قواعد قرآنی برای زندگی بهتر و آسان تر

دانلود

قواعد فقهی احکامی کلی هستند که مجموعه ای از مسائل شرعی همگون و همانند، از ابواب مختلف در آنها مندرج است. در حقیقت قاعده فقهی، فرمول های بسیار کلی است که منشاء استنباط قوانین محدودتری بوده و اختصاص به یک مورد خاص ندارد، بلکه مبانی قوانین مختلف و متعدد قرار می گیرند.

خاستگاه قواعد فقهی را باید قرآن و روایات دانست. از این رو در کتبی که به این موضوع اختصاص یافته بر این نکته تأکید می شود که قواعد فقهی، نه به معنی اختراع و وضع قواعدی از سوی فقها بلکه به معنی کشف و گردآوری آنها از لابه لای متون دینی اعم از قرآن و احادیث معصومین(ع) در قالب کلی خود است. از جمله قواعد مشهور می توان به قاعده سوق المسلمین، قاعده لاضرر، قاعده ضمان ید، قاعده اتلاف، قاعده احسان، قاعده اقرار، قاعده اسقاط حق، قاعده تقیه و مانند آن اشاره کرد.

این قواعد کمک می کند تا زندگی در جامعه ایمانی، آسان تر و روابط اجتماعی سامان بهتری یابد و داوری نسبت به مسایل زندگی و انتخاب راه درست برای بیش تر مردم امکان پذیر شود.

دانستن این قواعد بر توده های مردم مسلمان این امکان را فراهم می آورد تا بتوانند نسبت به حقوق و تکالیف خود آگاهی یافته و راهکارهای مناسبی را در هنگام بروز مشکلات ارایه دهند. نویسنده بر این اساس، گزارشی از چند قاعده مهم قرآنی در این مطلب ارائه داده که با هم آن را از نظر می گذرانیم.

شاید در فقه شیعی کتابی جامع بمانند کتاب «القواعد و الفوائد» شهید اول تألیف نشده باشد. این کتاب که در نوع خود نخستین کتاب در حوزه قواعد فقهی شیعی به شمار می رود، نوشتار مختصری در ضوابط کلی اصولی و فرعی است که احکام شرعی از آنها استنباط می شود و علمای شیعی پیش از ایشان همانند آن را ارائه نکرده اند.

قواعد فقهی به سبب آن که قواعد کلی و منشاء استنباط قوانین محدودترند، از یک لحاظ با اصول فقهی در ارتباط هستند که به سبب همان وجه کلیت آن ها می باشد ولی از سوی دیگر، با فقه، ارتباط تنگاتنگی دارند به سبب آن که قوانین کلی در تمامی فقه نیستند. از این رو برخی از عالمان، آن را به عنوان علم میان رشته ای دانسته اند که با دو علم فقه و اصول فقه ارتباط استواری دارد. بر این اساس مباحث آن در حوزه های علوم اسلامی نیز به صورت جداگانه بررسی و مطالعه و تدریس می شود و کتب ویژه ای به نام قواعد فقهی تألیف شده است.

تفاوت های قواعد فقهی و قواعد اصولی

تفاوت قواعد فقهی با قواعد اصولی را می توان از چند جهت دانست. یکی به جهت تفاوت در دامنه شمول هر یک از آنهاست. به این معنا که مسائل اصولی نسبت به ابواب فقه، همه کتب فقه را در بر می گیرد؛ مثل حجیت ظهور و یا حجیت خبر واحد در احکام یا حجیت قطع و یا اصل برائت عقلی، اختصاص به یک یا چند باب بخصوص ندارند، بلکه در تمام ابواب فقه ساری و جاری هستند.

از سوی دیگر، مسائل فقه، خاص و موردی هستند و یک مسئله فقهی، مشتمل بر یک حکم جزئی است و دارای افراد متعدد نیست و مسائل متعدد در ذیل آن مندرج نیست؛ مانند طهارت آب چاه، نجاست خون و حرمت خمر و امثال آنها؛ ولی قواعد فقهی از لحاظ دائره شمول، عموما مشتمل بر حکم کلی عام در جهت اثباتی مانند قاعده ضمان ید و یا نفی مانند قاعده لاضرر است.

البته قواعد فقهی از نظر دایره شمول نیز یکسان نیستند و از این نظر مختلفند زیرا مسائلی که یک قاعده فقهی، آنها را در برمی گیرد، ممکن است در ابواب مختلف معاملات و عبادات جاری باشد. به عنوان نمونه برخی از قواعد فقهی، افراد فراوان و شمول گسترده ای دارند و برخی دیگر، افرادشان کمتر است. قاعده اصالت صحت در فعل غیر، شامل تمامی معاملات و قاعده فراغ، شامل اکثر عبادات می شود. چنان که برخی از قواعد فقهی نیز مخصوص یک باب هستند؛ همانند قاعده تجاوز که در خصوص باب صلوه و نماز است.

جهت دیگر تفاوت قواعد فقهی با اصول فقهی، وقوع و عدم وقوع آنها در طریق استنباط احکام است. مسائل علم اصول، واسطه ای برای استنباط و کشف احکام اند و در طریق استنباط احکام واقع می شوند و مشتمل بر حکم شرعی فرعی تکلیفی یا وضعی نیستند. درحالی که قواعد فقهی دارای چنین خصوصیتی نیستند و واسطه برای استنباط احکام نبوده و در طریق استنباط واقع نمی شوند؛ چراکه قواعد فقهی به یک اعتبار، خود احکام فقهی هستند. به تعبیر دیگر مسأله اصولی، کبرای قیاسی قرار می گیرد که از آن یک حکم کلی فرعی الهی استنتاج می شود. برهان مزبور به این شکل است: هر مقدمه واجب، واجب است، وضو یا تیمم، مقدمه واجب است، پس وضو یا تیمم واجب است. در برهان فوق، وجوب مقدمه واجب، کبرای قیاس قرار گرفته و از آن، حکم وجوب وضو یا تیمم، استنتاج شده است. بنابراین مسئله اصولی، مستقیماً مربوط به افعال مکلفین نمی شود و واسطه در کشف تکالیف مکلفین است؛ درحالی که یک قاعده فقهی و نیز یک مسئله فقهی، مستقیماً به فعل مکلف مربوط می شود. منتها اگر محمول مسئله با یک قیاس از عوارض فعل مکلف باشد، مسئله، مسئله فقهی خواهد بود و اگر با دو قیاس باشد، از قواعد فقهی به شمار می رود.

تفاوت مسئله فقهی و قاعده فقهی

مسئله فقهی: مانند اینکه گفته شود الان وقت نماز داخل شده است و هر زمان وقت داخل شود، طهارت و نماز، واجب می شود و نتیجه گرفته می شود که الان طهارت و نماز واجب است.

قاعده فقهی: مانند اینکه گفته شود بیع از چیزهایی است که صحیح آن ضمان آور است و هر چیزی صحیح آن ضمان آور است و برای نتیجه گیری مسئله فقهی شخصی از این قاعده، به قیاس دیگری به صورت زیر نیاز خواهد بود: این معامله فاسد، بیع است و بیع فاسد ضمان آور است. پس این معامله فاسد، موجب ضمان است.

پس در تفاوت قاعده فقهی با مسأله فقهی نیز باید گفت: هرگاه در احکام واقعی و ظاهری، موضوع حکم، امری خاص و معین باشد، مانند وجوب نماز و روزه و یا صحت رهن و بیع، آن حکم را مسأله فقهی گویند؛ ولی چنان چه موضوع حکم، عام و کلی و منطبق بر موارد متعدد باشد، به طوری که حکم همه آن موارد، در قضیه یک جا بیان شود مانند «لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام»، آن را قاعده فقهی گویند.

پس درباره تفاوت قاعده فقهی با اصول فقه باید گفت:

۱- اجرای قاعده فقهی، میان مجتهد و مقلد، مشترک است ولی تطبیق قاعده اصولی، ویژه مجتهد است.

۲- قاعده فقهی، استقلالی است، درحالیکه قاعده اصولی، آلی بوده و ابزاری است برای استنباط احکام شرعی.

۳- قاعده فقهی، مستقیماً به عمل مکلف تعلق می گیرد، برخلاف قاعده اصولی که تعلق آن به فعل مکلف، با واسطه است.

۴- قاعده فقهی، تطبیقی ولی قاعده اصولی، استنباطی است.

۵- غایت و هدف قاعده اصولی، بیان شیوه های اجتهاد و استنباط است اما هدف قاعده فقهی بیان حکم حوادث جزئی است.

در واقع، قواعد فقهی، همان احکام شرعی هستند ولی قاعده اصولی حکم شرعی محسوب نمی شود بلکه در طریق استنباط احکام شرعی، مورد استفاده قرار می گیرد. بدیهی است که برای به دست آوردن مسائل جزئی شرعی، هم به قواعد فقهی نیاز است و هم به قواعد اصولی و از این نظر، این دو دسته از قواعد، شباهت بیشتری به یکدیگر دارند.

قواعد فقهی به سبب آن که کلی هستند به ذهن سپردن آنها برای همگان آسان است و مکلفان می توانند با حفظ این قواعد، زندگی بهتری را برای خود رقم بزنند و در مسایل روزانه خود مشکلات خویش را حل و فصل کنند و کم تر به حقوقدانان نیاز پیدا کنند و یا دامنه اختلافات خویش را گسترش دهند.

مهمترین قواعد فقهی موردنیاز روزمره

قاعده اتلاف

یکی از قواعد قرآنی، قاعده اتلاف است. یعنی هر فرد، اگر مال دیگری یا منافع آن را تلف کند، مکلف به پرداخت مثل یا قیمت آن است. در این میان تفاوتی میان این اتلاف با علم یابی علم بودن ندارد. بنابراین چه عالم و چه جاهل باشد، مکلف به پرداخت خسارت مثلی یا بهایی آن است. (القواعد الفقهیه، مکارم شیرازی، ج۲، ص۱۹۴)

قاعده اتلاف مورد اتفاق علمای شیعی بلکه از مسلمات فقهی میان تمام فرقه ها و مذاهب اسلامی است و حتی عده ای آن را از ضروریات دین اسلام دانسته اند. (القواعد الفقهیه، بجنوردی، ج۲، ص۲۵ و نیز الموسوعه الفقهیه المیسره، ج۱، ص۲۰۹)

خداوند در آیه ۱۹۴ سوره بقره می فرماید: فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم؛ پس هر کس بر شما تعدی کرد، همان گونه که بر شما تعدی کرده، بر او تعدی کنید.

آیه مزبور به هر فردی که مورد تجاوز و تعدی قرار گیرد، این حق را می دهد تا به همان مقدار مقابله کند. این حکم هر چند که در سیاق تعدی در جنگ است ولی نسبت به امور مالی و سایر حقوق نیز تعمیم دارد و شکی نیست که اتلاف مال دیگری بدون اذن و رضایت، تعدی به وی است، بنابراین آیه شامل آن نیز می شود. (السرائر، ابن ادریس الحلی، ج۲، ص۴۸۰)

هم چنین خداوند در آیه۱۲۶ سوره نحل می فرماید: و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به؛ و اگر عقوبت کردید، همان گونه که مورد عقوبت قرار گرفته اید] متجاوز را[ به عقوبت رسانید.

معاقبه به معنای جزا دادن به جهت ارتکاب گناه است و شامل اموال و جان ها می شود. در این هنگام مفاد تجویز عقوبت مماثل و همانند ضمانت است. اگرچه در تعمیم عقوبت نسبت به اموال، زمینه تأمل و اشکال وجود دارد. (القواعد الفقهیه، مکارم شیرازی، ج۲، ص۱۹۴)

آیه دیگری که بر قاعده اتلاف دلالت می کند، آیه ۴۰سوره شوری است. خداوند می فرماید: و جزاء سیئه سیئه مثلها؛ و جزای بدی، مانند آن، بدی است.

عموم آیه مزبور، اتلاف اموال و منافع را شامل می شود و روشن است مقصود از کیفر دادن، اتلاف اموال و منافع دیگری نیست، بلکه به معنای تقاص از اموال دیگری است که مثل یا به اندازه قیمت مال تلف شده باشد. (القواعد الفقهیه، مکارم شیرازی، ج۲، ص۴۹۱)

البته قاعده تقاص از همین آیه استخراج و استنباط شده است. براساس این قاعده، شخص می تواند از مال دیگری به همان اندازه که اتلاف کرده بردارد.

قاعده احسان

قاعده احسان از دیگر قواعد فقهی قرآنی است. معنای آن سلب مسئولیت از مکلف نسبت به کاری است که به قصد احسان به دیگری انجام دهد و در واقع نیز احسان باشد. (القواعد الفقهیه، بجنوردی، ج ۴، ص ۴۱)

برای نمونه اگر ولی یا قیم صغیر به قصد خدمت به وی تصرفی را در اموالش انجام دهد، مانند این که کالای تجاری وی را به جهت انتفاع و سود بیش تر با کشتی حمل نماید و کالای تجاری در دریا غرق و از میان برود و یا در خشکی به سرقت رود، ولی یا قیم صغیر، نسبت به کالایی که از میان رفته، ضمانتی ندارد، زیرا قصد وی احسان بوده و کوشیده تا شرایط حمل و نقل کالا را نیز به گونه متعارف با حفظ امانت انجام دهد.

هم چنین اگر فردی، جانوری را به جهت حفظ از سرما و یا درنده به درون اصطبل خود وارد نماید و از روی اتفاق آن حیوان به سبب ریزش سقف تلف شود، شخص ضامن نیست، چرا که وی قصد احسان داشته و رخدادی موجب تلف شدن جانور شده که احتمال آن بسیار ضعیف بوده است. (همان، ص ۱۱)

به هر حال اگر در اتلاف مال دیگری، مسئله ضمان مطرح شده چنان که در قاعده اتلاف گفته شد، ولی اگر این اتلاف به سبب احسانی صورت گرفته باشد، شخص نیکوکار ضامن تلف نیست.

نفی ضمان در این موارد براساس قاعده احسان را می توان از آیاتی چون آیه ۱۹ سوره توبه به دست آورد. خداوند در این آیه می فرماید: لیس علی الضعفاء ولا علی المرضی و لا علی الذین لا یجدون ما ینفقون حرج اذا نصحوا لله و رسوله ما علی المحسنین من سبیل والله غفور رحیم؛ بر ناتوانان و بر بیماران و بر کسانی که چیزی نمی یابند ]تا در راه جهاد[ خرج کنند- در صورتی که برای خدا و پیامبرش خیرخواهی نمایند- هیچ گناهی نیست، ]و نیز[ بر نیکوکاران ایرادی نیست، و خدا آمرزنده مهربان است.

احسان به معنای نیکی به دیگری با سخن یا عمل است و این گاهی اوقات با رساندن سود و نفع مالی یا اعتباری و گاه دیگر با دفع ضرر و زیان مالی یا اعتباری از دیگری انجام می گیرد.

المحسنین به سبب آن که با الف و لام آمده، دلالت بر عموم دارد و کلمه سبیل در آیه به معنای مشقت و حرج است و مقصود آن است که هر حکم حرجی نسبت به محسنان و نیکوکاران نفی شده است.(المیزان، ج۹، ص ۲۶۳)

از سوی دیگر سبیل که نکره است و در سیاق نفی قرار گرفته، بر عمومیت و فراگیری آن دلالت می نماید و جمله «ما علی المحسنین من سبیل» به دلیل تعلیق حکم بر وصف احسان، تعلیل را می رساند. بنابراین رفع حرج به این است که این افراد محسن و نیکوکارند و از احسان کننده هرگونه مشقت برداشته شده است. (العناوین الفقهیه، ج۲، ص ۷۴۳)

به هر حال در آیه به صورت کبرای کلی هرگونه جعل حکم حرجی و آثار مترتب بر آن مانند عقاب، نفی شده است که ضمانت نسبت به اموال، یکی از مصادیق آن است. (المیزان، ج ۹، ص ۲۶۳)

اگر چه آیه شریفه درباره افرادی است که به دلیل ناتوانی جسمی و مالی نمی توانستند در غزوه تبوک شرکت کنند اما، از آن می توانیم قاعده ای عام استفاده کنیم؛ زیرا اولا جمله ما علی المحسنین درصدد بیان تعلیل و قانونی کلی است و ثانیا مورد آیه در عدم تعمیم تأثیر ندارد. (القواعد الفقهیه، بجنوردی، ج ۴، ص ۰۱)

قاعده عدم ضمان امین

مقصود از این قاعده آن است که اگر شخصی مال دیگری را به امانت در اختیار داشته باشد و آن مال بدون هیچ افراط و تفریطی از سوی امین، تلف شود، امین نسبت به آن مال ضامن نخواهد بود و حکم قاعده اتلاف نسبت به او جاری نمی شود. (القواعد الفقهیه، مکارم شیرازی، ج ۲، ص ۹۴۲)

در حقیقت این قاعده کلیت قاعده اتلاف را تخصیص می زند و دایره آن را محدود به غیر مورد امین می کند، چنان که قاعده احسان نیز این گونه بود و دایره قاعده اتلاف را نسبت به محسنان و نیکوکاران محدود کرده بود.

امین به کسی گفته می شود که مال دیگری به اذن مالک و یا اذن الهی نزد اوست و آن مال بدون خیانت و یا افراط و تفریطی تلف شود، چنین شخصی ضامن نخواهد بود.

از نظر اسلام فرق نمی کند که این امانت در عقد اجاره باشد یا عاریه، مضاربه و رهن و مانند آن. بنابراین مستاجر و رهن کننده و مانند آن در صورتی که افراط و تعدی و تفریط نکرده باشند، نسبت به تلف مال ضامن نخواهند بود.

دلیل بر این قاعده آیه ۱۹ سوره توبه است که خداوند در آن می فرماید: ما علی المحسنین من سبیل. فقیهان گفته اند کلمه سبیل نکره در سیاق نفی است و افاده عموم می کند، یعنی بر اهل احسان هیچ گونه تسلطی وجود ندارد و از آن جایی که ضمانت، نوعی سلطه بر فرد است بنابراین چنین سلطه ای یعنی ضمانتی بر اهل احسان نخواهد بود. در نتیجه به عموم آیه، هرگونه ضمان نفی می شود.

