samamosبررسی علل و ریشه های تجمل گرایی

دانلود

تجمل گرایی به معنای گرایش به تجملات، یکی از پدیده های نابهنجار اجتماعی و یک بیماری روان شناختی است. هر چند که نمی توان آن را یک رذیلت اخلاقی دانست، ولی باید اذعان کرد که آثار آن از یک رذیلت اخلاقی در روحیه فرد و جامعه، کمتر نیست.

گرایش به تجمل یک امر طبیعی و فطری است ولی مراد از تجمل گرایی در اینجا، شکل افراطی این گرایش است که پیامدهای زیانباری را بر اقتصاد سالم خانواده و جامعه برجا می گذارد و از مصادیق اتراف، تبذیر، اسراف و مانند آن به شمار می آید.

نویسنده در این مطلب بر آن است تا تحلیل و توصیه قرآن را درباره تجمل گرایی منفی ارائه دهد.

تجمل گرایی مثبت و منفی

تجمل گرایی به معنای گرایش به زیبایی و نمایش جمال و زیبایی ها، امری طبیعی و فطری در انسان است؛ زیرا انسان به هر چیز کمالی گرایش داشته و از نقص و کمبود گریزان است؛ گرایش شدید انسان به خدا و کدح و تلاش برای ملاقات با او (انشقاق، آیه ۶) ریشه در همین گرایش به کمال و کمالات انسانی دارد.

انسان، زیبایی را به عنوان یکی از مصادیق کمال، دوست داشته و بدان گرایش می یابد و زشتی را به عنوان مصداقی از نقص و کمبود دانسته و از آن می گریزد. بنابراین، گرایش انسان به تجمل گرایی، گرایشی به سوی کمال و زیبایی هاست.

در روایات اسلامی این معنا بارها به اشکال مختلف بیان شده است که انسان می بایست خداگونه شود و اسماء و صفات الهی را در خود ظهور و تجلی بخشد و متاله (خدایی) شود. از آن جایی که خداوند جمیل است، زیبایی و جمال را دوست می دارد. ان الله جمیل و یحب الجمال. انسان نیز به طور طبیعی به جمال و زیبایی ها گرایش دارد؛ زیرا می خواهد خدایی شود و این تلاش انسان برای خدایی شدن است که او را تجمل گرا می سازد.

امام صادق(ع) می فرماید؛ ان الله عز و جل یحب الجمال و التجمل و یبغض البؤس و التباؤس؛ همانا خداوند زیبایی و تجمل را دوست دارد و از فقر و فقرنمایی بدش می آید.

از نظر آموزه های قرآنی، هستی براساس اموری چون عدالت و جمال و حسن آفریده شده است. پس انسان می بایست از این زاویه دید به خود و هستی بنگرد و چنین گرایش به هستی داشته باشد.

اصولا بهره مندی انسان در این فرصت کوتاه عمر، برای شدن های کمالی، تنها از طریق بهره گیری از این اصول و قوانین کمالی امکان پذیر است. اگر انسان خود را در دنیا برای ابدیت می سازد، می بایست این سازه بهترین، کامل ترین و زیباترین و معتدل ترین ها باشد. به سخن دیگر، انسان در دنیا می بایست خدایی (متاله) شود تا در آخرت جلوه های آن را در اشکال گوناگون به تمام و کمال مشاهده نماید. برای دست یابی به این عنوان متاله لازم است که از همه آنچه خداوند از طیبات و کمالات و جمالات آفریده بهره برد. بهره مندی درست از این نعمت های الهی است که مصداق درست شکر و سپاس از نعمت است. پس لازم است که هر انسانی از پاک ترین و زیباترین چیزهای آفرینش بهره مند شود تا سیر کمالی تحول خود را در محیط پاک و زیبا بپیماید.

خداوند در آیه ۳۲ سوره اعراف درباره بهره مندی انسان از نعمت های الهی برای رشد و کمال یابی، در یک جمله تعریضی می فرماید: قل من حرم زینه الله التی أخرج لعباده و الطیبات من الرزق؛ بگو چه کسی زینت های الهی که برای بندگان خود آفریده و روزی های پاکیزه را حرام کرده است؟!

به سخن دیگر، زینت های الهی و زیبایی های موجود در دنیا و همه روزی های پاکیزه برای انسان آفریده شده تا انسان بتواند در مسیر شدن های کمالی از آن بهره گیرد و به کمال مطلق یعنی خدایی شدن برسد. بنابراین، حرام کردن و تحریم آنها به معنای کفران و ناسپاسی بلکه خروج از طبیعت و قوانین حاکم الهی بر جهان و هستی می باشد.

انسانی که سیر طبیعی را در چارچوب سنت ها و قوانین الهی می پیماید، گرایش به امور جمالی و زیبایی و زینت ها دارد و می کوشد تا آن را به نمایش گذارد. بنابراین ، نه تنها گرایش داشتن به تجملات و زیبایی ها و زینت ها امری طبیعی و مصداق شکر نعمت است، بلکه لازم است تا انسان این تجملات و زینت ها را به نمایش بگذارد و با نهان کردن آن، کفران و ناسپاسی نورزد. از این رو پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرماید: «ان الله یحب اذا انعم علی عبد ان یری اثر نعمته علیه؛ همانا خداوند وقتی نعمتی به بنده ای داد، دوست دارد اثر نعمتش را بر او ببیند.»

خداوند در آیه ۷۷ سوره قصص دستور می دهد که برای رسیدن به آخرت و کمال مطلق تلاش کند و با بهره گیری از تمام نصیب و سهم خویش از دنیا، آن را برای دست یابی به کمالات به کار گیرد لذا به پیامبرش(ص) فرمان می دهد: و ابتغ فیما آتیک الله الدار الاخره و لاتنس نصیبک من الدنیا؛ به هر چیزی که خدا به تو عطا کرده، از قوای ظاهری و باطنی و مال و سایر نعمت های دنیا بکوش تا ثواب و سعادت دار آخرت تحصیل کنی و لیکن بهره ات را هم از نعم الهی دنیا فراموش مکن.

از نظر قرآن، همه انسان ها اعم از زن و مرد، سفید و سیاه، مومن و کافر از نعمت های دنیا بهره مند هستند؛ هر چند که در آخرت تمام خوبی ها و نعمت ها از آن مومنان بهشتی است: «قل هی للذین ءامنوا فی الحیوه الدنیا خالصه یوم القیامه ؛ بگو این نعمت ها در دنیا برای اهل ایمان است و خالص اینها (یعنی لذات کامل) و نیکوتر از اینها در آخرت برای آنان خواهد بود. (اعراف، آیه۳۲)

به هر حال، تجمل گرایی یعنی گرایش به زیبایی ها و کمالات، گرایش طبیعی و فطری انسان است؛ اما آنچه در این میان به عنوان آفت از آن یاد می شود، افراط در تجمل گرایی به شکل یک بیماری روانی و ناهنجاری رفتاری است.

در ادبیات فارسی وقتی از تجمل گرایی سخن به میان می آید، همین رویه افراطی در زندگی است که از مصادیق اسراف، تبذیر و اتراف می باشد. تجمل گرایی همانند رفاه زدگی آسیب های جدی به ساختار اقتصاد سالم جامعه وارد می کند؛ چرا که تجمل گرایی موجب می شود تا افراد از صرفه جویی و قناعت طبع بیرون روند و با از میان بردن ثروت و هدر دادن آن، گردش درست اقتصادی را مختل نمایند؛ چنان که تجمل گرایی منفی موجب می شود تا انسان در دام ناسپاسی و کفران نعمت گرفتار آید و نعمت های الهی را تباه سازد؛ زیرا این روحیه و رویه منفی عامل اسراف و تبذیر و ریخت و پاش ها و از میان بردن نعمت های الهی می باشد.

مصادیقی از تجمل گرایی منفی

برای این که درک درستی از مسئله تجمل گرایی منفی داشته باشیم، مصادیقی از آن بیان می شود تا معلوم شود که چرا تجمل گرایی جزو مصادیق اسراف، تبذیر و اتراف محسوب می گردد.

کسانی که دچار تجمل گرایی هستند، با توجه به مد روز عمل می کنند و گرفتار بیماری مدگرایی هستند؛ اینان با چشم و هم چشمی هر از گاهی وسایل خانه از تلویزیون، فرش، یخچال، ماشین لباس شویی و مانند آن را به سمساری می دهند و وسایل نویی را می خرند. این در حالی است که این وسایل سالم هستند و هیچ مشکلی فنی و یا زیبایی ندارند، بلکه تنها به سبب آنکه چیدمان منزل تغییر یافته یا رنگ های وسایل با هم سازگاری ندارند، از دور خارج می شوند.

برخی از افراد هر از گاهی تلفن همراه خویش را تغییر می دهند و یا اتومبیل سواری را می فروشند تا با مد روز همراه شوند یا این که کلاس بگذارند و سری توی سرها از خود نشان دهند.

ریشه یابی تجمل گرایی منفی

از نظر قرآن، ریشه تجمل گرایی منفی در اموری چون حسادت، احساس حقارت، تکبر و تفاخر و مانند آن نهفته است. در حقیقت، ریشه این ناهنجاری رفتاری را می بایست در بیماری های روانی افراد جست وجو کرد؛ زیرا مشکلات روانی چون احساس حقارت، خودبزرگ بینی، خودپسندی، تکبر و فخرفروشی و تفاخر مردم را به سمت و سوی تجمل گرایی منفی می کشاند و زمینه ساز اسراف و تبذیر و ریخت و پاش می شود.

از نظر علوم مختلف انسانی از جمله روان شناسی اجتماعی، این معنا به اثبات رسیده که انسان ها در رفتارها تابع بینش ها و نگرش های خود هستند. خداوند نیز همین معنا را در آیات قرآنی بارها بیان کرده است. در برخی از آیات قرآنی برای تحلیل و تبیین گرایش به تجملات منفی و زیاده روی در آن، به بینش ها و نگرش های گروهی از انسانها توجه می دهد و ما را با این قانون آشنا می سازد که چگونه رفتارهای انسانی متاثر از بینش ها و نگرش های درست و نادرست آنان است. از جمله در آیه ۲۹سوره نجم درباره علت گرایش انسان به زندگی دنیا و فراموشی زندگی اخروی و تلاش برای آن بیان می کند که هرگاه انسانی از نظر بینشی و نگرشی به خطا و اشتباه رفته و به دنیا اصالت داده و یا خدا را نشناسد و یا خدا را فراموش کرده باشد و برای دنیا، هدف و حکمتی قایل نباشد، دنیا برای او اصالت می یابد و زندگی دنیوی جایگزین همه چیز او می شود، بنابراین می کوشد تا خود را در دنیا ارضا و خشنود کند و سعادت را در زندگی دنیوی و کمالات آن بجوید. این گونه است که تجمل گرایی برای او اصالت می یابد تا این چنین سعادت را معنا کند. انسانی که دنیا برای او اصالت می یابد، فخر و بزرگی را نیز در امور مادی از جمله تجملات دنیوی می داند. این افراد با مال و ثروت به دیگران مباهات می کنند. (مفردات الفاظ قرآن کریم، ص ۶۲۷، ذیل واژه «فخر»؛ نیز لسان العرب، ابن منظور، ج۱۰، ص۱۹۸)

اینان دنیا را مایه مباهات می شمارند (حدید، آیه ۲۰) و می کوشند تا به هر شکلی شده بزرگی خود را در مال دنیا به نمایش بگذارند و خود را این گونه بزرگ بنمایانند. از این رو به گردآوری مال می پردازند و در نمایش ثروت خویش افراط می کنند؛ چنان که قارون با راه اندازی کاروان هایی از ثروت خود در شهرها و خیابان ها و نمایش آن می کوشید تا چشم مردمان تنگ نظر دنیا دوست را پر کند و بزرگی خود را به نمایش گذارد و بر آنان تفاخر نماید. (قصص، آیات ۷۶ تا ۷۹)

چشم و هم چشمی

چشم و هم چشمی نیز از عوامل مهم در تجمل گرایی است. کسانی که گرفتار کمبودهای روحی و روانی هستند و احساس عقده حقارت و نقص دارند، برای جبران این نقیصه به تجمل گرایی دامن می زنند. با نگاهی به اطرافیان خود می توانید دریابید که چه کسانی به تجمل گرایی بیش از دیگران بها می دهند. اینان کسانی هستند که از عقده حقارت رنج می برند و برای جبران آن، با نمایشی از بزرگی دروغین از طریق تجمل گرایی می کوشند، حقارت خویش را بپوشانند و خود را بزرگ جلوه دهند. به عقیده برخی روانشناسان، تجمل گرایی نوعی مکانیزم دفاعی جهت جبران عقده حقارت است. افراط در پوشیدن لباس با مدل ها و رنگ های متنوع کاشف از عقده حقارتی است که در این دسته از افراد مشاهده می شود. بزرگ نمایی از خود برای جبران احساس حقارت و کوچکی، موجب می شود تا خود را بفریبند. این گونه است که تفاخر را از طریق اسراف، تبذیر، ریخت و پاش و تجمل گرایی نشان می دهند تا به قول خودشان، دیگران بزرگی ایشان را ببینند.

