خدا شده و بقای به فنای او شود. این همان موتوا قبل أن تموتوا و دست یابی به مرگ اختیاری و کشف الغطایی است که حضرت امیرمؤمنان علی(ع) می فرماید با دست یابی به آن، اگر مرگ بر من چیره شود و اجل سر رسد هیچ چیز بر یقین من افزوده نمی شود، زیرا در مقام حق الیقین نشسته است و فراتر از حق الیقین […]
  • عوامل و چرایی مرگ زودرس در روایات است که بیش تر مردم به سبب کارهای خودشان گرفتار مرگ زودرس می شوند و پیش از آن که اجل مسمی آنان برسد به اجل معلق می میرند. بسیاری از مشکلات و گرفتاری های مردم نیز به سبب همین رفتارهای بد و گناهان آدمی است و کم تر می توان مواردی را شناسایی کرد که به سبب سنت امتحان و ابتلاء به مصیبتی گرفتار شوند؛ چرا که انسان ها چنان برای خودشان بلا و عذاب و معیشت سخت و تنگ می سازند که دیگر نیازی به فتنه و ابتلای الهی نیست؛ زیرا ابتلاء و فتنه برای کسانی است که مدعی نام و مقام وعنوانی هستند و خداوند می خواهد یا زمینه آن را ایجاد کند یا نشان دهد که تا آن مقام راه بسیار است و گزافه گویی است که شخصی خود را مثلا در مقام ایمان و رضا بداند در حالی که رسیدن به این مقام نیازمند گذر از مشکلات و مصیبت ها و رنج ها و دردهای بسیار است. مرد می خواهد تا سنگ زیرین آسیاب چون ایمان و رضا باشد.نویسنده در این مطلب بر آن است تا با مراجعه به آموزه های اسلامی روشن سازد که چه علل و عوامل موجب بدبختی ها و مرگ زودرس و عذاب استعجال می شود؟ با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم. نقش انسان در استعجال عذاب در دنیا سنت الهی بر این قرار گرفته است که در عذاب کافران تعجیل نکند.(طور، آیات ۴۲ و ۴۵) از آیات ۵۸ سوره کهف و ۵ و ۶ سوره رعد نیز به دست می آید که غفران و رحمت گسترده خداوندی مانع تعجیل در عذاب کافران است؛ چنان که خداوند در آیات ۷۱ تا ۷۳ سوره نمل با اشاره به فضل خود نسبت به افریده ، آن را مانع در تعجیل در عذاب کافران بر می شمارد. خداوند به علم خود و در چارچوب نظام احسن بر آن است تا عذاب های کافران در دنیا انجام نپذیرد.(انعام، آیات ۵۸ و ۵۹) از این روست که به کافران مهلت می دهد تا حتی در دنیا از زندگی بهتر و مناسبی برخوردار باشند. این گونه است که خداوند روزی کافران را افزایش داده و بر کم و کیف نعمت ایشان می افزاید.(مریم، آیه ۷۵ ؛ نمل ، آیات ۷۱ تا ۷۳؛ آل عمران، آیه ۱۷۸؛ موضوع استدراج و املاء به این مهم پرداخته است) خداوند هم چنین در آیاتی از جمله آیه ۶۸ سوره هود و نیز ۵۸ سوره کهف و ۴۵ سوره فصلت با اشاره به مساله اجل در کارها بیان می کند که خداوند بنابر سنت آجال بر آن است تا هر چیزی در زمان مشخص و معین خود انجام گیرد. پس این گونه نیست که تا اجل مسمی نرسد کاری انجام گیرد و اتفاقی پیش از موعود مشخص آن تحقق یابد. پس سنت الهی اجل (زمان مقدّر و معیّن) داشتن کارها، خود از اسباب مهم تأخیر عذاب در دنیاست؛ ولی این تاخیر هرگز به معنای تردید در قطعیت عذاب نیست؛ به این معنا که عذاب ممکن است گاه همراه با تاخیر باشد از اجل معلق خود تا اجل مسمی به تاخیر بیافتد هم قطعیت آن از میان نمی رود.