498561-bبرای هر فضیلت و بلکه هر کاری می بایست علل و فلسفه وجودی تعریف کرد. از این رو هرگاه از فلسفه عفو و گذشت سخن به میان می آید به این معناست که برای آن، اهداف و انگیزه هایی است که باید بدان توجه داشت.
اصولا شیوه قرآن در بیان احکام و دیگر آموزه های دستوری این است که برای تشویق مخاطب و مکلف، به آثار و پیامدهای هر وظیفه و مسئولیتی می پردازد و کارکردها و تأثیرات دنیوی و اخروی هر عملی را به مخاطب بیان می کند. از این رو همه احکام اثباتی و یا سلبی از نظر قرآن دارای منافع و مصالح و یا مضرات شناخته شده و یا ناشناخته عقلی و عقلایی و شرعی است.

دانلود

عفو خداوندی و عفو مردمی
از آن جایی که مصادیق کلی عفو و گذشت در قرآن به دو دسته اصلی عفو خداوندی و عفو مردمی تقسیم می شود لازم است به دو نوع متفاوت از فلسفه عفو توجه کرد.

عفو از سوی خداوند برای ترغیب بندگان به شکرگزاری و سپاس صورت می گیرد و خداوند با هدف ایجاد انگیزه های گرایش خلق به سوی خالق در مقام ربوبیت، به گذشت از خطا و گناهان خلق اقدام می کند و با آن که بنده مستحق مجازات و تنبیه سریع دنیوی و یا اخروی است از وی می گذرد و شخص را به گناه و خطایش نمی گیرد. این معنا را می توان از آیات ۵۱ و ۵۲ سوره بقره به دست آورد که به فلسفه و علت عفو و گذشت از سوی خداوند اشاره دارد.

اما هدف و فلسفه ای که قرآن برای گذشت و عفو مردم از یک دیگر بیان می کند، عبارت از دست یابی بندگان به تقوا و پرهیزگاری است. اگر به این فلسفه ای که قرآن برای عفو و گذشت مردم بیان می کند توجه دقیق و تأمل کامل شود به خوبی روشن می شود که یکی از کارکردهایی که انسان همواره به عنوان مومن به آن توجه دارد دست یابی به تقواست که از این راه به دست می آید؛ زیرا تقوا مهم ترین ابزار دست یابی انسان به بسیاری از کمالات انسانی و حتی دست یابی به مقام عبودیت ربوبی و ربوبیت عبودی است.

قرآن در بسیاری از آیات، موارد زیادی را به عنوان آثار تقوا برمی شمارد که از آن جمله می توان به بصیرت و بیداری انسان از خطر ابلیس و شیاطین (اعراف آیه ۲۰۱) و بصیرتی خاص که می تواند بدان، حق را از باطل بازشناسد (انفال آیه ۲۹) و دانش و تعالیم ویژه الهی (بقره آیه ۲۸۲)، نور و روشنایی ویژه خدایی در زندگی (انبیاء آیه ۴۸ و حدید آیه ۲۸) و ولایت الهی (یونس آیات ۶۲ و ۶۳ و جاثیه ۱۹) تقرب به خدا و مقامات عالی و کمالی انسانی (آل عمران آیه ۱۵ و مائده آیه ۲۷ و ۳۵ و حجرات آیه ۱۳ و قمر آیه ۵۴ و ۵۵) جلب محبت خداوند (آل عمران آیه ۷۶ و توبه آیه ۴ و ۷) و حکمت خاص (مریم آیه ۱۲ و ۱۳) و حتی حکومت (اعراف آیه ۱۲۸) پیروزی در دنیا و نصرت و یاری خدا (آل عمران آیات ۱۲۳ تا ۱۲۶) و تأخیر اجل و مرگ انسان (نوح آیه ۳ و ۴) و ده ها اثر و کارکرد دنیوی و اخروی اشاره کرد که این مقاله جای تبیین همه آن ها نیست و به این اندک بسنده می شود.

منشا و خاستگاه عفو خدا
چنان که گفته شد عفو گاه از سوی خداوند و گاه از سوی بنده صورت می گیرد. با آن که هدف این نوشتار تبیین عفو و گذشت مردم از یک دیگر است با این همه برای این که شناخت خاستگاه و منشأ عفو و گذشت در خدا می تواند نوعی شناخت به ما نسبت به خاستگاه عفو و گذشت در مردم به دست دهد، به آن پرداخته می شود.

آیات قرآنی برای عفو الهی پنج منشا و خاستگاه بیان می کند. در تحلیل قرآنی عفو خداوند ریشه در حلم الهی دارد. حلم به معنای نگهداری نفس و طبع از هیجان غضب است. هر چند که در کاربردهای قرآنی به معنای عقل نیز آمده است. تفسیر آن به عقل، در حقیقت از این جهت است که مسبب عقل و از دستاوردهای آن است (مفردات، ص ۲۵۳، ذیل واژه حلم)

از آن جایی که حلیم، از اسما و صفات خداوند و به معنای مهلت دادن و شتاب نکردن بر عقوبت نسبت به گناه است. ]روح الارواح فی شرح اسماء الملک الفتاح، ص ۲۸۰؛ مجمع البیان، ج ۱-۲، ص ۵۶۹[ می توان گفت در انسان نیز می تواند این فضیلت انسانی منشا و خاستگاه عفو و گذشت از خطا و اشتباه دیگران شود که خود منشأ دست یابی به تقوا و صدها اثر و کارد آن است. قرآن، خداوند را دوازده بار در آیات بقره (۲۲۵ و ۲۳۵ و ۲۶۳)؛ آل عمران(۱۵۵)؛ نساء(۱۲)؛ مائده(۱۰۱)؛ توبه(۱۱۴)؛ حج(۵۹)؛ اسراء(۴۴)؛ احزاب(۵۱)؛ فاطر(۴۱)؛ تغابن(۱۷) ستوده است که همه مرتبط با عفو و گذشت از خطاها و گناهان بشر است.

مشیت و اراده الهی از دیگر علل و عواملی است که قرآن به عنوان منشأ عفو و گذشت خداوند مطرح می کند. (شورا آیات ۳۳ و ۳۴) به نظر می رسد که انسان می تواند با اراده خویش نیز این گونه عمل کند و از خطا و اشتباه دیگران درگذرد.

علل و عوامل دیگری چون فضل (آل عمران آیه ۱۵۲) و ولایت (بقره آیه ۲۸۶) و مغفرت (آل عمران آیه ۱۵۲ و نیز مائده آیه ۱۰۱) به عنوان خاستگاه و منشأ عفو و گذشت الهی نسبت به خطا و اشتباه و گناهان مردم مطرح شده است که انسان آن را در خود افزایش دهد تا بتواند با دست یابی به مقام عفو و گذشت، به مقام تقوا و متقین برسد و از آثار بی شمار آن در دنیا و آخرت بهره مند شود.

چنان که گفته شد برخی از موارد عفو و گذشت به عنوان تکلیف و مسئولیت بیان شده است که از جمله آن ها عفو از خطاکاران از سوی پیامبر به عنوان حاکم دولت اسلامی است (آل عمران آیه ۱۵۹ و مائده آیات ۱۲ و ۱۳ و حجر آیه ۸۵) پیامبر در این موارد ماموریت می یابد تا از خشونت نسبت به خطاکاران داخلی و خارجی درگذرد. این بدان معناست که دولت می بایست در حق مردم با نگاهی همراه با عطوفت و مهربانی و به دور از خشونت رفتار نماید.

عوامل عفو در مردم
اکنون که با خاستگاه عفو و گذشت در خداوند آشنا شدیم می بایست به علل و عوامل عفو در انسان ها بپردازیم. با این که تفاوت هایی میان خداوند و بشر است ولی باید توجه داشت که خلق دارای صفات خداوندی است و در خاستگاه عفو خود نسبت به دیگری باید همان خاستگاه های خداوندی را در خود جست وجو کند. بر این اساس انسانی که بخواهد به مقام عفو و گذشت دست یابد و از متقین گردد، می بایست حلم و عقل را در خود تقویت کند و خود را به انسانی حلیم تبدیل نماید.

شخص با حلم و مقداری فضل و اراده قوی می تواند امیدوار باشد که نسبت به خطاهای دیگری چشم پوشی کند.

اما این امور زمانی بروز و ظهور می یابد که شخص خود اهل ایمان باشد، از این رو در آیات ۳۶ و ۳۷ سوره شورا، خداوند به نقش ایمان در غلبه انسان بر هیجانات درونی و گذشت از خطای دیگران توجه می دهد.
به این معنا که ایمان واقعی ایمانی است که شخص را بر مدیریت و مهار نفس توانمند می سازد و اجازه نمی دهد که عواطف و احساسات به گونه ای بروز کند که نتواند از خطای دیگری بگذرد.

اگر در خداوند سخن از مشیت بوده، در آیه ۴۳ سوره شورا به اراده قوی انسان به عنوان یکی از علل و عوامل اصلی برای توانمندی انسان بر عفو و گذشت از انتقام اشاره می شود تا دانسته شود که انسان نیز اگر اراده و خواست قوی داشته باشد می تواند امیدوار باشد که از خطای دیگران در گذرد و با ایشان از در عفو و گذشت وارد شود.

در این آیات و نیز آیات ۳۴ و ۳۵ سوره فصلت به این نکته توجه داده می شود که دارا بودن صبر و تحمل، موجب گذشت انسان ها در برابر بدی های دیگران می شود.

همین آیات به شکل کلی نیز تأکید می کنند که انسان ها باید با تقویت فضایل اخلاقی، خود را در مسیر تعالی قرار دهند که از جمله آن ها عفو و گذشت از خطای دیگری است که این امر خود منشأ دست یابی به تقوا و آثار بی شمار آن است.

موارد عفو
عفو و گذشت به ویژه نسبت به جاهل و رفتارهای جاهلانه وی سزاوار است. این مطلب به ویژه از سوی صاحبان قدرت بیش تر مورد تأکید قرار گرفته است. (اعراف آیه ۱۹۹ و قصص آیات ۵۲ و ۵۵)

عفو و گذشت هم چنین نسبت به فرزندان (تغابن آیه ۱۴) برادران (یوسف آیات ۸۸ تا ۹۲) و همسران (تغابن آیه ۱۴) بیش از هر موردی لازم و ضروری است؛ زیرا هدف از آن افزایش ارتباط و تحکیم خانواده و اصول آن است.

انسان ها همانگونه که می بایست از گناه و خطای دیگری درگذرند. (مائده آیه ۹۵ و آیات دیگر) باید نسبت به حقوق خویش نیز اهل گذشت و عفو باشند و با آن که دارای حقوقی هستند ولی می توانند با چشم پوشی از آن حقوق، دلی را به دست آورند و مردمی را جلب و جذب نمایند. (نساء آیه ۱۴۹ و مائده آیه ۴۴ و ۴۵ و فرقان آیه۶۳)

هرکسی که در اجتماع با تنش ها و چالش هایی روبه رو می شود و به سبب برخی از شرایط روانی و روحی با افراد پرخاشگر و ستیزه جو و اهانت کننده مواجه می گردد، دراین زمان عفو و گذشت می تواند موجبات تعدیل رفتاری شخص را فراهم آورد و نوعی تعادل شخصیت رابه توهین کننده ببخشد و فرصت هایی نیز برای بازسازی رفتاری فراهم آورد. (فرقان آیه ۶۳ و نیز نساء آیه۱۲۸)

در روابط خانوادگی و اجتماعی گذشت از حقوق شخصی به قصد استمرار و استحکام روابط همسری و یا اجتماعی بسیار مهم و اساسی است؛ زیرا پافشاری بر حقوق گاه موجب می شود تا اختلافات از دایره و سطح قابل مهار بیرون رود و تنشها را افزایش دهد. (نساء آیه۹۲)

عفو از دیه (نساء آیه ۹۲) ظلم و ستم (بقره آیه ۵۱ و ۵۲) ظهار (مجادله آیه۲) قصاص (بقره آیه ۱۷۸ و مائده آیه۴۵) و امور مالی به ویژه در حوزه خانواده (بقره آیه ۲۳۷) از مهمترین مواردی است که قرآن برای عفو و گذشت انسانها نسبت به یکدیگر بیان می کند.

آداب عفو
قرآن اموری را به عنوان آداب عفو و گذشت مطرح می کند که برای دستیابی به مقام تقوا بسیار موثر است. ازجمله این آداب می توان به ترک سرزنش خطاکار و مدارا با او (بقره آیه ۱۰۹ و مائده آیه ۱۳ وتغابن آیه۱۴) بخشایش و پوشاندن خطا و عدم طرح آن حتی به شکل کنایه و رمزی (نساء آیه ۹۹ و تغابن آیه۱۴و یوسف آیه۸۸ تا ۹۲) ترک درگیری و اعراض از آن به ویژه با جاهلان (اعراف آیه ۱۹۹ و زخرف آیه ۸۹) اشاره کرد.

عفو و گذشت باید همواره به شیوه ای باشد که موجبات تحقیر و خواری و ذلت عفوشونده را در پی نداشته باشد. این مسئله به ویژه دربرخی از موارد، خطایی بسیار مهم و اساسی است. از جمله عفو و گذشت از خویشان و خانواده که باید همراه با زیبایی و نیکی باشد. (حجر آیه۸۵)، چنین عفوی از ارزش و جایگاه بسیار بلندی برخوردار است. هرچند که از نظر قر آن همه اشکال عفو امری پسندیده و ارزشی و نیکو است. (بقره آیه ۱۷۸ و ۲۳۷ و ۲۸۰ و نحل آیه ۱۲۶ و آل عمران آیه ۱۵۲)

آثار عفو
افزون بر این که عفو موجب دستیابی شخص به مقام متقین می شود همچنین موجب می شود تا شخص به چیزهای دیگری نیز برسد. از جمله آن که از محبت خاص خداوند بهره مند می شود (آل عمران آیه ۱۳۴ و مائده آیه ۱۳) و زمینه دوستی وی با خلق فراهم می آید (فصلت آیه۳۴) همچنین از گذشت الهی (نساء آیه۱۴۹) و دریافت سلام خاص خداوند (فرقان آیه ۶۳ تا ۷۵) و رحمت کریمانه وی (نور آیه ۲۲ و تغابن آیه ۱۴) نیز بهره مند می گردد.

شخص با عفو و گذشت به مقام صابران (نحل آیه۱۲۶) و نیکوکاران و محسنان (آل عمران آیه ۱۳۴) و متقین (همان و نساء آیه ۱۲۸ و بقره آیه ۱۸۷ و ۲۳۷) دست می یابد.