فقر فرهنگی

برخی دیگر گرفتار فقر فرهنگی هستند به دنبال تجملات می روند، زیرا گمان می کنند که کمال در تجمل گرایی و مصرف بی رویه و ریخت وپاش است. الگوهای فرهنگی آنان کسانی هستند که اهل اتراف و اسراف هستند. آنها با پیروزی از این دست افراد، تجمل گرایی را دامن می زنند. خداوند در آیات ۱ تا ۵ سوره تکاثر، جهالت و فقر فرهنگی را عامل اصلی برتر نمایی از طریق تجمل گرایی و تکاثر و دیگر رفتارهای نابهنجار می داند. این افراد می کوشند تا گوی سبقت را در رقابت ناسالم تجمل گرایی از دیگران بربایند. به این معنا که اگر دیگران مجلس صد نفره برپا کردند، اینان مجلس سیصد تا پانصد نفری برپا می دارند. بر همین اساس این افراد همواره از چشمگیر بودن، حال گیری، کلاس گذاری و عباراتی از این دست در انجام کارهایشان بهره می گیرند و می گویند، کاری کردیم که چشم همه را پر کرد یا تا کور شود هر آن که نتواند دید.

در حقیقت گروهی از مردم به تقلید از دیگران مهم خودشان به تجمل گرایی رو می آورند، اینان می خواهند تا همانند کسانی جلوه کنند که الگوها و اسوه های آنان در زندگی هستند. بسیاری از مردم الگوهای خود را از رهبران جامعه خویش می گیرند. بنابراین، نوع رفتارهای دیگران مهم و رهبران جامعه تأثیر بسیاری در تجمل گرایی و یا عدم آن دارد.

حاکم جامعه باید از بعضی کارهای مشروع که به ظاهر کارهایی در سطح تجمل گرایی، دنیادوستی، لذت گرایی، حب جاه و مقام و مانند آن خوانده می شود، پرهیز کند؛ زیرا رفتار، کردار، طرز تفکر و زندگی او به خاطر موقعیت خاصی که در جامعه دارد، در نظر عموم به منزله معیاری برای خوبی و بدی رفتار به شمار می آید. به همین سبب، مردم از نوع خوراک، پوشاک، مسکن، اتومبیل و دیگر ظواهر زندگی او الگو می گیرند. در صورت بهره مندی او از زندگی اشرافی، مردم نیز ناخودآگاه به تجمل گرایی بیش از حد تشویق خواهند شد که این خود، یکی از راه های شکل گیری اخلاق پست و اندیشه های بی ارزش در جامعه است. در صورت آلوده شدن کارگزاران کشور به تجمل گرایی و زندگی مرفه، مردم نیز براساس فرمایش حضرت علی(ع) که: «الناس بامرائهم اشبه منهم بابائهم؛ شباهت مردم به زمامدارانشان بیشتر از شباهت آنان به پدرانشان است.» گرفتار روحیه تجمل گرایی، دنیاطلبی و رفاه زدگی می شوند که این ریشه بسیاری از انحراف ها و ناهنجاری های فردی و اجتماعی است.

تجمل گرایی، آفت اقتصاد سالم

همان گونه که تجمل گرایی به اقتصاد سالم خانواده آسیب وارد می سازد و بخش عظیمی از ثروت به جای مصرف درست دنیوی و اخروی، صرف تجمل گرایی می شود، همچنین آسیب جدی به اقتصاد و جریان سالم آن وارد می سازد؛ زیرا منابع اقتصادی و تولید را به سمت و سویی دیگر سوق می دهد که به جای شکوفایی اقتصادی و قوام جامعه، موجب بحران اقتصادی در بلندمدت می شود.

به عنوان نمونه تجمل گرایی در بهره گیری از وسایل آرایشی از سوی مردان و زنان موجب می شود که هم بخش بزرگی از ثروت و درآمد خانوار صرف هزینه های بیهوده و نادرست گردد و هم اینکه سمت و سوی تولید و سرمایه گذاری به سوی ساخت و تولید وسایل آرایش کشیده شود. نتیجه آن خواهد بود که ثروت جامعه در جایی هزینه و سرمایه گذاری شود که قوام اقتصادی جامعه نیست و تامین کننده امنیت غذایی و آسایش جامعه نخواهد بود.

تجمل گرایی، آفت صرفه جویی نیز می باشد. کسانی که در دام تجمل گرایی می افتند از صرفه جویی غافل می شوند و ثروت و سرمایه بلکه تولید جامعه را به تباهی می کشانند. بسیاری از مشکلات جوامع انسانی به سبب خروج از اعتدال و گرایش به اسراف، تبذیر (ریخت و پاش) و رفاه زدگی است. از این رو مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای درباره فرهنگ صرفه جویی به عنوان عامل اصلی در اقتصاد سالم تاکید می کند و می فرماید: «لازم است به عنوان یک سیاست، ما مسئله صرفه جویی را در خطوط اساسی برنامه ریزی هایمان در سطوح مختلف اعمال کنیم. مردم عزیزمان توجه داشته باشند که صرفه جوئی به معنای مصرف نکردن نیست؛ صرفه جویی به معنای درست مصرف کردن، بجا مصرف کردن، ضایع نکردن مال، مصرف را کارآمد و ثمربخش کردن است.

اسراف در اموال و در اقتصاد این است که انسان مال را مصرف کند، بدون اینکه این مصرف اثر و کارایی داشته باشد. مصرف بیهوده و مصرف هرز، در حقیقت هدر دادن مال است. جامعه ما باید این مطلب را به عنوان یک شعار همیشگی در مقابل داشته باشد؛ چون وضع جامعه ما از لحاظ مصرف، وضع خوبی نیست. ما باید اعتراف کنیم به این مسئله. عادتهای ما، سنتهای ما، روشهای غلطی که از این و آن یاد گرفته ایم، ما را سوق داده است به زیاده روی در مصرف به نحو اسراف. یک نسبتی باید در جامعه میان تولید و مصرف وجود داشته باشد؛ یک نسبت شایسته ای به سود تولید؛ یعنی تولید جامعه همیشه باید بر مصرف جامعه افزایش داشته باشد. جامعه از تولید موجود کشور استفاده کند؛ آنچه که زیادی هست، صرف اعتلای کشور شود. امروز در کشور ما این جوری نیست. مصرف ما به نسبت، از تولیدمان بیشتر است؛ این، کشور را به عقب می رساند؛ این، ضررهای مهم اقتصادی بر ما وارد می کند؛ جامعه دچار مشکلات اقتصادی می شود. در آیات شریفه قرآن بارها راجع به پرهیز از اسراف در امور اقتصادی تاکید شده، این به خاطر همین است.

اسراف، هم لطمه اقتصادی می زند، هم لطمه فرهنگی می زند. وقتی جامعه ای دچار بیماری اسراف شد، از لحاظ فرهنگی هم بر روی او تاثیرهای منفی می گذارد. بنابراین مسئله صرفه جویی و اجتناب از اسراف، فقط یک مسئله اقتصادی نیست؛ هم اقتصادی است، هم اجتماعی است، هم فرهنگی است و آینده کشور را تهدید می کند.» (تاریخ: ۱/۱/۱۳۸۸- مشهد مقدس)

بنابراین، برای دست یابی به یک اقتصاد سالم و شکوفا نیازمند آن هستیم که درست مصرف کردن را بیاموزیم و از تجمل گرایی به عنوان مصداقی از مصرف بی رویه و ضداقتصادی و از مصادیق اسراف و تبذیر پرهیز کنیم.