(هود، آیات ۷ و ۸) اما برخی از رفتارهای مردمان موجب می شود که خداوند به طور استثنا برخی از این کافران را در همین دنیا عذاب کند و آنان را گرفتار عذاب استیصال نماید و یا حتی برخی از رفتار عذاب قطعی را از شخص یا جامعه از همین دنیا بردارد. خداوند به عنوان نمونه با اشاره به مساله بدایی که برای قوم یونس پیش آمده می فرماید که در عذاب موعود نسبت به قوم یونس، پس از ایمان آوردن آنان بدا شد و عذاب قطعی از آنان برداشته شد و آنان تا زمانی بهره مند از زندگی خوب شدند. البته این محدودیت زمانی به معنای تاخیر نبوده است؛ بلکه به این معنا بوده که ایشان چون ایمان آورده از عذاب رهایی یافتند تا زمانی که باز به رفتارهای کفر آمیز و گناه باز گردند که عامل عذاب دیگری است. پس آن عذاب نخست از ایشان برداشته شد و اگر هم بعدها دوباره عذابی به ایشان رسید به سبب کفر و گناهی دیگر بوده است.(یونس، آیه ۹۸) پس می توان گفت که کارها و اعمال انسانی نقش مهمی در ایجاد عذاب، تقدم و تاخر آن دارد و حتی ممکن است که عذاب قطعی اخروی را به دنیا بکشاند، چنان که می تواند عذاب قطعی دنیوی را بردارد. نکته ای دیگر آن که مسلمانان و مومنان نیز با کارهای خود می تواند زندگی را در دنیا بر خود سخت و یا آسان کنند؛ چرا که برخی از تنبیهات الهی که می بایست در آخرت انجام گیرد در دنیا به سراغ ایشان می آید یا زندگی همراه با آرامش و آسایش آنان به زندگی همراه با بدبختی تبدیل می شود. از این روست که خداوند در آیاتی از جمله آیه ۱۲۴ سوره طه بیان می کند که چگونه یاد خدا موجب افزایش و کاهش نعمت و نیز سخت و آسان شدن زندگی می شود. در آیات قرآنی به این نکته بارها توجه داده شده که برای انسان ها بلکه حتی جوامع بشری دو دسته اجل و زمان مرگ قرار داده شده که از آن به اجل مسمی و اجل معلق یاد می شود. اجل مسمی زمان مشخص و معین مرگ انسان یا جامعه است که هیچ تاخیر و تقدمی در آن راه نمی یابد؛ اما اجل معلق ، زمان مرگی است که به کارها و اعمال انسان و جامعه بسته است. پس می تواند مرگ شخص یا امتی پیش بیافتد و شخص و جامعه دچار مرگ زودرس شود.(انعام، آیات ۲ و ۶۰؛ نحل، ایه ۶۱؛ طه ، آیه ۱۲۹؛ فاطر، آیه ۴۵؛ نوح، آیه ۴) عوامل استعجال و سختی ها چنان که گفته شد برخی از کارها و اعمال انسان ها موجب تقدیم عذاب از آخرت به دنیا و نیز از اجل مسمی به اجل معلق می شود و یا مسلمان و مومن را دچار گرفتاری و سختی در زندگی می کند و آسایش و آرامش را از او بر می دارد. ۱٫ فسق و فجور: خداوند در آیه ۱۶ اسراء در بیان علت گرفتاری مردم به عذاب دنیوی به رفتارهای آنان توجه می دهد و می فرماید که اعمال فسق و فجور موجب آن است که خداوند مردمان را در همین دنیا عذاب کند و به آنان مهلت ندهد؛ در حالی که سنت الهی بر تاخیر عذاب تا آخرت است؛ ولی این گونه رفتار آن چنان بر جوامع بشری خطرناک است که می بایست در همین دنیا به عذاب استیصال دچار شوند تا جلوی گسترش آن گرفته شود و دیگران نیز عبرت گیرند.( هم چنین انعام، آیات ۱۲۳ و ۱۲۴؛ اعراف، آیات ۹۴ و ۹۵) ۲٫ هتک حرمت و آبروریزی: خداوند در آیه ۱۹ سوره نور بیان می کند که اعمالی چون هتک حرمت اشخاص و آبروریزی موجب می شود تا خداوند عذاب را پیش اندازد و شخص را در همین دنیا مجازات کند و کیفر دهد افزون بر این که در آخرت نیز عذاب دردناکی در انتظار او خواهد بود. ۳٫ اشغال گری و آواره سازی مردم: آواره سازی مردم از خانه و وطن ایشان نیز عامل دیگری است که موجب خشم خداوند شده و خداوند خواری و بلکه مرگ همراه با عذاب را در همین دنیا به آواره کنندگان می چشاند.