اندوه و افسردگی، یکی از عوامل مهم مرگ و میر در میان مردمان است. شاید انسان تنها موجودی در هستی باشد که گرفتار مساله ای به نام اندوه می شود. اندوه ، حالتی نفسانی است که شخص را در خود فرو می برد و قدرت تحرک و تفکر را از وی می گیرد.

دانلود

ریشه یابی حالت حزن و اندوه

نشانه های اندوه در چهره به صورت از دست دادن بشاشت و تازگی بروز می کند. چهره در هم می رود و رنگ رخسار به زردی می گراید. گوشه گیری و کز کردن و چمباتمه زدن از علایم و نشانه های رفتار انسان اندوهگین است. شدت فشار روحی و روانی تا آن اندازه بالا می رود که گاه اختیار خود را از کف می دهد. زود رنجی و خستگی از دیگران و پاسخ های نامربوط و بی ربط دادن از دیگر نشانه های حزن و اندوه است. اگر حزن و اندوه شدت یابد و به مهار نگردد در بلند مدت شخص را به انواع بیماری جسمی چون زخم معده و قلبی و ناراحتی اعصاب دچار می سازد. اگر ریشه های اندوه شناسایی نشود و به درمان و در از میان بردن عوامل و علل ایجادی آن اقدام جدی صورت نگیرد ، بی گمان فرجام آن جز مرگ زودرس و هنجاری هیجانی و شتاب آلودی چون اقدام به خودکشی نمی توان تصویری به دست داد.

به نظر می رسد که ریشه های حزن هر چه باشد در حوزه اعصاب و روان تاثیر می گذارد و تغییرات منفی در گردش خون و تولید برخی از آنزیم ها ایجاد می کند. تغییراتی که موجب می شود تا نشانه های آن در بدن و جسم ظاهر و نمودار شود. به این معنا که تفاوتی میان ریشه ها و عوامل ایجادی حزن نیست. اگر ریشه حزن را فقدان شخص و یا چیزی بدانیم و یا ناتوانی از دست یابی به شخص و یا چیزی ارزیابی کنیم، در هر صورت، پایداری اندوه به معنای به جا گذاری آثار و پیامدهای نامطلوب خواهد بود. بنابراین شناسایی عوامل و انگیزه های پدیداری اندوه تنها از آن رو مفید و سازنده است که امکان درمان را بهتر و آسان تر فراهم می آورد و درمانگر می تواند با ریشه زدایی از عامل و علل، حالت طبیعی را به شخص بازگرداند. این بدان معنا خواهد بود که اندوه و حزن در هر حالت آن، حالتی غیر سازنده و زیان بار است؛ هر چند که در تحلیل کلی بتوان مدعی شد که این حالت نیز از حالات طبیعی و غریزی انسان است که به علت تحقق عوامل پدیدار می شود.
به سخن دیگر ، حزن و اندوه، حالتی روانی و هیجانی و عاطفی است که می بایست مهار و کنترل شود و عوامل ایجادی آن تحت نفوذ و قدرت فرد در آید و یا بر آن چیره گردد. هر چند که این حالت همانند دیگر واکنش ها و حالات انسانی امری غریزی و طبیعی به شمار می آید و انسان به طور طبیعی نسبت به علل و عوامل واکنش هایی نشان می دهد که حالت حزن و اندوه یکی از آن حالات و واکنش هاست؛ ولی این بدان معنا نیست که می بایست پایدار بماند و علل و عوامل ایجادی آن تغییر و یا تعدیل و یا از میان بر داشته نشود؛ زیرا بقا و پایداری حزن و اندوه در انسان موجب می شود که انسان از حالت طبیعی بیرون آید. شخصیت سالم کسی است که نسبت به حالت های خود در حد امکان کنترل و مدیریت دارد و آن را مهار و تعدیل می کند و نسبت به هر حالتی ، خود را آماده و مهیا می سازد. شخصیت سالم هر چند که در برابر علل و عوامل ایجادی حزن و اندوه مانند مرگ دوستان و خویشان واکنش نشان می دهد و عواطف خود را به شکل اندوه باز نمایی می کند ولی با این همه توانایی و اقتدار آن را دارا می باشد که آن را مدیریت و مهار کند.
قرآن با اشاره به آفرینش انسان و حالاتی که بر وی عارض می شود، به بررسی علل و عوامل اندوه پرداخته و با تحلیل و تبیین علل و عوامل ایجادی اندوه و آثار و پیامدهای آن به بیان راه های رهایی از آن می پردازد و سازوکارهایی را برای رهایی از آن به طور مشخص بیان می کند. در این نوشتار به صورت گذرا به برخی ازعلل و عوامل ایجادی و آثار و راه های برونشد از اندوه از زبان قرآن پرداخته می شود.

علل ایجادی اندوه
علل ایجادی حزن و اندوه را می توان به چند دسته بخش کرد. علل و عواملی مادی دنیوی ؛ علل و عوامل عاطفی و روانی دنیوی و یا علل و عوامل معنوی و اخروی .
از علل و عوامل مادی دنیوی که به طور طبیعی انسان را دچار حالت اندوه می کند و طراوت و شادابی را از وی می ستاند، می توان به فقدان کمالی در خود و ایجاد نقص اشاره کرد. این کمال هر چند از منظر هر شخصی متفاوت است و کسی چیزی را کمال می داند که دیگر آن را عین نقص می شمارد ولی در این جا آن چه مهم است زاویه دید شخصی است که به مساله می نگرد و به عنوان فاعل شناسایی عمل می کند . در نتیجه آن واکنش و حالتی از خود بروز می دهد که از آن به اندوه یاد می شود.
در نظر بگیرد که شخصی ، غنایم جنگی را به عنوان یک کمال و ارزش مادی بر می شمارد و از این که توانسته است در جنگی غنمیتی کسب کند و مالی را از دشمنی برباید خوشحال می شود. چنین شخصی اگر غنمیتی را به دست نیاورد اندوهگین می شود. در حالی که در نظر شخص دیگر به دست آوردن غنمیت نه تنها ارزش نیست بلکه ضد ارزش است. به نظر شخص دوم تنها عامل خوشحالی و سرور وی پیروزی در میدان جنگ است ، چنین شخصی حتی اگر غنمیتی به دست نیاورد شادان است و اندوهگین نمی شود. (آل عمران آیه ۱۵۳)
بنابراین زاویه نگرش و دید هر کسی نسبت به شخص دیگر می تواند تاثیر مهمی در ایجاد اندوه و یا عدم آن داشته باشد. با این همه ، همه مردمان از یک مساله اندوهگین می شوند و آن فقدان و از دست دادن کمالی و یا ایجاد نقصی در خود و یا پیرامون است. این نقص و فقدان می تواند در امور مادی دنیوی باشد و یا در امور عاطفی و روانی و یا امور معنوی و اخروی صورت پذیرد.
در آیات قرآن به مصادیق و موارد این گونه امور اشاره شده و تبیین می گردد که چگونه ایجاد نقصی و فقدان کمالی در نظر هر شخصی می تواند به عنوان عامل اندوه عمل کند. به عنوان نمونه در باره اشخاصی سخن می گوید که به جهت ضرر مالی و از دست دادن مالی ، دچار اندوه شده اند و بر سرخود می زنند. قرآن از باغدارانی سخن به میان می آورد که بوستان های بزرگ و پرباری را داشتند ولی فرآورده ها و بار بوستان به آتشی بسوخت و از میان رفت و همین مساله موجب شد تا گرفتار اندوه و حزن شوند.(قلم آیه ۱۸ تا ۳۱)
گاه به علت نقصی در بدن و جان خویش، شخصی دچار اندوه و حزن می گردد و به گوشه ای می خزد و خود و هستی را سرزنش می کند که چرا گرفتار چنین نقصی در بدن شده است و کمبودی در وی پدید آمده است. بیماری موجب شده است که کور شود و یا ناتوان از راه رفتن گردد و نقصی در وی ایجاد شود و کمالی را از دست دهد. این نیز یکی از مواردی است که قرآن بدان اشاره می کند و در حوزه مصداقی و موردی از دست دادن کمال مادی دنیوی آن را دسته بندی می کند.
از دیگر موارد و مصادیق آن می توان به زمانی اشاره کرد که شخصی نعمتی را از دست می دهد. این نعمت می تواند مادی و معنوی باشد. از آن جمله می توان به نعمت سلامت تن و یا ثروت و مال اشاره کرد. از دست دادن نعمت می تواند موجب اندوه در شخص شود و فرد را دچار حزن نماید.( حدید آیه ۲۳)
در حوزه روانی نیز می توان به مواردی چون اندوه پدید آمده از استهزا و تمسخر دیگران اشاره کرد. بسیار دیده شده است که شخصی که مورد استهزا و تمسخر قرار می گیرد حتی اگر به صورت لطیفه و طنز مطرح شود ولی در نهایت وقتی به گوشه ای می خزد خود را خوار و ذلیل می یابد و همین مساله موجب می شود که شادابی و خوش حالی خود را از دست دهد و دچار اند وه شود.(حجر آیه ۹۵ تا ۹۷)
یاوه گویی و افترا و تهمت نیز موجب می شود که فرد از نظر روانی حالت طبیعی خویش را از دست بدهد و دچار یاس و اندوه شود. (انعام آیه ۳۳ و یونس آیه ۶۵) دلتنگی هایی که از این جهت در جوامع پدیدار می شود سطح بالایی را تشکیل می دهد. بسیاری از افراد از ترس آن متهم می شوند دچار دل تنگی و حزن می شوند و از مشارکت و حضور در اجتماع خود داری می ورزند. بنابراین یکی از عوامل روانی حزن و اندوه ، رفتارهای نابهنجار افراد اجتماع است که موجب می شود تا اشخاص حالت طبیعی خود را از دست بدهند و دچار اندوه و حزن گردند. در این جا نیز شخص چنین احساس می کند که نقصی را دارا می باشد و یا کمالی را از دست داده است. فقدان از دست دادن کمال و یا وجود نقص و ناتوانی از رهایی از آن نقص موجب می شود که فرد دچار افسردگی و حزن شود.
در حقیقت از علل و عوامل اصلی حزن و اندوه در اشخاص، رفتار ناپسند و ناهنجار اجتماعی است که از سوی برخی از افراد جامعه انجام می شود. برخوردهای ناشایست موجب می شود که شخص خود را ناقص یابد و یا کمالی را در خود نبیند. این گونه است که به طور طبیعی واکنشی احساسی و عاطفی از خود بروز می دهد و دچار اندوه و حزن می شود.(یوسف آیه ۶۹)
قرآن توضیح می دهد که بسیاری از موارد و مصادیقی که اندوه را سبب می شوند، ریشه و خاستگاه اجتماعی دارند. به این معنا که رفتارهای نابهنجار اشخاص موجب می شود که شخصی در خود احساس فقدان کمالی بکند و یا نقصی را در خود بیابد. رفتارهای نادرست و زشت و زننده افراد اجتماع موجب می شود که آدمی احساس تحقیر کند. از آن جمله می توان به رفتار زشت و ناهنجار افراد و گروه های اجتماعی اشاره کرد که آدمی را در تنگنا های اخلاقی قرار می دهند. رفتاری که از سوی قوم لوط در باره مهمانان لوط انجام می شود جدا از دیگر رفتارهای ناشایست ایشان ، از علل عمده اندوه و حزن آن حضرت (ع) معرفی و تبیین می شود. به این معنا که جدا از لواط و هم جنس بازی که در میان این مردمان وجود داشته و موجبات حزن آن حضرت را فراهم می آورد؛ یکی از علل اصلی حزن حضرت زمانی بود که خود را با افرادی مواجه دید که به مهمانان وی اهانت کرده و رفتاری ناشایست نسبت به آنان در پیش گرفتند.( هود آیه ۷۷ و ۷۸ و نیز عنکبوت آیه ۳۳)
بنابراین جامعه ای انسان در آن احساس امنیت نداشته باشد و رفتارهای زشت و ناشایست از آن بروز می کند برای انسان سالم و کامل اندوهبار است و موجب می شود که دچار اندوه و حزن گردد.
اجتماع و همدلی و همگرایی اجتماعی در آن اندازه است که در صورت فقدان آن آدمی دچار حزن می شود. انسان به طور طبیعی به علت ذاتی و علل ذاتی گرایش به اجتماع دارد و بسیاری از نیازهای روحی و روانی خود را از راه اجتماع برآورد می سازد. در صورتی که به عللی نتواند خود را در اجتماع قرار دهد و با آنان ارتباط طبیعی و عادی داشته باشد، دچار حزن و اندوه می شود. از این رو گفته شده است که از علل و عوامل اساسی ایجادی حزن ، تنهایی است. کسی که به عللی از اجتماع دور افتاده باشد دچار اندوه می شود.
در آموزه های دستوری قرآن برای تنبیه برخی از رفتارهای ناشایست، دستور داده شده است که افراد و اشخاص بزهکار را در حالتی از طرد اجتماعی قرار دهند. طرد اجتماعی به عنوان عامل تنبیهی در آیات قرآن مورد تاکید و سفارش است. این شیوه و روش نسبت به اشخاصی که از حضور در جنگ تخلف می ورزیدند و به همراهی با اجتماع و اهداف آن نمی پرداختند ، به کار رفته است. هدف از به کارگیری این روش از سوی خداوند ، آن بود تا اشخاص بزهکار و مجرم ، دچار اندوه شده و تنبیه گردند.(توبه ایه ۱۱۸)
البته انسان های که حس مسئولیت و جامعه پذیری و وظیفه شناسی در آنان افزایش یافته در هنگام که ناتوان از عمل به انجام وظیفه و مسئولیتی باشند دچار حزن و اندوه می شوند که نمونه آن را می توان در گزارش قرآن در باره واکنش پیامبر (ص) مشاهده کرد. آن حضرت از این که نتوانسته است به خوبی به وظیفه و مسئولیت خود در دعوت عمل کند ، دچار دل تنگی شده و اندوه و ناراحتی وی را در بر گرفت تا جایی که قرآن وی را از چنین واکنشی تند و شدید باز می دارد.(هود آیه ۱۲)
بازماندن از انجام مسئولیت های اجتماعی نیز برای کسانی که احساس مسئولیت و وظیفه می کنند ، از علل و عوامل ایجادی اندوه است. از این رو می بینیم کسانی که نتوانسته اند به حکم وظیفه و تعهد اجتماعی در میادن جهاد در راه خدا حاضر شوند ، دچار اندوه و حزن می شوند و خود را سرزنش می کنند که چرا امکاناتی برای حضور در جبهه و انجام وظایف اجتماعی خود فراهم نیاورده و به جهت فقدان امکانات و نبود آن از حضور در آن بازمانده اند.(توبه آیه ۹۲)
چنان که ترس از آبروریزی نیز چیزی شبیه احساس مسئولیت است. انسان به جهت آن که نسبت به خویش احساس مسئولیت می کند ، دوست نمی دارد که آبرویش ریخته شود. بنابراین هرگاه احساس کند که آبرویش در معرض خطر است اندوهگین می گردد.(مریم آیه ۲۴)
از موارد روانی و عاطفی نیز می توان به حسادت اشاره کرد. حسادت بر خلاف غبطه موجب می شود تا فرد از تحرک مثبت باز ایستد و به جای عمل و حرکت خود را سرزنش کند و دچار اندوه و حزن گردد. هنگامی که فرد خود را از رسیدن به کمالی که در دیگری می یابد ناتوان می بیند، حسادت وی را به سوی سرزنش از خود سوق می دهد و به جای آن که وجود کمال دیگری انگیزه و عاملی برای تحرکت مثبت برای به دست آوردن آن کمال گردد ، وی را به سرزنش و یا رفتار ناشایست نسبت به دارنده کمال می کشاند و در نهایت به جهت عدم دسترسی و عدم امکان آن کمال در خود ، گرفتار اندوه و حزن می شود.(آل عمران آیه ۱۲۰ و توبه آیه ۵۰)
از همین دسته است درخواست های بی جا( هود آیه ۱۲) از کسی که ناتوان از به جا آوردن آن است. شخصی که نمی تواند آروزی زن و بچه و یا پدر و مادر خویش را برآورده سازد، دچار اندوه می شود. بنابراین نباید از شخص توقع و انتظاری بیش از اندازه داشت و از او چیزهایی خواست که در توان او نیست تا دچار اندوه نگردد. دشمنان پیامبر (ص) با درخواست های نابه جا خویش بسیار او را می آزردند و موجبات اندوه وی را فراهم می آوردند که خداوند در این آیه و آیات دیگر وی را از این گونه واکنش ها باز می دارد و از وی می خواهد که دچار اندوه نشود ؛ زیرا چیزی که آنان از وی می خواهند بیرون اراده و توان پیامبر است.
از علل و عوامل دیگر ایجاد اندوه در برخی اشخاص می توان به مساله تولد نوزدان اشاره کرد. در بسیاری از جوامع امور و مسایلی کمال دانسته می شود که کمال نیستند ولی از آن جایی که هر کس به پایه معیارها و بینش و نگرش خود به مسایل می نگرد و نسبت به امور واکنش نشان می دهد ، نمی توان حکم واحدی را در این مساله داد. به هر حال ، تولد نوزاد دختر برای کسی که نوزاد پسر را کمال می یابد و از داشتن دختر دچار اندوه و حزن می گردد.(نحل آیه ۵۸ و نیز زخرف آیه ۱۶ و ۱۷)
گرفتارهای روزانه زندگی و مشکلات و بلایای طبیعی و اجتماعی از علل و عواملی است که افراد و اشخاص را دچار اندوه می کند. ریشه این مساله نیز باید در فقدان کمالی و یا وجود نقصی جست. (شورا آیه ۴۸ و یونس آیه ۲۲)
از دیگر مصادیق و مواردی که قرآن به عنوان مصادیق اندوهبار یاد می کند می توان به عجز و ناتوانی از انجام عملی (مائده آیه ۳۱) ، روشن شدن برخی از حقایق (مائده آیه ۱۰۱) ، کردار زشت و نابهنجار افراد اجتماع ( هود آیه ۱۳) ، فراق فرزند( طه آیه ۳۹ و ۴۰ و نیز یوسف آیه ۸۴ و ۸۶) قتل (طه آیه ۴۰) ، کفر ( عبس آیه ۴۰) گناه و بزهکاری ( زخرف آیه ۷۴ و ۷۵) ظلم وستم ( صافات آیه ۱۱۴ و ۱۱۶) ترس از کیفر و مجازات ( انعام آیه ۴۲ و ۴۴ و نیز مومنون آیه ۷۴ تا ۷۷) نجوا و درگوشی در جمع سخن گفتن ( مجادله ایه ۱۰) مشاهده رفتارهای ناشایست و نابهنجار اجتماعی ( اعراف آیه ۱۴۸ تا ۱۵۰) شکست ( آل عمران آیه ۱۵۳) مشاهده کیفر و عذاب ( کهف آیه ۴۹) اشاره کرد.