مطالب مرتبط

  • زن در آینه آیات خداوند را به کمال می ستایند. کمال به معنای آن است که همه صفات نیک جمالی و جلالی در وی به کمال و تمام وجود داشته باشد. صفات جمالی به صفاتی گفته می شود که بیانگر زیبایی ها و جاذبه هاست و در مقابل صفات جلالی صفاتی است که بیان کننده عظمت باشد و نظر بدان آدمی را می هراسند و به خشیت و خضوع وامی دارد. خداوند هستی آینه همه صفات حسنای جلالی و جمالی است. از این روست که جاذبه و دافعه آن به حد اعتدال می باشد.خداوند برای همه صفات خویش ،‌ موجوداتی را آفریده است تا آینه آن صفت باشد. انسان تنها موجودی است که مظهر و آینه تمام نمای صفات جمالی و جلالی الهی است. از این روست که خداوند از تعلیم همه اسمای الهی به آدم(ع) سخن می گوید و همان را علت خلیفه اللهی وی برمی شمارد. با این همه برخی از انسان ها مظهریت خود را در برخی از اسما و صفات الهی بیش از دیگر صفات دارا می باشند. این گونه است که شخصی مظهر قهر الهی و آن دیگر مظهر مهر الهی می باشد. یکی در جمال جلوه گری می کند و آن دیگری در جلال خود نمایی می کند. بی گمان جنس زن را می بایست آینه تمام نمای جمال الهی دانست. البته این بدان معنا نیست که وی دارای صفات جلالی چون خشم و قهر و غضب نیست ولی زن متعادل و با شخصیت اعتدالی و کمالی، بیش از آن که صفتی دیگر را بنمایاند،‌ اسماء‌ و صفات جمالی را به رخ می کشد. این گونه است که زن در بردارنده همه زیبایی ها و خوبی هاست و مهر و صفا و صمیمت از همه وجودش تراوش می کند و پیش از آن که خشمش خودنمایی کند مهر و محبتش جلوه گری می نماید. خداوند در آیات قرآنی به تحسین کمالی زن همانند مرد می پردازد و آن را از نظر روح و روان همانند مرد معرفی می کند و می فرماید که زن و مرد از یک نفس آفریده شده اند. ( نساء‌آیه ۱) این بدان معناست که از نظر ماهیت اصلی و کلی هیچ تفاوت و تمایزی میان مرد و زن وجود ندارد و از آن جایی که روح و نفس که ماهیتی مجرد یا مجردی در ماده است ،‌ ماهیتی یکسان می باشد و مرد و زن بودن در آن معنایی ندارد. با این همه روح در هنگامی که در جسم و ماده وارد می شود نیازمند آن است که برخی از تفاوت ها را به عللی گوناگون بپذیرد ؛‌زیرا نظام هستی به علل و حکمت هایی بر نظام زوجیت بنیاد نهاده شده است. ازاین رو،‌ لازم است که روحی در هنگام دمیده شدن در ماده و جسم در قالب زن و یا مرد قرار گیرد و زوجیت پدید آید. اما این تفاوت هایی که به اقتضای شرایط زیستی روح و جان در ماده تحمیل می شود به معنا و مفهوم آن نیست که زن و مرد از نظر کمالی تفاوت هایی دارند و از نظر ماهیت روح و جان دو گانه می باشند. در هیچ یک از آیات قرآنی اشاره ای به تفاوت های زن و مرد از نظر روح و جان نشده است بلکه در بسیاری از آیات از جمله آیه پیش گفته به صراحت از یگانگی نفس زن و مرد خبر داده شده است که به علت و یا حکمت زوجیت و اهداف آن یعنی دست یابی به آرامش متقابل و ادامه نسل و مانند آن می باشد. خداوند در آیه ۱۱ سوره تحریم نیز زنان را همانند مردان دارای شایستگی های لازم حتی برای الگوشدن برای دیگران معرفی می کند. این الگوشدن و به دیگری مهم از نظر دیگران تبدیل شدن،‌ اختصاصی به زنان ندارد بلکه زنان نیز می توانند الگوی مردان نیز باشند چنان که حضرت فاطمه زهرا(س) الگوی مردان و زنان در زندگی به ویژه در حوزه مسایل خانوادگی و بسیاری از امور دیگر می باشد. از این رو لازم است که مطالعات کامل و جامع درباره سیره و سنت آن حضرت (ص) صورت گیرد و برای معرفی به جامعه ایمانی آن سیره و سنت معتبر شناسایی و تحقیق شده و ارایه گردد. به هر حال، آیات قرآنی به صراحت از شایستگی ها برابر میان زنان و مردان سخن به میان می آورد و تبیین می کند که از این نظر هیچ گونه تفاوتی میان این دو جنس که مکمل یک دیگر می باشند نیست. از این روست که در همین آیه و آیات دیگر از شایستگی الگوشدن حضرت آسیه همسر فرعون و نیز حضرت مریم دختر عمران (س) سخن به میان می آید و مردمان را به شناسایی و اشنایی با زندگی این بزرگواران که در آیات دیگر تبیین شده دعوت می کند تا به این وسیله از شیوه و سیره آنان در زندگی ایمانی بهره گیرند. آیه ۱۹ سوره نساء و نیز ۷۱ و ۷۲ سوره توبه و ۳۵ سوره احزاب و آیه ۱۲ سوره حدید و ۲۸ سوره نوح البته افزون بر ارج گذاری به شخصیت همتراز مرد و زن به نکته ای دیگر اشاره می کند که عبارت از شخصیت همتراز و احترامی یکسان میان زن و مرد مومن است. به این معنا که از نظر خداوند هیچ تفاوتی میان زن و مرد مومن نیست و مومنان نیز می بایست با همین نگرش به خود نگاه کنند و قایل به تبعیض جنسیتی در حوزه های خاص نباشند. این که قید حوزه های خاص مورد تاکید قرار گرفته از آن روست که زن و مرد در شرایط زیستی دنیا و قالب و ساختار بدنی تفاوت هایی دارند که موجب می شود تا نتوانند همانند یک دیگر عمل کنند؛ از این رو نمی توان قوانین و حدود یکسانی را برای آن وضع و جاری کرد. در حقیقت مقتضیات زیستی در دنیا و تفاوت های شکلی و ظاهری موجب می شود تا برخی از تفاوت ها تحمیل شود و اگر این تفاوت ها دیده نشود در حقیقت به هریک از دو جنس ظلم شده و یکسان سازی قوانین و اجرای آن در حقیقت عین ظلم و بی عدالتی در حق هر یک از دو جنس خواهد بود. یکی از تفاوت هایی که بر اساس تفاوت های ظاهری و شکلی پدید می آید، تفاوت در زیبایی است. اصولا زنان به سبب ساختار و شکل بدنی به گونه ای ساخته شده اند که آینه جمال الهی می باشند. از این روست که جاذبه های زیبایی زن مردان را مدهوش و مجذوب می کند. خداوند در آیه ۲۲۱ سوره بقره از جذابیت زیبای زن برای مرد سخن به میان می آورد و در آیه ۱۴ سوره آل عمران این جاذبه را عامل گرایش مردان به دنیا و امور آن بر می شمارد. به این معنا که زن همانند بسیاری از امور هستی بسیار زیبا آفریده شده است که همین عامل زیبایی موجب می شود تا مردان گرایش سخت و شگفتی به زنان پیدا کرده و به سوی آنان متمایل و بلکه مجذوب شوند و عشق و محبت زنان آنان را به سوی خود بکشاند. هر چند که آیه ۲۹ سوره توبه به علت بهانه گیری ها برخی از منافقان برای ترک حضور در جنگ با رومیان و همراهی نکردن آنان با پیامبر(ص) می پردازد، ولی این آیه به خوبی روشن می سازد که زنان زیبای رومی برای مردان بیابانگرد و بیابان نشین عرب بسیار جذاب وزیبا بوده است به گونه ای که ایشان آن را بهانه برای ترک حضور خود قرار می دهند و می گویند که می ترسند در دام عشق و محبت زیبایی بی مانند زنان رومی گرفتار آیند و مشکلاتی را برای خود و پیامبر(ص) پدید آورند. این بهانه گیری منافقان هر چند که تنها بهانه ای برای ترک حضور در میدان جنگ نبود ولی به تمایل شدید مردان به زنان به سبب زیبایی های طبیعی آنان دارد. این که زیبایی در این آیه به فتنه تعبیر شده از آن روست که زنان زیبا می تواند دل و ایمان شخص را بربایند و مردان را به هر سویی بکشانند و از راه و برنامه اصلی شخصی و یا اجتماعی دور سازند. در این باره داستان های بسیاری در تاریخ نقل شده است. کمالات زن از مطالب پیش گفته به خوبی روشن شد که از نظر قرآن زن جلوه ای از جمال الهی است و با آن که روح و نفس زن با روح و نفس مرد یکسان است و به تعبیر خداوند زن و مرد دارای یک نفس واحده می باشند(نساء آیه ۱) با این همه تفاوت هایی به سبب حضور نفس در قالب مرد و زن پدید می آید که از آن به مقتضیات و شرایط مادی و جسمی یاد می شود. هر چند که نفس مرد و زن یکسان است ولی همین تفاوت های ظاهری و شکلی می تواند تاثیراتی را نیز در زندگی ، احکام و قوانین پدید آورد؛ بلکه می توان گفت به سبب تفاوت های ظاهری و شکلی نفس زن و مرد تحت تاثیر آن واکنش های مختلفی را نشان می دهند. ازاین روست که نفس زنان و روح ایشان از لطافت بیش تری برخوردار می شود و مهر و محبت از سویی و نیز جلوه گری و خودنمایی از سوی دیگر در آنان به شکل امری طبیعی خود را نشان می دهد. این گونه است که عواطف و احساسات در کنش ها و واکنش های زنان افزایش می یابد و مهر و محبت زن به عنوان جلوه کمالی مهر الهی معرفی می شود. رفتارهای زنان در کنش ها و واکنش ها بیش از آن که عقل مدارانه و خشک و سرد باشد به سمت و سوی احساس و عواطف می رود. خداوند برای این که زنان بتوانند به سوی مفهوم کامل کمالی کشیده شده و بدان سو گرایش یابند و کمبودهایی که به سبب تفاوت های ظاهری و شکلی پدید می آید را جبران کنند از ایشان می خواهد تا کمال واقعی را در جایی دیگر جست و جو کنند و تنها به کمال جمالی خود بسنده نکنند. البته این حکم اختصاص به زنان نداشته و مردان نیز به علل و اسباب ظاهری و شکلی گرفتار این نقص بوده که می بایست به اموری آن را جبران کنند. خداوند کمال زن و یا مرد را در شکل ظاهری نمی داند بلکه کمال و نیز زیبایی واقعی را در اسلام و ایمان مردان و زنان جست و جو می کند و می فرماید که مردان و زنان می بایست با ایمان و اسلام خود را به کمال واقعی برسانند.(تحریم آیه ۵ و احزاب آیه ۳۵) ازدیگر کمالات زن می توان به داشتن روحیه اطاعت از خداوند اشاره کرد که در همین آیات بدان توجه داده شده است. البته شیخ طبرسی با استفاده از آیات پیش گفته بر این باور است که زنان با اطاعت از شوهران خویش می توانند به کمالاتی دست یابند که از راه دیگر شدنی نیست؛ زیرا وی می گوید که مراد از قانتات در آیه به معنای زنان مطیع از خدا و شوهر می باشند.(مجمع البیان ، ج ۹ و ۱۰، ص ۴۷۹) از دیگر نشانه های کمالی زن می توان به چشم پاکی ایشان اشاره کرد که در آیه ۴۸ سوره صافات و ۵۲ سوره ص و ۵۶ سوره رحمن بدان تاکید شده است. هر چند که این آیات در باره زنان بهشتی است ولی می توان گفت چشم پاکی در زنان دنیوی نیز می تواند به عنوان یک امر کمالی مطرح باشد؛ زیرا اگر برای زنان بهشتی به عنوان یک امر کمالی بسیار مهم مطرح می باشد می بایست درزنان دنیوی نیز امری مهم محسوب شود.