در حقیقت هر کسی نسبت به اتلاف مال دیگری به هر دلیلی ضامن است مگر آن که اهل احسان باشد و شخص امین، اهل احسان است، بنابراین بر امین به عنوان احسان کننده ضمانتی در صورت تلف مالی بی هیچ افراط و تفریطی نیست، چرا که اگر امین و محسن ضامن باشند، ضمانت مشقتی بر ایشان خواهد بود، این در حالی است که خداوند هرگونه مشقتی را از اهل احسان برداشته است.

قاعده لزوم

از دیگر قواعد فقهی، قاعده لزوم است که در معاملات مورد استناد قرار می گیرد.

مقصود از لزوم این است که برای طرفین معامله بدون رضایت دیگری فسخ معامله و عقد جایز نیست. (القواعد الفقهیه، بجنوردی، ج ۵، ص ۵۹۱)

در قاعده اصل لزوم به سه آیه استدلال شده است. آیه ۱ سوره مائده که می فرماید: اوفوا بالعقود. این آیه دلالت بر وجوب تکلیفی وفای به عقد دلالت دارد. مراد از عقد نیز همه عهدها و پیمان هاست. بنابراین اگر عقدی بر تملیک مال به دیگری دلالت می کند، مقتضای آیه وجوب عمل به این مقتضاست. بنابراین پس از عقد، تصرف در آن مال بدون رضایت طرف دیگر جایز نیست، چون مال در ملکیت دیگری درآمده است و فسخ یک طرفه جایز نیست و تصرف در مال حرام خواهد بود. یعنی از حکم تکلیفی وجوب وفا به عقد در می یابیم که فسخ یک طرفه عقد بدون رضایت دیگری جایز نیست.

هم چنین از آیه ۹۲ سوره نساء که می فرماید: یا ایها الذین آمنوا لاتاکلوا اموالکم بینکم بالباطل الا ان تکون تجاره عن تراض منکم، می توان دریافت که هرگونه تصرف به شکل باطل از نظر خداوند حرام است و تصرف مال دیگری بدون اجازه مالک از نظر عرفی باطل است. در نتیجه اگر بعد از تملیک با فسخ یک طرفه بخواهد در مال تصرف کند، مشمول لاتاکلوا خواهد بود و همین نیز معنای لزوم است.

به هر حال ملاک حلیت تصرف در مال دیگری تنها رضایت طرفین است و حتی اگر یکی معامله را فسح کند و دیگری رضایت ندهد تصرف در مال حلال نخواهد بود. در نتیجه حکم تکلیفی به عدم جواز تصرف از سوی عاقد تملیک کننده، با لزوم عقد ملازمه دارد.

بر این قاعده آیه ۵۷۲ سوره بقره نیز دلالت دارد که می فرماید: احل الله البیع و حرم الربا، چرا که مقصود از حلیت بیع به حکم اطلاق، حلال بودن تصرفاتی است که مترتب بر بیع و خرید و فروش باشد. (مکاسب، شیخ انصاری، چاپ سنگی، ص ۵۱۲ و نیز کشاف زمخشری، ج۲، ص ۳۳۴)

قاعده اقرار

از دیگر قواعد فقهی که در قرآن بیان شده، قاعده اقرار است. اقرار در لغت به معنای اعتراف (تربیت العین، ج۳، ص ۷۵۴۱) و اثبات چیزی (مفردات الفاظ قرآن کریم، راغب، ص ۲۲۶) است.

مقصود این است که اقرار عقلا در صورتی که به ضرر آنان باشد، کاشف از وجود و ثبوت چیز مورد اقرار است. (القواعد الفقهیه، بجنوردی، ج۳، ص ۳۵) البته اقرار نسبت به دیگران هیچ تاثیری ندارد ولی نسبت به خود اقرارکننده پذیرفته می شود.

نخستین دلیل بر این قاعده آیه ۵۳۱ سوره نساء است که می فرماید: کونوا قوامین بالقسط شهداءلله ولو علی انفسکم؛ به عدالت فرمانروا باشید و برای خدا، شهادت دهید، هر چند به زیان خود باشد.

مرحوم طبرسی در مجمع البیان می نویسد: شهادت انسان به ضرر خود، اقرار به نفع طرف مقابل و به ضرر خود است (مجمع البیان، ج ۳ و ۴، ص ۰۹۱)

در آیه شریفه، گواهی با دو ویژگی قصد قربت و عدم ملاحظه نفع شخصی و قومی، از مصادیق قیام به عدالت به شمار آمده که بیانگر نافذ بودن آن اقرار دارد.

قاعده «اقرار العقلاء علی انفسهم جایز» مفهومی است که از این آیه گرفته شده است. از این رو محقق اردبیلی می نویسد که آیه در اقرار ظهور دارد. (زبده البیان، ص ۲۹۵)

دلیل دوم بر این قاعده آیه ۲۸۲ سوره بقره است که می فرماید: و لا یأب کاتب ان یکتب کما علمه الله فلیکتب و لیملل الذی علیه الحق؛ و باید در بین شما کاتبی باشد که آن را به درستی بنویسد و کاتب نباید که در نوشتن، از آنچه خدا به او آموخته سرپیچی کند و مدیون باید که بر کاتب املاء کند.

در این آیه واگذاری املای سند دین به مدیون به ظاهر از نفوذ اقرار وی علیه خودش حکایت دارد، زیرا شخص املاکننده به زبان خود به آن چه بر عهده اوست، اقرار می کند. از این رو علامه طبرسی می نویسد: مدیون می بایست به زبان خود اقرار کند تا آن چه بر ذمه و عهده اوست معلوم و نوشته شود. (مجمع البیان، ج۱ و ۲، ص ۲۸۶)

البته به آیات دیگری چون ۱۱ سوره ملک، ۲۰۱ سوره توبه، ۱۸ سوره آل عمران نیز استدلال شده است که البته به گفته محقق اردبیلی دلالت روشنی بر قاعده اقرار ندارد.

قواعد کاربردی دیگر

قواعد حمل بر صحت به معنای حمل فعل مسلمان بر جهت خوب و صحیح آن و یا حمل فعل دیگران بر تمامیت اجزا و شرایط آن برپایه آیه ۳۸ سوره بقره و ۲۱ سوره حجرات و آیه ۱ سوره مائده و نیز قاعده الزعیم غارم به معنای متعهد شدن به پرداخت مالی است که در ذمه شخصی برای دیگری ثابت شده است و کفالت به معنای تعهد و التزام در مقابل صاحب حق برای احضار فردی که بر وی حق پیدا کرده براساس آیه ۲۷ سوره یوسف و ۶۶ همان سوره و نیز قاعده قرعه این تعیین سهام با شرایط خاص بر پایه آیه ۴۴ سوره آل عمران و قاعده لاضرر یعنی عدم وجود حکم ضرری در قوانین اسلام برپایه آیاتی چون ۳۳۲ سوره بقره و ۶ سوره طلاق، از دیگر قواعد فقهی قرآن است که در زندگی بسیار کاربرد دارد و آگاهی و اطلاع از آنها می تواند در بهبود زندگی اجتماعی و جریان عدالت بسیار تاثیرگذار باشد.

البته قواعد دیگری چون قاعده رهن مقبوض (سوره بقره، آیه ۳۸۲)، قاعده نفی سبیل (نساء، آیه ۱۴۱)، قاعده نفی گرایش به ظالم و همکاری با آنان (هود، آیه ۳۱۱)، قاعده نفی عسر و حرج (سوره حج، آیه ۸۷)، قاعده علیت (رعد، آیه ۲)، قاعده عدم تزکیه (مائده، آیه ۳)، قاعده حجیت بینه (بقره، آیه ۲۸۲ و مائده، آیه ۶۰۱)، قاعده ابطال اعمال عبادی (محمد، آیه ۳۳)، قاعده اسقاط حق (شوری، آیات ۰۴ تا ۳۴)، قاعده اشتراک (انعام، آیه ۹۱ و احزاب، آیه ۱۲)، قاعده اعانت بر اثم و گناه (مائده، آیه ۲)، قاعده الجب (انفال، آیه ۸۳ و سوره زمر آیات ۳۵ و ۴۵ و مائده آیه ۸۳) و چند قاعده دیگر فقهی در قرآن آمده است که نیازمند حوصله و وقت دیگری برای بیان و تبیین آن است. همه این قوانین را می توان یاد گرفت و در زندگی روزمره به کار برد.

