اندوه و افسردگی، یکی از عوامل مهم مرگ و میر در میان مردمان است. شاید انسان تنها موجودی در هستی باشد که گرفتار مساله ای به نام اندوه می شود. اندوه ، حالتی نفسانی است که شخص را در خود فرو می برد و قدرت تحرک و تفکر را از وی می گیرد.

دانلود

ریشه یابی حالت حزن و اندوه

نشانه های اندوه در چهره به صورت از دست دادن بشاشت و تازگی بروز می کند. چهره در هم می رود و رنگ رخسار به زردی می گراید. گوشه گیری و کز کردن و چمباتمه زدن از علایم و نشانه های رفتار انسان اندوهگین است. شدت فشار روحی و روانی تا آن اندازه بالا می رود که گاه اختیار خود را از کف می دهد. زود رنجی و خستگی از دیگران و پاسخ های نامربوط و بی ربط دادن از دیگر نشانه های حزن و اندوه است. اگر حزن و اندوه شدت یابد و به مهار نگردد در بلند مدت شخص را به انواع بیماری جسمی چون زخم معده و قلبی و ناراحتی اعصاب دچار می سازد. اگر ریشه های اندوه شناسایی نشود و به درمان و در از میان بردن عوامل و علل ایجادی آن اقدام جدی صورت نگیرد ، بی گمان فرجام آن جز مرگ زودرس و هنجاری هیجانی و شتاب آلودی چون اقدام به خودکشی نمی توان تصویری به دست داد.

به نظر می رسد که ریشه های حزن هر چه باشد در حوزه اعصاب و روان تاثیر می گذارد و تغییرات منفی در گردش خون و تولید برخی از آنزیم ها ایجاد می کند. تغییراتی که موجب می شود تا نشانه های آن در بدن و جسم ظاهر و نمودار شود. به این معنا که تفاوتی میان ریشه ها و عوامل ایجادی حزن نیست. اگر ریشه حزن را فقدان شخص و یا چیزی بدانیم و یا ناتوانی از دست یابی به شخص و یا چیزی ارزیابی کنیم، در هر صورت، پایداری اندوه به معنای به جا گذاری آثار و پیامدهای نامطلوب خواهد بود. بنابراین شناسایی عوامل و انگیزه های پدیداری اندوه تنها از آن رو مفید و سازنده است که امکان درمان را بهتر و آسان تر فراهم می آورد و درمانگر می تواند با ریشه زدایی از عامل و علل، حالت طبیعی را به شخص بازگرداند. این بدان معنا خواهد بود که اندوه و حزن در هر حالت آن، حالتی غیر سازنده و زیان بار است؛ هر چند که در تحلیل کلی بتوان مدعی شد که این حالت نیز از حالات طبیعی و غریزی انسان است که به علت تحقق عوامل پدیدار می شود.
به سخن دیگر ، حزن و اندوه، حالتی روانی و هیجانی و عاطفی است که می بایست مهار و کنترل شود و عوامل ایجادی آن تحت نفوذ و قدرت فرد در آید و یا بر آن چیره گردد. هر چند که این حالت همانند دیگر واکنش ها و حالات انسانی امری غریزی و طبیعی به شمار می آید و انسان به طور طبیعی نسبت به علل و عوامل واکنش هایی نشان می دهد که حالت حزن و اندوه یکی از آن حالات و واکنش هاست؛ ولی این بدان معنا نیست که می بایست پایدار بماند و علل و عوامل ایجادی آن تغییر و یا تعدیل و یا از میان بر داشته نشود؛ زیرا بقا و پایداری حزن و اندوه در انسان موجب می شود که انسان از حالت طبیعی بیرون آید. شخصیت سالم کسی است که نسبت به حالت های خود در حد امکان کنترل و مدیریت دارد و آن را مهار و تعدیل می کند و نسبت به هر حالتی ، خود را آماده و مهیا می سازد. شخصیت سالم هر چند که در برابر علل و عوامل ایجادی حزن و اندوه مانند مرگ دوستان و خویشان واکنش نشان می دهد و عواطف خود را به شکل اندوه باز نمایی می کند ولی با این همه توانایی و اقتدار آن را دارا می باشد که آن را مدیریت و مهار کند.
قرآن با اشاره به آفرینش انسان و حالاتی که بر وی عارض می شود، به بررسی علل و عوامل اندوه پرداخته و با تحلیل و تبیین علل و عوامل ایجادی اندوه و آثار و پیامدهای آن به بیان راه های رهایی از آن می پردازد و سازوکارهایی را برای رهایی از آن به طور مشخص بیان می کند. در این نوشتار به صورت گذرا به برخی ازعلل و عوامل ایجادی و آثار و راه های برونشد از اندوه از زبان قرآن پرداخته می شود.

علل ایجادی اندوه
علل ایجادی حزن و اندوه را می توان به چند دسته بخش کرد. علل و عواملی مادی دنیوی ؛ علل و عوامل عاطفی و روانی دنیوی و یا علل و عوامل معنوی و اخروی .
از علل و عوامل مادی دنیوی که به طور طبیعی انسان را دچار حالت اندوه می کند و طراوت و شادابی را از وی می ستاند، می توان به فقدان کمالی در خود و ایجاد نقص اشاره کرد. این کمال هر چند از منظر هر شخصی متفاوت است و کسی چیزی را کمال می داند که دیگر آن را عین نقص می شمارد ولی در این جا آن چه مهم است زاویه دید شخصی است که به مساله می نگرد و به عنوان فاعل شناسایی عمل می کند . در نتیجه آن واکنش و حالتی از خود بروز می دهد که از آن به اندوه یاد می شود.
در نظر بگیرد که شخصی ، غنایم جنگی را به عنوان یک کمال و ارزش مادی بر می شمارد و از این که توانسته است در جنگی غنمیتی کسب کند و مالی را از دشمنی برباید خوشحال می شود. چنین شخصی اگر غنمیتی را به دست نیاورد اندوهگین می شود. در حالی که در نظر شخص دیگر به دست آوردن غنمیت نه تنها ارزش نیست بلکه ضد ارزش است. به نظر شخص دوم تنها عامل خوشحالی و سرور وی پیروزی در میدان جنگ است ، چنین شخصی حتی اگر غنمیتی به دست نیاورد شادان است و اندوهگین نمی شود. (آل عمران آیه ۱۵۳)
بنابراین زاویه نگرش و دید هر کسی نسبت به شخص دیگر می تواند تاثیر مهمی در ایجاد اندوه و یا عدم آن داشته باشد. با این همه ، همه مردمان از یک مساله اندوهگین می شوند و آن فقدان و از دست دادن کمالی و یا ایجاد نقصی در خود و یا پیرامون است. این نقص و فقدان می تواند در امور مادی دنیوی باشد و یا در امور عاطفی و روانی و یا امور معنوی و اخروی صورت پذیرد.
در آیات قرآن به مصادیق و موارد این گونه امور اشاره شده و تبیین می گردد که چگونه ایجاد نقصی و فقدان کمالی در نظر هر شخصی می تواند به عنوان عامل اندوه عمل کند. به عنوان نمونه در باره اشخاصی سخن می گوید که به جهت ضرر مالی و از دست دادن مالی ، دچار اندوه شده اند و بر سرخود می زنند. قرآن از باغدارانی سخن به میان می آورد که بوستان های بزرگ و پرباری را داشتند ولی فرآورده ها و بار بوستان به آتشی بسوخت و از میان رفت و همین مساله موجب شد تا گرفتار اندوه و حزن شوند.(قلم آیه ۱۸ تا ۳۱)
گاه به علت نقصی در بدن و جان خویش، شخصی دچار اندوه و حزن می گردد و به گوشه ای می خزد و خود و هستی را سرزنش می کند که چرا گرفتار چنین نقصی در بدن شده است و کمبودی در وی پدید آمده است. بیماری موجب شده است که کور شود و یا ناتوان از راه رفتن گردد و نقصی در وی ایجاد شود و کمالی را از دست دهد. این نیز یکی از مواردی است که قرآن بدان اشاره می کند و در حوزه مصداقی و موردی از دست دادن کمال مادی دنیوی آن را دسته بندی می کند.
از دیگر موارد و مصادیق آن می توان به زمانی اشاره کرد که شخصی نعمتی را از دست می دهد. این نعمت می تواند مادی و معنوی باشد. از آن جمله می توان به نعمت سلامت تن و یا ثروت و مال اشاره کرد. از دست دادن نعمت می تواند موجب اندوه در شخص شود و فرد را دچار حزن نماید.( حدید آیه ۲۳)
در حوزه روانی نیز می توان به مواردی چون اندوه پدید آمده از استهزا و تمسخر دیگران اشاره کرد. بسیار دیده شده است که شخصی که مورد استهزا و تمسخر قرار می گیرد حتی اگر به صورت لطیفه و طنز مطرح شود ولی در نهایت وقتی به گوشه ای می خزد خود را خوار و ذلیل می یابد و همین مساله موجب می شود که شادابی و خوش حالی خود را از دست دهد و دچار اند وه شود.(حجر آیه ۹۵ تا ۹۷)
یاوه گویی و افترا و تهمت نیز موجب می شود که فرد از نظر روانی حالت طبیعی خویش را از دست بدهد و دچار یاس و اندوه شود. (انعام آیه ۳۳ و یونس آیه ۶۵) دلتنگی هایی که از این جهت در جوامع پدیدار می شود سطح بالایی را تشکیل می دهد. بسیاری از افراد از ترس آن متهم می شوند دچار دل تنگی و حزن می شوند و از مشارکت و حضور در اجتماع خود داری می ورزند. بنابراین یکی از عوامل روانی حزن و اندوه ، رفتارهای نابهنجار افراد اجتماع است که موجب می شود تا اشخاص حالت طبیعی خود را از دست بدهند و دچار اندوه و حزن گردند. در این جا نیز شخص چنین احساس می کند که نقصی را دارا می باشد و یا کمالی را از دست داده است. فقدان از دست دادن کمال و یا وجود نقص و ناتوانی از رهایی از آن نقص موجب می شود که فرد دچار افسردگی و حزن شود.
در حقیقت از علل و عوامل اصلی حزن و اندوه در اشخاص، رفتار ناپسند و ناهنجار اجتماعی است که از سوی برخی از افراد جامعه انجام می شود. برخوردهای ناشایست موجب می شود که شخص خود را ناقص یابد و یا کمالی را در خود نبیند. این گونه است که به طور طبیعی واکنشی احساسی و عاطفی از خود بروز می دهد و دچار اندوه و حزن می شود.(یوسف آیه ۶۹)
قرآن توضیح می دهد که بسیاری از موارد و مصادیقی که اندوه را سبب می شوند، ریشه و خاستگاه اجتماعی دارند. به این معنا که رفتارهای نابهنجار اشخاص موجب می شود که شخصی در خود احساس فقدان کمالی بکند و یا نقصی را در خود بیابد. رفتارهای نادرست و زشت و زننده افراد اجتماع موجب می شود که آدمی احساس تحقیر کند. از آن جمله می توان به رفتار زشت و ناهنجار افراد و گروه های اجتماعی اشاره کرد که آدمی را در تنگنا های اخلاقی قرار می دهند. رفتاری که از سوی قوم لوط در باره مهمانان لوط انجام می شود جدا از دیگر رفتارهای ناشایست ایشان ، از علل عمده اندوه و حزن آن حضرت (ع) معرفی و تبیین می شود. به این معنا که جدا از لواط و هم جنس بازی که در میان این مردمان وجود داشته و موجبات حزن آن حضرت را فراهم می آورد؛ یکی از علل اصلی حزن حضرت زمانی بود که خود را با افرادی مواجه دید که به مهمانان وی اهانت کرده و رفتاری ناشایست نسبت به آنان در پیش گرفتند.( هود آیه ۷۷ و ۷۸ و نیز عنکبوت آیه ۳۳)
بنابراین جامعه ای انسان در آن احساس امنیت نداشته باشد و رفتارهای زشت و ناشایست از آن بروز می کند برای انسان سالم و کامل اندوهبار است و موجب می شود که دچار اندوه و حزن گردد.
اجتماع و همدلی و همگرایی اجتماعی در آن اندازه است که در صورت فقدان آن آدمی دچار حزن می شود. انسان به طور طبیعی به علت ذاتی و علل ذاتی گرایش به اجتماع دارد و بسیاری از نیازهای روحی و روانی خود را از راه اجتماع برآورد می سازد. در صورتی که به عللی نتواند خود را در اجتماع قرار دهد و با آنان ارتباط طبیعی و عادی داشته باشد، دچار حزن و اندوه می شود. از این رو گفته شده است که از علل و عوامل اساسی ایجادی حزن ، تنهایی است. کسی که به عللی از اجتماع دور افتاده باشد دچار اندوه می شود.
در آموزه های دستوری قرآن برای تنبیه برخی از رفتارهای ناشایست، دستور داده شده است که افراد و اشخاص بزهکار را در حالتی از طرد اجتماعی قرار دهند. طرد اجتماعی به عنوان عامل تنبیهی در آیات قرآن مورد تاکید و سفارش است. این شیوه و روش نسبت به اشخاصی که از حضور در جنگ تخلف می ورزیدند و به همراهی با اجتماع و اهداف آن نمی پرداختند ، به کار رفته است. هدف از به کارگیری این روش از سوی خداوند ، آن بود تا اشخاص بزهکار و مجرم ، دچار اندوه شده و تنبیه گردند.(توبه ایه ۱۱۸)
البته انسان های که حس مسئولیت و جامعه پذیری و وظیفه شناسی در آنان افزایش یافته در هنگام که ناتوان از عمل به انجام وظیفه و مسئولیتی باشند دچار حزن و اندوه می شوند که نمونه آن را می توان در گزارش قرآن در باره واکنش پیامبر (ص) مشاهده کرد. آن حضرت از این که نتوانسته است به خوبی به وظیفه و مسئولیت خود در دعوت عمل کند ، دچار دل تنگی شده و اندوه و ناراحتی وی را در بر گرفت تا جایی که قرآن وی را از چنین واکنشی تند و شدید باز می دارد.(هود آیه ۱۲)
بازماندن از انجام مسئولیت های اجتماعی نیز برای کسانی که احساس مسئولیت و وظیفه می کنند ، از علل و عوامل ایجادی اندوه است. از این رو می بینیم کسانی که نتوانسته اند به حکم وظیفه و تعهد اجتماعی در میادن جهاد در راه خدا حاضر شوند ، دچار اندوه و حزن می شوند و خود را سرزنش می کنند که چرا امکاناتی برای حضور در جبهه و انجام وظایف اجتماعی خود فراهم نیاورده و به جهت فقدان امکانات و نبود آن از حضور در آن بازمانده اند.(توبه آیه ۹۲)
چنان که ترس از آبروریزی نیز چیزی شبیه احساس مسئولیت است. انسان به جهت آن که نسبت به خویش احساس مسئولیت می کند ، دوست نمی دارد که آبرویش ریخته شود. بنابراین هرگاه احساس کند که آبرویش در معرض خطر است اندوهگین می گردد.(مریم آیه ۲۴)
از موارد روانی و عاطفی نیز می توان به حسادت اشاره کرد. حسادت بر خلاف غبطه موجب می شود تا فرد از تحرک مثبت باز ایستد و به جای عمل و حرکت خود را سرزنش کند و دچار اندوه و حزن گردد. هنگامی که فرد خود را از رسیدن به کمالی که در دیگری می یابد ناتوان می بیند، حسادت وی را به سوی سرزنش از خود سوق می دهد و به جای آن که وجود کمال دیگری انگیزه و عاملی برای تحرکت مثبت برای به دست آوردن آن کمال گردد ، وی را به سرزنش و یا رفتار ناشایست نسبت به دارنده کمال می کشاند و در نهایت به جهت عدم دسترسی و عدم امکان آن کمال در خود ، گرفتار اندوه و حزن می شود.(آل عمران آیه ۱۲۰ و توبه آیه ۵۰)
از همین دسته است درخواست های بی جا( هود آیه ۱۲) از کسی که ناتوان از به جا آوردن آن است. شخصی که نمی تواند آروزی زن و بچه و یا پدر و مادر خویش را برآورده سازد، دچار اندوه می شود. بنابراین نباید از شخص توقع و انتظاری بیش از اندازه داشت و از او چیزهایی خواست که در توان او نیست تا دچار اندوه نگردد. دشمنان پیامبر (ص) با درخواست های نابه جا خویش بسیار او را می آزردند و موجبات اندوه وی را فراهم می آوردند که خداوند در این آیه و آیات دیگر وی را از این گونه واکنش ها باز می دارد و از وی می خواهد که دچار اندوه نشود ؛ زیرا چیزی که آنان از وی می خواهند بیرون اراده و توان پیامبر است.
از علل و عوامل دیگر ایجاد اندوه در برخی اشخاص می توان به مساله تولد نوزدان اشاره کرد. در بسیاری از جوامع امور و مسایلی کمال دانسته می شود که کمال نیستند ولی از آن جایی که هر کس به پایه معیارها و بینش و نگرش خود به مسایل می نگرد و نسبت به امور واکنش نشان می دهد ، نمی توان حکم واحدی را در این مساله داد. به هر حال ، تولد نوزاد دختر برای کسی که نوزاد پسر را کمال می یابد و از داشتن دختر دچار اندوه و حزن می گردد.(نحل آیه ۵۸ و نیز زخرف آیه ۱۶ و ۱۷)
گرفتارهای روزانه زندگی و مشکلات و بلایای طبیعی و اجتماعی از علل و عواملی است که افراد و اشخاص را دچار اندوه می کند. ریشه این مساله نیز باید در فقدان کمالی و یا وجود نقصی جست. (شورا آیه ۴۸ و یونس آیه ۲۲)
از دیگر مصادیق و مواردی که قرآن به عنوان مصادیق اندوهبار یاد می کند می توان به عجز و ناتوانی از انجام عملی (مائده آیه ۳۱) ، روشن شدن برخی از حقایق (مائده آیه ۱۰۱) ، کردار زشت و نابهنجار افراد اجتماع ( هود آیه ۱۳) ، فراق فرزند( طه آیه ۳۹ و ۴۰ و نیز یوسف آیه ۸۴ و ۸۶) قتل (طه آیه ۴۰) ، کفر ( عبس آیه ۴۰) گناه و بزهکاری ( زخرف آیه ۷۴ و ۷۵) ظلم وستم ( صافات آیه ۱۱۴ و ۱۱۶) ترس از کیفر و مجازات ( انعام آیه ۴۲ و ۴۴ و نیز مومنون آیه ۷۴ تا ۷۷) نجوا و درگوشی در جمع سخن گفتن ( مجادله ایه ۱۰) مشاهده رفتارهای ناشایست و نابهنجار اجتماعی ( اعراف آیه ۱۴۸ تا ۱۵۰) شکست ( آل عمران آیه ۱۵۳) مشاهده کیفر و عذاب ( کهف آیه ۴۹) اشاره کرد.