راهکارهای قرآنی رهایی از اندوه
همه این موارد در حقیقت بیان فقدان کمالی و یا وجود نقصی و یا ترس از فقدان کمال و یا ایجاد نقص است. بنابراین انسانی که دچار اندوه می شود به یکی از موارد پیش گفته واکنش نشان می دهد در حالی که بر این باور است که کمالی را از دست داده است و یا نقصی را در خود می یابد و یا این که می ترسد که در آینده دچار نقصی شود و کمالی را از دست دهد. بنابراین ریشه همه آن ها را می بایست در نوع نگرش انسان به هستی و کمال دید.
از این رو قرآن برای رهایی از اندوه و حزن به بازسازی بینش و نگرش انسان نسبت به هستی و کمال اقدام می ورزد. در این بازسازی تلاش می کند که با تقویت توحید به ویژه توحید افعالی بیان کند که در ورای همه این مسایل خداست و اوست که مشیت و اراده اش به هر چیزی تعلق بگیرد همان می شود و هیچ کس و یا چیزی بیرون از اراده و مشیت او عمل نمی کند.
در بخش دیگر می کوشد تا به بازسازی مساله کمال نگری توجه دهد. به این معنا اموری را که برخی کمال دانسته امری غیر کمالی بر می شمارد و اموری را که نقص دانسته می شود امری کمالی و یا بی ارتباط به اراده و مشیت الهی بر نمی شمارد. این گونه است که با تغییر در بینش و نگرش افراد می کوشد تا ریشه های اندوه و حزن را از میان برداشته و یا تعدیل و تغییر دهد.
از این روست که نخست با توجه به توحید افعالی بیان می دارد که منشا همه حزن و اندوه بشر ، خداوند است . اوست که عوامل ایجادی آن را فراهم می آورد و زمینه بروز آن را ایجاد می کند و اوست که حزن را بر می دارد و عوامل آن را نابود و یا تعدیل می کند.( انعام آیه ۶۴ و طه آیه ۳۶ و ۴۰ و انبیاء آیه ۸۷ و ۸۸ و آل عمران آیه ۱۵۳)
عقیده به قضا و قدر الهی موجب می شود که انسان در ورای و فرای هر مساله و رویدادی خدا را ببیند و او را در همه امور دخیل انگارد.( حدید آیه ۲۲ و ۲۳) کسی که بر این باور است که خداوند به همه امور علم و آگاهی دارد ( یونس آیه ۶۵) و شنوایی مطلق است ( همان ) می تواند به سادگی این مساله را بپذیرد که هر عملی در جهان بیرون از اراده و مشیت و قضا و قدر او نیست.
چنان که علم آدمی به سنت های الهی که در جهان و جامعه جریان دارد، موجب می شود که آدمی هنگامی که در برابر بلایا و مشکلات واقع شود دچار حزن و اندوه نگردد.( آل عمران آیه ۱۳۹ و ۱۴۰)
وقتی انسان به این باور برسد که خداوند هر کس را عزیز و گرامی می دارد و یا خوار و ذلیل می کند درباره رفتار نابهنجار و زشت دیگری خود را نمی بازد و دچار افسردگی و اندوه نمی شود.(یونس آیه ۶۵) چنان که توجه به معاد و بازخواست و محاکمه کافران و دشمنان و افراد بزهکار در روز قیامت موجب می شود که در برابر کسانی که در حق وی ظلم و ستم می کند و ناتوان از بازخواست آن هاست خود را نمی بازد و به امید خداوند و معاد از اندوه و افسردگی رهایی می یابد.( لقمان آیه ۲۳)
به هر حال آن چه به عنوان ریشه حل مشکلات اندوه و حزن شمرده شده است ، امید به خدا و توحید و قدرت و عزت اوست . البته برای رهایی از اندوه روش هایی نیز قرآن به کار می برد که به مواردی چون تسبیح و ستایش خداوند (حجر آیه ۹۷ و ۹۸) طلب آمرزش (فاطر آیه ۳۴) سجده ( حجر آیه ۹۷ و ۹۸) نماز (همان ) دعا و نیایش (انبیاء آیه ۷۶ و صافات آیه ۷۵ و ۷۶) اشاره کرد.
بیست و ششم خرداد هزار و سیصد و هشتاد و شش

