samamos-comنگاهی به فلسفه و چرائی مجازات های الهی برای مؤمنان و کافران

دانلود

بسیاری از گرفتارهای مردم به سبب رفتارها و کردارشان در دنیاست. این امر نسبت به مؤمنان، زودتر خود را نشان می دهد. به این معنا که مؤمنان به سرعت بازتاب اعمال و رفتارهای خودشان را می بینند. شاید به همین خاطر است که گفته اند: «البلاء للولاء» زیرا بسیار دیده شده که مؤمنان بیش تر در مشکلات و گرفتاری ها قرار می گیرند، در حالی که دشمنان و کافران در ناز و نعمت به سر می برند و کم تر دچار بلایا و عذاب های دنیوی می شوند.

این گونه است که باران رحمت برای مؤمن خطاکار و گناهکار، بارانی از عذاب می شود و زمین و زمان با او به ستیز برمی خیزد تا او را هوشیار و بیدار کند و به سوی خداوند به استغفار و توبه بازار گرداند.

نویسنده در این مطلب با اشاره به انواع عذاب های الهی بر آن است تا براساس آموزه های وحیانی نقش رفتارهای مؤمنان را در بوجود آمدن بسیاری از مشکلات دنیوی و گرفتاری ها تبیین کند. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

آسایش برای کافران

شاید بارها دیده یا شنیده اید که عده ای به طعنه می گویند همه عذاب ها و گرفتاری ها برای مسلمانان است در حالی که کافران در آرامش و آسایش هستند و مثلا مردم فلان کشور اروپایی که حتی به مسیحیت ایمان ندارند و کافر مطلق هستند، در آسایش و آرامش بیش تری قرار دارند و برپایه آمارهای جهانی شادترین و امیدوارترین مردم به زندگی هستند. این در حالی است که مسلمانان در جهان در بدترین شرایط زیستی قرار دارند و همواره با انواع و اقسام مشکلات و گرفتاری دست و پنجه نرم می کنند.

برخی، همین را علتی برای کفر گویی و ستیزه جویی خود با دین قرار می دهند و براساس این تحلیل، آسایش و آرامش آنان را دلیلی بر حقانیت آنان بر می شمارند. اینگونه افراد معیار آسایش دنیوی را به عنوان دلیل و برهان حقانیت می دانند و حتی برخی پا از این فراتر نهاده و با توجه به موقعیت طبیعی اروپا و آب و هوای خوب آن به این نتیجه رسیده اند که همین طبیعت خوب دلیل بر حقانیت آنان است.

این در حالی است که خداوند برخلاف آن چه به فکر و نظر ما می رسد عمل می کند. لذا برای کافران آسایش قرار می دهد و مؤمنان را هر چه از نظر رتبه و درجه برتر و بالاتر باشند، به بلا و گرفتاری بیش تری دچار می سازد.

خداوند در آیات ۳۳تا ۳۵ سوره زخرف درباره این سیاست خود نسبت به کافران می فرماید: «و لولا أن یکون الناس امه واحده لجعلنا لمن یکفر بالرحمان لبیوتهم سقفاً من فضه و معارج علیها یظهرون¤ و لبیوتهم أبواباً و سرراً علیها یتکئون¤ و زخرفا و ان کل ذلک لما متاع الحیاه الدنیا و الاخره عند ربک للمتقین؛ و اگر نه آن بود که همه مردم در انکار خدا امتی واحد گردند، قطعاً برای خانه های آنان که به خدای رحمان کفر می ورزیدند، سقفها و نردبانهایی از نقره که بر آنها بالا روند قرار می دادیم؛ و برای خانه هایشان نیز درها و تختهایی که بر آنها تکیه زنند؛ و زر و زیورهای دیگر نیز؛ و همه اینها جز متاع زندگی دنیا نیست، و آخرت پیش پروردگار تو از آن پرهیزگاران است.»

بنابراین، آسایش کافران هیچ دلیلی بر حقانیت آنان نیست، چنان که مشکلات و گرفتاری های مسلمانان و مومنان دلیلی بر بطلان دین و آیین ایشان نمی باشد، بلکه به این معناست که مومنان و مسلمانان با برخی از کارها تنبیه می شوند و این امور بازتاب خطاها و گناهان ریز و درشت آنان است. هر چند که برخی از این گرفتاری ها و ابتلائات مومنان برای این است که زنگارها از دل هایشان زدوده شود و پاک گردند. این که در روایت آمده است: البلاء للولاء کاللهب للذهب؛ بلا برای ولایت و محبت الهی مانند لهیب آتش است برای طلاست، به این معناست که این گونه گرفتاری ها موجب ازدیاد ارزش انسان و خلوص وی از هرگونه آلودگی ها و پالایش وی می شود. بنابراین می توان در برخی از موارد گفت:

هر که در این بزم مقربتر است

جام بلا بیشترش می دهند.

اما چنان که گفته شد، برخی از این گرفتارها این گونه نیست، بلکه هشدارهای سریع و تندی است که از سوی خداوند به بنده مومن داده می شود تا چرک ها و آلودگی ها هر چند کوچک و ریز را ببیند و خود را از آن پاک نماید؛ زیرا هرگونه زنگاری در این افراد به چشم می آید و جلوه زشتی به چهره و سیمای مومن می دهد.

تفاوت زمانی در عذاب های الهی

با نگاهی به آموزه های قرآنی می توان دریافت که چرا این گونه تفاوت های جدی میان مجازات های الهی وجود دارد و حتی کافران با افزایش امکانات نه تنها تنبیه نمی شوند بلکه تشویق هم می شوند.

آموزه های قرآنی روشن می کند که خداوند نسبت به خطاها و گناهان افراد، برخوردهای سه گانه را در پیش می گیرد. این تفاوت ها به سبب عللی است که در آیات قرآنی بیان شده است.

خداوند در آیه ۳۰ سوره شوری یکی از انواع عذاب ها و گرفتاری ها را عذاب دنیوی بر می شمارد و می فرماید: و ما اصابکم من مصیبه فیما کسبت ایدیکم و یعفو عن کثیر؛ و هرگونه مصیبتی به شما برسد به سبب دستاورد خود شماست، و خدا از بسیاری درمی گذرد.

به این معنا که برخی از گرفتاری ها و مصیبت های آدمی به سبب کارهای خود وی است. با این که خداوند از بسیاری از خطاها و گناهان می گذرد، ولی با این همه برخی از گناهان به گونه ای است که واکنش و بازتاب آن در همین دنیا به سرعت خود را نشان می دهد.

کسانی که به این گرفتاری ها مبتلا می شوند، افراد مومن و مسلمانی هستند که باید تنبیه شوند. بنابراین، اگر خطایی بکنند به سرعت تنبیه و مجازات می شوند و گرفتاری ها به آنها هجوم می آورد. از جمله اگر مسلمانان زکات مال خودشان را ندهند، باران قطع می شود و کشور دچار قحطی و خشکسالی می شود.

خداوند درباره برخی دیگر از گناهان و خطاها و هم چنین گناهکاران می فرماید: وتلک القری اهلکنا هم لما ظلموا و جعلنا لمهلکهم موعدا؛ و مردم آن شهرها چون بیدادگری کردند، هلاکشان کردیم، و برای هلاکتشان موعدی مقرر داشتیم.(کهف، آیه ۵۹)

این گروه کسانی هستند که به آنان فرصت داده می شود تا زمانی گناهان خود را ادامه دهند، ولی وقتی آن زمان فرا رسید گرفتار عذاب سخت الهی می شوند. بسیاری از اقوام که گرفتار عذاب می شوند و سیل و توفان، زندگی شان را از میان می برد، کسانی هستند که خداوند به آنها مهلت داد تا دست از گناه بردارند ولی چون ادامه دادند در آن روز معین این گونه عذابشان می کند.

گروه سوم کسانی هستند که خداوند عذابشان را آن قدر تأخیر می افکند تا بتوانند همه توانایی و استعداد خویش را در عرصه گناه به نمایش بگذارند و با افزایش و ازدیاد گناه، در نهایت ظلم و ستم قرار گیرند. خداوند در آیه ۱۷۸ سوره آل عمران می فرماید: ولا یحسبن الذین کفروا أنما نملی لهم خیر لأنفسهم انما نملی لهم لیزدادوا اثماً و لهم عذاب مهین؛ و البته نباید کسانی که کافر شده اند تصور کنند اینکه به ایشان مهلت می دهیم، برای آنان نیکوست، ما فقط به آنها مهلت می دهیم تا بر گناه خود بیفزایند و آن گاه عذابی خفت آور خواهند داشت.

زمان عذابها

بنابراین، از نظر زمانی می توان عذاب ها را به سریع، مهلت دار و بی زمان دسته بندی کرد. در این میان تنها مؤمنان هستند که هر گناه و خطایی کردند به سرعت، آثار و تبعات آن را می بینند تا به خود آیند و بیدار و هوشیار گردند.

هرچه ایمان شخص قوی تر باشد، خطای وی بیش تر به چشم می آید؛ زیرا همانند صفحه سپیدی است که کوچک ترین لکه را نشان می دهد. از این رو لازم است تا این لکه زودتر گرفته شود و عذاب برای این است که شخص، هوشیار و بیدار شده و آن لکه زشت را از جامه سپید ایمانش بزداید.

آنانی که انسان های معمولی هستند، گناهان و خطاهایشان همانند لکه هائی بر جامه زرد است. این لکه ها فقط در صورت دقت دیده می شوند بنابراین به آنان مهلت داده می شود تا در یک فرصت به خود آیند. اما انسان هایی که کافرند همانند کسانی هستند که جامه تیره به تن کرده اند و این جامه ها حتی اگر پر از لکه های زشت شود به چشم نمی آید. اینان عذابشان آن قدر عقب انداخته می شود تا سنگین تر و سخت تر شود و به عذابی دردناک و سخت گرفته می شوند.

با این مطلب دانسته شد که چرا مؤمنان و جامعه ایمانی اگر خطایی را انجام دهند و مثلا زکات مال را نپردازند، گرفتار قحطی و خشکسالی می شوند و خداوند فوری به سبب همین گناه، آنان را به قطعی باران عذاب می کند.

بخشی از عذاب ها و گرفتاری هایی که مؤمنان در دنیا دچار آن می شوند به سبب عدم توجه به واجبات و محرمات است. همان گونه که انجام واجبات و ترک محرمات، عامل افزایش برکات (الاثنا عشریه، ص ۱۹) و رهایی از مشکلات و گرفتاری هاست، رفتار برخلاف آموزه های الهی موجب می شود تا شخص در همین زندگی به سرعت دچار مشکلات و گرفتاری هائی شود که گاه جز به استغفار از آن رهایی نمی یابد. کسانی که می گویند مالشان به اشتباه و خطایی از دستشان رفت و یا ورشکست شدند، وقتی خوب بنگرند درمی یابند که مثلا زکات و خمسی را نپرداخته اند، زیرا پرداخت زکات موجب مصونیت مال از تباهی می شود (وسایل الشیعه، ج۶، ص۱۳) و حتی مال، برکت یافته و زیاد می گردد (من لایحضره الفقیه، ج۲، ص۲)

اما اگر زکات را نپردازد، دو برابر آن به ناحق از دستش می رود بی آن که سودی برده باشد (کافی، ج۳، ص۵۰۴) امام صادق(ع) می فرماید: هیچ مالی در دریا و خشکی تباه نمی شود

مگر به سبب زکات ندادن. (بحارالانوار، ج ۶۹، ص ۲۱) همین عدم پرداخت است که زمین، برکات خود را باز می دارد (کافی، ج ۳، ص ۵۰۵) و عامل برکت به عامل نقمت تبدیل می شود و باران به سیل و بلا، تغییر شکل می دهد.

این که زمین برکات خود را از تارکان زکات و منع کنندگان آن باز می دارد، به این معناست که هرچیزی که باید به عنوان نعمت از زمین به دست آید به نقمت و بلا تبدیل می شود و خیر و برکت از آن می رود و انسان سودی از زندگی اش نمی برد.

این ها عذاب های الهی است که مردم گرفتار آن می شوند و علت را در چیزهای دیگر می جویند درحالی که بسیاری از مشکلات و مصیبت های آدمی به سبب کارهای خود بشر مانند عدم پرداخت خمس و زکات و گناهان دیگر است. این عذاب های الهی برای این است که این افراد پشیمان شوند (یونس، آیه ۵۴) و یا فطرت پاک ایشان دوباره بیدار شود و در مسیر کمالی گام بردارند و آموزه های عقلانی و شرعی را انجام دهند (انعام، آیات ۴۰ و ۴۱) و یا این که حقیقت هستی را به درستی درک کنند (انعام، آیه ۶۵) و از آن عبرت بگیرند. (بقره، آیات ۶۵ و ۶۶)

عدالت و تناسب در عذاب

از آن جایی که خداوند عادل است و نظام هستی را بر محور عدالت قرار داده است؛ هرگز در عذاب نیز از دایره عدالت بیرون نمی رود. بنابراین هر عذاب الهی متناسب با عدالت است.