مطالب مرتبط

  • انسان و مناسک نمادین انسان همواره در برابر نیروهاى فراطبیعى واکنش هاى متفاوتى از خود بروز مى دهد. یکى از این واکنش ها درباره ترس از مرگ و نیروهایى است که به نظر او ارواح پست و خبیث است; مشهورترین واکنش انسان به صورت انجام قربانى است. از این رو انسان از روزگار کهن به مناسک و اعمالى چون قربانى براى مهار و ارتباط با نیروهاى فراطبیعى دست مى زد. رسم قربانى از کهن ترین زمان هاى تاریخ در تمامى اقوام، فرهنگها و تمدن ها رایج بوده است. این سنت گاه به صورت اهداى قربانى هاى خونین و گاه به صورت قربانى هاى دسته جمعى انسانى و حیوانى و گاه دیگر به صورت هدایاى غیر حیوانى از گیاه و سنگ هاى قیمتى مرسوم بوده است. اشکال متفاوت این عمل در گذشته غیر عقلانى تر بوده و کم کم در طول تاریخ صورت عقلانى ترى به خود گرفته است. نمادسازى را مى توان سیر تحول و تکامل ساختارى در نحوه ارتباط با نیروهاى فراطبیعى دانست. این شیوه عقلانى گاه متأثر از ادیان الهى به ویژه ابراهیمى آن است. در واکنش نمادسازى به جاى انسان، موجودات دیگرى قربانى مى گردند تا نمایان گر خونریزیى باشند که باید در راه نیروهاى ماوراى طبیعى ریخته مى شدند. در برخى از اقوام نمادسازى به گونه اى است که آدمک مومى به عنوان نمادى از قربانى به آتش کشیده مى شود، مانند کارى که ما براى بیان یک حادثه رانندگى به وسیله ماشین هاى اسباب بازى و آدمک ها انجام مى دهیم. نمادسازى براى قربانى در اقوام متأخرتر و در شکل عقلانى تر خود به صورت کشتن حیوانات خود را نشان مى دهد. قربانى در حقیقت آیینى است که براى ارتباط میان انسان و ماوراى طبیعت صورت مى گیرد. این رابطه ممکن است براى کسب قدرت معنوى و شرکت در الوهیت یا در جهت رفع نقایص و ضعفهاى انسان صورت بگیرد. در تمامى مراسم قربانى و مناسک آن ما با این رفتار و واکنش انسانى رو به رو هستیم که قربانى مورد احترام و به شکل تابو مورد توجه انسان است. به این معنا که چیز قربانى شده داراى حرمت و احترام ویژه اى است. بنابراین قربانى پیشکش شده نباید خورده شود. در برخى از ادیان براى دورى و پرهیز از بى احترامى به قربانى و اینکه خورده شود آن را مى سوزانند. قربانى در اصطلاح گرفتن زندگانى موجود زنده چه از انسان، حیوان یا گیاه است که از راه کشتن یا سوزاندن یا دفن کردن یا خوردن به منظور تقرب به خدایان و جلب نظر نیروهاى ماوراى طبیعى صورت مى گیرد.[۱] واژه قربانى در عربى از کلمه قرب به معناى نزدیکى است. این لفظ مى رساند که در همه قربانى ها نزدیکى جستن به خدا یا خدایان یا نیروهاى ماوراى طبیعى منظور بوده است. همین واژه در زبان هاى اروپایى (که متأثر از فرهنگ یهودى ـ مسیحى هستند) از واژه (Sacrifice) به معناى مقدس ساختن استفاده مى شود. به نظر ایشان چیز قربانى شده به وسیله آیین و مناسک خاصى ابعاد تقدس و حرمت به خود مى گیرد و این تقدس به معناى دورى و پرهیز از استفاده هاى معمولى از آن چیز است. به هر حال در همه ادیان قربانى شدن براى خدایان جنبه اى از تقدس احترام و تابو برخوردار است که بدین وسیله قربانى کننده مى کوشد تا توجه و محبت نیروهاى ماوراى طبیعى را به خود جلب نماید. منشأ قربانى: برخى از مردم شناسان و پژوهشگران بهویژه فیلسوفان ادیان و جامعه شناسان بر این عقیده اند که قربانى را باید در رسوم برخى از ملت هاى کهن دانست که هدایاى خوراکى و نوشیدنى را همراه مرده دفن مى کردند. به اعتقاد ایشان با گذشت زمان ارواح نیاکان مورد احترام بیشترى واقع مى شدند تا آنجا که حتى به مقام الوهیت نیز ارتقا مى یافتند و به دنبال آن خوراکى و سایر قربانى ها به مردگان به طبع به عنوان هدایا و پیش کشى براى خدایان بدل مى گردید. برخى دیگر از پژوهشگران معتقدند که بسیارى از اقوام خدا را ذات قادر مطلق حاضر و ناظر در همه جا نمى دانستند و معتقد بودند که یک رشته شباهت هایى میان آدمیزاد و جانوران و گیاهان و نیز اشیاى بى جان دیگر وجود دارد که این ارتباط از طریق قربانى تقویت مى گردد. قربانى دادن بخشى از مناسکى در جهت نزدیکى به طبیعت و ارتباط با آن تلقى مى شد. به بیان وى مفهوم ابتدایى قربانى عبارت از هدیه اى بود که به خدایان و نیروهاى طبیعت تقدیم مى شد تا موجبات آشتى میان قربانى دهنده و آن نیروها فراهم گردد.[۲] به نظر مى رسد که انسان میان خود و جانوران ارتباط نزدیک ترى را احساس مى کرد; از این رو به جاى قربانى کردن انسان حیوانات را به قربانگاه مى برد تا به نحوى نشان دهد که میان آنها و جانوران قرابتى وجود دارد که با کشتن جانور در حقیقت انسانى را ذبح نموده و به خدا هدیه نموده است. در برخى از اقوام این ارتباط میان انسان و حیوان ملحوظ شده به گونه اى که میان خدا و جانوران قرابت خونى وجود دارد; از این رو ذبح حیوان مقدس با تشریفات خاص در حقیقت احترام گذاشتن به خدایان است و خوردن گوشت قربانى به صورت تقویت رابطه میان انسان و خدا قلمداد مى شود. فاجعه قربانى کردن انسان ها از زمان خلقت حضرت آدم(ع) موضوع قربانى کردن وجود داشته است و به خلاف مطالب یهودیان، اختلاف هابیل و قابیل فقط بر سر قربانى کردن رخ داد; قربانى هابیل را خداوند قبول کرد و قربانى قابیل مورد قبول خدا واقع نشد. در آن زمان، اگر قربانى مورد قبول واقع مى شد نشانه ویژه اى به همراه داشت. همین موضوع موجب حسد به هابیل شد که در نهایت، به کشته شدن او منجر گشت. بعدها مراسم قربانى کردن در طول حیات بشرى انحرافات زیادى پیدا کرد; به گونه اى که حتى قربانى کردن به انسان ها نیز تسرّى یافت که برخى از آن ها بیشتر به افسانه شبیه است. تنها براى روشن شدن گوشه کوچکى از این انحراف بزرگ، به چند مورد اشاره مى شود: «در بین سامى هاى آسیاى غربى، پادشاه در مواقعى که مملکت در معرض خطرى بود، پسر خود را فداى قوم خویش مى کرد. وقتى پادشاه «موآب» (Moab)[3] مورد هجوم اسرائیلیان قرار گرفت و حلقه محاصره تنگ شد، دستور داد پیکر پسر ارشدش را، که قرار بود جانشین وى شود، در قربانگاه شهر ـ به عنوان فدیه اى به حضور خدایان بسوزانند.»[۴] درحالى که قربانى هاى پیشین فقط شامل پسران ارشد مى شد، به تدریج نوبت به کودکان رسید; براى تسکین دل خدایان و شیاطین، آنها را مى کشتند و مى سوزاندند. در چنین شرایطى است که رب النوع جنگ به عنوان حریص ترین خدایى که بیش از همه قربانى مى طلبد، وارد صحنه مى شود. در حالى که مثال مزبور قربانى انفرادى بود، قربانى گروهى نیز رسم رایجى بود: «هنگامى که اهالى کارتاژ (Carthage)[5] مورد هجوم آگاتوکلز(Agathocles)[6]قرار گرفتند و شکست خوردند، مصایب خود را به خشم و قهر منتسب کردند; زیرا در ایام پیشین، راه و رسم ایشان چنین بودکه اولاً خود را قربانى او کنند، ولى بعداً تغییر روش دادند و عادتشان بر این جارى شد که دیگران را خریدارى کنند و آنها را براى قربانى شدن پرورش دهند. چنین بود که براى تسکین قهر خدایى، که برایشان غضب کرده بود، دویست طفل از زبده ترین خانواده هاى مملکت را براى قربانى گرد آورند و سیصد طفل دیگر نیز، که خودشان داوطلب مرگ شدند، بر غلظت ماجرا افزودند و آن ها یکایک بر دست هاى لغزنده پیکره برنجین بت قرار گرفتند و از آن جا یکسره به گودالى از آتش سرنگون شدند و بدین سان، قربانى راه وطن گردیدند. رسم قربانى انسانى اندکى پیش از آن که به زوال گراید، به اوج شدت خود رسید. حتى اطفال مؤنث به گودال آتشین افکنده مى شدند. در قاره امریکا نیز قربانى هاى بى رحمانه اى در اقوام گوناگون صورت مى گرفت. این موضوع حتى در اقوام پیشرفته اى همچون آزتک ها[۷](Aztec) و اینکاهاى[۸] (Inca) کشور پرو مشهود بود. «کیش و آیین قربانى کردن بچه ها در پرو ـ مکزیکوى قدیم ـ رواج عظیمى داشته است. قبایل کیتو در دوران ماقبل اینکا هر بچه اى را که اول به دنیا مى آمد، قربانى مى کردند. در پرو ادعا شده است که با تشکیل حکومت و روى کار آمدن هر اینکاى جدید، تا هزار طفل قربانى مى شدند.[۹] هومر و اسمیت در همین باره مى نویسند: اعتقاد بر این است که قربانى کردن انسان ها با آزتک ها به کامل ترین مرحله تکامل خود رسید. کورتز (Cortez) از وجود پنج هزار جمجمه در معبد بزرگ خبر داد و پرسکوت (Prescott) تخمین زده که رقم سالانه قربانیان در سراسر این امپراتورى از بیست هزار تجاوز مى کرده است. وى اى. تامس فقط چند سال بعد، جریان یک قربانى دسته جمعى را به شرح ذیل روایت کرده است: «هنگامى که معبد بزرگ (Huitsilopochtli) در ۱۴۸۶ وقف قربانى شد، صف طویل قربانیان بالغ بر پنج کیلومتر مى شد، در این کشتار وحشتناک بالغ بر هفتاد هزار موجود بشرى قربانى خدایان شد!»[۱۰] با گذشت زمان و متمدن تر و با فرهنگ تر شدن مردم، این قبیل کشتارها و قربانى هاى وحشتناک پایان یافت، به گونه اى که امروزه این گونه مراسم فاجعه بار را تنها باید در کتب تاریخى جست و جو کرد. آیین قربانى در شریعت یهود شریعت یهود را به حق مى توان سرآمد شرایع الهى در اجراى آداب و رسوم دینى، به خصوص سنّت قربانى، دانست. این سنت نزد قوم عبرى یکى از عبادات مهم به شمار مى رفت. آداب و رسوم قربانى در کتب مذهبى یهود، در فصل قداشیم(مقدّسات) مطرح است; زیرا قربانى براى یهود در شمار مقدس ترین خدمات به شمار مى رفته، پیروان یهود طى مناسکى ویژه، براى توبه و اعتراف و تقدیس و کفاره و شکر، به انجام قربانى هاى خونى و غیر خونى، در مذبح هاى خصوصى یا در معبد کوچک بالاى تپه ها مبادرت مىورزیدند.[۱۱] در آیینه یهود قربانى هاى مختلفى وجود دارد از آن جمله قربانى هاى سوزاندنى، قربانى هاى پیشکشى، قربانى هاى جنباندنى، افراشتنى و قربانى خطا و گناه. ۱٫ قربانى هاى سوزاندنى براى کفاره گناهان بود که مى بایست نرینه بى عیب گاو و یا گوسفندان را در نهایت رغبت و میل قربانى کنند.[۱۲] یهودیان به این نوع قربانى «اولاه» به معناى آنچه که بالا مى رود گویند; زیرا با سوختن آن، دودش به مشام یهوه مى رسد. آن ها به دود قربانى «رایحه آرام بخش» مى گویند.[۱۳] ۲٫ پیشکشى ها که شامل آرد و روغن و زیتون و کندر بود که قدرى از آرد و روغن و تمام کندر را بر قربان گاه گذارده، مى افروختند. ۳٫ جنباندنى ها نوبر محصولات زمینى بود که در عید «فصح» تقدیم یهوه مى شد. ۴٫ هدیه افراشتن که از محصولات بعد از درو بود. ۵٫ قربانى سلامتى براى تقدیس خداوند بود که مى بایست از حیوانات و محصولات کشاورزى تقدیم مى شد. ۶٫ قربانى هاى خطا و گناه، که براى کفاره به عمل مى آمد و به جا آوردن آن براى زدودن گناه شخصى یا غیر عمدى، به عهده کاهن بود; شخص خطاکارى دست خود را بر سر بزى مى گذارد، به گناه خود اعتراف مى نمود، آن گاه حیوان را به دست کسى داده، آن را در دشت برده، قربانى مى کرد. از دیگر تقسیم بندى هایى که برخى از محققان، از قربانى یهودى نموده اند، تقسیم بندى قربانى ها به خونى و غیر خونى است. طبق این تقسیم بندى، قربانى خونى شامل حیوانات اهلى مانند گاو و گوسفند و کبوتر مى شد و قربانى غیر خونى از نوبر میوه هاى فصل و شراب و زیتون و آرد تشکیل مى گردید.[۱۴] نزد کنعانیان نیز قربانى انواع گوناگونى داشت. از آن جا که برخى از اسباط یهود، که به زندگانى کشاورزى و فلاحتى پرداخته بودند. متأثر از قربانى هاى کنعانى گشتند، از این رو، ذکر آن موارد در این جا مناسبت ندارد. نزد کنعانیان، دو نوع قربانى متداول بوده: یکى عبارت بود از اهداى هدایا مانند نوبر گله ها[۱۵] و نوبر میوه ها; و دیگرى مراسم «عشاء ربانى»[۱۶](COMMUNION) همان گونه که از تقسیم بندى پیشین برمى آید، مى توان دریافت که قوم یهود نیز همچون بسیارى از اقوام و ادیان دیگر به پیشکشهاى گیاهى، جانورى و انسانى به درگاه یهوه عقیده داشتند. قربانى گاو سرخ: از دیگر قربانى هاى مهم نزد یهود قربانى گاو به درگاه یهوه بود. پس مراسم قربانى این حیوان از این قرار است که پس از کشتن گاو در محلى بیرون از معبد، کاهن انگشت خود را در خون قربانى فرو مى کرد و آن را هفت مرتبه به سوى پیشگاه خیمه اجتماع مى پاشید. پس از این مرحله، پوست و گوشت و خون گاو با سرگین او سوزانده مى شد[۱۷] و خاکستر آن توسط شخصى طاهر جمع آورى و با آب مخلوط مى گردید و در جایى پاک نگه دارى مى شد تا جماعت بنى اسرائیل از آن آب به عنوان آب تنزیه براى تطهیر استفاده کنند. این قربانى زمانى صورت مى گرفت که کسى در خیمه گاه یا بیرون از آن مى مرد. در این مواقع هر که مرده آدمى را لمس کرده بود به مدت هفت روز نجس مى شد و براى تطهیر لازم بود خود را با آب تنزیه بشوید. قربانى هاى انسانى: در تاریخ قوم بنى اسرائیل افزون بر قربانى حیوانات و محصولات زمینى از قربانى انسان نیز نشانه هایى در دست است. روایت حضرت ابراهیم(ع) و فرمان قربانى اسحاق از دیدگاه یهودیان نشان دهنده رواج رسم قربانى انسان میان قوم بنى اسرائیل است. داستان از این قرار است که خداوند حضرت ابراهیم را فرمان داد تا فرزندش اسحاق را قربانى کند. حضرت ابراهیم نیز علیرغم علاقه وافر به پسر، به فرمان خداوند سر تسلیم فرود آورده و آماده قربانى شد ولى در آخرین لحظات به هنگام قربانى گوسفندى نزد حضرت ابراهیم(ع) حاضر شد تا جانشین قربانى اسحاق گردد. آن چه به نظر مى رسد این است که قربانى انسان در میان ادیان و مردمان عصر حضرت ابراهیم رواج داشته است و آن حضرت بدین شیوه قربانى کردن حیوان و ریختن خون آن را به جاى کشتن انسان قرار داد تا این رسم غیر اخلاقى و ضد انسانى از میان رود. یهودیان نیز رسم جایگزین را پذیرفته و در شریعت خود به کار بستند. آنان به یاد مى آورند که حضرت ابراهیم(ع) به فرمان خداوند گوسفندى را جایگزین ذبح انسان نمود. در روایاتى از آن حضرت نقل شده است که فرمود: اگر مردم دیگر نتوانند چنان قربانى هایى بیاورند چه خواهد شد و خداوند به او گفت بگذار تا آنان آن را در برابر من بخوانند آن گاه قربانى به عهده من خواهد بود. این گونه اظهارات بیانگر جایگزینى دعا و نماز به جاى قربانى است. صدقه دادن و روزه گرفتن از دیگر عباداتى است که یهودیان آن را در عوض قربانى انجام مى دهند. قربانى در اسلام در شریعت اسلام، قربانى رسمى متداول است. انگیزه شارع اسلام با انگیزه بسیارى از ادیان و اقوام دیگر متفاوت است. اسلام اعتقاد بسیارى از ادیان و اقوام، به ویژه دین یهود، که غرض از ذبح و سوزاندن را تقدیس خون قربانى و رسیدن بوى حاصل از آن به مشام خدا مى داند، را نمى پسندد. قربانى کردن در اسلام قبل از هر چیز به خاطر یاد خدا مورد توجه است. با ذکر نام خدا که هدف نهایى قربانى و قرب و نزدیکى به اوست، مرز ایمان و شرک مشخص مى گردد. در آیه ۲۸ سوره حج از قربانى با کنایه اسم خداوند یاد شده است.