samamosبررسی آثار و حرمت تجسس در احوالات شخصی

دانلود

سرکشی در زندگی و مسایل شخصی و حریم خصوصی دیگران، از اموری است که عقل آن را تقبیح می کند. فضولی کردن و سرکشی در این گونه مسایل، از جمله مواردی است که آموزه های وحیانی آن را به عنوان تجسس زشت بلکه گناه دانسته و برای آن عقوبت اخروی سخت، وعده داده است.
زیان ها و آسیب هایی که در روابط اجتماعی مردم به سبب تجسس پدید می آید، آن را به عنوان عملی بسیار زشت جلوه داده است. با این همه، حس کنجکاوی و فضولی، نمی گذارد که آدمی از این امر زشت دست بردارد. این در حالی است که نخستین تأثیر سوءتجسس در احوالات دیگران و به دست آوردن موارد بد و زشت و شر در زندگی دیگران، سلب سرمایه مهم اجتماعی یعنی اعتماد عمومی است.

این در حالی است که آموزه های وحیانی تلاش دارد تا همواره اعتماد عمومی نسبت به یکدیگر افزایش یافته و همگرایی و محبت و همکاری در میان مومنان بلکه انسان ها بیش تر شود. از این رو بسیاری از احکام و قواعد فقهی بر اموری تاکید دارد که مثبت نگری را در زندگی دیگران تقویت می کند.
نویسنده در این مطلب بر آن است تا دیدگاه وحیانی اسلام و قرآن را در این زمینه ارائه دهد و آثار و تبعات زشت این ناهنجاری اجتماعی را تبیین کند. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.
¤ ¤ ¤
نیک گمانی و مثبت نگری، بنیاد رفتار اجتماعی
اسلام به اجتماع توجه و اهتمام خاصی مبذول داشته است؛ زیرا بسیاری از شرایط رشد و تکامل انسان در مسیر تقرب الی الله ومتاله شدن، در عمل اجتماعی تحقق می یابد و بسیاری از اسمای الهی سرشته در ذات انسان ها در فعالیت های اجتماعی است که فعلیت می یابد. بر این اساس، آموزه های اسلامی به گونه ای جهت گیری کرده تا جامعه ای سالم و زنده با انسجام و اتحاد اجتماعی سطح بالا تحقق یابد. بنابراین، هر رفتار و حتی آموزه ای که دربردارنده این جهت گیری اصلی و اساسی نباشد، مورد تردید و تشکیک است.
به سخن دیگر، کسانی که اسلام شناس هستند می دانند که محورهایی در آموزه های اسلامی وجود دارد که مدار احکام می باشند. از جمله این محورهای اساسی می توان به توحید، عدالت، مؤمن صالح و جامعه سالم انسانی اشاره کرد. جهت گیری همه آموزه های وحیانی، تحقق این اهداف و همانند آن است و به یک معنا این امور بر همه احکام و قوانین دیگر وحیانی، نوعی حاکمیت و ورود اصولی دارد که شیخ اعظم مرتضی انصاری آن را تبیین نموده است. بنابراین، هرگاه حکم و قانونی در جهت تحقق این هدف نباشد و یا با آن مخالفت داشته باشد در اسلامی بودن و وحیانی بودن آن قانون، تردید یا قطع می شود.
برای دست یابی به جامعه سالم انسانی، آموزه های وحیانی، جهت گیری برخی از قوانین کلی و قواعد اصلی فقهی را به گونه ای سامان داده که به همگرایی، همدلی، وفاق، اتحاد و انسجام اجتماعی و اسلامی بینجامد. از جمله این قواعد اساسی می توان به خوش گمانی، خوب گمانی و حسن الظن به جای بدگمانی و سوءالظن و مثبت نگری به جای منفی نگری اشاره کرد. براین اساس قواعدی چون اصالت صحت و مانند آن در تبیین رفتار دیگران مطرح شده تا هر عمل دیگران را بر وجه درست و صحیح آن حمل کنند و شخص به خود اجازه ندهد تا در عمل و رفتار دیگران به سادگی تشکیک و تردید کند. بنابراین، مسئله سوق المسلمین (بازار مسلمانان) به عنوان یک تصحیح رفتاری مطرح می شود و شخص نمی تواند به خود اجازه تردید در مالی دهد که در دست فروشنده مسلمان است، بلکه می بایست آن مال را حلال و مشروع دانسته و خرید و فروش و مالکیت آن را مجاز بداند. این گونه است که در بازار مسلمانان به سادگی می توان خرید و فروش کرد بی آن که در حرمت و بطلان و عدم مشروعیت و یا عدم صحت معامله و خرید و فروش تردید روا داشت.
نیک گمانی موجب می شود تا اگر زن و مردی را با یکدیگر دیدیم، رابطه آنان را رابطه ای در چارچوب مبانی شرعی و قواعد و قوانین اسلامی بدانیم و رفتارهای آنان را بر امری مجاز، مباح و مشروع حمل کنیم. این ها تنها بخشی کوچک از قوانین و قواعد اسلامی است که برای تصحیح رفتارهای اجتماعی و عمل دیگران مطرح شده است. اگر بخواهیم همه این قوانین و قواعد و تاثیر آن را بررسی و تبیین کنیم باید کتابی در این زمینه به رشته تحریر درآورد.
اصالت اجتماع و تقویت بنیادهای آن، از نظر اسلام چنان مهم و اساسی است که خداوند در آیاتی از جمله آیه ۱۲ سوره حجرات، برخی از بدگمانی ها را گناه می شمارد تا این گونه، مردم را از افتادن در دام سلب اعتماد عمومی دور نگه دارد و موجبات افزایش اعتماد عمومی و تقویت ارتباطات اجتماعی میان افراد جامعه را فراهم آورد.
به هر حال، هرگونه رفتاری که بنیاد اجتماع را تهدید و یا با بحران مواجه کند، از نظر اسلام و قرآن، مردود است و مقابله و مبارزه با آن در دستور کار قرار دارد. در حقیقت روح اسلام مقتضی آن است که جامعه ای سالم با افزایش روابط سالم اجتماعی به دور از هرگونه بدگمانی و سلب اعتماد عمومی و اجتماعی شکل گیرد.
تجسس، عامل سلب اعتماد اجتماعی
یکی از موانع تحقق جامعه سالم و افزایش همدلی و همکاری و انسجام اجتماعی، تجسس است. واژه عربی تجسس، در لغت به معنای «با دست لمس کردن» است. این واژه به شکل مجازی به معنای «نگاه کردن از سر کنجکاوی برای شناسایی دیگران» به کار رفته است. (لسان العرب، ابن منظور، ذیل واژه «جس») واژه تجسس در فارسی نیز به معنای «خبر جستن» به کار رفته است. (دهخدا، ذیل واژه)
خداوند این واژه را تنها یک بار در آیه ۱۲ سوره حجرات، به صورت «ولاتجسسوا»، به کار برده است. مفسران، مراد از تجسس را در این آیه
- که مورد نهی قرار گرفته- تفتیش کردن اسرار و امور مخفی مؤمنان دانسته اند. (مجمع البیان، طبرسی، ذیل آیه؛ و الجامع لاحکام القرآن، القرطبی، ج۵، جز۹،ج۸)
در کاربردهای فقهی و اصطلاحات اخلاقی، تجسس به معنای جست وجو در امور پنهانی مردم تعریف شده است. البته این واژه بیشتر در مورد جست وجو در بدی ها و نقاط ضعف دیگران به کار می رودو کسی که چنین کاری را انجام می دهد، در اصطلاح، جاسوس نامیده می شود. (لسان العرب، ابن منظور، ج۶، ص۳۸، بیروت) بنا بر آن چه علامه طباطبایی در المیزان بیان کرده می توان گفت که این تعریف همان تعریف و کاربردی است که در فرهنگ قرآن مطرح می باشد؛ زیرا در فرهنگ قرآن، تجسس عبارت از دنبال عیب های پنهانی مردم رفتن و از رازهای آنان جهت آگاهی از امور ناپسند و پنهانی، تفتیش نمودن است. (المیزان، ج۱۸، ص ۳۲۳)
این معنا همان چیزی است که اهل لغت و حدیث از جمله ابن اثیر آورده اند. وی می نویسد: تجسس، جست وجو کردن از چیزهای پنهانی است و بیشتر در کشف امور شری که مخفی هستند استعمال می شود و جاسوس به کسی گفته می شود که بدی های پنهان مردم را پی گیری می کند. (ابن اثیر، النهایه فی غریب الحدیث و الاثر، تحقیق طاهر احمد الزاوی و محمود محمد الطناحی، مؤسسه اسماعیلیان قم، لغت «جسس»)
بعضی از اهل لغت، تجسس را مترادف تحسس (با حاء) دانسته اند، با این تفاوت که اولی در مواردی استعمال می شود که نیت بد و شری در کار باشد و دومی در جایی که نیت خیر و نیکی باشد. (اقرب الموارد، سعید الخوری اللبنانی، ج۱، ص۱۹۱، بیروت)
البته معنای واژه تحسس نیز مانند تجسس، همان خبر جستن و کنجکاوی کردن در اسرار است. اما تفاوت ظریف و معناداری میان این دو واژه است که آن را از مترادف بودن بیرون می برد و این معنا را تقویت می کند که در زبان عربی اصولا چیزی به نام مترادفات نداریم؛ زیرا میان هر دو واژه ای که به نظر می رسد از نظر معنایی یکی هستند، تفاوت های ظریفی وجود دارد که از معنای یگانه داشتن بیرون می برد. از این رو بسیاری از مفسران از جمله طبرسی و قرطبی، میان مفهوم این دو واژه تفاوت قایل شده اند، از جمله گفته اند که تجسس، جست وجو در باطن کارها و بیشتر مربوط به امور شر است، اما تحسس آگاهی جستن از ظواهر امور به واسطه حواس ظاهری است و این که بیشتر در امور خیر به کار می رود، یا آن که تحسس جست وجو برای دیگری و تجسس کاویدن برای خویش است. (مجمع البیان، طبرسی و نیز الجامع لاحکام القرآن، قرطبی ذیل آیه۱۲ سوره حجرات و آیه۸۷ سوره یوسف و نیز بحارالانوار، مجلسی، ج۶۴، ص۳۱۲- ۳۱۳).