مطالب مرتبط

  • بررسى مفهوم حلم و جهل در قرآن وحى قرآنى دگرگونى هاى ژرفى را در مفاهیم جاهلى پدیدار ساخت. براى فهمیدن مفاهیم قرآنى و گریز از هر ابهامى بررسى مقایسه اى مى تواند در هر چه روشن تر شدن مفاهیم قرآنى به ویژه اصطلاحات کلیدى آن کمک کند در دوره جاهلى، واژه حِلم و حلیم سخت متقابل و متضاد با جاهل و جهل بود. ولى باید به این مسأله توجه شود که مفهوم جهل پیش از وحى داراى معنایى غیر از آن چیزى بود که اکنون از آن فهمیده مى شود. به این معنا کهجهل پیش از اسلام مخالف و متضاد با علم نبود، حتى در دوره هاى متأخر یعنى دوره اسلامى، جهل را مخالف عقل قرار مى دادند. این جایگزینى مفهومى به شکل تدریجى و هم چون یک فرایند طبیعى صورت گرفت، بدون آن که از این لحاظ هیچ گسیختگى شدیدى پدید آید. در قرآن، جاهلیت یک اصطلاح دینى به معناى منفى آن است; چون خود شالوده اى است که کفر و کفار بر روى آن بنا مى شود. در واقع این روح تکبّرآمیز استقلال، و این شدیدترین احساس شرف که از سر فرودآوردن در برابر هر قدرتى خواه انسانى و خواه الهى، امتناع مى کرد، کفّار را بر آن مى داشت تا قاطعانه ترین مخالفت را با دین اسلام نشان دهند. خلاصه آن که جاهلیت ریشه و سرچشمه کفر بود. در دوره جاهلى و پیش از وحى، واژه جهل اصلاً دلالت دینى نداشت. جهل تنها سیمایى انسانى و شخصى بود; ولى سیمایى بسیار مشخص به شمار مى رفت. در حقیقت چیزى کاملاً مشخص و مختص به عرب هاى پیش از اسلام بود. بدان گونه که چون اشعار جاهلى را مى خوانیم، با واژه جهل و قرینه آن حلم تقریباً در هر گام که بر مى داریم رو به رو مى شویم. بدون دانستن معناى درست این دو واژه (جهل و حلم) نمى توانیم امید داشته باشیم تا ساختمان روان شناختى عرب هاى جاهلى را بفهمیم و در نتیجه در بیشتر موارد نمى توانیم از این امر آگاه شویم که چرا کنش و واکنش ایشان بدان گونه بود، زیرا از انگیزه هاى مؤثر در شکل خاص رفتار و کردار ایشان آگاهى درستى نداریم. از آن جایى که مفهوم جهل به مقدار زیادى به روان شناسى عرب پیش ازوحى اختصاص داشته، طبیعى است که این واژه در شعر جاهلى فراوان به کار رفته باشد. نخستین و آشکارترین سیماى طبیعت بشرى که واژه جهل دلالت بر آن دارد و ریشه جهل در حقیقت بر آن دلالت دارد، مربوط به الگوى خاصى از رفتار است. جهل الگوى برجسته رفتار مرد تندخوىِ بى پروایى است که با اندک انگیختگى ممکن است قدرت تسلط بر نفس را از کف بدهد و در نتیجه بى باکانه به عمل برخیزد، و هوس کور غیر قابل مهار کردن محرک او باشد، بى آن که هیچ در آن بیندیشد که پیامد عمل مصیبت بار او چه خواهد بود. این رفتار الگوى رفتار ویژه مردى است با طبعى بسیار زود رنج و هوسناک که مهار احساسات و عواطف را به دست ندارد و نمى تواند درست و نادرست را از یکدیگر بازشناسد. در مقابل جنبه جهل تصور حلم قرار دارد. بردبارى و حلم طبیعت انسانى است که مى تواند اشتعال و انفجار این جهل را فرو نشاند. حلیم و بردبار کسى است که مى داند چگونه بر احساسات و عواطف خود چیره گردد و بر هواها و هوس هاى کور خود پیروز شود و هر اندازه هم که تحریک شده باشد آرام و مطمئن و خالى از پریشانى و آشفتگى باقى بماند. اگر جهل آتش سوزنده خشم است، حلم آرامى و توازن عقلى و تسلط بر نفس و استقامت رأى است. این تضاد میان جهل و حلم که به صورت مجازى در اشعار جاهلى دیده مى شود در قرآن نیز به کار رفته است و مفهوم سخن حضرت یوسف(ع) را در این که خود را جاهل ندانسته آشکار مى سازد. در حقیقت براى توصیف وسوسه خطرناک و شعله هاى سوزنده آتش عشق و شهوت این واژه گویایى بسیارى دارد و بهترین و مناسب ترین واژه به شمار مى آید: «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَىَّ... وَ أَکُن مِّنَ الْجَـهِلِین; (۱) پروردگارا! زندان را از آن چه این زنان مرا بدان مى خوانند بیشتر دوست دارم; و اگر مکر و فریب آنان را از من دور نسازى، با شهوت به جانب آنان کشیده خواهم شد و از جاهلان خواهم بود». فعل أصبُ در این آیه ارزش و توجه خاص را دارد. در ادبیات پیش از وحى، یک اصطلاح فنّى بود که در اشعار عاشقانه براى نشان دادن موجى از شهوت جوانى به کار مى رفت. بدان معنا است که در تحت تسلط شهوتى زمام گسیخته قرار گرفته اید که در قلب شما موج مى زند و غلیان مى کند، و تعادل فکرى و عقلى را دچار اختلال مى سازد; و قدرت تشخیص خوب و بد، درست و نادرست را از شما مى گیرد; و شما را به سوى دیوانگى مى کشاند. بیت زیر از یک شاعر جاهلى از این لحاظ بسیار روشنگر است، چه ارتباط تصورى نزدیکى را میان صباوت که به شکل اصب در قرآن به کار رفته است و حلم را نشان مى دهد: ذَکَر الرَّبابَ و ذِکْرُها سُقمٌ *** فَصَبا و لیس لِمَنْ صَبَا حِلمٌ ناگهان یاد رباب بر خاطرش گذشت; و یاد کرد آن زن بیمارى است; تسلیم موجى از شهوت عشق و صباوت شد و کسى که صباوت دارد حلم و بردبارى ندارد. (۲)اکنون که واژه جاهل و مقصود از آن دانسته و مفهوم واژه حلیم نیز معلوم شد. باید این نکته مورد توجه قرار گیرد که بردبارى صفتى انفعالى نیست تا گفته شود حلیم کسى است که در برابر دیگرى رام و فروتن هم چون برده اى است; بلکه بردبارى قدرت مثبت و فعالى از روح است با چندان نیرومندى که مى تواند تندى و بى پروایى شخص را مهار کند که اگر چنان نمى بود کار آن شخص به دیوانگى مى کشید پس بردبارى است که به فرد این امکان را مى دهد تا خود را آرام سازد و با صبر و گذشت امور را رهبرى کند و این نشانه اى از قدرت و برترى عقل بر شهوت و غضب و هوا و هوس هاست. نسبت قدرت و حلم هر جا که قدرت و توان نباشد، بردبارى وجود ندارد. اساساً صفت مردى است که دیگران را اداره مى کند و بر آنان تسلط دارد، نه صفت کسانى که در تحت اداره و سلطه دیگران هستند. انسانى که طبیعتاً ضعیف و بدون قدرت و توان است. هرگز نمى تواند حلیم و بردبار باشد. هر چند چنان است که چون در معرض اهانت و تحقیر قرار گیرد از خشم خویش جلوگیرى مى کند، او به سادگى ناتوان و ضعیف است. حلیم کسى است که قدرت دارد و مى تواند در صورت تحریک شدن به هر گونه شدت عمل دست بزند و با وجود توان خوددارى مىورزد و دست به شدت عمل نمى زند. پس اگر کسى آگاهانه فروتنى کند حلیم و بردبار است; و در واقع بردبارى که بر پایه قدرت بنا شده باشد فضیلتى است که از خصوصیات بزرگوارى و عزت نفس است. حلیم کسى است که دشمن خود را مى بخشد و جوانمردى از بالا و قدرتمندى را نشان مى دهد. از همین جاست که مفهوم «إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ حَلِیم; (۳) به راستى که خداوند با گذشت و بردبار است» را مى فهمیم. خدا گناهانى را که شخص مرتکب آن ها شده مى بخشد و بردبار است; این بردبارى خدا مبتنى بر قدرت و بخشندگى و گذشت متکى بر حکمت مطمئن است که تنها از آن جهت امکان دارد که همراه باقدرت بى پایان خداوندى است. پس آشکار است که حلم و بردبارى الگوى رفتار خاصى است که متکى بر خودآگاهى روشن از تفوق و برترى و قدرت شخص بوده باشد. نشانه اى ازضعف طبیعى یا ناتوانى نیست، نشانه اى از قدرت و توان طبیعى است. به همین جهت است که مفهوم بردبارى و حلم ارتباط نزدیکى با وقار به معناى «سنگینى، متانت و ادب در سلوک و رفتار» دارد; زیرا بردبارى چنین گونه از آرامشى است که در داخل خود، قدرت عظیمى را به صورت انرژى درونىِ سخت فشرده نهفته دارد، براى آن بسیار دشوار است که خود را به صورتى فیزیکى و طبیعى در رفتار بیرونى و خارجى متجلّى نسازد. این تجلى بدنى بردبارى و حلم همان است که وقار نام دارد. وقار واژه اى ارزشى است، بدین معنا که نماینده رفتار خارجى بردبارى و حلماست به عنوان چیزى با هیبت و قابل ستایش. به همین وقار از دیدگاه یک دشمن ممکن است با چشم بیزارى و نفرت نظر شود. در آن صورت چیزى جز تجلى بیرونى تکبر و خود بزرگ بینى محض نخواهد بود. با این همه، براى کسانى که نمى توانستند از امور پنهان شده در زیر ظواهر آگاه شوند تشخیص دادن بردبارى واقعى یعنى کسى که از آن جهت بردبارى و فروتنى مى نماید که نیرومندى فراوان دارد، از مردى که ناگزیر از آن است که بردبار باشد و لبخند بزند کار آسانى نبود. بردبارى واقعى غالباً با شخص ناتوان و بى قدرت، اشتباه مى شد. این ناتوانى در تشخیص میان بردبارى واقعى و ضعف واقعى نه تنها در زمینه روابط بشرى عرفى و انسانى محض آشکار مى شد بلکه از لحاظى در تراز دینى نیز قابل مشاهده بود; یعنى در رفتار مشرکان مکه نسبت به اسلام; همان گونه که قرآن بیان مى کند، کفّار مکه که سخت مغرور و به خود متّکى بودند، در آن هنگام که مى دیدند عذاب الهى که قرآن مکرر ایشان را به آن بیم مى دهد فرا نمى رسد، بر آن اغوا و فریفته شدند که برخورد مغرورانه و متکبرانه اى نسبت به اسلام اختیار کنند و پیوسته در ایشان این حالت افزایش مى یافت. این کیفیت از دیدگاه مسلمانان، نمایان گر آن بود که مکّیانبردبارى و حلم خدا را با ضعف و ناتوانى و سستى و بى قدرتى اشتباه کرده بودند. اگر تجلّى خارجى حلم، وقار است، تجلّى ظاهرى جهل نیز ظلم و ستم است. در اغلب موارد ظلم چیزى جز صورت خاصّى نیست که جهل، در آن حالت که به شکل انفجارى قابل رؤیت از لحاظ بدنى و ظاهرى در رفتار مى آید، به خود مى گیرد. به گمان مى رسد، این کیفیت بدون فاصله به ما نمى فهماند که ظلم به معناى «خطاکارى» که معمولاً آن را براى ما بدین معنا ترجمه کرده اند نیست. در عین حال، این حقیقت آشکار مى شود که معناى اساسى واژهظلم بدان گونه که در قرآن هنگام اشاره به برخورد کافران لجوج به کار رفته، باید در ارتباط با جهل فهمیده شود. در آن سوى همه کارهاى ظلم که در حق پیامبر و پیروان او روا داشتند باید عمل روحیه جهل را به عنوان منبع حقیقى همه این کارها مشاهده کنیم. با نشان دادن مقاومتى شدید و لجوجانه نسبت به آموزه هاى خدا و پیامبر، آنان ظاهراً ظلم خود را به جانب خودِ خدا متوجه مى کردند. ولى بنابر طرز تصور قرآن، هیچ کس در سراسر جهان نمى تواند در حق خدا ظلم کند. بنابراین، آنان در حقیقت به خدا ظلم نمى کردند، بلکه در حقّ خود ظلم مى کردند. معناى عبارت قرآنى «ظلموُا أنفسهم» (۴) بر خود ستم کردند، همین است. براى آن که این نکته را بهتر بفهمیم، باید به خاطر بیاوریم که مفهوم جهلبسیار گسترده و وسیع است و هر وقت که شخصى عنانِ نفس از دست مى دهد و بى اختیار مى گردد، یک جاهل است; ولى در تراز عالى ترى از حیات اخلاقى، این مفهوم در نتیجه همراه شدن با مفهوم «شرف شخصى» یا عِرض رنگ خاصّى پیدا مى کند. در آن هنگام گونه خاصّى از رنجش و خشم اخلاقى است که در نتیجه این احساس که پاى عِرض شخصى در میان آمده و شرف شخصى در معرض حمله قرار گرفته، به وجود مى آید. این الگوى رفتار، از خصوصیات اعراب جاهلى بود. در این زمینه خاص، جهل به معناى اعتراض سخت در برابر لگدمال شدن عِرضاست. رد کردن قطعى توهین و تحقیر است. به گمان من، این درست همان چیزى است که جمله قرآنى یاد شده پیش از این، یعنى حمیت جاهلى به آن اشاره مى کند. از قرآن معلوم مى شود که بعضى از مشرکان عرب چنان احساس مى کردند که سرفرود آوردن در برابر قدرت مطلق خدا براى ایشان توهینى غیر قابل تحمّل است. براى آنان تفاوت نمى کرد که آن کسى که در برابر او سر تعظیم فرود مى آورند انسان یا خدا باشد. خود اندیشه تسلیم شدن به قدرتى برتر و فرمان چنین تسلیمى را پذیرفتن به نظر ایشان تحقیر و توهین بود. آنان به این معناى خاص جاهل بودند و همین جنبه اخلاقى خاص جهل است که نقشى عمده در جهان بینى دینى قرآن دارد. جنبه دیگر ارتباط میان جهل و حلم به تأثیر جهل بر روى شایستگى عقلانى شخص مربوط مى شود. کاملاً طبیعى است که این تأثیر بتواند تنها به طریق منفى، یعنى مخرّب آشکار شود. طبیعت جهل چنان است که هر وقت فعالیت پیدا کند از قدرت تعقّل انسان مى کاهد و آن را سست مى کند. براى آن که در هر حال و وضع، استوارى و ثبات داورى خود را حفظ کنید باید حلیم باشید. البته ممکن است که کسى به این گفته اعتراض کند و بگوید هر چند دست ها به طریق جهل کار مى کند ولى سرهاى ما آرام و حلیم است; این اگر به صورت نظرى امکان پذیر است; گفتن آن آسان است، ولى در عمل، کارى است که به ندرت ممکن است صورت پذیر شود. هنگامى که هوا و هوس چشم شخص را کور کرده است، چگونه مى تواند چیزها را به صورت عینى و با آرامش غیر آشفته ذهن و عقل مشاهده کند. بنابر قاعده اى کلى، جهل اگر سبب از دست رفتن عقل نشود، دست کم مایه ضعف و سست شدن قدرت و توان انجام وظیفه آن خواهد شد; تنها زمانى که عقل با حلم قرین باشد، مى تواند به صورت عادى و هنجارى به کار برخیزد. سپس به آسانى مى توان دانست که حلم در خود امکانى نهفته براى آن دارد که تکامل و پروردگى فلسفى پیدا کند و به چیزى نزدیک به فضیلت یونانى مآبانه آرامش و طمأنینه بنا شده بر پرورش و رشد «حکومت بر خویشتن» تبدیل شود که اعراب در این جهت پیش نرفته بودند. ولى حلم هم چنین قابل آن است که در جهتى دیگر، یعنى