«وَ یَذْکُرُواْ اسْمَ اللَّهِ فِى أَیَّام مَّعْلُومَـت عَلَى مَا رَزَقَهُم مِّن بَهِیمَهِ الاَْنْعَـمِ فَکُلُواْ مِنْهَا وَأَطْعِمُواْ الْبَآئسَ الْفَقِیر; و نام خدا را در ایام معین یاد کنید که ما آن ها را از حیوانات چهارپا روزى داده ایم تا از آن تناول کرده و فقیران بیچاره را نیز خوراک دهند.» غرض اصلى در آنچه که به وسیله آن تقرب به خدا حاصل مى شود ذکر نام خداوند است نه صرف قربانى کردن. خداوند درباره قربانى مى فرماید: «وَ لِکُلِّ أُمَّه جَعَلْنَا مَنسَکًا لِّیَذْکُرُواْ اسْمَ اللَّهِ عَلَى مَا رَزَقَهُم مِّن بَهِیمَهِ الاَْنْعَـمِ فَإِلَـهُکُمْ إِلَـهٌ وَ حِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُواْ وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِین; ما براى هر امتى منسک و مراسمى قرار دادیم تا به ذکر نام خدا بپردازند که آنها را از جانواران چهارپا روزى داد پس بدانید که خداى شما خداى یکتا است و همه تسلیم فرمان او باشید و اى پیامبر ما تو متواضعان و خاشعان را بشارت ده». معناى منسک وسیع تر از قربانى است و عبادات دیگر، مخصوصاً مناسک حج را در بر مى گیرد، اما در این آیه به قرینه «لیذکروا اسم اللّه» معلوم مى شود که منظور همان قربانى است. فخررازى ذیل این آیه مى گوید: «معناى آیه این است که براى هر امتى از امت هاى گذشته، از زمان ابراهیم به بعد، نوعى از قربانى قرار دادیم و سبب آن است که نام خدا را در مناسک ذکر کنند، آن چه که عرب براى بت ذبح مى کردند، ذبح و ذبیحه نامیده مى شد.[۱۸] در سوره «حج» مى خوانیم: «نه گوشتها و نه خونهاى آنها، هرگز به خدا نمى رسد، آنچه به او مى رسد، تقوا و پرهیزگارى شماست.» اصولاً خدا نیازى به گوشت قربانى ندارد. او نه جسم است و نه نیازمند; او وجودى است کامل و بى انتها از هر جهت. به تعبیر دیگر، هدف آن است که شما با پیمودن مدارج تقوا در مسیر یک انسان کامل قرار گیرید و روز به روز به خدا نزدیک تر شوید، قربانى، ایثار و فداکارى و گذشت و آمادگى براى شهادت در راه خدا و کمک به نیازمندان و مستمندان را به شما مى آموزد.[۱۹] در جاهلیت بعد از قربانى، خون آن را به دیوار کعبه مى مالیدند و با این کار مى پنداشتند که قربانى شان بهتر مورد قبول قرار مى گیرد. خداوند از این گونه اعمال خرافى جلوگیرى کرد و علامه طباطبایى در تفسیر آیه ۳۷ سوره حج آورده است: «ممکن است ساده لوحى توهم کند که خدا از این قربانى استفاده مى کند و بهره اى از گوشت یا خون آن عایدش مى شود، لذا جواب داد که نه، چیزى از این قربانى ها و گوشت و خون آن ها عاید خدا نمى شود; چون خدا منزه است از هر حاجتى، تنها تقواى شما به او مى رسد، آن هم به این معنا که دارندگان تقوا به او تقریب مى جویند.... قربانى ها اثر معنوى براى آورنده اش دارد و آن صفات و آثار معنوى است که جا دارد به خدا برسد; به این معنا که جا دارد به سوى خدا تعالى صعود کند و صاحبش را به خدا نزدیک کند، آن قدر نزدیک کند که دیگر حجابى بین او و خدا نماند.»[۲۰] آنچه جاودانه براى فرد باقى مى ماند تقواست و این توشه جلب رضایت خدا را به همراه دارد. اگر عمل همراه با تقوا و به خاطر خدا نباشد هرگز مورد قبول واقع نمى شود و فرد را به خدا نزدیک نمى سازد، همان طور که قربانى قابیل مورد پذیرش قرار نگرفت... . اگر نظر زایران تنها کشتن گوسفند باشد و اسرار و حکمت هاى آن را نادیده بگیرند هدف والایى که متوقع است حاصل نمى شود و لذا باید گوسفند را به عنوان فدیه عزیزترین چیزها نظیر فرزند تلقى کرد. اقسام قربانى در اسلام: در تقسیم بندى قربانى، برخى آن را بر چهار نوع دانسته اند: ۱٫ قربانى «هَدى» که در حج تمتّع واجب است; ۲٫ قربانى «اضحیه» که در روز عید اضحى (۱۰ ذى الحجه) صورت مى پذیرد; ۳٫ قربانى براى کفاره ارتکاب کارى که حین احرام، ممنوع است; ۴٫ قربانى وفاى به نذر.[۲۱] در حج تمتّع، «هدى» در منى واجب است. قربانى شتر، سپس گاو و پس از آن، گوسفند بهتر است.[۲۲] «اضحیه» قربانى است که در روز دهم ذى الحجه انجام مى گیرد و آن مستحب است. اما اگر کسى در منى هدى واجب داشته باشد، آن هدى از اضحیه کفایت مى کند، اگرچه جمع بین هدى و اضحیه را مستحب دانسته اند.[۲۳] انگیزه این نوع قربانى، انگیزه اى تاریخى و یادآور سنّت قربانى حضرت ابراهیم(ع) است.[۲۴] قربانى روز اضحى تا کنون نیز میان مسلمانان متداول بوده است، تا آن جا که مسلمانان آن روز را «روز قربانى» مى نامند. کفاره صید در حال احرام و امور ممنوع دیگر نیز، قربانى حیوانات است و تفصیل آن در کتب حج مذکور گشته است. بعضى گفته اند که قربانى کننده براى کفاره، نباید از گوشت آن بخورد، بلکه باید تمام آن را صدقه دهد. قربانى براى نذر شامل نذر براى شکرگزارى یا دفع بلیّه یا زجر است. اگر کسى نذر کرد و نذرش برآورده شد، باید آنچه را در نظر گرفته است، قربانى کند. شکرگزارى براى نعمتى است که خداوند عطا مى کند; از قبیل مال و فرزند.[۲۵] در میان مسلمانان، قربانى «عقیقه» به عنوان عملى مستحب و به بیان برخى واجب، براى سلامتى نوزاد، در هفته اول تولد صورت مى پذیرد.[۲۶] اما نذر «زجر» آن است که کسى نذر کند، اگر فلان کار ناپسند را انجام دهد، فلان قربانى یا صدقه یا غیر آن را بپردازد.[۲۷] [۱]. فرهنگ مصاحب، دکتر غلامحسین مصاحب، ذیل واژه قربانى. [۲]. توتم و تابو،، زیگموند فروید، ترجمه باقر ایرج پور، آسیا، ۱۳۶۲، ص ۲۲۰ ـ ۲۲۶٫ [۳]. یک سلطنت باستانى در شرق بحرالمیت و در محل سوریه کنونى است. [۴]. انسان در عصر توحش، ئولین رید، ترجمه محمود عنایت، انتشارات هاشمى، ۱۳۶۳، ص ۶۰۴٫ [۵]. از حکومت هاى کهن شهرى به همین نام در شمال آفریقا در کشور کنونى تونس که در سال ۱۴۶ قبل از میلاد به دست رومى ها افتاد و در سال ۶۹۸ پس از میلاد بدست اعراب مسلمان افتاد. [۶]. نام جبارى که بر ناحیه جنوب شرقى سیسیل حکومت مى کرد. [۷]. قومى با تمدن پیشرفته که در مکزیکو مى زیستند. [۸]. سرخ پوستانى که تا زمان هجوم اسپانیا بر پرو مسلط بوده و تمدن آنان بیش از هفت هزار سال قدمت داشته و تمدنى بسیار شاخص مى بود. [۹]. انسان در عصر توحش، ص ۶۰۶٫ [۱۰]. همان، ص ۶۰۷٫ [۱۱]. قربانى از روزگار کهن تا امروز، حسین لسان، مجله هنر مردم، تهران، سال ۱۴، شماره ۱۶۹ ـ ۱۶۷، ص ۱۴ و ۱۵، به نقل از قاموس کتاب مقدس جیمز حاکیس، ص ۶۹۱٫ [۱۲]. همان پیشین. [۱۳]. اسطوره قربانى، على اصغر مصطفوى، تهران، بامداد، ۱۳۶۹، ص ۱۱۵٫ [۱۴]. همان، پیشین. [۱۵]. «عبرانیان» چنانچه از کتاب عهد عتیق بدان اشاره مى شد نخستین فرزندان مواشى و بعضى از فرزندان خود را تقدیم یهوه مى کردند. در سفر خروج باب ۱۳، فقره دوم چنین آمده است: هر نخست زاده که رحم را بگشاید در میان بنى اسرائیل خواه از انسان و خواه از بهایم تقدیس نما، او از آن من است.» [۱۶]. مراسمى است که ریشه در قوم ابراهیم دارد. طى این مراسم عابد و معبود یعنى خداى بعل با پرستندگان خود، پس از انجام مراسم قربانى متحد و متفق مى شوند. این مراسم در مسیحیت نمایشگر عمل مسیح در آخرین شام وى با یاران و حواریونش مى باشد که طى آن، مسیح نان را پاره پاره کرده و به حواریون مى دهد. و مى گفت: این است بدن من و شراب را در پیاله ریخته به ایشان داد و گفت: این است خون من (انجیل متى، آیه ۲۶). [۱۷]. تورات، سفر «اعداد»، باب ۱۹٫ [۱۸]. مجمع البیان، ج ۴، ص ۸۴٫ [۱۹]. تفسیر کبیر، ج ۲۳، ص ۳۴٫ [۲۰]. المیزان، ج ۱۴، ص ۵۵۸٫ [۲۱]. تاریخ بلعمى، چ ۱۳۴۱، ص ۱۰۱ و نیز ۲۳۰ و ۲۳۶٫ [۲۲]. دائره المعارف مصاحب، ذیل واژه قربانى. [۲۳]. احیاء علوم الدین، محمد غزالى، ترجمه حسین دیوجم، ج ۲، ص ۳۰۰٫ [۲۴]. مصاحب، همان. [۲۵]. مصاحب، همان [۲۶]. کیماى سعادت، غزالى، چ ۱۳۴۵، ص ۳۳۹٫ [۲۷]. مجله علمى معرفت، سال دهم، شماره دوازدهم، اسفند ۱۳۸۱، شماره مسلسل ۵۱، قربانى در ادیان، حسن […]
  • استخاره؛ پایان تردیدها بررسی ماهیت، مشروعیت و انواع استخاره از دیدگاه قرآن و عترت(ع) استخاره در زبان عربی به معنای درخواست خیر  از خداوند است؛ زیرا خداوند به عنوان پروردگار هستی تنها کسی است که می‌تواند خیر را به کسی ارزانی دارد چنان‌که در مقام آفریدگاری وجود را به هر آفریده‌ای ارزانی داشته است. درخواست خیر از خداوند معنای دیگری از توکل و تفویض امور از سوی شخص به خداوند دانا و تواناست. در کنار این معنا گاهی استخاره به معنای نوعی قرعه در هنگام تحیر است که با دعا و درخواست از خداوند متعال همراه می‌باشد؛ زیرا خداوند بهترین مشاور در تمامی هستی است، او دانا به همه امور و عواقب کارهاست و بهترین کسی است که انسان می‌تواند از او یاری بخواهد تا وی را به سوی بهترین کارها راهنمایی و هدایت کند. معمولا این نوع استخاره با تسبیح و قرآن انجام می‌شود. در مطلب حاضر و بر اساس آموزه‌های ثقلین کتاب و عترت و نیز نوشته‌هایی که در منابع گوناگون درباره استخاره و قرعه بیان شده، تبیین اجمالی از این مسأله ارائه شده است. گستره معنایی استخاره استخاره از ریشه «خ- ی- ر» و از باب استفعال، در لغت به معنای «طلب خیر در چیزی» (لسان‌العرب، این منظور، ج ۴، ص ۲۵۹، «خیر») و در اصطلاح عبارت است از واگذاردن انتخاب به خداوند با دعا و عمل مخصوص، در کاری که انسان در انجام دادن آن مردد است. این واژه در قرآن نیامده است؛ ولی با توجه به اینکه مسلمانان در مواردی برای تصمیم‌گیری در کارهایشان از روش استخاره با قرآن استفاده می‌کنند، در حوزه مسائل پیرامون قرآن قرار می‌گیرد و از آن جهت که برخی مفسران آیه شریفه «ان تستقسموا بالازلام» تقسیم کردن گوشتها با تیرهای قرعه (مائده، آیه ۳) را به استخاره تفسیر کرده‌اند، می‌تواند در حوزه معارف قرآن قرار گیرد. (احکام القرآن، ابن‌العربی، ج ۲، ص ۵۴۴-۵۴۵). برای استخاره دو معنا گفته‌اند: معنای نخست همان معنای حقیقی استخاره است که به معنای طلب خیر از خداوند در امور زندگی است. انسان هر کاری را که می‌خواهد انجام دهد از خداوند می‌خواهد تا خیر باشد و آثار آن در زندگی دنیوی و اخروی و نیز مادی و معنوی آشکار شود؛ زیرا بسیاری از کارهایی که انسان انجام می‌دهد هر چند که به ظاهر خوب و خیر است ولی می‌تواند در باطن شر و مکروه باشد، از این رو شخص هنگام انجام کاری از خداوند می‌خواهد تا آن را خیر قرار دهد و آثار مطلوبی بر آن بار شود. خیرخواهی به این معنا کاری است که همه اولیای الهی و خواص امت اسلام و مومنان واقعی انجام می‌دهند. در این موارد شخص متوجه ربوبیت و پروردگاری الهی است و بر این باور است که خداوند در همه لحظات زندگی او حضور مستقیم و تاثیرگذار دارد و اگر لحظه‌ای عنایت الهی از وی برداشته شود، هیچ و پوچ و نابود می‌شود. بنابراین همانگونه که وجود و حیات خویش را هر دم از خدا می‌داند و می‌خواهد، همچنین از خداوند می‌خواهد تا هر دم از زندگی‌اش را خیر و برکت قرار داده و کارهایش را مدیریت و پروردگاری کند تا در مسیر درست گام بردارد و از آثار این عنایات و توجه خاص الهی برخوردار شود. این همان معنای دیگر تفویض امور و توکل در کارهاست که خداوند در بسیاری از آیات از آدمی خواسته است. بر این اساس می‌توان گفت که چنین استخاره‌ای در کارها، امری بسیار مطلوب بلکه واجب است و بیانگر ایمان واقعی شخص به ربوبیت آفریدگار هستی است. معنای دیگر استخاره این است که پس از آنکه انسان به کلی در امری متحیر و وامانده شد، به طوری که نه عقل خودش وی را به خوبی و بدی آن راهنمایی می‌کند و نه عقل دیگری راه خیر و شر را به او می‌شناساند و می‌فهماند و نه خدای جهان درباره آن کار، تکلیفی و فرمانی داشت تا راهنمایش در انجام آن باشد، در این زمان که هیچ راهی برای پیدا کردن خوب و بد نیست، مومنان به خدای دانا و حکیم که پناه بیچارگان و دادرس افتادگان است، در حالت تحیر و دو دلی، یک راه امیدی بر روی انسان باز می‌کند و اگر انسان با این حال اضطرار به او پناه ببرد و از او راهنمایی جوید، خدای جهان که دانا به پیدا و نهان است و توانا به انجام هر کاری است، یا دل او را به یک سو می‌کشاند و راهنمای قلب او می‌شود (در استخاره قلبی) که او مقلب‌القلوب است، یا دست او را به یک طرف تسبیح می‌اندازد (در هنگام استخاره با تسبیح) یا به وسیله قرآن، دل او را گرم می‌کند (در استخاره با قرآن). به هر حال، استخاره اصطلاحی درخواست شناخت بهترین گزینه از خداوند هنگام تردید و دو دلی است و این معنا غیر از استخاره حقیقی یعنی خیرخواهی است. قرعه، راهکار رفع تحیر قرعه یکی از راهکارهایی که در تحیر به کار می‌رود. این نیز همانند استخاره‌های سه‌گانه، راهی است که شریعت در جلوی انسان قرار داده است. قرعه در لغت به معنای آنچه به فال زنند است. (لغت‌نامه، دهخدا، ج۱۰، ص۱۵۴۴۱) در مواردی به قرعه مراجعه می‌شود که موضوعی مقرون به علم اجمالی باشد و احتیاط در آن ممکن یا جایز نباشد؛ به این معنا که امکان ندارد انسان در آن کار بتواند به شکل احتیاطی عمل کند یا اینکه اصولاً از نظر شرعی احتیاط، جایز و شرعی نباشد. در این صورت است که قرعه انداخته می‌شود تا یکی از دو کار انجام پذیرد. (القواعد الفقهیه، بجنوردی، ج۱، ص ۶۵ و ۶۶) مشروعیت استخاره از روایات، صحت هر دو معنای یاد شده یعنی خیرجویی و خیرشناسی استفاده می‌شود. دایره المعارف اسلامی با اشاره به پیشینه استخاره به روایاتی که مشروعیت آن را نیز بیان می‌کند اشاره دارد. در این کتاب آمده است:‌ از برخی روایات چنین برمی‌آید که در دوره پیش از اسلام، نوعی «استخاره از الله» در میان عرب معمول بوده است (نک: طبقات ابن سعد، ۸/۱۷۱؛ الاغانی، ابوالفرج، ۱۹/۹۲)، ولی درباره چگونگی آن شرحی داده نشده است. از نخستین نمونه‌های عمل به استخاره در دوره اسلامی روایتی از حضرت علی(ع) است، مبنی بر اینکه چون پیامبر(ص) وی را به یمن فرستاد، او را بر به کارگیری استخاره، آنگاه که تصمیم‌گیری دشوار گردد، ترغیب کرد (طوسی، امالی، ۱/۱۳۵). همچنین به هنگام رحلت حضرت رسول(ص) و بروز اختلاف نظر میان صحابه در کیفیت دفن آن حضرت، به دنبال دو کس فرستادند که یکی به شیوه مکیان زمین را می‌شکافت و یکی به روش مدنیان لحد می‌ساخت؛ آنگاه عبارت «اللهم خر لرسولک» را بر زبان آوردند و امر را بر آن نهادند که هر یک زودتر رسد، روش او را به کار بندند (نک: طبقات ابن‌سعد، ۲/۷۴-۷۵؛ سنن ابن‌ماجه، ۱/۴۹۶؛ نیز نک: بحار، ۲۲/۵۱۸، ۵۲۹). استخاره و طلب کردن بهترین، از خداوند نزد مذاهب گوناگون اسلامی امری پسندیده شمرده شده و در این باره احادیثی چند از پیامبر(ص) و ائمه اطهار(ع) نقل شده است (نک: مسند احمدبن حنبل، ۱/۱۶۸؛ محاسن برقی، ۵۹۸-۵۹۹). همه مذاهب اسلامی اصل استخاره را پذیرفته‌اند. (الموسوعهًْ ‌الفقهیه، ج ۲، ص ۲۸۱؛ موسوعهًْ الفقه، ج ۶، ص ۱۱۶) البته بعضی، در برخی روش‌های آن با استناد به آیه ۳  مائده که بر حرمت استقسام با از لام تصریح و تاکید دارد تشکیک کرده‌اند:‌ «حرمت علیکم المیته و الدم... و ان تستقسموا بالازلام ذلکم فسق». برخی از علماء معتقدند با توجه به سیاق آیه که درباره تحریم برخی خوردنی‌هاست استقسام به از لام در تقسیم گوشت به وسیله تیرها که نوعی قمار بود، ظهور دارد و اساساً شامل استخاره و موارد مشابه آن مانند قرعه نمی‌شود. (بحارالأنوار، ج ۸۸، ص ۲۲۴؛ سنن ابن‌ماجه، ج ۱، ص ۴۴۰٫) اما در هر حال علما در اینکه استخاره در مواردی خاص مشروعیت دارد وتحریم آیه شامل آن نمی‌شود اتفاق نظر دارند. برای مشروعیت و اعتبار استخاره به دلایلی استناد شده است: ۱٫ هر دو معنای استخاره (خیرجویی و خیرشناسی) نوعی دعا و درخواست از خداوند است که فرد متحیر عاجزانه از خدای عالم و قادر می‌خواهد تا نتیجه خیر بر اعمال او مترتب کند یا خیر را در کوره راههای زندگی به او بشناساند، از این رو عموم آیه «ادعونی استجب لکم= مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم» (غافر ۶۰) شامل آن می‌شود. ۲٫ روایات فراوانی در منابع شیعی و سنی بر مشروعیت استخاره دلالت می‌کند؛ مانند آنچه از جابربن عبدالله نقل شده و نزد همه مذاهب اسلامی پذیرفته است. او می‌گوید: پیامبر(ص) به ما استخاره می‌آموخت، چنانکه سوره‌های قرآن را آموزش می‌داد. (المیزان، ج ۵، ص ۱۶۶؛ ج ۶، ص ۱۱۸؛ مواهب الرحمن، ج ۱، ص ۳۰۰-۳۰۱) در روایتی دیگر فضیل از امام صادق(ع) نقل کرده که هیچ مؤمنی استخاره نکند، مگر آنکه خداوند، برای او خیر مقدر فرماید، حتی اگر حوادث ناگواری برای او پیش آید. (فتح الابواب، سیدابن طاووس ص ۱۴۸-۱۴۹) پیشینه استخاره تعیین تکلیف در موارد حیرت و آگاهی از آینده و گذشته همواره از نگرانی‌های بشر بوده است. (تاریخ‌الحضارات، ج ۱، ص ۱۶۹ - ۱۷۰؛ تاریخ تمدن، ج ۳، ص ۷۴-۷۳٫) اقوام و ملل گوناگون برای آگاهی از آینده و تعیین نیک و بد کارها از ابزارهای گوناگون چون نگریستن در اجرام آسمانی و دقت در حرکت آنها، پرواز پرندگان، شعله آتش و... استفاده می‌کردند (تاریخ تمدن، ج ۳، ص ۷۳؛ تاریخ‌الحضارات، ج ۱، ص ۱۷۰-۱۶۹؛ تاریخ ادیان، ج ۱، ص ۱۵۰٫) یکی از کارهای رایج در میان عرب جاهلی استقسام به از لام (استفاده از چوب‌های قرعه) و به سه منظور بود: ۱٫ تعیین برندگان و بازندگان، با اجرای عملیاتی مشتمل بر برد و باخت در تقسیم گوشت. ۲٫ یافتن راه حل مشکل. ۳٫ استخاره و تعیین نیک و بد کارها؛ آنان برای آگاهی از اراده خدایان خود (بت‌ها) در امور گوناگون زندگی و دانستن نیک و بد کارها و آگاهی از آینده و گذشته چون ازدواج، سفر، تجارت، جنگ و صلح، شروع به‌‌کار، بهبودی بیمار، بازگشت مسافر و پیدا شدن گمشده و... ازلام (چوب‌های قرعه) استفاده می‌کردند. (اخبار مکه، ج ۱، ص ۱۱۸-۱۱۷؛ جامع البیان، مج ۴، ج ۶، ص ۱۰۴-۱۰۱؛ الاصنام، ص ۲۸؛ بلوغ الارب، ج ۳، ص ۶۳-۶۲، ۶۶٫) چوب‌ها یا تیرهایی که به این منظور به کار گرفته می‌شد سه عدد بود و بر روی آنها عباراتی مانند «افعل، لاتفعل و غفل (پوچ)» یا «امرنی ربی، نهانی ربی و غفل»‌ نوشته شده بود (جامع‌البیان، مج ۴، ج ۶، ص ۱۰۱؛ بلوغ‌الارب، ج ۳، ص ۶۷-۶۶٫) استقسام در این موارد بدین‌گونه بود که متصدی یا خود شخص سه تیر را در ظرفی مخصوص قرار می‌داد و رو برمی‌گرداند و آنها را به هم می‌زد. سپس یکی از تیرها را بیرون می‌آورد، اگر امر یا نهی بیرون می‌آمد بدان عمل می‌کردند و اگر تیر پوچ بیرون می‌آمد آن را به ظرف بازگردانده کار را ادامه می‌دادند تا وضع روشن شود. (المیسر و القداح، ص ۳۳؛ جامع‌البیان، مج ۴، ج ۶؛ ص ۱۰۳-۱۰۱؛ احکام‌القرآن،‌ جصاص، ج ۲، ص ۴۴۰٫) آنان از این عمل به استخاره تعبیر می‌‌کردند. (المحبر، ص ۱۹۶؛ المنمق، ص ۱۶۶) اسلام با توجه به نیاز انسان به سببی که با آن در دو راهی‌های حیرت و سرگردانی،‌ تردید خود را بزداید، جنبه‌های خرافی و شرک‌آلود این سنت جاهلی را حذف کرد و به استخاره با صبغه‌ای الهی در مواردی خاص مشروعیت داد (مجموعهْ ‌الرسائل، ج ۱، ص ۱۳۴-۱۲۳٫) از این‌رو پیامبر(ص) به مسلمانان استخاره یاد می‌داد. (صحیح‌البخاری، ج ۲، ص ۶۴؛ ج ۷، ص ۲۰۸؛ سنن ابن‌ماجه، ج ۱، ص ۴۴۰؛ سنن نسائی، ج ۶، ص ۸۰٫) پس از رسول خدا اهل بیت (علیهم‌السلام) در موارد تردید و دودلی به برخی انواع استخاره توصیه می‌کردند. البته استخاره‌ای که در بیشتر روایات به آن توجه شده غیر از آن چیزی است که اکنون با تسبیح یا قرآن رواج دارد و این‌گونه استخاره در روایات کمتر به آن توجه شده است، هرچند در مشروعیت آن در موارد خاص تردیدی نیست. از امام باقر(ع) نقل شده که هرگاه پدر بزرگوارشان می‌خواستند حج، عمره یا خرید و فروش انجام دهند یا برده‌ای را آزاد کنند وضو می‌گرفتند و نماز استخاره می‌گزاردند. (مصباح المتهجد، ص ۵۳۳٫) روش‌های استخاره استخاره برای بازشناسی خیر به روش‌های مشروعی از طرف دین نیاز دارد، از این رو در روایات به روش‌هایی برای آن اشاره شده است که به۵ مورد اشاره می‌شود: ۱- استخاره با نماز: فقیهان امامیه (تدکره، ج۱، ص ۷۵؛ جواهرالکلام، ج ۱۲، ص ۱۵۷-۱۵۵) و اهل سنت (المغنی، ج۱، ص ۷۶۹؛ نیل‌الاوطار، ج۲، ص ۸۷؛ موسوعه‌الفقه، ج ۶، ص۱۱۷) نماز استخاره را از نمازهای مستحب برشمرده‌اند. علامه حلی می‌گوید: نماز استخاره به اتفاق امامیه و بیشتر اهل سنت مستحب است. (منتهی‌المطلب، ج۱، ص۳۶۲) این نماز به روش‌های گوناگون در روایات وارد شده است. ولی همه روایات، نماز استخاره را دو رکعت همراه با دعاهای مخصوص قبل یا بعد از آن، بیان کرده است. ۲- استخاره با دعا: در این روش باید استخاره‌کننده یکی از دعاهای وارد شده را بخواند. سپس ذکر «استخیرالله» را در امور عادی ۷ بار و در امور مهم ۱۰۰ بار بگوید و آنگاه به قلب خود رجوع کند و به هر یک از راه‌هایی که قلبش به آن میل کرد عمل کند. گفتنی است که دعاهایی که در روایات وارد شده مضامینی متنوع دارد. (الحدائق، ج۱۰، ص ۵۲۶؛ بحارالانوار، ج ۸۸، ص ۲۵۶) ۳- استخاره ذات‌الرقاع: کیفیت آن چنین است که بر روی سه برگه نوشته می‌شود: «بسم‌الله‌ الرحمن الرحیم. خیره من‌الله العزیز الحکیم، لفلان بن فلان. افعل» و بر سه برگه دیگر همان ذکر نوشته شده به جای افعل «لاتفعل» نوشته می‌شود. آنگاه استخاره‌کننده هر ۶ برگه را زیر سجاده گذارده، دو رکعت نماز می‌گزارد و بعد از نماز، در سجده ۱۰۰ بار می‌گوید: «استخیرالله برحمته خیره فی عافیه». سپس آن برگه‌ها را به هم زده، آنها را یکی یکی تا سه برگه بیرون می‌آورد. چنانچه هر سه «افعل» داشت آن را انجام می‌دهد و چنانچه هر سه «لاتفعل» داشت آن را انجام نمی‌دهد؛ ولی اگر یکی «افعل» بود و دیگری «لاتفعل»، تا ۵ برگه بیرون می‌آورد و بر طبق اکثریت عمل می‌کند. (الکافی، ج ۳، ص ۴۷۰؛ تهذیب، ج۳، ص۱۹۹). ۴- استخاره با قرآن: امروزه این نوع استخاره رایج‌تر است و شرط اساسی آن داشتن طهارت جسمی و روحی و آشنا بودن به معنا و تفسیر قرآن و درک مناسبت آیات با موضوع مورد استخاره است. (بحارالانوار، ج ۸۸، ص ۲۶۵) در استخاره با قرآن روش‌های گوناگون روایت شده است؛ از جمله اینکه امام صادق(ع) به کسی که گفت: گاه تصمیم به انجام دادن کاری می‌گیرم و درباره آن از خدا طلب خیر می‌کنم؛ اما فکرم به جایی نمی‌رسد، فرمود: قرآن را بگشای و به اولین آیه‌ای که نگاهت به آن افتاد، به خواست خدا عمل کن. (جامع احادیث‌الشیعه، ج۸، ص ۲۷۲؛ تهذیب، ج۳، ص ۳۴۲). علامه مجلسی در شرح این روایت گفته است: مراد از اولین آیه، اولین آیه صفحه سمت راست است. (بحارالانوار، ج۸۸، ص ۲۴۴) سیره علما و تجربه عملی آنان نشان می‌دهد که استمداد از قرآن با استخاره ثمرات عملی فراوانی برای راهگشایی کارها داشته است، به گونه‌ای که برخی شگفت‌انگیز بودن نتایج آن را از معجزات قرآن دانسته‌اند. (قاعده‌القرعه، ص ۸۰؛ رساله فی الاستخاره، ص ۸۳-۷۲؛ دانشنامه قرآن، ج۱ ص ۱۹۹) برخی استخاره با قرآن را با روایتی از امام صادق (ع) که می‌گوید: «با قرآن تفال نزنید» منافی دانسته‌اند. به این اشکال پاسخ داده شده که اولاً این روایت ضعیف است. ثانیاً استخاره با تفال فرق دارد؛ زیرا استخاره چنانکه گذشت، این است که انسان در کاری مردد باشد و از خداوند بخواهد او را در گزینش یکی از دو کار راهنمایی کند و خیر او را در آن قرار دهد، اما تفال زدن به معنای پیش‌بینی کردن فرجام کارها و پیشامدهای آینده و غیب‌گویی است. (جواهرالکلام، ج ۱۲، ص ۱۷۱-۱۷۰؛ مجموعه الرسائل، ج ۱، ص ۱۲۰) البته تفال به معنای استخاره و فال نیک زدن نیز در روایات و عبارات عالمان به کار رفته (النهایه، ج۳، ص ۴۰۶؛ مجمع‌البحرین، ج ۳، ص ۳۵۳؛ لغت‌نامه، ج ۴، ص ۶۰۱۲) که به معنای اول، حکم استخاره را دارد (بحار‌الانوار، ج ۸۸، ص ۲۴۲) و به معنای دوم اگر به قرآن نباشد نه تنها از آن نهی نشده (جواهرالکلام، ج۱۲، ص ۱۷۱) بلکه بر پایه برخی نقلها پیامبر(ص) فال نیک زدن را دوست داشت. (المستطرف، ص ۵۱۵، بحار‌الانوار، ج ۹۲، ص ۳) ۵- استخاره با تسبیح این روش نیز اقسامی دارد که به دو مورد آنکه منسوب به امام زمان(عج) است اشاره می‌شود: الف: استخاره‌کننده تسبیح را گرفته پس از سه بار صلوات بر پیامبر و آل او مقداری از تسبیح را جدا می‌کند و دو تا دو تا می‌شمارد، چنانچه یک دانه ماندنشان امر به آن عمل و اگر دو تا باقی ماندنشان نهی از آن است. (بحارالانوار، ج ۸۸، ص ۲۵۰) ب: پس از قرائت دعا قبضه‌ای از تسبیح را بگیرد و هشت هشت جدا کند پس اگر یکی بماند به طور کلی خوب است و اگر دو تا بماند یک نهی دارد و اگر سه تا بماند فعل و ترکش یکسان است و اگر ۴ تا بماند دو نهی دارد و اگر ۵ تا بماند بعضی گفته‌اند که رحمت و رنج دارد و بعضی گفته‌اند: در آن ملامت است و اگر ۶ تا بماند نهایت خوبی را دارد و باید شتاب کرد و اگر ۷ تا بماند حکمش مانند ۵ تاست و اگر ۸ تا ماند ۴ نهی دارد. (جواهرالکلام، ج ۱۲، ص ۱۷۳-۱۷۲). آداب استخاره استخاره نوعی نیایش با خداست، از این رو در روایات برای آن آدابی بیان شده که به برخی از آنها اشاره می‌شود. ۱- وضو داشتن و نماز خواندن: امام صادق (ع) می‌فرمود: هرگاه پدرم می‌خواست استخاره کند وضو می‌گرفت. سپس دو رکعت نماز می‌گزارد. (بحارالانوار، ج۸۸، ص ۲۶۲، المحاسن، ص ۵۹۹) ۲- صدقه دادن: امام موسی بن جعفر (ع) می‌فرمایند: هر گاه امر بزرگی بر تو سنگینی کرد در همان روز به ۶۰ مسکین به هر کدام نصف صاع خرما یا گندم یا جو صدقه بده> سپس می‌گویی: خدایا با علم تو استخاره می‌کنم. آنگاه خدا را به هر یک از نامهایش که می‌خواهی بخوان. (مکارم الاخلاق، ص ۳۲۶) ۳- استخاره زمان ویژه‌ای ندارد، اما در روایات برخی زمانها زمان فضیلت استخاره دانسته شده است، ا ز جمله پس از نمازهای مستحب و واجب (مستدرک الوسائل، ج ۶، ص ۲۵۴، فتح‌الابواب، ص ۲۳۸) نماز صبح (بحارالانوار، ج ۸۸، ص ۲۵۸، فتح‌الابواب، ص ۲۳۴) در آخرین سجده آن« (من لایحضره الفقیه، ج ۱، ص ۵۶۳)، آخرین رکعت نماز شب (من لایحضره الفقیه، ج ۱، ص ۵۶۳) و هنگام زوال خورشید (ظهر) (وسائل الشیعه، ج ۸، ص ۸۳، فتح‌الابواب، ص ۲۶۱-۲۶۰) ۴- در روایات به استخاره در مرقد امام حسین (ع) و مسجد پیامبر(ص) (فتح‌الابواب، ص ۲۴۰، تفسیر قمی، ج ۲، ص ۲۸۶) توصیه شده است. مطابق برخی روایات نباید به نتیجه استخاره بدبین بود و باید به قضای الهی راضی بود (وسائل الشیعه، ج ۸، ص ۸۱-۷۹) از این رو موافقت با استخاره امری مطلوب تلقی می‌شود. درباره تکرار استخاره گفته‌اند: در صورتی که با مراعات شرایط، استخاره شود دلیلی برای تکرار آن نیست (منهاج الهدایه، ص ۷۹، صراط‌النجاه، ج ۲، ص ۴۱۹) و در صورت تکرار به اولین استخاره عمل شود، مگر آنکه اوضاع و شرایط تغییر کرده باشد. نکته دیگر اینکه دلیلی بر وکالت در استخاره وجود ندارد، زیرا در زمان ائمه (علیهم‌السلام) معمول نبوده است که یارانشان برای استخاره گرفتن به آنان مراجعه کنند و درروایات استخاره نیز به استخاره خود  افراد توصیه شده است، ولی احادیث فراوانی درباره دعا برای مومنان و برآوردن حاجاتشان وارد شده که پذیرش نیابت در استخاره برای مومنان می‌تواند از مصادیق آن باشد. نکات ضروری درباره استخاره استخاره هیچ‌گاه جای اندیشه و مشورت را نمی‌گیرد. بلکه اساساً جایگاه استخاره پس از اندیشه و مشورت است. یعنی ما هر کاری را که می‌خواهیم انجام بدهیم ابتدا باید پیرامون آن اندیشه کنیم و سود و زیان آن را بسنجیم و در مرحله دوم با کسانی که در آن موضوع صاحب‌نظر هستند، مشورت کنیم و آنگاه یکی از دعاهایی که در استخاره وارد شده است، تلاوت کنیم و اگر تحیر ما برطرف نشد، با قرآن استخاره کنیم. ۲- علی‌رغم این‌که امروزه، استخاره با قرآن رواج بیشتری دارد، اما در این نوع استخاره نیز باید دقت کرد که هر کس حق ندارد فهم خود را بر قرآن تحمیل کند و بر اساس برداشت خود از قرآن و آیات آن عمل نماید. بهتر است در استخاره با قرآن، از علمای آشنا با قرآن کمک گرفت تا خدای ناکرده دچار اشتباه کاریها در فهم قرآن و تحمیل آن اشتباهات به قرآن نشویم، زیرا الهام‌گیری از آیات قرآن کار آسانی نیست و نیازمند کسانی است که آگاهی‌ها و آشنایی‌های تخصصی نسبت به قرآن دارند و تسلط به معنی و تفسیر قرآن ضروری است و نمی‌توان به خوب و بدی که در بالای برخی قرآنهانوشته شده است، اعتماد کرد. متاسفانه در سالهای اخیر برخی افراد سودجو یا ناآگاه کتاب‌هایی به نام استخاره منتشر کرده‌اند که نظر و برداشت خود را بر آیات تحمیل کرده‌اند که اصلا درست نیست. ۳- خواندن دعای استخاره برای هر کاری توصیه شده است، زیرا خیر ما به دستان خداوند متعال است و ما در هر کاری باید از خداوند خیر خود را بخواهیم. اما استخاره با قرآن نباید به صورت عادت و روش دائمی دربیاید و جایگزین اندیشه و مشورت و تحقیق شود. ۴- همان‌گونه که در انجام واجبات و ترک محرمات، استخاره نباید کرد، در کارهایی که عقل آنها را تایید می‌کند و همه شواهد و قرائن به خوبی آن گواهی می‌دهند و یا در جایی که بتوان با مشورت دیگران خیر از شر باز شناخت نیز نباید استخاره با قرآن کرد. بله خواندن دعاهای استخاره در این موارد نیز مناسب است و توصیه شده است. زیرا در دعا، ما خود و کار خود را به خداوند متعال می‌سپاریم و خیر خود را از خداوند متعال درخواست می‌کنیم. ۵- باید توجه داشت که استخاره به معنای طلب خیر از خداوند متعال است، اما تفال به معنای فهم عاقبت کارهاست. به این دلیل در روایتی از تفال زدن به قرآن نهی شده است: عن ابی عبدالله (ع) قال: لا تتفال بالقرآن (وسائل الشیعه ج ۶، ص ۲۳۳) امام صادق (ع) می‌فرمایند: «به قرآن تفال نزنید. دلیل این امر در این نکته نهفته است که فهم عاقبت امور و استنباط آن تنها بر اهلش میسر است و هر کسی نمی‌تواند از قرآن به چنین استنباطی برسد.» اکثریت مردم در همان حد استخاره با قرآن باید توقف کنند و اهل معرفت می‌توانیم به عواقب امور پی ببرند. بنابراین ما حق نداریم در استخاره با قرآن به دنبال فهم عاقبت امور و کارها باشیم و تنها باید خیر خود را از خداوند متعال درخواست […]