(مجمع البیان ، ج ۷ و ۸ ، ص ۶۹۱ و نیز ج ۹ و ۱۰، ص ۳۱۵) حیا و عفت در روابط با مردان کمال قابل ذکر دیگری است که آیه ۲۵ سوره قصص بدان توجه می دهد. بی گمان زنانی که دارای عفت و پاکدامنی هستند و در روابط با مردان عفت و حیا را مراعات می کنند به کمالی دست می یابند که دیگران از رسیدن به آن ناتوان خواهند بود. خداوند در هنگام ذکر کمالات زن در آیه ۳۴ سوره نساء‌ و نیز ۳۵ سوره احزاب به این امر کمالی اشاره می کند و در آیه ۱۲ سوره مریم در هنگام بیان علت الگوبودن حضرت مریم (س) به عفت و پاکدامنی و حیا وی به عنوان عامل کمالی وی توجه می دهد. این امور از جمله اساسی ترین و مهم ترین علل و عوامل دست یابی زنان به کمال از دیدگاه قران می باشد. البته اموری چون توبه و بازگشت از گناه (تحریم آیه ۵) خشوع و خضوع در برابر خداوند (احزاب آیه ۳۵) راستگویی و صداقت (همان ) روزه داری (همان ) صبر و بردباری در مشکلات و زندگی (همان) صدقه دادن و روحیه بخشندگی داشتن (تحریم آیه ۵) عفو و گذشت از برخی از حقوق خود برای دست یابی به زندگی بهتر و به دور از تنش و درگیری ها و استحکام بخشی به بنیاد خانواده (بقره آیه ۲۳۷ و نساء‌ آیه ۱۲۸) و نیز انجام اعمال نیک و صالح ( نساء‌آیه ۳۴ و احزاب آیه ۳۵ و تحریم آیه ۵)و داشتن روحیه احسان و نیکوکاری (احزاب آیه ۲۹) از مهم ترین کمالات زن است که خداوند از زنان مومن خواسته تا آن را در خویش تقویت کنند و این گونه در مسیر کمال مطلق گام بردارند. بی گمان زنی اگر در این مسیر و با چنین روحیه ای که قرآن ترسیم نموده است گام بردارد نه تنها خود را به سوی کمال رسانده بلکه می تواند الگو برتر زنان و مردان مومن دیگری باشند که می خواهند در مسیر کمالی گام بردارند. این گونه است که خداوند در آیات سوره تحریم به آسیه همسر فرعون و نیز حضرت مریم (س) اشاره می کند که ایشان نه تنها به زیبایی زنانه خود بسنده نکرده بلکه در جست و جوی زیبایی واقعی یعنی دست یابی به کمالات انسانی گام برداشته و این گونه است که اسما و صفات الهی را که در ذات و ماهیت خویش به ودیعه گذاشته شده بود به فعلیت در آورده و متاله شدن و رنگ خدایی گرفتن و تقرب به سوی وی با اسما و صفات الهی ، به مقام خلافت الهی دست یافت. بنابراین هر کسی اگر بخواهد جمال وزیبایی واقعی را تجربه کند می بایست این امور پیش گفته را در خود پدید آورد تا بتواند در نقش انسانی واقعی خود ظاهر شود و الگوی دیگران گردد و خوشبختی واقعی را تجربه […]
  • وظایف انسان در برابر فرزند هر چند که هدف از ازدواج و تشکیل خانواده برای پاسخ گویی به نیازهای مختلف عاطفی انسان است، ولی شاید یکی از مهم ترین اهداف ازدواج را بتوان فرزندداری دانست. از این روست که برخی از خانواده ها به سبب نداشتن فرزند و عدم توانایی یکی از همسران، از هم فرو می پاشد و برخی از حسرت پدر و مادر شدن به هر دری می زنند. پدر و مادر شدن هر چند از نظر عاطفی بسیاری از مشکلات روحی و روانی را بر طرف می کند و آثار مثبت بسیاری در زندگی مادی و معنوی و نیز دنیوی و اخروی بشر به جا می گذارد، اما وظایف و مسئولیت هایی نیز به عهده والدین و نیز فرزند می گذارد که توجه به آن ها می تواند نقش به سزایی در بهبود زندگی به جا گذارد. نویسنده در این نوشتار دیدگاه قرآن را در این حوزه مورد توجه قرار داده است. با هم این مطلب را از نظر می گذارنیم. آرزوی فرزند داستان آفرینش انسان، پر از حوادث و رخدادهای آموزنده بسیاری است. آدم (ع) و حوا به عنوان نخستین افراد نوع انسانی، مجموعه ای از رخدادها را با خود همراه داشته اند که بیانگر ماهیت انسانی است. به این معنا که هر یک از کنش ها و واکنش های آنان تبیین گر کنش ها و واکنش های طبیعی و فطری نوع بشر است که نمی تواند از آن رهایی جوید؛ زیرا آن دو به دور از هر گونه تاثرپذیری بیرونی از پیش آموزش داده شده، کنش ها و واکنش های خویش را بروز می دادند. از این روست که می توان رفتارهای آنان را رفتارهای طبیعی و فطری دانست. یکی از رفتارهای ایشان که می بایست آن را در شمار رفتارهای طبیعی و فطری دانست، داشتن فرزند است. البته ایشان به اسبابی گوناگون خواستار فرزند صالح و نیک می گردد که بیانگر نوع نگرش وی به هستی و هدف از فرزنددار شدن است، زیرا در نگرش وی آن چه نیاز هر فرد بشری است تنها فرزندداری نیست بلکه داشتن فرزندی صالح است.(اعراف آیات ۱۸۹ و ۱۹۰) علامه طباطبایی بر این باور است که مراد و مقصود از صالح در آیه مزبور، سالم بودن فرزند و این که دارای اعضای کامل و بدون نقص و بیماری باشد.(المیزان ، ج ۸ ، ص ۳۷۵) ولی به نظر می رسد که می تواند هر دو مفهوم را در بر داشته باشد. وی هم چنین می نویسد که مقصود آیه، بیان حال پدر و مادر از نوع انسان می باشد. بر این اساس می توان گفت که هر انسانی آرزوی داشتن فرزند سالم و بی نقص و بیماری است.(همان) اما از آن جایی که هر انسانی نیاز به یاری و کمک دیگری دارد، آرزوی داشتن فرزند صالح و نیکوکار دغدغه ایشان می شود، زیرا هر کسی می خواهد تا کسی را داشته باشد تا به ویژه در هنگام پیری دستگیر وی شود و به او یاری رساند. از این روست که دور اندیشان ، همواره خواستار فرزند صالح افزون بر سالم می باشند. انسان های مومن و موحد همه زندگی خویش را بر محوریت توحید تنظیم می کنند و سامان می دهند. از این روست که برای آنان هر چیزی زمانی ارزش و اهمیت پیدا می کند که در مسیر حرکت اصلی توحید باشد و از آن جایی که فرزند صالح چنین ویژگی را برآورده می سازد، مورد توجه ایشان قرار می گیرد. این جاست که با همه ارزش و اهمیتی که به طور فطری و طبیعی به فرزند دارند، ولی هنگام مقایسه با باقیات صالحات اخروی، آن را محدود و ناچیز می شمارند مگر آن که در مسیر تعالی و کمالی آنان قرار گرفته باشد.(کهف آیه ۴۶) زیرا فرزند هر چند که دست مایه ای برای زندگی دنیا و در این میان پسر از جایگاه ویژه ای برخوردار می باشد( آل عمران آیه ۱۴) ولی این زمانی ارزش می یابد که در مسیر ارزش های الهی قرار گرفته باشد وگرنه نسبت به اموری چون خدا، پیامبر و جهاد و دیگر اعمال عبادی که قرب الهی را سبب می شود، در درجه کم تری از اهمیت قرار می گیرد.(توبه آیه ۲۴) از این روست که فرزند صالح به عنوان یک مطلوب مورد توجه و اهتمام بسیاری از جمله حضرت آدم(ع) و حضرت ابراهیم (ع) قرار می گیرد. به هر حال هر انسانی چه پیامبر و از نخستین فرد از نوع انسانی و چه غیر وی ، در آرزوی داشتن فرزند می باشد. این گونه است که حتی حضرت ابراهیم(ع) و همسرش ساره در آرزوی فرزند تا زمان پیری و کهنسالی بودند و هنگامی که بشارت و مژده فرزند به ایشان داده شد ساره از خوشحالی فریادی بر می کشد.( صافات آیات ۸۳ تا ۱۰۱ و آیات دیگر) حضرت زکریا (ع) نیز چنان که خداوند در سوره مریم بیان می کند در هنگام کهنسالی در آرزوی فرزنددار شدن بود. بنابراین مساله طبیعی و فطری همه بشر می باشد. امر شگفت انگیز در باره نوع انسان این است که با همه علاقه و آرزویی که نسبت به فرزنددار شدن دارد، هنگامی که برخوردار از فرزند سالم و صالحی شد، راه ناسپاسی و ناشکری را در پیش می گیرد و نسبت به فرزندداری خویش کفران می ورزد.(اعراف آیات ۱۸۹ و ۱۹۰) از آیه ۱۴ سوره آل عمران این معنا را می توان به سادگی به دست آورد و اثبات کرد که محبت و علاقه انسان به فرزند از علایق غریزی و فطری وی می باشد. این علاقه و محبت اگر مدیریت نشود می تواند بسیاری خطرناک باشد و آدمی را از مسیر درست کمالی دور سازد؛ زیرا گاه شدت علاقه به فرزند موجب می شود تا انسان محبت به وی را فراتر و برتر از علاقه به خداوند و پیامبر(ص) قرار دهد و موجبات سرپیچی و نافرمانی را فراهم آورد که در نتیجه آن گرفتار فسق شود(توبه آیه ۲۴) از این روست که خداوند به مردمان هشدار می دهد که نسبت به علاقه و عواطف خود مدیریت داشته باشند و آن را فراتر از محبت و علاقه به خداوند و پیامبرش قرار ندهند تا در مسیر گمراهی گام بردارند؛ زیرا در این صورت دچار عذاب سخت الهی خواهند شد.(همان) به هر حال نعمت فرزند ، موهبتی الهی نسبت به والدین می باشد که شایسته شکرگزاری و سپاس می باشد.(انعام آیات ۸۴ تا ۸۷ و نیز نحل آیه ۷۲ وانبیاء آیات ۶۹ و ۷۰ و آیات دیگر) آینده فرزند از آن جایی که انسان ها به طور طبیعی و فطری گرایش به فرزند دارند و بخشی از نیازهای عاطفی خویش را این گونه پاسخ می دهند، ولی فرزند برای انسان هم آزمونی بزرگ است و هم مسئولیتی پر خطیر می باشد. انسان ها بر خلاف دیگر موجودات، نه تنها به پرورش مادی در کودکی می پردازند بلکه به پرورش روحی و معنوی فرزندان حتی در نوجوانی و جوانی و میانسالی نیز می اندیشند. این گونه است که حس مسئولیت در انسان فراتر از سال و حتی نسل می باشد و حتی برای نسل های آینده خود نیز می اندیشد و برنامه دارد. از این روست که سخن از ذریه و نوادگان در حوزه تربیت فرزندان به میان می آید. انسان ها برای تامین آینده اقتصادی فرزندان خویش می اندیشند و این کار هر چند که از نظر دین اسلام پذیرفته است(کهف آیه ۸۲) و حتی می بایست این توجه نسبت به کودکان یتیم نیز وجود داشته باشد که آیه مزبور بر آن دلالت دارد، هم چنین می بایست نسبت به آینده معنوی و خوشبختی همراه با آرامش و آسایش دایمی آنان نیز وجود داشته باشد. از این روست که خداوند به عنوان نمونه گزارش هایی از نگرانی های حضرت ابراهیم (ع) و حضرت یعقوب (ع) نسبت به هدایت و آینده فرزندانش به دست می دهد تا معلوم دارد که این دغدغه امری طبیعی برای بشر حتی پیامبران است. حضرت نوح (ع) نگران آینده فرزندان و نسل های خود می باشد و این نگرانی و احساس خطر حضرت نوح (ع) درباره نسل و فرزندان آینده جامعه خویش به گونه ای بوده است که خداوند در آیات ۲۶ و ۲۷ سوره نوح به آن توجه داشته و گزارش می کند. دور اندیشی نسبت به فرزندان و یتیمان به گونه ای مطرح است که حتی حضرت خضر(ع) از سوی خداوند ماموریت می یابد تا برای تامین آینده اقتصادی فرزندان یتیمی ، گنجی را با کارگری خود مخفی سازد تا به دست دیگران نیافتد.