راهکارهای قرآنی رهایی از اندوه
همه این موارد در حقیقت بیان فقدان کمالی و یا وجود نقصی و یا ترس از فقدان کمال و یا ایجاد نقص است. بنابراین انسانی که دچار اندوه می شود به یکی از موارد پیش گفته واکنش نشان می دهد در حالی که بر این باور است که کمالی را از دست داده است و یا نقصی را در خود می یابد و یا این که می ترسد که در آینده دچار نقصی شود و کمالی را از دست دهد. بنابراین ریشه همه آن ها را می بایست در نوع نگرش انسان به هستی و کمال دید.
از این رو قرآن برای رهایی از اندوه و حزن به بازسازی بینش و نگرش انسان نسبت به هستی و کمال اقدام می ورزد. در این بازسازی تلاش می کند که با تقویت توحید به ویژه توحید افعالی بیان کند که در ورای همه این مسایل خداست و اوست که مشیت و اراده اش به هر چیزی تعلق بگیرد همان می شود و هیچ کس و یا چیزی بیرون از اراده و مشیت او عمل نمی کند.
در بخش دیگر می کوشد تا به بازسازی مساله کمال نگری توجه دهد. به این معنا اموری را که برخی کمال دانسته امری غیر کمالی بر می شمارد و اموری را که نقص دانسته می شود امری کمالی و یا بی ارتباط به اراده و مشیت الهی بر نمی شمارد. این گونه است که با تغییر در بینش و نگرش افراد می کوشد تا ریشه های اندوه و حزن را از میان برداشته و یا تعدیل و تغییر دهد.
از این روست که نخست با توجه به توحید افعالی بیان می دارد که منشا همه حزن و اندوه بشر ، خداوند است . اوست که عوامل ایجادی آن را فراهم می آورد و زمینه بروز آن را ایجاد می کند و اوست که حزن را بر می دارد و عوامل آن را نابود و یا تعدیل می کند.( انعام آیه ۶۴ و طه آیه ۳۶ و ۴۰ و انبیاء آیه ۸۷ و ۸۸ و آل عمران آیه ۱۵۳)
عقیده به قضا و قدر الهی موجب می شود که انسان در ورای و فرای هر مساله و رویدادی خدا را ببیند و او را در همه امور دخیل انگارد.( حدید آیه ۲۲ و ۲۳) کسی که بر این باور است که خداوند به همه امور علم و آگاهی دارد ( یونس آیه ۶۵) و شنوایی مطلق است ( همان ) می تواند به سادگی این مساله را بپذیرد که هر عملی در جهان بیرون از اراده و مشیت و قضا و قدر او نیست.
چنان که علم آدمی به سنت های الهی که در جهان و جامعه جریان دارد، موجب می شود که آدمی هنگامی که در برابر بلایا و مشکلات واقع شود دچار حزن و اندوه نگردد.( آل عمران آیه ۱۳۹ و ۱۴۰)
وقتی انسان به این باور برسد که خداوند هر کس را عزیز و گرامی می دارد و یا خوار و ذلیل می کند درباره رفتار نابهنجار و زشت دیگری خود را نمی بازد و دچار افسردگی و اندوه نمی شود.(یونس آیه ۶۵) چنان که توجه به معاد و بازخواست و محاکمه کافران و دشمنان و افراد بزهکار در روز قیامت موجب می شود که در برابر کسانی که در حق وی ظلم و ستم می کند و ناتوان از بازخواست آن هاست خود را نمی بازد و به امید خداوند و معاد از اندوه و افسردگی رهایی می یابد.( لقمان آیه ۲۳)
به هر حال آن چه به عنوان ریشه حل مشکلات اندوه و حزن شمرده شده است ، امید به خدا و توحید و قدرت و عزت اوست . البته برای رهایی از اندوه روش هایی نیز قرآن به کار می برد که به مواردی چون تسبیح و ستایش خداوند (حجر آیه ۹۷ و ۹۸) طلب آمرزش (فاطر آیه ۳۴) سجده ( حجر آیه ۹۷ و ۹۸) نماز (همان ) دعا و نیایش (انبیاء آیه ۷۶ و صافات آیه ۷۵ و ۷۶) اشاره کرد.
بیست و ششم خرداد هزار و سیصد و هشتاد و شش