حرمت تجسس از حریم خصوصی در حوزه احوالات شخصی
چنان که بیان شد، معنای اصطلاحی تجسس در متون اسلامی و فقه اسلامی از مفهوم لغوی آن چندان دور نیست (الموسوعه الفقهیه ، ج۱۰، ص۱۶۱)، البته در برخی منابع فقهی اهل سنت، مراد از تجسس، تفتیش و جست وجوی اخبار مخفی و اطلاعات سری دشمنان به قصد آگاهی یافتن از آنها ذکر شده است (خرشی، ج۴، ص۲۸، ابن عابدین، ج۳، ص۲۴۹؛ قلعه جی، ذیل واژه). به نظر می رسد که در آیه ۱۲سوره حجرات این معنا مورد نظر نباشد، چنان که هدف ما از این مطلب نیز بیان جاسوسی در حوزه عمل سیاسی و نظامی نیست، بلکه تبیین تجسس از نظر وحی در حوزه اجتماعی و احوالات شخصی و حریم خصوصی می باشد.
شهید ثانی در تعریف اصطلاحی آن می فرماید؛ معنی تجسس این است که بندگان خدا را زیر پرده ستاریت پروردگار رها نکنی و پرده از روی کار آنان برداری و آنچه را که خداوند پوشیده داشته آشکار کنی که این کار وسیله کسب اطلاع از امور مخفی آنها و پرده برداشتن از روی اسرارشان می شود و در نتیجه آنچه بر تو پوشیده بود آشکار می گردد که اگر مخفی بود دل و دینت سالم تر می ماند. (کشف الریبه، شهید ثانی، ص۹)
تجسس به سبب تأثیرات نامطلوب در جامعه، به عنوان یک ناهنجاری عقلانی از سوی خردمندان مردود و زشت دانسته شده است. اسلام نیز این حکم عقلایی را تایید کرده و آن را نه تنها نکوهش کرده بلکه به عنوان گناه از آن یاد کرده است.
در احادیث شیعه و اهل سنت نیز تجسس و تفتیش در امور خصوصی و پنهانی مؤمنان، سخت نکوهش شده است. صحیح مسلم از منابع روایی اهل سنت، در حدیثی از پیامبر اکرم(ص) بیان می کند که آن حضرت پس از بر حذر داشتن مؤمنان از سوءظن و تجسس و کارهایی از این دست ،آنان را به برادری فراخوانده است. این مساله نشان می دهد که این گونه رفتارهای ناهنجار عامل مهمی در فروپاشی انسجام اسلامی و برادری ایمانی است و سلب اعتماد عمومی می کند.
مطلوبیت جهل در برخی موارد
امام صادق (ع) در تبیین مطلوبیت جهل و نادانی در برخی از موارد، جهل و نادانی به امور را در سه چیز از جمله نسبت به چیزی که مقصود شرع نیست، مطلوب می داند (تحف العقول، ابن شعبه، ص ۳۱۷) تا این گونه نشان دهد که فضولی و تجسس در حریم خصوصی دیگران نه تنها مقصود شریعت نیست بلکه جهل به آن عین کمال و دانایی است. بر این اساس علمای اخلاق هم جستجو کردن در اسرار و امور پنهانی از جمله عیوب دیگران را ناپسند شمرده اند (مجموعه ورام: تنبیه الخواطر و نزهه النواظر، ج ۱، ص ۱۱۵، ج ۲، ص ۲۰۸؛ کشف الریبه عن احکام الغیبه ، شهیدثانی، ص ۲۳).
فقها به استناد آیه ۱۲ سوره حجرات و احادیث متعدد دیگر، تجسس را حرام و گناه می دانند. از نظر ایشان همچنین تفتیش از عقاید و اسرار و خطاهای مؤمنان و نیز افشا وآشکار کردن آنها، با استناد به آیات قرآن، از جمله آیه ۱۹ سوره نور، حرام است (مفاهیم القرآن، شیخ جعفر سبحانی، ج ۲، ص ۴۵۰). تجسس در زندگی شخصی و خانوادگی افراد نیز مشمول این حکم است. براین اساس استفاده از هرگونه آلات و ابزار جاسوسی برای ورود به حوزه مسائل خصوصی اشخاص و حریم خانوادگی نیز قطعاً عملی خلاف و حرام شمرده می شود.
از سوی دیگر، بر اساس برخی آیات، از جمله آیه ۱۸۹سوره بقره و ۲۷سوره نور، ورود مخفیانه و بدون اجازه به حریم خانه دیگری، ممنوع است و برپایه آرای فقهی، هرکس می تواند به هر شکل ممکن با متجاوز به این حریم مقابله کند.
از نظر فقهای شیعه و اهل سنت، هرگاه کسی در پی تجسس از درون منزل مؤمن برآید، صاحب منزل حق دارد وی را از این کار باز دارد و اگر تجسس کننده کار خود را ادامه دهد، صاحب خانه مجاز است با پرتاب سنگریزه وی را از این کار منع کند. به نظر بسیاری از فقها، اگر این کار منجر به جراحت و حتی مرگ این شخص شود، صاحب خانه ضامن نیست (وسایل الشیعه، حر عاملی، ج ۲۹، ص ۵۹؛ جواهر الکلام، نجفی، ج ۴۱، ص ۶۶۰؛ الموسوعه الفقهیه ، ج ۱۰، ص ۱۶۹).
تجسس حتی برای اجرای فریضه امر به معروف و نهی از منکر هم ممنوع است. جلوگیری از وقوع آشکار منکرات یکی از وظایف نظام اسلامی است و در صدر اسلام چه بسا خود حاکمان این مهم را انجام می دادند (الاحکام السلطانیه و الولایات الدینیه ، ماوردی، ص ۴۱۳). بعدها منصبی خاص با عنوان حسبه پدید آمد و متصدی آن یعنی محتسب موظف شد که با تظاهر «به ترک معروف» یا «انجام منکر» مقابله کند. به نوشته غزالی، محتسب باید از منکر آشکار که نیاز به تجسس ندارد، جلوگیری کند. (احیاء علوم الدین، ج ۳، ص ۲۸) بر این اساس، محتسب یا ناهی از منکر مجاز نیست که در امور پنهانی مردم تجسس و اسرار مخفی آنان را افشا کند. (همان).
بسیاری از مؤلفانی که به شرایط حسبه توجه داشته اند، بر این نکته تصریح کرده و به حدیث مشهور نبوی استناد نموده اند؛ طبق آن حدیث، اگر کسی مرتکب کاری منکر شود و کار خود را آشکار کند حد بر او جاری خواهد شد (الموطا، مالک بن انس، ج ۲، ص ۸۲۵؛ الاحکام السلطانیه و الولایات الدینیه ، ماوردی، ص ۴۰۵). سیره صحابه بزرگ هم آن بوده که تنها در صورت بروز و آشکار شدن منکر، گناهکار را مجازات می کردند و برای کشف منکر تجسس نمی نمودند. (سنن، ابوداود، ج۴، ص ۲۷۲)
حاکم اسلامی نه تنها از تفتیش بدون دلیل نهی شده، بلکه بر پایه گمان و تردید هم نمی تواند به تفحص و تجسس بپردازد. بنابر حدیثی از پیامبر اکرم، این امر موجب فاسد شدن مردم می شود (همان ۲۷۲). امیر مؤمنان(ع) در عهدنامه مالک اشتر به وی توصیه فرمود که در عیوب مردم که بر وی پوشیده است، کنجکاوی نکند و تا حد ممکن خطابخش و جرم پوش باشد (نهج البلاغه ، نامه ۵۳).
از دیدگاه فقهی، حاکم تنها وظیفه دارد که در صورت ثابت شدن گناهان مرتبط با حق الله، نسبت به آنها حد جاری کند و اجرای حدود مربوط به حق الناس نیاز به درخواست صاحب حق دارد (وسایل الشیعه، حر عاملی، ج ۲۸، ص ۵۷).
از مصادیق تجسس حرام، استماع مکالمات غیرعلنی اشخاص است که مشمول حکم آیه ۱۲ سوره حجرات و احادیث مربوط به آن می گردد. در حدیث وارده از معصوم، کسی که به رغم خواست افراد به گفت وگوی آنان گوش دهد نکوهش شده و جزایش در روز قیامت، ریختن سرب گداخته در گوش وی ذکر گردیده است (تفسیر نورالثقلین، حویزی، ج ۵، ص ۹۳). در اصل ۲۵ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نیز انواع تجسس، از جمله ضبط و فاش کردن مکالمات تلفنی و استراق سمع، ممنوع شده است.
درباره پلیس و پاسبان در عصر ما نیز می بایست به این نکته توجه داد که وظیفه آنان این است که جلوی خلاف ها را بگیرند اما این وظیفه و تکلیف مشروط به آن است که عمل منکر و خلاف، بدون تفحص و تجسس برای آنان ظاهر و آشکار باشد وگرنه اگر بخواهند با تجسس و تفحص، خلاف پنهان چون زنا را کشف کنند، این کشف، دیگر واجب نیست؛ زیرا هرگونه تجسسی در حریم خصوصی شهروندان جامعه اسلامی روا نیست. بنابراین پلیس و پاسبان نمی تواند با باز کردن در بسته ای و یا گوش دادن مخفیانه، بر خود معلوم دارد صدایی که می آید گناه است یا نه، چنان که بر او جایز نیست تا با بوییدن دهان کسی معلوم کند شراب خورده یا نه، یا از کسی بخواهد آنچه در زیر جامه دارد نشان دهد که آیا مثلا آلت قمار یا موسیقی مطربی دارد یا نه؟ (جامع السعادات، ملامهدی نراقی، بیروت، چاپ چهارم، ج ۲، ص ۲۵۰)
همچنین از تجسس زیاد در امور مربوط به خانواده و همسر و اهل و عیال نیز منع شده است (معراج السعاده، ملااحمد نراقی، هجرت، چاپ پنجم، ۱۳۷۷ش، ص ۲۳۴) چرا که خود را مبتلای به سوء ظن و همسر را به فکر زشت رهنمون می گردد. (المحجه البیضاء، ملامحسن فیض کاشانی، دفتر انتشارات اسلامی، چاپ چهارم،،۱۴۱۷ق،ج۴،ص۱۰۴)