  • تقیه سازوکاری برای شرایط بحران بسم الله الرحمن الرحیم یکی از اصول رفتاری مومنان، مراعات اصل تقیه در زندگی اجتماعی است. این اصل به گونه ای است که سبک زندگی یک مسلمان را در شرایط متفاوت تحت تاثیر شدید خود قرار می دهد. به این معنا که مسلمان موظف است در شرایط متضاد رفتاری متناسب برای صیانت از جان و مال و آبروی خویش در نظر بگیرد و این گونه نیست که در همه شرایط دین را در ظاهر مراعات نماید؛ چرا که دینداری و ایمان امری قلبی است و درشرایطی که سه گانه اصلی در زندگی انسانی در معرض خطر باشد، به احتمال خطر می بایست دین را در ظاهر کنار بگذارد و به همان اصل و قلب دین یعنی ایمان قلبی اکتفا و بسنده کند.در حقیقت تقیه سازوکاری عقلی و شرعی است که آموزه های قرآنی به صراحت آن را تایید و امضا کرده است. نویسنده در این مطلب با مراجعه به آموزه های قرآنی بر آن است تا گوشه ای از کارکردهای تقیه را به عنوان یک سازوکار در شرایط بحران تبیین کند و نشان دهد که چگونه دین برای صیانت از جان و مال و آبرو در برابر دشمنان رفتاری مشخصی را تعریف کرده است. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم. حقیقت ایمان و ایمان قلبی ایمانی که موجب امنیت انسان از جلال الهی و آتش دوزخ می شود، یک حقیقت بسیط است که با عواملی مرکب ایجاد می شود که از جمله آن ها شناخت حقایق و تصدیق و اذعان به آن در مقام علم است. این ایمان بسیط در ذهن و قلب و اعضا به اشکال گوناگون بروز و ظهور می کند. از این روست که در تعریف ایمان گاهی گفته می شود که «الایمان اقرار باللسان و معرفه بالقلب و العمل بالجوارح؛ ایمان اقرار به زبان و شناخت قلبی و عمل با اعضا و جوارح است. » پس آن حقیقت در ذهن به شکلی و در قلب به صورتی و در جوارح و اعضا به گونه ای دیگر خود را به نمایش می گذارد. اما حقیقت آن هماره یکی بیش نیست. پس ایمان حقیقتی بسیط است که مظاهر و کارکردهای گوناگونی را ما از آن می بینیم و انتظار داریم. از این رو،‌ اگر ما کارکردهای ایمان را در زندگی نبینیم منکر ایمان در شخص می شویم؛ اما از نظر قرآن، آن چه مهم است وجود همان حقیقت بسیط ایمان در قلب آدمی است؛‌ زیرا این امر است که انسان را نجات می دهد؛‌ چرا که انسان ها در شرایط گوناگون نمی توانند به همه مظاهر و کارکردهای ظاهری ایمان پای بند باشد. از همین روست که آن چه در اعمال عبادی مهم است نیت و خلوص ایمانی است، هر چند که در مقام عمل نمی تواند آن خلوص نیت خویش را اظهار نماید. بر همین اساس گفته شده که « نیه المومن خیر من عمله؛‌ نیت مومن بهتر از عملش است»؛ زیرا مومن برترین و بهترین ها را در قلب دارد، ولی در مقام عمل یا به دلایل شخصی یا شرایط عملی نمی تواند آن چه تصور کرده و نیت نموده را به جا آورد و از همین رو، عملش از نظر کمالی در حد و اندازه نیت و تصور و تصدیق قلبی او نیست. خداوند در آیه ۱۴ سوره نمل می فرماید که برخی از افراد به اموری علم یقینی و قطعی دارند،‌ از نظر اندیشه ای و پندار،‌ به جزم قطعی رسیده و به نسبت میان محمول و موضوع جزم داشته و تصدیق می کنند،‌ ولی در مقام قلبی منکر آن می شوند و جحد می ورزند؛ زیرا این گونه نیست که هر علم قطعی و جزم اندیشه ای به شکل ایمان در آید؛ بلکه تنها زمانی قطع و یقین در اندیشه و جزم بدان، به ایمان تبدیل می شود که قلب آن را بپذیرد و بدان باور کند. در حقیقت عقل و قلب در کنار هم ایمان را می سازند. پس در یک کلمه باید گفت که ایمان دارای حقیقت بسیطی است و این حقیقت بسیط در جان و قلب آدمی شکل می گیرد و دارای آثار و کارکردها و مظاهر گوناگونی است که در نگرش ها، رفتارها، کردارها، منش ها و کنش های آدمی خود را نشان می دهد. دین برای انسان از نظر قرآن دین برای انسان آمده است و این گونه نیست که انسان می بایست فدای دین شود. پس در مواردی چون جهاد و شهادت آن چه اصالت دارد حفاظت و صیانت از دین برای انسان است. خداوند دین را برای هدایت مردم فرستاده است(بقره، آیات ۲ و ۳۸ و آیات دیگر) و در شرایطی که انسان در خطر باشد اصل این است که دین داری ظاهری به کناری نهاده می شود هر چند که اصل دین که همان ایمان قلبی است هم چنان در جان و قلب آدمی است. البته در شرایطی که اصل دین و دینداری در خطر است و لازم است تا انسان ها برای بقای آن بکوشند جهاد و شهادت چنان که امام حسین(ع) انجام داده لازم و ضروری است. تقیه صیانت از جان و مال و عرض تقیّه از مادّه «وقایه» در لغت به معناى حفظ و نگهدارى چیزى از اذیت و آزار دیگران(مفردات الفاظ قرآن کریم، راغب اصفهانی، ص‌۸۸۱‌، «وَقى») و در اصطلاح فرهنگ قرآن تقیه عبارت از: نگهدارى خود یا‌ همکیشان از ضرر دیگری، به‌واسطه موافقت کردن با او در قول یا فعلِ مخالف حق است.( فرهنگ معارف اسلامى، ج‌۱، ص‌۵۷۳) تقیه به عنوان دین و روش و سیره پیامبران مطرح شده است. به این معنا که پیامبران در شرایطی تقیه می کردند و آن را به عنوان یک سازوکار برای حفاظت از جان خود یا مومنان به کار می گرفته اند. البته اصل پیامبری با تقیه نمی سازد و این گونه نیست که آنان همواره تقیه می کردند، بلکه چنان که گفته شده یک تاکتیک و سازوکاری است که هر از گاهی در شرایط بحرانی به کار گرفته می شده است. پیامبران در مبارزه خود با شرک و بت پرستی و دعوت به توحید اصل شفاف سازی و علنی کردن را در پیش می گرفتند و در این باره تقیه ای روا نمی داشتند؛ چنان که حضرت ابراهیم (ع) بر اساس آیات ۵۱ تا ۶۸ سوره انبیاء این گونه عمل می کردند. به سخن دیگر، اگر بخواهیم از نظر فقهی و احکامی به مساله تقیه نگاه کنیم می بایست از احکام پنج گانه را بر آن تطبیق نماییم. پس می توان گفت که تقیه گاه واجب و گاه حرام و گاه جایز است. از مواردی که تقیه حرام است می توان به مواردی اشاره کرد که در آیات قرآنی بیان شده است. از جمله می توان به حرمت تقیّه بر انبیا در ابلاغ رسالتهاى الهى(احزاب، آیه ۳۹؛ مجمع‌البیان، ج‌۷‌-‌۸‌، ص‌۵۶۶)) و به حرمت تقیّه بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) در اعلام خلافت و ولایت على(علیه السلام) اشاره کرد که خداوند در آیات ۳ و ۶۷ سوره مائده بر آن تاکید کرده است. هم چنین خداوند بر مسلمانان تقیّه در بیان تغییر قبله را حرام کرده است.(بقره، آیه ۱۵۰) پس این گونه نیست که تقیه هماره جایز و یا واجب باشد،‌ بلکه چنان که بیان شد در برخی موارد حتی تقیه حرام است. اما مواردی که تقیه در آن جایز است می توان به جواز پذیرش ولایت کافران، هنگام تقیّه و اضطرار(ال عمران، آیه ۲۸) و جواز تقیّه به هنگام احساس ضرر از سوى کافران(مائده، آیه ۱۰۵؛ مجمع‌البیان، ج‌۳‌-‌۴، ص‌۳۹۲) و جواز تقیّه در دین با اظهارِ لفظىِ کفر، در شرایط اجبار و اکراه، با وجود ایمان قلبى(نحل، آیه ۱۰۶) اشاره کرد. بنابراین، در هنگام بحران ها و خطرها جایز است که انسان تقیه کند و حق را کتمان و نهان کرده و باطل را بر زبان جاری کند. خداوند در آیه ۱۰۶ سوره نحل می فرماید: مَن کَفَرَ بِاللّهِ مِن بَعدِ ایمانِهِ اِلاّ مَن اُکرِهَ وقَلبُهُ مُطمـَئِنٌّ بِالاِیمانِ؛ هرکس بعد از ایمانش به خدا کافر شود، گرفتار غضبی از جانب خدا و عذاب عظیمی خواهد شد مگر کسی او را مجبور به اظهار کفر کند در حالیکه دلش آرام به ایمان است. این رویه را عمار یاسر در هنگام شکنجه مشرکان در پیش گرفت و جان به سلامت برد و خداوند کارش را با آیه فوق تصدیق کرد.( نحل، آیه ۱۰۶؛ مجمع‌البیان، ج‌۵‌-‌۶‌، ص‌۵۹۷) البته مومن آل فرعون نیز در دربار فرعون با کتمان ایمان خود و تقیه تلاش کرد تا هم ایمان خود را حفظ کرده و هم با حفظ موقعیت و جایگاهی اجتماعی و نفوذ در دربار از این فرصت برای کمک به حضرت موسی(ع) و مومنان استفاده کند. خداوند در آیه ۲۸ سوره غافر درباره تقیه مومن آل فرعون می فرماید: مرد مؤمنی از آل فرعون که ایمان خود را پنهان می داشت، گفت : آیا می خواهید کسی را به قتل برسانید به خاطر اینکه می گوید : پروردگار من الله است در حالیکه از جانب خداوند براهین و نشانه هایی آورده است؟ تقیه در حوزه عمل اجتماعی و به ویژه سیاسی لازم و ضروری است و مومن می بایست با تاکتیک و سازوکار تقیه اجازه ندهد تا دشمن بر او چیره شود و اگر چیره شد با نرمش مبتنی بر تقیه و کتمان گری اجازه ندهند تا کلیت مسلمانی از میان برود بلکه با ولایت پذیری ظاهری و مبارزه منفی شرایط را به نفع اسلام و مسلمانان تغییر دهند. خداوند درباره تقیه در عرصه عمل سیاسی و اجتماعی در آیه ۲۸ سوره آل عرمان مجوز می دهد و می فرماید: مسلمانان نباید کفار را در برابر مسلمانها یار و سرپرست خود قرار دهند و هرکس چنین کاری کند هیچگونه ارتباطی با خداوند ندارد، مگر اینکه از آن ها بترسید و تقیه کنید و خداوند شما را از مجازات خودش برحذر می دارد و بازگشت همه بسوی او است. در روایت است:«التقیه واجبه لا یجوز ترکها إلی أن یخرج القائم؛ تقیه واجب است و نباید ترکش کرد تا قیام حضرت قائم(ع)» هم چنین از امام صادق(ع) نقل است که فرمود: «التقیه دینی و دین آبائی ... لا إیمان لمن لاتقیهله .. وإن تسعه أعشار الدین فی التقیه؛ تقیه دین من و دین پدران من است، ایمان ندارد کسی که هرگز تقیه ندارد، نه دهم دین در تقیه است» فقها درباره تقیه با توجه به موارد فتوا به وجوب تا تحریم داده اند: تقیه واجب: در موردی است که در آن ترک تقیه باعث ضرر جانی، بدنی، مالی، عرضی یا مانند این ها بشود یا ضرری به اسلام برسد بی آن که فائده چشمگیری عائد اسلام گردد. تقیه حرام:در موردی است که هرگاه ترک تقیه کند، باطل را سخت کوبیده، و حق را در مرتبه اعلی ترویج نموده است مانند ترک تقیه سید الشهداء(ع). تقیه مستحب: در وقتی است که تقیه کردن، منافع بیشتری عائد شخص و سائر مسلمین می نماید مانند این که در حج تقیه کردن و همراهی با آن ها در بعضی از فروعات و حضور در جماعات ایشان موجب تحکیم مبانی اتحاد بین مسلمان ها می شود. تقیه مکروه:آن است که سود و زیان در فعل یا ترک تقیه بسیار اندک است و بعضی اوقات ترک آن بهتر و این هنگامی است که خطر جانی یا مالی شخص را تهدید نمی‌کند. موجبات تقیه،‌ شرایط بحران با نگاهی به آموزه های قرآنی می توان دریافت که در شرایط بحران می بایست از تقیه استفاده کرد. این بدان معناست که اسلام مجوز این را نداده که انسان خودش را برای دین یا دیگری به خطر اندازد. از این روست که برای حفظ جان و عرض و مال می توان تقیه کرد. موجباتی که تقیه را لازم و یا جایز می کند عبارتند از: ۱٫ اضطرار: خداوند در آیه ۲۸ سوره آل عمران،‌ ضرورت و اضطرار را به عنوان یکی از موارد جواز تقیه ذکر می کند. بنابراین با توجه به شرایط اضطرار می توان رویکرد تقیه را در پیش گرفت و با کتمان حق از بحران عبور کرد. ۲٫ اکراه واجبار: هنگامی که مسلمانی از سوی کس یا کسانی تحت اکراه و اجبار قرار گرفت می تواند برای رهایی از بحران به تقیه توسل جوید. این امر به ویژه در هنگامی که اجبار ممکن است به آسیب بدنی منجر شود، ضرورت می یابد.(نحل، آیه ۱۰۶) ۳٫ حفظ جان: حفظ جان از خطر، موجب تقیّه در برابر دشمن است. خداوند در آیاتی از جمله ۱۰۶ سوره نحل، ۱۹ و ۲۰ سوره کهف و آیه ۲۸ سوره غافر بر این حکم تاکید کرده است. ۴٫ حفظ دین : انسان برای این که دین خودش را حفظ کند می تواند از تقیه استفاده کند. البته مراد این است که دین قلبی و باطنی خودش را حفظ کند و بر خلاف اعتقاد رفتار و عمل کند. به عنوان نمونه اگر کافران جانش را تهدید می کنند تا به ابراز کفر کند این عمل را انجام دهد هر چند که در باطن اعتقاد و باور خود را حفظ کرده است. پیش از این گفته شد که دین برای انسان است، ولی در شرایطی لازم است که انسان جان و مال و عرض خود را فدای دین کند. البته تشخیص این امر شاید برای بسیاری سخت باشد و نتواند تشخیص دهد که در کجا دین را حفظ کرده و جان را فدا نماید و کجا جان را حفظ کرده و ظاهر دین را کنار نهد و تقیه نماید. حفظ دین و ایمان، گاه به این است که انسان ظاهرسازی کند و امری را بر خلاف اعتقاد عمل و انجام دهد، ولی گاهی لازم است که جان را فدا نماید و دین را به یک معنای دیگر حفظ کند. به این معنا که اگر شرایط جامعه به گونه ای است که مثل امام حسین(ع) خود را فدای دین و امت نماید لازم است که این گونه عمل کند ولی اگر در شرایطی تنها به شخص آسیب می رسد و به اصل دین آسیبی نمی رسد لازم نیست که حقیقت را آشکار کند بلکه با کتمان دین می تواند جان و مال و عرض خود را امنیت قرار دهد ، چنان که در طول تاریخ پیامبرانی بسیار به تقیه تمسک جسته و خود را از مشکلات و بحران های بزرگی که جان و مال و عرض ایشان را تهدید می کرد رهایی دادند. در آیات قرآنی آمده که حضرت یوسف(ع) تقیه کردند(یوسف، آیات ۷۰ و ۷۶) و یا اصحاب کهف تقیه کردند(کهف ، آیاا ۹ و ۱۹ و ۲۰) در برابر افرادی حتی در شرایط سخت برای این که می دانستند عقب نشینی آنان به معنای نابودی کلیت دین است به هیچ وجه تقیه نکردند. از جمله می توان به پرهیز حضرت شعیب(ع) و حضرت ابراهیم (ع) از تقیه اشاره کرد؛ زیرا آنان به عنوان پیامبران مسئولیتی داشتند که تقیه در این موارد را بر نمی تابید.(اعراف، آیات ۸۵ تا ۸۸؛ صافات، آیات ۸۸ تا ۸۹) شیوه های تقیه هر انسان عاقلی می داند که چگونه و در چه زمانی و به چه شکلی تقیه کند. البته قرآن برخی از روش های تقیه را که پیامبران و مومنان اتخاذ کرده اند بیان نموده است. در این جا به برخی از آن ها اشاره می شود: ۱٫ موافقت زبانی: یکی از روش های بسیار مهم و کارآمد موافقت زبانی با مخالفان و دشمنان است در حالی که در دل و عمل رفتاری را انجام می دهد که مطابق حق است؛ زیرا در هیچ حال نمی بایست حق نادیده گرفته شود ولو آن که در قلب این حق دیده شود. از آیه ۱۰۶ سوره نحل و سیره عملی عمار یاسر به دست می آید که همراهى با زبان و انکار قلبى، از شیوه‌هاى تقیّه با دشمن است که کارکرد مثبت خود را نشان داده است. ۲٫ مدارا: از دیگر شیوه هایی که می توان در تقیه از آن سود جست، مدارا کردن است. خداوند در آیاتی از جمله آیه ۹۶ سوره مومنون به این شیوه توجه می دهد. بر اساس این آیه برخورد نیکو و مدارا، شیوه‌اى مناسب در تقیّه است که مومن می بایست از آن سود جوید. ۳٫ تمارض : از دیگر شیوه های عملی و رفتاری می توان در تقیه سود جست، بهره گیری از ابزارهای است که دشمن را به تردید می افکند و او را فریب می دهد. تظاهر به مریض بودن و تمارض کردن از دیگر شیوه هایی است که در آیات ۸۸ تا ۸۹ سوره صافات به آن توجه داده شده است. خداوند در این آیات بیان می کند که حضرت ابراهیم(ع) برای فریب دشمن و کتمان حق، از روش تمارض سود جسته است. این ها تنها نمونه هایی از روش هایی است که می توان در تقیه از آن سود جست. توریه کردن و مانند آن نیز از دیگر روش هایی است که بارها از سوی مومنان در طول تاریخ استفاده شده است. به هر حال،‌تقیه یکی از سازوکارهای عقلی شرعی است که انسان می تواند با استفاده از آن ضمن صیانت از دین و جان و مال و عرض خود، اهداف خود را پیش برده و از بحران های بزرگی که دشمن ایجاد می کند در امان بماند. اگر کسی تقیه را نشناسد و بدان عمل نکند در حقیقت از اسلام و دین داری چیزی نیاموخته است. این رویه و سازوکار می تواند در جهانی که حاکمیت مستکبران اجازه ابراز حق را نمی دهد بسیار مفید و کار آمد باشد. امروز بیش از هر زمانی دیگر لازم است که از این سازوکار در عرصه ملی و بین المللی […]