مطالب مرتبط

  • بررسى مفهوم حلم و جهل در قرآن وحى قرآنى دگرگونى هاى ژرفى را در مفاهیم جاهلى پدیدار ساخت. براى فهمیدن مفاهیم قرآنى و گریز از هر ابهامى بررسى مقایسه اى مى تواند در هر چه روشن تر شدن مفاهیم قرآنى به ویژه اصطلاحات کلیدى آن کمک کند در دوره جاهلى، واژه حِلم و حلیم سخت متقابل و متضاد با جاهل و جهل بود. ولى باید به این مسأله توجه شود که مفهوم جهل پیش از وحى داراى معنایى غیر از آن چیزى بود که اکنون از آن فهمیده مى شود. به این معنا کهجهل پیش از اسلام مخالف و متضاد با علم نبود، حتى در دوره هاى متأخر یعنى دوره اسلامى، جهل را مخالف عقل قرار مى دادند. این جایگزینى مفهومى به شکل تدریجى و هم چون یک فرایند طبیعى صورت گرفت، بدون آن که از این لحاظ هیچ گسیختگى شدیدى پدید آید. در قرآن، جاهلیت یک اصطلاح دینى به معناى منفى آن است; چون خود شالوده اى است که کفر و کفار بر روى آن بنا مى شود. در واقع این روح تکبّرآمیز استقلال، و این شدیدترین احساس شرف که از سر فرودآوردن در برابر هر قدرتى خواه انسانى و خواه الهى، امتناع مى کرد، کفّار را بر آن مى داشت تا قاطعانه ترین مخالفت را با دین اسلام نشان دهند. خلاصه آن که جاهلیت ریشه و سرچشمه کفر بود. در دوره جاهلى و پیش از وحى، واژه جهل اصلاً دلالت دینى نداشت. جهل تنها سیمایى انسانى و شخصى بود; ولى سیمایى بسیار مشخص به شمار مى رفت. در حقیقت چیزى کاملاً مشخص و مختص به عرب هاى پیش از اسلام بود. بدان گونه که چون اشعار جاهلى را مى خوانیم، با واژه جهل و قرینه آن حلم تقریباً در هر گام که بر مى داریم رو به رو مى شویم. بدون دانستن معناى درست این دو واژه (جهل و حلم) نمى توانیم امید داشته باشیم تا ساختمان روان شناختى عرب هاى جاهلى را بفهمیم و در نتیجه در بیشتر موارد نمى توانیم از این امر آگاه شویم که چرا کنش و واکنش ایشان بدان گونه بود، زیرا از انگیزه هاى مؤثر در شکل خاص رفتار و کردار ایشان آگاهى درستى نداریم. از آن جایى که مفهوم جهل به مقدار زیادى به روان شناسى عرب پیش ازوحى اختصاص داشته، طبیعى است که این واژه در شعر جاهلى فراوان به کار رفته باشد. نخستین و آشکارترین سیماى طبیعت بشرى که واژه جهل دلالت بر آن دارد و ریشه جهل در حقیقت بر آن دلالت دارد، مربوط به الگوى خاصى از رفتار است. جهل الگوى برجسته رفتار مرد تندخوىِ بى پروایى است که با اندک انگیختگى ممکن است قدرت تسلط بر نفس را از کف بدهد و در نتیجه بى باکانه به عمل برخیزد، و هوس کور غیر قابل مهار کردن محرک او باشد، بى آن که هیچ در آن بیندیشد که پیامد عمل مصیبت بار او چه خواهد بود. این رفتار الگوى رفتار ویژه مردى است با طبعى بسیار زود رنج و هوسناک که مهار احساسات و عواطف را به دست ندارد و نمى تواند درست و نادرست را از یکدیگر بازشناسد. در مقابل جنبه جهل تصور حلم قرار دارد. بردبارى و حلم طبیعت انسانى است که مى تواند اشتعال و انفجار این جهل را فرو نشاند. حلیم و بردبار کسى است که مى داند چگونه بر احساسات و عواطف خود چیره گردد و بر هواها و هوس هاى کور خود پیروز شود و هر اندازه هم که تحریک شده باشد آرام و مطمئن و خالى از پریشانى و آشفتگى باقى بماند. اگر جهل آتش سوزنده خشم است، حلم آرامى و توازن عقلى و تسلط بر نفس و استقامت رأى است. این تضاد میان جهل و حلم که به صورت مجازى در اشعار جاهلى دیده مى شود در قرآن نیز به کار رفته است و مفهوم سخن حضرت یوسف(ع) را در این که خود را جاهل ندانسته آشکار مى سازد. در حقیقت براى توصیف وسوسه خطرناک و شعله هاى سوزنده آتش عشق و شهوت این واژه گویایى بسیارى دارد و بهترین و مناسب ترین واژه به شمار مى آید: «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَىَّ... وَ أَکُن مِّنَ الْجَـهِلِین; (۱) پروردگارا! زندان را از آن چه این زنان مرا بدان مى خوانند بیشتر دوست دارم; و اگر مکر و فریب آنان را از من دور نسازى، با شهوت به جانب آنان کشیده خواهم شد و از جاهلان خواهم بود». فعل أصبُ در این آیه ارزش و توجه خاص را دارد. در ادبیات پیش از وحى، یک اصطلاح فنّى بود که در اشعار عاشقانه براى نشان دادن موجى از شهوت جوانى به کار مى رفت. بدان معنا است که در تحت تسلط شهوتى زمام گسیخته قرار گرفته اید که در قلب شما موج مى زند و غلیان مى کند، و تعادل فکرى و عقلى را دچار اختلال مى سازد; و قدرت تشخیص خوب و بد، درست و نادرست را از شما مى گیرد; و شما را به سوى دیوانگى مى کشاند. بیت زیر از یک شاعر جاهلى از این لحاظ بسیار روشنگر است، چه ارتباط تصورى نزدیکى را میان صباوت که به شکل اصب در قرآن به کار رفته است و حلم را نشان مى دهد: ذَکَر الرَّبابَ و ذِکْرُها سُقمٌ *** فَصَبا و لیس لِمَنْ صَبَا حِلمٌ ناگهان یاد رباب بر خاطرش گذشت; و یاد کرد آن زن بیمارى است; تسلیم موجى از شهوت عشق و صباوت شد و کسى که صباوت دارد حلم و بردبارى ندارد. (۲)اکنون که واژه جاهل و مقصود از آن دانسته و مفهوم واژه حلیم نیز معلوم شد. باید این نکته مورد توجه قرار گیرد که بردبارى صفتى انفعالى نیست تا گفته شود حلیم کسى است که در برابر دیگرى رام و فروتن هم چون برده اى است; بلکه بردبارى قدرت مثبت و فعالى از روح است با چندان نیرومندى که مى تواند تندى و بى پروایى شخص را مهار کند که اگر چنان نمى بود کار آن شخص به دیوانگى مى کشید پس بردبارى است که به فرد این امکان را مى دهد تا خود را آرام سازد و با صبر و گذشت امور را رهبرى کند و این نشانه اى از قدرت و برترى عقل بر شهوت و غضب و هوا و هوس هاست. نسبت قدرت و حلم هر جا که قدرت و توان نباشد، بردبارى وجود ندارد. اساساً صفت مردى است که دیگران را اداره مى کند و بر آنان تسلط دارد، نه صفت کسانى که در تحت اداره و سلطه دیگران هستند. انسانى که طبیعتاً ضعیف و بدون قدرت و توان است. هرگز نمى تواند حلیم و بردبار باشد. هر چند چنان است که چون در معرض اهانت و تحقیر قرار گیرد از خشم خویش جلوگیرى مى کند، او به سادگى ناتوان و ضعیف است. حلیم کسى است که قدرت دارد و مى تواند در صورت تحریک شدن به هر گونه شدت عمل دست بزند و با وجود توان خوددارى مىورزد و دست به شدت عمل نمى زند. پس اگر کسى آگاهانه فروتنى کند حلیم و بردبار است; و در واقع بردبارى که بر پایه قدرت بنا شده باشد فضیلتى است که از خصوصیات بزرگوارى و عزت نفس است. حلیم کسى است که دشمن خود را مى بخشد و جوانمردى از بالا و قدرتمندى را نشان مى دهد. از همین جاست که مفهوم «إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ حَلِیم; (۳) به راستى که خداوند با گذشت و بردبار است» را مى فهمیم. خدا گناهانى را که شخص مرتکب آن ها شده مى بخشد و بردبار است; این بردبارى خدا مبتنى بر قدرت و بخشندگى و گذشت متکى بر حکمت مطمئن است که تنها از آن جهت امکان دارد که همراه باقدرت بى پایان خداوندى است. پس آشکار است که حلم و بردبارى الگوى رفتار خاصى است که متکى بر خودآگاهى روشن از تفوق و برترى و قدرت شخص بوده باشد. نشانه اى ازضعف طبیعى یا ناتوانى نیست، نشانه اى از قدرت و توان طبیعى است. به همین جهت است که مفهوم بردبارى و حلم ارتباط نزدیکى با وقار به معناى «سنگینى، متانت و ادب در سلوک و رفتار» دارد; زیرا بردبارى چنین گونه از آرامشى است که در داخل خود، قدرت عظیمى را به صورت انرژى درونىِ سخت فشرده نهفته دارد، براى آن بسیار دشوار است که خود را به صورتى فیزیکى و طبیعى در رفتار بیرونى و خارجى متجلّى نسازد. این تجلى بدنى بردبارى و حلم همان است که وقار نام دارد. وقار واژه اى ارزشى است، بدین معنا که نماینده رفتار خارجى بردبارى و حلماست به عنوان چیزى با هیبت و قابل ستایش. به همین وقار از دیدگاه یک دشمن ممکن است با چشم بیزارى و نفرت نظر شود. در آن صورت چیزى جز تجلى بیرونى تکبر و خود بزرگ بینى محض نخواهد بود. با این همه، براى کسانى که نمى توانستند از امور پنهان شده در زیر ظواهر آگاه شوند تشخیص دادن بردبارى واقعى یعنى کسى که از آن جهت بردبارى و فروتنى مى نماید که نیرومندى فراوان دارد، از مردى که ناگزیر از آن است که بردبار باشد و لبخند بزند کار آسانى نبود. بردبارى واقعى غالباً با شخص ناتوان و بى قدرت، اشتباه مى شد. این ناتوانى در تشخیص میان بردبارى واقعى و ضعف واقعى نه تنها در زمینه روابط بشرى عرفى و انسانى محض آشکار مى شد بلکه از لحاظى در تراز دینى نیز قابل مشاهده بود; یعنى در رفتار مشرکان مکه نسبت به اسلام; همان گونه که قرآن بیان مى کند، کفّار مکه که سخت مغرور و به خود متّکى بودند، در آن هنگام که مى دیدند عذاب الهى که قرآن مکرر ایشان را به آن بیم مى دهد فرا نمى رسد، بر آن اغوا و فریفته شدند که برخورد مغرورانه و متکبرانه اى نسبت به اسلام اختیار کنند و پیوسته در ایشان این حالت افزایش مى یافت. این کیفیت از دیدگاه مسلمانان، نمایان گر آن بود که مکّیانبردبارى و حلم خدا را با ضعف و ناتوانى و سستى و بى قدرتى اشتباه کرده بودند. اگر تجلّى خارجى حلم، وقار است، تجلّى ظاهرى جهل نیز ظلم و ستم است. در اغلب موارد ظلم چیزى جز صورت خاصّى نیست که جهل، در آن حالت که به شکل انفجارى قابل رؤیت از لحاظ بدنى و ظاهرى در رفتار مى آید، به خود مى گیرد. به گمان مى رسد، این کیفیت بدون فاصله به ما نمى فهماند که ظلم به معناى «خطاکارى» که معمولاً آن را براى ما بدین معنا ترجمه کرده اند نیست. در عین حال، این حقیقت آشکار مى شود که معناى اساسى واژهظلم بدان گونه که در قرآن هنگام اشاره به برخورد کافران لجوج به کار رفته، باید در ارتباط با جهل فهمیده شود. در آن سوى همه کارهاى ظلم که در حق پیامبر و پیروان او روا داشتند باید عمل روحیه جهل را به عنوان منبع حقیقى همه این کارها مشاهده کنیم. با نشان دادن مقاومتى شدید و لجوجانه نسبت به آموزه هاى خدا و پیامبر، آنان ظاهراً ظلم خود را به جانب خودِ خدا متوجه مى کردند. ولى بنابر طرز تصور قرآن، هیچ کس در سراسر جهان نمى تواند در حق خدا ظلم کند. بنابراین، آنان در حقیقت به خدا ظلم نمى کردند، بلکه در حقّ خود ظلم مى کردند. معناى عبارت قرآنى «ظلموُا أنفسهم» (۴) بر خود ستم کردند، همین است. براى آن که این نکته را بهتر بفهمیم، باید به خاطر بیاوریم که مفهوم جهلبسیار گسترده و وسیع است و هر وقت که شخصى عنانِ نفس از دست مى دهد و بى اختیار مى گردد، یک جاهل است; ولى در تراز عالى ترى از حیات اخلاقى، این مفهوم در نتیجه همراه شدن با مفهوم «شرف شخصى» یا عِرض رنگ خاصّى پیدا مى کند. در آن هنگام گونه خاصّى از رنجش و خشم اخلاقى است که در نتیجه این احساس که پاى عِرض شخصى در میان آمده و شرف شخصى در معرض حمله قرار گرفته، به وجود مى آید. این الگوى رفتار، از خصوصیات اعراب جاهلى بود. در این زمینه خاص، جهل به معناى اعتراض سخت در برابر لگدمال شدن عِرضاست. رد کردن قطعى توهین و تحقیر است. به گمان من، این درست همان چیزى است که جمله قرآنى یاد شده پیش از این، یعنى حمیت جاهلى به آن اشاره مى کند. از قرآن معلوم مى شود که بعضى از مشرکان عرب چنان احساس مى کردند که سرفرود آوردن در برابر قدرت مطلق خدا براى ایشان توهینى غیر قابل تحمّل است. براى آنان تفاوت نمى کرد که آن کسى که در برابر او سر تعظیم فرود مى آورند انسان یا خدا باشد. خود اندیشه تسلیم شدن به قدرتى برتر و فرمان چنین تسلیمى را پذیرفتن به نظر ایشان تحقیر و توهین بود. آنان به این معناى خاص جاهل بودند و همین جنبه اخلاقى خاص جهل است که نقشى عمده در جهان بینى دینى قرآن دارد. جنبه دیگر ارتباط میان جهل و حلم به تأثیر جهل بر روى شایستگى عقلانى شخص مربوط مى شود. کاملاً طبیعى است که این تأثیر بتواند تنها به طریق منفى، یعنى مخرّب آشکار شود. طبیعت جهل چنان است که هر وقت فعالیت پیدا کند از قدرت تعقّل انسان مى کاهد و آن را سست مى کند. براى آن که در هر حال و وضع، استوارى و ثبات داورى خود را حفظ کنید باید حلیم باشید. البته ممکن است که کسى به این گفته اعتراض کند و بگوید هر چند دست ها به طریق جهل کار مى کند ولى سرهاى ما آرام و حلیم است; این اگر به صورت نظرى امکان پذیر است; گفتن آن آسان است، ولى در عمل، کارى است که به ندرت ممکن است صورت پذیر شود. هنگامى که هوا و هوس چشم شخص را کور کرده است، چگونه مى تواند چیزها را به صورت عینى و با آرامش غیر آشفته ذهن و عقل مشاهده کند. بنابر قاعده اى کلى، جهل اگر سبب از دست رفتن عقل نشود، دست کم مایه ضعف و سست شدن قدرت و توان انجام وظیفه آن خواهد شد; تنها زمانى که عقل با حلم قرین باشد، مى تواند به صورت عادى و هنجارى به کار برخیزد. سپس به آسانى مى توان دانست که حلم در خود امکانى نهفته براى آن دارد که تکامل و پروردگى فلسفى پیدا کند و به چیزى نزدیک به فضیلت یونانى مآبانه آرامش و طمأنینه بنا شده بر پرورش و رشد «حکومت بر خویشتن» تبدیل شود که اعراب در این جهت پیش نرفته بودند. ولى حلم هم چنین قابل آن است که در جهتى دیگر، یعنى جهت مدیریت و هوشمندى و مهارت ادارى و حکمت سیاسى تکامل و گستردش پیدا کند، که عبارت است از نشان دادن و سیاستمدارى، مبتنى بر مهار کردن کامل احساسات شخصى، در معامله با مردمان دیگر و بالخاصّه در فرمانروایى و حکومت کردن بر دیگران; و این کارى بود که اعراب کردند. در جاهلیت حلم را همگان مى شناختند و به عنوان یکى از صفات لازم براىسیّد و رئیس قوم و قبیله مى ستودند که سیادت و ریاست قبیله را مخصوص او مى دانستند. از همین رو بردبارى و حلم قبیله قریش در جزیره حجاز بسیار شهرت داشت; و این بدان معنا نیست که همه مردم مکه به معناى اصلى بدوى واژه حلیم بودند; در درجه اول بدان معنا است که مردان زیرک و رندى بودند و مى دانستند چگونه این فضیلت شناخته شده اعراب را به حکمت سیاسى مبدّل کنند. از این آگاه بودند که چگونه با همسایگان خود که بنابر طبیعت خویش تندخو و زود رنج بودند، با روشى زیرکانه معامله کنند و براى این منظور نخست بر احساسات و عواطف خود مهار مى زدند. بر این حلم، قریش توانسته بود باکمال موفقیت پایه کاردانى و مهارت بازرگانى خود را بنا نهد و این اساس و شالوده حکمت سیاسى و راه و رسم فرمانروایى ایشان بر جزیره بود; و اگر بگوییم که سیاست حکیمانه اى که حضرت رسول(ص) پس از مهاجرت به مدینه نشان داد، ریشه اى در این خصلت فطرى قریش داشته است، از حقیقت چندان دور نشده ایم. شاید کاملاً چنین نباشد; ولى احادیثى که دلالت بر سیره پیامبر دارد به وضوح نشان مى دهد که آن حضرت (ص) سیاستمدارى از درجه اول و نیز مردى حلیم بوده است. باید میان این دو صفت روابط درونى مستحکم وجود داشته باشد. بر خلافِ مکّیانِ دیگرى که این هنرمندى سیاسى را در کسب و کار و سوداگرى به کار مى بردند، وى از آن تنها براى ساختن امت دینى خود بهره بردارى مى کرد. جهل چنان چه دیدیم، در درجه نخست یک طبیعت ثابت و پایدار آدمى نیست; نماینده انفجار ناگهانى هوا و هوس است، و از لحاظ اثر آن بر عقل و شعور آدمى، مستلزم فقدان موقتى و نه بالضروره پایدار و دایمى توازن عقلى است. ولى هرگاه چنان اتفاق بیفتد که شخصى به صورت همیشگى چنین حالتى پیدا کند، اگر یک جاهل عادى باشد آن گاه حق داریم چنان فرض کنیم که وى شایستگى آن را ندارد تا درباره هیچ موضوعى به حق و راستى داورى کند. چنین کسى از لحاظ عقلى کور است. درون چیزها را نمى تواند ببیند; نظر فهم و بینش او سطحى است، و در هر وضعى بنابر فهم سطحى خود به کار بر مى خیزد. به این ترتیب به معناى دوم از جهل مى رسیم که همان «ناتوانى عقل براى رسیدن به فهم عمیق امور است که نتیجه آن همیشه داورى سطحى و ناسنجیده خواهد بود. چنان چه خداوند در سوره بقره به چنین کاربردى از جاهل توجه دارد، آن جا که سخن از مردمان فقیرى است که در عین تنگدستى مى دانند چگونه ظاهر خود را آراسته و پاکیزه دارند که حقیقت و باطن ایشان جز بر ژرف بینان پوشیده خواهد ماند: «یَحْسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِیَآءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُم بِسِیمَـهُم; (۵) مردى که تنها ظاهر را مى بیند (جاهل) ممکن است از خویشتندارى و عفت ایشان، آنان را ثروتمند پندارد، و تو آنان را از روى سیمایشان ایشان خواهى شناخت». البته قرآن در بیشتر کاربردهایش، این واژه را به معناى بینش و داورى سطحى نسبت به موضوعاتى که بیشتر جنبه دینى دارند به کار مى برد. در این معنا،جهل عبارت از ناتوانى آدمى براى فهمیدن اراده خدا در آن سوى حجاب ها و حوادث مرئى و ناتوانى دیدن چیزهاى طبیعى هم چون نشانه ها و آیات الهى است. براى چنین انسانى (جاهل) چیزهاى طبیعى تنها چیزهایى طبیعى هستند و نماد و نشانه هایى براى چیز دیگر نیستند. و از آن جایى که در نگرش قرآنى، خدا آیات خود را به روشن ترین و آشکارترین راه فرو فرستاده و نشان داده است، جهل به معناى آن مى شود که آدمى نمى تواند حتى حقیقت دین را نیز بفهمد; چنان چه مى فرماید: «وَلَوْ أَنَّنَا نَزَّلْنَآ إِلَیْهِمُ الْمَلَئکَهَ وَکَلَّمَهُمُ الْمَوْتَى...یَجْهَلُون; (۶) حتى اگر فرشتگان را به جانب ایشان فرو فرستیم و اگر مردگان با ایشان سخن گویند و همه چیز را در برابر ایشان جمع آوریم، باز هم ایمان نخواهند آورد، مگر این که خدا بخواهد، ولى بیشتر ایشان جاهل هستند». جهل منحصر در داشتن بینش سطحى نسبت به چیزهاى پیرامون انسان نیست; بلکه مشتمل بر ناتوانى انسان از دیدن «خود» و تدبیر کردن درست شخص خویش نیز مى باشد. آن کس که خود را نشناسد و از حدود توانایى خویش بى خبر باشد و به سوى مرزهاى بشرى گام ننهد او نیز جاهل است. از دیدگاه قرآن، واژگان طغیان و بغى به معناى تجاوز از حدود بیشتر در قرآن براى توصیف موضع گیرى کافران در برابر خدا به عنوان تجلى ملموس جهلآمده است. در حقیقت جهل به این معنا مترادف با کورى عقلى است. قرآن این جنبه جهل را به صورتى شایسته چنین بیان کرده است: «لاَ تَعْمَى الاَْبْصَـرُ وَ لَـکِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِى فِى الصُّدُور; (۷) دیده ها کور نیست بلکه دل هایى که در سینه هاست، کور است». آنان از لحاظ عقلى کور هستند، پس چگونه مى توانیم انتظار آن را داشته باشیم تا حقایق دینى را فهم کنند؟ این حکم نهایى درباره کسانى است کهجهل به این معنا از مشخصات و ویژگى هاى ایشان است. این جنبه ساخت معناشناختى جهل به آسانى بر ما معلوم مى دارد که چگونه متضاد آن یعنى حلم معناى عقل پیدا مى کند، عقل هنگامى مى تواند به شکل درست عمل کند که آدمى آرام باشد و توازن عقل خود را حفظ کند; عقل مفهومى کم دامنه تر از حلم است. حلم پایه حقیقى عقلاست; حالت غیر آشفته ذهن است که در آن فعالیت خاص عقل امکان پذیر مى شود. و عقل شایستگى آن را پیدا مى کند تا به صورت آرام و استوار چنان به کار خیزد که نتیجه آن داورى درست و خوب باشد، ولى در عمل، البته این دو به یک چیز مى رسد. قرآن عقل را به همین معنا البته از طریق واژه مشابهى به کار برده است و مى فرماید: «أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلَـمُهُم بِهَـذَآ أَمْ هُمْ قَوْمٌ طَاغُون» (۸) این آیه در اشاره به موضع گیرى غیر دوستانه مردم مکه نسبت به پیامبر(ص) است و مى گوید: آیا عقل هایشان (احلام) به آنان چنین فرمان مى دهد؟ یعنى آیا بر فرمان عقل هاى ناتوان و ضعیف خود چنین مى کنند یا آن که بنابر طبیعت خود مردمانى سرکش و مغرور و گستاخ هستند؟! در یک فرایند تاریخى واژه جهل به متضاد علم عبور مى کند و از معناى متضادعقل به متضاد علم تغییر ماهیت مى دهد. در این جا جهل متضاد حلم نیست بلکه متضاد علم و دانش است. البته این معنا از جهل متداول ترین معناى جهلدر ادبیات رسمى است; ولى این معنا کم اهمیت ترین معناى جهل در قدیمى ترین دوره آن بوده است. این معناى نداشتن شناخت و علم و دانش براى جهل نقش مهمى در قرآن ندارد. واژه بیشتر یا در معناى نخست یا در معناى دوم به کار رفته است. شاید بتوان براى معناى سوم آیه زیر را ذکر کرد: «إِنَّمَا التَّوْبَهُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهَــلَه ثُمَّ یَتُوبُونَ مِن قَرِیب; (۹)خدا توبه کسانى را مى پذیرد که چون از روى نادانى و نداشتن دانش و علم کار بدى مرتکب شوند به سرعت توبه مى کنند». به هر حال همان گونه که از خود کلمه جاهلیت بر مى آید، جهل به معناى اول و دوم ـ نه سوم ـ یکى از مهم ترین اصطلاحات کلیدى در قرآن است. بدون داشتن فهم درستى از این تصور نمى توانیم تصور دقیقى از ایستار قرآن درباره بردبارى و وقار به دست دهیم. چنان چه دیدیم دو معناى اساسى جهل به صورتى حادّ متقابل و متضاد با تصور حلم بود. حال مى خواهیم بدانیم در دستگاه قرآن حلم در کجا قرار دارد. ظاهراً واژه حلم دیگر بر صحنه با نقشى مهم آشکار نمى شود جز در آن هنگام که در اشاره به مباحث کلامى و درباره خدا به کار رفته باشد: «الله حلیم است». چنان مى نماید که این تنها صورتى است که در زیر آن تصورحلم در قرآن به شکلى واقعاً مهم به کار رفته است. حلم که در دوره جاهلى یکى از بارزترین سیماهاى روحیه اخلاقى جاهل بوده و مورد ستایش شاعران در هر جا ظاهر مى شد، دیگر اکنون نقشى قطعى به عنوان یکى از صفات آدمى ندارد. این گفته به چه معنا است؟ آیا بدان معنا است که این مفهوم که زمانى آن اندازه در حیات اخلاقى اعراب اهمیت داشت با ظهور دین جدید به کلى از میان رفت؟ پاسخ به این پرسش منفى است; چون توضیحى که درباره جفت حلم یعنى جهل داده شد، این مطلب را آشکار ساخته است که خود اندیشه حلم در طرز تصور قرآن از طبیعت بشرى هنوز به حیات خود ادامه مى دهد. هنوز به صورتى ملموس در آن جا وجود دارد، نه به صورت یک تصور معین بلکه منتشر شده در سراسر قرآن. از لحاظى قرآن به عنوان یک کل در زیر تسلط روح حلم است. پند همیشگى قرآن به مراعات نیکى و مهربانى (احسان) در روابط بشرى و تأکید درباره عدل و حرام بودن ظلم و امر به پرهیزگارى و جلوگیرى از شهوت ها و خرده گیرى از تکبر و خودبزرگ بینى، همه از تجلیات این روح حلم است. ولى در آن جا چیزى بسیار مهم تر از این وجود دارد. این الگوى خاص رفتار بشرى به نام جهل اکنون متوجه به خود خداست. جهل در طرز تصور پیش از اسلامى، اصلاً کارى به خدا یا خدایان نداشت. تنها به موجودات بشرى در ارتباطات آنان با یکدیگر مربوط مى شد، بدین معنا که جهل رفتار خاصى از یک انسان نسبت به انسان یا انسان هاى دیگر بود. خلاصه آن که جهل خواه خوب و خواه بد، منحصراً امرى وابسته به رابطه انسان با انسان بود. ولى با ظهور اسلام در مکه شاهد پیدا شدن وضع مخالف و کاملاً تازه اى در میان اعراب هستیم. تصور و مفهوم جهل مرکز شبکه مهمى از مفاهیم است که پیوستگى صمیمانه با یکدیگر دارند، هم چون غرور و تکبر حاصل از قدرت آدمى و اعتماد به نفس بدون مرز و اندازه و خود بسندگى و سر فرود نیاوردن در برابر قدرت برتر و پایبند بودن شدید به شرف و عِرض و نگاه تحقیرآمیز و مسخره به زیر دست کردن و مانند آن ها. شبکه کامل این مفاهیم اکنون در قرآن متوجه به حضرت محمد(ص) و کتاب وحى شده بر او و آیات و در نتیجه متوجه به خود خداست. به سخنى دیگر، قرآن موضع دشمنانه اى را که اعراب بت پرست نسبت به راهنمایى الهى (هدایت) نشان مى دادند، از راه شبکه تصورى جهل مورد توضیح و تفسیر قرار مى دهد. بنابر قرآن، رفتار دشمنانه چیزى جز تجلّى ملموس و محسوس این روحیه جهل نیست که آن اندازه از خصوصیات اعراب پیش از اسلام بود. ولى باید توجه داشته باشیم که اگر جهل از این راه تفسیر شود، دیگر آن چه بود وجود نخواهد داشت، دیگر یک رابطه افقى یعنى انسانى نیست بلکه رابطه اى میان انسان و خدا است. در این جا مى بینیم که اعراب مشرک نسبت به خدا موضع جهل اختیار کرده اند که از دیدگاه قرآن، یک گستاخى و غرور باورنکردنى از ناحیه انسان است، چه انسان اساساً یک بنده مطلقاست و نمى تواند چیز دیگر باشد. بنابراین جهل بدین معنا باید از حضور پروردگار بزرگ محو شود; پس در این هنگام چه چیز در پى آن باقى خواهد ماند؟ کاملاً به صورت طبیعى متقابل آن، یعنى حلم; و این تنها نتیجه منطقى است، چه عموماً هنگامى که تصور متقابلان ـ سلب و اثبات ـ باشد در هنگام نفى یکى، دیگرى اثبات مى شود. در دوران جاهلى جهل و حلم درست متقابل بودند. در قرآن، هنگامى که این دو تصور متوجه به جانب خدا شد، دیگر چنین نسبتى میان آن ها وجود نخواهد داشت. تا زمانى که جهل تنها یک الگوى رفتار انسانى محض بود، نفى آن همیشه معناى حلم داشت. در چنین وضعى، هنگامى که به شما گفته شود که نباید نسبت به برادران خود از طریق جهل رفتار کنید; این گفته به ضرورت مستلزم آن است که از طریق حلمعمل کنید; ولى این جا در حضور پروردگار بزرگ که انسان بنده اوست، و باید چنان عمل کند که شایسته عبد است. این قاعده «یا جهل یا حلم» دیگر معتبر نیست. به عنوان موضعى از انسان در برابر پروردگار او، البته جهل بیرون از بحث است; ولى از آن بابت موضوع حلم نیز متساویاً بیرون از بحث است; زیرا حلم اساساً مبتنى بر تصور قدرت است. به عنوان مهار آگاهانه احساسات و عواطف شخصى، هم چون اغماض و شکیبایى به صورت ظاهر هم چون افتادگى و آرامى محض مى نماید; ولى در وراى آن همیشه روشن ترین خود آگاهى از قدرت برتر شخص وجود دارد که مى تواند در هر لحظه به انفجار خشم مبدل شود. یقیناً این رفتار نمى تواند رفتار یک بنده (عبد) باشد. قرآن از موضع دشمنانگى و فرمان پذیرى کفّار هم چون حالت افراطى غرور و خودبزرگ بینى آدمى یاد مى کند که از حمیت جاهلى سرچشمه گرفته است. خلاصه آن که کافر چندان گستاخ است که در برابر خدا چنین موضع باور نکردنى جهل را اختیار مى کند، ولى این مستلزم آن نیست که یک مؤمن واقعى گونه دیگر از موضع حلم را نسبت به خدا اختیار کند; زیرا بنابر دید قرآنى در صورتى که حلم از اندازه تجاوز کند، کمتر از جهل زشت و شنیع نیست. یک مؤمن واقعى یعنى یک عبد و بنده واقعى به تمام ترین معناى این واژه، باید در جهت خضوع و فروتنى نسبت به خدا از درجه حلم آن سوتر رود. هر خود آگاهى از خود بسندگى و قدرت باید رها و متروک شود; اطاعت مطلق چیزى است که از او خواسته شده است، ولى هنگامى که فروتنى به این درجه برسد، دیگر حلم نیست بلکه اسلام است. بدین ترتیب مى بینیم که چگونه تصور اسلام از لحاظ تاریخى وابسته به تصور قدیمى حلم و در عین حال آشکارا متمایز از آن است. از دیدگاه قرآنى، اسلامبه معناى فرمان بردارى و اطاعت مطلق و تسلیم، بیشتر ادامه و گسترشحلم بوده است. اکنون موضوعى که انسان با آن مواجه است دیگر یک شخص عادى نیست بلکه مالک و پروردگار صاحب جلال و عظمت او است. در این جا اسلام به جاى حلم نشست ولى البته خود تصور حلم به عنوان یک موضع دینى اساسى انسان نسبت به خدا از صحنه خارج شود، چه در بنده اى که به مولاى خود صادقانه خدمت مى کند، نباید حتّى کوچک ترین توجهى به خود بسندگى و برترى وجود داشته باشد، ولى اگر مفهوم حلم از این عنصر اخیر محروم شود، دیگر نمى تواند باقى بماند، در طرز تصور قرآنى، تنها خدا است که کاملاً حق دارد نسبت به بندگانش حلیم نامیده شود نه بر عکس. این واقعیت که تصور حلم به عنوان صفتى بشرى در قرآن از فعالیت افتاده است، اشاره به آن است که یک سازمان تصورى جدید و تازه اى شکل گرفته است. زمانى تعارض میان جاهل و حلیم بود، اکنون در قرآن تصور حلم به عنوان متقابل جهل جاى خود را به عده اى از تصورهاى تازه داد که مهم ترین آن ها اسلام است با همه ملازمات واژه. در همان حال خود تصور جهل که هنوز نقش چشم گیرى در جهان بینى قرآنى به عنوان رفتار لجوجانه و سرسختانه کافران دارد، جاى خود را به تصور مهم تر کفر داده است که در این جا نیز همه ملازمات این واژه را فرا مى گیرد; و از این راه تقابل و تضاد تازه اى بدین صورت پدید آمده است: کافر و مسلم. پانوشت ها ۱٫  یوسف/ ۳۳٫ ۲٫  المفضلیات، بیت ۱٫ ۳٫ آل عمران/ ۱۵۵٫ ۴٫ آل عمران / ۱۱۷ و ۱۳۵ و نیز نساء /  آیه ۶۴ ۵٫  بقره/ ۲۷۳٫ ۶٫  انعام/ ۱۱۱٫ ۷٫ حج/ ۴۶٫ ۸٫ طور/ ۳۲٫ ۹٫  نساء/ ۱۷; […]