جهت مدیریت و هوشمندى و مهارت ادارى و حکمت سیاسى تکامل و گستردش پیدا کند، که عبارت است از نشان دادن و سیاستمدارى، مبتنى بر مهار کردن کامل احساسات شخصى، در معامله با مردمان دیگر و بالخاصّه در فرمانروایى و حکومت کردن بر دیگران; و این کارى بود که اعراب کردند. در جاهلیت حلم را همگان مى شناختند و به عنوان یکى از صفات لازم براىسیّد و رئیس قوم و قبیله مى ستودند که سیادت و ریاست قبیله را مخصوص او مى دانستند. از همین رو بردبارى و حلم قبیله قریش در جزیره حجاز بسیار شهرت داشت; و این بدان معنا نیست که همه مردم مکه به معناى اصلى بدوى واژه حلیم بودند; در درجه اول بدان معنا است که مردان زیرک و رندى بودند و مى دانستند چگونه این فضیلت شناخته شده اعراب را به حکمت سیاسى مبدّل کنند. از این آگاه بودند که چگونه با همسایگان خود که بنابر طبیعت خویش تندخو و زود رنج بودند، با روشى زیرکانه معامله کنند و براى این منظور نخست بر احساسات و عواطف خود مهار مى زدند. بر این حلم، قریش توانسته بود باکمال موفقیت پایه کاردانى و مهارت بازرگانى خود را بنا نهد و این اساس و شالوده حکمت سیاسى و راه و رسم فرمانروایى ایشان بر جزیره بود; و اگر بگوییم که سیاست حکیمانه اى که حضرت رسول(ص) پس از مهاجرت به مدینه نشان داد، ریشه اى در این خصلت فطرى قریش داشته است، از حقیقت چندان دور نشده ایم. شاید کاملاً چنین نباشد; ولى احادیثى که دلالت بر سیره پیامبر دارد به وضوح نشان مى دهد که آن حضرت (ص) سیاستمدارى از درجه اول و نیز مردى حلیم بوده است. باید میان این دو صفت روابط درونى مستحکم وجود داشته باشد. بر خلافِ مکّیانِ دیگرى که این هنرمندى سیاسى را در کسب و کار و سوداگرى به کار مى بردند، وى از آن تنها براى ساختن امت دینى خود بهره بردارى مى کرد. جهل چنان چه دیدیم، در درجه نخست یک طبیعت ثابت و پایدار آدمى نیست; نماینده انفجار ناگهانى هوا و هوس است، و از لحاظ اثر آن بر عقل و شعور آدمى، مستلزم فقدان موقتى و نه بالضروره پایدار و دایمى توازن عقلى است. ولى هرگاه چنان اتفاق بیفتد که شخصى به صورت همیشگى چنین حالتى پیدا کند، اگر یک جاهل عادى باشد آن گاه حق داریم چنان فرض کنیم که وى شایستگى آن را ندارد تا درباره هیچ موضوعى به حق و راستى داورى کند. چنین کسى از لحاظ عقلى کور است. درون چیزها را نمى تواند ببیند; نظر فهم و بینش او سطحى است، و در هر وضعى بنابر فهم سطحى خود به کار بر مى خیزد. به این ترتیب به معناى دوم از جهل مى رسیم که همان «ناتوانى عقل براى رسیدن به فهم عمیق امور است که نتیجه آن همیشه داورى سطحى و ناسنجیده خواهد بود. چنان چه خداوند در سوره بقره به چنین کاربردى از جاهل توجه دارد، آن جا که سخن از مردمان فقیرى است که در عین تنگدستى مى دانند چگونه ظاهر خود را آراسته و پاکیزه دارند که حقیقت و باطن ایشان جز بر ژرف بینان پوشیده خواهد ماند: «یَحْسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِیَآءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُم بِسِیمَـهُم; (۵) مردى که تنها ظاهر را مى بیند (جاهل) ممکن است از خویشتندارى و عفت ایشان، آنان را ثروتمند پندارد، و تو آنان را از روى سیمایشان ایشان خواهى شناخت». البته قرآن در بیشتر کاربردهایش، این واژه را به معناى بینش و داورى سطحى نسبت به موضوعاتى که بیشتر جنبه دینى دارند به کار مى برد. در این معنا،جهل عبارت از ناتوانى آدمى براى فهمیدن اراده خدا در آن سوى حجاب ها و حوادث مرئى و ناتوانى دیدن چیزهاى طبیعى هم چون نشانه ها و آیات الهى است. براى چنین انسانى (جاهل) چیزهاى طبیعى تنها چیزهایى طبیعى هستند و نماد و نشانه هایى براى چیز دیگر نیستند. و از آن جایى که در نگرش قرآنى، خدا آیات خود را به روشن ترین و آشکارترین راه فرو فرستاده و نشان داده است، جهل به معناى آن مى شود که آدمى نمى تواند حتى حقیقت دین را نیز بفهمد; چنان چه مى فرماید: «وَلَوْ أَنَّنَا نَزَّلْنَآ إِلَیْهِمُ الْمَلَئکَهَ وَکَلَّمَهُمُ الْمَوْتَى...یَجْهَلُون; (۶) حتى اگر فرشتگان را به جانب ایشان فرو فرستیم و اگر مردگان با ایشان سخن گویند و همه چیز را در برابر ایشان جمع آوریم، باز هم ایمان نخواهند آورد، مگر این که خدا بخواهد، ولى بیشتر ایشان جاهل هستند». جهل منحصر در داشتن بینش سطحى نسبت به چیزهاى پیرامون انسان نیست; بلکه مشتمل بر ناتوانى انسان از دیدن «خود» و تدبیر کردن درست شخص خویش نیز مى باشد. آن کس که خود را نشناسد و از حدود توانایى خویش بى خبر باشد و به سوى مرزهاى بشرى گام ننهد او نیز جاهل است. از دیدگاه قرآن، واژگان طغیان و بغى به معناى تجاوز از حدود بیشتر در قرآن براى توصیف موضع گیرى کافران در برابر خدا به عنوان تجلى ملموس جهلآمده است. در حقیقت جهل به این معنا مترادف با کورى عقلى است. قرآن این جنبه جهل را به صورتى شایسته چنین بیان کرده است: «لاَ تَعْمَى الاَْبْصَـرُ وَ لَـکِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِى فِى الصُّدُور; (۷) دیده ها کور نیست بلکه دل هایى که در سینه هاست، کور است». آنان از لحاظ عقلى کور هستند، پس چگونه مى توانیم انتظار آن را داشته باشیم تا حقایق دینى را فهم کنند؟ این حکم نهایى درباره کسانى است کهجهل به این معنا از مشخصات و ویژگى هاى ایشان است. این جنبه ساخت معناشناختى جهل به آسانى بر ما معلوم مى دارد که چگونه متضاد آن یعنى حلم معناى عقل پیدا مى کند، عقل هنگامى مى تواند به شکل درست عمل کند که آدمى آرام باشد و توازن عقل خود را حفظ کند; عقل مفهومى کم دامنه تر از حلم است. حلم پایه حقیقى عقلاست; حالت غیر آشفته ذهن است که در آن فعالیت خاص عقل امکان پذیر مى شود. و عقل شایستگى آن را پیدا مى کند تا به صورت آرام و استوار چنان به کار خیزد که نتیجه آن داورى درست و خوب باشد، ولى در عمل، البته این دو به یک چیز مى رسد. قرآن عقل را به همین معنا البته از طریق واژه مشابهى به کار برده است و مى فرماید: «أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلَـمُهُم بِهَـذَآ أَمْ هُمْ قَوْمٌ طَاغُون» (۸) این آیه در اشاره به موضع گیرى غیر دوستانه مردم مکه نسبت به پیامبر(ص) است و مى گوید: آیا عقل هایشان (احلام) به آنان چنین فرمان مى دهد؟ یعنى آیا بر فرمان عقل هاى ناتوان و ضعیف خود چنین مى کنند یا آن که بنابر طبیعت خود مردمانى سرکش و مغرور و گستاخ هستند؟! در یک فرایند تاریخى واژه جهل به متضاد علم عبور مى کند و از معناى متضادعقل به متضاد علم تغییر ماهیت مى دهد. در این جا جهل متضاد حلم نیست بلکه متضاد علم و دانش است. البته این معنا از جهل متداول ترین معناى جهلدر ادبیات رسمى است; ولى این معنا کم اهمیت ترین معناى جهل در قدیمى ترین دوره آن بوده است. این معناى نداشتن شناخت و علم و دانش براى جهل نقش مهمى در قرآن ندارد. واژه بیشتر یا در معناى نخست یا در معناى دوم به کار رفته است. شاید بتوان براى معناى سوم آیه زیر را ذکر کرد: «إِنَّمَا التَّوْبَهُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهَــلَه ثُمَّ یَتُوبُونَ مِن قَرِیب; (۹)خدا توبه کسانى را مى پذیرد که چون از روى نادانى و نداشتن دانش و علم کار بدى مرتکب شوند به سرعت توبه مى کنند». به هر حال همان گونه که از خود کلمه جاهلیت بر مى آید، جهل به معناى اول و دوم ـ نه سوم ـ یکى از مهم ترین اصطلاحات کلیدى در قرآن است. بدون داشتن فهم درستى از این تصور نمى توانیم تصور دقیقى از ایستار قرآن درباره بردبارى و وقار به دست دهیم. چنان چه دیدیم دو معناى اساسى جهل به صورتى حادّ متقابل و متضاد با تصور حلم بود. حال مى خواهیم بدانیم در دستگاه قرآن حلم در کجا قرار دارد. ظاهراً واژه حلم دیگر بر صحنه با نقشى مهم آشکار نمى شود جز در آن هنگام که در اشاره به مباحث کلامى و درباره خدا به کار رفته باشد: «الله حلیم است». چنان مى نماید که این تنها صورتى است که در زیر آن تصورحلم در قرآن به شکلى واقعاً مهم به کار رفته است. حلم که در دوره جاهلى یکى از بارزترین سیماهاى روحیه اخلاقى جاهل بوده و مورد ستایش شاعران در هر جا ظاهر مى شد، دیگر اکنون نقشى قطعى به عنوان یکى از صفات آدمى ندارد. این گفته به چه معنا است؟ آیا بدان معنا است که این مفهوم که زمانى آن اندازه در حیات اخلاقى اعراب اهمیت داشت با ظهور دین جدید به کلى از میان رفت؟ پاسخ به این پرسش منفى است; چون توضیحى که درباره جفت حلم یعنى جهل داده شد، این مطلب را آشکار ساخته است که خود اندیشه حلم در طرز تصور قرآن از طبیعت بشرى هنوز به حیات خود ادامه مى دهد. هنوز به صورتى ملموس در آن جا وجود دارد، نه به صورت یک تصور معین بلکه منتشر شده در سراسر قرآن. از لحاظى قرآن به عنوان یک کل در زیر تسلط روح حلم است. پند همیشگى قرآن به مراعات نیکى و مهربانى (احسان) در روابط بشرى و تأکید درباره عدل و حرام بودن ظلم و امر به پرهیزگارى و جلوگیرى از شهوت ها و خرده گیرى از تکبر و خودبزرگ بینى، همه از تجلیات این روح حلم است. ولى در آن جا چیزى بسیار مهم تر از این وجود دارد. این الگوى خاص رفتار بشرى به نام جهل اکنون متوجه به خود خداست. جهل در طرز تصور پیش از اسلامى، اصلاً کارى به خدا یا خدایان نداشت. تنها به موجودات بشرى در ارتباطات آنان با یکدیگر مربوط مى شد، بدین معنا که جهل رفتار خاصى از یک انسان نسبت به انسان یا انسان هاى دیگر بود. خلاصه آن که جهل خواه خوب و خواه بد، منحصراً امرى وابسته به رابطه انسان با انسان بود. ولى با ظهور اسلام در مکه شاهد پیدا شدن وضع مخالف و کاملاً تازه اى در میان اعراب هستیم. تصور و مفهوم جهل مرکز شبکه مهمى از مفاهیم است که پیوستگى صمیمانه با یکدیگر دارند، هم چون غرور و تکبر حاصل از قدرت آدمى و اعتماد به نفس بدون مرز و اندازه و خود بسندگى و سر فرود نیاوردن در برابر قدرت برتر و پایبند بودن شدید به شرف و عِرض و نگاه تحقیرآمیز و مسخره به زیر دست کردن و مانند آن ها. شبکه کامل این مفاهیم اکنون در قرآن متوجه به حضرت محمد(ص) و کتاب وحى شده بر او و آیات و در نتیجه متوجه به خود خداست. به سخنى دیگر، قرآن موضع دشمنانه اى را که اعراب بت پرست نسبت به راهنمایى الهى (هدایت) نشان مى دادند، از راه شبکه تصورى جهل مورد توضیح و تفسیر قرار مى دهد. بنابر قرآن، رفتار دشمنانه چیزى جز تجلّى ملموس و محسوس این روحیه جهل نیست که آن اندازه از خصوصیات اعراب پیش از اسلام بود. ولى باید توجه داشته باشیم که اگر جهل از این راه تفسیر شود، دیگر آن چه بود وجود نخواهد داشت، دیگر یک رابطه افقى یعنى انسانى نیست بلکه رابطه اى میان انسان و خدا است. در این جا مى بینیم که اعراب مشرک نسبت به خدا موضع جهل اختیار کرده اند که از دیدگاه قرآن، یک گستاخى و غرور باورنکردنى از ناحیه انسان است، چه انسان اساساً یک بنده مطلقاست و نمى تواند چیز دیگر باشد. بنابراین جهل بدین معنا باید از حضور پروردگار بزرگ محو شود; پس در این هنگام چه چیز در پى آن باقى خواهد ماند؟ کاملاً به صورت طبیعى متقابل آن، یعنى حلم; و این تنها نتیجه منطقى است، چه عموماً هنگامى که تصور متقابلان ـ سلب و اثبات ـ باشد در هنگام نفى یکى، دیگرى اثبات مى شود. در دوران جاهلى جهل و حلم درست متقابل بودند. در قرآن، هنگامى که این دو تصور متوجه به جانب خدا شد، دیگر چنین نسبتى میان آن ها وجود نخواهد داشت. تا زمانى که جهل تنها یک الگوى رفتار انسانى محض بود، نفى آن همیشه معناى حلم داشت. در چنین وضعى، هنگامى که به شما گفته شود که نباید نسبت به برادران خود از طریق جهل رفتار کنید; این گفته به ضرورت مستلزم آن است که از طریق حلمعمل کنید; ولى این جا در حضور پروردگار بزرگ که انسان بنده اوست، و باید چنان عمل کند که شایسته عبد است. این قاعده «یا جهل یا حلم» دیگر معتبر نیست. به عنوان موضعى از انسان در برابر پروردگار او، البته جهل بیرون از بحث است; ولى از آن بابت موضوع حلم نیز متساویاً بیرون از بحث است; زیرا حلم اساساً مبتنى بر تصور قدرت است. به عنوان مهار آگاهانه احساسات و عواطف شخصى، هم چون اغماض و شکیبایى به صورت ظاهر هم چون افتادگى و آرامى محض مى نماید; ولى در وراى آن همیشه روشن ترین خود آگاهى از قدرت برتر شخص وجود دارد که مى تواند در هر لحظه به انفجار خشم مبدل شود. یقیناً این رفتار نمى تواند رفتار یک بنده (عبد) باشد. قرآن از موضع دشمنانگى و فرمان پذیرى کفّار هم چون حالت افراطى غرور و خودبزرگ بینى آدمى یاد مى کند که از حمیت جاهلى سرچشمه گرفته است. خلاصه آن که کافر چندان گستاخ است که در برابر خدا چنین موضع باور نکردنى جهل را اختیار مى کند، ولى این مستلزم آن نیست که یک مؤمن واقعى گونه دیگر از موضع حلم را نسبت به خدا اختیار کند; زیرا بنابر دید قرآنى در صورتى که حلم از اندازه تجاوز کند، کمتر از جهل زشت و شنیع نیست. یک مؤمن واقعى یعنى یک عبد و بنده واقعى به تمام ترین معناى این واژه، باید در جهت خضوع و فروتنى نسبت به خدا از درجه حلم آن سوتر رود. هر خود آگاهى از خود بسندگى و قدرت باید رها و متروک شود; اطاعت مطلق چیزى است که از او خواسته شده است، ولى هنگامى که فروتنى به این درجه برسد، دیگر حلم نیست بلکه اسلام است. بدین ترتیب مى بینیم که چگونه تصور اسلام از لحاظ تاریخى وابسته به تصور قدیمى حلم و در عین حال آشکارا متمایز از آن است. از دیدگاه قرآنى، اسلامبه معناى فرمان بردارى و اطاعت مطلق و تسلیم، بیشتر ادامه و گسترشحلم بوده است. اکنون موضوعى که انسان با آن مواجه است دیگر یک شخص عادى نیست بلکه مالک و پروردگار صاحب جلال و عظمت او است. در این جا اسلام به جاى حلم نشست ولى البته خود تصور حلم به عنوان یک موضع دینى اساسى انسان نسبت به خدا از صحنه خارج شود، چه در بنده اى که به مولاى خود صادقانه خدمت مى کند، نباید حتّى کوچک ترین توجهى به خود بسندگى و برترى وجود داشته باشد، ولى اگر مفهوم حلم از این عنصر اخیر محروم شود، دیگر نمى تواند باقى بماند، در طرز تصور قرآنى، تنها خدا است که کاملاً حق دارد نسبت به بندگانش حلیم نامیده شود نه بر عکس. این واقعیت که تصور حلم به عنوان صفتى بشرى در قرآن از فعالیت افتاده است، اشاره به آن است که یک سازمان تصورى جدید و تازه اى شکل گرفته است. زمانى تعارض میان جاهل و حلیم بود، اکنون در قرآن تصور حلم به عنوان متقابل جهل جاى خود را به عده اى از تصورهاى تازه داد که مهم ترین آن ها اسلام است با همه ملازمات واژه. در همان حال خود تصور جهل که هنوز نقش چشم گیرى در جهان بینى قرآنى به عنوان رفتار لجوجانه و سرسختانه کافران دارد، جاى خود را به تصور مهم تر کفر داده است که در این جا نیز همه ملازمات این واژه را فرا مى گیرد; و از این راه تقابل و تضاد تازه اى بدین صورت پدید آمده است: کافر و مسلم. پانوشت ها ۱٫  یوسف/ ۳۳٫ ۲٫  المفضلیات، بیت ۱٫ ۳٫ آل عمران/ ۱۵۵٫ ۴٫ آل عمران / ۱۱۷ و ۱۳۵ و نیز نساء /  آیه ۶۴ ۵٫  بقره/ ۲۷۳٫ ۶٫  انعام/ ۱۱۱٫ ۷٫ حج/ ۴۶٫ ۸٫ طور/ ۳۲٫ ۹٫  نساء/ ۱۷; […]
  • سبزه و طبیعت، مایه چشم روشنی انسان موجودی کمال‌گراست و به زیبایی و جمال بسیار توجه وگرایش دارد. انسان وقتی با زیبایی‌های طبیعی چون سبزه و آب مواجه می‌شود بی‌اختیار می‌شود و نشاط و سرزندگی، همه وجودش را در برمی‌‌گیرد. از همین رو بهار برای آدمی فصل نوشکفتن و نو شدن و نشاط و شادی است. نویسنده در این مطلب با مراجعه به آیات و روایات مربوط به طبیعت، به بررسی نقش سبزه و درخت و روئیدنیها در نشاط و سرور آدمی و تاثیر مثبت طبیعت‌گردی و بوستان‌سازی پرداخته است. ارزش طبیعت در آیات و روایات خداوند در آیات بسیاری به طبیعت پرداخته و انسان را به تفکر و تدبر در این آیات بزرگ الهی ترغیب کرده است. (نحل، آیات ۱۰ و ۱۱؛ سجده، آیه ۲۷؛ فرقان، آیات ۴۵ تا ۵۰؛ انعام،  آیه۹۹) در این آیات به ابعاد مختلف طبیعت و تاثیر آن در زندگی بشر توجه داده شده است. همچنین در این آیات به این نکته اشاره شده که طبیعت با تنوع رنگ‌ها و میوه‌ها و درختان وگیاهان، چنان نقش ویژه‌ای در زندگی بشر داردکه هرگز نمی‌تواند دمی از آن جدا شود؛ چرا که تغذیه و بقای انسان به طبیعت و گیاهان است؛ زیرا اگر طبیعت گیاهی نباشد، انسان فاقد هرگونه تغذیه‌ای خواهد بود؛ چون گیاهان در اشکال گوناگون چون سبزیجات، حبوبات و میوه‌ها، مواد غذایی انسان را تامین می‌کنند و حتی گوشتی که انسان از جانوران برای تغذیه استفاده می‌کند، با تغذیه جانوران از گیاهان و حبوبات و میوه‌ها تامین می‌شود. بنابراین، حیات بشر به گیاه وابسته است و نیستی گیاه به معنای نیستی جانوران و انسان خواهد بود. (ابراهیم، آیه ۳۲؛ عبس، آیات ۳۲ تا ۳۴) خداوند از انسان‌ها می‌خواهد تا برای حفظ سلامت جسمی و روحی و روانی خویش، سلامت طبیعت را حفظ کنند و جلوی فساد و تباهی در طبیعت را بگیرند؛ چرا که بسیاری از مشکلاتی که انسان در ابعاد گوناگون با آن مواجه است، به سبب تباهکاری و دستکاری او در طبیعت آبی و خشکی است. (روم، آیه ۴۱) در آیات قرآن از میوه‌ها به‌عنوان فاکهه یاد شده است. ریشه واژه فاکهه همان فکه است. در زبان عربی و کاربرهای قرآنی «فکه» هم به معنای میوه (طور، آیه ۲۲؛ یس، آیه ۵۷؛ ص، آیه ۵۱؛ زخرف، آیه ۷۳) و هم به معنای سرور و شادی (طور، آیه ۱۸؛ یس، آیه ۵۵؛ دخان، آیه ۲۷) آمده است؛ زیرا یکی از مهم‌ترین عوامل نشاط و سرور و بشاشت جسم و جان انسان همین میوه‌هاست. ارتباط تنگاتنگی که میان میوه ونشاط جسم وجان است، موجب شده تا واژه فکه، در هر دو معنا در زبان عربی به کار رود. رستاخیز انسان و گیاه در قرآن ارتباط تنگاتنگی میان انسان و گیاه برقرار شده و خداوند در آیاتی این ارتباط را بسیار برجسته و آشکار می‌سازد. مثلا درباره آفرینش انسان از واژه انبات استفاده می‌کند که به معنای رویش گیاه است؛ زیرا «نبت» به معنای گیاه و انبات به  معنای رویش گیاه است. خداوند در آیه ۱۷ سوره نوح می‌فرماید: والله أنبتکم من الأرض نباتا؛ و خداست که شما را از زمین رویانید چه روییدنی. پس همان‌طوری که خداوند گیاه را از زمین رویانید (نباء، آیه ۱۵)، انسان را به شکلی شگفت‌انگیز از زمین رویانید. رویش انسان چون گیاه از زمین فقط در آغاز شکل‌گیری انسان نیست تا گفته شود که انسان تنها در آغاز، شباهت به گیاه دارد، بلکه در ادامه رشد و بالندگی او نیز این شباهت پایدار و برقرار است. از همین رو خداوند در آیه ۳۷ سوره آل‌عمران با اشاره به پرورش حضرت مریم(س) می‌فرماید: فتقبلها ربها بقبول حسن و أنبتها نباتا حسنا؛ پس پروردگارش وی [مریم] را با  حسن قبول پذیرا شد و او را نیکو گیاهی پرورش داده و بار آورد. این شباهت، در آیات دیگر نسبت به آخرت گوشزد می شود. براساس آموزه‌های قرآنی مرگ، پایان راه آدمی نیست، بلکه تنها ابزار انتقال نشئه از نشئه طبیعت دنیا به آخرت است. پس هنگام مرگ، آدمی مرگ رامی‌چشد تا او را به جهانی دیگر منتقل کند. (انبیاء، آیه ۳۵؛ عنکبوت، آیه ۵۷) در هنگام مرگ آن اصل و حقیقت انسانی یعنی نفس و روح به طور کامل به دست خداوند توفی  (گرفته) شده و به عالم دیگر انتقال داده می‌شود. (زمر، آیه ۴۳؛ نحل، آیه ۷۰) سپس انسان در آخرت دوباره همچون گیاه روئیده می‌شود؛ چنانکه در همین طبیعت دنیا گیاه پس از مرگ دوباره روئیده می‌شود. از همین رو خداوند در آیات بسیاری برای تقریب حقیقت مرگ و رستاخیز در ذهن آدمی به شباهت انسان و گیاه توجه می دهد و می‌فرماید که همان طوری که گیاه، باران جان تازه می‌گیر و می روید و از خاک برمی‌آید، انسان نیز این‌گونه از خاک برخواهد خاست: ونزلنا من السماء ماء مبارکا فأنبتنا به جنات وحب الحصید.... رزقا للعباد و أحیینا به بلده میتا کذلک  الخروج؛ و از آسمان، آبی پر برکت فرود آوردیم، پس بدان وسیله بوستان‌ها و دانه‌های درو کردنی رویانیدیم... اینها همه برای روزی بندگان من است، و‌ با آن آب، سرزمین مرده‌ای را زنده گردانیدیم، رستاخیز نیز چنین است. (ق، آیات ۹ تا ۱۱) در آیه ۵۲ سوره روم نیز می‌فرماید: و من آیاته ان تقوم السماء و الأرض بأمره ثم اذا دعاکم دعوه من الأرض اذا أنتم تخرجون؛ و از نشانه‌های او این است که آسمان و زمین به فرمانش برپایند پس چون شما را با یک بار خواندن از زمین فراخواند، بناگاه از گورها خارج می‌شوید. همین مطلب در آیه ۱۹ همین سوره روم نیز بیان می‌شود تا معلوم گردد که ارتباط تنگاتنگی میان انسان و گیاه در دنیا و  آخرت و نیز مرگ و رستاخیزشان وجود دارد. پس باید گفت که انسان با طبیعت به ویژه با آب و گیاه ارتباط تنگاتنگی دارد که تفکر و تدبر در آن، او را به حقایق رهنمون می‌سازد که شاید از آیات دیگر الهی نتوان به آن حقایق دست یافت. تاثیر فضای سبز و مراتع در بهداشت روحی و روانی انسان از آیات و روایات بسیاری این معنا استفاده می‌شود که گیاه از جمله فضای سبز و مراتع و بوستان‌ها و گلستان‌ها در بهداشت جسم و روح و روان آدمی نقش اساسی دارد؛ چنانکه همین گیاهان نقش بسیار مهمی در سلامت محیط زیست ایفا می‌کنند که نمی‌بایست آن را نادیده گرفت. انسان همان‌طوری که باید طبیعت خداداد الهی را حفظ کند، بلکه با تلاش و کوشش خود به عنوان خلفه الهی می‌بایست در آبادانی آن نیز بکوشد. (هود، آیه ۶۱) بر همین اساس در آیات و روایات بر احداث بوستان و گلستان،  کاشتن درخت و زراعت و مانند آن تاکید بسیار شده است. کشت و داشت گیاهان از چمن تا درخت، وظیفه و مسئولیتی است که انسان به حکم خلافت الهی باید انجام دهد و اجازه ندهد کسی کشتزارها را نابود و تخریب کند. (بقره، آیه ۲۰۵) در روایات اسلامی کاشت گیاه و درخت به عنوان یک عمل مفید برای زندگی انسان چه از نظر تغذیه و بهداشت روح و روان و چه برای بهره‌برداری حیوانات و پرندگان معرفی شده حتی در آنجایی که کشاورز یا باغدار، امیدی به حیات و بقای خود ندارد و از بهره‌مندی شخصی ناامید است، به ایجاد فضای سبز  ترغیب شده است. (مستدرک الوسائل، ج ۱۳، ص ۴۶۰) در روایات این قول معروف مورد تاکید است که: دیگران کاشتند ما خوردیم، ما بکاریم تا دیگران بخورند. در روایات اسلامی حضور در طبیعت و بهره‌مندی از آن برای بهداشت روح و روان مورد تاکید قرار گرفته است. پیامبر گرامی(ص) در تاثیر نشاط‌آوری سبزه در روح و روان آدمی می‌فرماید:‌ سه چیز مایه روشنی دیده است: نگاه به سبزه و به آب روان و به چهره نیکو. (تحف‌العقول، ص ۴۰۹) رسول خدا(ص) همچنین می‌فرماید: نگاه کردن به سبزه دیده را روشنی بخشد. (الجامع الصغیر، ج ۱، ص ۵۳۷)؛ در جایی دیگر می‌فرماید: نگاه کردن به سبزه نشاط‌آور است. (صحیفه‌الامام ‌الرضا، ص ۷۲) امام صادق(ع) نیز می‌فرماید: نگاه‌ کردن به سبزه چهره را نورانی و درخشان می‌کند. (کتاب الخصال، ص ۲۳۷) از این دسته روایات این معنا به دست می‌آید که گیاه سبز از چمن و درخت و گل و گیاه موجب نشاط‌آوری و شادابی روح و روان  و همچنین سلامت دیدگان و افزایش نور و روشنایی آن می‌شود. کسانی که در محیط‌های بسته زندگی می‌کنند و کمتر در طبیعت سبز حضور دارند، دچار ناراحتی بینایی و کاهش نور دیدگان و نیز افسردگی روحی و روانی می‌شوند. از این آیات و روایات این معنا نیز استنباط می‌شود که ایجاد فضای سبز و حفظ بوستان و گلستان و فضای سبز و روان ساختن جوی صاف  در محیط زیست و خیابان و کوچه و شهر امری مطلوب در اسلام است. اهمیت گل و گیاه در روایات در روایات است که امام حسن(ع) همچون پیامبر(ص)  به گل علاقه‌مند بود، به طوری که گفته‌اند: انس می‌گوید: روزی در محضر امام بودم که یکی از کنیزان ایشان با شاخه گلی در دست  وارد شد و آن گل را به امام تقدیم کرد. حضرت گل را از او گرفت و با مهربانی به او فرمود:  «برو، تو آزادی!» من که از این رفتار حضرت شگفت‌زده بودم، گفتم:‌ «ای فرزند رسول خدا! این کنیز تنها یک شاخه گل به شما هدیه کرد. آنگاه شما او را آزاد می‌کنید؟!» امام در پاسخم فرمود: «خداوند بزرگ و مهربان به ما فرموده است هر کس به شما مهربانی کرد، دو برابر او را  پاسخ گوئید.» (نساء/ ۸۶) سپس فرمود: «پاداش دو برابر مهربانی او نیز آزادی‌اش بود.» (المناقب، ج ۴، ص ۱۸؛ بحارالانوار، جلدهای ۴۳ و ۸۴) امام رضا(ع) درباره آثار گل و گیاه و عطر در سلامت و بهداشت روح و روان و جسم آدمی می‌فرماید: الطیب نشره و العسل نشره، و الرکوب نشره و النظر الی الخضره نشره؛‌ بوی خوش عسل، سوارکاری و نگاه به مناظر سرسبز و خرم، باعث نشاط و شادی می‌شود. (عیون ‌اخبار الرضا، باب ۳۱، حدیث ۱۲۶) اصولا در آموزه‌های قرآنی به گل و گیاه بسیار توجه داده شده است و تمثلاتی بیان می‌شود تا جایگاه آن در مردم شناخت شود و مثلا به گل و گیاه و عطر گرایش یابند تا این گونه قدر این نعمت‌ها را در زندگی و شادابی و نشاط بشناسند. به عنوان نمونه در روایت است: «رائحه‌الانبیاء رائحه السفرجل و رائحه الحور العین رائحه الآس و رائحه الملائکه الورد، و رائحه ابنتی فاطمه الزهراء رائحه السفرجل و الآس و الورد؛ بوی پیامبران بوی میوه «به» است، بوی بانوان بهشتی، بوی درخت آس (درختی که برگ و گل  خوشبو دارد) می‌باشد و بوی فرشتگان بوی گل سرخ است و بوی دخترم زهرا (س) بوی به و آس و گل سرخ است.» (بحاالانوار، ج ۶۶، ص ۱۷۷) امام صادق(ع) در ترغیب مردم به کشت گل و گیاه می‌فرماید: ازرعوا و اغرسوا والله ما عمل الناس عملا  اجل و لااطیب منه، کشت کنید و درخت بنشانید؛‌ به خدا قسم آدمیان کاری برتر و پاک‌تر از این نکرده‌اند. (بحار‌الانوار، ج ۱۰۳، ص ۶۸) رسول خدا(ص) فرمود:‌ استفاده از بوی خوش و عطر، دل را قوت می‌بخشد. (الکافی، ج ۶، ص ۵۱۰) امیرمومنان (ع) نیز می‌فرماید:  استعمال بوی خوش، شست و شو کردن، نگاه به سبزه و سوارکاری مایه شادابی و شکوفایی‌اند. (مکارم‌الاخلاق، ص ۴۲)پیامبر(ص) می‌فرماید: پرهیز از قطع درختان سرسبز، بر طول عمل انسان می‌افزاید. (بحارالانوار، ج ۷۲، ص ۳۱۹) در حقیقت کسی که درختان سبز را قطع می‌کند، افزون بر اینکه تاثیر مستقیم بر عمر خود می‌گذارد، زمینه آسیب به محیط زیست و گرفتار شدن به انواع بیماری‌های جسمی و روحی را فراهم می‌آورد؛ چرا که فقدان سبزه به ویژه در محیط‌های خشک و سوزان موجب انواع و اقسام بیماری‌هاست. از همین رو، ترک قطع درختان خصوصا در مناطق کویری باید برای محافظت از جان و جسم خود در دستور کار قرار گیرد و نه‌تنها درختان قطع نشود بلکه بر فضای سبز روز به روز افزوده شود تا از افزایش و گسترش کویر و بیابان و آثار مخرب آن بر جسم و روح جلوگیری به عمل آید. آن حضرت(ص) همچنین درباره نقش درخت و آبیاری آن فرموده است: کسی که درختی را آب دهد، همانند کسی است که انسان مؤمنی را سیراب کرده باشد. (وسائل الشیعه، ج ۱۲، ص ۲۵، ص ۴) ایشان سفارش می‌کند: اگر عمر جهان پایان یابد و شخصی نهالی در دست داشته باشد، چنانکه به قدر کاشتن آن فرصت باشد، حتما فرصت را غنیمت شمارد و نهال را بکارد (مستدرک الوسائل، ج ۱۳، […]