تجسس در حوزه های امنیتی و مصالح اجتماعی
هر چند در زمینه اسرار شخصی و مسائل خانوادگی اصل بر حرمت تجسس است، اما هنگامی که پای مصالح اجتماعی و حفظ امنیت جامعه به میان می آید، از تجسس و تفتیش، گزیری نیست، زیرا دولت اسلامی ناگزیر باید از وضع دشمنان خارجی و فعالیتهای آنان و نیز فعالیتهای معارضان داخلی، اطلاعات کافی کسب کند و به علاوه، بر فعالیتهای کارگزاران و کارمندان خود نظارت نماید و از نیازها و مشکلات توده مردم نیز آگاه باشد. بدین ترتیب، در مواردی تجسس، جایز و حتی واجب می شود که تشخیص این موارد به عهده حاکم اسلامی است.

مطالب مرتبط

  • بازی دنیا و غفلت آدمی دنیا در آموزه های اسلامی از جایگاه بسیار مهمی برخوردار می باشد؛ زیرا تنها راه دست یابی انسان به کمال قرب و متاله و خدایی شدن و در غایت خلافت یابی، از مسیر دنیا می گذرد. بنابراین، می بایست به دنیا به عنوان پرورشگاه کمالی انسان نگریست؛ چرا که در این دنیاست که انسان می تواند ظرفیت ها و استعدادهای نهفته و سرشته در ذات خویش به عنوان اسمای کمالی را فعلیت بخشد و در مقام مظهریت الهی قرار گیرد و مظهریت ربوبیت خداوندی شود.با این همه می بایست توجه داشت که انسان برای دست یابی به این مقام مظهریت می بایست رنج ها برد و خون دل ها بخورد؛ زیرا فعلیت یابی به هر دو شکل اشتداد از طریق کمیت و تراکم اسمای الهی در ذات و یا کیفت و اشتداد از راه رشد مرتبتی، نیازمند پوست کندن ها بی پایان است. انسان می بایست در مسیر شدن های کمالی خویش، لبس بعد لبس را تجربه کند و این لبس در بسیاری از موارد همواره با پوست کندن از لباس مرتبتی پست و نقص است. از این روست که شخص ممکن است حتی در شرایطی قرار گیرد که فعلیتی را از دست دهد و تنقص یابد و این درد را همانند درد زایمان چون مادر و زائو یا کودک تحمل کند. به سخن دیگر، دنیا با همه خوبی ها و زیبای هایش برای آدمی، مرکز باز پرورش و بازپروری سخت و جانکاهی است که هر گونه غفلت و سرگرم شدن به معنای خسران و زیان ابدی است. نویسنده با این نگرش به سراغ آموزه های وحیانی رفته است تا تحلیل قرآن را از خطر فرو افتادن در دام دنیا را تبیین و گوشزد کند. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم. نسبت انسان و دنیا بی گمان اگر بخواهیم درباره دنیا بی توجه به نسبت ها، تبیین روشن و درست و راستی ارایه دهیم، می بایست گفت که دنیا، یکی از کمال ترین، زیباترین، بهترین، برترین و خوب ترین های نظام هستی است که احسن و نیکوتر از آن با توجه به شرایط و مقتضیات و قابلیت ماده نمی توان تصور کرد. هر چند که نظام دیگر مادی که پس از قیامت بر پا می شود از جهاتی از این نظام احسن و نیکو می چربد، ولی آن نظام خود دارای شرایط و متقضیات و قابلیت هایی است که نتیجه طبیعی آن برتری آن نظام بر این نظام خواهد بود. با این همه، آن چه به عنوان دنیا شناخته می شود، نظام کاملی است که اگر قابلیت ها وجود داشته خداوند همان را می آفرید ولی از آن جایی که چنین قابلیتی نبود، خداوند با توجه به نهایت قابلیت این نظام احسن دنیا را آفرید. از این روست که بارها خداوند به دنیا و همه کمالات و زیبایی ها و نعمت هایش اشاره می کند. هر چند که این نظام هر گاه با نظام آخرت و سرای دیگر، سنجیده شود، در جایگاه دومی قرار می گیرد، ولی در جایگاه خود برترین ها، کمال ترین ها و زیباترین هاست. خداوند در آیاتی بسیار به یکایک زیبایی ها دنیا پرداخته و از آن ها به عنوان نعمت های الهی و نشانه های خداوندی یاد کرده است. اما اگر بخواهیم همان گونه که نسبت دنیا را با آخرت و سرای دیگر سنجیدیم، سنجش و ارزیابی نسبت به انسان و دنیا داشته باشیم، می بایست به دو مطلب مهم و اساسی توجه داشته باشیم؛ زیرا عدم توجه به هر یک می تواند موجب گمراهی در حوزه معرفت شناختی انسان شود و بر اساس آن توصیه های نادرستی ارایه گردد. در مقام هستی شناختی و وجود شناختی می بایست گفت که دنیا یکی از نظام های احسن خداوندی است. اما در معرفت شناسی می بایست توجه داشت که دنیا همان اندازه که پرورشگاه کمالی آدمی و کارخانه آدم سازی و شدن های انسانی است، همان اندازه خطرناک است. از این روست که در ارزش گذاری دنیا نسبت به آدمی می بایست به این دو نکته توجه داشت. نکته اول آن که انسان برای رسیدن به مقام انسانیت نیازمند دنیاست؛ چرا که انسان تنها در این موقعیت دنیوی است که می تواند اسمای الهی سرشته در ذات خویش را از قوه به فعلیت برساند و از طریق عبودیت و به کارگیری شریعت و فعلیت یابی اسمای الهی، متاله و خدایی شود و در مقام مظهریت ربوبی الهی قرار گیرد و خلیفه خداوندی گردد. بنابراین، دنیا مهم ترین و بهترین ، پرورشگاه آدمی برای ساخت و صنعت کامل انسان است. سازه کاملی که از کارخانه دنیا بیرون می آید، سازه ای است که قابلیت حضور در بهشت و مقام قدس و فنای الهی را دارا می باشد و در سرای دیگر در جایگاه بلند خویش قرار می گیرد. بنابراین از نظر قرآن، دنیا به عنوان بخشی از نظام احسن هستی، نه تنها بازیچه و لعب نیست، بلکه به سبب ظرفیت ویژه و استنثایی بهترین جایگاه را در نظام احسن به خود اختصاص داده است. از این روست که خداوند در آیاتی از جمله ۱۶ سوره انبیاء و ۳۸ سوره دخان، آفرینش دنیا را هدفمند و بار اساس فلسفه عالی معرفی می کند. نکته دوم آن که دنیا به سبب شرایط خاص خود، به گونه ای است که دشمنان زیادی از درون و بیرون، آدمی را محاصره کرده و در کمین اویند. غرایز انسانی که با توجه به شرایط زمینی و دنیوی در آدمی قرار داده شده و عاملی برای رشد و کمال یابی آدمی است، با توجه به شرایط مناسب و گرایش طبیعی به ماده، عامل طغیان در نفس آدمی می شود. این گونه است که همین غرایز طبیعی در آدمی، به شکل دشمن درونی بروز می کند و با تسلط بر نفس آدمی، مدیریت انسان را به دست می گیرد و او را به سوی پستی ها می برد. این جاست که از غرایز نسبتی تازه وعنوان جدیدی بیرون می آید که از آن به هواهای نفسانی یاد می شود. هواهای نفسانی، همان تسلط یابی غرایز طبیعی بر هستی انسان ومدیریت یابی آن می باشد. با آن که نفس در مقام تعادل میان تقوا و فجور قرار دارد، ولی گرایش غرایز به طبیعت و پست ها و مادیات دنیوی در حد افراطی موجب می شود تا نفس لوامه نتواند جلوی نفس اماره به سوء و بدی ها را بگیرد. به سخن دیگر، وجدان بیدار آدمی و فطرت سالم که همان نفس لوامه و سرزنشگر است، در کشتی با نفس اماره شکست می خورد و به زیر می رود و دسیسه و پنهان می گردد تا زمانی که انسان به عامل بیرونی دیگر، به خود آید و راه تقوا را در پیش گیرد و نفس لوامه و وجدان بیدار وفطرت سالم، از زیر هزارها تن خاک وسوسه و هواهای نفسانی بیرون آید و جان تازه ای بگیرد. اما کم تر اتفاق می افتد که عقل درونی و پیامبر بیرونی بتواند، نفس لوامه و وجدان را بیدار و یا از زیر فشارهای آشکار و نهان نفس اماره و وسوسه ها و خواسته ها و هواهای نفسانی بیرون آورد. از این روست که در قرآن همواره به این مهم اشاره شده است که تنها هدایت را کسانی می پذیرند که از تقوای عقلانی و فطری برخودار باشند و تحت حکومت و تسلط وجدان و نفس لوامه قرار داشته باشند.(بقره، آیات ۱ تا ۵) مشکل دیگر آن است که دشمن بیرونی سوگند خورده ای همواره در کمین آدمی است و اجازه نمی دهد تا نفس لوامه از زیر انبوه خاکسترهای آتش هواهای نفسانی بیرون آید و از سلطه نفس اماره به بدی رهایی یابد؛ چرا که ابلیس و شیاطین دیگر، با استفاده از گرایش طبیعی غرایز به افراط و دنیاگرایی، با قدرت نهان گری و خارج از دید و رویت انسان، می توانند با بهره گیری از ستون پنجم دشمن یعنی غرایز و هواهای نفسانی و نفس اماره، مدیریت انسان را به دست گیرند و ولایت پیدا کنند و آدمی را به سوی پستی ها و تنقص سوق دهند. شگفت این که انسانی که تحت ولایت ابلیس و شیطان قرار می گیرد گمان می کند که افکار و اعمال را خودش مدیریت می کند، در حالی که همه آن ها القائات شیطانی است که از درون به کمک ستون پنجمی ها صورت می گیرد. بنابراین، دنیا با همه ظرفیت های کمالی برای آدم، بسیار خطرناک می باشد. تنها آدم های هوشیار و خردمند می توانند از دام گسترده دنیا به این معنا بگریزند و راه های کمالی را از دوزخ دنیا بیابند و بپیمایند. از این روست که وقتی به آیات قرآنی مراجعه می شود، زندگی دنیا به عنوان زندگی پست نسبت به زندگی آخرت یا بازیچه دانسته شده است؛ زیرا کسانی که در دام بازیگری هواهای نفسانی و نفس اماره بیافتند و در مسیر ولایت ابلیس و شیطان گام بردارند، هرگز رنگ سعادت و رستگاری را نخواهند دید و سرمایه و فرصت عمر خویش را از دست می دهند و زیانکار می گردند. دنیا، بازیچه نفس اماره و ابلیس چنان چه گفته شد، دنیا همان گونه که پرورشگاه کمال آدمی و فعلیت یابی مظهریت ربوبیت الهی است، صراط و پلی بر دوزخ است که هر آن امکان سقوط آدمی در آتش هواهای نفسانی و وسوسه های ابلیس و ولایت یابی شیطان در آن وجود دارد. از این روست که دنیا را می بایست بازیچه نفس اماره و ابلیس لعین می باشد. خداوند درآیاتی از جمله ۳۲ سوره انعام و ۳۶ سوره محمد، زندگی دنیا را لعب و لهو می شمارد. به این معنا که دنیا از نظر قرآن، جایگاهی خوب و نظام احسن و نیکی است، ولی با توجه به نسبت آن به انسان، می تواند به جایگاه کارخانه کمال یابی و خلافت ، به کارخانه بازیچه سازی و خسران تبدیل شود. کسانی که از صراط مستقیم عقل و شرع می روند، سازه ای بیرون می دهند که خلیفه الهی است، ولی کسانی که در صراط نفس و شیطان حرکت می کنند، بازیچه ای بیش تولید و بیرون نمی دهند. لعب که ضد جد است به عملی گفته می شود که بی فایده باشد. البته تفاوت و فرق آن با لهو در این است که بازی و لعب دارای اجزای منظم و اهداف خیالی است که از جمله می توان به بازی کودکانه اشاره کرد، ولی لهو اشغال آدمی به کاری است که حتی ممکن است فایده هم داشته باشد، ولی همین کار لهوی شخص را از انجام کارهای مهم باز می دارد. بنابراین سرگرم شدن به چیزی که موجب باز ایستادن شخص از کاری شود که برای فرد مهم است، این عمل و کار، لهوی می باشد. کسانی که گرفتار بازی دنیا می شوند، کسانی هستند که عقل واندیشه خویش را به کار نمی گیرند.(انعام، آیه ۳۲) بنابراین، چنان که گفته شد، هواهای نفسانی و نفس اماره از سوی و ابلیس از سوی دیگر، اجازه نمی دهند تا نفس لوامه ، وجدان وعقل و فطرت بیدار شود و مدیریت نفس را دراختیار گیرد. خداوند در این آیه و آیه ۶۴ سوره عنکبوت به آدمی هشدار می دهد که اشتغال به دنیا و سرگرم شدن به آن به مثابه سرگرم شدن به بازیچه ها و امور لهوی است که یا فایده ای ندارد یا شما را از کار اصلی باز می دارد. به طور طبیعی کسانی که مشغول لهو و لعب دنیا می شوند، خود را از حرکت اصلی دور و یا باز می دارند، از این رو نمی تواند سازه ای را بیرون دهند که در رضوان الهی قرار گیرد؛ زیرا قرار گرفتن در مقام رضوان و مغفرت الهی زمانی است که شخص قابلیت حضور در این مقام را با متاله شدن به دست آورد. کسی که خدایی نشده و با سرگرم شدن به بازیچه های بی فایده و لهوهای بازدارنده از کار مهم انسانی سازی، خود را از خدایی شدن باز داشته است، اجازه حضور در آن مقام قدس را نمی یابد. از این روست که خداوند در آیه ۲۰ سوره حدید، اشتغال به لهو و لعب دنیا را زمینه ساز محرومیت از مغفرت و رضوان الهی در آخرت بر می شمارد. در حقیقت ، در قیامت، هر کسی آن چه را ساخته و پرداخته به نمایش می گذارد. هر کسی آن چیزی است که در دنیا ساخته است. کسی که اشتغال به باطل و لهو و لعب داشته، چیزی جز باطل از خود نساخته که هیچ وزن و حقیقتی ندارد تا در آخرت جلوه گری کند. این گونه است که در آتش فراق و دوری از اسمای الهی قرار می گیرند؛ زیرا که هیچ اسمی را فعلیت نبخشیده و هیچ نامی از نام های الهی سرشته در ذات خود را از قوه به فعلیت در نیاورده اند تا موجب انس ایشان با خدا و لقاء الله شود. این فراق فقدان اسم الهی است که همه هستی ایشان را در دوزخ می سوزاند و خود را باطل و هیچ می یابند.