  • اهمیت و ارزش یتیم‌نوازی در اسلام کودک بی‌پدر و پدرمرده از اصطلاحات اسلامی است که در قرآن از آن به عنوان «یتیم» تعبیر شده است. آموزه‌های قرآنی، حقوقی را برای یتیم تعریف کرده و از جامعه خواسته تا به گونه‌ای جبران فقدان پدر کند و سرپرستی و آموزش تربیت او را به عهده گیرد. در مطلب پیش رو راه‌های تعامل صحیح با یتیم تبیین شده است. مفهوم‌شناسی اصطلاح یتیم واژه یتیم از یتم به معنای تنها آمده است. وقتی به کودکی یتیم گفته می‌شود که قبل از بلوغ از پدر جدا افتاده باشد یا پدرش را از دست داده باشد. (مفردات الفاظ قرآن کریم، راغب اصفهانی، ص ۵۷۵؛ اقرب الموارد، ذیل واژه) فراهیدی نیز یتیم را به فقدان پدر معنا کرده است. (العین، فراهیدی، ج۲، ص ۱۴۲) البته برخی از فرهنگ‌های فارسی یتیم را به بی‌مادر نیز اطلاق کرده یا بی‌پدر و مادر را یتیم‌الطرفین گفته‌اند. (آنندراج؛ ذیل واژه) اما در اصطلاح مفسران و فقیهان، یتیم تنها به کودک پدرمرده اطلاق می‌شود. مرحوم علامه طباطبایی در المیزان می‌نویسد: «یتیم به کسی گفته می‌شود که پدرش را از دست داده و این واژه برای شخصی که مادرش مرده، بکار نمی‌رود. برخی معتقدند یتیم کسی است که پدرش مرده و در حیوانات به کسی که مادرش را از دست داده اطلاق می‌گردد.» (المیزان، ج۱، ص ۲۱۹) بر این اساس به کودکی که مادر مرده است یا از پدر جدا افتاده، یا کودکی که بالغ است، یتیم گفته نمی‌شود؛ هرچند برخی چون راغب اصفهانی در مفردات و ابن عاشور از مفسران اهل سنت، کودک جدا افتاده را یتیم می‌داند و ابن عاشور می‌نویسد: «از نظر عرب‌ها، کودکی که تنها مانده و پدرش را که حامی و دفاع‌کننده و نفقه‌دهنده او بوده، از دست داده یتیم است و این مطلب درباره مادر صدق نمی‌کند زیرا با از دست دادن او بی‌سرپرست نمی‌ماند.» (تفسیرالتحریر و التنویر، محمد الطاهر بن عاشور، ج۴، ص ۲۱۹) از دیدگاه حقوقی و قانونی، یتیم فردی است که فاقد ولی و قیم و سرپرست باشد. (حجتی اشرفی، غلامرضا، مجموعه کامل قوانین و مقررات حقوقی، ص۴۰) در حقیقت دامنه حقوقی یتیم فراتر از اصطلاح قرآنی و فقهی آن است؛ از همین رو، فاقد ولی و قیم و سرپرست را یتیم دانسته است؛ حال این فقدان می‌تواند به سبب مرگ یا جدایی کودک از آنان اتفاق بیفتد. پس اگر کودک پدرش را از دست داده اما ولی داشته باشد، از نظر حقوقی یتیم نیست، در حالی که از نظر اسلام یتیم است، هر چند که دارای ولی باشد. اصطلاح و عنوان یتیم تا زمانی بر کودک اطلاق می‌شود که به بلوغ نرسیده باشد، اما پس از بلوغ این عنوان بر او اطلاق نمی‌شود و احکام یتیم نیز بر او بار نمی‌گردد. از امام کاظم(ع) سوال شد که چه زمانی «یتم» قطع می‌شود؟  حضرت پاسخ دادند: وقتی فرزند به سن بلوغ می‌رسد و اخذ و عطا را تشخیص می‌دهد. (وسائل الشیعه، ج۱۰، ص۴) از حدیث این معنا به دست می‌آید که شرط بلوغ جنسی تنها کفایت نمی‌کند، بلکه بلوغ اقتصادی نیز می‌بایست اثبات شود؛ از این رو در آیات قرآنی تا زمانی کودک به بلوغ اقتصادی نرسیده نمی‌تواند اموال خود را در اختیار بگیرد. هرچند به بلوغ جنسی رسیده باشد بر همین اساس باید کودک برای این مسئولیت‌ها آموزش دیده و پرورش یابد و با آزمون و ابتلائات آمادگی کسب مسئولیت را به دست آورد و پس از احراز توانایی اخذ و عطا یعنی بلوغ اقتصادی مسئولیت اقتصادی را به عهده بگیرد. خداوند در آیه ۴ سوریه نساء می‌فرماید: وابتلوا الیتامی حتی اذا بلغوا النکاح فان آنستم منهم رشدا فادفعوا الیهم ولا تأکلوها اسرافا و بدارا أن یکبروا و من کان غنیا فلیستعفف و من کان فقیرا فلیأکل بالمعروف فاذا دفعتم الیهم أموالهم فأشهدوا علیهم و کفی بالله حسیبا؛ و یتیمان را بیازمائید تا وقتی به سن ازدواج برسند پس اگر در ایشان رشد فکری یافتید، اموالشان را به آنان رد کنید و آن را از بیم آنکه مبادا بزرگ شوند، به اسراف و شتاب مخورید. و آن‌کس که توانگر است باید از گرفتن اجرت سرپرستی خودداری ورزد و هر کس تهیدست است باید مطابق عرف از آن بخورد پس هرگاه اموالشان را به آنان رد کردید بر ایشان گواه بگیرید، خداوند برای حسابرسی کافی است. در این آیه دو شرط بلوغ جنسی یا همان النکاح و بلوغ رشدی  مطرح شده است. پس اگر بلوغ جنسی به طور طبیعی تحقق نمی‌یابد، بلوغ فکری و رشدی با تعلیم و آموزش و پرورش در کودک ایجاد می‌شود و پس از آنکه بلوغ رشدی در فکر و عمل اقتصادی و به تعبیر امام(ع) اخذ و عطا فراهم آمد، دیگر یتیم نیست و باید مسئولیت‌های خودش را به عهده گیرد. تاکید قرآن بر ایناس (فان آنستم)  که از انسان (به معنی مردمک چشم) گرفته شده، به معنای مشاهده‌ای است که با تکرار، به یک امر عادی تبدیل می‌شود و انسان را از وحشت و نفور دور می‌کند همان طوری که حضرت موسی(ع) در شب‌هایی که چوپانی می‌کرد با آتش‌گله‌داران و رمه‌داران مانوس شد و وقتی از دور آتشی دید گفت که این آتش برایم مانوس است. (طه، آیه ۱۰؛ نمل، آیه ۷؛ قصص، آیه ۲۷) پس باید کودک را با کارهای اقتصادی در یک کارگاه و دوره‌های نظری و عملی قرارداد تا رشد فکری و اقتصادی را برای مسئولیت به دست آورد و پس از بلوغ جنسی بتواند بر اساس رشدی که بدان مأنوس است و صلاحیت یافته، عمل اقتصادی داشته و مسئولیت کارهای اقتصادی‌اش را به عهده گیرد. (نگاه کنید: مجمع‌البیان، طبرسی، ذیل آیه ۴ سوره نساء) حقوق یتیمان و مسئولیت دیگران در آیات قرآنی برای یتیم حقوقی بیان شده که به طور طبیعی تکالیفی را برای دیگران پدید می‌آورد؛ زیرا اگر حقی برای کسی ثابت شود، تکلیفی برای دیگران اثبات شده است. در اینجا به برخی از حقوق یتیمان و تکلیف دیگران از جمله جامعه اسلامی اشاره می‌شود: ۱- یتیم نوازی: خداوند یکی از کارهای نیک را یتیم نوازی دانسته است. چنانکه می‌فرماید: ولکن البر من آمن بالله و الیوم الاخر و الملائکه و الکتاب و النبیین و آتی المال علی حبه ذوی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل و السائلین؛ بلکه نیکی آن است که کسی به خدا و روز بازپسین و فرشتگان و کتاب آسمانی و پیامبران ایمان آورد و مال خود را با وجود دوست داشتنش به خویشاوندان و یتیمان و بینوایان و در راه ماندگان و سائلان بدهد. (بقره، آیه ۱۷۷) در این آیه بر واژه محبت تاکید شده است. به معنا که نیکی را در حق یتیمان  دیگران با محبت انجام می‌دهد و این گونه نیست که تنها مالی بدهد و انفاق و اطعامی داشته باشد، بلکه با آنکه خود بدان نیاز دارد و آن چیزی که می‌دهد محبوب اوست؛ اما با محبت و عشق به دیگران این عمل را انجام می‌دهد تا محبوب خداوند شود. (آل عمران، آیه ۹۲) در حقیقت بر اساس قاعده ارحم ترحم: رحم کن تا مورد مهربانی و رحمت الهی قرار گیری، عمل می‌کند. پیامبر (ص) درباره ضرورت یتیم نوازی می‌فرماید: اتحب ان یلین قلبک و تدرک حاجتک؟ ارحم الیتیم و امسح راسه و اطعمه من طعامک یلین قلبک و تدرک حاجتک؛ آیا دوست داری دلت نرم و آرزویت برآورده شود؟ بر یتیم ترحم کن و دست محبت بر سر او بکش و از غذای خود به او بخوران تا قلبت نرم و حاجتت روا گردد. (کنز العمال، ج۳، ح ۶۰۰۲) آن حضرت (ص) در جایی دیگر می‌فرماید: ما من مومن و لا مومنهًْ یضع یده علی راس یتیم ترحما الا کتب الله له بکل شعرهًْ مرت یده علیها حسنهًْ؛ هر مرد و زن با ایمانی که از روی مهربانی دست خود را روی سر یتیمی بکشد خدای متعال به عدد هر مویی که دست خود را روی آن می‌گذارد یک ثواب برای او می‌نویسد. (ثواب الاعمال، ص ۲۳۷) در سیره پیامبر (ص) آمده که آن حضرت (ص) روزی در راه اصلی مدینه می‌گذشت، چند کودک را دید که طفلی را دوره کرده و او را به نداشتن پدر سرزنش می‌کنند و می‌گویند که تو پدر نداری ولی پدر ما فلان است و دارای شان و مقام می‌باشد، کودک یتیم بنای گریستن گذاشت. پیامبر گرامی نزد او رفت و پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ گفت: من پسر فلانی هستم که در جنگ احد کشته شد، مادرم شوهر کرد و مرا از خود راند و خواهرم نیز فوت کرده است. پیامبر مهربان، او را نوازش و آرام کرد، فرمود: اگر پدرت را کشتند، من پدر توام و همسرم مادرت و فاطمه خواهرت است، کودک خوشحال شد و فریاد برآورد: بچه‌ها اکنون مرا سرزنش نکنید که پدر و مادر و خواهر من از همه شما بهتر و برتر است سپس حضرت او را به حضرت فاطمه (س) سپرد، حضرت فاطمه نیز او را نوازش و پاکیزه کرد و لباسی تمیز بر او پوشانید و تا رحلت پیامبر در خانه آن بانو بود. (مستدرک الوسائل، محدث نوری، ج ۲، ص ۴۷۴) ۲٫ حفظ مال یتیم: از دیگر حقوق یتیم آن است که اموالش را تا بلوغ جنسی و رشدی حفظ کنند. این مسئولیتی است که بر عهده جامعه اسلامی است. البته از باب اقرب یمنع الابعد؛ اول باید اولیای او این کار را انجام دهند و در نهایت این مسئولیت بر حاکم شرع و جامعه اسلامی قرار داده می‌شود. پس هر کس باید مسئولیت خویش را در برابر یتیم و حفظ مال او انجام دهد. (نساء، آیه ۴) همچنین از آیه ۲ سوره نساء که می‌فرماید: وآتوا الیتامی اموالهم؛ اموال یتیمان را به آنان بدهید، به دست می‌آید که حفظ مال تا زمانی که باید مال به آنان داده شود. واجب است خداوند از کسانی که مال یتیم را در اختیار دارند حتی اولیای یتیم خواسته است تا مال یتیم را از مال خود جدا کنند و به شکل اختلاط و در هم نگه ندارند؛ زیرا این ترکیب موجب اختلاط خبیث و طیب می‌شود و خوردن اختلاطی از مال خود و یتیم اختلاط حلال و حرام است. خداوند می‌فرماید: و آتوا الیتامی اموالهم ولا تتبدلوا الخبیث بالطیب ولا تاکلوا اموالهم الی اموالکم انه کان حوبا کبیر؛ و اموال یتیمان را پس از بلوغ به دست آنها دهید، و مال بد و نامرغوب خود را به مرغوب (آنها) تبدیل نکنید و اموال آنان را به ضمیمه اموال خود مخورید، که این گناهی بس بزرگ است. (نساء، آیه ۲) ۳٫ سرپرستی یتیم: افراد جامعه مسئولیت دارند تا از یتیمان مراقبت کنند؛ اما براساس قاعده «الاقرب ثم الاقرب یا الاقرب یمنع الابعد؛ اول مسئولیت بر عهده خویشان و اقربای او و سپس دیگران است. امام باقر (ع) فرمود «چهار خصلت در هر کس باشد خداوند خانه‌ای در بهشت برای او بنا کند: کسی که یتیمی را پناه دهد و بر ناتوانی دلسوزی کند و به پدر و مادر خود مهر ورزد و با زیر دست خود مدارا کند.(خصال صدوق، ج ۱، ص ۲۳۱، حدیث ۵۳) پیامبر (ص) نیز که خود کودکی یتیم بودند و با درد یتیمی به خوبی آشنا هستند در مورد اجرا و پاداش سرپرستی یتیم فرمودند: «کسی که یتیمی را سرپرستی کند تا از او بی نیازی شود خداوند بهشت را بر وی واجب می‌کند، همان گونه که اگر کسی در مال یتیم خیانت کند مستحق دوزخ می‌شود» (امالی طوسی، ج ۲، ص ۹۹) در آیات سوره ضحی به این مطلب اشاره شده و خداوند به پیامبر (ص) می‌فرماید همان طور که یتیم بودی و تو را پناه دادیم تو نیز یتیمان را نوازش کن و آنها را از خود دور نکن. (مهدوی کنی، نقطه‌های آغاز در اخلاق عملی، ص ۵۰۳) انسان اگر با دیدی عمیقتر نسبت به اطرافیان خود بنگرد، کودکان و خانواده‌های بی سرپرستی را خواهد دید که نیازمند کمک مالی و محبت هستند، در حالی که ممکن است ما از آنها غافل باشیم و دچار سهل‌انگاری در مورد آنان شده باشیم، حال آنکه پدر یتیمان، امیر مومنان (ع) به شهادت تاریخ مدام به حال ایتام و ضعیفان رسیدگی می‌کرد و سرپرست و حمامی‌شان بود، علاوه بر اینها ایشان نزدیک شهادت خود فرمودند: «خدا را، خدا را در مورد یتیمان،‌ نکند آنها گاهی سیر و گاهی گرسنه بمانند، نکند آنها در حضور شما در اثر عدم رسیدگی از بین بروند.» (نهج‌البلاغه، چاپ صبحی صالح، وصیت ۴۷) این وصیت امام حاکی از مسئولیت سخت در قبال یتیمان است، که امام این چنین بدان سفارش دارند، پس در رفتارمان با دیگران و به‌خصوص قشر درد کشیده باید بسیار تامل و دقت کرد؛ چرا که این یک آزمایش الهی است برای هر دو طرف؛ «یتیمان از آن جهت که والد خود را از دست داده‌اند و دیگران از جهت برخورد با آنان» (الدر المنثور، ج ۹، ص ۴۶، ذیل نساء، آیه ۹) ۴٫ اصلاح کار یتیمان: یکی از وظایف و  تکالیف امت و حقوق یتیمان توجه ویژه به امور آنان است به‌طوری که اگر فسادی در کار آنان یافت شد و یا به هر دلیلی مشکلی دارند، باید امت برای اصلاح کار آنان اقدام کند. خداوند می‌فرماید:  یسئلونک عن الیتامی قل اصلاح لهم خیر و ان تخالطوهم فاخوانکم؛ از تو درباره یتیمان می‌پرسند، بگو: اصلاح کار آنان بهتر است و اگر زندگی خود را با زندگی آنها بیامیزید، آنها برادران دینی شما هستند. (بقره، آیه ۲۲۰) ۵٫ اختلاط عادلانه با یتیمان: در آیه پیش گفته بر اختلاط با آنان تاکید شده  است؛ پس نباید به این دلیل واهی که ممکن است به آنان ظلم روا داریم یا کوتاهی کنیم اصولا به سمت آنان نرفته و با آنان اختلاط نداشته باشیم. خداوند در آیه ۳ سوره نساء حتی نسبت به اختلاط بلکه ازدواج با یتیمان می‌فرماید: «و  اگر می‌ترسید که (به هنگام ازدواج با دختران یتیم) عدالت را رعایت نکنید، (از ازدواج با آنان، چشم‌پوشی کنید و) با زنان پاک (دیگر) ازدواج نمایید. علامه طباطبایی مورد نزول آیه یاد شده را ازدواج سرپرستان ایتام با دختران یتیم به خاطر بهره‌مندی از مالشان و سپس رها کردن آنها در حالی که تهی دست شده و کسی مایل به آنها نیست، دانسته است. (المیزان فی تفسیر القران، علامه سیدمحمدحسین طباطبایی، ج ۴، ص ۱۶۷-۱۶۶) ۶٫ اکرام و احسان یتیم: یکی دیگر از حقوق یتیمان و تکلیف جامعه اسلامی، اکرام و احسان در حق یتیمان است. احسان به یک معنا اعم است و شامل اکرام یعنی نیکی در برابر بدی نیز می‌شود؛ اکرام معنای اخص از احسان دارد؛ اما هرگاه جدا به کار رود شامل معنای دیگری نیز می‌شود؛ به هر حال، اکرام مرتبه بسیار والایی است و انسان باید بیش از آنکه یتیم چیزی بخواهد بی‌ هیچ منت و ریایی و خالصانه و از روی محبت به او اکرام کند. از آیه ۱۷ سوره حجر به دست می‌آید که عدم توجه به این حق یتیمان موجب می‌شود تا انسان گرفتار خشم الهی و دوزخ شود: کلا بل لاتکرمون الیتیم؛ ولی نه بلکه شما با یتیم کریمانه برخورد نکردید و اکرام ننمودید. خداوند در آیه ۸۸ سوره بقره، یکی از میثاق‌های مهم با یهودیان را احسان به یتیمان برشمرده است. البته مفاد میثاقی که با یهودیان بسته شده اموری عام است که بر عهده هر مسلمان و مؤمنی به خدا و قیامت است؛ از این رو این مفاد در آیات دیگر قرآنی برای امت اسلامی نیز واجب دانسته شده است. ۷- اطعام و اهتمام به خوراک و پوشاک یتیم: خداوند در آیات بسیاری چون آیه ۸ و ۱۲۷ سوره نساء و آیه ۸ سوره انسان و آیه ۱۷ سوره فجر و ۶ سوره ضحی و ۲ سوره ماعون بر توجه به تغذیه و اطعام یتیمان تأکید می‌کند و می‌فرماید: «با یتیمان سخن نیکو و دلپسند بگویید، به آنها اطعام دهید، آنها را گرامی داشته و به آنها پناه دهید و هرگز آنها را آزرده خاطر نکرده و از خود دور نکنید». حضرت علی(ع) قبل از شهادتش فرمودند: الله الله