  • عجله، کار شیطان است نگاهی گذرا به علل و آثار منفی عجله و شتاب عجله و شتاب یکی از رفتارهای نادرست و ناپسند انسانی است. در آیات قرآنی از جمله صفاتی که برای انسان بیان شده عجول بودن است. این خصلت انسانی موجب می‌شود که فرد بدون تانی و تامل کارهایی انجام دهد که در بیشتر اوقات پشیمانی را به همراه دارد. نویسنده در این مطلب با مراجعه به آموزه‌های وحیانی اسلام علل و عوامل و آثار شتابزدگی و عجله در انسان را مورد بررسی قرار داده است. شتابزدگی، خصلت انسانی یکی از خصلت‌های انسانی، شتابزدگی و عجله است. انسان دارای نفس است و این امر اقتضائاتی دارد که از جمله آنها نیاز به مادیات و هواهای نفسانی است که باید در سطوح مقبول و مطلوبی به آنها پاسخ داده شود. از جمله صفات نفس انسانی، نسیان و غفلت، عجله (اسراء، آیه ۱۱)، ظلوم و جهول بودن (احزاب، آیه ۷۲) و مانند آن است که در آیات  قرآن به آنها توجه داده شده است. خصلت عجله از صفات ناپسند نفس انسانی است و به معنای مطالبه چیزی قبل از وقت رسیدن آن است. (مفردات الفاظ قرآن کریم، راغب اصفهانی، ص ۵۴۸؛ ذیل واژه عجل) از آیات قرآنی به دست می‌آید که این امر در بسیاری از موارد مذموم و ناپسند است؛ به این معنا که سبقت جویی پیش از زمان رسیدن آن چیز در اغلب موارد نمی‌تواند به حال انسان مفید باشد هر چند که ممکن است در حالاتی نادر، سازنده هم باشد. براساس آیاتی از جمله ۱۱ سوره اسراء و ۳۷ سوره انبیاء خصلت عجله در سرشت انسان نهفته است و نمی‌توان آن را نادیده گرفت. به این معنا که جزو لوازم ذاتی نفس انسانی، عجله و شتاب است. بنابر این باید با تربیت نفس، آن را مدیریت کرد. بیشترین جنبه‌ای که انسان در آن عجله و شتاب می‌ورزد، در خواسته‌ها و تمایلات نفسانی است.(همان و نیز یونس، آیه ۱۱) از این رو خداوند شتابزدگی را ناپسند دانسته  و به سرزنش کسانی می‌پردازد که در خواسته‌های مادی و دنیوی خویش عجول هستند.(همان و نیز یونس، آیه ۵۰؛ شعراء، آیات ۲۰۰ و ۲۰۴؛ صافات، آیات ۱۷۵ و ۱۷۶) برای تربیت نفس و مهار آن، خداوند خواهان تامل، شکیبایی و صبر در امور می‌شود؛ چرا که شتابزدگی به سبب آنکه که تاثیرات منفی در زندگی شخصی و جمعی انسان به جا می‌گذارد، می‌بایست مهار شود؛ زیرا اگر مهار نشود در بسیاری از موارد موجب هلاکت و دست کم پشیمانی می‌شود که گاه این پشیمانی دیگر سودی برای شخص نخواهد داشت؛ زیرا جبران و بازسازی و اصلاح امری که خراب و فاسد شده امکان پذیر نمی‌شود. زمینه‌های عجله چنان‌که گفته شد، شتابزدگی و عجله خصلت نفس انسانی است مانند هواهای نفسانی از جمله شهوت و غضب و مانند آن می‌بایست مهار و مدیریت شود. البته شرایطی موجب می‌شود که انسان این خصلت را بیشتر بروز دهد و نتواند به مهار آن پرداخته و رفتارهای هیجانی، او را به سمت و سویی سوق می‌دهد که هلاکت، بخشی از پیامدهای آن است. از آیات قرانی این معنا به دست می‌آید که ریشه همه رفتارهای شتاب‌آلود انسان، جهل و عدم احاطه علمی شخص به موضوع و مسئله است.(کهف، آیه ۶۸؛ انبیاء، آیه ۳۷) حتی از آیات ۸۳ و ۸۴ سوره طه این معنا برداشت می‌شود که علت شتابزدگی و عجله حضرت موسی (ع) برای ملاقات خداوند و جدایی از قوم، هر چند که به قصد جلب رضایت خداوند انجام گرفته است، اما ریشه در عدم احاطه علمی آن حضرت (ع) به همه مسایل داشت. در حقیقت، انسانی که دارای علم و احاطه کامل به مسئله باشد، اهل صبر، حلم و شکیبایی است و عجله و شتاب نمی‌ورزد.(همان) پاسخ خداوند به شتابزدگی انسان‌ها انسان‌ها بیشتر در امور مادی و تمایلات نفسانی گرایش به شتاب دارند. البته خداوند برای اینکه حجت را بر بندگان خویش تمام کند، گاه به این خواسته‌های شتاب آلود انسان‌ها بویژه کافران توجه می‌کند و امکانات رفاهی و آسایشی آنان را فراهم می‌آورد.(اسراء، آیه ۱۸؛ انسان، آیات ۲۴ و ۲۷) به طور کلی عجله در امور دنیوی و مادی امری مذموم و ناپسند است و کسانی که اهل ایمان هستند اهل صبر و تانی و تامل هستند و هرگز شتابزدگی ندارند. اما اینکه چرا برخی از مومنان و حتی پیامبران در کارهایی عجله می‌کنند، این رفتار  چنانکه گفته شد برخاسته از عدم احاطه علمی به مسئله و موضوع است و گرنه در کارهای حتی خوب و پسندیده نمی‌بایست عجله کنند. خروج حضرت یونس (ع) پیش از موعد از میان قوم و قبیله خویش موجب خشم الهی شد و او را در شکم ماهی به مدت چهل‌شبانه روز زندانی کرد و اگر توبه و استغفار آن حضرت (ع) و عنایت و فضل الهی نبود وی تا روز قیامت می‌بایست در شکم ماهی اسیر و زندانی می‌ماند.(صافات، آیات ۱۳۹ تا ۱۴۵؛ آیات ۴۸ و ۴۹ و انبیاء، آیه ۸۷) همچنین عجله حضرت موسی(ع) در دو مورد یکی در رفتن به کوه طور و دیدار خداوند «طه، آیات ۸۳ و ۸۴) و نیز عجله و عدم صبر و پرسش‌های مکرر از رفتار عالم ربانی یعنی حضرت خضر، شتابی مذموم بود. (کهف، آیات ۶۵-۷۲ و ۷۴ و ۷۵ و ۸۲) به نظر می‌رسد که عجله در بیان آیات از سوی پیامبر(ص) پیش از دستور ابلاغ نیز از این موارد است؛ یعنی هر چند که این عجله در بیان و زبان برای خیرخواهی است اما نباید پیش از موعد و فرمان الهی باشد که در شکل تنزیل از طریق حضرت جبرئیل اعلام می‌شود. (قیامت، آیه ۱۶) از همین موارد شتاب مؤمنان برای دستیابی به پیروزی در جنگ (نحل، آیه۱) یا تعجیل پیامبر(ص) و نیز مؤمنان برای امدادهای غیبی در جنگ است. (بقره، آیه ۲۱۴) خداوند مقدر کرده که کارها در زمان خود انجام شود و هرگونه تعجیل در زمان وقوع آن، امری نادرست و مذموم است که می‌بایست از آن پرهیز کرد. به عبارت دیگر، استعجال و شتاب‌خواهی در اموری که مقرر به زمانی است، امری ناپسند است حتی اگر در کارهایی باشد که به نظر انسان خیر و رضایت خداوندی است. از این رو عجله بنی‌اسرائیل در ابلاغ امر خداوندی از سوی حضرت موسی(ع) امری ناپسند دانسته شده است (اعراف، آیه ۱۵۰) چرا که زمان ابلاغ را خداوند می‌داند و می‌بایست از هرگونه شتاب در ابلاغ الهی خودداری کرد. بر این اساس خداوند به پیامبر(ص) سفارش می کند که پیش از پایان وحی تنزیلی و اذن ابلاغ، از ابلاغ وحی خودداری کند. (طه، آیه ۱۱۴؛ قیامت، آیات ۱۶ تا ۱۸) برخی آثار و پیامدهای منفی عجله برای عجله و شتابزدگی آثار منفی چندی است که از همه مهم‌تر بروز خطا و افزایش اشتباه در کار است؛ زیرا چنانکه بیان شد زمینه عجله در کارها در بسیاری از موارد، جهالت یا عدم احاطه کامل و جامع علمی است. از این رو درصد خطا و اشتباه بالا می‌رود. خداوند در آیه ۱۱ سوره اسراء شتابزدگی، را عامل اشتباه در شناخت سود و زیان واقعی می‌داند و به انسان نسبت به آن هشدار می‌دهد. مفسران در تحلیل این معنا گفته‌اند که جمله «و کان الانسان عجولا» در مقام تعلیل برای «و یدع الانسان...» است؛ یعنی چون انسان، عجول است شر و خیر خویش را یکسان می‌بیند و به دنبال هر دو می‌شتابد. لذا دچار خطا و اشتباه می‌شود و نمی‌تواند به هدف مطلوب خود برسد. همین شتابزدگی و عدم قدرت تشخیص، عامل آثار بد دیگری می‌شود؛ زیرا بر اثر خصلت شتابزدگی، انسان از ابزار و وسایل شر و ناپسند نیز بهره می‌گیرد و این‌گونه است که هدف، وسیله را برای او توجیه می‌کند یا ناخواسته از وسایل و ابزاری استفاده می‌کند که نمی‌بایست از آن استفاده کند. خداوند در آیاتی از جمله ۴۵ و ۴۶ سوره نمل بیان می‌کند که ثمودیان، در اتخاذ روش‌های نادرست و بدفرجام عجله داشتند و همین امر نیز موجب هلاکت و نابودی آنان شد. شتابزدگی موجب می‌شود که انسان، اهل صبر و بردباری نباشد و خیر و خوشی را در دنیا بخواهد که نزدیک و نقد است و در نتیجه به دنیا گرایش پیدا کرده و دنیاطلب شده و از آخرت غافل گردد. (اسراء، آیه ۱۸) پس شتابزدگی مایه بدبختی و شقاوت ابدی انسان می‌شود، چرا که هم در تشخیص سود و زیان و ابزارها به خطا می‌رود و هم هدف را گم می‌کند و به دنیا گرایش می‌یابد. از این رو پیامبر(ص) عجله را مایه هلاکت انسان می‌داند و می‌فرماید: انما اهلک الناس العجله و لو ان الناس تثبتوا لم یهلک احد؛ مردم را، در حقیقت، شتابزدگی به هلاکت انداخته است، اگر مردم، از شتابزدگی به دور بودند هیچ کس هلاک نمی‌شد. (محاسن، ج ۱، ص ۳۴۰، ح ۶۹۷) تنبلی و عجله، دو خصلت ناپسند همان‌گونه که عجله نادرست است تکاهل و تنبلی پشت گوش انداختن کاری در زمان خودش نیز نادرست و ناپسند است؛ چرا که فرصت‌ها همانند باد می‌آید و می‌رود و اگر انسان غنیمت نشمارد ممکن است دیگر دست یافتنی نباشد. امام علی(ع) در این باره هشدارهایی داده است. از آن جمله می‌فرماید: من الخرق المعاجله قبل الامکان و الاناه بعد الفرصه؛ شتاب کردن در کاری پیش از بدست آوردن توانایی، و سستی کردن بعد از به دست آوردن فرصت از نادانی است. (جهاد النفس، ح ۸۲۹) امام جواد(ع) نیز می‌فرماید: ثلاث من کن فیه لم یندم:‌ترک العجلهًْ، و المشورهًْ، و التوکل علی الله عندالعزم؛ سه چیز است که هر کس آن را مراعات کند، پشیمان نگردد:‌۱- اجتناب از عجله، ۲- مشورت کردن، ۳- و توکل بر خدا در هنگام تصمیم‌گیری ( مسند الامام الجواد، ص ۲۴۷) از این حدیث به دست می‌آید که انسان می‌بایست فرصت‌شناس باشد و همان‌گونه که عجله و شتابزدگی نادرست است، پس از اینکه زمان عمل رسید و عزم بر عمل کرد هرگونه تاخیر می‌تواند موجب پشیمانی باشد، بلکه باید توکل کرد و به انجام کار اقدام نمود. (فی التاخیر آفات) عجله مثبت چنانکه گذشت هر چند عجله کردن در کارها عموماً امری ناپسند شمرده شده اما در کارهای خیر و نیک، بر سرعت گرفتن و شتاب کردن تاکید بسیار شده است. قرآن کریم و روایات اسلامی سرعت و سبقت در کارهای نیک را تشویق و ترغیب کرده است. چنانکه در قرآن و در دو موضع تاکید شده، فاستبقوا الخیرات= در کارهای خیر از همدیگر سبقت بگیرید (بقره  آیه ۱۴۸، مائده  آیه ۴۸) و یا در آیه‌ای دیگر در توصیف ویژگی‌های مومنین آمده است: اولئک یسارعون فی‌الخیرات و هم لها سابقون، مؤمنان در کارهای خیر عجله می‌کنند و از یکدیگر هم سبقت می‌گیرند (مؤمنون آیه ۶۱) همچنین در روایات متعدد بر تسریع در انجام امور نیک و عدم سستی و اهمال‌کاری در خدمت‌رسانی به همنوعان تاکید شده است که این نوع شتاب‌‌ورزی را می‌توان عجله مثبت و پسندیده نام نهاد که تاثیر سازنده و شگفت‌انگیزی بر روح و جان و رفتار آدمی […]