(زخرف، آیات ۷۴ و ۸۳) بی گمان در قیامت است که روشن می شود شخص تا چه اندازه متاله و خدایی شده و از خسران وزیان رسته و چه کسی در آتش فراق نام ها می سوزد. کسی که در دنیا به لعب و لهو اشتغال داشت، حتی برخی از فعلیت های ابتدایی خود را که به نام وجدان، فطرت و عقل از آن یاد می شود، از میان می برد و گرفتار تنقص به جا تکامل می شود. یعنی این گونه نیست که ظرف دنیا تنها تکامل باشد؛ چرا که گاه تنقص است؛ زیرا کسی که حرکت لعب و لهوی دارد و بدان اشتغال می ورزد، از فعلیت های ابتدایی به سوی قوه محض حرکت می کند و تنقص می یابد. این گونه است که در برخی از درجات دوزخ فراق کسانی را می توان یافت که قوه محض شده اند و در "درک اسفل من النار" قرار گرفته اند. انسان هایی که با دسیسه نفس اماره و وسوسه ابلیس و شیاطین، گام به گام فطرت، وجدان و عقل خویش را پوشیده داشته و دفن کرده اند، تحت ولایت شیطان قرار می گیرند و همه حقایق هستی را وارونه می بینند و تحلیل می کند و با آن که گاه در شک از حقیقتی هستند آن را بازیچه قرار می دهند(دخان، آیه ۹) و گاه دیگر، دین خدا را به بازیچه و ملعبه خود تبدیل می کنند(انعام، آیه ۷۰ و اعراف ، آیه ۵۱) و با شعارهای الهی بازی می کنند. (مائده ، آیه ۵۸ و المیزان، ج ۶، ص ۲۸) این دسته افراد پست تر و حقیر تر افراد بشری هستند که ظرفیت هدایت وحیانی را نیز به سبب فریفتگی به دنیا به بازیچه تبدیل می کنند و عامل بیدار کننده را مخدر روح و روان خویش قرار می دهند.(همان آیات پیشین) خداوند در آیاتی به عالمانی اشاره می کند که با آگاهی و علم به بازی با دین می پردازند و دین و وحی الهی را بازیچه مقاصد دنیایی خویش قرار می دهند.(انعام ، آیه ۹۱) کسانی دچار لعب وسوسه های شیطانی و هواهای نفسانی نفس اماره می شوند که فطرت خویش را دسیسه کرده و وجدان بیدار و نفس لوامه را دفن نموده و از روی بی خردی و بی عقلی(انعام، آیه ۳۲)، از خدا و اهداف آفرینش که بیرون از دایره لعب و لهو است(انبیا، آیه ۱۶ و دخان، آیه ۳۸) غافل شده اند. در حقیقت دوری از تقوا و عدم مدیریت نفس اماره با کمک نفس لوامه و وجدان و فطرت و عقل، موجب می شود تا انسان گرفتار غفلت از فلسفه و هدف آفرینش انسان وهستی شود، و به کارهای لهوی و لغوی و لعبی سرگرم شود.(انعام، آیه ۳۲ و آیات دیگر) انسان می بایست همواره هوشیار باشد که زمینه و ظرفیت دو گونه استفاده خیر و شر، خوب و بد برای او در دنیا فراهم است. اگر از هدف آفرینش که به دور از لعب است (انبیاء، ایه ۱۶) غافل شود، و زمام امور خود را به نفس اماره بسپارد تا شیطان وسوسه گر نیز بر او ولایت یابد، سرگرم به لعب و لهو و لغو دنیا می شود و هرگز نمی تواند رنگ خدایی بپذیرد چه رسد که متاله و خدایی شود. آن چه بیان شد تنها گوشه ای از غفلت آدمی و سرگرم شدن به لعب و لهو دنیا و زیان بزرگی است که این گونه بر خود تحمیل می کند. با نگاهی به همین آیات و تحلیل و تبیین آن دانسته شده است که دنیا با همه ظرفیت برای کمال انسان تا چه اندازه خطرناک است و تنها هوشیاران و بیداران و خردمندان هستند که می تواند از این دام خطرناک و کمین ناپیدای ابلیس و جهان برهند و به خدایی شدن و لقاء الله دل […]
  • طبعیت زیورگرایی و قدرت عواطف در زن جنس زن گرایش به خودنمایی دارد. همین خودنمایی است که او را به سوی زر و زیور می کشاند تا خود را بیاراید و زیباتر از آن چه هست بنمایاند.پیامبر گرامی(ص) زنان را بسیار عاطفی می داند و در روایات اسلامی آنان را لطیف تر از برگ گل دانسته اند، از این روست که آنان را سرچشمه مهر و محبت دانسته اند و خواسته شده تا با ایشان همانند پسران برخورد نشود و در تربیت و پرورش آن نهایت لطافت را مراعات نمایند، به گونه ای که حتی اگر کسی بخواهد زنی را به هر دلیلی تنبیه کند می بایست با چوب نرم سواک یا بوته های نرم و لطیف ریحان بزند. خداوند در آیاتی به خصوصیات و صفات زنان توجه داده است و از مردمان خواسته است تا با توجه به این خصوصیات با زن رفتار کند و مسئولیت و تکالیفی را به عهده بگذارند؛ چنان که خود بسیاری از احکام و تکالیف را بر اساس خصوصیات منحصر به فرد زنان بیان داشته است. در روان شناسی زنان به مطالبی توجه داده است تا بتوان بر اساس آن با زنان و دختران رفتار کرد. بازخوانی و درنگ در این صفات و خصوصیات زنان می تواند ما را در تعامل نیکوتر با زنان یاری کند و زنان را نیز با توانمندی ها و ظرفیت های خود آشنا سازد؛ چنان که اجازه می دهد تا توقع و انتظاری بیش از آن چه در توان و ظرفیت زنان است از آنان نداشته باشیم و ایشان انتظار و توقعی بیش از آن نداشته باشند که در توان ایشان است. پرورش در سایه لطافت و زیبایی خداوند در آیه ۱۸ سوره زخرف می فرماید: وَمَن یُنَشَّأُ فِی الْحِلْیَهِ وَهُوَ فِی الْخِصَامِ غَیْرُ مُبِینٍ؛ یا کسى را شریک خدا مى‏کنند که در زر و زیور پرورش یافته و در هنگام مجادله، بیانش غیر روشن است؟ در این آیه به دو خصوصیت انحصاری زنان توجه داده است که می تواند در روان شناسی و روان شناسی رفتاری و اجتماعی از سوی کارشناسان مورد تحلیل و تدقیق قرار گیرد. نخستین ویژگی که خداوند در این آیه بدان اشاره می کند پرورش یافتن در حلیه و آرایش است. خداوند طبیعت زنان را طبیعت لطیف بر می شمارد که در نرمی و لطافت و زیبایی پرورش می یابد و با هر گونه خشونت و زشتی به دور می باشد. از نظر قرآن زنان دارای طبیعی هستند که عواطف و احساسات در آن موج می زند و همین قدرت عواطف و احساسات که عقل ایشان را نیز زیر چتر خود می برد و اجازه نمی دهد که عقل به دور از عواطف ببیند، ارزیابی کند و توصیه ای بنماید. از این روست که هرگز مطالب خشک و عقلانی صرف را نمی پذیرند و اگر نگاهی عقلانی به چیزی دارند، در پوشش از عاطفه و احساسات ارایه می دهند. همین رویه طبیعی آنان در برخورد با مسایل است که برخی آن را به ضعف تعقل ترجمه و تعبیر کرده اند، در حالی این به معنای فقدان و یا نقصان عقل نیست، بلکه به معنای ملازمت عقلانیت و عواطف است. پیش از آن عقل ببیند، قلب و عاطفه ایشان است که می بیند و سنجش و داوری می کند و نگرش های آنان را می سازد. بنابراین، بینش و نگرش زنان همواره ملازم با عواطف عقلانی است، در حالی که در مردان بینش ها و نگرش های همواره ملازم با عقلانیت عواطف است، به این معنا که عقلانیت در مردان است که عواطف آنان را مدیریت و کنترل می کند و در حالی که در زنان این عواطف است که عقلانیت آنان را مدیریت و رهبری می کند. خداوند با این تعبیر «فی الحلیه» غیر مستقیم از جامعه می خواهد که دختران و زنان را با این شیوه پرورش دهند و اجازه ندهند تا عقلانیت بر عواطف آنان حاکم شود، زیرا مرد و زن مکمل یک دیگر هستند و اگر زنان نیز مانند مردان با حاکمیت عقلانیت بر عواطف و عقل بر قلب تربیت شوند، توازن و تعادل در جامعه بشری از میان می رود؛ اما اگر زنان به گونه ای تربیت و پرورش یابند که عواطف ایشان عقلانیت آنان را مدیریت و رهبری می کند، آن گاه با حاکمیت عقلانیت بر عواطف در مردان می توان زوجیت سالم و مناسب را تصور کرد و سخن از مکمل بودن مرد و زن نسبت به یک دیگر داشت. این تفاوت حاکمیت عقل و قلب در مردان و زنان از آن روست که مسئولیت های هر یک متفاوت است و می بایست هر یک به گونه ای تربیت و پرورش یابد که بتواند مسئولیت متفاوت از مرد و زن را به درستی و کمال و تمام به انجام برساند. از آیه این مطلب به دست می آید که گرایش به زیبایی ها و آرایه ها و آرایش در زنان طبیعی و فطری است و نمی بایست با این گرایش دختران در خودنمایی و پرورش در زر و زیور و آرایه ها مبارزه کرد؛ زیرا مبارزه با این زیورگرایی مبارزه با فطرت و طبیعت زن است که آثار منفی بسیاری بر زن و جامعه خواهد گذاشت. نارسایی در هنگام مخاصمه دومین صفتی که خداوند به عنوان صفت طبیعی زنان بر می شمارد، نارسایی زنان در هنگام مخاصمه و مجادله است. به این معنا که زنان تا زمانی که در برابر خصمی قرار نگرفته اند، دارای بیانی رسا و شیوا هستند. خاستگاه همین قدرت ایشان در بیانی رسا و شیوا برخاسته از عواطف و احساسات و گرایش زیباشناختی آنان است. با نگاهی به پیرامون خود به سادگی می توانید دریابید که دخترکان در سال های کودکی زودتر و بهتر می توانند سخن بگویند و رساتر و شیواتر مطالب و مقاصد خود را بیان می کنند. همین توانایی در زنان به خوبی بروز و ظهور می کند. اما آیا این رسایی همیشگی و در همه حالات است؟ خداوند با اشاره به حاکمیت عواطف بر عقلانیت در زنان به این نکته پاسخ منفی می دهد و می گوید که زنان هرگاه در فشارهای روحی و روانی قرار گیرند، زمام امور خود را از دست می دهند و نمی توانند در هنگام مجادله و مخاصمه از قدرت بیانی خود به درستی استفاده کنند. از این روست که در هنگام جدال و درگیری بیانی و کلامی، لجام زبان و کلام را از دست می دهند و بیرون از دایره برهان و استدلال و عقل سخن می گویند و نمی توانند با بیانی رسا و شیوا مقاصد خود را عرضه دارند. اصولا خشونت با طبیعت عاطفی زنان سازواری ندارد. از آن جایی که مجادله و مخاصمه نوعی خشونت کلامی است، زنان دراین عرصه زود میدان را خالی می کنند و در بیان مطالب و مقاصد توان خود را از دست می دهند و مطالب را نارسا و ناشیوا می گویند و در برابر خصم وا می زنند. علامه طباطبایی در ذیل این آیه می نویسد: این دو صفت را که براى زنان آورده، براى این است که زن بالطبع داراى عاطفه و شفقت بیشترى و تعقل ضعیف‏ترى از مرد است، و به عکس مرد بالطبع داراى عواطف کمترى و تعقل بیشترى است؛ و از روشن‏ترین مظاهر قوت عاطفه زن علاقه شدیدى است که زن به زینت و زیور دارد، و از تقریر حجت و دلیل که اساسش قوه عاقله است، ضعیف است.( المیزان، ۱۳۴) در تفاسیر دیگر نیز این معنا مورد توجه و تاکید قرار گرفته است. از جمله در تفسیر نور ذیل آیه آمده است: مشرکان، خالقِ هستى را خداوندِ عزیز علیم مى‏دانستند، این آیه مى‏فرماید: شما که خالق را عزیز علیم مى‏دانید چرا براى او دختران را قرار مى‏دهید که در زینت و زیور پرورش مى‏یابند و در گفتگوها، عواطف و احساساتشان غالب است. در حالى که لازمه‏ى عزیز بودن، صلابت و قاطعیّت و لازمه‏ى علم، استدلال و منطق است، نه رفتار عاطفى و احساسى. ۱- زینت‏طلبى و زیورگرایى، براى زنان و دختران امرى طبیعى است. «ینشأ فى الحلیه» ۲- زن از جهت عاطفه و احساسات قوى‏تر از مرد «ینشأ فى الحلیه» و از جهت برخورد و مجادله ضعیف‏تر است. «و هو فى الخصام غیر مبین» هم چنین مفسران تفسیر نمونه در ذیل آیه نوشته اند: در اینجا دو صفت برای زنان آورده یکی پرورش در ناز و نعمت و زیور است ودیگر اینکه زنان در بیان و تقریر دلیل گفته خود و اثبات ادعایشان بر علیه خصم عاجزندو دلیل روشنی ندارند و علت آنست که زن بالطبع دارای عاطفه و شفقت بیشتر و نیروی تعقل ضعیفتر نسبت به مرد است و از روشن ترین مظاهر قوت عاطفه زن علاقه او به زینت و زیور است و نیز زن از تقریر حجت و دلیل که اساس قوه عاقله است ضعیف است . در اینجا قرآن دو صفت از صفات زنان را که در غالب آنها دیده مى شود و از جنبه عاطفى آنان سرچشمه مى گیرد مورد بحث قرار داده ، نخست علاقه شدید آنها به زینت آلات ، و دیگر عدم قدرت کافى بر اثبات مقصود خود به هنگام مخاصمه و جر و بحث بخاطر حیا و شرم . بدون شک زنانى هستند که تمایل چندانى به زینت ندارند، و نیز بدون شک علاقه به زینت در حد اعتدال عیبى براى زنان محسوب نمى شود، بلکه در اسلام روى آن تاکید شده است، منظور اکثریتى است که در غالب جوامع بشرى عادت به تزیین افراطى دارند گوئى در میان زینت به وجود مى آیند و پرورش مى یابند. و نیز بدون شک در میان زنان افرادى پیدا مى شوند که از نظر قدرت منطق و بیان بسیار قوى هستند، ولى نمى توان انکار کرد که اکثریت آنها به خاطر شرم و حیا در مقایسه با مردان به هنگام بحث و مخاصمه و جدال قدرت کمترى […]