(کهف آیه ۸۲) همین دور اندیشی و دغدغه آینده اقتصادی و معنوی فرزندان است که زمینه را برای آزمونی بزرگ برای بشر فراهم می آورد و فرزندان به عنوان یک ابزار آزمون های سخت الهی مطرح می شوند. خداوند در آیه ۲۸ سوره انفال و ۱۴ و ۱۵ سوره تغابن به مومنان هشدار می دهد که آزمون های سخت و فتنه های بزرگ از طریق فرزندان انجام می شود که می توان به اشکال مختلف این ازمون ها صورت گیرد. گاه عشق و عاطفه به فرزند موجب می شود تا انسان خداوند را فراموش کند و برای آینده اقتصادی آنان دست به تکاثر زند و گنج و کنز را گردآوری و مخفی نماید و از جریان آزاد سرمایه ها جلوگیری نماید. گاه دیگر، به عشق و محبت فرزند از دین الهی خارج می شود و گاه دیگر، عشق و محبت وی ، خانمانسوز می شود. از این روست که خداوند در آیه ۱۵۵ سوره بقره از آزمون بزرگ مرگ فرزند سخن به میان می آورد؛ زیرا عاطفه و احساس پدری موجب می شود تا نتواند مرگ فرزند را تحمل کرده و در مسیر هدایت باقی ماند و این گونه است که طغیان می ورزد و به کفر و گمراهی می گراید. حتی حضرت سلیمان (ع) با افکنده شدن جنازه فرزندش بر تختش که بسیار دوستش می داشت، مورد آزمونی سخت قرار می یگرد (ص آیه ۳۴ و نیز مجمع البیان ، ج ۷ و ۸ ، ص ۷۴۱) در جایی دیگر، حضرت ابراهیم (ع) که در هنگام پیری دارای فرزند می شود، ماموریت می یابد تا آن فرزند را در راه خداوند قربانی و ذبح کند. هر چند که وی از آزمونی چنین سخت و دشوار سربلند بیرون آمد، ولی نشان داد که آدمی هر دم می بایست در انتظار باشد که از سوی خداوند به مرگ فرزند و یا مساله ای مرتبط با وی مورد امتحان قرار گیرد.(صافات آیات ۸۳ تا ۱۰۶) به هر حال، آزمون های بزرگ هماره در مسایلی اتفاق می افتد که علاقه آدمی به آن شدید باشد تا این گونه درجه محتب الهی در شخص دانسته شود و باورهای توحیدی وی سنجیده و داوری گردد. از آن جایی که انسان به فرزند بسیار علاقه مند می باشد و حتی آینده های دور وی و نسل هایش مورد نظر اوست ، خداوند بخشی از آزمون های سخت را در فرزندان نهاده است تا این گونه آدمی را بیازماید و عیار عشق الهی اش را به دست آورد. ادب فرزند هر چند که عشق و محبت به فرزند امری پسندیده است ولی می بایست توجه داشت که آموزش و پرورش و تربیت فرزند مهم تر و اساسی تر از عشق به اوست؛ زیرا آن چه آدمی را از دیگران جدا می سازد همین پرورش های خاص اوست که گاه از آن به ادب نیز یاد می شود. این گونه است که برای تربیت و تادیب فرزند به والدین حتی تنبیه او در کنار تشویق مورد توجه و تاکید قرآن قرار گرفته است. مهم ترین مساله در ادب فرزند و تربیت آنان، توجه دادن آنان به جایگاه پدر و مادر است؛ زیرا محبت به فرزندان موجب می شود تا آنان گستاخ شده و از مسیر حرمت گذاری بیرون روند. بنابراین خداوند پس از امر به پرسش خداوند به مساله احترام و تکریم پدر و مادر توجه می دهد و از فرزندان به عنوان مسئولیت و وظیفه می خواهد تا نسبت به والدین خویش تکریم کرده و احترام فوق العاده به جا آورند و حتی در کهنسالی به سبب خواسته های گاه بی جا و مکررشان آف و اخ نکنند و موجبات رنجش کلامی ایشان را فراهم نیاورند.(اسراء آیات ۲۳ و ۲۴) در این آیات بر لزوم رعایت ادب فرزند در برابر والدین مورد توجه قرار گرفته است و از فرزندان خواسته شده تا از محبت والدین سوء استفاده نکنند و ایشان را نیازارند. خداوند برای تبیین این امر مهم و اساسی گزارش هایی نیز از ادب حضرت اسماعیل (ع) نسبت به پدری که خواستار ذبح و قربانی وی می شود، بیان می کند تا این گونه نشان دهد که چگونه فرزند می بایست خود را مطیع والدین بداند و حتی جانش را در طبق اخلاص نهاده و پیشکش والدین کند ، چه رسد که کمی از مال و ثروت خویش را در اختیار ایشان بگذارد. بسیار دیده شده است که فرزند حتی نسبت به والدین از نظر مالی کوتاهی می کنند و حقوق اساسی آنان را ادا نمی کنند چه رسد که جان را پیشکش کنند در حالی که به فرموده پیامبر(ص) انت و مالک لابیک ؛ تو و مالت از آن پدرت هستی. به این معنا که کسی که جانش مال پدر است به طریق اولویت مالش از آن پدر است و پدر می تواند در آن تصرف کند؛ چه رسد که اجازه تصرف داده نشود و یا حقوق طبیعی وی از او سلب شود. به هر حال از داستان اطاعت اسماعیل(ع) در برابر حضرت ابراهیم (ع) در قربانگاه این معنا فهمیده می شود که انسان می بایست در برابر والدین مطیع محض باشد.(صافات آیات ۸۳ تا ۱۰۲) در همین رابطه می توان به عنوان نمونه ای دیگر، به ادب حضرت یوسف (ع) هنگام استقبال از والدین ایشان اشاره کرد که برخی آن چه معروف است ایشان کمال ادب و احترام و تکریم را نسبت به حضرت یعقوب (ع) به جا آورده ا ند که خداوند آن را در آیات ۹۹ و ۱۰۰ سوره یوسف گزارش می کند؛ زیرا آن حضرت (ع) با آن که عزیز و حاکم مصر بود در هنگام استقبال از پدر خویش از تخت حکومت پایین آمده و ایشان را بر جایگاه سلطنتی نشانده است تا این گونه در برابر مصریان و درباریان از پدر و مادر خویش تجلیل کند. از این آیات و آیات دیگر به دست می آید که اطاعت از پدر و مادر به عنوان بخشی از وظیفه و ادب انسانی است که می بایست به وی گوشزد و تعلیم داده شود.(عنکبوت آیه ۸ و لقمان آیه ۱۵ ) و تنها موردی که از این حکم کلی و اصلی استثنا شده است آن که پدر و مادر از وی بخواهند که مشرک شده و به خداوند کفر ورزند که تنها در این صورت است که فرزند می تواند بر خلاف فرمان رفتار نماید و از اطاعت آنان سرباز زند (عنکبوت آیه ۸) با این همه حق ندارد که نسبت به آنان بی احترامی روا دارد و حق طبیعی ایشان را تضییع و تباه نماید. خداوند در آیات ۵۸ و ۵۹ سوره نور از والدین به عنوان یک وظیفه می خواهد تا فرزندان خویش را آموزش و تعلیم دهند تا ادب حضور در برابر والدین را بیاموزند و بدانند که چگونه در خانه رفتار نمایند که موجبات اذیت و آزار والدین به ویژه در خلوتگاه فراهم نشود. در حقیقت آموزش اخلاق و آداب معاشرت از وظایف پدر و مادر به فرزند خویش است که در این آیات و نیز آیات ۱۷ و ۱۹ سوره لقمان مورد تاکید قرار گرفته است. از این آیات به ویژه آیات سوره نور به دست می آید که آثار این تربیت نخست به والدین باز می گردد و آنان در محیطی با امنیت و آرامش می توانند به کارهای زناشویی خود بپردازند. تواضع و فروتنی فرزندان در برابر والدین و تکریم و احترام ایشان وظیفه و تکلیفی عقلی و شرعی است که بر دوش ایشان است همان گونه که بر پدر و مادر است که حقوق فرزندان را نیز رعایت کرده و در تغذیه و آموزش و پرورش آنان بکوشند. (بقره آیه ۲۳۳ و نساء آیات ۹ تا ۱۲ و طلاق آیه ۶ و تحریم آیه ۶) خدمتگزاری فرزند خداوند خدمت فرزند به مادر را حق طبیعی مادر می شمارد هر چند که به مادر این اجازه را می دهد تا از این حق بگذرد، ولی آن چه مهم است آن که فرزند می بایست نسبت به مادر خویش در حکم خدمتگزار باشد.(آل عمران آیه ۳۵) این که مادر مجاز دانسته شده تا فرزند خویش را به خدمتکار بگمارد این معنا به دست می آید که فرزند چون خدمتکاری برای مادر است که می تواند این حق را به دیگری از جمله خدمتگزاری برای خدا و خانه خدا واگذار کند. در آیه ۳۵ سوره عمران که داستان همسر عمران مادر حضرت مریم (س) و متولد شدن وی می باشد به این نکته توجه داده می شود که همسر عمران برای آزاد ساختن فرزندی که در زهدان داشت، نذر می کند که وی را از خدمتکاری خود آزاد کرده و به خدمتکاری خداوند در آورد. این بدان معناست که خدمتکاری مادر از وظایف فرزند و از حقوق مادر می باشد و او می تواند فرزندش را به کار گیرد و خدمتکار خود قرار دهد چنان که مجاز می باشد که وی را به خدمت دیگری در آورد ، چنان که به خدمت خداوند گمارید و نذرش را خداوند با آن که دختر بود، پذیرفت، زیرا برای خدمتکاری خانه خدا از پسران استفاده می شده است و حضرت مریم(س) نخستین کسی است که خدمتکاری وی برای خداوند با آن که دختر بود پذیرفته شده بود. به هر حال فرزندان از دختر و پسر خدمتکار مادر می باشند و او می تواند خود ایشان را به خدمت گیرد و یا حتی به دیگر به خدمت کاری واگذار کند. از دیگر حقوق والدین می توان به وجوب و لزوم دعا کردن فرزندان برای والدین اشاره کرد که در آیات ۲۳ و ۲۴ سوره اسرآئ بدان فرمان داده شده ا ست. در آیه ۱۵ سوره احقاف ارزانی داشتن نعمت و تفضل از جانب خداوند نسبت به ا نسان و پدر و مادرش ، به عنوان مقتضی دعای فرزند برای توفیق الهی در شکرگزاری دانسته شده است که می بایست مورد توجه هر کسی قرار گیرد. از آیات پیش گفته به ویژه سوره اسراء این معنا به دست می آید که دعای فرزند برای برخورداری والدین از رحمت پروردگار، در حقیقت پادش تربیت وی از سوی والدین می باشد که در خردسالی از سوی آنان صورت گرفته است. در آیه ۱۴ سوره لقمان شکرگزاری و سپاس فرزند از خدا و پدر و مادرش ، امری واجب از سوی خداوند دانسته شده و به فرزندان فرمان داده شده تا همواره سپاسگزار خدا و والدین خویش باشند. سخن درباره فرزند و فرزندداری در آموزه های قرآنی بیش از آن است که همه آن ها در این مجال اندک گفته شود. از این رو در این مقام به همین مقدار بسنده می شود و بقیه مباحث و مسایل آن به وقتی دیگر نهاده می […]
  • ریشه های تجمل گرایی و چشم و هم چشمی تجمل گرایی و ریخت و پاش ریشه در رذایل پست اخلاقی چون حسادت، خودپسندی، تفاخر و گاه احساس حقارت و خود کم بینی و مانند آن دارد. انسان هایی که در زندگی گرفتار چشم و هم چشمی می شوند و می خواهند سر در سرها دربیاورند، با انگیزه های گوناگونی این کار را انجام می دهند. برخی از آنان، احساس می کنند که اگر ریخت و پاش های آن چنانی نداشته باشند، از نظر مردم حقیر و پست هستند. از نظر آنان، کرامت انسانی و بزرگی هر فردی در مقدار ثروت و مالی است که در اختیار دارد.اینان به جهت آنکه انسانیت را در مال و ثروت می دانند، خواری و عزت را در آن معنا می کنند. خداوند در آیات ۱۵ و ۱۶سوره فجر به تبیین این نگرش می پردازد و می گوید وقتی به مال و ثروتی می رسند گمان می کنند که کرامت یافته اند و اگر ثروت و مالی را از دست بدهند گمان می کنند خوار شده اند. این دسته از افراد، همان گونه که مال و ثروت را نشانه کرامت و عزت و انسانیت می شمارند، نمایش ثروت و مال را نیز نشانه بزرگواری و بزرگی خود می دانند. این گونه است که به نمایش ثروت خود می پردازند و با تجمل گرایی آن را به رخ دیگران می کشند. یکی از علل نمایش ثروت از سوی قارون و بیرون آوردن طلا و جواهر خود با کمک مردان قوی هیکل، همین احساسی بود که به قارون از نمایش ثروت دست می داد. خداوند در آیه ۷۶ سوره قصص بیان می کند که قارون می خواست با مردان نیرومندی که به سختی ثروت او را در خیابان ها می کشیدند، شوکت و عظمت خود را به رخ دیگران بکشاند. نمایش قدرت و ثروت برخی از افراد بزرگی را در نمایش قدرت و ثروت خود می بینند. از این رو به گردآوری ثروت و انباشت آن اقدام می کنند. اینان از هر چیزی که بتواند عزت و شوکت دروغین آنان را به نمایش بگذارد، استقبال می کنند در گذشته چنان که خداوند در سوره تکاثر بیان می کند، به گورستان می رفتند و با شمارش مردگان مدفون در قبرستان پز و افاده می فروختند و امروز با خرید قبرهای دو نبش و چند طبقه گورستان به یکدیگر تفاخر می فروشند. حسادت، خود کم بینی، احساس حقارت، تفاخر و مانند آن موجب می شود که بسیاری خود را به زحمت بیندازند تا پولی را از این جا و آن جا با قرض کردن به دست آورند و مجالس آن چنانی برای مراسم های ازدواج و حتی ولیمه حج و مانند آن برپا کنند. بازار رقابت ناسالم و سبقت جویی از یکدیگر چنان گرم است که هر کسی می خواهد از دیگری پیش بیفتد. این در حالی است که خداوند در آیه ۱۳۳ سوره آل عمران و آیه ۵۳ سوره مائده از مردم می خواهد به جای اینکه در تجمل گرایی و فخرفروشی و تکاثر و تبذیر و ریخت و پاش و چشم و هم چشمی با یکدیگر رقابت کنند و مسابقه تجمل گرایی بگذارند، مسابقه در کارهای خیر و نیک بگذارند و به مستمندان و فقیران کمک کنند و در کارهای خیر سرعت بجویند و پیش دستی کنند. و به عبارت دیگر این چشم و هم چشمی را در امور معنوی و اخروی و دینی داشته باشند و نه در مسائل دنیوی و […]