  • کمال در خوش‌سیرتی و خوش‌صورتی خوش‌سیرتی و خوش‌صورتی دو ضرورت برای رسیدن به کمال در آموزه‌های اسلامی همان اندازه که بر خوش‌سیرتی تاکید شده بر خوش‌صورتی نیز توجه شده است؛ زیرا ظاهر انسان، گواهی‌دهنده بر باطن است و اگر انسانی خوش‌سیرت باشد به طور طبیعی خوش‌صورت نیز خواهد بود و تبسم در صورت به عنوان گواه سرور باطنی فرد است. همچنین نظافت ظاهر گواه گرایش باطنی انسان به نظافت روح و روان است. در مطلب پیش‌رو نمونه‌هایی از خوش‌صورتی و خوش‌سیرتی بر اساس آموزه‌های قرآنی و روایی بیان شده است. صورت و سیرت زیبا واژه «صورت» به معنای سیما، چهره، ظاهر، نقش، نگار، هیئت، شکل، خلقت و مانند آن و واژه «سیرت» به معنای طریقت، روش، رفتار، رویه، مذهب، خلق و خو، عادت و مانند آن آمده است. (فرهنگ لغت دهخدا، معین، سخن، مفردات الفاظ قرآن کریم و منابع دیگر) سیره در اصطلاح به معنای روش و رفتاری است که همواره و به طور مستمر از مردم یا گروهی خاص بروز می‌کند. در فرهنگ دینی بارها از دو کلمه سنت و سیره پیامبر(ص) سخن به میان آمده و به عنوان حجت مطرح شده است. سنت را گاه به طوری تعریف می‌کنند که شامل سیره نبوی نیز می‌شود، مثلا می‌گویند: سنت، قول و فعل و تقریر بر پیامبر(ص) است. اما سنت را تنها در قول، و سیره را در فعل و تقریر آن حضرت(ص) به کار می‌برند. واژه سیرت در لغت از کلمه سیر به معنای رفتن و جریان داشتن است. راغب اصفهانی می‌نویسد: سیر یعنی حرکت در روی زمین، در زمین راه رفتن و گذشتن و عبور کردن. «سیره» یعنی حالت و روشی که انسان دارد، نوع خاص حرکت انسان و نوع رفتار و کردار و عملکرد انسان را «سیره» گویند. (مفردات الفاظ قرآن کریم، راغب اصفهانی، ذیل واژه سیر) مورخانی که درباره پیامبر اکرم(ص) و روش زندگی او کتاب نوشته‌اند، تاریخ خود را «سیره‌النبی» نامیده‌اند. سیره‌شناسی به معنای سبک‌شناسی و رفتارشناسی است. بنابراین، اگر ما بخواهیم از سبک زندگی اسلامی سخن بگوئیم باید به سبک زندگی و رفتار پیامبر(ص) بپردازیم و سنت‌های آن حضرت(ص) را در همه ابعاد و جوانب شناسایی و تحلیل و تبیین کنیم و در صورت قطع به صدور سنت و سیره، بدان توصیه نمائیم و سبک اسلامی زندگی را براساس آن پی‌ریزی کنیم؛ زیرا خداوند زندگی پیامبر(ص) را به عنوان اسوه عینی نیکو برای همه بشر معرفی کرده و بر لزوم پیروی ازآن تاکید نموده است. (احزاب، آیه ۲۱) و تنها از این راه است که می‌توانیم سعادت را در دنیا و آخرت به دست آوریم و محبوب خداوند شویم. (آل‌عمران، آیه ۳۱) با نگاهی به آموزه‌های قرآنی و سنت و سیره نبوی (ص) و امامان معصوم(ع) به روشنی این معنا استنباط می‌شود که انسان می‌بایست در باطن و ظاهر، نیک‌خوی و نیک‌منش و نیک‌رفتار و نیک‌گفتار باشد و نمی‌توان تنها به یکی بسنده کرد. در آیات قرآنی همان‌گونه که بر طهارت روح و روان و برخورداری از قلب سالم و سلیم تاکید شده، بر طهارت ظاهر و پاکی جسم و جامه نیز تاکید شده است؛ زیرا براساس آموزه‌های قرآنی، جسم و روان، ظاهر و باطن در یکدیگر تاثیر متقابل دارند. براساس این مبانی اسلامی و قرآنی و بلکه عقلانی است که باید گفت: این شعر سعدی نمی‌تواند به عنوان یک معیار در سبک زندگی اسلامی مطرح و به عنوان ضرب‌المثل مورد تاکید قرار گرفته و دستور‌العمل زندگی یک مسلمان باشد. سعدی می‌گوید: صورت زیبای ظاهر هیچ نیست ای برادر سیرت زیبا بیار گفتن اینکه صورت زیبای ظاهر هیچ نیست، نادرست است، حتی اگر قصد ایشان از صورت ظاهری، اندام زیبا یا ظاهر زیبا باشد که با آرایه‌هایی از دنیا آراسته شده باشد باز سخنی غیرقابل قبول است؛‌ زیرا بر اساس آموزه‌های قرآنی، آرایه‌های دنیا هرچند برای دنیاست و انسان نمی‌بایست دلبسته به آن باشد ولی باید از آن به عنوان طیب بهره گیرد، زیرا هر طیب و پاکی برای انسان آفریده شده است و در کمال‌گرایی و کمال‌یابی انسان نقش اساسی دارد. خداوند از انسانها می‌خواهد در پوشاک و خوراک خود بهترین‌ها و نیکوترین‌ها و پاکترین‌ها انتخاب کنند و از آن بهره گیرند. (بقره، آیات ۵۷ و ۱۷۲؛ مائده، آیه ۴) حتی از آنها خواسته است که پاکترین‌ها را بر خود حرام نکنند و از آن بهره برند(مائده، آیه ۸۷؛‌ اعراف، آیه ۳۲) زیرا طیبات و پاکی‌ها روح و روان را پاک نگه می‌دارد و خبیثات و ناپاکی‌ها روح و روان آدمی را آلوده کرده و بر قلب‌ها زنگار می‌کشد به طوری که روان نمی‌تواند به درستی حقایق را بر پرده قلب به نمایش گذارد و فهم نماید و به خیر و خوبی گرایش یابد. (شمس، آیات ۷ تا ۱۰؛ مطففین، ‌آیات ۱۳ و ۱۴) با این وجود نکته‌ای که نباید از آن غفلت ورزید این است که انسان نباید گرفتار شهوت حبی و حالت افراطی به این امور شود و این امور که نقش آرایه ظاهری دارد درنزد او اصالت یابد و هدف و مقصد و مقصود بشر قرار گیرد (آل عمران، آیه ۱۴) خداوند در آیات قرآن می‌فرماید که انسان را در بهترین و نیکوترین صورت و ظاهر آفریده و اعتدال کمال قرار داده است. (تین، آیه ۴؛ شمس، آیه ۷) پس صورت زیبا همان اندازه برای کمال انسانی نقش دارد که سیرت و باطن زیبا نقش دارد. تاثیر متقابل صورت و سیرت زیبا و نیک از نظر آموزه‌های اسلامی انسان می‌بایست هم باطن و هم ظاهرش را خوب کند؛ زیرا تاثیرات متقابل آن دو کمال انسانی را تضمین می‌کند. از سویی اگر انسان در ظاهری زیبا و پسندیده نباشد، چگونه می‌توان ظاهر زشت و بدش را نشانه باطن نیک و خوب و زیبایش دانست؟ این ظاهر و رفتارهای ظاهری و افعال و اقوال انسان است که بیانگر طهارت و پاکی و زیبایی باطن اوست. خداوند درباره اهل اطاعت و ایمان می‌فرماید که اگر بخواهیم ایمان آنها را بشناسیم یکی از نشانه‌های آن نگاه به چهره این افراد است که نشانه سجود بر چهره‌شان نقش بسته است. چنانکه در آیه ۲۹ سوره فتح در خصوص یاران صدیق پیامبر(ص) می‌فرماید: سیماهم فی وجوههم من اثر السجود؛ نشانه‌ آنان در چهره‌هایشان از اثر سجود (آشکار) است.» در روایات بارها بر این نکته تاکید شده که خوش‌سیرتی و نیک خصالی افراد را می‌بایست در آثار و نشانه‌هایی یافت که در سیره و رفتار شخص تجلی و نمایان می‌شود. پیامبر(ص) می‌فرماید: زین امتی فی‌ حسن‌السمت؛ زیور امت من در نیکویی روش و سیره است. (بحارالانوار:ج۷۱، ص ۳۴۳، حدیث ۵) ایشان در جایی دیگر می‌فرماید: دو خصلت است که در منافق فراهم نمی‌آیند: فهم در اسلام و برخورداری از سیمای نیکوکاران در چهره. (بحارالانوار:ج ۷۱، ص ۳۴۳، حدیث۳) آن حضرت(ص) همچنین در جایی دیگر می‌فرماید: پنج‌چیز است که جز در مومن راستین فراهم نمی‌آیند و خداوند به سبب آنها بهشت را بر وی واجب می‌گرداند: نورانیت دل، فهم در اسلام، پارسایی در دین، محبوبیت در میان مردم و نشانه و سیمای اهل خیر داشتن در چهره(کنز الفوائد: ج۲، ص۱۰) اصولا ظاهر برای اسلام آنچنان مهم و اساسی است که از مردم خواسته شده تا از همه آرایه‌ها و زیورهای پاک و  طیب بهره گیرند و خود را بدان بیارایند. آراستن بویژه در برخی از موارد مستحب شرعی است مانند زمانی که برای نماز می‌ایستند جالب اینکه امام صادق(ع) در تفسیر آیه ۳۱ سوره اعراف که درباره آراستن خود به زیور و زینت در هنگام نماز است به تاثیرات زینت ظاهری در باطن انسان اشاره می‌کند و می‌فرماید: منظور از آراستن، شانه کردن است، ]زیرا شانه زدن[  روزی می‌آورد، مو را زیبا می‌کند، حاجت را برآورده می‌سازد، نطفه را زیاد می‌گرداند و بلغم را از بین می‌برد. (الخصال:ص ۲۶۸، ص ۳٫ و هم‌چنین وسائل الشیعهًْ: ج۱، ص ۴۲۵ باب ۷۰) از این روایت به خوبی تاثیرات ظاهر خوب داشتن چون شانه کردن مو در باطن انسان و درمان برخی از بیمارها بیان شده است. کسی که مدعی آن است که خداوند قلبش را به نور ایمان روشن و زیبا کرده و او را به ایمان آراسته است، باید به گونه‌ای عمل کند که این آراستگی باطن به چشم آید و مردم تشویق به دینداری شده و به اسلام و ایمان رو‌ آوردند. البته آراسته بودن ویژگی مومن است که ظاهر خودش را پاک و زیبا می‌کند و خود را به طیبات و پاکی‌ها می‌آراید،  اما از آنجایی که زن  با زیبایی الفتی دیرین و ذاتی دارد، زنان می‌بایست بیش از پیش به آراستگی توجه داشته باشند و به هر شکلی شده برای شوهرشان خود را بیارایند. امام صادق(ع) می‌فرماید: سزاوار نیست که زن خودش را واگذارد، بلکه حتی اگر شده با آویختن گردنبندی خود را بیاراید. (من لایحضره الفقیه: ج۱، ص ۱۲۳، حدیث ۲۸۳). خوش‌رویی، نشانه‌ای از صفای باطن و ایمان قلبی در آیات و روایات یکی از ویژگی‌های مومن سرور باطنی دانسته شده، زیرا از هرگونه اندوهی نسبت به از دست‌داده‌ها و از هر ترسی نسبت به آینده و از دست ر‌فتنی‌ها، آسوده است. پس همواره باطنی شاد دارد. (بقره، آیات ۶۲ و ۱۱۲ و ۲۷۷؛ انشقاق، آیه۹؛ انسان، آیه۱۱) این سرور باطنی را انسان مومن در چهره‌اش به نمایش می‌‌گذارد. از این رو تبسم هرگز از لبان مومن کنار نمی‌رود و چنان‌که پیامبر(ص) همواره تبسم داشت، زیرا مسرور به ایمان بود، مومنان نیز مسرور به ایمان هستند و تبسم بر لبان دارند. تبسم، لبخند را می‌گویند نه خنده را؛ زیرا خنده همراه با صوتی است در حالی تبسم بی‌صدا و صوت است. (طریحی، فخرالدین؛ مجمع‌البحرین، کتابفروشی مرتضوی، تهران، ۱۳۷۵ش، چاپ: سوم، ج۶، ص۱۷) امام صادق(ع)  که می‌فرمایند: ضحک المومن تبسم؛ خنده مومن تبسم است. (محدث عاملی، تفصیل وسائل الشیعه الی تحصیل مسائل الشریعه، آل‌البیت، قم، ۱۴۰۹ق، چاپ: اول، ج۱۲، ص۱۱۵). ایشان درباره قهقهه و خنده می‌فرمایند: القهقهه من الشیطان؛ قهقهه زدن از شیطان است. (همان). انسان مومن به سبب همین سرور باطنی همواره گشاده‌رو و خوش‌روست و اگر غم و اندوهی گذرا نیز در دل بیاید نشان نمی‌دهد؛  زیرا بر خود مسلط است و واکنش‌های هیجانی از خود بروز نمی‌دهد. بنابراین داشتن ‌رویی گشاده و خوش، از صفات اهل ایمان است؛ چرا که اهل ایمان از هر چیزی رها و آزاد بوده و تنها بنده خداوند هستند، پس چیزی از داشته‌ها و نداشته‌ها آنان را اندوهگین و هراسان نسازد. لذا امیرمومنان علی‌(ع) خوش‌رویی و گشاده‌رویی را از صفات آزادگان دانسته است و می‌فرماید: البشر (الطلاقهًْ) شیمهًْ‌الحر (غررالحکم: ۶۵۶؛ و همان ۴۶۷) آثار و برکاتی برای خوش‌رویی گفته شده که از جمله آنها می‌توان به زدودن کینه (الکافی: ج۲، ص ۱۰۳، حدیث ۶) و دام‌دوستی و محبت (تحف‌العقول: ۲۰۲) و کمند محبت بودن (بحارالانوار: ۱۲۰/۴۰۹/۶۹) اشاره کرد. براساس آموزه‌های قرآنی و روایی، مومن اهل شوخی و شعف است (تحف‌العقول:ص ۴۹) ولی در این شوخی هرگز حق را زیر پا نمی‌گذارد، چنان‌که پیامبر(ص)  فرمود: انی امزح و لااقول الا حقا؛ من مزاح و شوخی می‌کنم ولی جز حق نمی‌گویم. فرمود: (سنن أبی داوود: ۴/۳۰۰/۴۹۹۸؛ تنبیه الخواطر:  ۱/۱۱۲) روایات بسیاری مردم را به عدالت و انصاف در حق دیگری تشویق می‌کنند تا این، سیرت و رفتار مردمی شود که خود را اهل ایمان و اسلام می‌دانند. (نگاه کنید: غررالحکم ۸۰۵؛ و ۹۹۸۳) همچنین مومن به سبب باطن پاک و زیبایش، اهل کرامت و بزرگواری است. چنین انسان کریم النفسی کریمانه با دیگران برخورد می‌کند و پیش از آنکه کسی حاجت بخواهد و نیازی عرضه کند بی‌هیچ منت و اذیتی، حاجت دیگری را برآورده می‌کند و حتی انتظار تشکر و جبران ندارد. (غرر الحکم: ۱۷۶۱) بلکه بار تاوان مردم را نیز خودش به دوش می‌کشد. (غررالحکم: ۱۲۹۷)  و جبران خسارت می‌کند. از جمله نشانه‌های بزرگواری انسان مومن این است که با مردم خوشرفتار است. امام علی(ع) می‌فرماید: با خوشرویی و نیکوکاری آدمی است که بزرگواری او معلوم می‌شود. (غررالحکم: ۱۰۹۶۳) براساس آیات قرآن انسان مومن گوشه‌گیر و عزلت‌گرا نیست، بلکه الفت‌گرا و با مردم مالوف و مانوس است. او در میان مردم است تا با اخلاق خوش‌ و نیک خود آنان را در عمل به اسلام و ایمان دعوت کرده و از زشتی و پلیدی و کفر و نفاق درون و بیرون برهاند. (سوره عصر) پیامبر(ص) می‌فرماید: بهترین شما خوش‌خوترین شماست؛ آنان که با دیگران الفت می‌گیرند و الفت می‌پذیرند. (تحف‌العقول: ص۴۵) آن حضرت همچنین می‌فرماید: بهترین مومنان کسی است که مومنان با او الفت می‌گیرند،  و در کسی که با دیگران الفت نگیرد و دیگران نیز با او الفت نیابند خیری نیست. (بحار الانوار: ۷۵/۲۶۵/۹) از نظر قرآن الفتی که میان مردم مومن است برخاسته از عنایت و فضل الهی است و انسان می‌بایست شاکر و سپاسگزار آن باشد. (انفال، آیات ۶۲ و ۶۳؛ آل‌عمران، آیه ۱۰۳) به هر حال، براساس آموزه‌های قرآنی ظاهر و باطن، هر دو می‌بایست زیبا و خوش و نیک باشد و اینکه به یکی بسنده شود و مثلا تنها به ظاهر بپردازیم غلط و نادرست است. چنانکه باطن‌گرایی نیز نمی‌تواند  عاملی برای ترک ظاهر خوش و زیبا باشد. اینکه گفته شود دل ما پاک است ولی بی‌حجاب و بدحجاب باشیم و یا نماز نخوانیم و واجباتمان را انجام ندهیم این خود دلیلی بر ناپاکی قلب است؛ زیرا دل پاک، به طور طبیعی پاکی ظاهر را به دنبال خواهد داشت و از آنجایی که بی‌حجابی، ناپاکی و بی‌عفتی و بی‌حیایی است، پس نمی‌توان مدعی پاکی قلب و حیا و عفت درونی بود. مشکل اساسی بسیاری از مردم این است که در حکمت نظری به علم و آگاهی رسیده‌اند ولی در حکمت علمی به سیره و رویه‌ای دست نیافته‌اند که آنچه را می‌دانند به اراده انجام دهند و درخود ظاهر کنند. به هر حال، انسان بر اساس آموزه‌های قرآنی باید ایمان باطنی زیبای خویش را با اعمال صالح و نیک ظاهری همراه کند و اصولا شریعت برای این است که این تاثیر متقابل را ایجاد کند؛ زیرا احکام اسلامی به گونه‌ای طراحی شده که صورت و سیرت را زیبا کرده و به بهترین خصلت‌ها و فضایل باطنی و اخلاقی و اعمال نیک‌ظاهر و نیکوترین آنها می‌آراید. از این رو در اسلام تنها کسی رستگار می‌شود که باطن و ظاهر خود را اصلاح کرده باشد و دو بال پرواز درون و بیرون لازم است که انسان به سوی کمال به پرواز […]