  • کمال در خوش‌سیرتی و خوش‌صورتی خوش‌سیرتی و خوش‌صورتی دو ضرورت برای رسیدن به کمال در آموزه‌های اسلامی همان اندازه که بر خوش‌سیرتی تاکید شده بر خوش‌صورتی نیز توجه شده است؛ زیرا ظاهر انسان، گواهی‌دهنده بر باطن است و اگر انسانی خوش‌سیرت باشد به طور طبیعی خوش‌صورت نیز خواهد بود و تبسم در صورت به عنوان گواه سرور باطنی فرد است. همچنین نظافت ظاهر گواه گرایش باطنی انسان به نظافت روح و روان است. در مطلب پیش‌رو نمونه‌هایی از خوش‌صورتی و خوش‌سیرتی بر اساس آموزه‌های قرآنی و روایی بیان شده است. صورت و سیرت زیبا واژه «صورت» به معنای سیما، چهره، ظاهر، نقش، نگار، هیئت، شکل، خلقت و مانند آن و واژه «سیرت» به معنای طریقت، روش، رفتار، رویه، مذهب، خلق و خو، عادت و مانند آن آمده است. (فرهنگ لغت دهخدا، معین، سخن، مفردات الفاظ قرآن کریم و منابع دیگر) سیره در اصطلاح به معنای روش و رفتاری است که همواره و به طور مستمر از مردم یا گروهی خاص بروز می‌کند. در فرهنگ دینی بارها از دو کلمه سنت و سیره پیامبر(ص) سخن به میان آمده و به عنوان حجت مطرح شده است. سنت را گاه به طوری تعریف می‌کنند که شامل سیره نبوی نیز می‌شود، مثلا می‌گویند: سنت، قول و فعل و تقریر بر پیامبر(ص) است. اما سنت را تنها در قول، و سیره را در فعل و تقریر آن حضرت(ص) به کار می‌برند. واژه سیرت در لغت از کلمه سیر به معنای رفتن و جریان داشتن است. راغب اصفهانی می‌نویسد: سیر یعنی حرکت در روی زمین، در زمین راه رفتن و گذشتن و عبور کردن. «سیره» یعنی حالت و روشی که انسان دارد، نوع خاص حرکت انسان و نوع رفتار و کردار و عملکرد انسان را «سیره» گویند. (مفردات الفاظ قرآن کریم، راغب اصفهانی، ذیل واژه سیر) مورخانی که درباره پیامبر اکرم(ص) و روش زندگی او کتاب نوشته‌اند، تاریخ خود را «سیره‌النبی» نامیده‌اند. سیره‌شناسی به معنای سبک‌شناسی و رفتارشناسی است. بنابراین، اگر ما بخواهیم از سبک زندگی اسلامی سخن بگوئیم باید به سبک زندگی و رفتار پیامبر(ص) بپردازیم و سنت‌های آن حضرت(ص) را در همه ابعاد و جوانب شناسایی و تحلیل و تبیین کنیم و در صورت قطع به صدور سنت و سیره، بدان توصیه نمائیم و سبک اسلامی زندگی را براساس آن پی‌ریزی کنیم؛ زیرا خداوند زندگی پیامبر(ص) را به عنوان اسوه عینی نیکو برای همه بشر معرفی کرده و بر لزوم پیروی ازآن تاکید نموده است. (احزاب، آیه ۲۱) و تنها از این راه است که می‌توانیم سعادت را در دنیا و آخرت به دست آوریم و محبوب خداوند شویم. (آل‌عمران، آیه ۳۱) با نگاهی به آموزه‌های قرآنی و سنت و سیره نبوی (ص) و امامان معصوم(ع) به روشنی این معنا استنباط می‌شود که انسان می‌بایست در باطن و ظاهر، نیک‌خوی و نیک‌منش و نیک‌رفتار و نیک‌گفتار باشد و نمی‌توان تنها به یکی بسنده کرد. در آیات قرآنی همان‌گونه که بر طهارت روح و روان و برخورداری از قلب سالم و سلیم تاکید شده، بر طهارت ظاهر و پاکی جسم و جامه نیز تاکید شده است؛ زیرا براساس آموزه‌های قرآنی، جسم و روان، ظاهر و باطن در یکدیگر تاثیر متقابل دارند. براساس این مبانی اسلامی و قرآنی و بلکه عقلانی است که باید گفت: این شعر سعدی نمی‌تواند به عنوان یک معیار در سبک زندگی اسلامی مطرح و به عنوان ضرب‌المثل مورد تاکید قرار گرفته و دستور‌العمل زندگی یک مسلمان باشد. سعدی می‌گوید: صورت زیبای ظاهر هیچ نیست ای برادر سیرت زیبا بیار گفتن اینکه صورت زیبای ظاهر هیچ نیست، نادرست است، حتی اگر قصد ایشان از صورت ظاهری، اندام زیبا یا ظاهر زیبا باشد که با آرایه‌هایی از دنیا آراسته شده باشد باز سخنی غیرقابل قبول است؛‌ زیرا بر اساس آموزه‌های قرآنی، آرایه‌های دنیا هرچند برای دنیاست و انسان نمی‌بایست دلبسته به آن باشد ولی باید از آن به عنوان طیب بهره گیرد، زیرا هر طیب و پاکی برای انسان آفریده شده است و در کمال‌گرایی و کمال‌یابی انسان نقش اساسی دارد. خداوند از انسانها می‌خواهد در پوشاک و خوراک خود بهترین‌ها و نیکوترین‌ها و پاکترین‌ها انتخاب کنند و از آن بهره گیرند. (بقره، آیات ۵۷ و ۱۷۲؛ مائده، آیه ۴) حتی از آنها خواسته است که پاکترین‌ها را بر خود حرام نکنند و از آن بهره برند(مائده، آیه ۸۷؛‌ اعراف، آیه ۳۲) زیرا طیبات و پاکی‌ها روح و روان را پاک نگه می‌دارد و خبیثات و ناپاکی‌ها روح و روان آدمی را آلوده کرده و بر قلب‌ها زنگار می‌کشد به طوری که روان نمی‌تواند به درستی حقایق را بر پرده قلب به نمایش گذارد و فهم نماید و به خیر و خوبی گرایش یابد. (شمس، آیات ۷ تا ۱۰؛ مطففین، ‌آیات ۱۳ و ۱۴) با این وجود نکته‌ای که نباید از آن غفلت ورزید این است که انسان نباید گرفتار شهوت حبی و حالت افراطی به این امور شود و این امور که نقش آرایه ظاهری دارد درنزد او اصالت یابد و هدف و مقصد و مقصود بشر قرار گیرد (آل عمران، آیه ۱۴) خداوند در آیات قرآن می‌فرماید که انسان را در بهترین و نیکوترین صورت و ظاهر آفریده و اعتدال کمال قرار داده است. (تین، آیه ۴؛ شمس، آیه ۷) پس صورت زیبا همان اندازه برای کمال انسانی نقش دارد که سیرت و باطن زیبا نقش دارد. تاثیر متقابل صورت و سیرت زیبا و نیک از نظر آموزه‌های اسلامی انسان می‌بایست هم باطن و هم ظاهرش را خوب کند؛ زیرا تاثیرات متقابل آن دو کمال انسانی را تضمین می‌کند. از سویی اگر انسان در ظاهری زیبا و پسندیده نباشد، چگونه می‌توان ظاهر زشت و بدش را نشانه باطن نیک و خوب و زیبایش دانست؟ این ظاهر و رفتارهای ظاهری و افعال و اقوال انسان است که بیانگر طهارت و پاکی و زیبایی باطن اوست. خداوند درباره اهل اطاعت و ایمان می‌فرماید که اگر بخواهیم ایمان آنها را بشناسیم یکی از نشانه‌های آن نگاه به چهره این افراد است که نشانه سجود بر چهره‌شان نقش بسته است. چنانکه در آیه ۲۹ سوره فتح در خصوص یاران صدیق پیامبر(ص) می‌فرماید: سیماهم فی وجوههم من اثر السجود؛ نشانه‌ آنان در چهره‌هایشان از اثر سجود (آشکار) است.» در روایات بارها بر این نکته تاکید شده که خوش‌سیرتی و نیک خصالی افراد را می‌بایست در آثار و نشانه‌هایی یافت که در سیره و رفتار شخص تجلی و نمایان می‌شود. پیامبر(ص) می‌فرماید: زین امتی فی‌ حسن‌السمت؛ زیور امت من در نیکویی روش و سیره است. (بحارالانوار:ج۷۱، ص ۳۴۳، حدیث ۵) ایشان در جایی دیگر می‌فرماید: دو خصلت است که در منافق فراهم نمی‌آیند: فهم در اسلام و برخورداری از سیمای نیکوکاران در چهره. (بحارالانوار:ج ۷۱، ص ۳۴۳، حدیث۳) آن حضرت(ص) همچنین در جایی دیگر می‌فرماید: پنج‌چیز است که جز در مومن راستین فراهم نمی‌آیند و خداوند به سبب آنها بهشت را بر وی واجب می‌گرداند: نورانیت دل، فهم در اسلام، پارسایی در دین، محبوبیت در میان مردم و نشانه و سیمای اهل خیر داشتن در چهره(کنز الفوائد: ج۲، ص۱۰) اصولا ظاهر برای اسلام آنچنان مهم و اساسی است که از مردم خواسته شده تا از همه آرایه‌ها و زیورهای پاک و  طیب بهره گیرند و خود را بدان بیارایند. آراستن بویژه در برخی از موارد مستحب شرعی است مانند زمانی که برای نماز می‌ایستند جالب اینکه امام صادق(ع) در تفسیر آیه ۳۱ سوره اعراف که درباره آراستن خود به زیور و زینت در هنگام نماز است به تاثیرات زینت ظاهری در باطن انسان اشاره می‌کند و می‌فرماید: منظور از آراستن، شانه کردن است، ]زیرا شانه زدن[  روزی می‌آورد، مو را زیبا می‌کند، حاجت را برآورده می‌سازد، نطفه را زیاد می‌گرداند و بلغم را از بین می‌برد. (الخصال:ص ۲۶۸، ص ۳٫ و هم‌چنین وسائل الشیعهًْ: ج۱، ص ۴۲۵ باب ۷۰) از این روایت به خوبی تاثیرات ظاهر خوب داشتن چون شانه کردن مو در باطن انسان و درمان برخی از بیمارها بیان شده است. کسی که مدعی آن است که خداوند قلبش را به نور ایمان روشن و زیبا کرده و او را به ایمان آراسته است، باید به گونه‌ای عمل کند که این آراستگی باطن به چشم آید و مردم تشویق به دینداری شده و به اسلام و ایمان رو‌ آوردند. البته آراسته بودن ویژگی مومن است که ظاهر خودش را پاک و زیبا می‌کند و خود را به طیبات و پاکی‌ها می‌آراید،  اما از آنجایی که زن  با زیبایی الفتی دیرین و ذاتی دارد، زنان می‌بایست بیش از پیش به آراستگی توجه داشته باشند و به هر شکلی شده برای شوهرشان خود را بیارایند. امام صادق(ع) می‌فرماید: سزاوار نیست که زن خودش را واگذارد، بلکه حتی اگر شده با آویختن گردنبندی خود را بیاراید. (من لایحضره الفقیه: ج۱، ص ۱۲۳، حدیث ۲۸۳). خوش‌رویی، نشانه‌ای از صفای باطن و ایمان قلبی در آیات و روایات یکی از ویژگی‌های مومن سرور باطنی دانسته شده، زیرا از هرگونه اندوهی نسبت به از دست‌داده‌ها و از هر ترسی نسبت به آینده و از دست ر‌فتنی‌ها، آسوده است. پس همواره باطنی شاد دارد. (بقره، آیات ۶۲ و ۱۱۲ و ۲۷۷؛ انشقاق، آیه۹؛ انسان، آیه۱۱) این سرور باطنی را انسان مومن در چهره‌اش به نمایش می‌‌گذارد. از این رو تبسم هرگز از لبان مومن کنار نمی‌رود و چنان‌که پیامبر(ص) همواره تبسم داشت، زیرا مسرور به ایمان بود، مومنان نیز مسرور به ایمان هستند و تبسم بر لبان دارند. تبسم، لبخند را می‌گویند نه خنده را؛ زیرا خنده همراه با صوتی است در حالی تبسم بی‌صدا و صوت است. (طریحی، فخرالدین؛ مجمع‌البحرین، کتابفروشی مرتضوی، تهران، ۱۳۷۵ش، چاپ: سوم، ج۶، ص۱۷) امام صادق(ع)  که می‌فرمایند: ضحک المومن تبسم؛ خنده مومن تبسم است. (محدث عاملی، تفصیل وسائل الشیعه الی تحصیل مسائل الشریعه، آل‌البیت، قم، ۱۴۰۹ق، چاپ: اول، ج۱۲، ص۱۱۵). ایشان درباره قهقهه و خنده می‌فرمایند: القهقهه من الشیطان؛ قهقهه زدن از شیطان است. (همان). انسان مومن به سبب همین سرور باطنی همواره گشاده‌رو و خوش‌روست و اگر غم و اندوهی گذرا نیز در دل بیاید نشان نمی‌دهد؛  زیرا بر خود مسلط است و واکنش‌های هیجانی از خود بروز نمی‌دهد. بنابراین داشتن ‌رویی گشاده و خوش، از صفات اهل ایمان است؛ چرا که اهل ایمان از هر چیزی رها و آزاد بوده و تنها بنده خداوند هستند، پس چیزی از داشته‌ها و نداشته‌ها آنان را اندوهگین و هراسان نسازد. لذا امیرمومنان علی‌(ع) خوش‌رویی و گشاده‌رویی را از صفات آزادگان دانسته است و می‌فرماید: البشر (الطلاقهًْ) شیمهًْ‌الحر (غررالحکم: ۶۵۶؛ و همان ۴۶۷) آثار و برکاتی برای خوش‌رویی گفته شده که از جمله آنها می‌توان به زدودن کینه (الکافی: ج۲، ص ۱۰۳، حدیث ۶) و دام‌دوستی و محبت (تحف‌العقول: ۲۰۲) و کمند محبت بودن (بحارالانوار: ۱۲۰/۴۰۹/۶۹) اشاره کرد. براساس آموزه‌های قرآنی و روایی، مومن اهل شوخی و شعف است (تحف‌العقول:ص ۴۹) ولی در این شوخی هرگز حق را زیر پا نمی‌گذارد، چنان‌که پیامبر(ص)  فرمود: انی امزح و لااقول الا حقا؛ من مزاح و شوخی می‌کنم ولی جز حق نمی‌گویم. فرمود: (سنن أبی داوود: ۴/۳۰۰/۴۹۹۸؛ تنبیه الخواطر:  ۱/۱۱۲) روایات بسیاری مردم را به عدالت و انصاف در حق دیگری تشویق می‌کنند تا این، سیرت و رفتار مردمی شود که خود را اهل ایمان و اسلام می‌دانند. (نگاه کنید: غررالحکم ۸۰۵؛ و ۹۹۸۳) همچنین مومن به سبب باطن پاک و زیبایش، اهل کرامت و بزرگواری است. چنین انسان کریم النفسی کریمانه با دیگران برخورد می‌کند و پیش از آنکه کسی حاجت بخواهد و نیازی عرضه کند بی‌هیچ منت و اذیتی، حاجت دیگری را برآورده می‌کند و حتی انتظار تشکر و جبران ندارد. (غرر الحکم: ۱۷۶۱) بلکه بار تاوان مردم را نیز خودش به دوش می‌کشد. (غررالحکم: ۱۲۹۷)  و جبران خسارت می‌کند. از جمله نشانه‌های بزرگواری انسان مومن این است که با مردم خوشرفتار است. امام علی(ع) می‌فرماید: با خوشرویی و نیکوکاری آدمی است که بزرگواری او معلوم می‌شود. (غررالحکم: ۱۰۹۶۳) براساس آیات قرآن انسان مومن گوشه‌گیر و عزلت‌گرا نیست، بلکه الفت‌گرا و با مردم مالوف و مانوس است. او در میان مردم است تا با اخلاق خوش‌ و نیک خود آنان را در عمل به اسلام و ایمان دعوت کرده و از زشتی و پلیدی و کفر و نفاق درون و بیرون برهاند. (سوره عصر) پیامبر(ص) می‌فرماید: بهترین شما خوش‌خوترین شماست؛ آنان که با دیگران الفت می‌گیرند و الفت می‌پذیرند. (تحف‌العقول: ص۴۵) آن حضرت همچنین می‌فرماید: بهترین مومنان کسی است که مومنان با او الفت می‌گیرند،  و در کسی که با دیگران الفت نگیرد و دیگران نیز با او الفت نیابند خیری نیست. (بحار الانوار: ۷۵/۲۶۵/۹) از نظر قرآن الفتی که میان مردم مومن است برخاسته از عنایت و فضل الهی است و انسان می‌بایست شاکر و سپاسگزار آن باشد. (انفال، آیات ۶۲ و ۶۳؛ آل‌عمران، آیه ۱۰۳) به هر حال، براساس آموزه‌های قرآنی ظاهر و باطن، هر دو می‌بایست زیبا و خوش و نیک باشد و اینکه به یکی بسنده شود و مثلا تنها به ظاهر بپردازیم غلط و نادرست است. چنانکه باطن‌گرایی نیز نمی‌تواند  عاملی برای ترک ظاهر خوش و زیبا باشد. اینکه گفته شود دل ما پاک است ولی بی‌حجاب و بدحجاب باشیم و یا نماز نخوانیم و واجباتمان را انجام ندهیم این خود دلیلی بر ناپاکی قلب است؛ زیرا دل پاک، به طور طبیعی پاکی ظاهر را به دنبال خواهد داشت و از آنجایی که بی‌حجابی، ناپاکی و بی‌عفتی و بی‌حیایی است، پس نمی‌توان مدعی پاکی قلب و حیا و عفت درونی بود. مشکل اساسی بسیاری از مردم این است که در حکمت نظری به علم و آگاهی رسیده‌اند ولی در حکمت علمی به سیره و رویه‌ای دست نیافته‌اند که آنچه را می‌دانند به اراده انجام دهند و درخود ظاهر کنند. به هر حال، انسان بر اساس آموزه‌های قرآنی باید ایمان باطنی زیبای خویش را با اعمال صالح و نیک ظاهری همراه کند و اصولا شریعت برای این است که این تاثیر متقابل را ایجاد کند؛ زیرا احکام اسلامی به گونه‌ای طراحی شده که صورت و سیرت را زیبا کرده و به بهترین خصلت‌ها و فضایل باطنی و اخلاقی و اعمال نیک‌ظاهر و نیکوترین آنها می‌آراید. از این رو در اسلام تنها کسی رستگار می‌شود که باطن و ظاهر خود را اصلاح کرده باشد و دو بال پرواز درون و بیرون لازم است که انسان به سوی کمال به پرواز […]