  • واقعیت سحر و جادو سحر و جادو و مانند آن از مسلمات آموزه‌های قرآنی است. همه انسان‌ها دارای توانایی روحی خاصی هستند که می‌توانند در جهان ماده تصرف کنند بی‌آنکه از اسباب ظاهری بهره گیرند. انرژی انسانی در دو جهت مثبت و منفی می‌تواند تأثیرات شگرفی در جهان بیرون از نفس بگذارد؛ البته برخی از انسان‌ها از انرژی قوی‌تری برخوردارند که تحت تأثیر تعلیماتی خاص تقویت می‌شود. ریاضت راهبان و مرتاضان که همراه با کاهش نیروی مسلط ماده است، روح و روان آدمی را چنان قدرتمند می‌سازد که می‌توانند تصرفات شگفت در ماده و جهان داشته باشند.پرسش خیلی از مردم این است که آیا راهی برای رهایی از شرور تصرفات آنان هست؟ چگونه می‌توانیم از ضرر و زیان این قدرت‌ها در امان بمانیم. مطلب حاضر پاسخ این پرسش‌ها را تبیین کرده است. سحر و جادو، از حقایق انکارناپذیر از نظر یک مسلمان و مؤمن، آموزه‌های قرآنی نه تنها راست و درست و حجت است، بلکه از بدیهیات است. یک مسلمان، گزاره‌های قرآنی را قیاس برهانی می‌گیرد و هیچ شکی در آن نمی‌کند. از جمله این گزاره‌ها ایمان به امور غیبی چون فرشتگان، جنیان، عالم برزخ و قیامت، بهشت و دوزخ، روح و مانند آن است. همچنین به اموری چون سحر و جادو معتقد است. براساس آموزه‌های قرآنی سحر از مصادیق معجزه یا کرامت نیست و با آنها تفاوت ماهوی دارد؛ هر چند که برخی به خطا آن دو را یکسان دانسته و بر همین اساس با سحر به جنگ معجزه رفته‌اند. (یونس، آیه۸۱؛ اعراف، آیات ۱۱۳ و ۱۱۶) سحر، نشان دادن باطل به صورت حق است و به خدعه و نیرنگ نیز سحر گفته شده است (معجم مقاییس اللغه، ج۳، ص۱۳۸، «سحر») سحر در اصطلاح شرع، هر عملی است که سبب آن مخفی بوده، برخلاف حقیقت خود خیال‌پردازی شود. (التفسیر الکبیر، فخر رازی، ج۳، ص۱۸۷) اما حقیقت و اصل سحر، چیزی جز برگرداندن و نشان دادن واقع و حق به صورت خلاف نیست. این کار با تصرف در دید ظاهری اشخاص یا تأثیر بر فکر و قلب انسانها و یا تصرف در ادراکات صحیح آنان صورت می‌گیرد. البته سحر، یا با توسل جستن به اسباب و وسایل خاصی که در کتاب‌های مربوط آمده و یا با تردستی و حیله‌های پنهان از چشم‌ها، انجام می‌گیرد. (التحقیق، مصطفوی، ج۵، ص ۶۸-۶۷، «سحر») اما معجزه، نشانه‌ای الهی است که پیامبران تنها برای اثبات پیامبری خود می‌آورند و قابل تعلیم و تعلم نیست و اگرچه در چارچوب قوانین علی و معلولی صورت می‌گیرد، ولی تصرفات در کائنات صورت می‌گیرد که تنها از خدا و پیامبرش برمی‌آید. سحر براساس آموزه‌های قرآنی، از دانش‌هایی است که قابل تعلیم و تعلم است (بقره، آیه ۱۰۲)؛ هرچند که برخلاف علوم قریب و آشنا، ازعلوم غریب و ناآشناست؛ زیرا تعلیم و تعلم آن ویژگی‌ها و توانایی‌های خاص می‌خواهد که از عهده هر کسی برنمی‌آید. از آیات قرآنی به دست می‌آید که سحر را انسان از شیاطین جنی می‌آموزد. (بقره، آیه ۱۰۲) در حقیقت دانشی خاص جنیان است که برخی از انسان‌ها با ارتباط با شیاطین جنی آن را می‌آموزند تا بتوانند درخیال انسان‌ها تصرف کنند. این دانش و توانایی در جنیان از آنجا وجود دارد که آنان در عالم مثال منفصل زندگی می‌کنند؛ از همین رو جز برای کسانی که دارای قوه خیال قوی هستند قابل رویت نیستند. (اعراف، آیه ۲۷) سحر یا تعلیمات هاروت و ماروت البته نوع دیگری از سحر و جادو وجوددارد که با سحر جنیان و شیاطین تفاوت دارد هرچند که شباهت‌هایی نیز با آن دارد. این نوع از سحر که در آیه ۱۰۲ سوره بقره معرفی شده است، آموزه‌هایی است که دو فرشته به نام هاروت و ماروت به مردمان بابل در بین‌النهرین تعلیم داده بودند. دانشی که آنان تعلیم دادند و مردم یاد گرفتند، دانش خاصی بود که کاربرد متضاد و متناقضی داشت. به این معنا که مانند دانش هسته‌ای بود که هم کاربرد صلح‌آمیز و هم کاربرد جنگی داشت. در حالی که دانش شیطانی سحر تنها کاربرد منفی دارد و جز ضرر و زیان برای عالم آن و مردمان ثمره‌ای ندارد؛ زیرا چنان‌که گفته شد سحر، تصرف در ادراکات و قلب و ذهن آدمی است تا چیزی خلاف واقع را حق‌نشان دهد؛ در حالی که براساس آیه ۱۰۲ سوره بقره، تعلیمات فرشتگان دارای دو کاربرد متضاد بود. از این رو هنگامی که آنان به تعلیم مردم می‌پرداختند به آنان هشدار می‌دادند که نباید کفران نعمت کرده و جنبه منفی و زیانبار آن را یاد گرفته و به کار گیرند. براساس همین آیه ۱۰۲ سوره بقره، سحر شیطانی می‌تواند تاثیراتی داشته باشد، ولی ضرر مستقیمی نمی‌رساند؛ چرا که سحر شیطانی تصرف در ذهن و قلب آدمی است و تاثیر مستقیم در کائنات نمی‌گذارد، بلکه با تصرف در ادراکات و ذهن و قلب آدمی می‌تواند فرد مسحور را به خدمت گیرد و او را به رفتارهای زیانبار بکشاند و تصرفاتی را در کائنات ایجاد کند؛ به این معنا که کارکرد سحر چیزی شبیه وسوسه‌های شیطانی است با این تفاوت که این تصرفات به سبب همراهی ساحر انسانی، قوی‌تر و زیانبارتر از وسوسه‌های قلبی شیاطین خواهد بود. اما سحر فرشتگان و تعلیمات آنان این‌گونه نیست بلکه توانایی تصرف در کائنات را دارا می‌باشد. شاید تعلیمات فرشتگان در بابل برای این انجام گرفت که سحر شیطانی در آن عصر در بابل گسترش یافته بود و نیاز بود تا با این سحر شیطانی مقابله شود و فرشتگان با سلاح سحر برتر، به مقابله با آنان فرستاده شدند؛ اما از آنجایی که هر علمی دارای کارکردهای متضاد است، برخی از عالمان، آن را به خدمت گرفتند تا درآمد بیشتری داشته باشند و بتوانند با بهره‌گیری از دو جنبه مثبت و منفی یعنی سحر شیطانی کردن و ابطال آن، به ثروت و درآمد خود بیفزایند. این حقیقت در آیه ۱۰۲ بصراحت بیان شده است. به هر حال، براساس آیات قرآنی دو نوع مختلف از سحر وجود دارد: ۱- تعلیمات شیاطین جنی؛ ۲- تعلیمات فرشتگان یعنی هاروت و ماروت. البته خداوند از تعلیمات فرشتگان به عنوان سحر یاد نکرده، بلکه آن را به عنوان تعلیمات و آموزه‌های ملکین هاروت و ماروت یاد نموده است تا از سحر شیطانی جنیان متمایز شود. برای اینکه این تفاوت در ادامه مطالب، مورد تاکید قرار گیرد از تعلیمات فرشتگان به عنوان «علم هاروتی» یاد می‌شود. محدوده تاثیر سحر شیطانی و علم هاروتی چنان که گفته شد تفاوت ماهوی میان سحر شیطانی و علم هاروتی وجود دارد. هر چند که هر دو از علوم غریبه و قابل تعلیم و تعلم هستند، ولی کارکرد سحر که از تعلیمات جنیان به ویژه جنیان شیطانی است، کارکرد ضرری و زیانی است، در حالی که علم هاروتی دارای کارکردهای دوگانه مثبت و منفی است. همچنین سحر شیطانی تنها تصرف در ذهن و قلب و ادراکات شخص مسحور است تا خلاف حقیقتی را حقیقت جلوه داده و او را به کارهایی دعوت کند که برخلاف حقیقت است. مثلا ریسمان را مار و جانوری زنده نشان می‌دهد. این تصرفات در تخیل آدمی انجام می‌گیرد و آدمی تصویری که در ذهن از خارج دریافت می‌کند تصویری غلط و نادرست و خلاف واقع خارجی است. یعنی ذهن به جای آن که مانند آینه عمل کند و تصویر خارجی را نقش بگیرد، با تصرف سحر شیطانی تصویر دروغین از بیرون شکل می‌گیرد. از این رو ریسمان و طناب و چوب دستی را مار و جانور تصور می‌کند و از آن می‌گریزد. (طه، آیه ۶۶) تعلیمات شیطانی این گونه است که شخص گمان می‌کند همسرش خیانت می‌کند و با کسی دیگر سخنانی از جنس معاشقه دارد. تصرف در تخیل آدمی، همانند وسوسه ولی بسیار قوی‌تر عمل می‌کند و آدمی را به رفتارهایی می‌کشاند که ساحر شیطانی می‌خواهد. پس این تعلیمات مستقیما تاثیری به جا نمی‌گذارد بلکه اعمال زیانبار و ضرررسان از مسحور سر می‌زند. اما علم هاروتی فراتر از این عمل می‌کند و لذا تاثیرات مستقیمی دارد، زیرا این پادزهر قوی‌تر از زهر است. پس اگر این پادزهر به عنوان زهر مورد استفاده قرار گیرد، ضرر آن قوی‌تر و شدیدتر خواهد بود. خداوند در آیه ۱۰۲ سوره بقره می‌فرماید که تاثیرات علم هاروتی در ضرررسانی، موقوف و مشروط به اذن الهی است، ولی نباید این نکته را فراموش کرد که مراد از اذن الهی یعنی مشیت خداوندی و حکمت بالغه الهی. پس این گونه نیست که این علم هاروتی تاثیر خود را نگذارد، زیرا مشیت الهی به این تعلق گرفته که علم هاروتی همانند علم و دانش هسته‌ای در اختیار بشر قرار گیرد، در حالی که دارای دو کارکرد زیانبار و مفید است. پس مراد از اذن الهی در اینجا اذن موردی و خاص نیست، بلکه اذن کلی به عنوان مشیت است، زیرا هیچ امری در جهان و کائنات بی‌اذن الهی تحقق نمی‌یابد و تاثیرگذار نخواهد بود. پس سنت و قانون الهی اقتضای این را دارد که علم هاروتی تاثیرات مثبت و منفی خود را به جا گذارد. این تاثیرات می‌تواند موجب ابطال سحر شیطانی و بازسازی حقیقت و واقعیت در تخیل شخص مسحور باشد و واقعیت را در تخیل بازسازی کند یا آن که می‌تواند موجب تقویت آن شود به گونه‌ای که اختلاف در زن و شوهر ایجاد کرده و موجبات جدایی و طلاق آنان را فراهم آورد. (بقره، آیه ۱۰۲) رهایی از التقاط در فلسفه و سبک زندگی یکی از مشکلات جوامع بشری این است که تعلیمات خود را از دو منبع متفاوت الهی و شیطانی دریافت می‌کند. به این معنا که هر انسان و جامعه انسانی از این استعداد برخوردار است که تنها از عقل و وحی الهی بهره گیرد یا آن را به تعلیمات شیطانی نیز پیوند زند. خداوند در آیاتی از جمله آیات ۱۰۱ و ۱۰۲ سوره بقره می‌فرماید برخی از اهل کتاب و یهودیان، به جای آن که از علم الهی بهره گیرند و آن را بیاموزند و به دیگران تعلیم دهند، از علم سحر شیطانی می‌آموختند و آن را به مردم تعلیم می‌دادند. اینان هر چند که علم هاروتی را یاد می‌گرفتند، ولی آن بخش را به کار می‌بردند که موجب اختلاف بود. از هر علمی آن را یاد می‌گرفتند که ضرررسان بود و نفعی برای خودشان و جامعه نداشت، زیرا آنان دنبال درآمد بودند و کاری به خوب و بد راهی نداشتند که با آن درآمد کسب می‌کردند. مشکل بسیاری از جوامع این است که عالمان آن، که مسئول تعلیم فلسفه و سبک زندگی هستند، علوم عقلانی و الهی را یاد نمی‌گیرند و به مردم تعلیم نمی‌دهند، بلکه هر علمی را از هر جا می‌آموزند تا منافع فردی و اجتماعی جامعه خود را تامین کنند. این گونه است که فلسفه‌ها و سبک‌های التقاطی در جوامع شکل می‌گیرد. این التقاط فکری و رفتاری موجب می‌شود که هیچ گاه جوامع نتوانند در مسیر درست حرکت کنند، زیرا پیوندهایی که انجام گرفته نامناسب است و پازل‌ها در جای خود قرار نمی‌گیرد تا تصویری روشن و راهی آشکار به […]