(بقره، ایه ۵۸؛ اسراء، آیات ۶۶ و ۶۷ و نیز آیات ۱۰۱ و ۱۰۳) ۴٫ جاسوسی و تجسس: هم چنین جاسوسی و استراق سمع برای مقاصد شیطانی خود عامل استعجال عذاب در دنیاست که در آیات ۷ تا ۹ سوره صافات به آن اشاره شده است. ۵٫ زیاده رویی و اسراف: اسراف نیز از جمله عواملی است که موجب هلاکت انسان و جامعه در دنیا می شود.(ذاریات، آیات ۳۱ تا ۳۴؛ انبیاء، آیات ۷ و ۹) ۶٫ اطاعت از مستکبران و جبارین: پیروی و اطاعت از مستکبران و زورگویان و جباران نیز از دیگر عوامل گرفتاری انسان در دنیا به عذاب هایی الهی است.(هود، آیات ۵۸ و ۵۹؛ انعام، آیات ۴۶ و ۴۷) ۷٫ ظلم و ستم: امام صادق (ع) می فرماید: رسول خدا (ص) فرمود: زودرس ترین بدیها از نظر کیفر و عقوبت تجاوز کارى و ستمگرى است.( اصول کافى جلد ۴ صفحه ۱۹) علامه مجلسى (ره ) گوید: مقصوداز تعجیل در کیفر او اینست که در دنیا نیز کیفر کردارش باو میرسد، بلکه در دنیا نیز زود باو برسد. ۸٫ بدخلقی: تند خویی و بد خلقی از دیگر عواملی استجعال عذاب در دنیاست که در آیاتی از جمله آیات ۱۳ و ۱۶ سوره قلم به آن اشاره شده است. ۹٫ بخل ورزی: این که انسان با داشتن نعمت از آن بهره نبرد و در بخشش به آن کوتاهی ورزد و بخل نماید، یکی از علل خشم الهی نسبت به او و دچار شدن به عذاب خداوندی در دنیاست.(قلم، ایات ۱۷ تا ۲۴ ) ۱۰٫ عاق والدین: همان طوری که دعای والدین و صله رحم موجب ازدیاد و افزایش عمر است؛ چنان که امام باقر(ع) می فرماید: نیکی به پدر و مادر عمر را زیاد می‌کند.(بحار الانوار، ج ۷۱، ص ۵۸) عقوق والدین نیز موجب تعجیل عذاب و مرگ زودرس می شود. پیامبر(ص) می فرماید: قال رسول الله (ص) : ثلاثه من الذنوب تُعجّل عقوبتها ولا تؤخّر إلى الآخره : عقوق الوالدین ، والبغی على الناس ، وکفر الإحسان ؛ پیامبر (ص) فرمود: سه گناه است که عقوبت را پیش می اندازد و تا اخرت به تاخیر نمی اندازد: عقوق والدین؛ بغی و ستم گری بر مردم، و کفران نسبت به احسان و نیکی دیگران.( مجالس المفید، ص۱۴۸ ، أمالی الطوسی، ج ۱ ، ص۱۳ ) ۱۱٫ کفران نعمت و ترک شکرگزاری: از دیگر عواملی که موجب می شود تا نعمت از انسان گرفته شود و عذاب و گرفتاری به آدمی رو آورد، کفران نعمت و ترک شکر و سپاسگزاری است. امام سجاد(ع) می فرماید: الذنوب التی تغیّر النعم : البغی على النّاس ، والزوال عن العاده فی الخیر واصطناع المعروف ، وکفران النعم ، وترک الشکر؛ گناهانی که موجب تغییر نعمت می شود عبارتند از : ظلم به مردمان، ترک عادت در کارهای خیر و انجام معروف؛ کفران نعمت و ترک شکر و سپاس.( معانی الأخبار ص۲۷۰) ۱۲٫ سکوت در برابر گناه : سکوت کردن و ترک امر به معروف و نهی از منکر از دیگر عواملی است که مرگ و عذاب را زودرس می کند و انسان وجامعه در همین دنیا گرفتار خشم و عذاب الهی می شود.(اعراف، ایات ۱۶۳ تا ۱۶۵) ۱۳٫ سفاهت و اعمال سفیهانه : اعمال سفهیانه از دیگر علل و عوامل استعجال عذاب در دنیا می شود چنان که این مطلب از ایه ۱۵۵ سوره اعراف به دست می اید. ۱۴٫ جدال و ستیزه جویی: این که انسان بی دلیل جدال کند و بخواهد سخنی ناروا را به کرسی بنشاند خود عامل استعجال عذاب می شود. از این روست که مومن آل فرعون و جدال گران فرعونی هشدار می دهد که رویه ای را در پیش نگیرند که قوم شعیب در پیش گرفتند و موجب نابودی خودشان شدند.(هود، آیات ۸۴ و ۸۹) ۱۵٫ بی تقوایی: از دیگر علل و عوامل مهم در استعجال عذاب و تقدم آجال و افزایش بدبختی ها و مصیبت هاست که در آیات بسیاری به این نکته توجه داده شده است.