به نظر می رسد که عفو و گذشت آثار شگرفی در حوزه دفع و رفع بلا نیز داشته باشد. این مطلب را می توان از آیات ۱۲۶ سوره نحل و نیز ۳۰ سوره شورا به دست آورد. خداوند در آیه ۴۵ سوره مائده عفو جانی را عاملی مهم برای کفاره گناهان شخص می شمارد که خود بیانگر تاثیر آن در رفع بلاست؛ زیرا بسیاری از بلاها ریشه در گناهان دارد. اگر گناهان شخص تکفیر شود بلاها نیز از او و خانواده اش دفع می شود و یا رفع می گردد.

مطالب مرتبط

  • «حلم»؛ آبی برآتش خشم بررسی ارزش ونقش حلم وبردباری درمهار هیجانات روحی صبر و شکیبایی نسبت به مصیبت ها و مشکلات است؛ اما حلم و بردباری نسبت به هیجانات قوه درونی به نام غضب است. انسان باید قوای خود را بشناسد و چگونگی مدیریت و مهار آن را بیاموزد؛ زیرا این گونه است که می تواند ظرفیت های خود را شناخته و از موانع و آسیب های احتمالی آگاه شود و راه رشد و کمال را به خوبی بپیماید. نویسنده در این مطلب با مراجعه به آموزه های قرآنی بر آن است تا ارزش و جایگاه و آثار حلم را در زندگی فردی و اجتماعی تبیین نماید. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.خویشتن داری در برابر غضب انسان دارای قوای چندی است که مهمترین آنها قوه شهوت است که به عنوان قوه جاذبه عمل می کند و هر آن چیزی که به نفع انسان است جذب کرده و بدان گرایش و علاقه مند است؛ دیگر قوه غضب است که به عنوان قوه دافعه عمل کرده و هر آن چیزی که مانع و سد راه انسان است بر طرف می کند؛ قوه دیگر قوه عاقله است که عامل اعتدال میان دو قوه دیگر بوده و به عنوان چراغ راهنما عمل کرده و به مدیریت و مهار قوای دیگر می پردازد تا هر یک به میزان مورد نیاز از ظرفیت ها بهره برند و به حقوق دیگری تجاوز نکرده و ظلم روا ندارند. بر اساس آموزه های اسلامی آن دو قوه نخست دارای لشکر و جنودی هستند که امورات آنها را انجام می دهند؛ همچنین عقل نیز دارای لشکری است که به امورات عقل می پردازد. البته این زمانی است که انسان ،عقل خویش را به کار گیرد. از جمله جنود عقل می توان به حلم اشاره کرد. حلم از افسران عقل است که مسئولیت آن، مراقبت از هیجانات قوه غضب است. انسانی که از این توان عقلانی بهره می گیرد حلیم نامیده می شود؛ یعنی کسی که دارای حلم است و این حالت برایش ملکه و عادت شده است؛ زیرا حلیم بر وزن فعیل به معنای اسم فاعل یا صیغه مبالغه از مادّه حلم است. پس حلم با عقل و علم ارتباط دارد؛ از این رو امیرمؤمنان على(ع) مى فرماید: «اَلْحِلْمُ نورٌ جُوْهَرُهُ الْعَقْلُ؛ حلم و بردبارى نورى است که جوهره آن عقل است. (شرح غررالحکم، جلد ۱، صفحه ۳۱۱، حدیث ۱۱۸۵)و در تعبیر دیگرى مى فرماید: «بِوُفُورِ الْعَقْلِ یَتَوَفَّرُ الْحِلْمُ؛ با افزایش عقل بر میزان حلم و بردبارى نیز افزوده مى‌شود» (همان، جلد ۳، صفحه ۲۲۱، حدیث ۴۲۷۴٫). و یا فرمودند:« با زیاد شدن عقل بردباری زیاد می‌شود.» (همان،ج۳،ص۱۲۸۹،ح۴۳۳۰). واژه شناسی حلم راغب اصفهانی می نویسد: حلم به معناى نگهدارى نفس و طبع از هیجان غضب است.(حسین‌ بن محمد راغب اصفهانی، المفردات فی غریب‌القرآن، ص ۲۵۳،  ذیل واژه «حلم») از امام علی (ع) نیز مروی است که فرمودند: إذا غَلَبَ عَلیکَ الغَضَبُ فَاغلِبهُ بِالحِلمِ والوقار؛ هر گاه غضب بر تو غالب گردد،بوسیله وقار و بردباری برآن غالب شو.(غررالحکم، ص ۳۴۰، ح ۴۱۵۱ ) البته حلم به معناى عقل نیز آمده است؛ ولی باید گفت که تفسیر آن به عقل، در حقیقت از این جهت است که مسبَّب عقل و از دستاوردهاى آن است.(همان، پیشین) همچنین تفسیر حلم به تانی و درنگ و پرهیز از عجله، تفسیر به لازم آن است؛ زیرا کسی که خویشتن داری می کند و اجازه نمی دهد تا بر اساس هیجان ،رفتاری صورت گیرد، از عجله هم پرهیز می کند که به معنای انجام عمل پیش از موعد و زمانش است. پس کسانی که حلم را به معنای تانی و پرهیز از عجله ویا سفاهت دانسته اند، به لوازم حلم اشاره دارند نه به معنای واقعی و موضوع له لفظ حلم.(اسماعیل‌ بن حماد جوهری، الصحاح: تاج‌اللغه و صحاح‌العربیه، ذیل «حلم»، چاپ احمد عبدالغفور عطا، بیروت، چاپ افست تهران ۱۳۶۸ش؛ ابن‌فارس، معجم مقاییس اللغه، ذیل «حلم».؛ ابن‌منظور، لسان العرب، ذیل «حلم») مفاهیم دیگرى چون صبر، وَقار، عَفو و کَظْمِ غَیْظ (فروخوردن خشم)، معنایى نزدیک به حلم دارند، اما شکی نیست که بین حلم و مفاهیم یاد شده، تفاوتهایى است که نمی توان از ترادف و هم معنایی میان اینها سخن گفت. (رجوع کنید به عسکرى، ص ۷۴، ۱۹۷ـ۲۰۰؛ غزالى، ج ۳، ص ۱۷۵ـ۱۷۷؛ فخررازى، ص ۲۴۹؛ نراقى، ج ۱، ص ۳۳۲ـ۳۳۳). امام علی(ع)اوج حلم را در افزایش بالای آستانه تحمل و کظم غیظ و خشم می داند و می فرماید: «کمال العلم الحلم و کمال الحلم کثرهُ الاحتمال و الکظم؛( محمدى رى شهری، میزان الحکمه، عنوان ۹۴۴) و در جایی دیگر ارتباط آن را با حلم و صبر بیان کرده و می فرماید: حلم براى علم زیبندگى مى آورد و کمال حلم در صبر و فرو خوردن خشم است». باز فرموده است: «الحلم زینه العلم؛ حلم زینت علم است».( محمدى رى شهری، میزان الحکمه، عنوان ۹۴۵) بنابراین، حلیم کسی است که در برابر هیجانات قوه غضبی عقل را به کار می گیرد و با تانی و درنگ و به دور از هر گونه عجله ،با خرد و اندیشه رفتار می‌کند و نسبت به خشم واکنش احساسی نشان نمی‌دهد و از آستانه تحمل بالایی نسبت به فشارهای بیرونی و درونی برخوردار است. از این رو در فارسی از حلم به بردباری تعبیر می شود؛ زیرا بردبار کسی است که بار سنگین را تحمل می کند، بی آنکه شدت فشار را نشان دهد و خم به آبرو بیاورد. کاربردها و لوازم حلم واژه حلیم پانزده بار در قرآن به کار رفته است.(محمدفؤاد عبدالباقی، المعجم‌المفهرس لألفاظ القرآن الکریم، ذیل «حلم»، قاهره ۱۳۶۴، چاپ افست تهران ،۱۳۹۷) که یازده بار به قولی یا دوازده بار به قولی دیگر در وصف خدا (بقره ، آیات ۲۲۵ و ۲۳۵ و ۲۶۳ ؛ آل عمران ، آیه ۱۵۵ ؛نساء ، آیه ۱۲ ؛ مائده ، آیه ۱۰۱ ؛ توبه، آیه ۱۱۴ ؛ حج ، آیه ۵۹ ؛ اسراء ، آیه ۴۴ ؛ احزاب ، آیه ۵۱ ؛ فاطر ، آیه ۴۱ ؛ تغابن ، آیه ۱۷) و چهار بار(ابراهیم‌ بن سری زجاج، تفسیر اسماءاللّه الحسنی، چاپ احمدیوسف دقاق، دمشق ۱۹۷۴) یا سه بار درباره انبیای الهی  است؛ این موارد سه گانه عبارتند از: حلم حضرت ابراهیم(توبه ، آیه ۱۱۴؛ هود، آیه ۷۵)، حلم حضرت شعیب(هود، آیه ۸۷) و حلم فرزند ابراهیم(صافات، آیه ۱۰۱). حلیم وقتی درباره خداوند به کار می رود به معنای مهلت دادن به گنهکاران خشم بر انگیز است.( طبری، جامع البیان عن تاویل القرآن، ذیل بقره: آیه ۲۳۵؛ ابن‌بابویه، التوحید، ج۱، ص۲۰۲، چاپ هاشم حسینی طهرانی، قم (۱۳۵۷ش)؛ طبرسی، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ذیل بقره: آیه۲۳۵) از کاربرد حلیم همراه با اسمای دیگری چون غفور و در آیاتی که اشاره به گناه بندگان دارد این معنا به دست می آید که خداوند در کیفر گناهکاران که خشم و غضب الهی را بر می انگیزند شتاب نمی کند و به سرعت آنان را کیفر نداده بلکه مهلت می دهد. با توجه به عناصر و لوازمی که برای تحقق حلم گفته شده می توان دریافت که ۱٫ لازمه حلم توانایی بر عقوبت و انتقام است و صرفآ واکنشی عاجزانه و انفعالی نیست؛ ازاین‌رو، کسی که به‌دلیل عجز از اشتباه دیگران درمی‌گذرد، حلیم نامیده نمی‌شود؛ امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «لیس الحلیم من عجز فهجم و اذا قدر انتقم، انّما الحلیم من اذا قدر عفا و کان الحلم غالباً على امره؛ حلیم کسى است که وقتى قادر بر انتقام گرفتن است بر خود مسلط باشد و انتقام نگیرد»( محمدى رى شهری، میزان الحکمه، عنوان ۹۴۴)؛ ۲٫ صفت حلیم نوعی تنزیه خدا از نقصان است، چرا که لازمه حلم آن است که او نگران از دست دادن زمان انتقام‌گیری یا قدرت انجام دادن آن نباشد؛ ۳٫ ظاهراً مراد از عجله نداشتن و به تأخیر انداختن مجازات گنهکاران، چشم‌پوشی و بخشایش گناه نیست، زیرا خدا آن را به اجلی معیّن ــ یعنی زمان مرگ یا قیامت ــ ارجاع داده است؛ ۴٫ همچنین قطعآ به این معنا نیست که خدا از خطاهای نافرمانان بی‌اطلاع است، بلکه بدین‌معناست که او بندگان گنهکار را از نعمت و فضل خویش محروم نمی‌کند و همچون بندگان مطیع و فرمان‌بردار به آنان روزی می‌دهد و از آفات و بلایا مصون می‌دارد.( حسن‌ بن عبداللّه عسکری، الفروق‌اللغویه، ج۱، ص۱۶۴، قاهره ۱۳۵۳، چاپ افست قم؛طبرسی، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ذیل نحل:۶۱؛ طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن، ذیل آل‌عمران:۱۵۵ و دیگران) اختلاف معنایی حلیم و صبور چنان‌که گفته شد حلیم با صبور از نظر معنایی اختلاف دارند، هر چند که در برخی از مصادیق به هم نزدیک می شوند؛ پیامبر(ص) می فرماید: اَلصَّبرُ ثَلاثَهٌ: صَبرٌ عِندَ المُصیبَهِ، وَ صَبرٌ عَلَى الطّاعَهِ و صَبرٌ عَنِ المَعصیَهِ؛ صبر سه نوع است: صبر در هنگام مصیبت، صبر بر طاعت و صبر بر ترک گناه.(کافى، ج۲، ص۹۱، ح۱۵) اما هرگز صبر به معنای حلم نیست؛ زیرا حلم یک درجه بالاتر از صبر قرار می‌گیرد؛ از این رو با همه نزدیکی معنایی که میان حلم و صبر است اما اختلافات روشنی دارند که از جمله می توان به تفاوت متضادهای آنها اشاره کرد؛ زیرا جزع در برابر صبر و طیش یعنی سبکسری و سبک مغزی در برابر حلم به کار می رود. همچنین حلم در ارتباط با قوه غضب و عوامل ایجادی آن است در حالی که صبر در برابر مصیبت‌ها و مشکلات است. از این رو برخی گفته اند که خداوند را به صفت حلیم می توان ستود چنان‌که قرآن و روایات معتبر ستوده است؛ یعنی حلیم، از اسما و صفات خداوند و به معناى مهلت دادن و شتاب نکردن بر عقوبت نسبت به گناه است، در حالی که خداوند را به صبور ستایش نمی کنند؛ زیرا لازمه صبر، تحمل سختی‌ها و گرفتاری‌هاست که از خدا به‌دور است.( قاضی عبدالجبار بن احمد، المغنی فی ابواب التوحید و العدل، ج۲۰، قسم ۲، ص۲۲۴، ج ۲۰، چاپ عبدالحلیم محمود و سلیمان دنیا، (قاهره). جالب اینکه در قرآن بسیاری از پیامبران به صبر ستوده شده اند ؛ اما کمتر پیامبری به حلم ستوده می شود؛ زیرا دست یابی به این فضیلت بسیار سخت و رسیدن به مقام حلیم سخت تر است و هر کسی نمی تواند  در آزمون ها موفق بیرون آید و عنوان حلیم را برای خود ثبت کند. حلم و بردباری، فضیلت ارزشی حلم و بردباری به معنای پیش گفته همان طوری که از صفات فعل الهی است، باید در هر انسانی تحقق یابد؛ زیرا فضیلت بسیار مهم و ارزشی است. بسیاری از انسان ها به سبب عدم مهار و مدیریت خشم ، هیجانی عمل کرده و سپس پشیمان می شوند؛ زیرا در هنگام غضب همانند شدت شهوت، عقل دیگر نمی تواند راه درست را تشخیص دهد. حضرت صادق (ع) در حدیثی به عِنوان بَصری شیوه عملی بردباری درمقابل سفیهان را نیز بیان فرموده اند:«.....أمّا سه خصلت صبوری و حلم: ۱) اگر کسی به توگوید: اگر سخنی گویی ده برابر می شنوی تو بگو: اگر ده تا گویی سخنی هم نشنوی. ۲) اگر کسی تو را دشنام دهد به او بگو: اگر در گفته ات راستگویی از خداوند خواهانم که از من در گذرد و اگر دروغگویی از خداوند خواهانم از تو درگذرد. ۳) اگر کسی تو را تهدید به ناسزاگویی کند تو او را به خیرخواهی و مراعاتش مژده بده.»