خداوند در آیات بسیار از جمله ۱۱۷ و ۱۸۱ و ۱۸۲ سوره آل عمران و ۵۰ و ۵۱ سوره انفال و آیات دیگر، به این نکته توجه می دهد که عذاب های الهی براساس عدالت است و خداوند منزه از آن است که به کسی در عذاب ظلم روا دارد. براین اساس، به کسانی که به خداوند کافر هستند، اجازه می دهد تا از نعمت های دنیایی بهره گیرند بی آن که سود و بهره ای برای این افراد در قیامت باشد. (آل عمران، آیه ۷۷)

اصولا نوعی تناسب میان گناه و عذاب در نظام مجازات های الهی وجود دارد (بقره، آیات ۱۴ و ۱۵ و انعام، آیه ۱۰ و اعراف، آیه ۵۱ و آیات دیگر) چنان که این تناسب میان گناهکاران نیز وجود دارد. بنابراین مومنان هرچه در درجات عالی و برتر قرار گیرند، سخت تر و سریع تر عذاب می شوند؛ چرا که: «حسنات الابرار، سیئات المقربین؛ کارهای خوبان برای مقربان عمل زشت محسوب می شود.» و دیگر آن که زشتی این افراد بیش تر به چشم می آید و اگر تنبیه نشوند، موجبات تباهی دیگران نیز می شوند.

به هرحال، بسیاری از باران های عذاب را می بایست به نوع عملکرد مومنان و مسلمانان نسبت داد و همین نسبت مسلمان و مومن به خداست که حساسیت را افزایش می دهد و تنبیهات و گرفتاری های سریع و شدیدتری را سبب می شود. خداوند به زنان پیامبر(ص) به سبب نسبتی که با پیامبر(ص) برقرار کرده اند هشدار می دهد که خداوند به سبب همین نسبت نمی تواند با آنان همانند دیگران رفتار نماید: یا نساء النبی من یأت منکن بفاحشه مبینه یضاعف لها العذاب ضعفین و کان ذلک علی الله یسیرا؛ ای همسران پیامبر، هرکس از شما مبادرت به کار زشت آشکاری کند، عذابش دو چندان خواهد بود و این بر خدا همواره آسان است. (احزاب، آیه ۳۰) چنان که کارهای نیک و خیر این افراد به سبب همین نسبت، دوچندان ارزش و اعتبار می یابد: و من یفنت منکن لله و رسوله و تعمل صالحا نوتها اجرها مرتین و اعتدنا لها رزقا کریما؛ و هرکس از شما خدا و فرستاده اش را فرمان برد و کار شایسته کند، پاداشش را دو چندان می دهیم و برایش روزی نیکو فراهم خواهیم ساخت. (احزاب، آیه ۳۱) زیرا مردم این ها را الگوی رفتاری خود قرار می دهند و اگر اینان کارهای نیک انجام دهند، سرمشق دیگران می شوند، چنان که کارهای زشت آنها، خود عامل شیوع و ترویج زشتی در جامعه می گردد.

مومنان نیز به سبب انتساب به خداوند این گونه مورد توجه قرار می گیرند و خداوند به سبب همین نسبت است که توجه خاص به آنان مبذول می دارد. هرچه مومن در درجات ولایت بالاتر برود می بایست حواس خود را جمع تر کند، زیرا هر خطای کوچکی از او به چشم می آید و زودتر و شدیدتر تنبیه و مجازات می شود. این گونه است که باران رحمت برای ایشان باران عذاب می شود و به شکل سیل آنان را تهدید و تنبیه می کند تا به خود آیند و پاک شوند و خار و خاشاک را از زندگی خود دور سازند و یا عذابهای دیگری چون زلزله، صاعقه، گرانی، بیماری و دهها عذاب دیگر فرامی گیرد.