(هود، آیات ۷۸ تا ۸۲؛ حجر، آیات ۶۹ تا ۷۴؛ شعراء، آیات ۱۷۷ تا ۱۸۴) ۱۶٫ پلیدی قلب: از دیگر عوامل گرفتاری انسان به خواری و ذلت در دنیاست که در آیه ۴۱ سوره مائده به آن توجه داده شده است. ۱۷٫ ترک انفاق: انفاق عملی است که برکات را بر انسان و جامعه افزایش می دهد ولی ترک آن خود مهم ترین عامل در عذاب و تقدیم آن است.(قلم، آیات ۱۷ تا ۳۳) در روایات بسیاری از گرفتاری ها و مشکلات و مصیبت های مردم را برخاسته از رفتار خود انسان دانسته است و مبتنی بر ۵۳ سوره انفال و نیز آیه ۱۱ سوره رعد بیان می کند که خود انسان و رفتاریش است که تغییرات را در جهان خارج و جامعه موجب می شود و اگر انسان ها خودشان نخواهند تغییری در آن ایجاد نخواهد شد. مثلا فحشا موجب می شود تا جامعه گرفتار طاعون و بیماریهایی شوند که در پیشینان سابقه نداشته است؛ نقص در ترازو و پیمانه موجب خشکسالی ، سختی مونه زندگی، جور دولتمردان و حاکمان می شود و نیز عدم پرداخت زکات موجب می شود تا باران از آسمان نبارد مگر برای به سبب چارپایان؛ هم چنین مخالفت با عهد خدا و رسولش (ص) موجب می شود تا دشمنان بر ایشان مسلط شوند و برخی از نعمت های الهی از دست ایشان برود و مخالفت با حکم الهی نیز موجب می شود تا جنگ و درگیری در میان خودشان بیافتد.(کافی، ج ۲، ص ۳۷۳) هم چنین زنا موجب افزایش مرگ ناگهانی و سکته می شود و قطع صله رحم عامل آن است که اموال آنان به دست اشرار بیافتد؛ و اگر ترک امر به معروف و نهی از منکر کنند، گرفتار حکومت بدکاران و اشرار خواهند شد.(همان ، ص ۳۷۴) آن چه گذشت تنها گوشه ای از علل و عواملی است که به مساله تعجیل در عذاب و تقدیم آن می شود و به جای آن که انسان در آخرت گرفتار عذاب الهی شود، گرفتار خشم زودرس خداوندی در همین دنیا می شود و یا دست کم گرفتاری و مصیبت را بر خود و جامعه اش افزایش می دهد. بسیاری از مرگ ها و مصیبت های آدمی به دست خودش رقم می خورد. در روایتی امام جواد (ع) می فرماید: مَوْتُ الاْنْسانِ بِالذُّنُوبِ أکْثَرُ مِنْ مَوْتِهِ بِالاْجَلِ، وَ حَیاتُهُ بِالْبِرِّ أکْثَرُ مِنْ حَیاتِهِ بِالْعُمْرِ؛ فرارسیدن مرگ انسان ها، به جهت معصیت و گناه، بیشتر است تا مرگ طبیعی و عادی، همچنین حیات و زندگی ـ لذّت بخش ـ به وسیله نیکی و إحسان به دیگران بیشتر و بهتر است از عمر بی نتیجه. (کشف الغمّه، ج ۲، ص ۳۵۰) امام صادق(ع) نیز درباره تأثیر رفتار و اعمال انسان در زندگی بشر می فرمایند: پدرم مدام می فرمود: من الذنوب التی تعجل الفناء و تقرب الأجال و تخلی الدیار و هی قطیعه الرحم و العقوق و ترک البر؛ به خدا پناه می برم از گناهانی که نابودی را تسریع و اجلها را نزدیک و سرزمین ها را خالی می کنند؛ و آن گناهان، قطع رحم، نافرمانی والدین و ترک نیکی است.» (الکافی، ج ۲، ص ۸۴۴) پس نمی بایست نقش خود و جامعه را در تعجیل در عذاب و تاخیر آن و هم چنین در افزایش نعمت و یا نقمت در جامعه نادیده بگیریم و می بایست توجه داشته باشیم که هر عمل ما در جامعه و جهان چه تاثیر شگرفی می گذارد و تا چه اندازه بسیاری از بدبختی ها و گرفتاری های ما به دست خود ما ساخته و پرداخته می شود و دیگران را سرزنش می کنیم و به دهر و روزگار و زمان بد و بیراه می گویم و آنها را مقصر در بدبختی و خوشبختی خود می دانیم در حالی که می بایست خودمان یا در نهایت جامعه را سرزنش و ملامت کنیم که عامل بدبختی ما […]
Share