( محمد جواد نورمحمدی،حدیث عنوان بصری الامام الصادق (ع)،ص۲۴و۲۵) حلم و بردباری چنان ارزش والائی دارد که حتی کافران آن را می پسندند و وجود آن را در شخصی می ستایند؛ چنان‌که قوم کافر شعیب(ع) ایشان را به این صفت می ستایند و آن را امری ارزشی و فضیلتی بزرگ می دانند.(هود، آیه ۸۷) صفت حلیم درباره حضرت ابراهیم (ع) ناظر بر شکیبایى و بردبارى او در برابر نسبتهاى ناروا و آزار و اذیت کافران است (تفسیر طبرى، توبه، آیه ۱۱۴؛  مجمع البیان طبرسى، ذیل توبه: ۱۱۴). به گفته مفسران، بشارت به حضرت ابراهیم، که صاحب فرزندى حلیم مى‌شود (صافّات، آیه ۱۰۱)، بدین‌معناست که این فرزند به سنى مى‌رسد که صفتِ حلم و وقار در او بروز و ظهور مى‌یابد (جامع البیان، طبرى؛ مجمع البیان، طبرسى، ذیل آیه ۱۰۱) و همین صفت، باعث صبر او در مقابل امتحان دشوار الهى، یعنى فرمان ذبح  مى‌گردد (المیزان، طباطبائى، ذیل صافّات، آیه ۱۰۱). حلم در میان مردم عرب پیش از اسلام نیز از فضائل مهم و یکى از اجزاى هفت‌گانه مروت ــ که نزد آنان جایگاهى مانند دین داشت ــ محسوب مى‌شد (جوادعلى، ج ۴، ص ۵۷۴). یکى از صفات رئیس قبیله، همچنین یکى از شرایط لازم براى سیادت و قضاوت در میان مردم، حلم بود. کسى شایسته ریاست و سیادت بود که آزار و اذیتهاى قومش را تحمل کند، از رفتارهاى زشت و سفیهانه چشم‌پوشى کند و به‌سرعت دچار خشم و غضب نشود. مَثَلِ «اُحلُم تَسُد؛ حلم پیشه کن تا سیادت بیابى» حاکى از این امر است (همان، ج ۴، ص ۳۴۴، ۳۵۰، ۳۵۲). در عین حال، گاهى حلم را نشانه ضعف مى‌دانستند (گولدتسیهر، ج ۱، ص ۲۰۵). ایگناتس گولدتسیهر (درس هایی از اسلام ، ج ۱، ص ۲۰۲ـ۲۰۸)، و به پیروى از او ایزوتسو (مفاهیم اخلاقی - دینی در قرآن مجید ، ص ۲۸ـ۳۶)، با استناد به کاربرد دو واژه حلم و جهل در اشعار جاهلى و متون صدر اسلام، متضاد واقعى جهل را حلم دانسته‌اند نه علم. اگرچه علم گاه در تقابل با جهل قرار مى‌گیرد، اما در این موارد، جهل در معنای ثانوى به‌کار رفته است. در واقع، نامیده شدن دوره پیش از بعثت پیامبر(ص)به دوران جاهلیت، به معناى «عصر نادانى» نیست، بلکه مراد از آن، دوره‌اى است که روحیه خشونت، بى‌رحمى، انتقام‌جویى و غرور قبیله‌اى حاکم بوده است (درس های از اسلام، ج ۱، ص ۲۰۳، ۲۰۶). باتوجه به این روحیه، دستیابى به حلم براى مشرکان عرب امرى دشوار و در صورت نیل بدان، حفظ آن براى مدت طولانى سخت بود، زیرا این فضیلت در میان آنان مبناى استوار و محکمى نداشت (مفاهیم اخلاقی - دینی در قرآن مجید ، ایزوتسو، ص ۳۱). پیامبر(ص)در معناى حلم تغییرى اساسى ایجاد کرد و آن را بر شالوده‌اى محکم، یعنى توحید، استوار ساخت. در اسلام مهم‌ترین امرى که در تقابل با جاهلیت است، روی‌گردانى از پرستش بتها، ستمگرى و رفتارهاى غیراخلاقى است. بدین‌ترتیب، متضاد جهل، گستره معنایى‌اى به‌وسعت دین مى‌یابد (گولدتسیهر، ج ۱، ص ۲۰۷). در احادیث نیز حلم به کظم غیظ و تسلط بر نفس معنا شده است (تحف العقول ابن‌شعبه، ص ۲۲۵) و سَفَه و غَضَب مفاهیم متضاد حلم معرفى شده‌اند (اصول کافی، کلینى، ج ۱، ص ۲۱، ج ۸، ص ۱۴۸). ریشه های حلم و بردباری امامان معصوم (ع)، با بیان ریشه حلم و لوازم و نتایج آن، به تبیین هرچه بیشتر ابعاد این موضوع پرداخته‌اند.اما تلاش در راه تخلق به خوى حلم، بدون معرفت پروردگار و اقرار به توحید وى، ره به جایى نخواهد برد (مصباح الشریعه، ص ۱۵۴). در همین باره، امام صادق (ع) به بیان مواردى از موقعیت هایى که انسان باید در آنها حلم بورزد و سختى این کار را تحمل نماید اشاره کرده‌اند (همان) مهم‌ترین خاستگاه و ریشه حلم را باید در اموری چون ایمان به غیب، علو طبع و عزم و همت عالی، علم و عقل و سلطه بر نفس دانست. سلطه بر نفس و مالکیت خویشتن، سبب مى‌شود که انسان در برابر ناملایمات از کوره در نرود، و گرفتار خشم و آشفتگى ها نشود. امیرمؤمنان على(ع) در تعریف حلم اشاره اى به این سرچشمه فرموده است، آنجا که مى گوید: « اِنَّمَا الْحِلْمُ کَظْمُ الْغَیْظِ وَ مِلْکُ النَّفسِ: حلم، فرو بردن خشم و مالکیت نفس است». (شرح غررالحکم، جلد ۳، صفحه ۷۴۱، حدیث ۳۸۵۹)همین معنى از امام مجتبى(ع) نیز نقل شده است. (بحارانوار، جلد۷۵، صفحه ۱۰۲٫) همچنین علوّ طبع و بلندى همت و شخصیت بالا از امورى است که به انسان اجازه نمى دهد خشم خویش را آشکار کند و دست به کارهاى غیرمنطقىِ افراد خشمگین کم ظرفیت بزند. امیرمؤمنان على(ع) مى فرماید:« اَلْحِلْمُ وَ الأناهُ تُوْأمانِ یُنتِجُهُما عُلْوُ الهِمَّهِ: بردبارى و خونسردى (در برابر حوادث) فرزندان دوقلویى هستند که از همّت بلند متولد شده اند». (نهج البلاغه، کلمات قصار، حدیث ۴۶۰). از سوی دیگر  ایمان به خدا و توجّه به ذات پاک و صفات او و از جمله حلم خداوند در برابر عاصیان و طاغیان نیز مى تواند سرچشمه دیگرى براى این فضیلت اخلاقى باشد. امام صادق(ع) مى فرماید: «اَلْحِلْمُ سِراجُ اللّهِ یَسْتَضیئُ بِهِ صاحِبُهُ اِلى جَوارِهِ وَ لا یَکُونُ حَلیماً اِلاّ الْمَؤیَّدُ بِاَنْوارِ اللّهِ وَ بِاَنْوارِ الْمَعْرفَهِ وَ التّوحیدِ؛ حلم چراغ پر فروغ الهى است که دارنده آن از آن بهره مى گیرد و به سوى جوار قرب خدا پیش مى رود و انسان نمى تواند حلیم باشد، مگر اینکه با انوار الهى و انوار معرفت و توحید تأیید گردد.( مصباح الشریعه،باب۵۷،ص۳۵۳) برخی از آثار حلم در کلام معصومین(ع) ۱- آرامش و میانه روی : بنابراحادیث اهل بیت عصمت و طهارت(ع)، حلم و کظم غیظ موجب میانه‌روى انسان در امور و آرامش یافتن روان او مى‌شود (رجوع کنید به کلینى، ج ۲، ص ۵۱؛ مجلسى، ج ۷۵، ص ۳۷۷ـ۳۷۸). ۲- عیب پوشی: همچنین عیوب انسان را مى‌پوشاند و جایگاه وى را در بین مردم و نیز در آخرت بالا مى‌برد (نهج‌البلاغه، حکمت ۴۲۴؛ کلینى، همانجا؛ نیز رجوع کنید به ابن‌ماجه، ج ۲، ص۱۴۰۰). ۳- رکن عقل و علم: در برخى احادیث به رابطه حلم و مفاهیمى چون عقل، علم و ایمان پرداخته شده است. حلم از نتایج عقل و علم (تحف العقول ابن‌شعبه، ص ۱۵) و در عین حال از ارکان آن دو دانسته شده است(الامالى، ابن‌بابویه، ۱۴۱۷، ص ۴۷۸؛ تحف العقول، ابن‌شعبه، ص ۳۱۸). ۴- رکن ایمان و زهد و تقوا و عدل: همچنین حلم از ارکان ایمان (کافی، کلینى، ج ۲، ص ۴۲)، از نشانه‌هاى زاهدان و اهل تقوا (همان، ج ۲، ص ۲۲۹؛ الامالى،  ابن‌بابویه، ۱۳۶۲ش، ج ۲، ص ۴۸۳)، یکى از ارکان عدل و از اوصاف لازم قاضى (کافی ، کلینى، ج ۲، ص ۵۱؛ تحف العقول، ابن‌شعبه، ص ۱۳۵) و یکى از شرایط عابدان است.(کافی، کلینى، ج ۲، ص ۱۱۱). ۵- زینت آدمی: پیغمبر اکرم (ص) فرمود: «خداوندا مرا به سبب علم بى نیاز کن و با حلم زینت بخش ».( مستدرک الوسائل، ج۱۱، ص۷۹۱) ۶-  روش پیامبران: آن حضرت(ص) نیز فرمود: «پنج چیز از روش مرسلین است و حلم را یکى از آنها شمرد.»(همان) ۷-  ابزار رفعت : آن حضرت (ص) فرمود: ِابْتَغُوا الرَّفعَهَ عِنْدَ اللَّه؛ مرتبه بلند را نزد خدا بجوئید، پرسیدند: آن چیست ؟ فرمود: تَصِلُ مَنْ قَطَعَکَ وَ تُعْطِی مَنْ حَرَمَکَ، و تَحْلُمَ عَمَّنْ جَهِلَ عَلَیْک‏؛ هر که دوستى تو را قطع کند با او پیوند کن و هر که از نیکى خود تو را محروم سازد با او نیکى کن و نسبت به هر که به نادانى با تو رفتار کند حلم بورز. (همان) ۸- درجه شب زنده دار روزه دار:  فرمود: إِنَّ الرَّجُلَ لَیُدْرِکُ بِالْحِلْمِ دَرَجَهَ الصَّائِمِ الْقَائِم‏؛  مرد به واسطه حلم به مرتبه کسى مى رسد که روزها روزه گیرد و شبها را به عبادت به سر برد.( مستدرک الوسائل، ج۱۱، ص۷۹۱) ۹- محبوب خدا: آن حضرت(ص) فرمود: « إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْحَیِیَّ الْحَلِیمَ وَ یُبْغِضُ الْفَاحِشَ الْبَذِیَّ»: خداوند بنده با حیاى بردبار را دوست دارد و فحش گوى بى شرم را دشمن دارد.( بحارالانوا ر، ج۷۶، ص۱۱۷) ۱۰- کسب عزت : علی(ع) می فرماید:« هیچ عزّتی بالاتر از بردباری نباشد.»( غرر الحکم، ص ۶۴۰، ح ۷۷۹۵) ۱۱- یاوری انسان:  امام صادق (ع) فرمود: «کَفَى بِالْحِلْمِ نَاصِرا»: حلم براى نصرت و یاورى هر کسى کافى است.( وسایل الشیعه، ج۱۵،ص ۶۵) ۱۲- عابد بودن :  امام رضا (ع) فرمود: «لَا یَکُونُ الرَّجُلُ عَابِداً حَتَّى یَکُونَ حَلِیما»: مرد، عابد نخواهد بود مگر آنکه حلیم باشد.( اصول کافی، ج۲، ص۱۱۱) ۱۳- خیر : امیر مؤمنان (ع) فرمود: «لَیْسَ الْخَیْرَ أَنْ یَکْثُرَ مَالُکَ وَ وَلَدُکَ وَ لَکِنَّ الْخَیْرَ أَنْ یَکْثُرَ عِلْمُکَ وَ یَعْظُمَ حِلْمُک‏؛ خوبى آن نیست که مال و اولاد تو بسیار باشد بلکه خیر آن است که علم تو بسیار و حلم تو عظیم باشد.»( مستدرک الوسائل، ج۱۲، ص۱۲۱) ۱۴- زیبایی انسان : امام علی (ع) نیز می‌فرمایند: « زیبایی مرد بردباری اوست.» (غررالحکم، ص ۳۸۳، ح […]
  • بهترین‌ها در زندگی هر انسانی دوست دارد که بهترین‌ها را بشناسد و بدان عمل کند، زیرا فطرت انسانی همانند یک دستگاه پیشرفته عمل می‌کند و افزون بر اینکه خوب و بد را می‌شناسد به خوبی و نیکی هم گرایش دارد و از زشتی و بدی گریزان است، اما به دلیل اینکه انسان‌ها به وسیله گناهان و خطاها و اشتباهات، به این دستگاه زیان می‌رسانند، نمی‌توانند به طور طبیعی آنچنان که باید و شاید از آن بهره گیرند، از این رو وحی و پیامبران آمده‌اند تا آنچه دفن شده را برانگیزند و دوباره به سطح بکشند. در مطلب پیش رو برخی از بهترین‌ها که امیرمومنان علی(ع) در حدیثی از زبان وحی و اسلام به انسان‌ها یادآور شده بیان گردیده است. فطرت و وحی، منابع بهترین‌ها یکی از راه‌های شناخت بهترین‌ها، مراجعه به فطرت انسانی است، زیرا خداوند در ‌ذات هر انسانی فطرت را قرار داده که به انسان این قابلیت را می‌دهد تا خوب و بد را بشناسد و به خوبی گرایش یافته و از بدی گریزان شود. در حقیقت در دو حوزه حکمت نظری و حکمت عملی این دستگاه فطرت فعال است. با این همه برخی از علل و عوامل موجب می‌شود که این دستگاه از کار افتد یا به طور ناقص فعال باشد. از جمله این علل و عوامل گناهانی است که انسان به عمد انجام می‌دهد یا خطاها و اشتباهاتی که خواسته و ناخواسته به این دستگاه و کارکرد آن زیان می‌رساند. خداوند می‌فرماید که هر گناه و خطایی تاثیر زیانباری بر فطرت انسانی دارد. البته در گام نخست این دستگاه به یک باره از کار نمی‌افتد و بلکه حتی با انبوه گناهان نابود و نیست نمی‌شود، چرا که این دستگاه چنان ساخته و طراحی شده که هرگز تغییری در آن رخ نخواهد داد و اساس آن تغییر نمی‌یابد، هر چند که شاکله آن تغییر می‌یابد و انسان‌ها براساس همان شاکله خودساخته عمل می‌کنند. (اسراء، آیه ۸۴) در فرهنگ قرآنی این اصل اصیل که هرگز تغییر نمی‌یابد به اسامی و نام‌هایی چون روح انسانی (اسراء، آیه ۸۵)، فطرت (روم، آیه ۳۰)، نفس انسانی (شمس، آیه۷)، قلب و مانند آن نامیده شده است. این اصل که از امر الهی نشات گرفته است (ص، آیه ۷۲، اعراف، آیه ۱۲، مومنون، آیه ۱۴، اسراء، آیه ۸۵) هیچ تغییر اساسی نخواهد یافت، چرا که انسان‌ها و یا دیگران نمی‌توانند در آن تصرف کنند. خداوند در این آیه می‌فرماید: «لا تبدیل لخلق الله، تبدیلی در خلق الله نیست.» (روم، آیه ۳۰) البته اینجا مراد از خلق، اعم از عوالم امر و خلق است، یعنی شامل عالم امر نیز می‌شود. بنابراین، اگر تغییری از سوی انسان (شمس، آیه ۱۰) یا شیطان (نساء، آیه ۱۱۹) در این نفس و فطرت انسانی رخ می‌دهد، تنها در سطح شاکله و از باب دسیسه و دفن کردن است (شمس، آیه ۱۰) به گونه‌ای که این اصل اصیل، زیر خاکستر گناهان، همچنان فروزان است و هر زمانی که امکان بروز و ظهور با توبه فراهم آید از زیر بر می‌آید و درخشان می‌شود. انسان‌ها وقتی فطرت خویش را دفن کردند، دیگر این دل و قلب و فطرت مهر زده می‌شود و توانایی ادراکی و حرکتی خود را به سمت خیر و خوبی از دست می‌دهد. همچنین اگر این فطرت و قلب، زنگار بگیرد (مطففین، آیه۱۴) این توان اندک خواهد شد؛ زیرا نمی‌تواند جلوه‌گاه مظاهر الهی باشد و به خوبی انوار را بتاباند و حقیقت را درست ببیند و بشناسد و تحلیل و تبیین و توصیه کرده و در جهت حق و خوبی و درستی حرکت کند و انگیزه‌ای را ایجاد نماید و عزمی را پدید آورد. توده‌های مردم از این رو نیازمند معرفی و تبیین خوب‌ها و بهترین‌ها هستند؛ زیرا زنگارها اجازه دریافت درست و راست را نمی‌دهد. پس لازم است که پیامبران و وحی این دفائن را برانگیزند و بیرون آورند و به مردم یادآور شده و تذکر دهند. این‌گونه است که وحی در قالب تذکر و ذکر نزول می‌یابد. (حجر، آیه۹؛ نحل، آیه۴۴) امیرمؤمنان علی(ع) می‌فرماید: فبعث فیهم رسله و واتر الیهم انبیاءه... و یثیروا لهم دفائن العقول؛ پس خداوند در میان مردمان، فرستادگانش را برانگیخت و پیامبرانش را پیاپی به سوی ایشان فرستاد تا دفینه‌های عقول آنان را برانگیزاند. (نهج‌البلاغه، خطبه۱) بنابراین، بهترین‌ها در حوزه هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی، اخلاق و رفتار را باید در معارف و آموزه‌های وحیانی بویژه اسلام یافت. در اینجا به برخی از بهترین‌ها در زندگی از کلام امیرمؤمنان اشاره می‌شود: منابع بهترین‌های اخلاقی و رفتاری حضرت باقر(ع) از پدرش و او از امام حسین(ع) روایت کرده که امیرالمؤمنین(ع) در ضمن خطبه‌ای به بهترین‌ها اشاره می‌کند و مردم را بدان سفارش می‌نماید. ایشان ضمن معرفی بهترین‌ها نشان می‌دهد که راه به دست آوردن آنها چیست و باید این بهترین‌ها را در چه چیزهایی جست‌وجو کرد و یافت. در اینجا به برخی از این بهترین‌ها اشاره می‌شود که ایشان در ضمن حدیث طولانی خود بیان کرده‌اند: ۱٫ اسلام، بهترین شرافت: از نظر امیرمؤمنان علی(ع) بزرگ‌ترین شرافتی که برای آدمی می‌توان سراغ گرفت، اسلام است. به این معنا که انسان با حسب و نسب و قدرت و ثروت به شرافت واقعی دست نمی‌یابد؛ چون اینها امور دنیوی و از زینت‌های دنیاست نه زینت‌های بشریت. آنچه زینت بشریت شمرده می‌شود آن چیزی است که با انسان در همه عالم است. بی‌گمان اسلام است که به انسانیت انسان معنا و مفهوم واقعی می‌بخشد. در حالی که در قیامت نه حسب و نسبی است، (مؤمنون، آیه ۱۰۱) و نه مال و فرزندی و بیع و شراء؛ چرا که این مال و ثروت و فرزند و قدرت و مانند اینها برای زندگی دنیوی ساخته شده است. (کهف، آیه ۴۶؛ قصص، آیه ۷۹؛ حدید، آیه ۲۰) پس شرافت انسانی به چیزی است که ماندگار و باقی در همه عوالم است و شکی نیست که اسلام به انسان شرافت جاودانه می‌دهد. از این رو امیرمؤمنان علی(ع) می‌فرماید: ای مردم شرافتی بالاتر از اسلام نیست. ۲٫ تقوا، بهترین عزت: برخی از انسان‌ها عزت را در قدرت و ثروت می‌دانند و برای اینکه خود را در جامعه عزیز دارند به آنها متوسل می‌شوند. در حالی که عزت را باید در جایی دیگر جست؛ زیرا براساس آموزه‌های قرآنی، انسان در همه چیز یعنی در ذات و صفات و نیز وجود و حدوث و بقا فقیر است یعنی ممکن‌الوجود است و تنها واجب‌الوجود و غنی بالذات که هم خود بی‌نیاز است و هم نیاز دیگران را برآورده می‌سازد خداوند غنی حمید است (فاطر، آیه۱۵) بنابراین همه چیز از جمله عزت را تنها باید در خداوند جست و با اتصال به آن مبدا، به عزت دست یافت. (نساء، آیه ۱۳۹) پس اگر کسی بخواهد عزتی را بجوید باید در خدا بجوید و راه کسب آن نیز جز تقوای الهی نیست؛ در حالی که گرفتاران به جهالت علمی و عملی آن را در گناه (بقره، آیه ۲۰۶) یا ولایت کافران (نساء، آیه ۱۳۹)، حسب و نسب و قدرت و ثروت و کفر (منافقون، آیه۸) می‌جویند. خداوند عزت را تنها برای خود و پیامبر(ص) و مؤمنان می‌داند. (همان) پس اگر کسی دنبال بهترین‌ها یعنی عزت است آن را در تقوا جست‌وجو کند. چنانکه امیرمؤمنان علی(ع) می‌فرماید: و عزتی بالاتر از تقوا و پرهیزگاری نیست. ۳٫ ورع، بهترین پناهگاه: انسان‌ها همواره در معرض خطر هستند. انواع بلایا و ابتلائات هر روز بر او وارد می‌شود؛ دمی نیست که گرفتار مصیبت و بلا نباشد و هر دم احتمال دارد که امنیت جان و مال و عرض او در خطر افتد و نقص بر او وارد شود. انسان باید همواره آماده رفتن در پناهگاه باشد و بلکه باید همواره در دژ استوار باشد تا در امن و امان قرار گیرد. برخی گمان می‌کنند که پول و ثروت و قدرت و مانند آن پناهگاه مطمئنی است که آنان را از سیل و زلزله و دیگر بلایای طبیعی و غیرطبیعی نگه می‌دارد و یا می‌توانند از خشم خدا به جایی پناه برند و مأوایی برای خود بیابند. در حالی که هیچ پناهگاهی بهتر از ورع نیست؛ چنان‌که امام(ع) می‌فرماید: و پناهگاهی استوارتر از ورع نیست. اما نادانان به سمت دیگر می روند و در جایی دیگر پناهگاه می‌جویند. (توبه، آیات ۵۷ و ۱۱۸؛ شوری، آیه ۴۷) پس باید مانند یوسف(ع) به خدا پناه گرفت. (یوسف، آیات ۲۳ و ۷۹) ۴٫ توبه، بهترین شفاعت‌کننده: هر کسی دوست دارد وقتی خطا و اشتباهی مرتکب شد، کسی را داشته باشد تا برایش شفاعت کند. در زندگی مادی و دنیوی هر کسی می‌کوشد برای روز مبادای خودش افراد سرشناسی را داشته باشد تا به دادش برسد. انسان پس از مرگ با واقعیت‌های بسیار مواجه می‌شود و حقایقی که پوشیده بود آشکار می‌گردد، آن روز می‌بیند که نیازمند شفاعت است اما چیزی ندارد که برایش شفاعت کند. البته براساس آموزه‌های قرآنی، تنها پیامبران و اولیای الهی و برخی دیگر از کسانی که صاحب اذن هستند دارای شفاعت هستند (انبیاء، آیه ۲۸) اما پرسش این است که آیا ما به این افراد دسترسی داریم؟ یعنی اگر گناهکار باشیم و هیچ‌گونه سنخیتی میان ما و ایشان نباشد چگونه می‌توانیم به اینان نزدیک شده و از شفاعتشان بهره‌مند شویم. از این رو گفته‌اند برای خود شفیعانی بجوئید که بتوانند در روز مبادا به داد شما برسند و بهترین شفیع که می‌تواند دستگیر انسان باشد، همان توبه است که اگر با انابه و ناله و ضجه به پیشگاه خدا همراه شود بسیار بهتر و کارسازتر است. از این‌رو امام علی(ع) می‌فرماید: و شفیعی، رستگارتر از توبه و انابه نیست. ۵٫ علم، بهترین گنج: ما در ظاهر، اهل ایمان و اسلام هستیم ولی در عمل قارونی و فرعونی فکر و عمل می‌کنیم؛ زیرا برای اینکه زندگی آینده خود را تضمین کنیم گنج‌هایی برای خود فراهم می‌آوریم که شامل قدرت و ثروت است تا هرگز از آرامش و آسایش جدا نباشیم و همیشه در خوشبختی باشیم. بخش بزرگ فکر و عمل ما مشغول کسب قدرت و ثروت است؛ زیرا نسبت به آینده خود ترسان و هراسان هستیم. پس در جست‌وجوی قدرت و ثروت، همه هستی خود را چه ارزان می‌فروشیم و حتی مدعی هستیم که اینها را با علم و تخصص و توانائی خودمان کسب کرده‌ایم (قصص، آیه ۷۹؛ زمر، آیه۴۹)؛ در حالی که اینها را خداوند به عنوان آزمایش به ما داده است. اما حقیقت این است که این دو، سعادت دنیایی ما را تضمین نمی‌کنند و تامین آتیه بدان ممکن نیست چه رسد که بتواند تامین آتیه ما را در آخرت به عهده گیرد. در حالی که بهترین تامین کننده آتیه انسان بر خلاف تبلیغات رسانه‌ها، بانک و بیمه و مانند آن نیست، بلکه علم سودمندی چون علم معارف اسلامی و عمل بدان است. از این رو امیرمؤمنان علی(ع) می‌فرماید: گنجی سودمندتر از علم و دانش و فضیلت نیست. ۶- ادب، بهترین حسب: شخصیت انسان به دو دسته شخصیت شناسنامه‌ای و شخصیت واقعی و حقیقی تقسیم می‌شود. برخی‌ها وقتی سؤال می‌شوند: کیستی؟ می‌گویند: من آنم که رستم بود پهلوان؛ به این معنا که شخصیت خود را در فردی دیگر جست‌وجو کرده و خود را به نام والدین و خویشان و فامیل و قبیله معرفی می‌کنند. برخی دیگر از افراد جامعه در پاسخ به این پرسش که کیستی؟ به شخصیت خودشان اشاره کرده و مثلا می‌گویند: من دکتر فلانی و یا مهندس بهمانی هستم. اینان به حسب خودشان اشاره می‌کنند که دستاورد رنج وتلاش خودشان است. البته این معرفی به حسب، هر چند که بسیار نیک و خوب است و انسان باید این‌گونه باشد که به توانایی‌ها و دستاوردهایش ببالد؛ اما در آموزه‌های اسلامی، بهترین حسب در این امور نیست، بلکه از نظر اسلام بهترین حسب همان ادب انسان و اخلاق و خوی و خلق و منش اوست؛ یعنی بهترین حسب هر کسی، همان تربیت خانوادگی و اجتماعی است که بهترین رفتار و لطیف‌ترین و زیباترین جلوه‌های اخلاقی و رفتاری را به نمایش می‌گذارد. از این رو امیرمؤمنان علی(ع) می‌فرماید: و هیچ حسبی بهتر از ادب نیست. ۷- پرهیز از غضب، بهترین آرامش: انسان‌ها دوست دارند که از مشقت و شقاوت و رنج‌ رهایی یابند. این که بهشت مطلوب است؛ چون در آنجا مشقتی نیست. هر کسی می‌خواهد از هرگونه شقاوت و رنج فرار کند؛ زیرا مخالف اصل طبیعی و گرایش فطری انسان به سوی سعادت یعنی آسایش و آرامش است. شقاوت و رنج یعنی سلب آرامش و آسایش که انسان دوست نمی‌دارد و از آن گریزان است. اما در میان مصادیق شقاوت از نظر امیرمؤمنان علی(ع) هیچ چیزی بدتر از غضب نیست؛ زیرا غضب همانند آتش دوزخ عمل می‌کند که خون و رطوبت بدن آدمی را می‌سوزاند و روح را به رنج می‌افکند. پیامبر(ص) می‌فرماید: غضب پاره آتشی از شیطان است. (بحارالانوار، ج۷۳، ص ۲۶۵) ۲ ابوحمزه ثمالی از امام محمدباقر(ع) نقل می‌کند که آن حضرت درباره نکوهش غضب بیجا فرموده‌اند: این غضب پاره‌ای از آتش شیطان است که در قلب فرزندان آدم روشن می‌شود. از این رو چون یکی از شما خشم گیرد، رگهای گردنش پر و صورتش قرمز و چشمانش سرخ می‌شود و شیطان داخل سینه او می‌گردد (بحار، ج ۷۳، ص ۲۶۵، سفینه البحار، ج۲، ص ۳۱۹) به وسیله غضب، شیطان به آرزوی خود می‌رسد و می‌تواند انسان را از حق منحرف کند، چون خود آن ملعون می‌گوید: غضب وسیله شکار من است. به واسطه آن بندگان خوب خدا را به دام می‌اندازم و از بهشت دور می‌کنم و به سوی جهنم می‌کشانم. (میزان الحکم، ج۷، ص ۲۳۱) روزی حضرت رسول(ص) به اصحاب خود فرمود: پهلوان در میان شما کیست؟ عرض کردند: پهلوان و قوی در میان ما به کسی گفته می‌شود که پشت او به خاک نرسد. حضرت فرمود: خیر، این ویژگی پهلوان نیست، بلکه پهلوان حقیقی کسی است که شیطان در قلب او راه پیدا نکند تا غضب او را شعله‌ور گرداند و خون رگ‌های او را پر کند. توانا کسی است که همیشه به یاد خدا است و به وسیله خویشتن داری، خشم خویش را مغلوب کند و او را بر زمین زند (میزان‌الحکم، ج ۷، ص ۲۴۰). در روایات است که وقتی آتش غضب شعله‌ور شد باید به وسیله وضو گرفتن با آب سرد، آن را از بین برد و خاموش کرد. در این باره حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: غضب از شیطان است و خلقت شیطان از آتش، آتش هم به وسیله آب خاموش می‌شود پس اگر یکی از شماها غضب کند باید وضو بگیرد، تا آتش غضب او فرو نشیند (میزان الحکم، ج ۷، ص ۲۴۰) پس انسانی که غضب می‌کند خود نخستین کسی است که گرفتار آثار بد و زشت آن می‌شود و خود را به رنج و مشقت می‌افکند. از این رو امیرمومنان علی(ع) می‌فرماید: و مشقتی سخت‌تر از غضب و تندخویی نیست. ۸-عقل، بهترین زیبایی: هر کسی دوست دارد که خود را بیاراید. جمال و زیبایی و گرایش به آرایه‌ها در ذات انسان است. اما برخی‌ها این زیبایی را در اموری می‌جویند که بیرون از ذات و عاریه‌ای است. مثلا مال و ثروت و مانند آن زینت‌های دنیاست نه زینت و جمال انسان، اما انسان اینها را می‌گیرد و می‌خواهد بدان خود را بیاراید. آراستن به جامه‌های نیک و زیبا و رنگارنگ خوب است ولی اینها مندرس و کهنه می‌شود و تنها امری که ماندگار است و همه جا به کار می‌آید، خردورزی است. اگر انسان خود را به عقل و تعقل و خردورزی بیاراید در هر مجلسی جلوه خواهد کرد. از این رو امیرمومنان علی(ع) بهترین زیبایی و کمال را در عقل و خردورزی می‌داند و می‌فرماید: و هیچ زیبایی بالاتر از عقل نیست. ۹-صداقت، بهترین فضیلت: در برخی از روایات آمده است که شراب بد است ولی بدتر از شراب، دروغ  است که به عنوان کلیدی، خانه همه گناهان را به روی آدمی می‌گشاید. پس در میان بدترین‌ها بدترین بدی را می‌بایست در دروغ جست. در مقابل نیز بهترین بهترین‌ها نیز صداقت خواهد بود که ضددروغ است. به هر حال در آیات و روایات از دروغ بسیار پرهیز داده شده و از جد و شوخی آن برحذر داشته شده است. امیرمومنان علی(ع) نیز می‌فرماید: و هیچ بدی، بدتر از دروغ نیست. ۱۰-سکوت، بهترین حافظ: انسان وقتی سکوت می‌کند در بهترین وضعیت دفاعی قرار می‌گیرد، زیرا در سایه بوده و امکان شناخت و حمله به او فراهم نمی‌شود، اما همین که سخن گفت به علم و یا نادانی شناخته می‌شود و موجبات زحمت خود را فراهم می‌آورد. بنابراین، امیرمؤمنان علی(ع) می‌فرماید: و هیچ محافظی نگهدارنده‌تر از سکوت نیست. ۱۱- عافیت، زیباترین جامه: اگر برای خود جامه‌ای از خدا بخواهیم بهترین جامه و زیباترین آن همان عافیت و سلامتی است که از هرگونه بدی و زشتی و بیماری در امان باشیم. امیرمومنان علی(ع) می‌فرماید: و هیچ لباسی زیباتر از عافیت نیست. ۱۲- مرگ، نزدیک‌ترین غایب: اگر انسان بداند هر دم در کمین مرگ است و ممکن است دمی دیگر نباشد، این اندازه حرص نمی‌زند و به ظلم و خیانت و امور دیگر نمی‌پردازد. گمان باطل آدمی بقا و اینکه مرگ برای همسایه است، او را به غفلت دچار می‌کند و به جمع ثروت و کنز و تکاثر وامی‌دارد. امیرمؤمنان علی(ع) به مردم هشدار می‌دهد و می‌فرماید: و هیچ غائبی نزدیک‌تر از مرگ نیست. ای مردم هر کس که در روز زمین راه می‌رود، در درون زمین جای خواهد گرفت، گردش شب و روز با سرعت و شتاب، طومار زندگی انسان را در هم می‌پیچد. هر صاحب حیاتی در روی زمین نیرویی دارد و هر موجود زنده‌ای خوراکی برای آنها مهیا شده است، و تو ای بشر خوراک مرگ هستی و اگر آدمی از سپری شدن ایام زندگی درس عبرت می‌گرفت از آماده شدن برای مرگ غفلت نمی‌کرد، هیچ ثروتمندی به وسیله مال خود از مرگ رهایی پیدا نمی‌کند و نه فقیری به خاطر فقرش. آنگاه امیر‌مومنان علی(ع) به مردم هشدارهای دیگری می‌دهد و می‌فرماید: ای مردم هر کس از خداوند بترسد دست از ظلم و ستم برمی‌دارد و هر کس مراقب سخن گفتن خود نباشد، سرانجام به فحش و هذیان خواهد کشید و هر کس خیر را از شر و بد را از خوب تشخیص ندهد مانند چهارپایان است، مصیبت‌های دنیا در برابر فقر و تهیدستی روز قیامت بسیار حقیر است و چه اندازه مردم از واقعیات بی‌اطلاع می‌باشند. شما ای مردم از کثرت گناه و نافرمانی، خود را به ناآشنائی زده‌اید و از راه خدا و حقیقت خود را دور ساخته‌اید، آسایش همواره با رنج و محنت، و سختی و مشقت با نعمت و فراخ زندگی قرین است و آدمی هرگز در یک حال نخواهد ماند، شری که دنبالش بهشت جاوید باشد آن در حقیقت شر نیست و خیری که پایان آن دوزخ باشد آن خیر حقیقی و واقعی نخواهد بود، هر نعمتی در برابر بهشت حقیر و هر بلائی غیر از جهنم عافیت است. (کتاب المواعظ شیخ صدوق ۱۰۱ الی […]
  • مدیریت و مهار خشم و غضب بسم الله الرحمن الرحیم یکی از حالت نفسانی غضب و خشم است. این امر برای دفاع و امنیت انسان بسیار مهم است به شرط این که به درستی به کار گرفته شود و با مهار و مدیریت آن شکر نعمت به جا آورده شود؛ زیرا غضب و شهوت دو حالت مهم نفس است که اگر با عقل مدیریت و مهار نشود، به جای آن که موجب سعادت بشر شود، مهم ترین عامل شقاوت و بدبختی دنیوی و اخروی انسان خواهد شد. نویسنده در این مطلب بر آن تا براساس آیات و روایات، چگونگی مهار و مدیریت آن را تبیین نماید. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.غضب و خشم، نعمت الهی انسان برای این که در دنیا زندگی کند نیازمند صفات و قوای است که فقدان هر یک می تواند زندگی را بر او تلخ، سخت بلکه ناممکن سازد، ‌حتی اگر به مساله خلافت الهی انسان و مسئولیت او توجه نشود. از جمله این صفات می توان به تعقل، شهوت و غضب اشاره کرد.این سه گانه ها که حالات نفس انسانی است در کنار هم انسان را به جایگاهی می رساند که بتواند در دنیا زندگی کند و در مسیر تکاملی قرار گیرد و خود و نسل خویش را حفظ کند و دنیا را برای زندگی کمالی خود به کار گیرد. انواع و اقسام شهوت های غذایی و جنسی و علمی به انسان کمک می کند تا انسان باقی بماند و به زندگی در دنیا ادامه دهد. البته بخشی از این قوای به خاطر طبیعت جانوری انسان است؛ زیرا قوایی چون شهوت و غضب که در جانوران دیگر نیز وجود دارد، به آنان کمک می کند که نیازهای خود را تامین و امنیت خود را تامین کند. قوه غضب به انسان کمک می کند تا به دفاع و صیانت از جان خود بپردازد و خود را از هر گونه عاملی که امنیت او را به خطر می افکند حفظ کند. اگر قوه غضب نبود، خشونت نسبت به اموری که جانش را تهدید می کرد، ممکن نبود.خشونت برخاسته از خشم و غضب است که او را به سمت صیانت از خود و قتل و نابودی تهدید کننده می کشاند. اما اگر این غضب و خشم و خشونت مدیریت نشود می تواند تباه کننده انسان و نسل انسانی نیز باشد. این جاست که عقل به عنوان مدیریت اعتدال کننده میان قوا مسئولیت مهمی را به عهده دارد تا بتواند هم نیازهای طبیعی بشر را برآورده کند و هم از هر گونه ظلم و تعدی و تجاوز میان قوا جلوگیری کند. البته باید توجه داشت که در آیات قرآنی صفت غضب برای خداوند نیز آمده است،‌ در حالی که خداوند نفس به معنا و مفهومی ندارد که برای انسان گفته می شود. در آیات قرآنی واژه غضب در باره خداوند به کار رفته است؛ زیرا صفت فعل الهی و اما واژه غضبان در قرآن برای خداوند به کار نرفته است، زیرا یک حالت نفسانی است. بنابراین، مراد از اطلاق صفت غضب بر خداوند در ۱۴ مورد از آیات قرآنی مانند ۶۱ سوره بقره،۱۱۲ سوره آل عمران و ۹۳ سوره مائده، «صفت فعل خداوند» و به معنای انتقام (دخان، آیه ۱۶؛ و نیز اسما و صفات الهى فقط در قرآن، محقّق، ج ۲، ص۱۰۱۸) و یا عقاب و کیفر الهی(لسان العرب، ابن منظور، ج ۱۰، ص ۷۸، «غضب») است چنان که در حدیثى از امام باقر(ع) نیز غضب خدا به عقاب تفسیر شده است. (تفسیر نورالثقلین، ج ۳، ص ۳۸۶، ح ۸۹) حالت نفسانی غضب در انسان همانند دیگر جانوران بلکه موجودات دیگر، برای دفع است. یعنی همان طوری که قوه شهوت برای جذب خیرات و نعمت های الهی برای تکامل تن و روان است، قوه غضب برای دفع مضرات و مفاسدی است که به تن و روان آسیب می رساند؛ چرا که خداوند نفس انسانی را در چنان اعتدالی آفریده که بتواند هم با شناخت درست از مصالح و مفاسد هم گرایش به مصالح و گریز و دفع مفاسد خود را به کمال برساند.(شمس، آیات ۷تا ۱۰) البته طبیعت شهوت و غضب به گونه ای است که اگر تحت مدیریت قوه عقل قرار نگیرد می تواند طغیان گر و زیاده خواه شود. بنابراین میزان جذب از طریق قوه شهوانی و میزان دفع از طریق قوه غضبانی می بایست به وسیله عقل مدیریت و مهار و تعیین شود. عقل برای مدیریت از ابزارها و خدمتکارهای بسیاری سود می برد که در روایات از جمله روایت جنود عقل و جهل امام صادق(ع) بیان شده است. حس، خیال، وهم و مانند آن ها در خدمت عقل هستند تا انسان را به سوی کمال ببرد و از طریق عبودیت تمامیت کمال را برای انسان رقم زده و متاله و خدایی ساخته و بهشت قرب کمالی را برای انسان به دست آورد.(کافی، ج ۱، ص ۱۱) اگر چنین اتفاقی نیافتد، شیطان با شیطنت خود به تسویل می پردازد و زشت را زیبا جلوه می دهد و انسان را به اموری زشت معتاد می کند به طوری که عقل در بلند مدت اسیر امارت هواهای نفسانی شده و قوای شهوانی و غضبانی مدیریت را به دست می گیرند(نهج البلاغه، حکمت ۲۱۱) از این جاست که نفس معتدل انسانی تبدیل به نفس اماره می شود که جز به بدی فرمان نمی دهد و دنبال فجور می رود.(یوسف، آیه ۵۳) خداوند در آیات متعددی از انسان می خواهد تا نگذارند نفس حالت اعتدالی خود را از دست داده و گرفتار افراط و تفریط شود؛ چرا که گاه انسان تنها به ارضای شهوت و غضب می پردازد و به سمت فحشاء و منکرات و قتل و خشونت کشیده می شود یا آن که آن ها را سرکوب می کند و با ریاضت و رهبانیت قوه جاذبه و دافعه را سرکوب می کند و از آدمیت بیرون می رود. پس انسان همواره می بایست مواظب باشد که در حالت اعتدال و تسویه نفسانی باقی بماند. برای تحقق این امر باید گاه «تقوای مراقبه» داشته باشد و گاه «تقوای محاسبه» تا ببیند در کجا قرار گرفته است.(حشر، آیه ۱۸) به هر حال، غضب از نعمت های الهی برای انسان است و در آیات قرآنی همان طوری که قوه شهوت برای انسان به عنوان یک نعمت معرفی شده قوه غضب نیز نعمت دانسته شده و حتی در توصیف پیامبران و تحلیل رفتار آنان بارها واژه غضب و غضبان و مانند آن به کار رفته است و گاه با اشاره به نشانه های غضب چون تندی، خشونت رفتاری و کلامی همانند گرفتن ریش و سر و کشیدن فرد مغضوب(اعراف، آیات ۱۵۰ و ۱۵۱) گرفتن شدید و سخت(شعراء، ایه۱۲۰، قصص، آیه ۱۹) ،‌انداختن چیزی که در دست دارد(اعراف، آیه ۱۵۰)،‌ نفرین و ترک کردن(انبیاء، آیه ۸۷) ، تپش شدید قلب و سرخ و قرمزی گونه ها به سبب جریان شدید خون و برافروختگی و مانند آن بیان می کند که پیامبران نیز در مقام دفاع از خود یا عقایدشان این گونه رفتار داشته و از قوه دافعه بهره گرفته اند. پس همان طوری که پیامبران به عنوان الگوهای بشری از قوه شهوت برای خورد و خوراک و بقای نسل و مانند آن سود برده اند.