  • از علم حصولی تا علم حضوری بررسی جایگاه علم رشدی در قرآن علم ودانش، همه ارزش انسان است؛ زیرا آن چه موجب شد تا انسان مسجود فرشتگان قرارگیرد، علم و دانشی است که خداوند به انسان آموخته است. البته باید توجه داشت که حضرت آدم (ع) از سوی خداوند دارای علومی خاص از جمله علم حضوری و شهودی بود؛ اما فرزندان او برای دست یابی به علوم، نیازمند پیمودن مراحلی هستند که از آن به فرآیند عالم شدن تعبیر می شود؛ زیرا در فرزندان آدم این ظرفیت هست تا با استفاده از ابزارهای درونی و بیرونی، عالم و دانشمند شوند و بتوانند مسیررشدی و کمالی خود را بپیمایند. از نظر قرآن تنها علم و دانشی ارزشمند است که دانش رشدی باشد. نویسنده دراین مطلب بر آن است تا دیدگاه قرآن را درباره ارزش و جایگاه علم رشدی بیان کرده و نقش آن را در شدن های کمالی انسان و جامعه در دنیا و آخرت تبیین کند که از نظرتان می گذرد.تحصیل دانش رشدی، جهادکبیر هرچند که کالبد انسانی، از شکوه و زیبایی خاصی برخوردار است ولی تمام شرافت و ارزش انسانی درعلم و دانشی است که او را مسیر خدایی شدن قرار می دهد. از این رو خداوند پس از تعلیم اسماء به حضرت آدم (ع) به فرشتگان فرمان می دهد که بر آدم سجده کنند و مظهریت او را در اولوهیت و ربوبیت بپذیرند. (بقره، آیات ۳۰ و ۳۱) علم و دانش به دو شکل اصلی حضوری و حصولی نمود می یابد. علم حصولی، دانش تصوری ذهنی است و آنچه معلوم شخص می باشد، تنها همین تصور ذهنی از مفاهیم و کلمات و حقایق بیرونی و خارجی است. اما علم حضوری، تحقق حقیقت درخود شخص است. هرعلم حضوری برای اینکه به دیگران انتقال یابد، لازم است تا به شکل علم حصولی ارایه شود و در قالب کلمات واشکال تبدیل شود. همچنین علم حصولی تا به شکل علم حضوری در نیاید، علم حقیقی نیست بلکه تنها تصوری ذهنی است که تاثیر و آثارچندانی ندارد. علم حصولی، به همان سادگی و آسانی که می آید به همان سادگی می رود و فراموش می شود، ولی علم حضوری چون شهود ذات انسان است بخشی از وجود شخص و سازه شخصیتی او می شود و دیگر از میان نمی رود. علم، نقیض جهل و نادانی (ترتیب العین، ج ۲، ص ۱۲۷۴، «علم») و به معنای دانش و آگاهی است. (لغت نامه، دهخدا، ج ۱۰، ص ۱۴۱۵۹، «علم») برخی در تعریف اصطلاح علم گفته اند: حقیقت علم، کشف امر خارج از ذهن به واسطه صورت ذهنی است (المیزان، علامه طباطبایی، ج ۱، ص ۵۰؛ ج ۸، ص ۵۳) که از راه حس، عقل و تجربه، حاصل می شود (همان، ج ۸، ص ۴۷-۵۰) و در برابر آن علوم اعتباری است که مابه ازای خارجی ندارند، مانند اعتبار ریاست برای فردی. (همان، ص ۵۳) از تقسیمات علم، تقسیم آن به نظری و عملی است علم نظری، دانشی است که به دنبال آن کمالی حاصل شود، مانند علم به موجودات، علم عملی، دانشی است که با عمل کردن بر طبق آن، کمال، حاصل می شود، مانند علم به عبادات. (مفردات الفاظ قرآن کریم، راغب اصفهانی، ص ۵۸۰، «علم») علاوه بر علوم یاد شده که اکتسابی است، برخی علوم از راه مکاشفه وبدون واسطه و با اشراق الهی برای برخی نفوس حاصل می-شود که از آن به «علم لدنی» تعبیر شده است. (التفسیر الکبیر، فخر رازی، ج ۲، ص ۱۸۷-۱۹۱) کشف و شهودی که انسان از درد و رنج و غم و اندوه و یا آسایش و آرامش و شادی خود دارد، از علوم حضوری است. این علم همانند علم انسان به وجود و هستی خود جزو ذات انسان است. اگر جهان برای آدمی به شکل علم حضوری درآید، در حقیقت بخشی از وجود و ذات و شخصیت او شده است. در این صورت است که نوعی احاطه نسبت به معلوم یعنی جهان بیرونی خود خواهد داشت؛ زیرا در این صورت بیرون و درون یکی است و اتحاد عالم و معلوم و علم همان اتحاد عقل و عاقل و معقول در این جا تحقق می یابد. علمی که حضرت حق تعالی به حضرت آدم (ع) بخشیده بود، از نوع علم حضوری و شهودی بوده است. هر انسانی می بایست در مسیر کمال خواهی خود، علم حضوری و شهودی را کسب کند؛ زیرا اگر علم حضوری تحقق نیابد، انسان دارای هیچ چیزی نخواهد بود و شرافتی برای او نیست. از این رو شرافت هر انسانی به میزان علم شهودی و حضوری است که دارا می شود یا می باشد. خداوند از انسان ها می خواهد تا با بهره گیری از ابزارها و منابع شناختی، از علم حصولی بهره مند شوند و با عبودیت و بندگی آن را به علم حضوری تبدیل کنند و یقین و کشف را تجربه نمایند، به گونه ای که همه معلومات حصولی شان به شکل معلومات حضوری، مشهود و مکشوف آنها شود. (حجر، آیه ۹۹) هر کسی بتواند در مسیر درک هستی و جهان، معلومات حصولی بیشتری را کسب کرده و آن را به علم حضوری تبدیل کند، به کمال نزدیکتر شده است. از این رو حتی پیامبران بزرگ و اولوالعزم در تلاش بودند تا به علم حضوری که از آن به علم لدنی و علم رشدی تعبیر می شود، دست یابند. خداوند در آیات سوره کهف گزارش می کند که حضرت موسی(ع) در جست وجوی چنین علمی بود که به نزد حضرت خضر(ع) می رود و از او می خواهد تا به وی علم شهودی را بیاموزد. خضر به ایشان می فرماید که دست یابی به چنین علمی از طریق معمولی، شدنی نیست، بلکه می بایست ظرفیتی در شخص به وجود آید و انشراح و سعه صدری تحقق یابد تا جان بتواند به شهود باطن و ملوک دست یابد. (کهف، آیات ۶۵ و ۶۶؛ انعام، آیه ۷۵) خداوند دست یابی به دانش رشدی را جهاد کبیر می داند؛ بویژه اگر این دانش افزون بر خودسازی برای جامعه سازی و تمدن سازی مورد استفاده قرار گیرد؛ زیرا کسی که به دانش رشدی در هر مرتبه و درجه دست یابد، این امکان را می یابد تا ضمن روشن کردن حقایق و راه کمال، شبهات و مشکلات و مسایل خود و جامعه را بدان حل کرده و با ارایه راهکارهای برون رفت از مشکلات و معضلات فردی و اجتماعی، انسان ها و جوامع را به سوی کمال هدایت کند. (فرقان، آیه ۵۲) تسلط بر جهان با علم چنان که گفته شد شرافت انسان بلکه مسجود واقع شدن آدم به سبب علم او به اسماء و صفات الهی بوده است که خداوند در ذات آدم(ع) به ودیعت نهاد و آدم با انباء و خبردادنی از آن به فرشتگان، توانست ایشان را به سجده خود وادارد و بر آنان تسلط یابد. بنابراین آنچه موجب می شود که انسان بر جهان هستی مسلط شود، دارائی علمی اوست. هرچه دانش انسان به جهان بیشتر و کاملتر و از نظر کیفیت از حصولی به حضوری نزدیک تر باشد، تسلط او بر جهان بیشتر خواهد بود. باتوجه به جایگاه ویژه علم ازنظر قرآن جهت تسلط بر جهان، خداوند از انسان ها می خواهد تا با تفکر در جهان، حقیقت را بیابند و با تعقل کردن، مسیر درست را بپیمایند و در هنگام انتخاب مسیرها و راه ها آن راهی را انتخاب کنند که ختام آن مسک باشد. از این رو تفکر و تعقل و تدبر به عنوان فرآیندی در انسان شدن بارها مورد تأکید قرار می گیرد؛ زیرا انسانی که در جهان با ابزارها و منابع شناختی الهی تفکر می کند و در آن می اندیشد، این امکان را می یابد که حقیقت را در پس همه ظواهر بیابد و با انتخابی درست، خود را عقال زده و با اندیشه در پایان کار یعنی تدبر، گام های درست تحول ها و شدن های کمالی را بردارد. همه آنچه در چارچوب علم و عقل معنا می یابد، اموری است که تسلط انسان بر خود و جهان را معنا می بخشد. انسان با درنگ و تفکر در موجودات هستی می تواند نسبت به آنها شناخت درست و واقعی پیدا کند و آن گاه بتواند آنها را برای رسیدن به اهداف رشدی خود به کار گیرد و ضمن رساندن آن چیزها و امور به کمال بایسته و شایسته خودشان، از آنان برای خدایی شدن خود استفاده کند. آیات بسیاری در قرآن بر این نکته تأکید دارد که انسان تنها با تفکر و تعقل و تدبر در موجودات هستی که از آن به آیات تکوینی خداوندی تعبیر می شود، می تواند به دانش و علمی برسد که او را برای ساختن خود و جهانی بهتر و برتر آماده می کند. (بقره، آیه۲۳۰؛ انعام، آیات۹۷ و ۱۰۵ و آیات دیگر) ازنظر قرآن دانش نسبت به موجودات هستی این امکان را به انسان می دهد که حقیقت خود، جهان و فلسفه وجودی خود و جهان را بشناسد و بتواند با بهره گیری از آن دانش رشدی بر جهان تسلط یافته و رفاه و آسایش و آرامش را برای خود در دنیا و آخرت رقم زند. (انعام، آیه۹۱؛ کهف، آیه۶۶؛ اعراف، آیه۱۸۸، اسراء، آیه۱۰۷؛ حج، آیه۵۴) علم، منشأ قدرت انسان است. بنابراین، هرچه انسان نسبت به موجودات از علم و دانش کاملتر و بهتری برخوردار باشد، تسلط و قدرت او نسبت به آن موجودات افزایش می یابد. (بقره، آیه۲۴۷؛ نمل، آیه۴۰) خداوند گزارش می کند که چگونه می توان با علم و دانش چیزها را شناخت و بر آنها تسلط یافت و از قدرت آنها برای افزایش کیفی زندگی و آسایش و آرامش بهره برد. دانش انسان از راه تفکر در موجودات و رفتار آنان افزایش می یابد و هرچه این دانش افزایش یابد، به همان اندازه توانایی او برای تسلط بر جهان نیز افزایش می یابد و انسان در یک فضای بهتر و مناسبتری می تواند به زندگی و عبودیت ادامه دهد. بهره گیری از دانش کلاغ برای چگونگی دفن مردگان (مائده، آیه۳۱) یا توجه یابی به خلقت شتر و استقامت و محافظت از جان خود در برابر گرسنگی و تشنگی و مانند آن تنها نمونه هایی است که خداوند در آیات قرآنی به عنوان نمونه ذکر می کند. خداوند به انسان ها یادآور می شود که همه آسمان و زمین از خورشید و ماه و ستارگان تا کوه ها و دریاها و مانند آن تحت تسخیر و تسلط انسان است و انسان با تفکر و تعقل و تدبر می تواند آنها را بشناسد و از آنها برای افزایش عمر و بهبودی وضعیت زیستی خود بهره گیرد. (اعراف، آیه۵۴؛ نحل، آیات ۱۲و ۷۹) ابزارهای حسی از چشم و گوش و زبان و قلب این امکان را به بشر می دهد تا در موجودات تفکر و تعقل و تدبر نماید و از رفتارهای آنان درس زندگی بیاموزد و وضعیت زیستی خود را بهبود بخشد. (مائده، آیه۳۱) چگونگی تسلط بر آب های خروشان و بادها و توفان ها و زلزله ها و به کارگیری آنها در راستای بهبود زندگی بشر و جوامع انسانی، امری است که بارها در قرآن بدان توجه داده شده است. انسان با کشتی سازی توانست از آب برای حمل ونقل استفاده کند و با سدسازی از سیل های ویرانگر برای آبادانی بیشتر زمین های بایر و خشک بهره برد. تأمل در دیگر موجودات هستی از خورشید و مانند آن می تواند فرصت های تازه ای به بشر بدهد تا زندگی همراه با آسایش و آرامش بهتری را تجربه کند؛ چنان که با صفحاتی گرمای خورشید را به انرژی مورد نیاز خود تبدیل می کند و در توسعه سبز و مناسب با محیط زیست از آن بهره می گیرد. انسان می بایست با تفکر و تعقل و تدبر بتواند راه های تسلط و تسخیر خود بر خورشید و ماه و دیگر ستارگان را نیز به دست آورد و از آن ها برای رشد کمالی خود استفاده نماید. جهاد علمی در دو شکل، مقابله با آثار مخرب آیات تکوینی و تبدیل تهدیدها به فرصت ها، از جمله خواسته های خداوندی است که در قرآن به آن توجه داده شده و از آن به «جهاد کبیر» تعبیر شده است. البته باید توجه داشت که از نظر قرآن زمانی این تلاش ها به عنوان جهاد علمی و جهادکبیر خوانده می شود که همه این مجاهدت ها در راستای اهداف اصلی آفرینش یعنی کمال انسان و جهان به کار گرفته شود و انسان ها بتوانند از این طریق مظهر خداوندگاری و پروردگاری شوند و از سوی دیگر بتوانند در نقش خلافت الهی، خود و جهان را به کمال […]