  • تعصبات ضد تکاملی خاستگاه تعصب های جاهلی تعصب که در زبان فارسی به عنوان یکی از خصلیت های بشری از آن یاد می شود، خصلتی است که موجب می شود تا شخص از اندیشه و یا عقیده و قوم و قبیله و کشورش حمایت کند. به نظر می رسد که ریشه تعصب را می بایست در نگرش های فرد جست که مانع نفوذ ناپذیری در برابر ایجاد بی تفاوتی ها نسبت به اموری است که به نظر شخص در درجه نخست اولویت های فردی و اجتماعی او قرار دارد. تعصب به شکل نگرش ثابت عمل می کند و موجب می شود تا شخصی نفوذناپذیر جلوه کند و واکنش های تند و عاطفی و احساسی نسبت به عوامل تضعیف و توهین و سست کردن آن بروز دهد. از این روست که در حوزه منش های شخصی و کنش های اجتماعی شخص دسته بندی می شود و ارتباط تنگاتنگی با حوزه روان شناسی اجتماعی و نگرش ها پیدا می کند. در نگاه نخست نمی توان داوری ضد ارزشی نسبت به تعصبات داشت بلکه به نظر می رسد که اگر کسی بخواهد درباره تعصب به عنوان یک منش انسانی و یا کنش اجتماعی آدمی داوری ارزشی کند و به خود اجازه دهد تا امتیازی را برای آن در نظر بگیرد نه تنها در حوزه فضلیت ها و امور مثبت قرار می گیرد بلکه از جایگاه ارزشی والای و بلندی نیز برخوردار می شود؛ زیرا تعصبات در حوزه نگرش های ثابت بشر قرار می گیرد که وی را به سوی اهداف خاص هدایت می کند. شخص بی نگرش ثابت و هدف مشخص و معین نمی تواند حرکت های دایمی و پایداری داشته باشد و به سوی هدف مشخص خویش حرکت کند. آن چه شخصی را در مسیری خاص ثابت نگه می دارد و از حزب باد می رهاند نگرش های ثابتی است که نسبت به آن تعصب می ورزد و آن را به عنوان چارچوب های اساسی در زندگی خویش دسته بندی و بر اساس آن حرکت و برنامه ریزی و عمل می کند. نگرش های ثابت و تعصب نسبت به آن است که آدمی را به هدف می رساند و همه سختی ها و دشواری را تحمل کرده و دست از مقاومت بر نمی دارد و هر گونه عوامل بازدارنده و یا سد راهی را بر می دارد و با استواری و گام های مطمئن به مقصد وهدف خود حرکت می کند. اگر تعصبات آدمی نسبت به اهداف و آرمان ها و حتی روش هایی که برای دست یابی به آن در پیش می گیرد نبود هرگز نمی توانست به آرمان و هدف خویش دست یابد؛ زیرا هر عاملی درونی و بیرونی می توانست او را از ادامه مسیر باز داشته و یا منصرف و منحرف کند. بنابراین عامل تعصب است که وی را در مسیر هدف خود حفظ می کند و موجب می شود تا با عوامل مزاحم و یا بازدارنده مبارزه کند و آن را از سر راه هدف خویش بردارد. در این جا داوری ارزشی مثبتی از تعصبات ارایه شده و به عنوان امری مهم و سرنوشت ساز در زندگی بشر مورد بررسی و تحلیل قرار داده شده است. در این داوری ارزشی به متعلق تعصب و یا هدف و یا روش توجه نشده است؛ زیرا هر انسانی به طور طبیعی به سوی کمال می رود و اندیشه و بینش طبیعی و فطری او کمالی و رهایی از نقص و دست یافتن به کمال است؛ تنها مشکلی که در این میان خودنمایی می کند اشتباه در تشخیص کمال و یا مصادیق کمالی و یا راه دست یابی به آن است. به این معنا که آدمی به طور فطری به سوی کمال می گراید و ذات و فطرت و طبیعت او جز کمال نمی جوید و نمی خواهد ولی در این میان در دام توهم کمال و یا اشتباه و خطا در تشخیص امر کمالی از غیر کمال می افتد و راه را گم می کند و گمراه می شود و یا با آن که هدف برای او مشخص و کمال مطلوب دانسته شده است عواملی بازدارنده خود را تحمیل و او را به فسق و فجور می کشاند و به عنوان کمال خود را جا می زند و شخص را از حرکت کمالی باز می دارد. پس انسان یا گمراه می شود و کمال را از نقص و غیر کمال تشخیص نمی دهد و یا این که بیمار می شود و از حرکت به سوی کمال باز می ماند و این گونه است که دو دسته فاسقان و گمراهان در میان انسان ها پدید می آیند. ابلیس در فریب آدم (ع) از نیرنگ نشان دادن امر کمالی سود می برد و می کوشد تا امری را که بازدارنده کمال و یا مزاحم آن است به عنوان امری کمالی با سوگندهای دروغین به آدم بقبولاند. این گونه است که آدم (ع) در دام ابلیس گرفتار می شود و راه خویش را از دست یابی به کمال دور می سازد. با توجه به این که تعصب می تواند مفید و سازنده باشد و اصل در آن کاربردهای مفید و سازنده آن در حرکت بخشی و پایداری بر هدف و مسیر است با این همه می تواند عاملی بازدارنده نیز محسوب شود و آدمی را چنان به بند کشد که هرگز نتواند از چاه به در آید و در راه قرار گیرد؛ زیرا اگر تعصب پایداری بر نگرشی است که بدان به عنوان کمال رسیده است این امر که به عنوان کمال مورد نظر شخص است می تواند امری غیر کمالی و حتی ضد کمالی باشد که به نظر شخص کمالی رسیده است و تعصب شخص بر آن موجب می شود تا هرگز به کمال نرسد و در مسیر قرار نگیرد. به عنوان نمونه عصبیت قومی که خصلتی انسانی است موجب می شود تا شخص از خویشان خود حمایت و دفاع کرده و در مقابل دشمنان قرار گیرد و به مبارزه با آنان بر خیزد ولی شخص در این عصبیت توجهی به این ندارد که خویشان وی در جرگه ظالمان یا مظلومان هستند. ( لسان العرب، ابن منظور، ج ۹ ، ص ۲۳۳) از این روست که امام سجاد (ع) می فرماید: تعصبی که به سبب آن انسان از بدان قوم و خویش خود حمایت کند و یا بدان و اشرار قوم خود را بهتر از نیکان اقوام دیگر بداند چنین تعصبی موجب می شود تا شخص گناهکار گردد.( کافی ، کلینی ، ج ۲ ،ص ۲۳۳) در حقیقت تعصب شمشیر دو دمی است که هم می تواند مفید و ارزشی باشد و هم می تواند زیانبار و کشنده باشد و شخص را از مسیر کمالی دور و در مسیر گمراهی ثابت نگه دارد. روان شناسی تعصب چنان که گفته شد تعصب در حوزه روان شناسی اجتماعی و در مسایل نگرش های قرار می گیرد. در مساله شکل گیری نگرش ها گفته شده است که نگرش مبتنی بر سه مولفه شناخت و عاطفه ( ایمان ) و رفتار است. به این معنا که شناخت ها و بینش های آدمی نسبت به هستی و یا چیزی نوعی آگاهی در شخص ایجاد می کند که اگر به شکل باور و ایمان در حوزه عاطفه شخص جای گیرد و در نهایت به شکل رفتارهای مشخص و متاثر از دو عامل پیش گفته بروز و ظهور کند چنین چیزی را نگرش می گویند. شناخت های انسانی اگر عقلانی و عقلایی باشد و در حوزه شناخت های علمی و عرف عقلایی دسته بندی شود به طور طبیعی در دل و جان شخص تاثیر می گذارد مگر آن که شخص به نوعی بیماری نفاق دچار شده باشد که نمی تواند ارتباط طبیعی میان عقل و عاطفه و احساسات خویش برقرار کند. شخص طبیعی بر اساس فطرت سالم و متعادل متاثر از دانش های عقلی و عقلایی خویش به باورهایی می رسد و عواطف وی متاثر از آن می شود. در این حالت است که ایمان در شخص شکل می گیرد و دانش های شناختی وی به شکل اعتقادات در جانش قرار می گیرد. در این حالت است که شخص دارای باورهای اعتقاداتی می شود. البته باورهای اعتقادی هر شخص تنها از یافته های بشری مبنتی بر علم و دانش قطعی حاصل نمی شود بلکه عوامل دیگری چون پدر و مادر و الگوهای دیگر نیز در نقش یافته های دانشی قطعی قرار می گیرند و موجبات باورمندی شخص نسبت به امری می شوند. این گونه است که گاه باورهای خرافی و قومی نیز از راه تربیت و الگوهای پذیرفته شده نیز به شکل باورهای اعتقادی در شخص قرار می گیرد. هم چنین داده های وحیانی به سبب اعتقاد و باور نخستین شخص به پیامبر ( که گاه از راه معجزه و یا آموزش و تربیت به وجود می آید) به عنوان یافته های دانشی و قطعی مورد پذیرش قرار گرفته و به عنوان باورهای اعتقادی در جان آدمی می نشیند و عواطف و احساسات او را مدیریت می کند. بنابراین اعتقادات یعنی اموری که در دل ها و عواطف انسانی بسته شده و امکان گریز و فرار شخص از آن نیست می تواند یافته های قطعی دانشی و یا داده های وحیانی و یا حتی امور خرافی و یافته های گمانی و وهمانی باشد. از این روست که نمی توان برای اعتقادات و باورهای بشری خاستگاه و ریشه و عامل یگانه ای مطرح کرد. از سوی دیگر این گونه نیست که آدمی هر چیزی که به دانش قطعی یافت آن را بپذیرد و به شکل باورها و اعتقادات در جانش قرار داده و متاثر از آن باشد. به این معنا که ارتباط التزامی و لازمی میان یافته های قطعی بشر با ایمان و باورهای او نیست؛ از این روست که خداوند با توجه به امکان عدم ایجاد باور و عقد قلبی حتی با شناخت قطعی درباره گروهی از منافقان و کافران می فرماید که آنان با آن که به شناخت قطعی و علم یقینی رسیده اند با این همه از در انکار وارد شده و امر قطعی را به عنوان باور و اعتقادات ایمانی خویش نپذیرفتند. بنابراین جاحدان کسانی هستند که با شناخت قطعی قلب و دل ایشان متاثر از آن شناخت نیست و عواطف و احساسات آن به شناخت قطعی و علم یقینی پاسخ مثبت نمی دهد: حجدوا بها واستیقنتها انفسهم ظلما و علوا ؛ یعنی به چیزی یقین کامل دارند و از نظر معرفتی و شناختی به آن درجه از قطع و یقین رسیده اند که شناخت خود را عین واقعیت و حق می یابند ولی به سبب ظلم و تجاوزگری و خود برتری بینی و علو مرتبه آن را انکار می کنند. اگر شناخت قطعی و یا توهم قطع و موافقت با واقع و نفس الامر به کسی دست دهد