  • مُدگرایی از منظر اسلام مُد اگر به معنای شیوه متداول و باب زمان در شئون زندگی اجتماعی و طرز زندگی و پوشش باشد، امری پسندیده و ارزشی است؛ زیرا انسان می‌بایست «فرزند زمانه» خود باشد. اما مدگرایی به معنای روش افراطی، یک ضد ارزش بشمار می‌رود. نویسنده در این مطلب با مراجعه به آموزه‌های حیاتبخش اسلام بر آن است تا دیدگاه اسلام را به مساله مدگرایی تبیین کند. مفهوم‌شناسی مد مد (mode) از ریشه لاتین ‌Modus  واژه‌ای فرانسوی است. این واژه در زبان فرانسه به معنای طرز، اسلوب، عادت، شیوه، سلیقه، روش، رسم و باب آمده است. واژه مد، پس از جنگ جهانی اول، به دنبال نفوذ تمدن غرب، وارد زبان فارسی شد. فرهنگ دهخدا مد را اینگونه تعریف می‌کند: لغتی فرانسوی به معنی روش و طریقه موقت که طبق ذوق و سلیقه اهل زمان، طرز زندگی و لباس پوشیدن و غیره... را تنظیم می‌کند. پس در یک کلام باید گفت که شیوه متداول و باب زمان در شئون زندگی اجتماعی را مد گویند. مدگرایی ارزشی و ضدارزشی چنانکه در تعریف مد گفته شد، شیوه متداول و باب زمان در شئون زندگی اجتماعی است. مد به این معنا فی نفسه امری ارزشی است؛ زیرا انسان می‌بایست در زندگی همواره با فرهنگ زمانه و شیوه متداول توده مردم زندگی کند؛ چرا که خلاف فرهنگ زمانه عمل و رفتار کردن، امری نادرست و غلط است. از همین رو در روایات از مردم خواسته شده تا فرزند زمانه باشند و از رفتار و پوشش مخالف رفتار و پوشش عمومی که عرف شده پیروی نکنند. امیرمومنان علی (ع) می‌فرماید: باید فرزند زمان خود باشیم. (غررالحکم و دررالکلم، ح ۴۴۷) پس هر انسانی باید بکوشد تا زمان‌شناس باشد و کردار و رفتار زمان خود را بشناسد و در چارچوب گفتمان حاکم بر زمان رفتار کند، مگر آنکه آن گفتمان حاکم و رفتار، خلاف عقل و شرع باشد. البته انسان چه بخواهد و چه نخواهد، تحت تاثیر عرف حاکم و فرهنگ زمانه می‌آموزد و رفتار می‌کند، مگر آنکه از جمله جماعت هنجارشکن باشد که رفتار و کردارشان چنان ضد عرف اجتماعی و فرهنگ زمانه خودشان است که به چشم می‌آیند. از جمله جوانانی که پوشاک و موهای آنان به شکل خلاف هنجارها و عرف اجتماعی است و در جامعه انگشت‌نما می‌شوند. البته برخی‌ها انگشت‌نمایی را برای اینکه مطرح شده و به چشم بیایند می‌پذیرند و کاری به هنجاری یا نابهنجار بودن عمل و رفتار خود ندارند، بلکه تنها می‌خواهند خلاف جریان آب بروند و این‌گونه در جامعه انگشت‌نما شوند. به هر حال، مردم باید دارای فرهنگ زمانه خودشان باشند و مدگرایی به این معنا اصولا از لوازم زندگی و ضرورت‌های آن است. البته چنانکه گفته شد، انسان‌ها خواسته و ناخواسته براساس مد و فرهنگ زمانه عمل می‌کنند. خداوند در آیات قرآن به پیامبرش فرمان می‌دهد تا مردم را به رفتاری مبتنی بر عرف و فرهنگ زمانه که هنجاری و پسندیده است فرمان دهد. خداوند می‌فرماید: خذ العفو و أمر بالعرف و أعرض عن‌الجاهلین؛ گذشت پیشه کن و به کار پسندیده فرمان ده و از نادانان روی برگردان. در قرآن، بسیاری از امور به عرف اجتماعی استناد داده شده و از مردم خواسته شده تا هماهنگ با معروف و عرف اجتماعی عمل کنند. در سلوک خانوادگی و اجتماعی، عرف جایگاه بسیار مهمی دارد. بخشی از مفهوم عرف اجتماعی را می‌توان در همین اصطلاح «مد» یافت. بنابراین، مدگرایی به معنی عرف‌گرایی و عمل بر اساس معروف اجتماعی، یک عمل ارزشی است که در آیات قرآنی مورد تاکید و توجه قرار گرفته است. (بقره، آیات ۱۷۸ و ۱۸۰ و ۲۲۸ و ۲۳۲ و ۲۳۳ و ۲۳۴ و ۲۳۶ و آیات بسیار دیگر) اصولا اصطلاح امر به معروف و نهی از منکر، به یک معنا ارتباط تنگاتنگی با این معنا از مدگرایی دارد. بنابراین، می‌توان این معنا از مدگرایی را نه تنها ارزشی بلکه یک واجب دینی دانست. همچنین باید توجه داشت که جریان‌های اجتماعی بسیار قوی هستند  و تغییراتی که در طول و عرض یک دوره زمانی عمر انسانی اتفاق می‌افتد بویژه در دوران جدید و معاصر چنان سریع و شتاب‌آمیز است که انسان اگر خود را با آن تغییرات وفق ندهد دچار آسیب جدی می‌شود و نمی‌تواند در جامعه زندگی سالم و آرامی داشته باشد. به عنوان نمونه تلفن همراه و اینترنت و شبکه جهانی آن، تاثیرات شگرفی در سبک زندگی انسان‌های معاصر ایجاد کرده است. شناخت جریان‌هایی از این دست و نیز بهره‌گیری مثبت از آن، از ضروریات‌ زندگی است. اگر کسی بخواهد با این جریان مخالفت کند و یا عقب‌نشینی کند در حقیقت به خود ضربه زده است. بر همین اساس امیرمومنان علی(ع) به انسانها دراین‌باره هشدار جدی می‌دهد و می‌فرماید: هر که با زمان، دشمنی ورزد، زمان، او را به خاک خواهد نشاند. (غررالحکم و دررالکلم، ح ۹۰۵۴) این به خاک‌نشینی انسان از راه زمان، همان مخالفت با تغییراتی است که در طول زمان ایجاد می‌شود. انسان می‌بایست هم آن را بشناسد و هم راه کنار آمدن و بهره‌گیری از آن را بداند تا در زندگی موفق شود. مدگرایی در چارچوب مقتضیات زمان و مکان مدگرایی مثبت و ارزشی زمانی شکل می‌گیرد که در چارچوب مقتضیات زمان و مکان باشد و هیچ‌گونه مخالفتی با عقل سلیم و فطرت سالم و دین اسلام و شریعت نداشته باشد. از آنجایی که انسان‌ها اهل ابداع و ابتکار و نوآوری هستند، تغییرات را دوست داشته و به دنبال آن هستند. این تغییرات در همه ابعاد زندگی بشر و محیط‌زیست صورت می‌گیرد. انسان‌ها همان‌طوری که خوراک و پوشاک خود را تغییر می‌دهند در محیط‌زیست خود تغییراتی را ایجاد می‌کنند که موجب آرامش و آسایش بیشتر آنان باشد. براساس آموزه‌های قرآنی، انسان باید در رفتار اجتماعی خود، تحت قوانینی قرار گیرد که از آن به معروف اجتماعی و عرف حاکم بر جامعه یاد می‌شود. لذا باید در اموری چون پوشش و پوشاک به عرف زمان و مقتضیات زمانی و مکانی آن توجه کند. چنانکه درباره سخن آمده: هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد، هر پوشاکی برای هر جایی مناسب نیست و انسان می‌بایست مراعات ادب و عرف اجتماعی را در پوشش داشته‌ باشد. امام صادق(ع) در یک فرمان کلی درباره پوشش مناسب می‌فرماید: خیر لباس کل زمان لباس اهله؛ بهترین لباس هر زمان، لباس اهل آن زمان است. (وسایل الشیعه، ج ۳، ص ۳۴۲) امام صادق(ع) حتی مومنان و شیعیان را تشویق می‌کند که بهترین‌ها را که مردم می‌پوشند پوشاک خود قرار دهند. از این رو، خطاب به عبیدبن زیاد می‌فرماید: ایاک ان تزین الا فی احسن زی قومک؛ خود را تزیین مکن مگر مثل قوم خود.» (همان، پیشین) در روایات است که آن حضرت(ع) خود در سیره‌اش براساس متقضیات زمان و مکان عمل می‌کرد و جامه‌های خوب و نیکو می‌پوشید، به طوری که گاه مورد اعتراض برخی‌ها قرار می‌گرفت. آن حضرت(ع)  در پاسخ برخی از معترضان به تفاوت پوشش آن حضرت(ع) با پوشاک پیامبر(ص) و امیرمومنان علی(ع) به تفاوت زمان و مقتضیات آن اشاره می‌کند. در روایت است: سفیان ثوری و گروهی از زاهد‌نمایان نزد امام صادق(ع) آمدند و از لباس امام اشکال گرفتند. سفیان ثوری به آن حضرت(ع) گفت: ان هذا لیس من لباسک؛ این جامه شما نیست. امام صادق(ع) فرمود: بشنو و به دل سپار آنچه را به تو می‌گویم که خیر دنیا و آخرت همین است؛ اگر بر سنت و حق بمیری و بر عقیده بدعت و ناحق نمیری، من به تو خبر می‌دهم که رسول خدا (ص) در دوران تنگی و سختی بود و هر گاه دنیا اقبال کند سزاوارترین افراد برای استفاده از نعمت‌ها نیکانند نه بدکاران، مومنانند نه منافقان، مسلمانانند نه کفار. ای ثوری! چرا انکار کردی و ناروا شمردی؟ من با این وضعی که می‌بینی از روزی که خردمند شدم، روزی بر من  نگذشته  است که در مالم حقی باشد که خدا به من فرموده باشد آن را در مصرفی برسانم؛ جز آنکه بدان مصرفش رساندم. (تحف العقول، ترجمه سیدهاشم رسولی محلاتی، ص ۳۶۳) همچنین در انوار نعمانیه آمده است: صوفیان نزد امام صادق(ع) آمدند. سفیان ثوری لباسی پشمینه و زبر به تن کرده و امام لباس نازکی در تن داشت. سفیان به امام گفت: به درستی که امیرمومنان همیشه لباسهای درشتی به تن می‌کرد. چرا در این روش به او اقتدا نمی‌کنی؟! امام صادق(ع) پاسخ داد:  «امیرمومنان در زمان تنگدستی مسلمانان زندگی می‌کرد. این گشایش که امروز در بین مسلمانان به وجود آمده، در آن روز نبوده است. ما قومی هستیم که اگر خدا بر ما گشایش داد، بر خود گشایش می‌دهیم و هر گاه بر ما تنگی گیرد، بر خودمان چنان کنیم. خداوند دنیا را برای مومن آفریده است، نه برای کافر؛ زیرا او ارزشی نزد خداوند ندارد. اگر امیرمومنان علی(ع) در این زمان به سر می‌برد هرگز آن لباسهایی که در آن روزگار می‌پوشید را به تن نمی‌کرد، تا نگویند او ریاکاری می‌کند و لباس شهرت می‌پوشد. امیرمومنان امام و والی مسلمانان بود و بر والی مسلمانان سزاوار نیست که از نظر زندگی و معاش بالاتر از فقرا باشد. حضرت علی(ع) در جواب کسانی که به وی گفتند: تو شب را گرسنه می‌مانی در حالی که ملک و خلافت از آن تو است؛ فرمود: بیم آن دارم که سیر شوم در حالی که در «یمامه» یک نفر با شکم گرسنه شب را سپری کرده باشد.من والی نیستم. خلافت از ما غصب شده است. اگر والی بودم، در این جهت به آن حضرت اقتدا می‌کردم». امام صادق(ع) به سفیان ثوری فرمود: نزدیک من بیا! او پیش حضرت آمد. حضرت پیراهن پشمی و زبر سفیان را کنار زد و پیراهن ابریشمی را که سفیان در زیر لباس‌های خود به تن کرده بود، به او نشان داد و آنگاه فرمود: سفیان! نگاه کن که در زیر این پیراهن‌های نازک که به تن دارم، چه می‌بینی؟ سفیان با تعجب دید که آن حضرت پیراهن پشمی زبری در زیر لباس‌های خود به تن کرده است. امام فرمود: سفیان! این لباس زیرین را برای خدا به تن کرده‌ام و پیراهن دیگر را جهت اظهار نعمت پروردگار پوشیده‌ام. (ذرایع البیان، ج ۲، ص ۴۸) البته در پوشاک باید توجه داشت که لباس برای پز دادن نباشد؛ همان‌طوری که سفیان ثوری با لباس پشمین خود می‌خواست پز داده و خود را زاهد نشان دهد. همچنین نباید پوشاکی را پوشید که کفار آن را می‌پوشند؛ یعنی باید اصل پرهیز از تشبه به کفار در پوشاک مدنظر قرار گیرد. امام صادق(ع) می‌فرماید: «خداوند به یکی از پیامبرانش وحی فرمود که به قومت بگو، لباس دشمنان مرا نپوشند و غذای دشمنان مرا نخورند و خود را به شکل دشمنان من درنیاورند (یعنی به شکل مشرکین و کفار). چون اگر این کار را بکنند، آنها هم دشمنان من هستند. همان طوری که آن کفار و مشرکین دشمن من هستند.» (وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص۱۱۱، ح۱) انسان دارای حزم و دوراندیشی، کسی است که با فرهنگ زمانه آشنا باشد و با مقتضیات آن کنار آید. از همین رو امیرمومنان علی(ع) می‌فرماید: انسان دوراندیش، کسی است که با زمانه خود مدارا کند. (عیون‌الحکم و المواعظ، ص ۲۷) مدگرایی افراطی و اسراف و تبذیر برخی از انواع و اقسام مدگرایی ارتباطی به تنوع‌گرایی انسان و همراه شدن با عرف و شیوه اجتماعی ندارد، بلکه به شکل یک بیماری اجتماعی و فرهنگی و حتی روانی تبدیل شده است و ارزشی محسوب نمی‌شود. گاهی اوقات از یک مدل فرهنگی به عنوان مدگرایی تعبیر می‌شود؛ یعنی مدگرایی به معنای الگوهای فرهنگی‌ای هستند که توسط بخشی از جامعه، پذیرفته می‌شوند و دارای یک دوره زمانی نسبتا کوتاهند، سپس فراموش می‌شوند. در هر دوره‌ای مثلا مدلی از آرایش مو در جامعه رونق می‌گیرد و بازار می‌یابدو سپس متروک می‌گردد. همچنین گاه مراد از مدگرایی آن است که فرد، سبک لباس پوشیدن و طرز زندگی و رفتار خود را طبق آخرین الگوها تنظیم کند و به محض آنکه الگوی جدیدی در جامعه رواج یافت، از آن سبک جدید پیروی کند. در جامعه امروز به سبب افزایش ارتباط جهانی از طریق رسانه‌های گوناگون، مدهای جهانی مطرح می‌شود. از همین رو، هر روز نوعی از پوشش و خوراک و رفتار اجتماعی مطرح می‌شود و با آمدن تلفن‌های جدید و نسل‌های دوم و سوم و چهارم ارتباطات، مدها نیز تغییر می‌کند. در این موارد، گاه این همراهی با مد به اقتضای مقتضیات زمان و نیازهای آن است، که امری ضروری است؛ زیرا نسل دوم تلفن همراه با چهارم آن بسیار متفاوت است و انسان نیازهائی دارد که نسل دوم نمی‌تواند آن را برآورده سازد؛ اما گاه شخص هیچ نیازی ندارد و تنها به صرف همراهی با موج و جدا نیافتن از آن، اقدام به خرید نسل چهارم تلفن همراه می‌کند بی آنکه هیچ بهره‌ای از آن برد. در این صورت این گونه مدگرایی نادرست و افراطی و بلکه از مصادیق اسراف و یا تبذیر است؛ زیرا هزینه‌هایی را برخود و خانواده تحمیل می‌کند که هیچ فایده‌ای برای او ندارد. اگر مدگرایی تنها برای پز دادن و عقب نیفتادن از جامعه باشد، همراه با اسراف و تبذیری است که برادران شیطان انجام می‌دهند (اسراء، آیه ۲۷) اما اگر همراه با جنبه‌های زیباشناختی به جنبه‌های دیگر آن توجه شود که ضروری و لازم است می‌توان گفت که چنین مدگرایی اشکالی ندارد. به عنوان نمونه از نمایی در ساختمان استفاده می‌شود که مبتنی بر مد روز است و جنبه زیباشناختی آن مد نظر قرار گرفته به اضافه آنکه جنبه‌های امنیتی و حفاظتی این گونه نمای ساختمان نیز بهتر از سبک و مد پیشین است. اما برخی افراد عادت کرده‌اند بی هیچ علتی و فقط از باب چشم و هم چشمی و پز دادن، تمام اسباب و اثاثیه منزل خود را تغییر داده و براساس مد روز سامان دهند؛ چنین امری از مصادیق اسراف و تبذیر است که عملی شیطانی محسوب می‌شود. علل و عوامل مدگرایی به نظر می‌رسد که با توجه به تفاوت معنایی مدگرایی و مفاهیم آن، علل و انگیزه‌های گوناگونی برای گرایش به مد در انسان‌ها می‌توان معرفی کرد. از مهم‌ترین علل و عوامل مدگرایی می‌توان به اموری چون تنوع‌طلبی و نوگرایی طبیعی انسانها، به روز شدن و به هنگام ماندن و فرزند زمانه بودن، گرایش‌های زیباشناختی انسان‌ها، همانندسازی خود و محیط با دیگران، الگوبرداری از دیگران برتر و بهتر، رقابت و چشم و همچشمی با دیگران، جوگیر شدن و تأثیرپذیری از جو و محیط دوستانه، فخر فروشی، خودبرتربینی و خودنمایی و جلب نظر دیگران، تشخص‌طلبی و انگشت‌نما شدن، تأثیرپذیری از تبلیغات رسانه‌ها و مانند آنها اشاره کرد (نگاه کنید: طه، آیه ۱۳۱؛ حجر، آیه ۸۸؛ رعد، آیه ۲۶). نتیجه و برآیند سخن از آنچه گذشت به دست می‌آید که مد نباید موجب اسراف، اختلاف‌های خانوادگی یا هنجارشکنی در جامعه شود. هر چیزی که موجب ضرر و زیان روحی و مالی و روانی است باید کنار گذاشته شود. اگر عملی چون مد گرایی موجب ضرر و زیان اجتماعی شود مورد تأیید اسلام و عقل سلیم نخواهد بود؛ اما اگر مد و مدگرایی مشکل و زیانی نداشته باشد، بلکه موجب تحبیب قلوب یا نشاط اجتماعی و همراهی و همگامی با مقتضیات زمان شود، امری پسندیده و بلکه ضروری است. بنابراین می‌توان گفت در اسلام مد و مدگرایی نه ارزش است و نه ضد ارزش، چرا که گرایش به مد می‌تواند هم مثبت و اخلاقی و هم منفی و غیر اخلاقی باشد. از آنجا که در فرهنگ دینی اسلام هر گونه پدیده جدید با معیارها و ارزش‌های دین سنجیده می‌شود می‌توان گفت مدهایی که با هنجارها و ارزش‌های دینی جامعه مغایر باشد از نوع مدهای ضد ارزشی است که باید با آن مبارزه و مخالفت کرد؛ زیرا هدف سازندگان و گسترش دهندگان این گونه مدها تخریب سنت‌ها و ارزش‌های اسلامی و از میان بردن سرمایه مادی و معنوی جامعه است؛ اما اگر مدها با هنجارها و ارزش‌های ملی- مذهبی جامعه هماهنگ باشد و یا این مدها دارای خاستگاه فرهنگی اسلامی و برگرفته از نیازهای عاطفی و فطری انسان‌ها باشد نه تنها ضد ارزش نیست بلکه ارزشمند و تحسین‌بر‌انگیز نیز هست. متأسفانه بیشتر مدهایی که در جامعه ما رواج می‌یابد از نوع مدهای ضد ارزشی و برگرفته از فرهنگ بیگانه بوده و با ارزش‌های اسلامی مغایر است و موجب زیان مالی و معنوی و عاطفی و سرمایه‌های هویتی مردم مسلمان […]