(فرقان، آیات ۷ و ۲۰) خشم و غیظ و خشونت و مانند آن از دیگر بازتاب های غضب نفسانی است که در مومنان به عنوان یک صفت پسندیده نسبت به کفر و کفار و شرک و نفاق و مشرک و منافقان در ایات قرآنی بیان شده است.(غافر، ایه ۳۵؛ توبه، آیات ۱۳ تا ۱۵) مهار و مدیریت عقلانی غضب در روایات گاه از غضب به گونه ای یاد شده که گویی حالتی ناپسند است؛ اما باید دانست که حکایت این گونه روایات همانند روایاتی است که درباره سرزنش دنیا وارد شده در حالی می دانیم دنیا بهترین مکان برای کمال انسانی و رسیدن به وی به مقام خلافت انسانی است و آن چه ناپسند و مذموم است، خود دنیا نیست که یکی از بهترین مخلوقات و آفریده های الهی است، بلکه حب و دوستی دنیاست به گونه ای که انسان را به خود مشغول داشته و از خدا و آخرت و حکمت و هدف آفرینش غافل سازد. پس این که در برخی از روایات غضب و خشم مذموم شمرده شده به سبب آن است که انسان مدیریت این قوه را در اختیار عقل نگذارد تا به درستی آن را برای کمال و دفع دشمن و رفع آن استفاده کند. اگر انسان از این قوه به خوبی بهره برد شکی نیست که بهترین ابزار دفاعی و یک صفت کمالی برای انسان است. پس آن چه در روایت از پیامبر(ص‌) نقل شده که فرمود: اِنَّ الغَضَبَ مِنَ الشَّیطانِ وَاِنَّ الشَّیطانَ خُلِقَ مِنَ النّارِ وَاِنَّما تُطفَأُ النّارُ بِالماءِ فَاِذا غَضِبَ اَحَدُکُم فَلیَتَوَضَّ؛ خشم از شیطان و شیطان از آتش آفریده شده است و آتش با آب خاموش مى شود، پس هرگاه یکى از شما به خشم آمد، وضو بگیرد.(نهج الفصاحه، ح ۶۶۰) همان خشمی است که مدیریت نشده باشد و می بایست با آب وضو و طهارت آن را خاموش و مهار کرد. وگرنه خشمی که خدا در مقام فعل و پیامبران در مقام دفاع از خود یا دین و عقاید اسلامی و مومنان به پیروی از ایشان به کار می گیرند، خشم و غضبی مقدس است. از این روست که در ایات قرآنی بر این خشم توجه داده و به عنوان یک نعمت خوب معرفی شده است. در سنت و سیره معصومان(ع) موارد بسیاری را می توان یافت که برای خدا خشم گرفتند و برای خدا از خشم دست کشیدند. به عنوان نمونه سلیمان بن جعفر الجعفری نقل می کند که :«... طبق فرموده حضرت رضا علیه السلام بنا شد شب پیش وی بمانم. غروب هنگام، به اتفاق آن حضرت، وارد خانه شدیم. حضرت، نگاهی به غلامانش کرد، که با گِل، اسطبل چهارپایان را درست می‎کردند و سیاه پوستی هم که جزء آنان نبود، مشغول به کار بود. پرسید: این کیست که با شماست؟ گفتند: به ما کمک می‎کند، ما هم در آخر چیزی به او می‎دهیم. پرسید: آیا اجرت و کارمزد او را معین کرده‎اید؟ گفتند: نه. هر چه بدهیم او راضی می‎شود. حضرت در حالتی غضب آلود رو به آنان حرکت کرد. گفتم: فدایت شوم، چرا خود را ناراحت می‎کنید؟ فرمود: من چند بار اینان را از این کار نهی کرده‎ام و گفته‎ام که کسی را به کار نگیرید مگر این که قبلاً مزد و اجرت او را با او قرارداد ببندید. بدان که: هیچ وقت کسی را بدون اجرت معین به کار نمی‎گیری مگر این که اگر سه برابر اجرت هم به او بدهی، باز خیال می‎کند که کم داده‎ای، ولی اگر قبلاً طی کنی، و بعد همان اجرتش را بدهی، تو را خواهد ستود بر این وفای به عهد. و اگر یک دانه هم اضافه بدهی، آن را می‎شناسد و می‎داند که زیادتر به او داده‎ای (و در نظرش خواهد بود).»( بحارالانوار، ج۴۹، ص ۱۰۶، به نقل از: کافی، ج ۵، ص ۲۸۸) خشم و غضب اگر مقدس باشد موجب حفظ و صیانت از فرد و جامعه و عقاید اسلامی می شود و ارزش ها صیانت شده و جامعه در قالب امر به معروف و نهی از منکر می تواند خود را از بلایا در امان نگه دارد. خداوند در آیه ۱۵۰ سوره اعراف و ۸۶ سوره طه با توصیف غضب حضرت موسی(ع) به « اسف» نشان می دهد که خشم الهی چرا مقدس و مهم و یک امر ارزشی است. این خشم چون برای دین در قبال گوساله پرستی و بت پرستی مردمان بود، بسیار مقدس است. این خشم چنان جوششی بود که به نطق در آمده بود به گونه ای که خداوند حتی پس افعال شدید و خشونت آمیز حضرت موسی(ع) در قوم، برادر و سامری، از سکون آن سخن به میان نمی آورد بلکه از سکوت آن سخن می گوید؛ چرا که این خشم ساکن و آرام نشد بلکه از نطق باز ایستاد و ساکت شد.(اعراف، ایه ۱۵۴) خشم الهی که در انسان مومن بر انگیخته می شود هم در قلب می جوشد و هم در چهره می درخشد و هم در فعل خودش را نشان می دهد. فریاد و خشونت در کلام و رفتار طبیعی آن است و هنگام سکون و ارامش می یابد که حقیقت بر کار مسلط شده باشد و حق به مسیر خود بازگشته باشد وگرنه پس از تنبیه و انتقام تنها ساکت می شود. انسان همان طوری که برای خدا خشم می گیرد می بایست برای خدا خشم خود را مدیریت و مهار کند و اجازه ندهد که از حد و مرز بگذرد. از این روست که پیامبر(ص) در وصف چنین خشمی می گوید: ما تَجَرَّعَ عَبدٌ جُرعَهً اَفضَل عِندَ اللّه مِن جُرعَهِ غَیظٍ کَظَمَها اِبتِغاءَ وَجهِ اللّه ؛ انسان هیچ جرعه اى ننوشید که نزد خدا از جرعه خشمى که براى رضاى خدا فرو خورد بهتر باشد.(نهج الفصاحه، ح ۲۶۲۸) البته از آن جایی که خشم نسبت به توده های مردم می بایست در کم ترین حد باشد؛ زیرا توده های مردم در حد و اندازه ای نیستند که مسایل و رفتارهایشان تمام و کمال اخلاقی و اسلامی و قرآنی باشد، پس باید نسبت به آنان کم ترین خشونت را اعمال کرد؛ از این روست که حضرت موسی(ع) سه گونه برخورد متفاوت را با مردم و برادر و سامری داشت. با مردم تنها تندی کرد و تشر زد، با برادر خویش کمی جدی تر برخورد کرد؛ زیرا مسئولیت قوم به دست او بود و با سامری برخورد بسیار شدیدی داشت؛ زیرا عامل گمراهی مردم بود. پس در قبال مردم نمی بایست همان تندی و شدتی را اعمال کرد که در برابر خواص انجام می دهیم . پیامبر (ص) می فرماید: اَلا اِنَّ خَیرَ الرِّجالِ مَن کانَ بَطى ءَ الغَضَبِ سَریعَ الرِّضا؛ بدانید که بهترین انسان ها کسانى هستند که دیر به خشم آیند و زود راضى شوند.(نهج الفصاحه، ح ۴۶۹) آن حضرت(ص) هم چنین در باره مدیریت و مهار خشم می فرماید: اَلصَّرعَهُ کُلُّ الصَّرعَهِ الَّذى یَغضبُ فَیَشتَدُّ غَضَبُهُ وَیَحمَرُّ وَجهُهُ وَیَقشَعِرُّ شَعرُهُ فَیَصرَعُ غَضَبَهُ؛ کمال دلیرى آن است که کسى خشمگین شود و خشمش شدّت گیرد و چهره اش سرخ شود و موهایش بلرزد، امّا بر خشم خود چیره گردد.(نهج الفصاحه، ح ۱۸۷۲) از آن جایی که انسان مومن انسان عاقل و خردمندی است هماره خشم و غضب خویش را با عقل مدیریت می کند و حد و اندازه نگه می دارد. امام صادق(ع) در توصیف مومن می فرماید: لَیسَ مِنّا مَن لَم یَملِکُ نَفسَهُ عِندَ غَضَبِهِ؛ کسى که هنگام خشم خوددار نباشد، از ما نیست.( کافى، ج۲، ص ۶۳۷، ح۲) امام رضا(ع) خاستگاه تواضع و فروتنی کمال عقل می داند و در بیان نشانه های تواضع به این نکته توجه می دهد که : از تواضع این است که انسان غضب خود را فرو نشاند. (فقه الرّضا، منسوب به امام رضا (علیه السّلام). پس از نظر آن حضرت(ع) کسی که غضب خویش را مدیریت می کند اهل تواضع است و این گونه عقلانیت خویش را نیز نشان می دهد. تاکید بر عنصر نفسانی تواضع از آن روست که تواضع و فروتنی در جایی معنا دارد که انسان دانا و توانا باشد ولی از آن برای خودش استفاده نکند و با آن که قدرت دارد نزند و خشم نگیرد و با آن که می داند جهل طرف را به رویش نیاورد و او را خوار و ذلیل نکند. از این روست که امام رضا(ع) کسی که رفتارش را بر اساس آموزه های اسلامی و اخلاقی سامان ندهد و حتی در کم ترین امور رفتاری غیر اخلاقی داشته باشد مغضوب خداوند می داند و می فرماید: «من لَقی فَقیراً مُسلماً فَسَلَّمَ عَلَیهِ خِلافَ سَلامِهِ عَلی الأغنیاءِ لَقی الله عزّ و جلّ یَومَ القیامَهِ و هُوَ عَلَیهِ غَضبانٌ؛ هر کس به یک مسلمان فقیر، طوری سلام دهد که متفاوت باشد با سلامش بر ثروتمندان، خداوند را در روز قیامت به گونه‎ای ملاقات می‎کند که خدا بر او خشمناک است.»( مسند الامام الرضا علیه السلام، ج ۱، ص ۲۹۹، به نقل از: عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص۵۲ ) پس باید ملاک و معیار و نیز حد و مرز غضب ، خدا و قوانین او باشد؛ چنان ه امام رضا(ع) می فرماید:المؤمن اذا غضب لم یخرجه غضبه عن حق ؛ مؤمن چون خشمگین شود خشمش او را از رعایت حق بیرون نمى برد. آن حضرت(ع) در بیان میزان و مرزهای غضب و خشم می فرماید: انَّما تَغْضَبُ للهِ عَزَّ وَ جَلَّ، فَلا تَغْضَبْ لَهُ بِأکْثَرَ مِمّا غَضِبَ عَلی نَفْسِهِ؛ چنانچه در موردی خواستی غضب کنی و برای خدا برخورد نمائی، پس متوجّه باش که غضب و خشم خود را در جهت و محدوده رضایت و خوشنودی خداوند، اِعمال کن. (عیون أخبارالرّضا ج ۱ ص ۲۹۲ ، ح ۴۴) امام صادق(ع) نیز می فرماید: اَلمُؤمِنُ اِذا غَضِبَ لَم یُخرِجهُ غَضَبُهُ مِن حَقٍّ وَاِذا رَضِىَ لَم یُدخِلهُ رِضاهُ فى باطِلٍ وَالَّذى اِذا قَدَرَ لَم یَأخُذ اَکثَرَ مِمّا لَهُ؛ مؤمن چون خشمگین شود، خشمش او را از حق بیرون نبرد و چون خشنود شود، خشنودیش او را به باطل نکشاند و چون قدرت یابد بیش از حقّ خود نگیرد.(بحارالأنوار، ج۷۸، ص […]
  • بازبینی در معنای چند واژه قرآنی برخی از واژگان قرآنی به درستی در عربی و فارسی ترجمه نشده و موجب آن شده تا مشکلات تفسیری و کلامی پدید آید. دراین جا به نمونه هایی از آن توجه می دهیم:۱٫ ذرا : مانند: و لقد ذرانا لجهنم کثیرا من الجن و الانس ( اعراف آیه ۱۷۹) این واژه در معنای آفریدن و خلقت و نیز باد دادن و باد افشان کردن گندم و پراکنده کردن آمده است. از آن جایی که باد افشان کردن گندم برای جدا کردن کاه از گندم می باشد، در کاربردهای عربی این واژه به معنای جدا کردن نیز به کار رفته است. بنابر این ذرا به معنا جدا کردن ، غربال کردن و دور ریختن چیز بی ارزس برای دست یافتن به چیز با ارزش است. در آیه نیز مراد آن است که ما بسیاری از پریان و آدمیان را برای دوزخ جدا کردیم. یعنی برای دور ریختن جدا کرده ایم. این همان معنایی است که در آیه۳۶ سوره انفال از آن به " لیمیزالله الخبیث من الطیب " بیان شده که در حقیقت خداوند می گوید: ما ناپاک هارا روی هم می ریزیم و انباشته می کنیم و آن گاه آن ها را به دوزخ می ریزیم. این جدا کردن و انباشت روی هم است. ۲٫ غوی و اغواء : مانند ، قال فبما اغویتنی لاقعدن لهم صراطک المستقیم(اعراف آیه ۱۶) و نیز عصی آدم ربه فغوی. مراد از غوی و اغوا در این آیات به معنای گمراهی کردن و فریب دادن و یا گمراهی نیست؛ زیرا این واژه در تمامی زبان های سامی به معنای کج شدن، میل یافتن ، علاقه و اشتیاق ، گمراه شدن، خم شدن ، فرو افتادن و واژگون شدن است. در اقرب ا لموارد انغواء‌ را به معنای انهوی و مال معنا کرده است و می افزاید: یعنی از بلندی به زیر افتادن، برگشتن ، واژگون شدن. بنابراین اغوا یعنی از بلندی به زیر افکندن و سرنگون ساختن. از این نظر می توان هبوط و اهباط را تفسیر معنای اغوا گرفت. بر این اساس چون خداوند به دنبال نافرمانی ابلیس و آدم (ع) حکم هبوط داده و فرموده است: فاهبط منها و یا اهبطوا منها ، از بهشت فراز و اسمان فرو شو. ابلیس می گوید به سبب آن که مرا از بلندی و جایگاهم به زیر افکندی و سرنگون ساختی من در راه راست تو می نشینم. بنابراین " عصی آدم ربه فغوی " به معنای این است که آدم پروردگارش را نافرمانی کرد و هبوط کرد پس فرو افتاد و هبوط کرد. چنان که معنای " ماضل صاحبکم و ما غوی به معنای این است که صاحب و هم نشین شما گم نشد و از راه نیافتاد. ۳٫ کلاله : مانند، و ان کان رجل یورث کلاله(نساء آیه ۱۲) کلاله را به معنای مرد بی پدر و فرزند بودن گفته اند. این واژه در زبان های سامی به معنای کل و یا کلل یعنی پیوند و بتگی میان دو جنس ناهمگون است. مانند دو نخ یا دو بذر. از آن جایی که زن و مرد از یک جنس نیستند پیوند آنان را کلل گفته اند به معنای زناشویی است.