مطالب مرتبط

  • صاحب الزمان(عج)، وجه الله برخی ها همواره از چگونگی ارتباط و حتی از امکان ارتباط با صاحب الزمان(عج) سؤال می کنند پاسخ به طیف وسیع پرسش کنندگان و سطوح فکری و فرهنگی و اعتقادی آنان در یک مطلب کوتاه، شدنی نیست، با این همه آن چه به نظر می رسد و بخش عمده ای از پرسشگران را تا اندازه ای راضی و خشنود می سازد، در این مطلب کوتاه می آید. مفهوم توحید توحید به معنای بازگرداندن متکثرات به یک امر واحد است. به این معنا که انسان هنگامی با امور متعدد و متنوع مواجه می شود، نمی تواند به سادگی آنها را به یک امر بازگرداند. البته در برخی از علوم، با شناسایی وجوه مشترک میان متکثرات و کنار گذاشتن متمایزات، گام هایی برای رسیدن به وحدت برداشته می شود. به عنوان نمونه با تفکر در زید و عمر و وبکر وجوه مشترک میان آنان شناسایی شده و فصول جداگانه کننده به کناری نهاده می شود و از آن، عنوان «نوع انسان» ساخته می شود. این حرکت در حقیقت همان توحید است. از آن جایی که در هستی، امور بسیاری تاثیر مستقیم و غیرمستقیم به جا می گذارند، برخی از انسان ها دچار این توهم و اشتباه می شوند که همه آن ها را الهه و خدایان قرار دهند و یا در مرتبه پایین تر اگر قایل به یکتایی خدا شوند برای هر یک از این امور تاثیرگذار دست کم عنوان ربوبیت را قایل شوند. از این جاست که برخی قائل به توحید در الوهیت می شوند ولی توحید در ربوبیت را نمی پذیرند. دسته دیگر از انسانها با تفکر و تعقل و تدبر در می یابند که همه این امور تاثیرگذار نمی توانند علل مستقل باشند بلکه علل وابسته ای در عرض یا در طول هستند. این جاست که قایل به توحید در همه مراتب وجودی شده و هیچ ربوبیتی برای دیگران قایل نیستند. این شیوه ای است که در فلسفه تعقلی به کار می رود. اما در عرفان نظری بر این نکته تاکید می شود که همه این امور تنها مظاهر حقیقت واحدی بیش نیستند و حتی در ذات خویش استقلال ندارند، چه رسد که در عمل و فعل دارای استقلال باشند. بر این اساس، تنها یک حقیقت واحد در تمامی هستی وجود دارد و همه هستی تنها مظاهر همان حقیقت واحدند. البته آنان تاکید می کنند که هر چیزی باتوجه به شدت و ضعف نسبت و قابلیت خود با آن حقیقت واحد، تجلیات و مظهریت می یابد. براین اساس تفاوت هایی در مظهریت چیزها نسبت به آن حقیقت یکتا می توان یافت؛ ولی این تفاوت در مظهریت هرگز به معنای تعدد و تکثر موجودات نیست. بنابراین در هستی تنها یک حقیقت و مظاهر آن با شدت و ضعف وجود دارد. الله، مظهر نخست حقیقت یکتا در ادبیات قرآنی، آن ذات هستی بخش یکتا و یگانه برای اینکه ظهور و تجلی یابد، در شکل کامل و تمام خود با عنوان «الله» ظهور یافته است، چرا که اسم «الله»، نامی برای همه اسماء و صفات الهی است. بنابراین، الله نخستین تجلی و مظهر تمام و کمال ذاتی است که ما آن را به نام خدا می شناسیم. به سخن دیگر، پیش از ظهور آن ذات در شکل الله، ما هیچ شناختی از آن ذات نداشتیم، چرا که در کمون مطلق بوده است. بنابراین، نخستین ظهوری که برای آن حقیقت نهان، بوده است تجلی و ظهور در الله است. پیامبر(ص)، وجه الله الله، در حقیقت واسطه شناخت آدمی نسبت به حقیقتی است که همواره در کمون و دور از دسترس شناخت است. این ذات ناشناخته که در اصل، شناخته ترین چیز هستی است، همان چیزی است که در قرآن از آن به «هو» یاد می شود؛ چرا که «هو» ضمیر است که از یک جنبه، شناخته ترین امر و از جنبه دیگر نهانی ترین چیز است. این «هو» ذات، در الله تجلی یافت. اما این الله چیست؟ به نظر می رسد که صادر نخست می بایست از هر جهت با ذات یکتا و یگانه باشد. این جاست که براساس قاعده امکان اشرف و قواعد دیگر فلسفی می بایست نخستین صادر، همان انسان کاملی باشد که اشرف همه هستی است. این انسان کامل، کسی جز پیامبر(ص) نیست که اشرف هستی می باشد. بنابراین به یک معنا، پیامبر(ص) همان وجه الله است. مفهوم وجه الله وجه همان بخش قدامی و ظاهر بدن است که مهمترین عضو و به معنای صورت و چهره است. از این رو، وجه الله همان بخش ظاهری از ذات «هو» است که به تمام و کمال به عنوان نخستین صادر، پدیدار شده است. از آن جایی که کامل ترین موجود و شریف ترین آن، پیامبر(ص) است، بنابراین آن حضرت (ص) همان وجه الله است. وجه یک چیز، جدا از همان چیز نیست، به این معنا که وجه و صورت شخص همان جهت آشکار و ظاهر وی است، بنابراین، وجه الله هرگز از الله جدا نخواهد بود و یکتایی و یگانگی، میان آن دو برقرار است. بر این اساس وقتی از توحید سخن می گوییم به معنای آن است که درک کنیم که پیامبر(ص) با خدا به عنوان وجه خدا یکی است و دوگانگی در آن راه ندارد. این همان معنایی است که در آیه ۹ سوره نجم با «او ادنی» تبیین شده است؛ چرا که قاب قوسین بیانگر منطقه مماس و تماس است و «او ادنی» همان اتحاد و یکتایی و یگانگی خدا و پیامبر(ص) به عنوان وجه الله می باشد. این که در روایات آمده است: «نحن وجه الله» به این دلیل است که از نظر مقام نوری، همه چهارده معصوم(ع) نور واحدی هستند و حکم یکی به دلیل آیه ۶۱ سوره آل عمران و آیه مباهله، همان حکم دیگری می باشد که نفس و ذات ایشان یکی است. بنابراین وجه الله، پیامبر(ص) و همه امامان(ع) به حکم نفسیت است. این همان معنای توحیدی است که بدان دعوت شده ایم. وجه الله، خالق هستی در روایات معتبر آمده است که نحن صنایع الله و الخلق صنایع لنا؛ ما، صنعت و سازه الهی و همه خلق، سازه های ما هستند. این بدان معناست که صادر نخست تنها از خداوند بی واسطه خلق شده و مظهریت یافته است و دیگر موجودات همه به واسطه انوار امامان(ع) آفریده شده و مظهر گشته اند. براین اساس، همه هستی، مظاهر وجه الله هستند و همان گونه که خداوند بر همه هستی احاطه دارد، وجه الله نیز احاطه علمی و مالکیت دارد و هر تصرفی از سوی ایشان در هستی صورت می گیرد. از این رو در دایره خلقت، همه هستی باید متوجه وجه الله و چهارده معصوم(ع) شوند و شناخت به این توحید پیدا کرده و در اندیشه بازگشت به این سیر وجودی، خود را سامان دهند. از این رو خداوند فرمان می دهد که اگر می خواهند به الله برسند و محبوب الله شوند می بایست متوجه وجه الله باشند. اصولا ربوبیت از طریق وجه الله امکان پذیر و شدنی است و انوار معصومان(ع) است که هستی را ربوبیت می کند براین اساس، در دایره سیر، نهایت سیر، رب ایشان است. «الی ربک المنتهی» چنان که در دایره بازگشت از «انالله و انا الیه راجعون» می بایست «الی ربک الرجعی» به رب ایشان بازگشت. بنابراین، همه هستی با سببیت امامان آفریده و ظهور یافته است که وجه الله می باشند و انسان همان گونه که باید درک کند که باء سببیت امیرمؤمنان(ع) به عنوان یک مصداق از وجه الله، خلقت را تکوین کرده است نیز درک کند که با باء سببیت آن حضرت(ع) و دیگر انوار امامان(ع) است که به خداوند برسد. امام زمان(عج)، مالک هستی [در هر زمانی جلوه ای کامل از مظهر نخستین صادر، بر جهان، حاکمیت و مالکیت می کند که در زمان ما و پس از امامت امام عسکری(ع)، همه هستی، چون آب برای ماهی در اختیار امام زمان(عج) است. درحقیقت هستی، همان آب است و این آب همان صاحب زمان(عج) است. ما چون ماهی در این آب می باشیم که در جست وجوی آب و صاحب زمان(عج) هستیم.] اگر خوب بنگریم می بینیم که در آب در جست وجوی آب هستیم. البته بسیاری از مردم همانند ماهی متوجه آب نیستند مگر آن که از آب بیرون انداخته شوند. آن چه لازم است بدانیم اینکه دریابیم در آب وجود صاحب زمانی زندگی می کنیم و به سر می بریم. نماز به معنای متوجه شدن به وجه الله و قرار گرفتن قلب در برابر این حقیقت است. وقتی متوجه وجه الله و صاحب الزمان(عج) در نماز و دیگر عبادات می شویم و نماز به این می بندیم که رضایت و خشنودی وجه الله را به دست آوریم، در حقیقت متوجه حقیقت توحید و مظهریت و وابستگی و فقر خود به وجه می شویم و این همان عنایت الهی است که تنها به برخی می رسد، چرا که همانند ماهی می شویم که دریابیم که در آب هستیم و قدر آن را بدانیم. درحقیقت عبادت به معنای توجه یابی و قرار دادن وجه خود در برابر وجه الله است. از این رو گفته اند حقیقت عبادت چیزی جز تذکر و رهایی از غفلت نیست. نمادسازی از آن جایی که بسیاری از مردم اهل عقل و تعقل نیستند و تنها اهل دیده بصر هستند و نهایت مرحله ای که می رسند همان شهودطلبی ابراهیمی برای اطمینان قلبی است، از خداوند نماد می خواهند. از این رو، مسجد و کعبه و دیگر امور، نمادهایی می شوند تا ره گم نشود و انسان بتواند وجهی را بیابد که کمی او را با حقیقت وجه الله مرتبط سازد. کعبه و دیگر نشانه ها، نشانه ای برای کسانی است که احتمال گم شدن ایشان می رود. اما اهل عقل و دل خود را همواره در برابر وجه الله زمان خویش می یابند. پس همواره همانند ماهی عاقلی هستند که خود را محاط تمام و کمال از هر جهت و حیث با آب می دانند. بنابراین بی ارتباطی معنا ندارد و تنها مشکل این است که متوجه به وجه الله […]
  • انسان و مسأله اختیار و انتظار مرگ مرگ، پرسش و مسأله بزرگ انسان هاست. هر روز انسان با مرگ خویشان و دوستان و آشنایان مواجه می شود و این پرسش در برابر او قرار می گیرد که تا چه اندازه انسان اختیاردار زندگی و مرگ خویش است؟ هرگاه به بیمارستان ها می روید یا خود به بیماری صعب العلاج گرفتار می شوید، انتظار مرگ مانند سایه شوم شما را دربر می گیرد. گاه از وحشت و هراس بیماری، خود را در کام مرگ می اندازید و امید از دل ها رخت برمی بندد. آنگاه است که مسأله انتظار مرگ، مسأله جدی و دغدغه اصلی می شود. نویسنده در این مطلب بر آن است تا نگاه قرآن را به مسأله اختیار و انتظار مرگ براساس آموزه های قرآن بیان کند. مرگ، حاضر همیشگی بی گمان مرگ همزاد زندگی است؛ زیرا جز خداوند که حی مطلق و حیات، اسم ذات الهی است؛ همه موجودات، حیات را با مرگ همراه دارند. هر چیزی که آفریده می شود و نام حی بر او نهاده می شود و از زندگی بهره مند می گردد، در باطن و ملکوت این حیات و زندگی، مرگ نشسته و آشیانه کرده است تا روزی از درون به بیرون خودنمایی کند و حیات را پایانی بخشد. (قصص، آیه۸۸؛ الرحمن، آیات۲۶و ۲۷) پس همواره هر موجود زنده ای حضور مرگ را در خود احساس می کند و مرگ، حاضر همیشگی زندگان است؛ با این همه انسان ها همان گونه که نسبت به ملکوت دیگری چون خداوند در ذات هر آفریده ای، غافل هستند، نسبت به حضور این حاضر همیشگی و همراه دایمی غفلت می ورزند مگر آنکه مرگ فامیل و دوستی و آشنایی آنان را متنبه و بیدار و هوشیار نماید و اندکی در مسأله مرگ اندیشه و درنگ کنند. ازنظر آموزه های قرآنی مرگ مانند حیات از آفریده های الهی است. (ملک، آیه۲) این بدان معناست که مرگ، نابودی کامل و نیستی محض نیست، بلکه حالتی در موجودات زنده است. البته مفهوم مرگ در نشأت و عوالم مختلف متفاوت است؛ زیرا مرگ چنان که گفته شد، آفریده ای از آفریده های خداوندی برای انتقال از یک حالت به حالتی دیگر و از یک نشئه به نشئه ای دیگر است. براین اساس، حالات گوناگونی را می توان برای مرگ تصور کرد که همگی در یک معنا مشترک است. آن معنای مشترک همان انتقال و نوعی جدایی است که میان روح و بدن صورت می گیرد. در عالم ماده و دنیا، حقیقت مرگ با جدا شدن کامل روح از بدن جسمانی اتفاق می افتد. به این معنا که نفس که همان روح دمیده شده در کالبد است، از کالبد خود بیرون کشیده می شود (انعام، آیه۹۳) و مأموران الهی از فرشتگان (همان) و ملک الموت(فرشته مرگ) نفس را به طور کامل از کالبد درمی آورند. این کشیدن و درآوردن کامل نفس (روح دمیده شده در کالبد) از کالبد جسمانی و مادی را توفی می گویند.