برچسب‌ها: , , , , , , ,

مشترک سایت من شوید تا حتی یک مطلب را هم از دست ندهید!

 به وسیله ایمیل:

 ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.


بعد از ثبت نام رایانامه ای حاوی لینک فعال سازی برایتان ارسال خواهد شد. در صورت دریافت نکردن به بخش اسپم ایمیلتان مراجعه کنید.

مشترک خوراک شوید

یا به وسیله فید (خوراک)

۲ دیدگاه to “راه های دست یابی به علم حقیقی”

  1. Firefox 18.0 Windows XP

    مطلب خوب و جالبی بود اما یک قسمتش برای من مفهوم نبود،چون من تصور نمیکردم علم حصولی با علم حضوری تعارضی داشته باشد،و اگر هم اختلافی پیش می آید بخاطر خود علم حصولی نیست بلکه بخاطر نبود علم حضوری است و به نبودن و فقدان علوم حضوری بر می گردد به آن قسمت از نگاه انسان که کامل نیست بر میگردد و نه به خود علم حصولی.
    احتمالا برخی دانشمندان بزرگ جهان درعلوم فیزیک و غیره به مراتبی از علم حضوری هم می رسیدند و گاها اختلاف هایی فلسفی سیاسی و مذهبی بین آنها دیده میشد.
    مثلا انشتین دیدگاه های مذهبی داشت و برخی نظرات فلسفی اش مقابل بعضی دانشمندان تجربه گرایان که متاثر از فضای فکری پایان قرن نوزدهم بود قرار داشت.