کله یعنی عروس. پیوند و بستگی ناتنی و غیر خونی را نیز کلل می گویند. بنابر این مرد کلاله یعنی کسی که با او پیوند ناتنی دارند. یعنی شخص یا پیوند خونی و لح دارد و یا پیوند خونی ندارد که کلاله است که غیر هم خون می باشد. این که عیال را کل گفته اند برای آن است که این عیال به او پیوند خورده است و نیازمندی لازمه آن می باشد. در حقیقت نیازمندی و سرباری مفهوم تبعی وابستگی است. ۴٫ نحل : مانند ، وآتوا صدقاتهن نحله (نساء‌آیه ۴) نحل و نحله به معنای عطیه و هدیه و بخشش آمده است ولی در این آیه مفهوم دیگری مراد است.این واژه در زبان های سامی به معنای تصرف کردن، مالک شدن ، تصرف کردن و به ملکیت دادن و تقسیم کردن مال برای ملکیت دیگری دادن و مانند آن آمده است. مفهوم اصلی نحل به معنای مالی را به ملکیت و تصرف دادن است . البته بخشش بی عوض را نیز نحل می گویند چون تملیک بی گرفتن عوض است. بنابراین معنای آیه این است: مهریه زنان را چنان ه به تصرف آنان و تملک شان در آید به آنان بدهید. یعنی تا هنگامی که مال به تصرف و تملک زن در نیامده است ادای مهر و فرضیه نشده است. پس لازم است تا آن چه از مهر زنان در پیش مردان است به عنوان ملک به آنان بدهند. ۵٫ زبور : مانند ، جاءوا بالبینات و الزبر و الکتاب المنیر (ال عمران آیه ۱۸۴) زبور به معنای کتاب داود (ع) آمده است ولی در آیه به معنای کلام و سخنان و سروده است؛ زیرا چنان که از معلقه لبید بن ربیعه از اشعار دوره جاهلی بر می آید " زبر تجد متونها اقلامها " مراد سروده و سخن و کلمه وکلام است. اصولا زبر به معنای بانگ زدن یا بر چارپا بانگ زدن و او را به زجر راندن است. در حقیقت تهدید با کلام و سخن وترساندن آن با بانگ ، معنای تبعی است و آن چه معنای اصلی است همان بانگ زدن و فریاد کردن بر کسی که مایه ترس او خواهد شد. از این رو، به عقل نیز زبر می گویند ، زیرا عقل نیز بازدارنده است. بنابراین چون بانگ زدن مایه ترس و بازداشت و تهدید می شود، به این معانی نیز به کار می رود. در تمامی زبان های سامی دبر و دور به معنای کلام و سخن آمده است. زمور و دبر نیز به معنای بانگ و آوا و سرود می آید و مزامیر داود(ع) به معنای سروده ها یا آواز نیکو است. در شعر حافظ نیز زبور به معنای آوا به کار رفته است آن جا که می گوید: زبور عشق نوازی نه کار هر مرغ است / بیا و نوگل این بلبل غزلخوان باش. در این جا مراد وی یعنی ساز عشق زدن و آوای عشق سردادن است. در حقیقت زبور متضاد انکر الاصوات یعنی آواز خوش است. بنابراین مراد از زیر در آیه مطلق کلام و پیام الهی یا عصاره سخن و رسالت است که در کنار کتاب به معنای قوانین نوشته شده آمده است. ۶٫ سوم : مانند، بخسمه آلاف من الملائکه مسومین (آل عمرا‌ن آیه ۱۲۳) در این جا مراد از سوم را داغ خورده و نشانه دار گفته اند ولی با توجه به کاربردهای این واژه در زبان های سامی می توان گفت که مراد از آن گماشتن ، فرود آمدن و روانه کردن است که در این صورت با واژگان دیگری که در وصف آنان آمده مانند مردفین و منزلین همانند و نزدیک است. سوم دارای معنای چندی است که از جمله می توان به معنای عذاب دادن و روا داشتن ، حاکم گذاشتن ، رها کردن و نیز خال و لکه است. سیما به معنای خال و لکه است که به مجاز به معنای چهره می آید. بنابراین مراد در این آیه همان فرستاده شده و گماشته شده است. چنان که در آیه ۶ سوره ابراهیم و مانند آن یسومهم سوء‌العذاب به معنای عذاب کردان و عذاب فرود آوردن و وارد ساختن است؛ یعنی کسی که بر شما عذابی سخت وارد می سازد. ۷٫ رفث : مانند، لا رفث و لا فسوق . این واژه وام گرفته شده از زبان های دیگر است. در زبان های سامی به معنای سخنان زشت هنگام نزدیکی زن و مرد به کار رفته است هر چند که معنای اصلی آن گل و لای است. یعنی گل مال کردن و گل آلوده کردن. در معنای فروتنی و تسلیم و تن در دادن و گردن نهادن نیز به کار رفته است. پس مراد از الرفث الی النساؤ یعنی به زنان فرو نشستن و یا زنان را به زیر کشیدن یا زنان را پذیرا شدن که کنایه از عمل زناشویی و نزدیکی به زن است. از آن جایی که به خود عمل نزدیکی رفث گفته می شود به سخنانی که در آن هنگام رد وبدل می شود نیز اطلاق می شود. از همین نمونه می توان به واژه فحش اشاره کرد که عمل زشت است ولی بعد به سخن زشت نیز گفته شده است. ۸٫ خذ : مانند فخذ اربعه من الطیر(بقره آیه ۲۶۰) این واژه به معنای چندی به کار رفته است که یکی از آن ها گرفتن است . البته گرفتن همانند فارسی در عربی کاربردهای چندی دارد مانند اخذ العلم یعنی علم فراگرفتن و یا خذوا زینتکم به معنای برگرفتن و خذوا حذرکم به معنای پیشه گرفتن . در عبارت اخذهم اخذه رابیه (حاقه آیه ۹) یا در آیه ۲۸۶ سوره بقره اخذ به معنای گرفتن به مجازات است که تا مرحله نابودی پیش می رود. بنابراین خذ در آیه مورد نظر گرفتن به همراه کشتن است. البته از کاربردهای واژه شکار کردن است زیرا اخذ الطیر به معنای صید است چنان که ماخذ الطیر یعنی ابزار شکار پرنده . و از آن جایی که شکار به قصد کشتن و نابودی است بنابراین اخذ الطیر یعنی صید به قصد کشتن یاهمراه کشتن می باشد. هنگامی که تیری به سوی پرنده ای افکنده می شود یا ماهی صید می شود موجبات هلاکت و کشتن شدن وی نیز فراهم می آید. بنابراین خذ در عبارت فوق به معنای شکار کردن و کشتن است و نیازی نیست تا صرهن را به هزار اما و اگر تغییر دهیم و بگوییم یعنی آوردن همراه با قطعه قطعه کردن؛ زیرا صرهن به معنای میل دادن و کج کردن و بازآوردن و بازگشتن و روکردن و از حالی به حالی دگر شدن است. ۹٫ مشید : مانند ، بئر معطله و قصر مشید(حج آیه ۴۵) واژه شاد در معانی چندی چون استوار و رفیع ، گچ بری شده و مزین آمده است. ولی اصیل ترین معنای این واژه ویران کردن ، هلاک کردن ، غارت کردن ، سرنگون کردن و دریدن است. شد به معنای تاراج و ویرانی و غارت نیز از همین ریشه است. اشاد به معنای هلاک کردن نیز در کتب کهن آمده است(متن اللغه ، ج ۳ ، ص ۳۹۲) بنابراین معنای قصر مشید به معنای کاخ ویران و غارت شده است. جالب این که صاحب مجمع البیان از قول ضحاک معنای خراب شدن را در صفحه ۸۹ مجلد ۷ می آورد و می نویسد: قال الضحاک هذه البئر کانت بحضر موت فی بلده ... و عطلت بئرهم و خرب قصر ملکهم. ۱۰٫ نظر : مانند، هل ینظرون الا ان یایتهم(بقره آیه ۲۱۰) نظر به معنای دیدن و اندیشیدن ، چشم داشتن ، انتظار داشتن و مهلت دادن به کار رفته است. در این آیه نیز همان معنای نخست را می توان برای نظر آورد بی آن که مشکلی پیش آید ولی باید توجه داشت که باید به یک نکته نحوی دقت شود. در کاربردهای عربی اصیل هرگز هل با لا نفی به کار نمی رود و تنها استفهام با همزه است که با لا به کار می رود و گفته می شود: الاترون . معمولا در مواردی که باید استفهامی منفی طرح شود هل استفهام پیش و واژه لا پس از فعل می آید، یعنی در حقیقت " هل .... الا " برابر با " هل لا " است. بنابراین به جای هل لاینظرون گفته می شود: هل ینظرون الا. بنابراین معنای آیه این است که آیا آنان اندیشناک نیستند و آیا نگران نیستند؟ بر این اساس نیاز نیست که واژه در معنای اصیل خود یعنی نگریستن و اندیشیدن به کار نرود در آیات دیگر نیز همین معنا می بایست مورد توجه قرار گیرد نه آن که معنای آن را به انتظار تغییردهیم و ینظرون را به معنای ینتظرون : متوقع و منتظر بگیریم. ( برگرفته و تلخیص از نوشته دکتر شهرام هدایت در مجله […]
  • مذمت خود برتر بینی حتی در بند کفش بررسی آفات و آثار برتری‌جویی در سبک زندگی برتری‌جویی وتکبر از رذایل اخلاقی است. تکبر حالتی در نفس است که انسان خود را برتر از دیگران می‌بیند و موجبات خودپسندی وی را فراهم می‌آورد. همین حالت نفسانی، عامل مهم در رفتارهای نابهنجار فرد در جامعه است که از جمله آنها می‌توان به نقدناپذیری، تندخویی، استکبارورزی، عصبانیت، درگیری، اهانت، دشنام و مانند آن اشاره کرد.نویسنده در این مطلب گوشه‌ای از آفات و آسیب‌های برتری‌جویی را در رفتار اجتماعی و تفاوت سبک زندگی این افراد با افراد دیگر جامعه تبیین کرده‌است. علل و عوامل تکبر و برتری‌جویی حالت نفسانی تکبر و برتری‌جویی نسبت به دیگران هر چند که بستر طبیعی در ذات انسانی دارد، ولی علل و عواملی این مسئله را تشدید می‌کند. شرافت طبیعی بشر نسبت به موجودات دیگر، بستری را فراهم آورده که برخی از انسان‌ها خود را نه تنها نسبت به موجودات دیگر برتر دانسته و خود را اشرف آفریده‌های بشر می‌دانند، بلکه در میان خودشان نیز این حالت بروز و ظهور می‌کند و برخی گمان می‌کنند که از دیگران به طور طبیعی برتری دارند. از آیات قرآنی به دست می‌آید که بسترهای فکری، فرهنگی، طبقاتی و اجتماعی در ایجاد این حالت در نفس نقش اساسی دارد. به عنوان نمونه خداوند در آیه ۲۷ سوره هود، طبقه اجتماعی اشرافیت را زمینه ابتلا به تکبر و خوی خودبرتربینی در انسان برمی‌شمارد. اینکه شخص در یک خانواده اشرافی به دنیا می‌آید و در آن رشد می‌کند گاه به این توهم باطل می‌رسد که همگان برده زرخرید اویند و باید مطیع محض او باشند. فراهم شدن همه امکانات واطاعت بی‌چون و چرا از او از سوی دیگران بویژه خدمه و کارگزاران موجب می‌شود که شخص به این باور برسد که از نظر نفسی نیز، او برتر از دیگران است. پس از نظر فکری و فهم و شعور نیز برتر است و باید همگان نظرات او را بپذیرند. پس طبقه اجتماعی از یک سو و برخورداری از امکانات و فراوانی مال و فرزند از سوی دیگر، زمینه تکبر و غرور را در افراد موجب می‌شود و این حالت را در اشخاص برمی‌انگیزد. خداوند در آیاتی از جمله آیه ۱۰ سوره هود و آیات ۳۲ تا ۳۵ سوره کهف و آیات ۵۰ و ۵۱ سوره فصلت به این عامل یعنی برخورداری از امکانات اشاره می‌کند و می‌فرماید که چگونه ثروت موجب می‌شود که شخص گمان کند که او از هرگونه بدی و نقص به دور است و چون از فقر مادی رهایی یافته است هیچ‌گونه فقری ندارد و این دیگران هستند که به سبب فقر مادی در همه گونه فقر دست و پا می‌زنند. پس از نظر شخص ثروتمند، دارایی و ثروت مساوی با نیک‌خویی و برتری است، چنانکه فقر مادی به معنای فقر در همه عرصه‌ها و زمینه‌هاست. تعبیر قرآن