(سجده، آیه۱۱) فرشته مرگ و ملک الموت از سوی خداوند وکالت دارد تا نفس را پس از فرا رسیدن اجل و مهلت زمانی اش، از کالبد به طور کامل بیرون آورد و به سوی خداوند که پروردگار انسان هاست، بازگرداند.(همان) مرگ دائمی و مرگ در خواب البته ما با هر خوابیدنی، مرگ و توفی کامل را تجربه می کنیم؛ زیرا خداوند در هر خوابی، نفس و روان آدمی را توفی می کند و از کالبدش بیرون می کشد و به سوی خود می برد. بنابراین، ما به طور طبیعی در هر خوابی، مرگ را تجربه می کنیم. تنها تفاوتی که میان مرگ در خواب و مرگ دایمی وجود دارد در این است که در مرگ در خواب، خداوند، نفس را به درون کالبد جسمانی اش باز می گرداند، ولی در مرگ دایمی، نفس در نزد خداوند نگه داشته می شود و اجازه بازگشت به سوی کالبد را نمی یابد. (زمر، آیه ۲۲) آنچه بیان شد مرگ در جهان ماده است؛ اما مرگ در جهان برزخ و نیز قیامت حالتی دیگر دارد و به معنای خروج نفس از کالبد جسمانی نیست؛ زیرا انسان در جهان برزخ، بدن و کالبد مادی و جسدانی ندارد، هر چند که دارای کالبد جسمانی مادی لطیف یا غیرمادی است که اطلاعات کاملی در باره آن نداریم. مرگ های گوناگون در جهان های دیگر، همچون قیامت و پیش از ورود به نشآت دیگر چون بهشت و دوزخ، نوع و حالت مرگ نیز متفاوت است؛ چنان که مرگ در جهان پس از قیامت و در دوزخ نیز انواع و حالات گوناگونی دارد. از جمله اینکه در برخی از آیات قرآنی از مرگ هایی سخن به میان آمده که نه مرگ است و نه حیات و دوزخیان بین مرگ و زندگی دست و پا می زنند: لایموت فیها و لایحیی. (اعلی، آیه ۱۳) دوزخیان، مرگ کامل را دیگر تجربه نخواهند کرد تا به کمک مرگ از رنج دوزخ رهایی یابند بلکه همواره در آتش دوزخ جاودانه زنده بوده و مرگ های خاصی را تجربه خواهند کرد که خود عذاب آور است. (ابراهیم، آیات ۱۶ و ۱۷؛ طه، آیه ۷۴؛ فاطر، آیه ۳۶) در حقیقت در دوزخ اسباب مرگ خاصی پی در پی بر دوزخیان وارد می شود و آنان به رغم نمردن دایمی و مطلق، آن مرگ های دردآور را تجربه می کنند. (همان) در مقابل، بهشتیان پس از ورود به بهشت، دیگر مرگی را تجربه نخواهند کرد و مرده نمی شوند. (صافات، آیات ۴۰ و ۲۳ و ۵۸) انسان هرگز نمی تواند از مرگ بگریزد و دست کم یک بار می بایست آن را تجربه کند که البته این اختصاص به متالهان ور بانیون دارد؛ زیرا غیر این افراد دست کم دو بار مرگ و دوبار احیاء را تجربه خواهند کرد. (بقره، آیه ۲۸؛ دخان، آیه ۵۶) به هر حال، همه موجودات هستی فانی شده و مرگ را تجربه خواهند کرد (الرحمن، آیات ۲۶ و ۲۷) هر چند که این تجربه مرگ برای اولیای خاص الهی یک بار اتفاق می افتد (دخان، آیه ۵۶) و انسان به سبب دارا بودن نفس و روح دمیده در کالبد می بایست این مرگ را تجربه کند تا روح از کالبد جسمانی خارج شود و مسیر کمالی خود را در کالبدهای دیگری نیز تجربه کند. (آل عمران، آیه ۱۸۵؛ انبیاء، آیه ۳۵؛ عنکبوت، آیه ۵۷) بر این اساس مرگ، امری حتمی و قطعی است و ممکن نیست که موجودی آن را از خود دور کند (آل عمران، آیه ۱۶۸) این مرگ و فنای موجودات هستی، قضا و حکم قطعی و محتوم الهی و جلوه ای از ربوبیت اوست؛ زیرا هر موجودی اگر بخواهد به کمال بایسته و شایسته خویش برسد لازم است که این مسیر مرگ را بپیماید. از این رو خداوند در آیاتی از جمله آیات ۲۶ و ۲۷ سوره آل عمران، مرگ را به مقام ربوبیت و پروردگاری خود نسبت داده تا نشان دهد که هدفمندی و حکمت الهی مقتضی آن است که هر موجودی برای دست یابی به کمال خویش مرگ را تجربه کند. اختیار مرگ انسان های دارای دو اجل معلق و مسمی(حتمی) هستند. اجل مسمی (حتمی) زمانی است که حکم قطعی خداوند برای پایان دوره ای از زندگی در جهان مادی و دنیوی صادر شده و غیرقابل بازگشت، تاخیر و یا حتی تقدیم است. به این معنا که این اجل هرگز پیش و پس نمی افتد و مشخصا درهمان زمان خودش اتفاق می افتد. (اعراف، آیه ۳۴؛ یونس، آیه ۴۹؛ نحل، آیه ۶۱؛ منافقون، آیه ۱۱) اما اجل معلق، این گونه نیست و نه تنها پیش و پس می افتد بلکه می توان گفت که این مرگ بسته به رفتار خودمان است. از این رو می توان با قطع صله رحم و صدقه و انفاق و انجام گناهانی، آن را پیش انداخت و یا با صله رحم و صدقه و احسان و انفاق آن را پس انداخته و زمان زندگی خویش را افزایش داد تا به اجل مسمی برسد. روایات بسیاری درباره امکان تقدیم و تاخیر در اجل معلق وارد شده و به نظر می رسد که می توان این معنا را از آیه ۴ سوره نوح به دست آورد. خداوند دراین آیه بیان می کند که تقوا پیشگی و اطاعت از فرمان های الهی و پیامبران، زمینه مصونیت از مرگ های معلق است که به شکل عذاب های الهی و مرگ های ناگهانی اتفاق می افتد. بنابراین، می توان گفت که انسان می تواند با کارهای خوب و تقواپیشگی، مرگ خویش را از اجل معلق تا اجل مسمی به تاخیر افکند و گرفتار عذاب های زودرس الهی و مرگ های ناگهانی نشود. (نوح، آیات ۱ تا ۴) بنابراین، اگر انسان ها اختیاردار مرگ مسمای خود نیستند ولی اختیاردار مرگ معلق خود هستند و می توانند با کارهای خوب و تقواپیشگی و اطاعت از خدا و پیامبران، اجل معلق خویش را به تاخیر افکنند یا با کارهای بد آن را پیش افکنند. از آیات ۱۰ و ۱۱ سوره منافقون برمی آید که درخواست مرگی که اجل مسمی است، درخواست بیجا و غیرمقبولی است؛ زیرا اجل مسمی به معنای پایان فرصت عمر در دنیاست و هرگز اندکی پیش و پس نخواهد شد. (اعراف، آیه ۳۴) اما کسانی که خودکشی می کنند، آنان تنها مرگ معلق خویش را رقم می زنند ولی مرگ مسمای آنان اتفاق نمی افتد. وضعیت ایشان همانند کسانی است که با گناهان و بی تقوایی و طغیان نسبت به خدا و پیامبرش، گرفتار عذاب و مرگ ناگهانی می شود. (نوح، آیات ۱ تا ۴) انتظار مرگ هرکسی می بایست منتظر مرگ باشد هرچند که هر دمی مرگ را به نوعی تجربه می کند. اما انتظار مرگ برای آن است که انسان خود را بسازد و بداند که این دنیا پایانی دارد و هرنفسی می بایست کالبد مادی دنیوی خویش را ترک کند. انتظار مرگ امری بسیار مثبت است اگر به قصد خودسازی و آمادگی برای جهان های دیگر باشد. همان گونه که اگر موجب افسردگی و دوری از زندگی و خودسازی شود، امر منفی است. آرزوی مرگ برای رهایی از مشکلات دنیوی و عذاب های آن امری درست است، همچنان که آرزوی بقا و دعا و نیایش برای آن جهت انجام کارهای خیر و نیک بیشتر، امری پسندیده و مقبول است. کسانی واقعا آماده مرگ می شوند که به کمالی رسیده اند و دیگر دنیا برای آنان دوزخی است و می خواهند از این زندان تن بیرون آیند. کسانی که در آینده خود یقین و قطع دارند و به کمال مطلق رسیده اند، ترسی از مرگ ندارند. از این رو خداوند به کسانی که مدعی کمال هستند و می گویند آخرت و بهشت از آن ایشان است، پیشنهاد می دهد تا برای بیان صداقت و اثبات ادعای خود، آرزوی مرگ کنند. (جمعه، آیات ۶ و ۷) از نظر قرآن کسانی که اولیای الهی هستند، علامت صداقت و راستی ایشان همان درخواست و آرزوی مرگ است و کسانی که مدعی چنین مقام و منزلتی هستند، از چنین آرزوئی دست می کشند و هرگز منتظر مرگ نیستند و از آن می گریزند چه رسد که آرزوی مرگ کنند. مجاهدان، کسانی هستند که از مرگ نمی هراسند و منتظر و در آرزوی آن هستند؛ زیرا می دانند که اگر بکشند یا کشته شوند به یکی از دو پیروزی و حسنه بزرگ می رسند یا به کمال مطلقی می رسند که دیگر مرگی را تجربه نخواهند کرد (دخان،آیه ۵۶) و از همان آغاز مرگ خویش درنزد خداوند، زندگی جاودانه راخواهند داشت (آل عمران، آیه ۱۶۹) یا آنکه پیروز می شوند و از برکات جامعه اسلامی بهره مند شده و رضایت و خشنودی خدا را به دست می آورند. (توبه، آیه ۵۲) به هرحال، انسان، اختیار مرگ خویش را به یک معنا دارد و به یک معنا ندارد. به این معنا که می تواند اجل معلق خویش را با اعمال بد و خوب پس و پیش کند اما نمی تواند از مرگ و اجل حتمی بگریزد؛ زیرا همه در زمان مشخصی که خداوند می داند به اذن الهی جان به جان آفرین تسلیم خواهند کرد و به سوی او باز می گردند. از این جهان مادی و کالبد جسدانی بیرون می روند. همچنین انتظار مرگ برای عده ای، عامل اثباتی و مفید است و برای عده ای دیگر، عامل بدبختی و افسردگی و امری منفی می باشد. برای کسانی که اولیای الهی هستند مرگ شیرین تر از عسل (احلی من العسل) است و همانند اصحاب حسین (ع) در انتظار مرگ لحظه شماری می کنند و به استقبال آن می شتابند ولی برای کسانی که دنیاگرا و مادیگرا هستند انتظاری بس خوفناک و دردناک است و موجب می شود تا خود را گم کنند و دچار انواع و اقسام غفلت ها و بدبختی ها و حتی خودکشی شوند. بنابراین، نوع نگاه انسان به دنیا و آخرت و زندگی و مرگ و نیز نوع کارهای خوب و بد انسان در دنیا معلوم می کند که انسان چگونه مرگی را تجربه می کند و با مرگ چگونه مواجه می شود. باشد با درک درست از مفهوم و حقیقت مرگ و زندگی، درمسیر شدن های کمالی گام برداریم تا مرگ احلی من العسل در نزد ما جلوه کند و اگر حیات و زندگی دنیا را می پذیریم برای انجام کارهای خیر و نیک و انجام مسئولیت ربوبیت و پروردگاری نسبت به دیگران باشد و اگر به سوی مرگ می شتابیم و آرزوی آن را داریم برای رسیدن به وصال الهی و لقای او باشد. اگر چنین نگاهی به زندگی و مرگ داشته باشیم، شاید زندگی دنیوی ما بیشتر آبادتر از حال خواهد بود و زندگی دنیوی نیز شیرینی خاص خود را خواهد یافت و آسایش و آرامش ابدی را در سایه سار آرامش و آسایش اخروی در دنیا تجربه خواهیم کرد؛ از این رو خداوند می فرماید که مومن واقعی در دنیا در آرامش و آسایش است و از هیچ چیزی رنج نمی برد هرچند که در فقر باشد؛ زیرا متصل به خدایی غنی است که منبع آرامش و […]