  • بهار طبیعت؛ نسیمی از رستاخیز خلقت انسان درزندگی خود همواره با تحولات و تغییرات شگرفی مواجه می شود. این تحولات هم در درون و هم در بیرون و نیز، درجسم و هم درجان و روان او رخ می دهد. تغییرات و تحولاتی چون علم و جهل، سلامت و بیماری، مرگ و زندگی، فصول چهارگانه طبیعت برای آدمی پرسش های بسیاری را پدید می آورد که نخستین آن فلسفه زندگی و حیات است. اینکه از کجا آمده ام، به کجا می روم و آمدنم بهر چه بود، مهم ترین پرسش های هر انسانی است. هر کس به فراخور بینش و نگرش خود یعنی بهره مندی از خرد و وحی، پاسخی به این پرسش های ذهنی خود می دهد و فلسفه زندگی اش را درچارچوب این پاسخ ها سامان می دهد. این گونه است که رفتار آدمی درزندگی، متناسب با پاسخ هایی است که به این پرسش های فلسفی داده است. از این رو می توان گفت که هرکسی اهل فلسفه است و فلسفی می اندیشد و درچارچوب فلسفه ای زندگی می کند.از آموزه های قرآنی برمی آید که خداوند هستی را به گونه ای آفریده که هرکسی با کوچک ترین مراجعه به درون خود و یا نگاهی به بیرون از خود یعنی آیات انفسی و آفاقی بتواند به آسانی و سادگی پاسخ های شایسته ای برای پرسش های خود بیابد. از جمله پاسخ های آماده برای انسان، تحولات و تغییراتی است که در طبیعت رخ می دهد و فصول را پدید می آورد. نگاهی به این آیات آفاقی و نشانه های بیرونی می تواند پاسخ های مناسب را برای آدمی داشته باشد؛ چرا که دراین آیات فصول طبیعت، فلسفه زندگی جلوه گری می کند و زندگی و مرگ و حیات مجدد را به نمایش می گذارد. از این رو آیات قرآنی سرشار از سفارش هایی است که به توجه یابی و عدم غفلت در این آیات تاکید می کند. نویسنده دراین مطلب با مراجعه به آموزه های قرآنی بر آن است تا نشان دهد که چگونه این آیات فصول طبیعت می تواند، پاسخ فلسفی به پرسش های بنیادین و اساسی انسان درباره آمدن و بودن و رفتن و فلسفه زندگی بدهد. طبیعت، عبرت آموز خردمندان انسان وقتی به خود و پیرامون می نگرد، از این همه تغییرات و تحولات درونی و بیرونی شگفت زده می شود. او از همان آغاز، سلامتی را همراه با درد و رنج بیماری تجربه می کند. گاه در اوج بشاشت و طراوت و شادابی است و گاه دیگر زردرو، رنجور و بیمار درگوشه ای می نالد. وقتی به انسان ها و دیگر آفریده های الهی در طبیعت می نگرد، مرگ را در آغوش زندگی نظارگر می شود، گویی این دو همزاد، همواره با هم نفس می کشند و در آغوش هم تنیده اند. ما هر روز با گل و گیاهانی مواجه هستیم که می روید، رنگ های گوناگون چشم نوازش آدمی را مسحور زیبایی خود می کند و به همان سرعت که روییده و جلوه گری کرده، زرد و پژمرده می شود و بادی آن را از جا بر می کند و در سوزش تند آفتاب و باد و باران، خشک و بی جان می شود و نیست و نابود می گردد. (حدید، آیه ۲۰ و آیات دیگر) این تغییر و تحولات در هستی، به ویژه زندگی و مرگ، آدمی را به تفکر و اندیشه ای ژرف فرو می برد؛ چرا که می بیند همان گونه که گیاهان و جانوران و دیگر آفریده های هستی، زندگی و مرگ دارند، آدمی نیز با مرگ دست به گریبان است و روزی می رسد که آدمی در این کارزار پشتش به فشار مرگ می شکند و بر خاک می افتد. این همزادی و هم آغوشی مرگ و زندگی، این پرسش را برای او مطرح می کند که مرگ چیست؟ آیا مرگ نیستی و نابودی است؟ آیا زندگی را پایانی به نام مرگ است به گونه ای که دیگر او زندگی را دوباره تجربه خواهد کرد، یا اینکه مرگ فرآیندی از تحول و تکامل است و آدمی از حالتی به حالتی دیگر می رود؟ فلسفه زندگی و مرگ از دیدگاه کوته بینان و خردمندان عده ای از انسان ها با پاسخی ناقص به این پرسش ها، فلسفه ای را برای زندگی خود می نویسند که در چارچوب آن، برنامه های آدمی بسیار محدود خواهد بود. به این معنا که اگر در طبیعت، حیات مجددی است این حیات مجدد از آن دیگری است؛ چرا که با مرگ گیاه و جانور، نسل او از تخم و ترکه اش باقی می ماند، ولی خود شخص شخیص وی نابود و نیست می شود و دیگر زندگی مجدد را تجربه نخواهد کرد. از این رو مرگ را به معنای نیستی دانسته و دنیا را آغاز و پایان راه می داند. بر همین اساس است که به زندگی دنیوی دلبسته می شود و می کوشد در این زمان کوتاه زندگی کام خود را به کامل ترین شکل برآورده سازد. از این رو به دنیا بسیار حریص است و تمام اهتمام و همت خویش را مصروف این معنا می کند که به بهترین شکل از زندگی بهره برد و در جمع آن چیزی که سعادت می داند تلاش نماید. این گونه است که همه چیزهایی که امنیت و آرامش و آسایش او را تأمین می کند، در دستور کار قرار می گیرد و حتی با ستمگری در حق دیگران و تباه سازی طبیعت، می کوشد تا غنیمت خود را از زندگی بستاند و حق خود را به دست آورد و کام خویش را صباحی چند شیرین کند. در مقابل، خردمندانی هستند که با تعقل و خردورزی از این ظاهر فریبنده، فراتر می روند و از زاویه دیدی دیگر به مسئله می نگرند، آنان با نگاه به پیچیدگی آسمان و زمین و آفرینش به این نکته می رسند که این کتاب دنیا، فراتر از دنیای مادی می بایست دفتر یا دفاتر دیگری داشته باشد و این نسخه دنیا تنها تک نسخه نیست که بگوییم دنیا همان اول و آخر زندگی است و زندگی را تنها در همین دنیا محدود سازیم. اینان با تدبر و تفکر در آیات آفاقی در می یابند که خداوندگاری فرزانه و دانا و توانا این دنیا را آفریده است؛ و چون خداوند دارای فرزانگی و حکمت است، هرگز بی حکمت و هدفی دنیا را به وجود نیاورده است. از این رو در اندیشه حکمت و فلسفه خلقت و آفرینش هستی می روند و در پاسخ به آن به فلسفه زندگی بشر نیز می رسند. این خردمندان خردورز در پاسخ به فلسفه آفرینش و زندگی، پاسخ های کلی را در درون خود می یابند و با مراجعه به فطرت خویش می بینند که باید در چارچوب اصول عقلانی و عقلایی، زندگی خود را سامان دهند و در جست وجوی کمالات و فضایل و زیبایی ها بروند و از نواقص و رذایل و زشتی ها بگریزند. ساماندهی زندگی در این چارچوب به ایشان کمک می کند تا گام های بلند آغازین را برای زندگی هدفمند بردارند و در جست وجوی فلسفه غایی زندگی تلاش کنند. پاسخ کلی که عقل و فطرت به این خردورزان می دهد، پدیده ای به نام رستاخیز است؛ زیرا در می یابند که دنیا به سبب محدودیت هایش نمی تواند هدف نهایی آفرینش باشد؛ پس می بایست برای رسیدن به هدف نهایی آفرینش در مسیر فطرت و عقل حرکت کنند و تلاش نمایند. این پاسخ های کلی را خردورزان از راه تفکر در آیات آفاقی و انفسی درمی یابند. از این رو خداوند فرمان می دهد تا در این دو دسته از آیات الهی برای فهم فلسفه زندگی تدبر و تفکر کنند. (فصلت، آیه۵۳؛ روم، آیه۸؛ ذاریات، آیات۲۰ و ۲۱) با این همه، عقل هرچه توانایی داشته باشد در پاسخ به بسیاری از مسایل بویژه در جزئیات ناتوان است؛ بنابراین نیازمند وحی و هدایت های خاص الهی است تا به عنوان عقل بیرونی به مدد عقل درونی آید و آدمی را نسبت به حقایق ژرف تر روشن نماید. براین اساس خردمندان که تقوای عقلانی را با بهره گیری از فطرت و عقل در پیش گرفته بودند می توانند از این وحی بهره مند شوند و وحی را به عنوان مکمل عقل بپذیرند و بدان ایمان آورده و در چارچوب وحی عمل کنند؛ زیرا ایشان عقل و وحی را موید یکدیگر می یابند. (بقره، آیات۱تا ۵و آیات دیگر) به هرحال، طبیعت و آیات آفاقی و انفسی برای خردورزان مایه علم و دانش و عبرت است و ایشان با عبور از ظاهر آیات آفاقی و انفسی، به حقایق برتری دست می یابند که در ژرفای این ظاهر نهان است. این گونه است که فلسفه ای برای زندگی خویش می سازند که مبتنی بر دو بخش دیگر، پیش از دنیا و پس از دنیا است. بنابراین، برای این خردورزان خردمند، دنیا، کتابی است که پیش و پس آن در چشم دنیایی، ظاهر نیست هرچند که به چشم بصیرت قلب و عقل، هویدا و آشکار است. این خردورزان، زندگی دنیایی را بخشی از هستی می شناسند و آن را گذرگاهی به سوی جهانی دیگر می دانند، لذا به دنیا به عنوان یک معبر و گذرگاه می نگرند و به همان اندازه به آن اهتمام می ورزند و ظاهر فریبنده دنیا را عامل غفلت خویش از زندگی آن جهانی نمی گیرند و خود را به دنیا مشغول و دلخوش نمی دارند و سعادت دنیایی را تنها بخشی کوچک از حقیقت سعادت کامل می دانند. ازنظر اینان، مرگ و زندگی گیاهان، خود گواهی روشن بر حقیقت معاد و رستاخیز و زندگی در جهانی دیگر است؛ زیرا خداوندگاری فرزانه و دانا و توانا، همان گونه که مرگ را به این گیاهان می چشاند ولی حیات و زندگی مجددی به آنها می دهد. پس در توان خداوندی است که در سرای دیگر و جهان اخروی، جان را مردگان برگرداند و ایشان را دوباره برانگیزاند؛ چرا که می بیند که انسان را غیر از کالبد جسمانی، روانی است که میرا نیست و آنچه میر است تنها کالبد جسمانی و مادی اوست؛ چراکه بارها خود مرگ را در هنگام خواب، با جدایی روان از کالبد تجربه کرده و زندگی مجدد را چشیده است. (زمر، آیه۴۲) عبرت های رستاخیز طبیعت خداوند در آیات بسیاری به مسأله رستاخیز انسان توجه می دهد؛ زیرا توجه یابی و تذکر دایمی انسان به رستاخیز و معاد، به معنای تغییر مهم در بینش و نگرش آدمی است به گونه ای که فلسفه زندگی انسان در دنیا به طور کامل دگرگون می شود و رفتارهایش در دنیا نسبت به خود و دنیا و دیگران به گونه ای دیگر تغییر ماهیت می دهد. کسی که آخرت را پذیرفته، دارای فلسفه ای خواهد بود که دنیا را به عنوان پل و گذرگاه می بیند و می خواهد به گونه ای عمل کند تا در آخرت زندگی متناسب داشته باشد؛ از این رو تلاش می کند که نظر آفریدگار و پروردگارش را در هر زمینه کوچک و بزرگ داشته باشد و زندگی خود را براساس آن برنامه الهی سامان دهد. بسیاری از مردم هر چند که به رستاخیز باور دارند، ولی به سبب اشتغال به دنیا و وسوسه های شیطانی و زیبایی های فریبای دنیا، از هدف غافل می شوند و برخلاف برنامه های رشدی عقل و وحی، رفتار می کنند. از این رو خداوند در اشکال گوناگونی، همواره هشدارهای متعددی را براساس سطح درک و فهم گوناگون انسان ها، ارسال می کند. این هشدارها در طبیعت درونی و بیرونی ما فراوان یافت می شود. سیگنال های آن را می توان به سادگی از همه سو دریافت کرد و هشدارها و انذارهای گوناگون را دید و شنید و بیدار و هوشیار شد. البته این در صورتی است که انسان با گناهان بسیار دریچه ارتباطی خود را مسدود نکند و پرده بر گوش و چشم نیفکند و قلب را مهمور و مختوم نسازد. (بقره، آیات ۸ تا ۱۰، مطففین، آیه ۱۴ و آیات دیگر) سیگنال هایی که خداوند به عنوان تذکر و یادآوری از هدف خلقت و آفرینش انسان و معاد و رستاخیز می فرستد در طبیعت بهاری و رستاخیز گیاهان به سادگی قابل ردگیری و دریافت است. خداوند در آیاتی از جمله آیه ۵۷ سوره اعراف بیان می کند که با نگاهی به رستاخیز گیاهان که همواره در برابر چشمان شما اتفاق می افتد شما نه تنها می بایست به اصل رستاخیز ایمان بیاورید بلکه از این تذکرات پیاپی درس بگیرید و از غفلت درآیید. از این رو خداوند نزول باران و سرسبزی و زنده شدن زمین های خشک و مرده را به عنوان یک تذکر جهت یادآوری رستاخیز جان آدمی می داند و آن را نشانه ای برای قدرت خداوند در احیای مردگان معرفی می کند. در آیات دیگری می فرماید: ای مردم، اگر از روز رستاخیز در تردید هستید، ما شما را از خاک و سپس، از نطفه، آنگاه از لخته خونی و سپس از پاره گوشتی گاه تمام آفریده گاه ناتمام، بیافریده ایم تا قدرت خود را برایتان آشکار کنیم و تا زمانی معین هر چه را خواهیم در رحمها نگه می داریم آنگاه شما را که کودکی هستید بیرون می آوریم تا به حد زورمندی خود رسیدید. بعضی از شما می میرند و بعضی به سالخوردگی برده می شوند تا آنگاه که هر چه آموخته اند فراموش کنند و تو زمین را فسرده می بینی و وقتی باران بر آن بفرستیم، در اهتزاز آید و نمو کند و از هرگونه گیاه بهجت انگیز برویاند. این قدرت نماییها بدان سبب است که خدا خود حق است و اوست که مردگان را زنده می کند و هم اوست که بر هر چیزی تواناست.