  • آینه صفت باشیم! بررسی و شرحی بر حدیث مشهور «مومن، آینه مومن است» «المومن مرآت المومن؛ مومن آینه مومن است»، حدیثی مشهور با مضامین والا و کارکردهای بسیار است. توجه به کارکردهای آینه می‌تواند به ما این امکان را ببخشد تا درک درستی از سطح و چگونگی روابط برادری دینی در جامعه داشته باشیم و جامعه ایمانی را بر اساس این راهبرد، هدایت و سبک زندگی را سامان دهیم. نویسنده در مطلب پیش رو نگاهی به این کارکردها و اثار آن در جامعه دارد.   روابط اجتماعی جامعه ایمانی آموزه‌های وحیانی اسلام بر آن است تا روابط میان انسان با خود، خدا و خلق را بیان کند. در سطح ارتباط با خلق توجه و اهتمام بسیاری به روابط میان همنوعان شده و آموزه‌های مولوی و ارشادی بسیاری نیز در این میان در قالب احکام مستحب و واجب و مکروه و حرام بیان شده است. البته از آنجایی که معیار تعیین‌کننده در افزایش و سطح روابط، اعتقادات است، سطوح مختلفی بر اساس نسبت اعتقادات و درجه اشتراک در این زمینه بیان شده است. از همین رو، هر چه اشتراکات افزایش می‌یابد، اهتمام به افزایش سطح روابط و چگونگی آن نیز بیشتر می‌شود. این‌گونه است که توجه و اهتمام به اهل توحید و نیز اهل اسلام و مسلمانان و در سطح عالی مومنان در درجات متعدد مطرح شده است. ارتباط با اهل توحید از اهل کتاب به دلیل مشترکات کلی (آل عمران، آیه ۶۴) در یک سطح و مسلمانان شناسنامه‌ای در یک سطح و مومنان آزموده در سطح عالی و برتر تعریف شده است. (حجرات، آیه ۱۴) به عنوان نمونه به مسلمانان و مومنان سفارش شده تا دیگران را به عنوان محرم اسرار خویش قرار ندهند حتی اگر اهل توحید و اهل کتاب باشند. (آل عمران، آیه ۱۱۸) همچنین گفته شده کافران و اهل کتاب و منافقان مسلمانان را به عنوان دوستان و سرپرستان خویش قرار ندهند(نساء، آیات ۸۹ و ۱۴۴؛ مائده، آیه ۵۱) پس اگر این افراد حتی از خویشان و بستگان و برادران خونی و نسبی شما باشند نمی‌بایست با آنان چنین روابطی برقرار کرد؛ زیرا اصل در ارتباطات بسیار نزدیک، حتی همان اعتقادات است. (توبه، آیه ۲۳) لذا هر کسی از نظر اعتقادی به خداوند و به اهل ایمان نزدیک‌تر باشد به همان میزان بر ارتباطات خاص و بیشتر تاکید می‌شود و هر چه دورتر باشد با همان میزان می‌بایست از میزان و سطح ارتباطات کاسته شود. (ممتحنه، آیه ۱) بر همین اساس، در میان اهل اسلام باید به مسیحیان بیشتر از یهودیان (مائده، آیه ۸۲) و به مسلمانان بیشتر از اهل کتاب و به مومنان بیشتر از مسلمانان توجه و اهتمام شود و سطح و چگونگی ارتباط بر اساس این میزان از اصول اعتقادی و مشترکات دینی تعریف شود. خداوند در آیاتی از قرآن بیان می‌کند که جامعه اسلامی و ایمانی باید روابط را به‌گونه‌ای تعریف کنند که همگی در مسیر رشد باشند. همان‌طوری که دوستی و ارتباط عاطفی می‌بایست در این چارچوب و بر اساس معیار اسلام و ایمان درجه‌بندی و سطح‌بندی شود، همچنین می‌بایست ارتباطات دیگر کاری و رفتاری و مانند آنها در همین چارچوب سطح‌بندی شود. مومنان نسبت به یکدیگر از ولایتی برخوردار هستند که خاستگاه آن ولایت الهی است. به این معنا که سرپرستی هر یک نسبت به دیگری از مسیر دوستی و محبت می‌‌گذرد و هر یک می‌بایست با نگاه دوستانه در تعالی و تکامل یکدیگر بکوشند و تشویق به حضور و بقا در مسیر صراط مستقیم کرده و در صورت تخلف و اشتباه تذکر داده و امر به معروف و نهی از منکر نمایند. (توبه، آیه ۷۱؛ آل عمران، آیات ۱۰۴ و ۱۱۴)‌این همان چیزی است که خداوند در آیه ۲ سوره مائده از آن به عنوان همکاری در کارهای نیک و تقوا یاد کرده و از هرگونه تعاون در گناه و تجاوزگری نهی کرده است: (تعاونوا علی البر و التقوی و لا تعاونوا علی الاثم و العدوان) مراد از مومن در حدیث مشهور پیامبر(ص) به عنوان تبیین‌‌کننده آیات قرآن (نحل، آیات ۴۴ و ۶۴) تفسیر آموزه‌های قرآنی، سطح و چگونگی ارتباطات خاص میان برادران ایمانی را از نظر نکته‌سنجی و راهنمایی و هدایت‌گری همانند آینه دانسته و می‌فرماید: المومن مراه المومن؛ مومن آینه مومن است.(بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۲۶۸). شاید در نظر اول معنای حدیث معلوم و روشن باشد؛ اما سخن در این است که مراد از مومن کیست؟ در پاسخ سه احتمال برای مومن که به عنوان خبر مبتدا قرار گرفته وجود دارد: احتمال نخست اینکه مراد از مومن دوم، خداوند باشد؛ زیرا براساس روایات یکی از اسمای نیک الهی نام مومن است:‌القادر السلام المومن المهیمن الباری(الکلینی، ج ۱، ص ۱۱۲) بنابراین، می‌توان گفت که انسان مومن به سبب آنکه همه صفات و اسمای الهی سرشته در ذات خویش را به فعلیت و ظهور رسانیده و رنگ خدایی و صورت الهی گرفته، آینه‌ای از صورت جلال و جمال الهی و تجلیات خداوندی است.(بقره، آیات ۳۱ و ۱۳۸؛ آل عمران، آیه ۷۹) از همین رو پیامبر(ص) و امیر مومنان علی(ع) که نفس و جان پیامبر(ص) است(آل‌عمران، آیه ۶۱) مظهر اسم اعظم‌الله و صورت اسمای الهی و مظهر تجلیات صفات خداوندی هستند. بنابراین، آینه تمام نمای الهی بر اساس آیات قرآن یکی همه هستی است و الله همه هستی را به نور  تجلی خویش روشن کرده است.(نور، آیه ۳۵) همچنین مظهر نخست خداوند، پیامبر(ص) و جان و نفس ایشان امیر مومنان علی(ع) است. پس معنای نخستی که از این حدیث به دست می‌آید آن است که مراد از مومن دوم، همان خداست و مومن انسانی می‌بایست آینه خداوندی باشد، زیرا خداوند با ایمان در انسان تجلی کرده و نور ایمان در قلب مردمان مومن قرار گرفته است.(حجرات، آیه ۱۴) این انسان مومن می‌بایست آینه خداوندی باشد و هر کسی به انسان مومن می‌نگرد، خداوند مومن را به یاد آورد. البته چنانکه گفته شد پیامبر(ص) و امام علی(ع) «آینه خدانما» هستند. معنای دومی که گفته می‌شود آن است که مراد از مومن دوم در عبارت، همان پیامبر(ص) و امیر مومنان علی(ع) هستند؛ زیرا بر اساس آیات قرآنی، مومن حقیقی که مظهر تجلیات نام الهی است این دو نفر هستند. مومنان دیگر می‌بایست آنان را اسوه حسنه قرار داده و آینه‌ای از آنان باشند به طوری که اگر کسی به مومنان می‌نگرد بداند که شیعه پیامبر(ص) و امام علی(ع) هستند(احزاب، آیه ۲۱؛ آل عمران، آیه ۶۱) معنای سوم اینکه مراد از مومن در خبر، عموم مومنان است؛ یعنی هر مومنی می‌بایست آینه مومن دیگر باشد. این همان معنائی است که از حدیث دیگر می‌توان آن را به دست آورد؛ از پیامبر(ص) روایت شده که فرمود: المومن مراهًْ لاخیه المومن؛ مومن آینه برادر مومنش است(بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۲۳۳) مومن آینه خوب و بد یکدیگر اگر مومن باید آینه مومن باشد، باید همانند آینه عمل کند. با نگاهی به آینه و کارکردهای آن می‌توان دریافت که هر مومنی نسبت به برادر ایمانی‌اش چه مسئولیت و تکلیفی دارد و حق مومن بر عهده مومن دیگر چیست؟ اما صادق(ع) در بیان حق و وظیفه مسلمان بر گردن مسلمان هفت حق لازم و واجب را برمی‌شمارد که چهارمین شرط چنین است» «... ان تکون عینه و دلیله و مرائه و قمیصه؛ آن است که نسبت به برادر مسلمانت، چشم، راهنما، آینه و پیراهن باشی.» (همان، ج ۷۱، ص ۲۲۴ و ۲۳۸) در روایات به برخی از خصوصیات آینه اشاره شده و از مومنان خواسته شده تا نسبت به برادر ایمانی خویش همچون خصوصیت‌های آینه عمل کنند. به عنوان نمونه در توصیه‌های حضرت علی(ع) به کمیل، چنین آمده است» «المومن مراهًْ لمومن، لانه یتامله فیسد فافته و یجمل حالته، مومن، آینه مومن است، چرا که در او به دقت می‌نگرد، نیازهایش را برطرف می‌سازد و حالت او را آراسته می‌سازد.» (بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۴۱۴٫) در حدیث دیگری، امام علی(ع) فرموده است: «المومن مراه لاخیه، فاذا رایتم من اخیکم هفوهًْ فلا تکونوا علیه و کونوا له کنفسه و ارشدوه و انصحوه و ترفقوا به؛ مومن، آینه برادر خویش است، پس اگر از برادرتان عیب و خطایی دیدید، بر ضد او نباشید، بلکه به سود او کار کنید و مثل خودش باشید، ارشاد و راهنمایی و خیرخواهی کنید و با او با رفق و مدارا برخورد کنید.» (تحف العقول، ص ۱۷۱؛ بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۹۷) ویژگی‌های آینه ۱٫ آینه صاف و بی‌‌غش و پاک و خالص است. ما نیز باید این‌گونه نسبت به برادر ایمانی خویش صاف و خالص و پاک باشیم و به دور از هرگونه غش و حسد و کینه و مانند آن، حقیقت چهره‌اش را نشان دهیم و به قصد اصلاح، او را راهنمایی کرده و امر به معروف و نهی از منکر کنیم. مومن می‌بایست جلوه‌گاه صداقت‌ها و فضیلت‌ها باشد و اگر در گفتار و کردار دیگری هم کژی و نادرستی و عیبی مشاهده کرد، به قصد «عیب‌زدایی»، آن را صمیمانه و دلسوزانه به دیگری تذکر دهد و انتظار این است که آن دیگران که ما آینه آنان شده‌ایم، نه تنها نرنجند، بلکه زبان سپاس بگشایند و عیب‌گویی ما را - و نه عیب‌جویی را - چون هدیه از ما بپذیرند، آن‌گونه که حضرت صادق(ع) فرمود: «احب اخوانی الی من اهدی الی عیوبی؛ محبوب‌ترین برادرانم پیش من، کسی است که عیب‌های مرا به صورت هدیه به من ارائه دهد.»(بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۲۸۲) ۲٫ آینه، زشتی و زیبایی انسان را در حضورش می‌نمایاند، مومن نیز باید چنان کند. کسی که پشت سرگویی کند گرفتار غیبت خواهد شد و از گناهان بزرگ است. غیبت آن است که برادر دینی خود را بدانچه او را ناخوش آید یاد کنی، پس اگر آن چیز در او باشد، غیبت و اگر نباشد بهتان نامیده می‌شود؛ خواه این بدگویی با قول باشد یا فعل و خواه با اشاره باشد یا کنایه و نوشتنی و خواه در امور دینی باشد یا دنیوی و خواه در لباسش باشد یا خانه. (جامع‌السعادات، ج ۲، ص ۲۹۳). عایشه می‌گوید: زنی نزد ما آمد. چون روی خود برگرداند با دست اشاره کردم که کوتاه قد است. رسول خدا(ص) فرمودند: غیبت این زن را کردی. (بحارالانوار: ج ۷۷، ص ۸۹، حدیث ۳، منتخب میزان الحکمه: ص ۴۳۶) همچنین، امام کاظم(ع) می‌فرماید: هرکس پشت سر دیگری چیزی بگوید که در او هست و مردم هم آن را می‌دانند غیبتش نکرده است، اما اگر کسی پشت سرش چیزی را بگوید که در او هست ولی مردم نمی‌دانند، غیبتش کرده است. (بحارالانوار، چاپ کمپانی، جلد ۱۵، جزء ۴، ص ۱۸۸) ۳- آینه، زشتی و زیبایی انسان را همان‌گونه و به همان اندازه که هست، نشان می‌دهد، مؤمن نیز باید چنین باشد. جالب اینکه برخی‌ها خودشان عیب دارند ولی عیب دیگران را می‌بینند و مال خودشان را نمی‌بینند. امام علی(ع) می‌فرماید: اکبر العیب ان تعیب ما فیک مثله؛ بزرگ‌ترین عیب آن است که به همان لغزش‌ها و زشتی‌هایی که در تو وجود دارد، دیگران را سرزنش کنی. ۴- آینه، همان‌گونه که زشتی انسان را نشان می‌دهد، زیبایی او را هم در برابر چشمانش آشکار می‌سازد. مؤمن هم باید همین‌گونه عمل کند و زیبایی‌ها و خوبی‌های برادر ایمانی خود را نیز باز گوید و مانند مگس تنها روی زخم‌ها ننشیند. ۵- آینه، هر اندازه زشتی و زیبایی را بهتر و روشن‌تر نشان دهد، ارزش بیشتری دارد، مؤمن نیز هر قدر نسبت به زشتی و زیبایی برادر مؤمن خود حساس‌تر باشد، ارزش افزون‌تری دارد. پس در برابر مومن نصیحت‌کننده فروتن و متواضع باشیم و سخن دلسوزانه‌اش را بپذیریم. ۶- وقتی انسان از آینه جدا شد، آینه زشتی و زیبایی او را از خود می‌زداید و تصویر آن را نگهداری نمی‌کند تا در هنگام اختلاف، از آن بهره‌برداری کند. مؤمن نیز باید این‌گونه عمل کند. ۷- ما برای دیدن زشتی و زیبایی خود، همواره به سوی آینه می‌دویم، بنابراین برای فهم عیوب، کاستی‌ها و کمالات خود باید به برادر مؤمن مراجعه کنیم. ۸- آینه فقط ظاهر انسان را نشان می‌دهد. مؤمن نیز باید از تجسس و ارائه باطن برادر مؤمن خود پرهیز کند. (حجرات، آیه ۱۲) ۹- آینه، هر چیز ا بدون غرض و نظر نشان می‌دهد. برادر مؤمن هم لازم است در بازگویی زشتی و زیبایی، هدفی جز راهنمایی و ارشاد برادر مؤمن خود نداشته باشد. ۱۰- آینه، هر اندازه بزرگ‌تر باشد، نقش بهتر و کامل‌تری را نشان می‌دهد. روح مؤمن نیز هر قدر بزرگ‌تر باشد، نقش بهتر و گسترده‌تری در راهنمایی برادر مؤمن خود خواهد داشت. (برگرفته و تلخیص شده از مقاله زشت و زیبا، نشریه «گاهنامه آینه»، ستاد احیای امر به معروف و نهی از منکر، دفتر دوم، ص ۳۸) ۱۱- آینه مثل ذره‌بین نیست که عیب را بزرگ کند. تو عیب مردم را بزرگ نکن. بزرگ‌نمایی عیوب دیگران کار زشتی است و تنها از آینه‌هایی برمی‌آید که حالت طبیعی ندارند. پس اگر بزرگ‌نمایی کردی معلوم است که تعادل شخصیتی نداری و کاریکاتوری، با جهان ارتباط برقرار کرده‌ای یا به قول قرآن دل‌ها و قلوب شما واژگونه شده که همه‌چیز را معکوس یا غیرطبیعی نشان می دهد و نمی‌تواند حقایق هستی را درک کند و از آن بهره‌مند شود. ۱۲- آینه بی‌سر و صدا عیب را می‌گوید. تو هم بی‌سر و صدا بگو. آینه عیب مرا به خود من می‌گوید. پشت سر من صفحه نمی‌گذارد. تو عیب طرف را به خودش بگو و پشت سرش صفحه نگذار. آینه غرض و مرض ندارد. تو هم اگر عیب مردم را می‌گویی، انتقاد می‌کنی غرض و مرض نداشته باش. امیرمومنان علی(ع) درباره این که بی‌سر و صدا و در خلوت نصیحت را بگو، می‌فرماید: النصح بین الملا تقریع؛ نصیحت کردن در حضور دیگران، خرد کردن شخصیت است. (شرح نهج‌البلاغه، ج ۲۰، ص ۳۴۱، ح ۹۰۸) ۱۳- آینه مراعات پست و مقام را نمی‌کند. هر کس هر که باشد را می‌گوید: اینجا سیاه است. پس تو هم حرف حق را بزن و مراعات این که چه کسی رئیس است و چه کسی مدیر کل است را مکن. عیب را دیدی به او بگو، منتهی به خودش بگو. ۱۴- آینه چون صفا دارد عیب را می‌گوید. اگر خودش گرد زده باشد، زنگار گرفته و خاکی باشد، عیب را نمی‌گوید. پس تو اول خودت را صاف کن تا سخن تو اثر مثبت داشته باشد؛ یعنی حرف تو وقتی اثر می‌کند که خودت آن عیب را نداشته باشی. در روایت است که پیامبر(ص) چون خودش رطب خورده بود کودک را از خوردن آن منع نکرد. پیامبر(ص) در جایی دیگر می‌فرماید: یا علی اذا لم یکن العالم تقیا تائبا زلت موعظته عن قلوب الناس کما تزل القطره عن بیضه النعامه و الصفا؛ یاعلی هرگاه عالم با تقوا و توبه کار نباشد، موعظه‌اش از دل مردم می‌لغزد، همچنانکه قطره آب از روی تخم شترمرغ و سنگ صاف می‌لغزد. (میراث حدیث، ج ۲، ص ۲۹، ح ۸۱) پس کسی که خودش دلمرده و چرکین است نمی‌تواند سخنی تاثیرگذار بگوید و آینه خوبی باشد. ۱۵- آینه را نباید شکست. اگر یک کسی عیب تو را گفت، اذیتش مکن. اگر آینه گفت: اینجا سیاه است، عیب خودمان را برطرف کنیم. آینه را نمی‌شکنیم. کسی از شما انتقاد کرد، او را از اداره بیرون مکن. خودت را اصلاح کن. لقمان(ع) به فرزندش می‌فرماید: یا بنی... علیک بالموعظه فاعمل بها فانها عند العاقل احلی من العسل الشهد؛ فرزندم نصیحت را بپذیر و به آن عمل کن که نصیحت نزد عاقل از عسل ناب شیرین‌تر است. (ارشاد القلوب، ج ۱، ص ۷۲) امام جواد(ع) نیز می فرماید: المؤمن یحتاج الی ثلاث خصال: توفیق من الله و واعظ من نفسه و قبول ممن ینصحه؛‌ مؤمن نیازمند سه چیز است: توفیقی از پروردگار، پنددهنده‌ای از درون خویش و پذیرش از نصیحت‌کنندگان. (بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۳۵۸، ح ۱؛ و نیز نگاه کنید: قرائتی، درسهایی از قرآن، […]