  • التقاط، خطر دائمی برای بشر یکی از بخش های وجودی انسان که به سرعت در حال تغییر و تبدیل است، بخش اندیشه ای و تفکری است. اگر تغییرات فیزیکی بدن به شکل بسیار کند صورت می گیرد در بخش دیگر که مرتبط با روح آدمی است به سرعت صورت می گیرد که نمی توان حتی آن را در دم و لحظه و ساعت قرارداد. از این رو آدمی را نمی توان در یک حال ثابت تصور کرد و تصور ثبوت و پایداری در این بخش بسیار دور به نظر می رسد. این تغییرات می تواند در دو شکل مثبت و منفی و در جهت تقابلی کمالی و هبوطی انجام پذیرد. بنابراین هر کسی می بایست به محاسبه دائمی وضعیت اندیشه ای خود توجه داشته باشد و همان گونه که به وزن کردن بدن و اندازه گرفتن قد و قامت می پردازد و اندام خویش را تحت محاسبه دقیق قرار می دهد تا از هر نظر کامل و زیبا جلوه کند، می بایست به محاسبه و اندازه گرفتن وضعیت اندیشه ای خویش بپردازد تا همواره در موقعیتی بهتر و کامل تر از وضعیت پیشین قرار گیرد و اندام تفکری و اندیشه ای اش زیباتر به چشم آید.از آن جایی که دشمن سوگند خورده ای در کمین تعالی و رشد آدمی است، مواظبت و مراقبت از اندیشه ها و تفکرها، در درجه نخست اهمیت قرار می گیرد، چرا که ارزش آدمی به اندیشه ها و افکار اوست و تن آدمی در ارتباط با تفکر و اندیشه است که ارزش و زیبایی و کمال واقعی را درک می کند. شدت شتاب تحول و تغییر در اندیشه موجب می شود تا حساسیت به آن نیز افزایش یابد و برای رهایی از هرگونه تفکر انحرافی و التقاطی، بازبینی و محاسبه دائمی و نیز اصلاحات تفکری و اندیشه ای لازم و ضروری خواهد بود. یکی از انحرافاتی که اندیشه آدمی با آن رو به رو می شود، خطر التقاط است که نویسنده در این مطلب با مراجعه به آموزه های قرآنی بر آن است تا آن را در حد امکان واکاوی کند. ماهیت متغیر انسان شاید اندیشه انسانی، متغیرترین بخش وجودی انسان باشد، چرا که با روح انسانی در ارتباط است و انسان از نظر قرآن، موجودی در حال شدن و تبدل و تغییر دایمی است؛ از این رو برخی بر این باورند که انسان طیفی از ماهیات را در خود دارد که از پست ترین تا عالی ترین را شامل می شود و تا زمانی که در این دنیا به سر می برد نه تنها جنسی از اجناس منطقی بلکه جنس الاجناس است که در تحت آن، جنس ها و انواع منطقی بسیاری قرار می گیرد. این همان چیزی است که در افراد دارای چشم برزخی به شکل شتر، گاو، پلنگ و خوک و یا مانند آن به چشم می آید و در آخرت وحوش انسانی، یا احجار انسانی و مانند آن با حشر قیامتی حاضر می شوند. به سخن دیگر تغییرات در حوزه اندیشه و تفکر آدمی، بسیار شتاب آلود و غیرقابل توقف است و انسان هر دمی با عمل خود، انسان جدیدی می شود که دارای تفکر و اندیشه تازه است. این گونه است که باورها، بینش ها و نگرش های آدمی در هر دمی در حال دگرگونی است و هر دم تصور تازه ای از خود و پیرامون خود خواهد داشت. این همان تفکری است که می گوید: بیزارم از آن کهنه خدایی که تو داری/ هر دم مرا تازه خدای دگرستی؛ چرا که هر دم با تغییرات و دگرگونی در روح آدمی، اندیشه، باور و بینش و نگرش تازه ای پدید می آید که با تصور قبلی گاه در تضاد و تقابل مطلق است. همین تغییر شدید و شتاب آلود در اندیشه و روح آدمی است که خطر بسیاری را برای آدمی به همان اندازه ایجاد ظرفیت ها، فراهم می آورد. بدین معنا که آدمی هر دم درخطر سقوط و هبوط است. اگر میوه ممنوع آدمی یک چیز است؛ این یک چیز می تواند همانند میوه های بهشتی دارای اشکال و طعم ها و مزه های گوناگون باشد. بنابراین هر کسی با میوه ممنوع خودش گمراه می شود و در دام وسوسه های شیطانی ابلیس گرفتار می آید. اگر انسان بتواند هر بحران و میوه ممنوع خود را به ظرفیتی برای رشد و تعالی و تکامل خود تبدیل کند، انسانی دارای عزم جدی است که خداوند آن را در آدم نیافت، چرا که برخلاف همه هشدارها به سوی میوه ممنوع رفت و به جای انتخاب آن همه فرصت ها در دام هبوط افتاد. براساس روایتی، حضور آدمی در بهشت نخست، دم و ساعتی بیش نبود، چرا که به سرعت در دام وسوسه تحول کمالی افتاد که با فریب دشمن همراه بود. دشمن دانا، انسان طالب مقامات عالی الهی را فریب داد و راه دست یابی به کمال مطلق و جاودانگی و پادشاهی بی پایان را در میوه ممنوع نشان داد. این دسته از روایات بر این نکته تاکید دارند که فاصله میان حق و باطل کم و اندک و راه میان صعود و سقوط چنان نزدیک است که با دمی تحقق می یابد. وسوسه شیطانی ابلیس، اندیشه شدن کمالی را در آدمی به بیراهه برد. آدم می دانست که کمال، امری بایسته و شایسته اوست، ولی این اندیشه در اثر التقاطی به بیراهه رفت و شدن کمالی را در چیزی جست که همان هبوط بود. هر انسانی بطورطبیعی و فطری در جست و جوی شدن کمالی است و ماهیت خود را در کمال می جوید و شاکله وجودی خود را در کمال رقم می زند، ولی گاه در اثر اشتباه در تطبیق یا خطا در تفکر و اندیشه و التقاط و مانند آن در مسیر ضد کمالی گام برمی دارد. ابلیس بنا به شیطنت خود نیز در کمین آدمی است تا باطلی را به صورت حق جلوه دهد و تزیین کند و مرغی را به جای قناری و مرغان بهشتی قالب کند. تصویرهای دروغین ابلیس همان وسوسه های اوست که آدمی را در دامی چون دام عنکبوت ها می افکند و تلاش او را برای رهایی سخت تر می کند و دست و پای او را بیشتر گره می زند. ماهیت متغیر آدمی، از اندیشه و عمل سرچشمه می گیرد. از این رو خداوند همواره بر دو امر ایمان و عمل صالح تاکید می کند تا تاثیر ترکیبی اندیشه و کار را در آدمی نشان دهد. درهمه آیات قرآنی، بر این نکته تأکید می شود که انسان شاکله وجودی و شخصیت و ماهیت و هویت واقعی خویش را براساس اندیشه و عمل می سازد. این اندیشه و عمل می تواند درمسیر درست قرار گیرد یا در مسیر انحرافی یا حتی متضاد باشد. اینجاست که انسان هایی مومن، کافر و فاسق پدید می آیند؛ یعنی انسان هایی که یا در مسیر کمالی درست گام برمی دارند و از نظر اندیشه و عمل صالح و یا طالح می باشند. البته دسته سومی هستند که برخلاف اندیشه درست عمل می کنند و این گونه در مسیر سقوط و هبوط قرار می گیرند. بنابر این از این سه دسته تنها دسته ای رستگار می شوند که تطابق میان اندیشه نیک و کار نیک داشته باشند. اندیشه التقاطی چنان که گفته شد، انسان موجودی متغیر است و همواره درحال شدن و تغییر در دو جهت متضاد و متقابل صعود و سقوط می باشد و تا زمانی که در دنیا زندگی می کند، این تغییر در وی وجود دارد. همچنین شتاب تغییر در اندیشه، بسیار شدیدتر و پررنگ تر و ظاهرتر است؛ چنان که اندیشه به عنوان بخش مهم و اصلی در تعیین مسیر عمل، در جایگاه ارزشی مهم و بالاتری قرار می گیرد، چرا که عمل براساس اندیشه و ایمان است که شکل می گیرد. بنابراین اگر تصور و تصویر درست از خود، خدا و جهان نداشته باشد، نمی تواند کاری درست را در زندگی انجام دهد. از این رو در قرآن همواره ایمان بر عمل صالح مقدم شده تا دانسته شود که این اندیشه، ایمان، بینش و نگرش است که عمل را سامان می دهد. البته در تغییر و تحول انسان ها نقش عمل برجسته تر است، چرا که اندیشه و ایمان را به شکل وجودی در می آورد و به آن حیات و وجود می بخشد. از این رو در آیات قرآنی عمل صالح به عنوان بالابر یاد می شود که حقیقت ایمان را بالا می برد و به آن شکل می بخشد. دشمن سوگند خورده انسان، با آگاهی از وضعیت و موقعیت آدمی در هستی، برنامه ریزی دقیق و کاملی دارد؛ چرا که دشمن می داند که نقطه اصلی ضعف آدمی، اندیشه اوست. او بیشترین فشار را به این حوزه وارد می کند و لذا جنگ روانی دشمنی چون شیطان براساس همان منطق جنگ نرم ریخته شده است. براساس آموزه های قرآنی، اصولا شیطان در حوزه جنگ نرم عمل می کند و هرگز در جنگ سخت وارد نمی شود. از این رو همه سازوکارهای جنگی ابلیس، سازوکارهایی است که در حوزه جنگ نرم مطرح می باشد که از جمله آن ها التقاط در اندیشه است. البته در قرآن اصطلاح التقاط به کار نرفته ولی برای بیان این اصطلاح و مفهوم، از واژه دیگری چون لبس، تزیین و مانند آن استفاده شده است. التقاط در زبان عربی به معنای برچیدن و برگرفتن چیزی از زمین است. (لغت نامه دهخدا، ذیل واژه) این واژه در اصطلاحات علمی به معنای دستچین کردن و پیوند دادن عقاید ناهمگون بدون برخورداری از اصول معین و مشخص می باشد (فرهنگ علوم سیاسی، ص ۱۳۰ و نیز فرهنگ واژه های انقلاب، ص ۱۰۵) که در این کار، منافقین خلق، یکی از ماهرترین گروه بودند. اندیشه التقاطی را کسانی استفاده می کنند که جامعه به آنان اجازه حضور مستقیم براساس باورها و اندیشه های واقعی شان نمی دهد. از ان رو برای نفوذ در اقشار مختلف اجتماعی از سازوکار گزینشی استفاده می کنند. سازوکار گزینشی براین پایه قراردارد که انسان در میان اندیشه های امت و ملتی تنها بر مواردی تاکید می کند که با اهداف و مقاصد وی همگون می باشد. بنابراین، به جای ایمان به همه اندیشه های یک امت و ملت، تنها با گزینش براساس اصول و قواعد خود، ملتی را فریب می دهد و به بازی می گیرد. سابقه و پیشینه التقاط گری استاد و بنیانگذار التقاط و برخورد گزینشی همانند دیگر موارد انحرافی، ابلیس این دشمن سوگند خورده بشر است. ابلیس با تلبیس و تزیین خود، حقیقتی را به آدمی نشان می دهد و حقیقتی را کتمان می کند و لذا آدم را در دام میوه ممنوع می افکند. ابلیس می دانست که انسان در اندیشه دست یابی به کمالات مطلق است و آنچه خداوند در ذات آدمی به صورت قوه قرار داده می بایست در یک فرآیند منطقی و سالم به فعلیت برسد و آدمی به عنوان استاد کل و کامل همه موجودات، همچنان که مدیریت تربیتی و آموزشی دیگران را به عهده گرفته و با انباء و اخبار خود حقایق پنهان هستی را به فرشتگان و دیگر موجودات برگزیده آموخته است می بایست در مقام ربوبیت پس از فعلیت یابی تمامی اسمای کمالی سرشته شده در ذات، بنشیند و مدیریت خلافت را به عهده گیرد. با این دانش، ابلیس به سراغ آدم می رود و او را می فریبد و امری را در اندیشه و تفکر آدم قرارمی دهد که با واقعیت تطابق ندارد. این گونه است که تلبیس و تزیین ابلیس، آدمی را در اندیشه و عمل گمراه می کند و موجبات هبوط وی را فراهم می آورد به گونه ای که اگر توبه او نبود هرگز رنگ رستگاری را به خود نمی دید. پس از ابلیس، خداوند بنی اسرائیل را به عنوان اهل التقاط معرفی می کند. بنی اسرائیل، ملتی شگفت انگیز در تاریخ نوع بشری هستند. این ملت، را می بایست ملت سرمشق ها و درس ها و عبرت ها دانست. از این رو بخش عمده ای از تاریخ قرآن به بنی اسرائیل و ملت یهود اختصاص یافته است. آنان در تحریف حقایق و تلبیس و التقاط اندیشه ها استاد بودند. یهودیان با آنکه ازسوی خداوند مأموریت داشتند تا از هرگونه التقاط در اندیشه ها و آمیختن حق به باطل خودداری کنند (بقره آیات ۴۰ و ۴۲) با این همه از این حکم الهی سرپیچی کردند و به التقاط در اندیشه پرداختند. (همان) در نتیجه مورد غضب و خشم الهی قرار گرفتند و بارها و بارها به سبب این گونه برخورد گزینشی و ایمان به برخی از آموزه های وحیانی و کفر به بعض دیگر و همچنین آمیختن حقایق وحیانی با افکار پلید شیطانی، مورد سرزنش و غضب الهی قرار گرفتند. با این همه هرگز دست از تلبیس و کتمان حق برنداشتند و همان مسیر شیطانی را ادامه دادند. البته از آیه ۷۱ سوره آل عمران این معنا به دست می آید که اهل کتاب از یهود و مسیحی گرایش به التقاط دارند و هردوی آنها می کوشند تا برای دستیابی به اهداف نامشروع از این سازوکار بهره برند. هدف از التقاط گری هدف از التقاط گری ازسوی ابلیس و یا دیگران، دستیابی به اهدافی است که در جنگ نرم مورد توجه قرار دارد. البته هرکسی به قصد دستیابی به هدفی منفی و نادرست دست به تحریف و التقاط می زند؛ چرا که اهل ایمان و انسان های سالم این گونه نیستند و هرگز حق را به باطل نمی آمیزند و جز حق نمی جویند و جز آن نمی گویند. خداوند در آیه ۷ سوره آل عمران از جمله اهداف التقاط را گمراه سازی انسانها و مشتبه کردن حق بر آنان می داند؛ چرا که گروهی از مردم منحرف با تفسیرهای نادرست و دلخواه خود می کوشند تا حق بر انسانها مشتبه شود تا بتوانند از این طریق به اهداف انحرافی خود برسند. این اهداف انحرافی می تواند اموری چون قدرت و ثروت و مانند آن باشد. فتنه گران با شعارهایی چون آزادی و عدالت و مانند آن می کوشند تا مردم را به سویی ببرند که اهداف آنان در قدرت و ثروت تأمین شود و جامعه درشرایطی قرارگیرد که آنان بتوانند به ظلم و ستم خویش مشروعیت بخشند. شعارهایی چون حقوق بشر، آزادی و مانند آن تنها ابزارهایی در دست آنهاست؛ چرا که برای کسانی که در اندیشه التقاط هستند، هدف، وسیله را توجیه می کند. این گونه است که زیباترین شعارها را کسانی می دهند که بدان هیچ اعتقادی ندارند تا این چنین، توده های مردم را فریب دهند و با افکارسازی دروغین، جامعه را در مسیر اهداف خود قرار