(حج، آیات ۵ و ۶) همچنین در آیات ۴۸ تا ۵۰ سوره روم می فرماید: خداست که بادها را می فرستد تا ابرها را برانگیزد و چنان که خواهد در آسمان بگسترد و آن را پاره پاره کند و ببینی که باران از خلال ابرها بیرون می آید و چون باران را به هر که خواهد از بندگانش برساند شادمان شوند... پس به آثار رحمت خدا بنگر که چگونه زمین را پس از مرگش زنده می گرداند. در حقیقت، هم اوست که قطعا زنده کننده مردگان است و اوست که بر هر چیزی تواناست. همین معنا در آیاتی دیگر چون آیه ۳۹ سوره فصلت و ۱۱ سوره زخرف و نیز آیات ۹ تا ۱۱ سوره ق بیان شده است تا مردم دریابند که همواره در برابر چشمان ایشان رستاخیز تحقق می یابد و نباید نه تنها در تحقق آن تردید کنند بلکه می بایست همواره هوشیار و بیدار باشند و از اصل هدف زندگی هرگز غافل نشوند؛ زیرا این غفلت موجب می شود تا انسان فرصت محدود و کوتاه و غیرقابل تکرار عمرش را به امور فرعی و دنیوی مشغول کند و از اصل بازماند و دچار زیان و خسران جبران ناشدنی شود. بهار به سبب آنکه این تغییرات و تحولات را به خوبی نشان می دهد، فرصت بی نظیری برای درک و فهم حقیقت زندگی دنیوی و رستاخیز است. انسان ها باید با بردن کودکان خویش به درون طبیعت و گردشگری در آن، این فرصت را به کودکان بدهند تا با حقیقت زندگی آشنا شوند. کودکان با حضور در طبیعت و طبیعت گردی در بهار ضمن بهره گیری از زیبایی های طبیعت و رنگ های چشم نواز و تنوعات روح افزای آن (یونس، آیه ۲۴؛ حج، آیات ۵ و ۶۳؛ نمل، آیه ۶۰؛ فاطر، آیه ۲۷؛ زمر، آیه ۲۱) می توانند با حقیقت مرگ و زندگی آشنا شوند. در این میان والدین می توانند با تبیین درست مفاهیم زندگی و فلسفه و هدف آن، کودک را به گونه ای بپرورانند که همواره از طبیعت درس های گوناگونی بگیرد و در آینده گرفتار غفلت نشود. سرگرم کردن کودکان با طبیعت و انتقال مفاهیم بنیادین فلسفی بهترین فرصت برای بزرگ ترها و کودکان است. باشد با استفاده از رستاخیز طبیعت خود را برای ابدیت دیگر در جهان دیگر آماده کنیم و هرگز ظاهر فریبای طبیعت دنیوی ما را مخلد در زمین نکند و آسایش و آرامش کوتاه آن را با آسایش و آرامش ابدی و خوشبختی جاودانه، هم سنگ […]
  • تعصبات ضد تکاملی خاستگاه تعصب های جاهلی تعصب که در زبان فارسی به عنوان یکی از خصلیت های بشری از آن یاد می شود، خصلتی است که موجب می شود تا شخص از اندیشه و یا عقیده و قوم و قبیله و کشورش حمایت کند. به نظر می رسد که ریشه تعصب را می بایست در نگرش های فرد جست که مانع نفوذ ناپذیری در برابر ایجاد بی تفاوتی ها نسبت به اموری است که به نظر شخص در درجه نخست اولویت های فردی و اجتماعی او قرار دارد. تعصب به شکل نگرش ثابت عمل می کند و موجب می شود تا شخصی نفوذناپذیر جلوه کند و واکنش های تند و عاطفی و احساسی نسبت به عوامل تضعیف و توهین و سست کردن آن بروز دهد. از این روست که در حوزه منش های شخصی و کنش های اجتماعی شخص دسته بندی می شود و ارتباط تنگاتنگی با حوزه روان شناسی اجتماعی و نگرش ها پیدا می کند. در نگاه نخست نمی توان داوری ضد ارزشی نسبت به تعصبات داشت بلکه به نظر می رسد که اگر کسی بخواهد درباره تعصب به عنوان یک منش انسانی و یا کنش اجتماعی آدمی داوری ارزشی کند و به خود اجازه دهد تا امتیازی را برای آن در نظر بگیرد نه تنها در حوزه فضلیت ها و امور مثبت قرار می گیرد بلکه از جایگاه ارزشی والای و بلندی نیز برخوردار می شود؛ زیرا تعصبات در حوزه نگرش های ثابت بشر قرار می گیرد که وی را به سوی اهداف خاص هدایت می کند. شخص بی نگرش ثابت و هدف مشخص و معین نمی تواند حرکت های دایمی و پایداری داشته باشد و به سوی هدف مشخص خویش حرکت کند. آن چه شخصی را در مسیری خاص ثابت نگه می دارد و از حزب باد می رهاند نگرش های ثابتی است که نسبت به آن تعصب می ورزد و آن را به عنوان چارچوب های اساسی در زندگی خویش دسته بندی و بر اساس آن حرکت و برنامه ریزی و عمل می کند. نگرش های ثابت و تعصب نسبت به آن است که آدمی را به هدف می رساند و همه سختی ها و دشواری را تحمل کرده و دست از مقاومت بر نمی دارد و هر گونه عوامل بازدارنده و یا سد راهی را بر می دارد و با استواری و گام های مطمئن به مقصد وهدف خود حرکت می کند. اگر تعصبات آدمی نسبت به اهداف و آرمان ها و حتی روش هایی که برای دست یابی به آن در پیش می گیرد نبود هرگز نمی توانست به آرمان و هدف خویش دست یابد؛ زیرا هر عاملی درونی و بیرونی می توانست او را از ادامه مسیر باز داشته و یا منصرف و منحرف کند. بنابراین عامل تعصب است که وی را در مسیر هدف خود حفظ می کند و موجب می شود تا با عوامل مزاحم و یا بازدارنده مبارزه کند و آن را از سر راه هدف خویش بردارد. در این جا داوری ارزشی مثبتی از تعصبات ارایه شده و به عنوان امری مهم و سرنوشت ساز در زندگی بشر مورد بررسی و تحلیل قرار داده شده است. در این داوری ارزشی به متعلق تعصب و یا هدف و یا روش توجه نشده است؛ زیرا هر انسانی به طور طبیعی به سوی کمال می رود و اندیشه و بینش طبیعی و فطری او کمالی و رهایی از نقص و دست یافتن به کمال است؛ تنها مشکلی که در این میان خودنمایی می کند اشتباه در تشخیص کمال و یا مصادیق کمالی و یا راه دست یابی به آن است. به این معنا که آدمی به طور فطری به سوی کمال می گراید و ذات و فطرت و طبیعت او جز کمال نمی جوید و نمی خواهد ولی در این میان در دام توهم کمال و یا اشتباه و خطا در تشخیص امر کمالی از غیر کمال می افتد و راه را گم می کند و گمراه می شود و یا با آن که هدف برای او مشخص و کمال مطلوب دانسته شده است عواملی بازدارنده خود را تحمیل و او را به فسق و فجور می کشاند و به عنوان کمال خود را جا می زند و شخص را از حرکت کمالی باز می دارد. پس انسان یا گمراه می شود و کمال را از نقص و غیر کمال تشخیص نمی دهد و یا این که بیمار می شود و از حرکت به سوی کمال باز می ماند و این گونه است که دو دسته فاسقان و گمراهان در میان انسان ها پدید می آیند. ابلیس در فریب آدم (ع) از نیرنگ نشان دادن امر کمالی سود می برد و می کوشد تا امری را که بازدارنده کمال و یا مزاحم آن است به عنوان امری کمالی با سوگندهای دروغین به آدم بقبولاند. این گونه است که آدم (ع) در دام ابلیس گرفتار می شود و راه خویش را از دست یابی به کمال دور می سازد. با توجه به این که تعصب می تواند مفید و سازنده باشد و اصل در آن کاربردهای مفید و سازنده آن در حرکت بخشی و پایداری بر هدف و مسیر است با این همه می تواند عاملی بازدارنده نیز محسوب شود و آدمی را چنان به بند کشد که هرگز نتواند از چاه به در آید و در راه قرار گیرد؛ زیرا اگر تعصب پایداری بر نگرشی است که بدان به عنوان کمال رسیده است این امر که به عنوان کمال مورد نظر شخص است می تواند امری غیر کمالی و حتی ضد کمالی باشد که به نظر شخص کمالی رسیده است و تعصب شخص بر آن موجب می شود تا هرگز به کمال نرسد و در مسیر قرار نگیرد. به عنوان نمونه عصبیت قومی که خصلتی انسانی است موجب می شود تا شخص از خویشان خود حمایت و دفاع کرده و در مقابل دشمنان قرار گیرد و به مبارزه با آنان بر خیزد ولی شخص در این عصبیت توجهی به این ندارد که خویشان وی در جرگه ظالمان یا مظلومان هستند. ( لسان العرب، ابن منظور، ج ۹ ، ص ۲۳۳) از این روست که امام سجاد (ع) می فرماید: تعصبی که به سبب آن انسان از بدان قوم و خویش خود حمایت کند و یا بدان و اشرار قوم خود را بهتر از نیکان اقوام دیگر بداند چنین تعصبی موجب می شود تا شخص گناهکار گردد.( کافی ، کلینی ، ج ۲ ،ص ۲۳۳) در حقیقت تعصب شمشیر دو دمی است که هم می تواند مفید و ارزشی باشد و هم می تواند زیانبار و کشنده باشد و شخص را از مسیر کمالی دور و در مسیر گمراهی ثابت نگه دارد. روان شناسی تعصب چنان که گفته شد تعصب در حوزه روان شناسی اجتماعی و در مسایل نگرش های قرار می گیرد. در مساله شکل گیری نگرش ها گفته شده است که نگرش مبتنی بر سه مولفه شناخت و عاطفه ( ایمان ) و رفتار است. به این معنا که شناخت ها و بینش های آدمی نسبت به هستی و یا چیزی نوعی آگاهی در شخص ایجاد می کند که اگر به شکل باور و ایمان در حوزه عاطفه شخص جای گیرد و در نهایت به شکل رفتارهای مشخص و متاثر از دو عامل پیش گفته بروز و ظهور کند چنین چیزی را نگرش می گویند. شناخت های انسانی اگر عقلانی و عقلایی باشد و در حوزه شناخت های علمی و عرف عقلایی دسته بندی شود به طور طبیعی در دل و جان شخص تاثیر می گذارد مگر آن که شخص به نوعی بیماری نفاق دچار شده باشد که نمی تواند ارتباط طبیعی میان عقل و عاطفه و احساسات خویش برقرار کند. شخص طبیعی بر اساس فطرت سالم و متعادل متاثر از دانش های عقلی و عقلایی خویش به باورهایی می رسد و عواطف وی متاثر از آن می شود. در این حالت است که ایمان در شخص شکل می گیرد و دانش های شناختی وی به شکل اعتقادات در جانش قرار می گیرد. در این حالت است که شخص دارای باورهای اعتقاداتی می شود. البته باورهای اعتقادی هر شخص تنها از یافته های بشری مبنتی بر علم و دانش قطعی حاصل نمی شود بلکه عوامل دیگری چون پدر و مادر و الگوهای دیگر نیز در نقش یافته های دانشی قطعی قرار می گیرند و موجبات باورمندی شخص نسبت به امری می شوند. این گونه است که گاه باورهای خرافی و قومی نیز از راه تربیت و الگوهای پذیرفته شده نیز به شکل باورهای اعتقادی در شخص قرار می گیرد. هم چنین داده های وحیانی به سبب اعتقاد و باور نخستین شخص به پیامبر ( که گاه از راه معجزه و یا آموزش و تربیت به وجود می آید) به عنوان یافته های دانشی و قطعی مورد پذیرش قرار گرفته و به عنوان باورهای اعتقادی در جان آدمی می نشیند و عواطف و احساسات او را مدیریت می کند. بنابراین اعتقادات یعنی اموری که در دل ها و عواطف انسانی بسته شده و امکان گریز و فرار شخص از آن نیست می تواند یافته های قطعی دانشی و یا داده های وحیانی و یا حتی امور خرافی و یافته های گمانی و وهمانی باشد. از این روست که نمی توان برای اعتقادات و باورهای بشری خاستگاه و ریشه و عامل یگانه ای مطرح کرد. از سوی دیگر این گونه نیست که آدمی هر چیزی