فی‌الایتام فلاتغبوا افواههم و لا یضیعوا بحضرتکم فقد سمعت رسول الله یقول من عال یتیما حتی یستغنی اوجب الله عز و جل له بذلک الجنه کما واجب لاکل مال الیتیم النار؛ درباره یتیمان از خدا بترسید و مبادا یک روز سیرشان کنید و یک روز گرسنه بمانند و مبادا که با حضور شما حقوقشان ضایع شود. زیرا از رسول خدا(ص) شنیدم که هر کس یتیمی را سرپرستی کند تا آن که بی‌نیاز شود خداوند عزوجل با این کار، بهشت را بر او واجب می‌گرداند همچنان که جهنم را برخورنده مال یتیم واجب ساخته است (کافی ج ۷ باب ۵۱ حدیث ۷، نهج‌البلاغه، نامه ۴۷) ۸٫ تعلیم و تربیت: از دیگر حقوق یتیمان و تکالیف امت، تعلیم و تربیت یتیمان است که از آیه ۴ سوره نساء نیز به دست می‌آید؛ زیرا باید آموزش و تربیت به شکلی انجام گیرد که یتیم به رشد فکری و عملی دست یافته و بتواند مسئولیت‌های خود را به عهده گیرد و زندگی مستقلی را تشکیل دهد. امیرمومنان علی(ع) درباره تربیت یتیمان نیز می‌فرماید: ادب الیتیم مما تؤدب منه ولدک و اضربه مما تضرب منه ولدک؛ همانطور که فرزندان خود را تربیت می‌کنید، یتیمان را نیز ادب نمایید و همانطور که در هنگام ضرورت فرزندان خویش را می‌زنید، از یتیمان نیز غفلت نکنید (چنانچه نیاز باشد می‌توان متوسل تنبیه مجاز شرعی شد) تا بچه‌های لوس بار نیایند (وسائل الشیعه، ج ۵، ص ۱۲۵) پاداش یتیم‌نوازی اگر کسی به این مسئولیت‌های الهی خویش در قبال یتیمان عمل کند و حقوق آنان را مراعات نماید، از پاداش‌های عام و خاصی برخوردار می‌شود که به برخی از آنها اشاره می‌شود: ۱٫ اهل اکرام و احسان: کسی که حقوق یتیمان را مراعات کند و به اکرام و احسان با آنان برخورد نماید،‌ از اهل اکرام و احسان خواهد بود که در آیات قرآنی برای چنین افرادی ثواب بسیاری در دنیا و آخرت بیان شده است. ۲٫ بهشت: مراعات حقوق یتیمان موجب ورود در بهشت است. معصوم(ع) می‌فرماید: «من اراد ان یدخله‌الله عز و جل فی‌ رحمته و یسکنه جنته فلیحسن خلقه... و لیرحم الیتیم؛ کسی که بخواهد مشمول رحمت خداوند گردد و وارد بهشت شود... باید نسبت به یتیمان دلسوز و مهربان باشد. (امالی صدوق، صفحه ۳۱۸، مجلس ۶۱، حدیث ۱۵) پیامبر(ص) می‌فرماید: «من عال یتیما حتی یستغنی اوجب‌الله له بذلک الجنهً؛ کسی که یتیمی را در خاندان خود نگاهداری کند تا دوران کودکی‌اش سپری گردد و از سرپرستی بی‌نیاز شود،  خداوند با این عمل بهشت را بر او واجب می‌کند. (تحف‌العقول، ص ۱۹۸) امام باقر(ع) می‌فرماید: اربع من کن فیه بنی‌الله بیتا فی‌ الجنهً: من آوی الیتیم و رحم الضعیف و اشفق علی والدیه و رفق بمملوکه؛ هر کس دارای چهار خصلت باشد خداوند خانه‌ای در بهشت برایش بنا می‌کند؛ یتیمی را سرپرستی کند، بیچاره‌ای را ترحم کند، با پدر و مادر مهربان باشد و با مملوک خود نیکی و مدارا کند (خصال صدوق، ص ۱۷۶) ۳٫ همسایگی پیامبر(ص) در بهشت: پیامبر اکرم(ص) فرمودند: أنا و کافل الیتیم کهاتین فی‌الجنهً و اشار باصبعیه السبابهً و الوسطی؛ پیامبر اکرم(ص) انگشت اشاره و میانی خود را نشان داد و فرمود من و سرپرست یتیم در بهشت مانند این دو هستیم. (مستدرک، ج ۲، ص ۴۷۴) ۴٫ رهایی از قساوت قلب: از آثار دنیوی یتیم‌نوازی، رهایی از قساوت قلب و مشکلات روحی و روانی است. رسول خدا(ص) می‌فرماید: «من انکر منکم قساوهً قلبه فلیدن یتیما فیلاطفه و لیمسح راسه یلین قلبه باذن‌الله للیتیم حقا؛ کسی که از قساوت قلب خود ناراضی است یتیمی را مورد ملاطفت قرار دهد،‌ دست نوازش بر سرش بکشد امید است دلش به اذن خدا مهربان شود،‌ یتیم در اجتماع حقی دارد، با نوازش، حق او ادا می‌شود. (وسائل‌الشیعه، ج ۱، ص ۱۵۷؛ الترغیب و الترهیب ج ۳ ص ۳۴۹ حدیث ۱۴) ۵٫ بهره‌مندی از حسنات: برخی از اعمال یک حسنه و پاداش بیشتر ندارد، اما برخی از اعمال چون قرض‌الحسنه دارای چندین برابر از حسنات است. یتیم‌نوازی هم این‌گونه است. رسول خدا(ص) می‌فرمایند: من مسح راس یتیم کانت له بکل شعرهًْ مرت علیها یده حسنات؛ کسی که دست‌ نوازش و محبت بر سر یتیمی بکشد به عدد هر مویی که از زیر دستش گذشته خداوند پاداش به او عنایت می‌فرماید. (مستدرک‌الوسایل، ج ۲، ص ۶۱۶) ۶٫ مغفرت و بخشایش خداوندی: از دیگر آثار و برکات یتیم‌نوازی مغفرت الهی است. رسول خدا(ص) در این باره فرموده‌اند: «من کفل یتیما من المسلمین فادخله الی طعامه و شرابه، ادخله‌الله الجنهً البتهً الا ان یعمل ذنبا لایغفر؛ کسی که متکفل یتیمی شود، او را به خانه خود ببرد و در خوردنی‌ها و نوشیدنی‌ها شریک خویش کند البته پاداش او بهشت است مگر آنکه گناه غیرقابل بخششی مرتکب شده باشد. (مستدرک، ج ۱، ص ۱۴۸) ۷٫ بهترین و نیکوترین خانه: اگر بخواهیم خانه‌ای داشته باشیم که خانه خیر و نیک شود، باید یتیم‌نوازی کنیم تا مشکلات از خانه ما رخت بربندد. رسول خدا(ص) می‌فرماید: خیر بیوتکم بیت فیه یتیم یحسن الیه و شر بیوتکم بیت یساء الیه؛ بهترین خانه‌های شما خانه‌ای است که در آن یتیمی مورد احسان قرار گیرد و بدترین خانه‌ها خانه‌ای است که در آن به یتیمی بدرفتاری و ستم شود. (مستدرک الوسائل، ج ۱، ص ۱۴۸) کیفر و مجازات یتیم آزاری در آیات قرآن تنها به حقوق و مسئولیت‌های مردم در قبال یتیمان اشاره نشده است؛ بلکه مجازات و کیفرهایی نیز برای کسانی که به هر شکلی حقوق یتیمان را مراعات نمی‌کنند و یا حتی بدتر موجب اذیت و آزار آنان می‌شوند، بیان شده است که در اینجا به برخی از آنها اشاره می‌شود: ۱٫ آتش‌خوری: خوردن مال یتیم، خوردن آتش است که درون آدمی را می‌سوزاند. این از باب مثال نیست، بلکه بیان حقیقت ملکوتی است؛ زیرا اگر چشم ملکوتی داشته و اهل یقین بودیم همین الان در دنیا می‌دیدیم که مال یتیم‌خوری آتش‌خوری است. (تکاثر، آیات ۵ و ۷) خداوند در این باره می‌فرماید: ان الذین یاکلون اموال الیتامی ظلما انما یاکلون فی بطونهم نارا و سیصلون سعیرا؛ آنان که اموال و دارایی یتیمان را به ستم می‌خورند، جز این نیست که آتشی در شکم خود فرو می‌برند و به زودی در آتشی فروزان درآیند. (نساء، آیه ۱۰) همچنین خداوند می‌فرماید: ان الذین یکتمون ما انزل الله من الکتاب و یشترون به ثمنا قلیلا اولئک ما یاکلون فی بطونهم الا النار؛ کسانی که آیات خدا را کتمان می‌کنند و به وسیله درآمد ناچیزی فراهم می‌نمایند آنها جز آتش چیزی نمی‌خورند. (بقره، آیه ۱۷۴) شخصی از امام معصوم(ع) سؤال کرد: این مجازات آتش درباره چه مقدار از غصب مال یتیم است؟‌فرمود: «در برابر دور درهم!» (نگاه کنید: تفسیر البرهان، ج ۱، ص ۳۴۷) در مجمع‌البیان آمده است: روز قیامت، آتش از دهان و گوش و بینی مال یتیم‌خوردگان زبانه می‌زند تا مردم بدانند که آنها مال یتیمان را خورده‌اند. امام باقر(ع) از پیامبر گرامی روایت کرده است که روز قیامت مردمی سر از قبر بیرون می‌آورند که آتش از دهانشان زبانه می‌زند پرسیدند اینها چه کسانی هستند؟ حضرت همین آیه را قرائت کردند. ۲٫ گناه کبیره: خوردن مال یتیم گناه کبیره است و خداوند در قرآن مرتکب گناه کبیره را اهل دوزخ دانسته است. چنانکه می‌فرماید: مال یتیمان را به یتیمان دهید و حرام را با حلال مبادله مکنید و اموال آنها را همراه با اموال خویش مخورید، که این گناهی بزرگ است. (نساءٰ آیه ۲) ۳٫ تنگدستی و فقر: یکی از عواملی که موجب فقر می‌شود، عدم تکریم یتیمان است. خداوند به این مطلب در آیات ۱۶ و ۱۷ سوره فجر اشاره کرده است. در این آیات توضیح داده شده که اهانتی از سوی خداوند صورت نگرفته و فقر و نداری افراد به سبب عدم تکریم یتیمان است. پس یکی از آزمون‌ها، آزمون با یتیمان است که موجب تنگنای مالی می‌شود. (بل لاتکرمون الیتیم) ۴٫ گرفتاری نسل‌ها: آثار مال یتیم‌خوری به خود فرد محدود نمی‌شود، بلکه در نسل‌های آینده او نیز می‌ماند. حلبی، از امام صادق(ع) روایت کرده است که در کتاب امیرمؤمنان علی(ع) آمده است: آن که از روی ستم و به ناروا مال یتیم را حیف و میل می‌کند، فرجام کار خود را خواهد دید، و مکافات این عمل زشت او، در دنیا گریبانگیر نسل او و در عالم آخرت دامنگیر خود او خواهد شد. ۵٫ بدترین خوردنی‌ها: خداوند خوردن مال یتیم را مانند خوردن خبیث معرفی کرده است. از امام صادق(ع) از پدرانش از پیامبر(ص) نقل کرده که فرمود: شر الماکل اکل مال الیتیم ظلما؛ بدترین خوردنیها، خوردن مال یتیم از روی ستم است. (امالی الصدوق: ۳۹۵/ ۱ منتخب میزان الحکمهًْ: […]
  • حرمت عقیم کردن و نازاسازی در آموزه های قرآنی، یکی از مهم ترین فلسفه هایی که برای ازدواج بیان شده، تناسل و افزایش جمعیت بشر است. البته افزایش جمعیت نقش بسیار تاثیرگذاری در روند رفاه فردی و جمعی بشر دارد و این بر خلاف باوری است که در جامعه از سوی سکولارها رواج داده شده است. خداوند به صراحت در آیه ۱۲ سوره نوح، اقتدار و ثروت فرد و جامعه را به افزایش جمعیت پیوند زده و آن را به عنوان یک متغیر اصلی و اساسی مطرح می کند، به این معنا که با کم شدن جمعیت، قدرت و ثروت، خانواده و جامعه کاهش می یابد و با افزایش آن رشد فزاینده ای می یابد. اصولا بقای جامعه بشری به زاد و ولد است و هر گونه رفتاری بر خلاف آن موجب به نابودی بشر می شود. عشق به فرزند در نهاد انسان سرشته شده تا این گونه بقای بشر تضمین شود. انسانی که فرزند نداشته باشد گویی ابتر و دم بریده است(تکاثر، آیه‌ ۳) و وارث و دنباله ای ندارد.(مریم، آیات ۵ و ۶) از این روست که حتی افراد نازا یکی از دعا و نیایش های مهمشان،‌ درخواست فرزند است؛ چرا که کانون خانواده به وسیله فرزندان گرم تر می شود؛ از این رو از خداوند می خواند به معجزه ای هم شده ایشان را دارای فرزند کرده و از نازایی رهایی بخشد.(مریم، آیات ۴ تا ۶) البته کسانی که مدعی اند که رفاه و آسایش و آرامش در بی فرزندی یا کم فرزندی هستند، اصولا بیرون از دایره عقاید و اعتقادات قرآنی، فکر و عمل می کنند؛‌ چرا که خداوند بارها در قرآن از جمله آیه ۲۲ سوره نور کسانی که به سبب فقر و نداری ازدواج نمی کنند سرزنش می کند و فرمان می دهد که شما ازدواج کنید و از نداری نهراسید؛ چرا که ما از فضل خود شما را بی نیاز و غنی می سازیم. هم چنین کسانی که از فقر و گرسنگی سقط جنین می کنند و بچه خودشان را می کشند(انعام، آیه ۵۱) و یا از ترس احتمال گرسنگی و فقر، به چنین کارهای زشتی دست می زنند سرزنش می کند که چه کسی به شما روزی می رساند؟ اگر خداست که به کودکان و فرزندان شما نیز می رساند، پس چرا از روی نداری یا ترس از نداری فرزند خودتان را می کشید؟! به نظر می رسد که از نظر اسلام و قرآن، کسانی به این گونه رفتارها رو می آورند که از نظر معرفتی و خداشناسی، می توان گفت که خدانشناس هستند و یا اگر می شناسد درست و حسابی خدا را نمی شناسند و گمان می کنند که داشته ها و دارایی آنان به علم و دانش و کار آنان به دست آمده و به قول قرآن در آیه ۷۸ سوره قصص تفکر قارونی دارند؛ وگرنه همه امور از جمله وضعیت اقتصادی شما از قبل نوشته و آماده شده است و خزائن در دست خداست و به میزان مقدر می فرستد. همان طوری که کودک را پیش از آن که به دنیا آورد از غذای شیر در پستان مادر پذیرایی می کند.(حدید، آیه ۲۲؛ فرقان ، ایه ۲) حرمت عقیم کردن و نازاسازی خود و دیگران امری مخفی و نهان نیست؛ چرا که هم خلاف حکمت آفرینش است و هم آن که اضرار به خود است که از نظر آموزه های قرآنی حرام است؛ چرا که  در فقه اسلامی یکی از عناوینی که متعلق حرمت قرار گرفته است، «إضرار به نفس» است؛ به این معنی که انسان حق ضرر زدن به جان و بدن خویش را ندارد و این عملی حرام است. از آن جایی که حفظ نفس واجب است، انسان نمی تواند خودش را به هلاکت افکند(بقره، آیه ۱۹۵) نمی تواند کاری کند که موجبات هلاکت نسلی شود. از نظر قرآن هر گونه حرکت و رفتاری بر خلاف حکمت و فلسفه آفرینش، از مصادیق ظلم و ضلالت است. پس کسی که بر خلاف حکمت آفرینش خود را عقیم و نازا می سازد، در حقیقت ظالم و ضال و گمراه است. هم چنین خداوند اجازه نمی دهد کسی به فرزند چه در رحم یا بیرون رحم آسیب و ضرر برساند. از این روست که تغذیه کامل فرزند در آیه ۶ سوره طلاق بیان می شود تا حتی در تغذیه و سلامت کودک اختلال و ضرری پدید نیاید؛ حال چه رسد که بخواهند کودکی را از میان برند و یا با عقیم سازی راه فرزنددار شدن را بگیرند. به هر حال از نظر آموزه های قرآنی هر گونه ضرر و اضرار به جان حرام است. از نظر عرف در عقیم شدن دائم یک نقص و ضرری بر بدن وارد می‌‌شود. ضرر دارای یک مفهوم عرفی است و عرف در موردی که نقص مال یا نفس در کار باشد و با امر دیگری جبران نشود، از آن تعبیر به ضرر می‌‌کند. در عقیم کردن دائمی چنین نفعی در کار نیست و قطعا عنوان اضرار به نفس صدق می‌‌کند. نتیجه آن که هر نوع ضرر وارد نمودن بر نفس حرام است و تردیدی نیست که در عقیم دائم  ضرر وجود دارد و بر انسان چه زن و چه مرد چنین عملی حرام است. در قدیم مردان را خصی می کردند و قدرت جنسی را از او سلب نموده امکان بچه دار شدن از میان می رفت. البته گاه خود فرد این کار را می کرد یا دیگران این کار را می کردند که از آنان به خواجه یاد می شد؛ مانند خواجه سرا که با زنان و در خدمت زنان بود. این عمل از نظر اسلام مذموم بوده است و حتی از پیامبر (ص) روایت است که فرمود: لیس منا من خصى و اختصى کسى که خود و یا دیگرى را خصى کند، ازما نیست. حتی از پیامبر(ص) نقل شده که اگر توانایی ندارید که ازدواج کنید به جای آن که رهبانیت در پیش گیرید یا خود را نازا و خواجه سازید، روزه بگیرید: قال:فانى اردت یا رسول اللّه! ان اختصى. قال: لاتفعل یا عثمان! فان اختصاء امتى الصیام . در این باره می توانید به کتب روایی از جمله صحیح بخارى،ج‏۶،ص‏۱۱۸ و ۱۱۹، کتاب نکاح،باب‏کراهت ترک ازدواج و خصى‏نمودن، چاپ  دارالفکر؛ و نیز مجمع الزوائد،ج‏۴،ص‏۲۵۴ و تهذیب،ج‏۴،ص‏۱۹۰، باب ۴۶ از ابواب ثواب روزه مراجعه کنید. البته در جایی که احتمال می دهیم که اگر فلان کار یا عمل را انجام دهیم دچار نازایی می شویم و عقیم می گردیم اگر این احتمال عقلایی باشد باید ترک کرد؛ زیرا ضرر احتمالی که عقل و عقلاء آن را محتمل می دانند لازم است که ترک شود؛ چرا که تنها حکم عقل به وجوب دفع ضرر محتمل، کافى است که ما آن عمل را انجام ندهیم و نیاز به دلیل دیگرى نیست تا این حکم را اثبات […]
Share

مشترک سایت من شوید تا حتی یک مطلب را هم از دست ندهید!

 به وسیله ایمیل:

 ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.


بعد از ثبت نام رایانامه ای حاوی لینک فعال سازی برایتان ارسال خواهد شد. در صورت دریافت نکردن به بخش اسپم ایمیلتان مراجعه کنید.

مشترک خوراک شوید

یا به وسیله فید (خوراک)

یک دیدگاه to “کنکاشی پیرامون مهمترین قواعد فقهی کاربردی”

  1. Firefox 33.0 Windows 7

    با سلام
    خیلی مختصر و مفید ممنون از زحماتتون

    [پاسخ]

Leave a Reply

برچسب‌هایی که می‌توانید استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>