و سپس دل و جانش متاثر از آن قطع و یقین گردد و آن را انکار و جحد نکند آن گاه است که نسبت به آن چیز به باور می رسد و اذعان می دارد که آن چه یافته همان حق است و می بایست بدان باور و ایمان داشت. در مرحله سوم شخص آن متاثر از شناخت و بینش و ایمان و باورهای قلبی خویش عمل و رفتار خاصی را در پیش می گیرد که و می کوشد در چارچوب آن بینش و باور رفتار نماید. این گونه است که می گویند نگرش خاصی شکل گرفته است و رفتارهای شخص بر پایه نگرش های اساسی و اصلی خاصی صورت می گیرد. کسی که به نگرش دست یافت به سادگی نمی توان آن را تغییر داد؛ زیرا یکی از خصوصیات برجسته نگرش ها این است که اموری ثابت و پایدار هستند. از این روست که حتی اگر شخص در موقعیت قرار گیرد که ناچار به پذیرش امری برخلاف نگرش خود باشد آن را در ظاهر می پذیرد و دیگران گمان می کنند که صاحب نگرش را متقاعد ساخته اند در حالی که چنین اتفاقی نیافتاده است. به سخن دیگر در بیش تری موارد که تلاش می شود تا نگرش شخصی تغییر داده شود این تصور پیش می آید که شخص متقاعد شده و نگرش وی تغییر یافته است؛ در حالی که چنین نیست و در بیش تری موارد تغییر در نگرش یا اصلا اتفاق نیافتاده و یا موفتی است . ریشه این مقاومت در تغییر نگرش ها را می بایست در اموری چند جست که از آن جمله ذات و طبیعت نگرش هاست. دیگر آن که شخص با توجه به تعصباتی که نسبت به نگرش های خویش دارد حاضر به تغییر آن نیست و تنها در برابر فشارها خواسته است با پذیرش موقت خود را از رهایی بخشد؛ زیرا می بیند که مقاومت ها او را بیش تر مورد توجه قرارداده و زمینه های حمله به نگرش او را افزایش داده است. نکته ای که نمی بایست از آن غفلت شود آن که انسان به طور طبیعی نسبت به اعتقادات و باورها و نگرش های خویش نوعی تعلق خاطر پیدا می کند و همین تعلق خاطر نیز ارتباطی با عزت نفس وی دارد. البته دیده می شود که شخص نگرش خویش را پیش از آن که پیام متقاعد سازی را دریافت کند تغییر می دهد تا در آینده مجبور نشود عزت نفس خویش را زیر پا گذارد. از این روست که هر گاه گفتمانی را غالب دیده به سمت و سوی آن می رود تا متهم به ارتجاع و بی فرهنگی نشود. بسیاری از موج های اجتماعی مانند موج عدالت خواهی و یا اصلاحات که همراهی بیش تری مردم را به همراه دارد می تواند متاثر از این مساله باشد که نوعی مقاومت سازی نسبت به عزت نفس است تا مجبور نشود بر اثر پیام های متقاعد ساز خود را همراه جامعه و گفتمان غالب کند. با این همه نگرش های اساسی و اصلی زمانی که در نوجوانی و جوانی به هر شکلی شکل گرفته باشد تغییر نمی کند و تنها اشخاص برای همرنگی با جماعت با گفتمان های غالب همراهی می کنند و در اصل نگرش های خویش را حفظ می کنند. همین نگرش های ثابت و پایدار انسان است که مساله تعصبات را می سازد. نگرش قرآن به تعصبات خداوند به مساله تعصبات در حوزه های مختلف با عبارات مستقیم و غیر مستقیم توجه داده است. از مهم ترین واژگانی که این مفهوم را منتقل می سازد، حمیت است که به شکل حمیت جاهلی بیان شده است. البته این مفهوم خاص با استفاده از گزاره ها و واژگان دیگر نیز بیان شده است که در آیه ۷۸ سوره یونس و آیه ۸ سوره مائده می توان آن را یافت. تصعبات همان گونه که نقش مهم و بسیار مهمی در پایداری نگرش ها و دست یابی آدمی به کمال دارد همان گونه می تواند موجبات تباهی آدمی را نیز فراهم آورد. از جمله آثار مهمی که برای تعصبات منفی می توان بیان کرد چشم بستن بر حق و داوری کورکورانه است. از این روست که تعصبات در آیات چندی به عنوان سدی در برابر حق گرایی و رشد افراد دانسته شده است که از آن جمله می توان به آیات ۱۷۰ سوره بقره و آیه ۷۸ سوره یونس و آیه ۲۲ سوره زخرف اشاره کرد. کسانی که دام تعصبات نگرشی افتاده اند در برابر حقایق می ایستند و یا رفتار گزینشی در پیش می گیرند. از این روست که مصداق : یومن ببعض و یکفر ببعض می شوند. انتخاب گزینشی برای اثبات معنایی و باوری به آنان اجازه نمی دهد تا همه حقایق را بپذیرند و حتی نگاهی کوتاه و گذرا به آن داشته باشند. استاد علامه حسن زاده آملی در نقد کلام ابن عربی در فص محمدی (ص) فصوص الحکم که برای برائت عائشه به نکاح پیامبر(ص) با او اشاره کرده و گفته بود: از باب این که الجنس الی الجنس یمیل ، حضرت محمد(ص) که پاک ترین مردمان بود با عائشه ازدواج و نکاح می کند : در جهان هر چیز چیزی را کشد ؛ کفر کافر را و مرشد را رشد. بنابراین هیچ شکی نیست که رسول (ص) اطیب الطیبین است، پس عائشه و باقی ازواج اطیب طیبات باشند و چون چنین باشد ایشان مبرا و منزه باشند از آن چه ظالمان در حق ایشان می گویند. پس هر یک از زنان آن حضرت طیب ذاتی هستند و به حکم آیه : الخبیثات للخبیثتین و الخبیثون للخبیثات و الطیبات للطیبین ؛ زنان خبیث وناپاک ازآن مردان خبیث وناپاکند ومردان ناپاک نیز ازآن زنان ناپاکند؛ عائشه که همسر پیامبر(ص) است از اطیب طیبات می باشد. استاد حسن زاده آملی می فرمود: اگر این حکم درست باشد می بایست درباره آسیه همسر فرعون حکم کرد که او زن خبیث بلکه بدترین زن خبیث بوده است که فرعون را همسر بوده و به نکاح او در آمده است در حالی که خداوند در آیه ۱۱ سوره تحریم می فرماید: وضرب الله مثلا للذین آمنوا امرأه فرعون؛ و هم چنین اگر این مبنا قرار گیرد آیاتی که درباره زنان نوح و لوط آمده و آن ان را به عنوان بدترین زنان نابکار و خائن معرفی کرده است معنای خود را از دست می داد؛ زیرا خداوند درباره آنان فرموده است: ضرب اللّه مثلاً للذّین کفروا امراه نوح و امراه لوط کانتا تحت عبدین من عبادناالصالحین فخانتا هما»(تحریم آیه ۱۰) خداوند برای کسانی که کفر ورزیدند مثال آورد که زن نوح و زن لوط بودند که همسر دو تن از بندگان صالح ما بوده ولی به آنها خیانت ورزیدند. بنابراین تعصب موجب شده است که آیات دیگر قرآن را نبینند و یا حتی صراحت آیات سوره تحریم را درباره برخی از زنان آن حضرت (ص) ندیده بگیرند که در آن آیات سخن از اذیت و آزارهای برخی از ایشان است به طوری که خداوند پیشنهاد می دهد که آنان را طلاق دهد تا خداوند به جای آنان زنانی پاک دامن و خوب و عفیف به او عنایت کند. از دیگر آثاری که برای تعصبات و نگرش های باطل می توان یافت تقلید کورکورانه از دیگران (بقره آیه ۱۷۰ و اعراف آیه ۷۰ و هود آیات ۸۷ و ۱۰۹ و ۶۲ و آیات دیگر ) خشونت و درگیری با اهل حق است ؛ زیرا کسانی که نسبت به امری تعصب به خرج می دهند به سادگی در مقابل کسانی که آنان را نسبت به بطلان و یا نادرستی عمل و یا نگرشان آگاه می سازند تندی و خشونت می ورزند. ( عنکبوت آیه ۱۷ و ۲۴ و مریم آیات ۴۲ و ۴۶ و انبیاء آیه ۶۸) بسیاری از جنگ ها و خون ریزی ها و قتل عام های به سبب تعصبات کورکورانه ای است که برخی نسبت به نگرش های خویش دارند. همین مساله موجب شده بود تا در سده های وسطای اروپایی و دوره بربریت آن مردمان ، بسیاری از دانشمندان به نام که متاثر از فرهنگ اسلامی و تمدن پیشرفته آن به حقایقی آگاه شده بودند در دام آتش مرگ بیافتند و زنده زنده کشته شوند. گالیله و دیگرانی که بر خلاف باورها و نگرش های عمومی جامعه خود سخن می گفتند تهدید به مرگ شدند و کتاب ها و نوشته آنان و گاه با خودشان سوزانده شدند. جنگ های کنونی در اروپا و نسل کشی در بالکان و فلسطین و حتی به شکلی دیگر در عراق و افغانستان نیز به سبب تعصبات و نگرش های خاصی است که برخاسته از آموزه های خود برتربینی اروپایی و یا نژادی است . از این روست که خداوند تعصبات را عاملی مهم در جنگ ها و تباهی ها و نیز گمراهی های دانسته است که آدمی و جوامع بشری را به هلاکت می افکند.(مومنون آیات ۵۳ و ۵۴ و نیز فرقان آیات ۴۱ و ۴۲) بی گمان از آن جایی که نگرش ها و تعصبات مبتنی بر آن گاه بر اساس خرافات و امور باطل شکل گرفته و یا خاستگاه آن تقلید کورکورانه از اقوام و اجداد و نیاکان (بقره آیه ۱۷۰) می باشد مهم ترین دلیل و عامل در برابر ایمان واقعی است که در آیاتی چون ۷۸ سوره یونس و ۵۲ و ۵۳ سوره انبیاء و آیات دیگر بدان اشاره شده است. خداوند در آیه ۲۴ سوره مومنون و ۹۱ سوره هود تعصب و نگرش های نادرست را عاملی مهم در دوری از شناخت واقعی می شمارد و بیان می دارد که تعصب عامل مهمی در نفهمیدن انسان ها گفتار حق است. ریشه بسیاری از نابهنجاری رفتاری چون برخورد نادرست با زنان و دختران و زنده به گور کردن آنان ( نحل آیه ۵۸ و نیز زخرف آیات ۱۶ و و۱۷) و برخورد با اهل ایمان و نماز گزاری مومنان (فتح آیه ۲۵ و ۲۶) را می بایست در تعصبات افراد و نگرش های نادرست و باطل آنان جست. کینه توزی (اعراف آیات ۱۱ تا ۱۷ و حجر آیات ۳۱ تا ۳۹) و نافرمانی از فرمان های خداوند (اعراف آیه ۱۲ و همان آیات پیشین و ص آیه ۷۵ و ۷۶) از دیگر آثار تاسف بار تعصبات کورکورانه است که بسیاری از جوامع بشری همانند ابلیس گرفتار آن هستند. ریشه های تعصب چنان که گفته شد تعصب ریشه در امری فطری دارد ولی ریشه تعصبات نادرست را می بایست در دوری و گمراهی شخص از شناخت واقعی و ایمان درست و اعتقادات سالم جست. از این روست که خداوند می فرماید که تکبر درونی و استکبار ورزی بیرونی وی (صافات آیات ۳۵ و ۳۶) و انحصار طلبی ( بقره آیه ۳۵ و آل عمران آیات ۷۲ و ۷۳) و این که تنها اوست که حقایق را می فهمد و درک درستی از آن دارد و جهل و نادانی نسبت به هستی و حقایق آن ( فتح آیه ۲۶) و نگرش سلطه گری (ص آیات ۵ و ۷ و نوح ۲۱ و ۲۳) و در نهایت کفر نسبت به حقایق و شناخت های واقعی و انکار آن و پیروی از تصعبات جاهلی و قومی (فتح آیه ۲۶) مهم ترین ریشه هایی است که خداوند به عنوان زمینه سازان تعصبات نادرست بیان می کند و از مردمان می خواهد تا با بازگشت به فطرت و شناخت از روی بصیرت خود را از دام تعصبات و نگرش های نادرست رهایی […]
Share

برچسب‌ها: , , , , ,

مشترک سایت من شوید تا حتی یک مطلب را هم از دست ندهید!

 به وسیله ایمیل:

 ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.


بعد از ثبت نام رایانامه ای حاوی لینک فعال سازی برایتان ارسال خواهد شد. در صورت دریافت نکردن به بخش اسپم ایمیلتان مراجعه کنید.

مشترک خوراک شوید

یا به وسیله فید (خوراک)

Leave a Reply

برچسب‌هایی که می‌توانید استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>