که به دانش قطعی یافت آن را بپذیرد و به شکل باورها و اعتقادات در جانش قرار داده و متاثر از آن باشد. به این معنا که ارتباط التزامی و لازمی میان یافته های قطعی بشر با ایمان و باورهای او نیست؛ از این روست که خداوند با توجه به امکان عدم ایجاد باور و عقد قلبی حتی با شناخت قطعی درباره گروهی از منافقان و کافران می فرماید که آنان با آن که به شناخت قطعی و علم یقینی رسیده اند با این همه از در انکار وارد شده و امر قطعی را به عنوان باور و اعتقادات ایمانی خویش نپذیرفتند. بنابراین جاحدان کسانی هستند که با شناخت قطعی قلب و دل ایشان متاثر از آن شناخت نیست و عواطف و احساسات آن به شناخت قطعی و علم یقینی پاسخ مثبت نمی دهد: حجدوا بها واستیقنتها انفسهم ظلما و علوا ؛ یعنی به چیزی یقین کامل دارند و از نظر معرفتی و شناختی به آن درجه از قطع و یقین رسیده اند که شناخت خود را عین واقعیت و حق می یابند ولی به سبب ظلم و تجاوزگری و خود برتری بینی و علو مرتبه آن را انکار می کنند. اگر شناخت قطعی و یا توهم قطع و موافقت با واقع و نفس الامر به کسی دست دهد و سپس دل و جانش متاثر از آن قطع و یقین گردد و آن را انکار و جحد نکند آن گاه است که نسبت به آن چیز به باور می رسد و اذعان می دارد که آن چه یافته همان حق است و می بایست بدان باور و ایمان داشت. در مرحله سوم شخص آن متاثر از شناخت و بینش و ایمان و باورهای قلبی خویش عمل و رفتار خاصی را در پیش می گیرد که و می کوشد در چارچوب آن بینش و باور رفتار نماید. این گونه است که می گویند نگرش خاصی شکل گرفته است و رفتارهای شخص بر پایه نگرش های اساسی و اصلی خاصی صورت می گیرد. کسی که به نگرش دست یافت به سادگی نمی توان آن را تغییر داد؛ زیرا یکی از خصوصیات برجسته نگرش ها این است که اموری ثابت و پایدار هستند. از این روست که حتی اگر شخص در موقعیت قرار گیرد که ناچار به پذیرش امری برخلاف نگرش خود باشد آن را در ظاهر می پذیرد و دیگران گمان می کنند که صاحب نگرش را متقاعد ساخته اند در حالی که چنین اتفاقی نیافتاده است. به سخن دیگر در بیش تری موارد که تلاش می شود تا نگرش شخصی تغییر داده شود این تصور پیش می آید که شخص متقاعد شده و نگرش وی تغییر یافته است؛ در حالی که چنین نیست و در بیش تری موارد تغییر در نگرش یا اصلا اتفاق نیافتاده و یا موفتی است . ریشه این مقاومت در تغییر نگرش ها را می بایست در اموری چند جست که از آن جمله ذات و طبیعت نگرش هاست. دیگر آن که شخص با توجه به تعصباتی که نسبت به نگرش های خویش دارد حاضر به تغییر آن نیست و تنها در برابر فشارها خواسته است با پذیرش موقت خود را از رهایی بخشد؛ زیرا می بیند که مقاومت ها او را بیش تر مورد توجه قرارداده و زمینه های حمله به نگرش او را افزایش داده است. نکته ای که نمی بایست از آن غفلت شود آن که انسان به طور طبیعی نسبت به اعتقادات و باورها و نگرش های خویش نوعی تعلق خاطر پیدا می کند و همین تعلق خاطر نیز ارتباطی با عزت نفس وی دارد. البته دیده می شود که شخص نگرش خویش را پیش از آن که پیام متقاعد سازی را دریافت کند تغییر می دهد تا در آینده مجبور نشود عزت نفس خویش را زیر پا گذارد. از این روست که هر گاه گفتمانی را غالب دیده به سمت و سوی آن می رود تا متهم به ارتجاع و بی فرهنگی نشود. بسیاری از موج های اجتماعی مانند موج عدالت خواهی و یا اصلاحات که همراهی بیش تری مردم را به همراه دارد می تواند متاثر از این مساله باشد که نوعی مقاومت سازی نسبت به عزت نفس است تا مجبور نشود بر اثر پیام های متقاعد ساز خود را همراه جامعه و گفتمان غالب کند. با این همه نگرش های اساسی و اصلی زمانی که در نوجوانی و جوانی به هر شکلی شکل گرفته باشد تغییر نمی کند و تنها اشخاص برای همرنگی با جماعت با گفتمان های غالب همراهی می کنند و در اصل نگرش های خویش را حفظ می کنند. همین نگرش های ثابت و پایدار انسان است که مساله تعصبات را می سازد. نگرش قرآن به تعصبات خداوند به مساله تعصبات در حوزه های مختلف با عبارات مستقیم و غیر مستقیم توجه داده است. از مهم ترین واژگانی که این مفهوم را منتقل می سازد، حمیت است که به شکل حمیت جاهلی بیان شده است. البته این مفهوم خاص با استفاده از گزاره ها و واژگان دیگر نیز بیان شده است که در آیه ۷۸ سوره یونس و آیه ۸ سوره مائده می توان آن را یافت. تصعبات همان گونه که نقش مهم و بسیار مهمی در پایداری نگرش ها و دست یابی آدمی به کمال دارد همان گونه می تواند موجبات تباهی آدمی را نیز فراهم آورد. از جمله آثار مهمی که برای تعصبات منفی می توان بیان کرد چشم بستن بر حق و داوری کورکورانه است. از این روست که تعصبات در آیات چندی به عنوان سدی در برابر حق گرایی و رشد افراد دانسته شده است که از آن جمله می توان به آیات ۱۷۰ سوره بقره و آیه ۷۸ سوره یونس و آیه ۲۲ سوره زخرف اشاره کرد. کسانی که دام تعصبات نگرشی افتاده اند در برابر حقایق می ایستند و یا رفتار گزینشی در پیش می گیرند. از این روست که مصداق : یومن ببعض و یکفر ببعض می شوند. انتخاب گزینشی برای اثبات معنایی و باوری به آنان اجازه نمی دهد تا همه حقایق را بپذیرند و حتی نگاهی کوتاه و گذرا به آن داشته باشند. استاد علامه حسن زاده آملی در نقد کلام ابن عربی در فص محمدی (ص) فصوص الحکم که برای برائت عائشه به نکاح پیامبر(ص) با او اشاره کرده و گفته بود: از باب این که الجنس الی الجنس یمیل ، حضرت محمد(ص) که پاک ترین مردمان بود با عائشه ازدواج و نکاح می کند : در جهان هر چیز چیزی را کشد ؛ کفر کافر را و مرشد را رشد. بنابراین هیچ شکی نیست که رسول (ص) اطیب الطیبین است، پس عائشه و باقی ازواج اطیب طیبات باشند و چون چنین باشد ایشان مبرا و منزه باشند از آن چه ظالمان در حق ایشان می گویند. پس هر یک از زنان آن حضرت طیب ذاتی هستند و به حکم آیه : الخبیثات للخبیثتین و الخبیثون للخبیثات و الطیبات للطیبین ؛ زنان خبیث وناپاک ازآن مردان خبیث وناپاکند ومردان ناپاک نیز ازآن زنان ناپاکند؛ عائشه که همسر پیامبر(ص) است از اطیب طیبات می باشد. استاد حسن زاده آملی می فرمود: اگر این حکم درست باشد می بایست درباره آسیه همسر فرعون حکم کرد که او زن خبیث بلکه بدترین زن خبیث بوده است که فرعون را همسر بوده و به نکاح او در آمده است در حالی که خداوند در آیه ۱۱ سوره تحریم می فرماید: وضرب الله مثلا للذین آمنوا امرأه فرعون؛ و هم چنین اگر این مبنا قرار گیرد آیاتی که درباره زنان نوح و لوط آمده و آن ان را به عنوان بدترین زنان نابکار و خائن معرفی کرده است معنای خود را از دست می داد؛ زیرا خداوند درباره آنان فرموده است: ضرب اللّه مثلاً للذّین کفروا امراه نوح و امراه لوط کانتا تحت عبدین من عبادناالصالحین فخانتا هما»(تحریم آیه ۱۰) خداوند برای کسانی که کفر ورزیدند مثال آورد که زن نوح و زن لوط بودند که همسر دو تن از بندگان صالح ما بوده ولی به آنها خیانت ورزیدند. بنابراین تعصب موجب شده است که آیات دیگر قرآن را نبینند و یا حتی صراحت آیات سوره تحریم را درباره برخی از زنان آن حضرت (ص) ندیده بگیرند که در آن آیات سخن از اذیت و آزارهای برخی از ایشان است به طوری که خداوند پیشنهاد می دهد که آنان را طلاق دهد تا خداوند به جای آنان زنانی پاک دامن و خوب و عفیف به او عنایت کند. از دیگر آثاری که برای تعصبات و نگرش های باطل می توان یافت تقلید کورکورانه از دیگران (بقره آیه ۱۷۰ و اعراف آیه ۷۰ و هود آیات ۸۷ و ۱۰۹ و ۶۲ و آیات دیگر ) خشونت و درگیری با اهل حق است ؛ زیرا کسانی که نسبت به امری تعصب به خرج می دهند به سادگی در مقابل کسانی که آنان را نسبت به بطلان و یا نادرستی عمل و یا نگرشان آگاه می سازند تندی و خشونت می ورزند. ( عنکبوت آیه ۱۷ و ۲۴ و مریم آیات ۴۲ و ۴۶ و انبیاء آیه ۶۸) بسیاری از جنگ ها و خون ریزی ها و قتل عام های به سبب تعصبات کورکورانه ای است که برخی نسبت به نگرش های خویش دارند. همین مساله موجب شده بود تا در سده های وسطای اروپایی و دوره بربریت آن مردمان ، بسیاری از دانشمندان به نام که متاثر از فرهنگ اسلامی و تمدن پیشرفته آن به حقایقی آگاه شده بودند در دام آتش مرگ بیافتند و زنده زنده کشته شوند. گالیله و دیگرانی که بر خلاف باورها و نگرش های عمومی جامعه خود سخن می گفتند تهدید به مرگ شدند و کتاب ها و نوشته آنان و گاه با خودشان سوزانده شدند. جنگ های کنونی در اروپا و نسل کشی در بالکان و فلسطین و حتی به شکلی دیگر در عراق و افغانستان نیز به سبب تعصبات و نگرش های خاصی است که برخاسته از آموزه های خود برتربینی اروپایی و یا نژادی است . از این روست که خداوند تعصبات را عاملی مهم در جنگ ها و تباهی ها و نیز گمراهی های دانسته است که آدمی و جوامع بشری را به هلاکت می افکند.(مومنون آیات ۵۳ و ۵۴ و نیز فرقان آیات ۴۱ و ۴۲) بی گمان از آن جایی که نگرش ها و تعصبات مبتنی بر آن گاه بر اساس خرافات و امور باطل شکل گرفته و یا خاستگاه آن تقلید کورکورانه از اقوام و اجداد و نیاکان (بقره آیه ۱۷۰) می باشد مهم ترین دلیل و عامل در برابر ایمان واقعی است که در آیاتی چون ۷۸ سوره یونس و ۵۲ و ۵۳ سوره انبیاء و آیات دیگر بدان اشاره شده است. خداوند در آیه ۲۴ سوره مومنون و ۹۱ سوره هود تعصب و نگرش های نادرست را عاملی مهم در دوری از شناخت واقعی می شمارد و بیان می دارد که تعصب عامل مهمی در نفهمیدن انسان ها گفتار حق است. ریشه بسیاری از نابهنجاری رفتاری چون برخورد نادرست با زنان و دختران و زنده به گور کردن آنان ( نحل آیه ۵۸ و نیز زخرف آیات ۱۶ و و۱۷) و برخورد با اهل ایمان و نماز گزاری مومنان (فتح آیه ۲۵ و ۲۶) را می بایست در تعصبات افراد و نگرش های نادرست و باطل آنان جست. کینه توزی (اعراف آیات ۱۱ تا ۱۷ و حجر آیات ۳۱ تا ۳۹) و نافرمانی از فرمان های خداوند (اعراف آیه ۱۲ و همان آیات پیشین و ص آیه ۷۵ و ۷۶) از دیگر آثار تاسف بار تعصبات کورکورانه است که بسیاری از جوامع بشری همانند ابلیس گرفتار آن هستند. ریشه های تعصب چنان که گفته شد تعصب ریشه در امری فطری دارد ولی ریشه تعصبات نادرست را می بایست در دوری و گمراهی شخص از شناخت واقعی و ایمان درست و اعتقادات سالم جست. از این روست که خداوند می فرماید که تکبر درونی و استکبار ورزی بیرونی وی (صافات آیات ۳۵ و ۳۶) و انحصار طلبی ( بقره آیه ۳۵ و آل عمران آیات ۷۲ و ۷۳) و این که تنها اوست که حقایق را می فهمد و درک درستی از آن دارد و جهل و نادانی نسبت به هستی و حقایق آن ( فتح آیه ۲۶) و نگرش سلطه گری (ص آیات ۵ و ۷ و نوح ۲۱ و ۲۳) و در نهایت کفر نسبت به حقایق و شناخت های واقعی و انکار آن و پیروی از تصعبات جاهلی و قومی (فتح آیه ۲۶) مهم ترین ریشه هایی است که خداوند به عنوان زمینه سازان تعصبات نادرست بیان می کند و از مردمان می خواهد تا با بازگشت به فطرت و شناخت از روی بصیرت خود را از دام تعصبات و نگرش های نادرست رهایی […]
Share

برچسب‌ها: , , , , ,

مشترک سایت من شوید تا حتی یک مطلب را هم از دست ندهید!

 به وسیله ایمیل:

 ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.


بعد از ثبت نام رایانامه ای حاوی لینک فعال سازی برایتان ارسال خواهد شد. در صورت دریافت نکردن به بخش اسپم ایمیلتان مراجعه کنید.

مشترک خوراک شوید

یا به وسیله فید (خوراک)

Leave a Reply

برچسب‌هایی که می‌توانید استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>