    عقاید انشتین(برگرفته از کتاب بینهایت کوچک بینهایت بزرگ):

    انیشتن پس از آن که دید ترس او از مجهز شدن نازی ها به بمب اتم و پیشنهادش برای جلوگیری از این کار به کجا انجامید بشدت مغموم بود و در مورد گسترش صلح جهانی بسیار سخن می گفت: من خود را پدر آزادسازی انرژی اتمی نمی دانم. سهم من از این کار کاملا غیرمستقیم بوده است. من حتی پیش بینی هم نمی کردم که این امر در زمان من به وقوع بپیوندد. استنباط من فقط این بود که آزاد کردن انرژی اتمی از لحاظ نظری امکان پذیر است…

    فیزیک کلاسیک وظیفه خود را شناخت جهان مستقل از ذهن بشر می دانست. اما ظهور نظریه کوانتم، با این دیدگاه که واقعیت ها وابسته به ذهن ما هستند، مبانی فلسفی فیزیک کلاسیک را به چالش کشید. بنیانگذاران این نظریه، غالبا منکر واقعیتی ورای پدیده ها شدند. البته ریشه های فکری این فیزیکدانان متاثر از فضای حاکم فکری در اواخر قرن نوزدهم بود که سالها پیش از آن “تجربه گرایان” بر آن پای فشرده بوند و با منسوخ دانستن فلسفه و مذهب، دوران حاکمیت علم و تجربه بشری را نوید می دادند…

    انیشتین میگفت :من نمی توانم بپذیرم که خدا تاس بازی می کند. من به این پدیده یا آن پدیده، یا طیف این عنصر یا آن عنصر علاقمند نیستم، من می خواهم اندیشه های خدا را بدانم؛ بقیه جزئیات است..

    در مقابل این افکار و استدلال ها، بنیانگذاران مکتب کپنهاکی بر تفکر خود پای می فشردند…

    بعدها مشخص شد که مبانی فکری انیشتن درست بوده و بسیاری از طرفداران مکتب کپنهاکی از عقیده خود برگشتند..

    او تعارضی بین علم و دین قائل نیست زیرا معتقد است علم فقط می تواند درباره آنچه هست یقین حاصل کند نه درباره آنچه باید باشد. او راه عبور دیانت اصیل را از طریق سعی و مجاهدت برای کسب معرفت خردمندانه می داند. برای انیشتن قابل تصور نیست که دانشمند اصیلی، فارغ از ایمان عمیق باشد. تمثیل او در این معنا چنین است: علم بدون دین لنگ است و دین بدون علم نابینا.

    [پاسخ]

    saebonic پاسخ در تاريخ بهمن ۲۴ام, ۱۳۹۱ ۹:۱۶ ب.ظ:

    Firefox 16.0 Windows

    به نام خدا
    تصوری که از علم حضوری دارید کمی ناقص به نظر می رسد. علم حضوری یا همان علم شهودی، مانند علم انسان به وجودش یا علم انسان به درد است. انسان درد را می فهمد و می شناسد ولی انتقال آن به دیگری با تبدیل آن یافته با مفاهیم ذهنی و سپس بیان با الفاط یا واکنش های بدنی است.
    آن چه دانشمندان درک می کند، علم حصولی است؛ چرا که مرتبط به ذهن است؛ در حالی که علم وجودی ارتباط به ذهن پیدا نمی کند و یک درک درونی و باطنی و ملکوتی است. رویت در علم حضوری و شهودی غیر از رویت با چشم است که اشیا را به آینه ذهن منتقل می کند. به هر حال علم شهودی از طریق تقوا قابل گسترش و توسعه است که در آیه ۲۸۲ سوره بقره و نیز آیات ۲ و ۳ سوره طلاق و ۲۹ سوره انفال بیان شده است.
    خلیل منصوری

    [پاسخ]

Leave a Reply

برچسب‌هایی که می‌توانید استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>