دهند. زشتی التقاط از نظر قرآن، انسان ها نباید جز حق بیندیشند و جز به حق دعوت کنند. با این همه کسانی که اهدافشان تنها با دروغ و نیرنگ و فریب تحقق می یابد برای فریب مردم، حق را به باطل می آمیزند تا بتوانند به اهداف نامشروع و ضدمردمی خود برسند. از آن جایی که مردم به طور طبیعی و فطری به حق و کمال و زیبایی ها و مانند آن گرایش دارند و باطل را نمی پسندند و با آن مبارزه می کنند، منحرفان و فتنه گران، باطل خویش را به حقی می آمیزند تا بتوانند به باطل خود، مشروعیت بخشند. بنابراین التقاط به معنای فریب مردم در اندیشه است تا نتوانند حق را بشناسند و در مسیر آن گام بردارند. براین اساس از نظر قرآن التقاط گری امری ناپسند دانسته شده و به عنوان کاری ناروا مورد سرزنش و نکوهش قرار گرفته است. (بقره، آیات ۴۰ و ۴۲ و نیز آل عمران، آیه ۷۱) زمینه های التقاط التقاط در جوامعی رشد می کند که جامعه دچار بیماری شده باشد. جامعه بیمار به جای آنکه در اندیشه حقیقت باشد و برای آن تلاش کند، می کوشد تا تنها به خواسته های خود پاسخ دهد. لذا برای رسیدن به خواسته های خود حاضر می شود تا حقایق را کتمان کند و یا حق و باطل را درهم آمیزد. خداوند در برخی از آیات قرآنی گزارش می کند که رهبران یهودی برای اینکه مردم از حقیقت درستی دعوت پیامبر(ص) آگاه نشوند، به توده های یهودی فرمان می دادند تا حقایق موجود در تورات را کتمان کنند و با تلبیس حق به باطل، آن را در شخص دیگری قرار دهند. به نظر می رسد که بیماردلان و کسانی که دچار انحراف فکری و قلبی هستند از استعداد بیشتری برای پذیرش التقاط برخوردارند. این دسته از انسان ها تنها از حقیقت، آن چیزی را می جویند که مطابق اندیشه و باورهایشان باشد. بنابراین در مواردی که حقایق برخلاف آن باشد، به سوی باطل می روند و با در آمیختن آن می کوشند تا خود را توجیه کنند و رفتارهای خویش را درست و حق جلوه دهند. (آل عمران، آیه ۷) خطر التقاط چنانکه گفته شد خطر التقاط، خطری دایمی است و جامعه ایمانی باید همواره هوشیار و بیدار باشد و اجازه ندهد تا در دام فریب و جنگ نرم دشمنان بیفتد؛ چرا که دشمن با زیبا و حق جلوه دادن باطل می کوشد تا جامعه ایمانی را از اندیشه های ناب و اصیل تهی کند و به اهداف خویش برسد. خداوند در آیه ۱۷ سوره رعد به این نکته توجه می دهد که جهان به گونه ای ساخته شده که زمینه این التقاط در آن بسیار شدید و طبیعی است. به این معنا که دنیا از استعداد طبیعی التقاط برخوردار است و انسان می بایست هوشیار و بیدار باشد تا در دام آن گرفتار نشود. در این آیه تبیین شده که حقایق و معارف الهی همواره در خطر آمیخته شدن به امور باطل قرار دارد. اگر حقیقتی از آسمان چون باران فرود آید گاه به دلیل ظرفیت محدود بشر و گاه به اسباب بیرونی دیگر، این امکان وجود دارد که باطلی با آن آمیخته شود. خداوند در این آیه به نزول باران و ایجاد سیل اشاره می کند که کف و خار و خاشاک را نیز با خود همراه می کند. این باران سیل آسا همان اندازه که دارای حقایق ناب و اصیلی چون آب روشن و پاک و پاکیزه است همچنین در مسیر خود با کف و خار و خاشاک همراه می شود و آلوده می گردد. بنابراین لازم است همواره از ظاهر پر جلوه گر کف گذشت و حقیقت را در ورای آن دید. این بدان معناست که انسان می بایست همواره از خطر التقاط آگاه و هوشیار باشد و به محاسبه و مبارزه با آن پردازد و اجازه ندهد تا اندیشه های پاک و روشن و صاف به کف باطل و خار و خاشاک باطل آلوده شود. از این رو محاسبه و اصلاحات دائمی، امری لازم و ضروری است تا همواره در مسیر ناب حقیقت گام […]
  • یک اربعین از فتنه تا بیداری و بصیرت به مناسبت اربعین حسینی اربعین واژه ای است که با بیداری و کمال آمیخته است. هر جا که اربعین است، کمال را می توان در آن یافت. یک اربعین بیداری تا شدن؛ یک اربعین تا بیداری قلب، یک اربعین تا بصیرت، یک اربعین در غار حراء تا وحی و یک اربعین تا رسیدن به حق افتاده بر خاک تفتیده طف. این ها واژگانی آشنا هستند. اما بی گمان از زمان فتنه و غوغاسالاری سامریان و ساحران یزیدی، یک اربعین لازم بود تا پروانه های عاشق، راه خویش را به شمع حقیقت بیابند و در کنارش پیمان عشق ببندند و با بیداری خویش، آتش به خرمن فتنه افکنند. نویسنده در این مطلب بر آن است تا نقش اربعین را در راهیابی بخشی از جامعه به سوی حق تبیین کند و نشان دهد که چه کسانی می توانند با اربعین گرفتن بیدار شوند. اینک با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم. واکنش های متفاوت افراد در هنگامه فتنه کم تر انسانی را می توان یافت که در غبار فتنه بتواند موقعیت خود را تشخیص دهد و راهش را بیابد. تنها انسان هایی می توانند در درون غبار فتنه، راه خویش را بیابند که از نور الهی بهره مند باشند و پیش از ورود در درون فتنه خود را به چراغ بصیرت الهی تجهیز کرده باشند. اینان همان ربانیون و متألهان هستند که پرده های ظواهر دنیایی از پیش چشمانشان به کنار رفته و به سبب کشف الغطاء، ملکوت هر چیزی را می بینند و بی هیچ تردیدی راه خویش را به سوی حق و حقیقت می یابند. اما بسیاری از مردم تا غبار فتنه فرو ننشسته یا کم نشده نمی توانند حق را از باطل تشخیص دهند و راه خویش را به درستی بیابند و پس از شناخت، خود را با آن همراه و همگام سازند؛ چرا که بسیاری پس از شناخت قطعی حقیقت به عشق دنیا و ظواهر و زینت هایش، پشت به حقیقت می کنند و با باطل همراه می شوند و این همراهی را به ناتوانی در تشخیص و تحلیل نسبت می دهند. بی گمان تنها آنانی که دل هایشان با عقل هایشان هماهنگ است، می توانند در اوج فتنه و در هیاهو و غوغاسالاری باطل و برآشفتگی های دروغین آن و در زمانه آمیختگی حق و باطل و تیرگی فضای گفتمانی، حق را بشناسند و دل در گرو آن نهند و با همه فشار گفتمانی باطل گرایان، تاب همراهی با حق را آورند. اما همواره دو دسته دیگر زمانی باید بگذرد تا حق را بیابند و پس از شناخت و یافتن آن، همراهش شوند. گروهی از مردمان دل هایشان صاف و سالم است هر چند که عقل تشخیصشان ناقص می باشد، ولی همین که کمی غبار فتنه فرو نشست، به گرایش دلشان پاسخ می دهند و با آن که هنوز عقل ایشان در تشخیص، سرگردان است، به ندای فطرت و وجدان بیدار و دلشان پاسخ می دهند و با حق همراه و همگام می شوند. از اینان اگر بپرسید که چرا از میان دو صف، این یکی را برگزیده اید، شاید در جواب بمانند و پاسخ عقلانی و منطقی ندهند، ولی دل هایشان گواهی می دهد که صف دیگر نمی تواند حق باشد، هر چند که در تمام ظواهر و نمادها از حق بیش تر جلوه گری می کند؛ چرا که نور ایمان، آنان را به حق رهنمون می کند و ظواهر حق گونه باطل آنان را نمی فریبد و به خود نمی کشاند. اینان هر چند که ممکن است دیرتر حقیقت را از باطل در غبار فتنه تشخیص دهند، ولی همین که شناختند هر چند که به منطق عشق و دل، ولی دل در گرو آن می نهند و دست از آن برنمی دارند. گروهی دیگر هر چند که به ظاهر، اهل خرد و دانایی هستند، ولی چون عقل و خردشان با دل و جانشان همراهی نمی کند، هر چند که زودتر از اهل دل و حتی در درون غبار فتنه ها حق را می شناسند و به آن آگاهی می یابند، ولی چون خردشان ناقص و دلشان بی نور است، ممکن است همچنان به توجیهاتی به ظاهر عقلانی، در برابر فتنه باطل سکوت کنند یا حتی گاه بدتر از آن با فتنه و باطل همراهی نمایند. خداوند درباره این دسته افراد در آیه۱۴ سوره نمل می فرماید: و جحدوا بها و استیقنتها انفسهم ظلما و علوا فانظر کیف کان عاقبه المفسدین؛ آنان نسبت به آیات روشن خداوند انکار ورزیدند درحالی که در درونشان نسبت به آن یقین و قطع داشتند؛ چراکه ایشان مردمانی ستمگر و متکبرند؛ پس بنگرید که چه عاقبت و سرنوشت بدی برای فسادکنندگان است و چگونه خداوند آنان را بدان می گیرد. این دسته با این که از اهل خرد هستند و به سبب نشانه های روشن، در درونشان به یقین و قطع می رسند و حق را تشخیص داده و بدان شناخت کاملی پیدا می کنند، ولی به سبب روحیه ستمگری، تکبر و علو و برتری جویی، حاضر نیستند تا حق شناخته شده را تصدیق کرده و با آن همراهی کنند، بلکه راه باطل را در پیش می گیرند و با آن همراه می شوند و به فساد و تباهی در زمین اقدام می کنند و این گونه است که خشم الهی را به جان می خرند و در دنیا و آخرت گرفتار خشم او شده و عذاب ذلت و خواری را می پذیرند. البته هستند کسانی از اهل خرد که به ندای دل هایشان پاسخ می دهند و در موافقت عقل و دل، گام برمی دارند؛ ولی به نظر می رسد که سلامت قلب، کاربردی تر از سلامت خرد ظاهری است؛ زیرا سلامت قلب به ندای فطرت و وجدان پاسخ می دهد و حتی اگر عقل و خرد شخص نتواند حق را بشناسد و در اثبات حقانیت آن در میان غبار فتنه، استدلال منطقی و عقلانی کند ولی نوری از حقیقت، او را مجذوب خود می کند و بدان سو می شتابد، اما کسی که به ظاهر از سلامت عقل برخوردار است ولی از سلامت قلب به خاطر گناه و رفتارهای نابهنجار و دسیسه کردن فطرت به بی تقوایی، برخوردار نیست، کم تر می تواند درپی حق برود و به آن پاسخ مثبت دهد و همراه و همگام با آن شود. از این رو در قرآن همواره از سلامت قلب و قلب سلیم به عنوان یک شاخص در شناخت حق و همراهی با آن تأکید شده است و کسانی که به مرض قلب دچار هستند به عنوان فی قلوبهم مرض (بقره، آیه۱۰) معرفی کرده و بیان می دارد که اینان نسبت به حق نه تنها موضع گیری مثبتی ندارند بلکه به مکر و چاره جویی متوسل می شوند و با دلایل به ظاهر عقلانی می کوشند خود را توجیه کرده و دیگران را نیز بدان فریب دهند و رفتار مفسدانه و همراه با باطل را رفتاری مصلحانه نشان دهند و خود را خردمند و دیگران را اهل سفاهت معرفی کنند که نمی توانند به سبب بی بهره مندی از عقل و خرد، حق را تشخیص دهند، درحالی که خود ایشان گمراه هستند و سفاهت می ورزند؛ چراکه وجدان و فطرت دارندگان قلب سلیم، آنان را به سوی حق رهنمون می سازد و مدافع و همراه و همگام حق می گرداند. (بقره، آیات ۷ تا ۱۳) از واکنش های متضاد و متقابلی که افراد در هنگام فتنه و برخاستن غبار آن یا حتی پس از فرونشستن کمی از غبار یا تمامی آن نشان می دهند، می توان دریافت که چرا اهل خرد و بصیرت واقعی و یا اهل قلب سلیم تنها کسانی هستند که در هنگامه فتنه یا پس از آن به همراهی حق می شتابند و دیگران هم چنان لنگ می زنند و بلکه حتی در جبهه مخالف حق قرار گرفته و به خدعه و نیرنگ، خود و دیگران را به همراهی می خوانند و رفتار باطل خویش را توجیه می کنند. توابین، بیداران از سحر سامریان فتنه گر از آیات قرآنی برمی آید که اهل باطل، اهل فتنه هستند و فتنه گری ایشان حتی از اعلان رسمی جنگ علیه حق، خطرناک تر است؛ چراکه قتل، کشتن تن هاست و قاتل کافر، ایمان نمی دزدد و دین مردم را تباه نمی کند بلکه جسم و کالبد اهل ایمان را می زند و از میان برمی دارد. از این رو خداوند در آیه ۱۹۱ سوره بقره با عبارت: «و الفتنه أشد من القتل» از شدت فتنه نسبت به کشتن و جنگ خبر می دهد و در آیه۲۱۷ سوره بقره با عبارت: «و الفتنه أکبر من القتل» از بزرگی فتنه نسبت به جنگ و قتل سخن می گوید. این بدان معناست که فتنه از هر جهت که بنگرید عملی خطرناک تر و پلیدتر و سخت تر و بزرگ تر است؛ چرا که در فتنه با ایجاد شبهه، باطل، خود را به حق می آراید و زینت می دهد به گونه ای که بیش تر مردمان، فریب ظاهر گول زننده