  • فرهنگ‌های جامعه جهانی سکان‌دار تربیت فرزندان بررسی نقش جامعه در تربیت و شکل‌گیری شخصیت کودکان و فرزندان ما چگونه تربیت می‌شوند و پرورش می‌یابند، عوامل تاثیرگذار در شکل‌گیری شخصیت افراد جامعه چیست؟ سهم والدین، زمان و اجتماع در شکل‌گیری شخصیت و آموزش و پرورش نسل آینده تا چه میزان است؟ در جهان امروز کدام عامل نقش پررنگ‌تر و تاثیرگذارتری در تربیت کودکان و آموزش و پرورش آنان دارد؟ مطلب حاضر نقش جامعه بویژه رسانه‌ها و فن‌آوری‌های جدید در شکل‌گیری شخصیت مورد بررسی قرار گرفته است. اهتمام اسلام به آموزش و پرورش کودکان اسلام دینی است که به آموزش و پرورش و تعلیم و تربیت و تزکیه بسیار اهمیت داده است؛ (بقره آیات ۱۲۹ و ۱۵۱؛ آل‌عمران، آیه ۱۶۴؛ جمعه، آیه ۲؛ حدید، آیه ۲۵) به عنوان نمونه خداوند در آیه ۲ سوره جمعه می‌فرماید: هو الذی بعث فی  الامیین رسولا منهم یتلو علیهم آیاته ویزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمهًْ و ان کانوا من قبل لفی ضلال مبین؛ اوست آن کس که در میان بی‌سوادان فرستاده‌ای از خودشان برانگیخت، تا آیات او را بر آنان بخواند و پاکشان گرداند و کتاب حکمت به آنها بیاموز و آنان قطعا پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند. در این میان تعلیم و تربیت کودکان مهم‌ترین وظیفه والدین و رهبران جامعه دانسته شده است. خداوند به مومنان فرمان می‌دهد و می‌فرماید: یا ایها الذین آمنوا قوا انفسکم و اهلیکم نارا وقودها الناس و الحجارهْ علیها ملائکهْ غلاظ شداد لا یعصون الله ما امر هم و یفعلون ما یومرون؛ ای کسانی که ایمان آورده‌اید، خودتان وکسانتان را از آتشی که سوخت آن، مردم و سنگهاست حفظ کنید، بر آن آتش فرشتگانی خشن و سختگیر گمارده شده‌اند. از آنچه خدا به آنان دستور داده سرپیچی نمی‌کنند و آنچه را که مامورند انجام می‌دهند. پس والدین و رهبران اجتماعی نخستین وظیفه‌ای که بر عهده دارند، ایجاد دیواری از تقواست تا خانواده از آتش خشم الهی در امان ماند. این دیوار با تعلیم و تربیت ایجاد می‌شود؛ زیرا باید فرزندان وکودکان با خوب و بد آشنا شده و ادب رفتاری و گفتاری را بیاموزند. این‌گونه است که می‌توانند خود را از آتش دوزخ در امان نگه دارند. البته وظایف والدین و رهبران جامعه سخت‌تر و دشواتر است؛ زیرا آنان باید افزون بر حفظ خود از آتش، اهل و خانواده ایمانی را نیز حفظ کنند. در روایات بسیاری به آموزش و پرورش کودکان و شیوه‌ها و روش‌های تربیتی اشاره شده است. در روایتی از پیامبر(ص) دوران زندگی کودکان تا پیش از استقلال و شخصیت‌یابی مستقل، به سه دوره حساس هفت ساله دسته‌بندی شده است.  پیامبر(ص) می‌فرماید: الولد سید سبع سنین و عبد سبع سنین و وزیر سبع سنین؛ دوران هفت سال اول کودک، دوران سیادت و آقایی اوست، دوران هفت سال دوم دوران اطاعت و هفت سال سوم دوران وزارت (معاونت و یاری) است. (وسائل الشیعهْ، ج ۲۱، ص ۴۷۴) کودک از همان آغاز زندگی می‌بایست تحت تعلیم و تربیت قرار گیرد که البته شیوه‌های پرورش و آموزش در هر دوران با دوران دیگر فرق دارد. مثلا در دوران کودکی با اسباب‌بازی و مانند آنها، کودک تحت تعلیم و تربیت قرار می‌گیرد. و در دوران‌های بعدی با روش‌های متناسب با همان دوران تربیت می‌شود. نقش پررنگ جامعه و رسانه در تربیت در آموزه‌های اسلامی این معنا مورد تاکید است که شخصیت انسان تحت‌ تاثیر عواملی چون وراثت، محیط و زمان شکل می‌گیرد. از همین رو در انتخاب همسر به خانواده و اصل و نسب او توجه داده شده است. البته عوامل دیگری چون تغذیه نیز در شکل‌گیری شخصیت کودک چه در دوره جنینی و چه پس از آن نقش دارد؛ زیرا غذا در طبیعت انسان تاثیرگذار است؛ یعنی همان طوری که حلال و حرام بودن لقمه در شخصیت انسان نقش دارد، اصالت‌های خانوادگی نیز در شکل‌گیری شخصیت موثر است. در روایات به نقش زمان نیز اشاره شده و گفته شده که کودکان به زمانه خود شبیه‌تر از والدین خود هستند. امیر مومنان علی(ع) در این باره می‌فرماید: «مردم به زمانه‌شان شبیه‌ترند تا به پدرانشان». (خصائص الائمهًْ ص ۱۱۵) این بدان معناست که نقش زمان در شکل‌گیری شخصیت افراد بیشتر از نقش والدین است. در همین رابطه محیط اجتماعی و جامعه نیز نقش کلیدی و اساسی دارد؛ شاید بتوان گفت که در میان عوامل تاثیرگذار در شخصیت، بیشترین نقش را محیط اجتماعی و سپس زمان و سپس والدین و وراثت دارد. فشار جامعه و زمان‌بر فرد تا آن‌جاست که هرگونه مخالفت با آن موجب خروج از مدار اجتماعی می‌شود. امیرمومنان علی(ع) در این باره می‌فرماید: هر که با زمان دشمنی ورزد، زمان، او را به خاک خواهد نشاند. (غرر الحکم و دررالکلم، ح ۹۰۵۴) این بدان معناست که نمی‌توان به جنگ زمانه و مقتضیات آن رفت و باید با آن کنار آمد و آن را مدیریت و مهار کرد. شنا کردن برخلاف جریان زمان و مقتضیات آن جز خستگی و افزایش هزینه‌ها چیزی ندارد. در حقیقت امام‌علی(ع) می‌خواهد بفرماید که نقش زمانه و محیط اجتماعی در شکل‌گیری شخصیت افراد بسیار مهم و اساسی است و کسی نمی‌تواند به مخالفت با این عوامل و عناصر برود و سربلند بیرون آید. تغییر مراجع و اولیای تربیتی اگر در گذشته شخصیت‌ها در محیط‌های کوچک و محدود روستا و محله و شهر شکل می‌گرفت و قابل کنترل و مهار بود و والدین نقش بسیار مهم و مستقیمی در تربیت فرزندان داشتند، در این امر تغییراتی رخ داده و مراجع و عوامل و اولیای تربیتی و تعلیمی کاملا دگرگون شده است. در جهان امروز جامعه و زمان نقش تعیین کننده در شکل‌گیری شخصیت کودکان ایفا می‌کند. اگر در گذشته شخصیت آنان در دامان والدین شکل می‌گرفت؛ اما امروز دیگر این گونه نیست؛ بلکه این جامعه بلکه جامعه جهانی و زمانه معاصر است که در شکل‌گیری شخصیت نقش کلیدی و اساسی ایفا می‌کند. مهم‌ترین عوامل تعلیمی و تربیتی در جامعه امروز عبارتند از: ۱٫ جامعه جهانی؛ ۲٫ رسانه‌ها چنان‌که گفته شد، محیط اجتماعی نقش اساسی در شکل‌گیری شخصیت افراد دارد. البته در گذشته محیط اجتماعی محدود به محله و شهر می‌شد، اما امروز محیط اجتماعی در دایره جهان معنا می‌شود؛ زیرا جهان چون دهکده‌ای شده است و رسانه‌ها و ابزارها و فن‌آوری‌های نوین به گونه‌ای عمل می‌کنند که دیگر محدودیت جغرافیایی معنا و مفهوم ندارد، بلکه انسان‌ها در یک محدوده جغرافیایی کل زمین با هم ارتباط و تعامل دارند. امروزه دهکده جهانی همان محیط اجتماعی است که در تعلیم و تربیت و شکل‌گیری شخصیت نقش ایفا می‌کند. ما همیشه بر این باور بودیم که والدین شخصیت کودک را رنگ می‌دهند،‌خط و مشی و رفتار او را در زندگی معین می‌کنند و این والدین هستند که بر اساس روش تربیتی خود، کودکی آرام یا نامتعال می‌پرورانند؛ چرا که جغرافیای محدود روستا و محله و شهر موجب می‌شد تا محیط اجتماعی، آن‌چنان پررنگ عمل نکند و خانواده در کنار عامل محیط و زمان عمل کند؛ هر چند که باز محیط و زمان قوی بودند ولی یکه‌تاز میدان تعلیم و تربیت و شکل‌گیری شخصیت نبودند؛ چرا که در گذشته محور تربیت و شکل‌گیری شخصیت همان خانواده بود و جامعه کمترین نقش را در تربیت افراد ایفا می‌کرد. اما در جهان امروز به سبب گسترش و بهبود فن‌آوری‌های ارتباطی، خانواده به طور کامل به کنار نهاده شد و از همان آغاز کودکی، کودکان با رسانه‌ها و تبلیغات و تعلیمات و آموزه‌های آنان آشنا شده و رشد می‌کنند. به سخن دیگر، هرچه دامنه ارتباط و ابزارهای ارتباطی بیشتر و قوی‌تر شد، به همان میزان نقش جامعه پررنگ‌تر و نقش والدین و خانواده کم‌رنگ‌تر شد. سبک زندگی انسانی، تحت تاثیر ابزارهای امروزی باید توجه داشت که ابزارها و فن‌آوری‌ها تنها در آسان کردن امور زندگی و آسایش انسان و جامعه نقش ایفا نمی‌کند، بلکه سبک زندگی انسانی را نیز تحت تاثیر قرار می‌دهند و آن را دگرگون می‌کنند. امروزه ابزارهای ارتباطی و فن‌آوری‌های پیشرفته و گوناگون آن، سبک زندگی انسان را دگرگون کرده است. حضور تلفن همراه چه صوتی و چه تصویری آن، ماهواره‌ها و اینترنت و مانند آنها، نوع ارتباط انسانی را تغییر داده است. این تحولات و تغییرات چنان اساسی  است که کودک در یک محیط اجتماعی جهانی رشد می‌کند. کلمات و تصاویر از سراسر جهان با چنان سرعتی انتقال می‌یابد که با شنیدن و دیدن مستقیم تفاوتی ندارد. مادر کودک شیرخوار را در کنار تلویزیون می‌پروراند و شیر می‌دهد؛ کودک از همان آغاز با صداها و تصاویری که از قاب کوچک به خانه منتقل می‌شود، ‌ارتباط برقرار می‌کند و واژگان و تصاویر را از آن دریافت می‌کند. محدودیت‌های والدین و اشتغال آنان به انواع کارها در بیرون و درون خانه، بیشترین فرصت آموزش و پرورش را به رسانه‌های دیداری و شنیداری می‌دهد و کودکان سخن و رفتار را از آنها می‌آموزند. فن‌آوری همان طوری که به ما فرصت بهتر و شتاب بیشتر و امکانات و آسایش داده، به همان میزان سبک زندگی ما را دگرگون کرده و پیامدهای آن تا همه ابعاد سطحی و عمقی جود ما را در بر گرفته است. اگر وسایل و ابزارهای گرمایشی و سرمایشی. معماری خانه‌ها و ساختمان‌‌ها را تغییر داده، به همان میزان در نوع سبک زندگی ما تاثیرگذار بوده است. از این رو نما و ظاهر درونی و بیرونی خانه‌ها تغییر کرده و به همان میزان مباحث و مسایل اخلاقی و اجتماعی را چون حریم خصوصی، امنیت اخلاقی، حجاب خانه و منزل و بسیاری از امور دیگر را تحت‌تاثیر شدید خود قرار داده است. در گذشته فلسفه زندگی و هستی‌شناسی و جهان‌شناسی بود که سبک زندگی مردم را تغییر می‌داد و یا تحت تاثیر مستقیم داشت، اما امروزه با توجه به گسترش فن‌آوری‌ها، بهره‌مندی انسان از آنها، سبک زندگی تحت‌تاثیر فن‌آوری قرار گرفته و به همان میزان فلسفه زندگی نیز متاثر از آن شده است. در چنین شرایطی نمی‌توان تنها از فلسفه زندگی گفت که سبک زندگی را تعیین می‌کند یا تغییر می‌دهد، بلکه نوعی تعامل و کنش و واکنش مستقیم میان سبک زندگی و فلسفه زندگی و ابزارها و سازه‌ها و فن‌آوری‌های نوین موجب می‌شود که هر یک از دیگری تاثیر بپذیرند. نیاز انسان به تلفن همراه و ماهواره و اینترنت موجب می‌شود که نتواند آن را در زندگی خود وارد نکند. ورود این ابزارها به معنای تغییر فرهنگ، رفتار و تربیت است. اگر در گذشته کودک تنها زمانی که در کوچه، بازار و خیابان یا حتی مدرسه بود، تحت تاثیر فرهنگ و فلسفه و سبک زندگی دیگری قرار اداشت و وقتی به خانه می‌آمد در فضای فرهنگی و تربیتی خانواده محصور و محدود بود و والدین می‌توانستند بر روی او کار کرده و تاثیرات مثبت بگذارند، امروز دیگر چنین شرایطی وجود ندارد، چرا که تربیت از حالت تربیت فردی و خانوادگی به تربیت اجتماعی و جهانی متحول شده است؛ زیرا ابزارها و فن‌آوری‌ها همان فرهنگ جامعه و کوی و برزن و بازار را به درون خانه‌ها آورده است. امروزه کودک بیش از آنکه در جامعه و مدرسه بازار و خیابان متاثر از فرهنگ و رفتارها و تربیت اجتماعی و عمومی باشد، در خانه از راه ماهواره و اینترنت و تلفن همراه با تربیت عمومی و فرهنگ و گفتمان حاکم بر جامعه تحت تاثیر قرار می‌گیرد. والدین حتی در خانه نیز دیگر دور از دسترس هستند یا بلکه باید گفت که کودک در خانه دور از دسترس اولیای تربیتی خود می‌باشد؛ زیرا یا در حال نگاه کردن به تلویزیون است یا با اینترنت خود را مشغول کرده است یا آنکه سر در گریبان تلفن همراه دارد و پیامک می‌خواند و می‌فرستد  و بازی می‌کند و یا کارهای دیگری که فرهنگ‌های جامعه جهانی را به او منتقل می‌کند و او را تربیت و تحت‌ تاثیر مستقیم رفتاری و گفتاری قرار می‌دهد. ضرورت تغییر مسئولیت‌های دولت و جامعه امروز مسئولیت تربیت را باید به جای والدین به دولت و جامعه سپرد. بر همین اساس از آن جایی که تمام فرصت و وقت کودکان در اختیار نهادهای وابسته به دولت و جامعه چون مدرسه، صدا و سیما، اینترنت و مانند آنهاست، باید دولت نقش جایگزینی والدین را به عهده گیرد. پس باید اینترنت و تلفن همراه را تحت مهار و مدیریت قرار دهد. هرچند که کاری بسیار دشوار و گاه‌«شدنی است ولی این امر از مسئولیت دولت‌ها و نهادهای مدنی و اجتماعی نمی‌کاهد. اکنون این دولت‌ها و نهادهای اجتماعی و مدنی هستند که به سبب اشغال جایگاه والدین حتی در خانواده و اشتغال کودکان به خود باید، آنان را به درستی تحت تربیت قرار دهند و اجازه ندهند که گفتمان‌ها و رفتارهای نادرست و نابهنجار، مدیریت کودکان را به عهده گرفته و آنان را تربیت کنند. در گذشته بر فردگرایی تاکید می‌شد و لیبرالیزم، مدافع بی‌چون و چرای آن بود، اما دموکراسی امروزی به این باور رسیده است که در جمع میان فردیت و اجتماع باید منافع عمومی چون امنیت عمومی، عدالت عمومی و تعلیم و تربیت اخلاقی در اولویت قرار گیرد. از همین رو حتی در جوامع غربی مدعی لیبرالیسم، منافع و مصالح عمومی مقدم می‌شود و  محدودیت‌هایی برای فعالیت‌های اینترنت و ماهواره‌ها و تلفن‌های همراه وضع می‌شود. البته در آنجا بیشتر منافع سرمایه‌داران و دولت‌ها ملاحظه و مقدم می‌شود، اما در جامعه اسلامی می‌بایست این محدودیت برای ارتقای فرهنگی هنجاری جامعه انجام گیرد. بنابراین، باید طرح‌هایی برای محدودیت و مقابله با ناتوی فرهنگی تهاجم فرهنگی و تغییر سبک زندگی مورد اجرا قرار گیرد. البته منظور این نوشتار، تقابل با جامعه جهانی و گفتمان جهانی نیست اما وادادگی در برابر آن و بالا بردن دست به نشانه تسلیم در برابر تهاجم و ناتوی فرهنگی، خود ذلت و زبونی بیشتری است که باید به کنار نهاد. مسئولیت جامعه و دولت برای آموزش و تربیت کودکان و نسل‌های آینده به سبب آنچه بیان شد چند برابر شده و باید برنامه‌ها و سیاست‌هایی برای این مسائل طراحی و به مورد اجرا گذاشته […]
Share

مشترک سایت من شوید تا حتی یک مطلب را هم از دست ندهید!

 به وسیله ایمیل:

 ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.


بعد از ثبت نام رایانامه ای حاوی لینک فعال سازی برایتان ارسال خواهد شد. در صورت دریافت نکردن به بخش اسپم ایمیلتان مراجعه کنید.

مشترک خوراک شوید

یا به وسیله فید (خوراک)

Leave a Reply

برچسب‌هایی که می‌توانید استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>