  • این؛ مشکل شماست! نگاهی به مسئله فقدان همدردی و تعاطف در جامعه یکی از معضلات و مشکلات جوامع امروزی، تغییر فلسفه زندگی و به تبع آن شیوه و سبک‌های زندگی است، به طوری که حتی همدردی زبانی از جامعه رخت بسته است و انسان‌ها خود را در برابر همنوع، غیرمسئول دانسته و رفتاری از بی‌تفاوتی در پیش می‌گیرند. این در حالی است که بنای جامعه و انسانیت بر ترکیبی از عقل و عاطفه نهاده شده است؛ یعنی اگر عقل، سنگ‌ها و مصالح سخت ساختمان جامعه باشد، این عواطف و احساسات است که به عنوان ملات، جامعه را به هم می‌چسباند و ساختمان عظیم و رفیع اجتماع را ایجاد کرده، حفظ نموده و بلند می‌دارد. نویسنده در این مطلب به واکاوی این معضل اجتماعی از منظر آموزه‌های قرآنی پرداخته است. نیاز عاطفی انسان در مواقع سختی شاید بارها در هنگام مواجهه با مشکلات و معضلات، این جمله را از اطرافیان شنیده باشید که «این، مشکل شماست». در این زمان گویا فشاری مضاعف بر شما وارد می شود و دیگران به جای اینکه از نظر عاطفی کمکی به شما کرده باشند، با این اعلان بی‌تفاوتی و فرار از مسئولیت اجتماعی، روحیه شما را از بین برده و شما را دچار ملال و ناراحتی می‌کنند. در این زمان گویا همه آسمان بر سر شما فرو ریخته است و در قلب احساس تنگی می‌کنید و می‌خواهید از آنجا بگریزید؛ هر چند که این گریز شما را از محیط جهنمی دور می‌کند، ولی این آتش دوزخی در درون جان شما شعله می‌کشد و خشم و هیجانات مضاعف، شما را می‌شکند و دچار افسردگی و گوشه‌گیری می‌کند. اگر چه شما در نهایت از این مشکلات و معضلات عبور می‌کنید و به حکم سنت الهی هر «عسر» و فشاری میان دو «یسر» و آسانی است (انشراح، آیات ۵ و ۶)، ولی آثار این حرکت اطرافیان و واکنش‌های آنان همچنان در جان و روح شما خواهد ماند و با خود می‌گویید: «به جای آنگه گره‌ای باز کنند، گره‌ایی می‌زنند». انسان وقتی در مشکلی گرفتار می‌شود، شکی ندارد که خود بخشی از علت تامه بوده است، از همین رو استغفار و طلب توبه می‌کند؛ زیرا می‌داند که بی‌حکمت و مصلحت و علت، هرگز گرفتار نخواهد شد. اما در همان حال، دوست دارد که دیگران اگر همکاری نمی‌کنند تا او را از مخمصه و معضل رهایی بخشند، دست کم از نظر عاطفی و روحی او را یاری رسانند و دستگیر او باشند. دلداری دادن و یاد کرد معضلات و مشکلات پیشینی که خود یا دیگران از آن عبور کرده‌اند، موجب امیدواری شخص شده و او را برای عبور از مشکل کمک می‌کند، اما بر خلاف آن دیده می‌شود که نه تنها همکاری یا همدردی نمی‌کنند، بلکه نمک بر زخم می‌پاشند و شخص را با جمله بی‌تفاوت خود که «این، مشکل شماست» در شرایط سخت‌تر و دشوارتر روحی و روانی قرار می‌دهند. این جمله و مانند آنها همانند «انداختن سنگ پیش پای لنگ» است به طوری که نه تنها کمکی برای راه رفتن وی نمی‌کند، بلکه موجب افتادن او می‌شود. انسان نمی‌بایست «افتاده را سنگ بزند» و با نیش کلام او را هدف قرار دهد؛ بویژه که «نیش سخن از نیشتر دردناک‌تر است»؛ چرا که زخم نیشتر بر بدن درمان می‌شود و حتی جای زخم آن نمی‌ماند، اما زخم نیش زبان و سخن، در قلب و جان آدمی می‌ماند و هرگز درمان نمی‌شود. مشکل من، مشکل شما هم هست باید به این افراد بی‌عاطفه و نمک‌پاش بر زخم گفت: «مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان»؛ چرا که اعلام بی‌تفاوتی نه تنها مشکلی را حل نمی‌کند، بلکه بر مشکلات می‌افزاید و شخصی که با بی‌عاطفی تمام، خودش را کنار می‌کشد، امید نداشته باشد که خودش از شر آن در امان خواهد بود؛ بلکه این مسئله در آینده به شکلی دیگر برای او پیش خواهد آمد. داستان این مردمان و جامعه گرفتار بی‌عاطفگی، داستان «موش و تله‌موش» است. می‌گویند: موشی در خانه صاحب مزرعه‌ای لانه داشت. موش یک بار در گشت و‌گذار خود «تله‌موشی» دید. موش هراسان به مزرعه رفت و به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد. آنها گفتند: تله موش چه ربطی به ما دارد. «این، مشکل شماست!» از قضا یک مار افعی که از آن حوالی می‌گذشت در تله‌موش افتاد و زن مزرعه‌دار خواست او را برهاند. افعی خشمگین و زخم خورده دست او را گزید. زن را بستری کردند و بر بالین او طبیب آوردند. طبیب ضمن بستن ضماد سفارش کرد برای او سوپ درست کنند. از مرغ برای او سوپ پختند! خویشاوندان و همسایگان به عیادت او رفتند و احتیاج به پذیرایی داشتند گوسفند را سر بریدند و برای آنها کباب کردند و سرانجام زن مار گزیده دار فانی را وداع گفت و در مجلس ختم او گاو را قربانی کردند! در همه این مدت موش از سوراخ دیوار، تمام این ماجرا را تماشا می‌کرد و به مشکلی که فقط به او مربوط بود و به دیگران ربطی نداشت، می‌اندیشید! آموزه‌های دینی تعاون و تعاطف در آموزه‌های دینی، بی‌تفاوتی نسبت به مشکلات و معضلات دیگران مذموم شمرده شده است. انسان‌ها موظف هستند به عنوان عضوی از جامعه به یکدیگر یاری رسانند. خداوند در آیه ۲ سوره مائده می‌فرماید: و تعاونوا علی البر و التقوی و لا تعاونوا علی الاثم و العدوان واتقوا الله ان الله شدید العقاب؛ و در نیکوکاری و پرهیزگاری با یکدیگر همکاری کنید و در گناه و تعدی دستیار هم نشوید، و از خدا پروا کنید که خدا سخت کیفر است. بر این اساس یکی از مهم‌ترین اصول و مبانی اسلام در زندگی اجتماعی و ایمانی، تعاون در کارهای نیک و خیر است. انسان مومن نه تنها نمی‌تواند نسبت به دیگران و مشکلات آنان بی‌تفاوت باشد، بلکه باید در مقام عمل برآید و به یاری و پشتیبانی دیگران برود. اگر کسی در زندان افتاده به هر جرمی که مرتکب شده نمی‌بایست او را رها کرد، بلکه باید به  او یاری رسانید. حضرت یوسف(ع) در زندان به زندانیان به هر شکلی بود کمک می‌کرد و در میان آنان به اهل احسان معروف بود و او را به عنوان «صدیق» (دوست صاف و صادق و راستگوی خویش) می شناختند؛ (یوسف، آیه ۴۶) چرا که در زندگی از هر کمکی که در توانش بود دریغ نمی‌کرد  هر چند که بسیاری از آنان گناهکار و مجرم و بی‌دین بودند و اعتقادی به خدای یگانه نداشتند و پروردگاران بسیاری را می‌پرستیدند.(یوسف، آیه ۳۹) تعاون و خدمت به خلق در روایات اسلامی در روایات بسیاری بر تعاون و همکاری با یکدیگر در امور نیک و خیر و تقوای الهی تاکید شده است. امام کاظم(ع) در این باره می‌فرماید: ان خواتیم اعمالکم قضاء حوائج اخوانکم و الاحسان الیهم ما قدرتم و الا لم یقبل منکم عمل؛ همانا مهر قبولی اعمال شما، برآوردن نیازهای برادرانتان و نیکی کردن به آنان در حد توانتان است و الا (اگر چنین نکنید)، هیچ عملی از شما پذیرفته نمی‌شود. (بحار‌الانوار، ج ۷۵، ص ۳۷۹) امام صادق(ع) نیز فرمود: قال‌الله عز و جل: الخلق عیالی فاحبهم الی الطفهم بهم و اسعاهم فی حوائجهم؛ خدای متعال می‌فرماید: مردم خانواده من هستند، پس محبوب‌ترین آنان نزد من کسانی هستند که با مردم مهربان‌تر و در راه برآوردن نیازهای آنان کوشاتر باشند (الکافی، ج ۲، ص ۱۹۹) رسول خدا(ص) نیز فرموده است: من قضی لمومن حاجه قضی‌الله له حوائج کثیره ادناهن الجنه؛ هر کس یک نیاز مومنی را روا سازد، خداوند حاجت‌های فراوان او را روا سازد که کمترین آن بهشت باشد. (قرب الاسناد، ص ۱۱۹) امام کاظم(ع) می‌فرماید: ان  لله عبادا فی الارض یسعون فی حوائج الناس هم الآمنون یوم القیامه؛ همانا خدا را در زمین بندگانی است که برای رفع نیازهای مردم می‌‌کوشند، اینان در روز قیامت (از عذاب)، در امان هستند. (بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۳۱۹) رسول خدا(ص) فرمود: من مشی فی عون اخیه و منفعته فله ثواب المجاهدین فی سبیل الله؛ هر کس به یاری و منفعت‌رسانی به برادر دینی‌اش بشتابد ثواب مجاهدان در راه خدا به او دهند. (ثواب الاعمال، ص ۳۴۰) در آیات و روایات آمده که اگر کسی نتواند حوائج برادر دینی خود را برآورده سازد، دست‌کم با او همدردی کند تا به این وسیله مشکلات او را کاهش دهد؛ زیرا انسان نمی‌تواند همه مشکلات دیگران را حل و فصل کند بویژه که اگر مشکلات مالی باشد، اما می‌تواند با خوشرویی و همدردی و تعاطف، آنان را یاری رساند و از نظر عاطفی و روحی آنها را تقویت کند و روحیه‌شان را افزایش دهد تا به سادگی از مشکل عبور کنند. امام صادق(ع) از پیامبر(ص) نقل می‌کند که ایشان فرمود: المومن اخو المومن کالجسد الواحد، ان اشتکی شیئا منه وجد الم ذلک فی سائر جسده، و ارواحهما من روح واحدهً؛ مومن برادر مومن است، همچون یک پیکر که هرگاه عضوی از آن به درد آید دیگر اندام‌ها آن درد را حس می‌کنند و ارواح آنها از یک روح است. (بحارالانوار، ج ۶۱، ص ۵۱) امام محمد باقر(ع) فرمودند: یا معشر المومنین تالفوا و تعاطفوا؛ ای گروه مومنان، با هم مانوس و متحد باشید و به یکدیگر مهربانی کنید و عواطف و احساسات نشان دهید. (الکافی، ج ۲، ص ۳۴۵) در سنت و سیره پیامبر(ص) و اهل بیت عصمت و طهارت(ع) آمده است که آنان اهل تعاون و تعاطف با مردم بودند. حضرت پیامبر(ص) چنان در این امر جدی و کوشا بود که خود را به رنج می‌افکند. (کهف، آیه ۶؛ شعراء، آیه ۳) پیامبر(ص) با همین تعاطف و محبت خود موجب شد تا مردم گرد او اجتماع کنند و از ایشان پیروی و اطاعت نمایند. خداوند در این باره می‌فرماید:‌ فبما رحمهً من الله لنت لهم .... فتوکل علی الله ان الله یحب المتوکلین؛ پس به برکت رحمت الهی، با آنان نرمخو و پرمهر شدی، و اگر تندخو و سخت‌دل بودی قطعا از پیرامون تو پراکنده می‌شدند. پس، از آنان درگذر و برایشان آمرزش بخواه و درکارها با آنان مشورت کن و چون تصمیم گرفتی بر خدا توکل کن، زیرا خداوند توکل‌کنندگان را دوست می‌دارد. (آل عمران، آیه ۱۵۹) در فرهنگ اسلامی و سنت و سیره عملی معصومان(ع) خدمت به دیگران و گشایش مشکلات آنان به‌عنوان یک نعمت تلقی شده است. به این معنا که انسان می‌بایست مشکل دیگران را نه تنها مشکل خود بداند بلکه یک عامل رشد وکمال خود دانسته و برای ترقی و تکامل خود از آن بهره‌مند شود. امام حسین(ع) می‌فرماید: ان حوائج الناس الیکم من نعم‌الله علیکم، فلا تملوا النعم؛ نیازها و درخواست‌های مردم از شما، از نعمت‌های الهی است برای شما، از این نعمت‌ها ملول و خسته نشوید. (بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۳۱۸) پس کسی که مشکل دیگران را عاملی برای رشد و ترقی و تکامل خود می‌شمارد نه تنها از آن کناره نمی‌گیرد بلکه با ورود بی‌خستگی و ملالت می‌کوشد تا با حل مشکل دیگران، دریچه‌ای به سوی کمال برای خود بگشاید. چنین انسانی با این نگرش هیچگاه به دیگران نخواهد گفت: این مشکل شماست بلکه خواهد گفت مشکل شما مشکل من است و هر چه در توانم باشد در رفع آن خواهم کوشید. امیرمؤمنان علی(ع) در این باره به جابربن‌عبدالله انصاری می‌فرماید: ای جابر! هر که از نعمت‌های خداوندی بهره بیشتر داشته باشد، مردم نیازمند هم بیشتر به او رجوع می‌کنند، در پاسخ به نیازهای مردم هر که برای خدا برخیزد و بنا بر توانایی‌هایی که دارد انجام وظیفه کند، تداوم نعمت‌های خداوندی را فراهم ساخته است و اگر انجام وظیفه نکند، نعمت‌ها را به زوال و نیستی می‌سپرد. (نهج‌البلاغه، حکمت ۳۷۳) امام صادق(ع) قضای حوائج دیگران را عاملی می‌داند که موجب سرور آنان و محبوب شدن بنده در نزد خدا می‌شود. آن حضرت می‌فرماید: من احب الاعمال الی‌الله عزوجل ادخال السرور علی المؤمن؛ اشباع جوعته أو تنفیس کربته؛ او قضاء دینه؛ از با ارزش‌ترین کارها نزد خداوند متعال، شاد کردن مؤمنین است؛ مثل سیر نمودن آنها، یا نجات دادن آنان از سختی‌ها و گرفتاری‌ها یا ادای بدهی آنها. (الکافی، ج ۲، ص ۱۹۲) پیامبر(ص) اهتمام به امور مسلمانان را از وظایف و تکالیف امت برشمرده و می‌فرماید: من اصبح لایهتم بامور المسلمین فلیس منهم و من سمع رجلا ینادی یا للمسلمین! فلم یجبه فلیس بمسلم؛ کسی که شب را به روز آورد و به امور مسلمانان رسیدگی نکند، از مسلمانان نیست و نیز هر که بشنود مردی از مسلمین فریادرسی می‌خواهد و به او پاسخ ندهد، از مسلمین نیست. (الکافی، ج ۲، ص ۱۶۴) امام علی(ع) می‌فرماید: ان‌ لله عبادا یختصهم الله بالنعم لمنافع العباد فیقرها فی أیدیهم ما بذلوها فأذا منعوها نزعها منهم ثم حولها الی غیر هم؛ خداوند را بندگانی است که به آنان نعمت‌های ویژه داده است برای نفع رساندن به دیگر بندگانش؛ پس امکاناتی در دسترس آنها قرار داده است که بذل و بخشش کنند. هرگاه از بذل آن نعمت‌ها دریغ ورزند و چیزی به کسی ندهند، آن نعمت‌ها را از آنان باز می‌ستاند و به دیگران می‌دهد. (نهج‌البلاغه، حکمت ۴۱۷) ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست به هر حال در آیات و روایات بر تعاون و تعاطف بسیار تاکید شده و از مؤمنان و مسلمانان خواسته شده تا بی‌تفاوت از مشکلات دیگران عبور نکنند و دست کم با آنان تعاطف و همدردی داشته و مشکلی از مشکلات روحی و روانی آنان بکاهند نه آنکه مشکلی بر آن بیفزایند. حداقل انسان اگر نمی‌تواند به دیگری کمکی کند، با روی خوش و زبان خوش، مرهمی بر زخم باشد نه آنکه نمک بر زخم پاشد. گشاده‌رویی در جایی که توان گشاده دستی ندارد، خود مرهم بر زخم است. صائب تبریزی می‌سراید: گر وا نمی‌کنی گره‌ای، خود گره مشو ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست کوتاه سخن آنکه عبارت «این، مشکل شماست» ریشه در فرهنگ وارداتی غربی‌ها دارد و هیچ جایگاهی در نگرش دینی و آئین مسلمانی […]
Share

مشترک سایت من شوید تا حتی یک مطلب را هم از دست ندهید!

 به وسیله ایمیل:

 ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.


بعد از ثبت نام رایانامه ای حاوی لینک فعال سازی برایتان ارسال خواهد شد. در صورت دریافت نکردن به بخش اسپم ایمیلتان مراجعه کنید.

مشترک خوراک شوید

یا به وسیله فید (خوراک)

Leave a Reply

برچسب‌هایی که می‌توانید استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>