باطل را می خورند که جامه حق پوشیده است و جلوه گری بیش تری می کند و چون عقل بیش تر مردم در چشمشان است، به سادگی فریب خورده و با باطل همراه شده و علیه حق می جنگند و این گونه است که دین و ایمان مردم تباه می شود و جان ها بر سر حفظ باطل به ادعای همراهی با حق تباه می گردد. به سخن دیگر، باطل با تظاهر به حق و جلوه گری هایش، همانند جادوی سامری، چشمان مردم را مسحور و مجذوب خود می کند و آنان را به دعوی حق به میدان می آورد تا به عنوان سربازان حق عمل کنند و جان به کف در خدمت باطلی باشند که حق نموده شده است. این سیاست از آن رو از سوی باطل و فتنه گران انتخاب می شود که می دانند در صورت آگاهی، مردم هرگز از باطل طرفداری نمی کنند و جان خویش را برای باطلی فدا نمی کنند. رستگاری اهل بصیرت در جلوه گری های باطل تنها اهل بصیرت هستند که در اوج فتنه ها، حق را می شناسند و در دام فریب سحر ساحران نمی افتند و چوب ها و ریسمان های ساحران را، چون عصای موسی(ع) نمی شمارند هر چند که باطل، بسیاری از مردم را فریب و همراه می سازد و رعب و ترس در دوستان حق می افکند، ولی این ترس گذرا است و به سرعت چون مه از آب در زیر نور فروزان خورشید محو می شود. این گونه است که در عاشورا تنها اهل بصیرت ماندند، چرا که آنان حق را می دیدند نه آن که آنان حق را می فهمیدند؛ چرا که آنان در شناخت حق، از علم الیقین گذشته بودند و در مقام عین الیقین بودند و حتی برخی از ایشان فراتر از آن در مقام حق الیقین جلوس کرده بودند و آب از چشمه کوثر در بیابان سوزان کربلا می نوشیدند چنان که بارها خود، این را بر زبان می آوردند. در روایات کربلایی آمده که یاران امام حسین(ع) در کربلا کسانی بودند که بهشت خویش را می دیدند و برخی دیگر در هنگامه نبرد می فرمودند که اکنون در آغوش پیامبر(ص) هستند و یا از آب کوثر می نوشند؛ چرا که ایشان فراتر از مقام فهمیدن و دیدن، در مقام بودن، حضور یافته اند. اگر از این هفتاد و دو تن یاران امام حسین(ع) که اهل شهود و کشف الغطا بودند و از مقام ربانی و متاله شدن سود می بردند، بگذریم، دیگر کسی را نمی توان یافت که در مقام بصیرت بودند؛ چرا که اگر اهل بصیرتی بود، بی شک با حق همراه و همگام می شد و در کربلا امام حسین(ع) را یاری می کرد . فتنه گران سامری با جادوی رسانه و تبلیغات سهمگین خویش چنان عرصه را بر اهل حق تنگ کرده بودند که هیچ امیدی به پیروزی حق نبود. آنان بر منابر تبلیغاتی خود بر آمده بودند و با رفتاری چون بوزینگان، همگان را به خود مشغول می داشتند و چشمان را مسحور و مجذوب خود می کردند. تلاش نهایی آنان این بود که این هفتاد و دوتن اهل بصیرت را نیز از دور حق برانند تا حسین(ع) تنها بماند و با کشتن او کار حق و حقیقت را تمام کنند و ابلیس را به آرزوی دیرینش برسانند برتری او را برای خلافت بر هستی با رفتار زشت خویش به اثبات رسانند. ابلیس به کمک حزب شیطان خویش از جنیان و انسان ها بر آن بود تا حقیقت را خوار کند و بی عرضگی آدم و فرزندانش برای خلافت الهی را به رخ آنان بکشاند. این همان چیزی بود که پیامبر گرامی(ص) را دل گیر و دل نگران می ساخت. خداوند در آیه۶۰ سوره اسراء داستان شجره ملعونه را بیان کرده بود. امیرمؤمنان علی(ع) روایت کرده است که رسول خدا(ص) بر منبر بود که لحظه ای خواب، چشم او را ربود. در خواب مردانی را دید که چون بوزینگان بر منبر آن حضرت(ص) می جهند و مردم را به روش گذشتگان و دوران جاهلیت باز می گردانند. پیامبر(ص) در حالی که نشسته بود، به خود آمد و آثار حزن و اندوه در چهره اش نمایان شد. جبرئیل این آیه را برای حضرت(ص) آورد: و ما جعلنا الرویا التی اریناک الا فتنه للناس و الشجره المعلونه فی القرآن؛ یعنی بنی امیه (بحارالانوار، ج۵۵، ص ۳۵۰ و نیز فتح القدیر، ج۳، ص ۳۴۲؛ و نیز الدرالمنثور، سیوطی، ج۴، ص۱۹۱) آن حضرت(ص) دل نگران فتنه امویان و به دست گرفتن حکومت اسلامی از سوی بنی امیه بود. (همان و نیز تفسیر کبیر، فخر رازی، ج۷، ص ۳۶۱ و الجامع لاحکام القرآن، قرطبی، ج۱۰، ص ۲۴۵) این فتنه اموی در زمان امام حسین(ع) به شکل کامل خود درآمده بود و ابلیس در چهره یزید بر مسند خلافت انسان نشسته بود و بر انسان و جن حکومت می کرد. یزید بی دین و زشتکار که کافر و فاجر بود، چهره خلیفه و حق را یافته بود و بر بسیاری از مردم امر مشتبه شده بود. رسانه های تبلیغاتی و منابر آنان در اشکال و روش های گوناگون، امام حسین(ع) را خارجی معرفی می کردند که بر حق و خلیفه خدا و پیامبر(ص) خروج کرده و در زمین افساد می کند. در این غبار فتنه تنها اهل بصیرت توانستند حق را بشناسند و با آن، همراه و همگام شوند و جان در راه بقای آن ایثار کنند. اما اکثریت مردود شدند و در دام فتنه گرفتار شدند. در اوج فتنه، امام علی بن الحسین(ع) نگذاشت تا پرچم حق بر زمین بیفتد. در این زمان همانند عصر امام علی(ع) زنی تنها در کنارش بود. در فتنه سقیفه بنی ساعده تنها فاطمه(س) در کنار پرچم برافراشته علی(ع) ایستاد و شهادت برای ولایت را به جان خرید. اکنون دخترانش زینب کبری و صغری (سلام الله علیهما) در کنار پرچم افراشته علی بن الحسین(ع) ایستاده بودند. شگفت که آن دو دختر گرامی امیرمؤمنان(ع) و فاطمه(س) چنان یکسان حرکت و عمل کردند که کسی متوجه دو نفر نشد و همگان یک تن را دیدند که چون علی(ع) شمشیر کلام از نیام برمی آورد و سحر سامری را پراکنده می سازد، هر چند که در آن غبار فتنه، کم تر کسی می توانست این پرچم حق را ببیند و بشناسد. تلاش های امام حق علی بن الحسین(ع) و زینب کبری و صغری (ام کلثوم) موجب شد تا در مدت چهل روز، غبار فتنه به کنار برود و چشمان مسحور سحر ساحران و سامریان فتنه گر، به حق بنگرد. در این میان نخستین کسانی که همراه شدند، اهل دل بودند که در قالب توابین درآمدند و در کنار امام حق خویش علی بن الحسین(ع) قرار گرفتند و ندای یا للثارات الحسین(ع) سر دادند. اما هنوز اکثریت گرفتار فسق و فجور یا عقل معاش، کم تر از عقل معاد برخوردار بودند تا بیدار شوند و همراهی کنند. تلاش های چهل روز پرچمداران حق، نهضتی را برانگیخت. اما این نهضت تنها در میان اهل وجدان بود که با عشق، حق را شناخته بودند و مجذوب آن بودند و هنوز اهل عقل همراهی نکردند و بلکه بسیاری از آنان توجیه گر رفتار پیشین خویش و حتی توجیه گر بقا و همراهی با فتنه گران بودند. آنان که خود را اهل عقل و خرد می شمردند، بخاطر آنکه قلبشان بیمار بود، همچنان بر همراهی باطل و فتنه بودند و به سرکوب اهل دل و عشق می شتافتند و آنان را از هرگونه حرکتی برحذر می داشتند و قیام علیه فتنه گران را غیرقابل توجیه و هزینه برمی شمردند که هیچ سودی بر آن نیست؛ چون اهل عقل همواره اهل حساب و کتاب هستند و دو دو تا می کنند و هرگز مفهوم و معنای ایثار را نمی فهمند. برای ایشان حرکت توابین حرکت دیوانگان بود که بیرون از هر تاکتیک و استراتژی حرکت می کنند. به نظر می رسد که یک اربعین لازم بود تا خون حسین(ع) به شیری تبدیل شود تا مایه شناخت و رشد و نمو کودکان بصیرت گردد. یک اربعین وقت لازم بود تا خون حسین(ع) بر تارک آسمان چون خورشیدی برآید و چشمان اهل دل را مجذوب کند و عاشقان حسین(ع) را گرد تربت پاک آن سرور و سالار اهل حق و حقیقت چون پروانه گرد آورد و آماده نماید تا تن به آتش شمشیر سپارند و حق را به خون آب یاری کنند و چهره زشت باطل را نمایان سازند و یزیدیان و فتنه گران باطل را رسوا سازند و حق را برخلاف خواسته ابلیسان باقی و برقرار سازند و پرچم آن را تا قیامت برافراشته […]
  • نقش سرزمین در تحقق تابعیت و ولایت هر چند که اندیشه سیاسی اسلام بر اساس نظام ولایی و مبتنی بر عقیده است و امت و امام در این چارچوب شکل می گیرد، ولی نمی توان نقش سرزمین را در تحقق تابعیت، شهروندی و ولایت نادیده گرفت. به این معنا که هر کسی که شهادتین را در هر سرزمینی بر زبان راند و اسلام را اعلان نماید، از تابعیت عمومی و ولایت همگانی اسلام برخوردار می شود، و بر اوست تا مسئولیت خود را در قبال اسلام و مسلمین به جا آورد و از خدا و رسول و ولی امر مسلمین اطاعت نماید؛ اما با این همه بهره مندی از همه حقوق شهروندی نیازمند آن است در دار الاسلام و تحت حکومت اسلامی قرار گیرد.نویسنده در این مطلب بر آن شد تا نقش سرزمین را در حقوق و تکالیف و نیز دایره و حدود آن بر اساس آموزه های قرآنی بیان نماید. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم. دولت و سرزمین دولت نهادی است که در دایره سرزمینی که کشور نامیده می شود شکل می گیرد و از اقتدار و اعمال زور مشروع برخوردار می باشد. برخی نیز دولت را عده‏اى از مردم دانسته اند که در سرزمین مشخص به طور دائم اسکان دارند و داراى حکومتى هستند که به وضع و اجراى قانون اقدام مى‏کند و از حاکمیتى برخوردارند که به صورت روح حاکم و قدرت عالى آنها را از تعرضات داخلى و خارجى مصون مى‏دارد. این تعریف اخیر، متضمن چهار رکن «مردم»، «سرزمین»، «حکومت» و «حاکمیت» است که از عوامل تشکیل دهنده دولت به شمار می روند. پس شکی نیست که دولت ها در قلمرو معین و در یک محدوده ی جغرافیایی مشخصی شکل می گیرند و سرزمین از مولفه ها و عناصر اصلی تحقق مفهوم دولت است. اسلام نیز برای دست یابی به اهداف متعالی خود، نظام سیاسی را مبتنی بر نظام ولایی تعریف و حتی در عصر رسول اکرم(ص) در مدینه النبی تشکیل داده است؛ زیرا عناصری چون قانونگذاری، اجرای قوانین، حمایت از امنیت مردم و تحقق آسایش و آرامش آنان و نیز قضاوت و اجرای احکام که از مسئولیت های دولت است ، در اختیار پیامبر(ص) بود و ایشان در این باره حاکمیت مطلق و به گونه ای اقتداری داشتند.(احزاب، ایه ۶) پس از ایشان نیز بر اساس آیات قرآنی این وظیفه به عهده کسانی قرار گرفته است که از آنان به اولواالامر یاد می شود و اطاعت ایشان همان اطاعت خدا و پیامبر(ص) دانسته شده است.(نساء، آیه ۵۹) مسئولیت این مقام به سبب آن که منصب خلافت الهی انسان بر انسان و دارای شرایط سخت و سفتی است، به عهده کسانی گذاشته شده که از عصمت و طهارت از هر گونه پلیدی باشند و از علم لدنی و الهی و تقوای الهی برخوردار باشند.(احزاب، ایه ۳۳؛ مائده، آیه ۳ و آیات دیگر) از این افراد به عنوان امامان و خلفای الهی یاد می شود. البته به سبب کجرویی و تسلط منافقان بر نظام سیاسی پس از رحلت پیامبر(ص) در حوزه عمل سیاسی امامان معصوم(ع) نتوانستند خلافت ظاهری در میان انسان ها را به عهده گیرند هر چندکه به مسئولیت خلافت الهی بر دیگر موجودات هستی و نیز خلافت باطنی بر انسان ها پرداختند. این نظام سیاسی ولایی که آموزه های قرآنی آن را معرفی و عملی کرده است، در چارچوب سرزمینی شکل گرفته است و عنصر سرزمین نیز نقش کلیدی و اساسی را در آن داشته است؛ هر چند که در تحقق عنوان امت و مسلمانی سرزمین نقشی ندارد؛ چرا که اسلام با شهادتین و برزبان راندن شهادت بر کلمه توحید و نبوت و رسالت پیامبر(ص) تحقق می یابد و شخص به عنوان مسلمان و عضو عمومی جامعه اسلامی یعنی امت شناسایی و پذیرفته می شود و مسئولیت و حقوق متقابلی را خواهد داشت. از جمله مسئولیت های امت اسلام این است که برای تحقق اهداف اسلام اقدام به تشکیل دولت نمایند؛ زیرا انجام مسئولیت های اجتماعی خاص چون دفاع از عرض و مال و جان مسلمانان در برابر دیگران، امر به معروف و نهی از منکر و برقراری عدالت، نیازمند دولتی مقتدر و عزیز است. از این روست که خداوند در آیاتی از قرآن بر لزوم ایجاد امّتى از سوى مسلمانان براى دعوت به خیر و امر به معروف و نهى از منکر(آل عمران، آیه ۱۰۴)، اجرای عدالت (حدید، ایه ۲۵)، ‌تعلیم و تزکیه(جمعه، آیه ۲)، حکمیت، داوری، قضاوت و اجرای احکام(نساء، ایه۵۹ و ۸۳) و دفاع از مرزها و جان ها(بقره، ایه ۱۹۳؛ انفال، ایه ۳۹؛ توبه ،‌آیه ۱۴) تاکید می کند. بی گمان تشکیل حکومت و دولت اسلامی نیازمند سرزمین است و نمی توان بیرون از سرزمین به حاکمیت اندیشید و جامعه و امتی نمونه ایجاد کرد. از این روست که پیامبر(ص) با بهره گیری از حمایت های انصار و مهاجرت مومنان از سایر نقاط حجاز و نجد، دولت مدنی را تشکیل داد و در محدوده سرزمینی که در آغاز دولت شهری بیش نبود، دولتی مقتدر و عزیر مبتنی بر آموزه های اسلامی ایجاد کرد و از سوی خداوند به عنوان جامعه و نظام برتر و نمونه به جهانیان معرفی شد.