در آیه ۱۰ سوره هود آن است که شخص ثروتمند گمان می‌کند که بدی به سبب وجود ثروت از دامن او رخت بسته است. پس باید خود را شادمان و فاخر بداند و بر همین است تفاخر و بزرگی بفروشد. خداوند در آیات پیش گفته سوره کهف به تحلیل روحیه تکبر و برتربینی افراد پرداخته و می‌فرماید که از نظر این افراد، ثروت و دارایی آنان همان‌گونه که در دنیا و در میان مردم برایشان بزرگی آورده و آنها را در شرایط خوبی قرار داده، در آخرت و پیشگاه خداوند هم موجب عزت و جلب حسنه و نیکی به آنان خواهد بود. از نظر این افراد ثروت و دارایی عامل بزرگ جلب حسنات در دنیا و آخرت است. پس چون در دنیا از ثروت و حسنان بهره‌مند هستند در آخرت و پیشگاه خداوند نیز به همین منوال از حسنات بهره‌مند خواهند شد. از دیگر عوامل تهییج و برانگیختن روحیه تکبر می‌توان به علم اشاره کرد. برخی از افراد به علم خود می‌بالند و موفقیت‌های خود را به خود نسبت می‌دهند و می‌گویند که این علم آنهاست که آنان را در عرصه‌های گوناگون چون اقتصاد و مدیریت موفق کرده است و فارغ از یاد خدا و آخرت شده و فراموش می‌کنند که وقتی به دنیا آمدند هیچ نمی‌دانستند و در ناتوانی و نادانی به سر می‌بردند و خداوند به الهام و عقل وتعلیم و تغذیه، ایشان را دانا و توانا ساخت و همان خدا به چیزی کوچک، آنان را ناتوان و نادان می‌سازد و یا در سر پیری این امکانات و نعمتها را از آنها می‌گیرد. به هر حال، علم، یک عامل برای خودبرتر بینی بشر است وقتی که در آن خدا از یاد برود و از آخرت و خدا غافل شود. خداوند این عامل را به عنوان یکی از متغیرات و عوامل تکبر انسان در آیاتی از جمله ۷۶ تا ۷۸ سوره قصص مطرح می‌کند؛ زیرا قارون غره به علم خود شد و گمان برد که دارایی و ثروتی که به دست آورده ناشی از علم اقتصاد او بوده است و همین موجب شد که تکبر و علو کند. خداوند در آیه ۱۴ سوره نمل می‌فرماید که یکی از عوامل انکار یقین از سوی برخی افراد، علو و برتری‌جویی است. به این معنا که شخص با آنکه به موضوع و مسئله‌ای یقین قطعی و برهانی دارد و از نظر اندیشه‌ای جزم دارد ولی در مقام عمل به انکار آن می‌پردازد؛ زیرا عمل به علم خود را مانع برتری‌جویی یا ظلم می‌بیند، پس با انکار یقین می‌کوشد تا کار خودش را توجیه کرده و به علو و ظلم بپردازد. این دو انگیزه نفسانی باعث می‌شود که انسان چیزهایی را که می‌داند انکار کند. این دو عامل ممکن است در نفس ما هم وجود داشته باشد. وقتی انسان به حق خودش راضی نباشد و ناآگاهانه، نیمه آگاهانه یا آگاهانه می‌خواهد به دیگری بگوید:‌ من از تو بالاترم! حق را انکار می‌کند. البته عوامل دیگری چون شیطان و وسوسه‌هایش (نساء، آیات ۳۶ تا ۳۸)، غفلت از یاد خدا (اعراف، آیه ۱۴۶)، نژادپرستی (اسراء، آیه ۶۱؛ ص، آیات ۷۵ و ۷۶) و مانند آن از دیگر عوامل تاثیرگذار در ایجاد و اظهار این حالت در انسان است که در آیات قرآن به آنها اشاره شده است. مصادیقی ازعلو و برتری‌جوئی در زندگی اجتماعی از نظر قرآن، علو و برتری‌جویی ریشه همه مفاسد اجتماعی است، همان طوری که عامل مخالفت با خدا و پیامبران و طغیان علیه خداست. اینکه انسان خود را در همه امور، نیک و خوب ببیند و دیگران را بد بداند و حتی خوبی دیگران را برنتابد، زمینه‌ساز بسیاری از رفتارهای نابهنجار است. از نظر اسلام، این حالت نباید در شخص انسانی ایجاد شود و یا اگر ایجاد شده باید درمان شود، زیرا موجب شقاوت و بدبختی خود و جامعه در دنیا و آخرت می‌شود. آموزه‌های اسلامی برای درمان بسیاری از بیماری‌های مهم روحی و روانی بشر آمده است. از این رو آن را شفا و درمان نامیده است. بیماری‌هایی که شقاوت ابدی انسان را موجب می‌شود. مبارزه با این بیماری‌ها می‌بایست در اولویت قرارگیرد. اسلام به عناوین گوناگون در اندیشه شناسایی این بیماری‌ها، علل و عوامل ایجادی و یا بقایی آنها و نیز درمان و از میان بردن آنها است. چنان‌که گفته شد، شرایط محیطی و زیستی و نیز علل و عوامل چندی در ایجاد و بقا و تقویت این روحیه نقش دارد. پس باید با توجه به اینکه برخی از امور بستر ساز بروز و بقای این بیماری هستند، باید با  آنها مبارزه کرد. برخی از اینها چنان دقیق و لطیف هستند که به سادگی نمی‌توان آن را شناسایی و یا به عنوان عامل ردگیری کرد. این امور همچون ریا است که مرز دقیق و لطیفی با اخلاص دارد. حرکت در مسائل روحی و روانی مانند حرکت بر لبه شمشیر و نازک‌تر از مو است و امکان سقوط در آن بسیار است. از این رو باید همه حرکات و سکنات و افکار بشر  به دقت مورد تحلیل و تجزیه قرار گیرد تا امکان سقوط فراهم نیاید. خود برتربینی حتی در بند کفش شاید انسان گمان کندکه برخی از کارها و رفتارها و یا افکارش موجب علو و برتری نیست یا بستر و فضای آن را فراهم نمی‌کند. ولی باید توجه داشت که این امور و حالات اندک اندک ایجاد یا تقویت می‌شود. پس گاه می‌شود که انسان خود را متکبر نمی‌بیند در حالی که گرفتار تکبر و برتری‌جویی شده است. امیرالمومنین علیه السلام می‌فرمایند: «کسی که دوست داشته باشد بند کفشش از بند کفش دیگری بهتر باشد، طالب علو است.» (تفسیر نورالثقلین،‌ج ۴ ص۱۴۴) این سخن به خوبی نشان می‌دهد که این بیماری تا کجا می‌تواند نفوذ کند و آهسته و آرام چون موری سیاه بر سنگی سیاه در شبی تاریک بخزد و در جان ما آشیانه کند و اندک اندک جان و روح و روان ما را چون خوره بخورد و به بیماری برتری‌جویی و تکبر گرفتار کند. خداوند در آیه ۶۳ سوره قصص پس از ذکر داستان برتری‌جویی و فسادانگیزی فرعون و قارون به مردم هشدار می‌دهد که در زمین برتری‌جویی و فساد نکنند،‌زیرا اینها نشانه بی‌تقوائی است و موجب می‌شود که در آخرت از زیانکاران بوده و از بهشت و مواهب آن محروم شوند: تلک الدار الاخره نجعلها للذین لایریدون علوا فی الارض ولا فسادا و العاقبه للمتقین، این سرای آخرت را از آن کسانی ساخته‌ایم که در این جهان نه خواهان برتری‌جویی هستند و نه خواهان فساد و سرانجام نیک از آن پرهیزگاران است. دو آفت هستی سوز در حقیقت از نظر قرآن دو آفت هستی سوز، برتری‌جویی و تبهکاری است، چنان که در آیات پیش از این، رهاورد شوم برتری‌جویی و برتری‌طلبی در داستان عبرت‌انگیز فرعون و هامان و نیز قارون به روشنی ترسیم شده و اینک هشدار می‌دهد که ما سرای جاودانه آخرت و پاداش پرشکوه آن را برای کسانی قرار می‌دهیم که نه در اندیشه خود بزرگ‌بینی و برتری‌جویی باشند و نه در پی تبهکاری و فساد. در روایت است که امیرمومنان(ع) به تنهایی به بازار می‌رفت و در راه خویش گمشدگان را راه نشان می‌داد و محرومان را کمک می‌کرد و به ناتوانان یاری می‌رساند و هنگامی که به فروشندگان می‌رسید، قرآن را می‌گشود و به تلاوت این آیه می‌پرداخت که: تلک الدار الاخره... ایشان پس از تلاوت آیه شریفه می‌فرمود: نزلت هذه الآیه فی اهل العدل و التواضع من الولاه و اهل القدره من سائر الناس؛ هان ای مردم! این آیه شریفه در مورد زمامداران عدالت پیشه و فروتن و توانمندان و صاحبان امکانات فرود آمده و به آنان هشدار می‌دهد که مبادا به آفت برتری‌جویی و مستی قدرت و ثروت گرفتار شوند. و نیز آورده‌اند که ایشان می‌فرمود: ان الرجل لیعجبه شراک نعله فیدخل فی هذه الایه، تلک الدار الآخره؛ گاه انسان از این به خود می‌بالد و غرق در سرور و شادمانی می‌گردد که بند کفش او از دیگران بهتر است و با این کار به مفهوم آیه شریفه وارد می شود که: این سرای آخرت و پاداش پرشکوه آن را برای کسانی قرار می‌دهیم که هیچ برتری‌جویی و تباهی را نخواهند، چرا که این فرد در قلمرو کوچک و ناچیزی، در اندیشه برتری‌طلبی است. با این بیان منظور این است که هرکس با هر نعمتی از نعمت‌های گوناگون، گرچه با لباس و کفش خویش برکسی تکبر ورزد و برتری‌جویی کند، از کسانی است که در روی زمین در اندیشه برتری‌جویی و تبهکاری است. (مجمع‌البیان، امین‌الاسلام طبرسی، ذیل آیه) بنابراین در رفتار و سبک زندگی روزمره ما از جمله لباس، خانه‌سازی، تغذیه، خرید وسایل خانه، آمد و شد، وسایل نقلیه و مانند آن، این روحیه و حالت تکبر و خود برتربینی به خوبی خود را نشان می‌دهد. کسی که متکبر و مغرور است، می‌کوشد تا لباسی متفاوت داشته باشد که او را برجسته نشان دهد. در غذا و تغذیه نیز این گونه است و رویه اسراف و تبذیر را درپیش می‌گیرد و اهل خوشگذرانی است. (سبا، آیات ۳۴ و ۳۵) در راه رفتن نیز چنان گردن‌کشی می‌کند که گویی همه باید زیر پای او و برده او باشند و بر او سلام کنند. (لقمان، آیات ۱۱ تا ۱۹) این گونه افراد اهل اسراف و تبذیر در همه امور هستند. در رفت‌وآمد به خانه خویشان و دوستان رفتارهایی نشان می‌دهند که انسان از آن منزجر می‌شود. در خرید وسایل خانه، می‌کوشد تا برترین‌ها و بهترین برندها را بخرد هرچند که هیچ استفاده‌ای نداشته باشد. کتابخانه‌هایی با چوب گردو و کتب نفیس دارد و درهر شکلی شده بر آن است تا تفاخر  بفروشد و گردن فرازی کند. اهل تجمل و تجمل‌پرستی است و بیشترین هزینه را برای آن می‌کند و چشم و هم‌چشمی، او را کور کرده و اجازه نمی‌دهد تا کسی بالاتر و برتر از او باشد. از هر گونه نقد و انتقاد گریزان است و فکر و رای و عملش را برترین و بهترین می‌داند. بی‌گمان شما در پیرامون خود با کسانی که اهل تکبر و خودبرتر بینی هستند مواجه هستید و به سادگی تفاوت رفتاری آنان را با دیگران مشاهده می‌کنید؛ زیرا اهل هیچ قانون و مرامی نیستند و خود را چنان برتر می‌بینند که در همه جا می‌کوشند تا از حق و قانون بگریزند و قانون را دور بزنند و اگر نتوانستند، با قلدری آن را برای خود مجاز قرار دهند. درهمین جامعه امروز به ویژه در میان فرزندان اشراف و رهبران و مسئولان و اهل زر و زور می‌توانید به سادگی رفتارهای متکبرانه و تفاخرآمیزی را مشاهده کنید که برخاسته از روحیه تکبر و علو طلبی آنان است. همه چیز برای آنان است و همه ملت باید پذیرای قول و فعل آنان باشند. دیکتاتوری در آنان نهادینه شده و چون قدرت و ثروت دارند مطبوعات و رسانه‌ها را به خدمت می‌گیرند و حتی قانون را به بازی می‌گیرند و اجازه نمی‌دهند تا قانون علیه آنان اجرا شود. با نگاهی به اشرافیت قوم یهود و تطبیق آنان با اشرافیت امروزی در ایران می‌توان دریافت که چگونه امروز فرعون‌ها و قارون‌های زمان ما علو و فساد می‌کنند و قانون هم جلودار آنان نیست. سبک زندگی این متفرعن‌ها و قارون‌های زمان چنان مشخص است که به سادگی همه نابهنجارها و فسادها را می‌توان در زندگی آنان مشاهده و ردگیری […]
Share

برچسب‌ها: ,

مشترک سایت من شوید تا حتی یک مطلب را هم از دست ندهید!

 به وسیله ایمیل:

 ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.


بعد از ثبت نام رایانامه ای حاوی لینک فعال سازی برایتان ارسال خواهد شد. در صورت دریافت نکردن به بخش اسپم ایمیلتان مراجعه کنید.

مشترک خوراک شوید

یا به وسیله فید (خوراک)

Leave a Reply

برچسب‌هایی که می‌توانید استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>