(بقره، ایه ۱۴۳) دار الاسلام، سرزمین دولت اسلامی هر چند که واژه دار الاسلام در آیات قرآنی به کار نرفته است و این اصطلاحات فقهی است که به قیاس دارالسلام بهشت و دارالمتقین، دار الخلد و دارالاخره قرآنی ساخته و جعل شده است، ولی باید توجه داشت که آموزه های قرآنی به اشکال گوناگون این مفهوم دارالاسلام را تایید و امضا کرده ا ست. دارالاسلام به سرزمینهایى گفته مى شود که در آنها احکام اسلام جارى و نافذ است و منظور از دارالکفر و دارالشرک، سرزمینهایى است که احکام اسلام در آنها جریان و نفوذ ندارند. شهید اول در کتاب خود به نام دروس می نویسد: المراد بدارالاسلام ماینفذ فیها حکم الاسلام فلایکون بها کافرا الا معاهدا… و اما دارالکفر فهى ما ینفذ فیها أحکام الکفار فلایسکن فیها مسلم الا مسالماً؛ مقصود از دارالاسلام, منطقه هایى است که در آنها، حکم اسلام جریان دارد و در آن جا کافرى جز آن که با مسلمانان پیمان دارد، یافت نمى شود… ولى دارالکفر به جاهایى گفته مى شود که در آنها، احکام و قانونهاى کافران به مورد اجرا گذاشته مى شود و در آن جا مسلمان یافت نمى شود, مگر آن که با کافران پیمان صلح بسته است. ظاهر کلمات شیخ طوسى در کتاب مبسوط نیز همین دیدگاه است. البته برخی مناطق اشغالی از سرزمین های مسلمانان را نیز دارالاسلام دانسته و گفته اند: دارالاسلام آن قسمت از سرزمنیهاى اسلامى را که به تصرف کافران در آمده نیز در بر مى گیرد. هر چند که این مناطق به یک معنا دارالاسلام است ولی به نظر می رسد که تنها بخشی از سرزمین های مسلمانان که دارای حاکمیت اسلامی است، به عنوان دارالاسلامی است که احکام خاص بر آن جاری می شود؛ زیرا دار الاسلام به سرزمینی با حاکمیت اسلام و دولت اسلامی است هر چند که سرزمین های دیگر دارای اکثریت مسلمان باشد ولی حاکمیت اسلامی بر آن حکومت نکند به عنوان دارالاسلام نخواهد بود؛ زیرا عنصر حاکمیت در تحقق این معنا یعنی دارالاسلام نقش کلیدی دارد. از این روست که شهید اول و شیخ طوسی حاکمیت اسلام را از شرایط دارالاسلام دانسته اند. آیت الله بروجردی نیز شرط حاکمیت را اصل می داند؛ زیرا در سرزمینی که اکثریت و غالب آن مردم مسلمان باشند ولی حاکمیت دراختیار کفر باشد، نمی توان حکم دارالاسلام و احکام آن را بر آن جاری ساخت. آیت الله بروجردی روایت اسحاق بن عمار درباره صنایع دارالاسلام(وفیما صنع فى أرض الاسلام) را درباره سرزمین با حاکمیت اسلامی می داند؛ چرا که در روایت یاد شده، کلمه (الغالب) به وسیله (على) متعدى شده است و چنین تعبیرى با چیرگى و حاکمیت، مناسبت بیش ترى دارد: اذا کان الغالب علیها المسلمین فلابأس.( علی اکبر کلانتری ، دارالاسلام و دارالکفر و آثار ویژه آن دو ، مجله فقه ، زمستان ۱۳۷۵ ، ش ۱۰ ، صص ۳۲ تا ۱۱۷) پس درباره سرزمین اسلام باید گفت که سرزمینی است که در آن مسلمان حکومت می کند و احکام اسلامی را بدون هیچ قیدی اجرا می کند و مسلمانان و غیر مسلمانان در آن با امنیت جالی مالی و عرضی زیست می کنند و اکثریت غالب آن مسلمان هستند که خود مایه اطمینان و امنیت امت و امام است. پس چهار قید براى دارالاسلام می توان بر شمرد که عبارتند از: ۱٫ حاکم بودن مسلمانان بر آن؛ ۲٫ اجراى احکام اسلام در آن بدون هیچ قید و شرطی؛ ۳٫ امنیت جانى و مالى و عرضی غیر مسلمانانى که در آن زندگى مى کنند؛ ۴٫ اکثریت غالب مسلمان. چنین وضعیتی را دولت اسلامی مدینه داشته است و هر چند که یهودیان زیادی در این سرزمین می زیستند ولی اکثریت و حکومت و حاکمیت با مسلمانان بوده و یهودیان به عنوان شهروندان امت اسلام در امنیت مالی و جانی و عرضی بودند. دربرابر دارالاسلام، دارالکفر قرار دارد که شامل سرزمین هایی است که از این ویژگی های پیش گفته برخوردار نباشد. دارالکفر می تواند حتی شامل سرزمینی شود که اکثریت مسلمانی دارد ولی حاکمیت در اختیار غیر مسلمان است؛ زیرا آن چه یک سرزمین را به اسلام منسوب می کند همان حاکمیت اسلام و مسلمانان و قوانین اسلامی است وگرنه هیچ سنخیتی با مسلمانی ندارد؛ یعنی مسلمانانی که به اسلام اجتماعی و سیاسی در سرزمینی عمل نمی کند، هیچ بویی از حقیقت اسلام نبرده اند؛ زیرا حاکمیت اسلام بر انسان و جامعه هدف اسلام است. البته به یک معنا دارالاسلام شامل سرزمین با اکثریت مسلمانی و حاکمیت غیر مسلمان می شود ولی این اصطلاح دیگر یک اصطلاح حقوقی و سیاسی نیست بلکه تعبیری عامیانه و غیر حقوقی است. از نظر حقوقی و اصطلاحی دارالاسلام تنها سرزمینی با خصوصیات چهارگانه پیشین است. از دارالکفر با عناوینی چون دارالحرب، دارالصلح ، دارالذمه ، دارالهجره ،دارالعهد ، دارالاستضعاف ، دارالامان ، دارالحیاد ، دارالموادعه ، دارالهدنه و مانند آن نیز با توجه به حالاتی که نسبت به دارالاسلام یاد می شود. تکالیف و حقوق شهروندی در دارالاسلام با توجه به این که اسلام با شهادتین تحقق می یابد، مسئولیت و حقوق نیز با آن ایجاد می شود. مسئولیت های هر مسلمانی دربرابر خدا و خلق در آموزه های قرآنی تعریف شده است. مسئولیت ها و تکالیف شخص در برابر خلق به عنوان خلیفه بودن انسان یک معنایی دارد و به عنوان یک مسلمان یک معنایی دیگر دارد. هر انسانی وظایف و تکالیف اجتماعی دارد که موظف به انجام آن است. از نظر آموزه های قرآنی حتی تکالیف اجتماعی شخص در زندگی روزمره بسیار سنگین تر و مهم تر است و عبادت در خدمت خلق معنا می یابد. آیات بسیاری این معنا را تاکید می کند که وظایف اجتماعی و انجام تکالیف اجتماعی، تنها راه رهایی از خسران عظیم است و همان اندازه که توحید مهم است توجه و انجام مسئولیت های اجتماعی در قبال دیگران نیز مهم و اساسی است.(بقره، آیات ۲ و ۳؛ سوره عصر) حقوق هر مسلمانی در دارالاسلام شامل امنیت جانی و مالی و عرضی و تامین حداقل های زندگی چون غذا و پوشاک و مسکن و بهداشت است؛ چرا که دولت اسلامی بر آن است تا بر پایه عدالت همه امکانات آرامشی و آسایشی را فراهم آورد و حقوق شهروندی را در حوزه حریم خصوصی و عمومی تامین نماید. این همان مفهوم سعادت است که اسلام در دنیا و آخرت برای انسان ها می خواهد و به عنوان یک مطلوب بیان کرده است. از آیه ۷۲ سوره انفال بر می آید که حقوق شهروندی در زمانی به شکل کامل اعمال می شود و دولت موظف به تامین همه مسئولیت های خود در قبال مسلمان است که در سرزمین اسلام و دارالاسلام و تحت تابعیت و حکومت اسلامی قرار گرفته باشد. هر چند که مسلمانان بر یک دیگر ولایت دارد و می بایست به حکم همین ولایت مسئولیت های خود را در قبال یک دیگر انجام دهند و دستگیر و یار و یاور مسلمان دیگر بوده و با آموزش و تعلیم و امر به معروف و نهی از منکر شرایط بهتر زیستی را برای یک دیگر فراهم اورند، ولی این امر تنها زمانی به شکل کامل و مطلوب از سوی امت و دولت امکان پذیر است که مسلمان با مهاجرت به دارالاسلام خود را تحت تابعیت و حکومت اسلامی قرار داده باشد. در این صورت است که دولت اسلامی و امت مسلمان موظف است تا همه مسئولیت های خود را در قبال مسلمان انجام داده و حقوق او را به تمام مراعات نماید. البته در شرایطی که مسلمان در بیرون دار الاسلام سکونت دارد و کمک و یاری می طلبد و خواهان بهره مندی از حقوق مسلمانی است، بر دولت و امت است که او را یاری کنند، ولی اگر مسلمان در سرزمینی با حاکمیت کفر زندگی می کند و میان مسلمانان و دولت اسلامی با آن حاکمیت کفر پیمانی است،‌در این صورت نمی توان بر خلاف قوانین بین المللی و معاهداتی که میان دولتین بسته شده عمل کرد و به یاری مسلمان رفت.(انفال، ایه ۷۲) از نظر قرآن، تنها مومن حقیقی و مسلمان واقعی کسی است که پس از اسلام و ایمان هجرت کرده و خود را به حاکمیت و حکومت اسلامی رسانیده و در سرزمین اسلام سکونت گزیده است. چنین شخصی از همه حقوق شهروندی و تابعیت دولت اسلامی برخوردار خواهد شد. بنابراین کسانی که در سرزمین کفر و بیرون از دایره حکومت اسلامی زندگی می کنند بخشی از مسلمانی خویش تکمیل نکرده اند و به مسئولیت هایی که در قبال جامعه اسلامی دارند عمل نکرده و امکان مجاهدت در راه اسلام و جامعه اسلامی را برای خود فراهم ننموده اند. پس این افراد هم از نظر معنایی از ایمان واقعی برخوردار نمی باشند؛ زیرا اسلام بدون توجه به مسئولیت های اجتماعی در قبال جامعه اسلامی و دولت اسلامی معنایی تمام وکاملی پیدا نمی کند و هم چنین از تمام حقوق مسلمانی و شهروندی برخوردار نخواهد بود؛ زیرا زکات خود را به دولت اسلامی نمی پردازد و برای رشد جامعه اسلامی و ایجاد آرامش و آسایش آن مجاهدتی نمی کند.(انفال،ایات ۷۲ تا ۷۵) به هر حال، آموزه های قرآنی شرایط مسلمانی و حقوق و تکالیف آن را مبتنی بر ایجاد دولت اسلامی کرده است و یکی از وظایف مسلمانان آن است که نخست در سرزمینی دولت و حاکمیت اسلامی را ایجاد و در نهایت به تمام زمین گسترش دهند. برای ایجاد جهانی سازی اسلام لازم است که ام القری اسلامی در سرزمینی شکل گیرد و همه مسلمانان برای ایجاد و تقویت آن گرد هم آیند و به این سرزمین هجرت نمایند و دولت اسلامی نمونه ای را بسازند و اجازه دهند تا با بهره گیری از این دولت نمونه، جوامع دیگری الگوبرداری کنند و آن را در سطح سرزمینی خود تشکیل دهند تا به جهانی سازی اسلام و دولت اسلامی ختم شود. از نظر آموزه های قرآنی، سرزمین هر چند که در اصل اسلام تاثیر و نقشی ندارد و هر مسلمانی با شهادتین عضو امت می شود ولی عضویت کامل به عنوان تابعیت و شهروندی مقتضی آن است که شخص در سرزمین اسلامی و حاکمیت اسلامی حضور و سکونت داشته باشد. بنابراین، شهروندی و حقوق و مسئولیت های آن منوط به حضور در دارالاسلام است. سخن درباره دارالاسلام و حقوق و مسئولیت های شهروندی بسیار زیاد است و مباحث و مسایل گوناگونی دراین زمینه وجود دارد که امکان بحث همه آن ها در این مطلب کوتاه شدنی نیست و از همین رو به همین مقدار بسنده می شود و ادامه بحث و مسایل و مباحث آن به جایی دیگر فروگذار […]
Share

برچسب‌ها: , , , , , ,

مشترک سایت من شوید تا حتی یک مطلب را هم از دست ندهید!

 به وسیله ایمیل:

 ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.


بعد از ثبت نام رایانامه ای حاوی لینک فعال سازی برایتان ارسال خواهد شد. در صورت دریافت نکردن به بخش اسپم ایمیلتان مراجعه کنید.

مشترک خوراک شوید

یا به وسیله فید (خوراک)

Leave a Reply

برچسب‌هایی که می‌توانید استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>