ویژگی های علم لدنی

samamosبسم الله الرحمن الرحیم

فروشگاه آنلاین سونی

علم لدنی به معنای علمی است که مستقیم و بدون واسطه از سوی خداوند به شخص داده می شود و از مصادیق علم شهودی و علم حضوری است؛ بنابراین واسطه ای حتی ذهنی ندارد و لفظ و صورتی چیزی در ذهن نیست تا سپس به قلب ادارک شود، مانند همه علومی که ما نسبت به خارج داریم و از طریق صورت های ذهنی با آن ارتباط برقرار کرده و از معلوم خارجی آگاهی پیدا نموده و بدان علم می یابیم، بلکه همانند علم خودمان به خودمان است که بی واسطه حتی صورت ذهنی است و این ادراک مستقیم در قلب و قوه ادراکی ما از مرتبه نفس تحقق می یابد؛ زیرا خداوندی که حایل میان ما و حقیقت ما است(انفال، آیه ۲۴)، می تواند چنین علمی را مستقیم در قلب ما ایجاد کند و ما را نسبت به حقایق بی واسطه آگاهی بخشد و تعلیم دهد.

بر اساس آیات قرآنی، علم پیامبر(ص) از قرآن و حقایق ملکوتی آن بر پایه علم لدنی است. خداوند می فرماید: وَإِنَّکَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ؛ و به راستی که تو هر آینه قرآن را از نزد حکیم علیم تلقی می کنی.(۲۷: ۶) هم چنین می فرماید: الر کِتَابٌ أُحْکِمَتْ آیَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ خَبِیرٍ؛ کتابی که آیات آن استوار و محکم شده سپس از نزد حکیم خبیر تفصیل داده شده است.(۱۱: ۱)

پس این قرآن تفصیلی که در اختیار پیامبر(ص) قرار گرفته همانند قرار گرفتن برای ما نیست. آن آیات بر قلب مبارک نازل و در آن جا با علم لدنی تلقی شده است.(۲۶: ۱۹۳ و ۱۹۴؛ ۲: ۹۷)

درباره علم لدنی و تفاوت آن با دیگر علوم مطالبی مطرح است که از جمله مهم ترین آنها می توان به این موارد در این جا اشاره کرد؛ هر چند که پیش از آن مطالبی نیز درباره ویژگی و صفات آن بیان شده است:

  1. علم غیر از عزم: هر چند نفس انسانی بسیط است ؛ ولی مراتبی برای این نفس بسیط است. از همین روست که گاه سخن از ظلم به نفس است و گاه دیگر از مقام قلبی نفس و گاه از مقام فوادی نفس و گاه از مقام اماره بالسوء یا لوامه بودن و مانند آن ها در آیات قرآنی سخن به میان آمده است. نفس در مقام علم دانا است ولی این بدان معنا نیست که اراده و عزمی بر پایه دانایی و علم داشته باشد. ممکن است شخص بینا به چیزی باشد، ولی توان عمل نداشته باشد. این شخص در مقام اراده و عزم عملی همانند یک شخص معلولی است که بر ویلچری نشسته باشد. به این شخص اگر تلسکوپ و یا میکروسکوپ داده شود، هیچ تاثیری در عملش ندارد؛ زیرا او مشکلی علمی ندارد و در مقام یقین است؛ بلکه مشکل عملی دارد و قدرت بر انجام کار و عمل ندارد. کسانی که یقین علمی دارند و حتی ممکن است اهل شهود چون بعلم باعورا و سامری باشند یا به معجزات به بصیرت رسیده باشند چون فرعون، اما به دلیل آن که قلب ایشان ایمان نیاورده و جحد و انکار می کند، این شخص ویلچری است.(نمل، آیه ۱۴) پس ممکن است شخص صاحب علم لدنی باشد، ولی عزم و اراده فعلی نداشته باشد. پیامبر(ص) و معصومان(ع) با آن که از علم لدنی برخوردار بودند و می دانستند که به این آب و انار و انگور زهر دارد و یا این شمشیر هنگام نماز بر فرق سر می آید و این سفر به کربلا به شهادت و اسارت ختم می شود، ولی این علم لدنی دلیلی بر آن نیست تا اراده و عزم فعلی بر اساس مفاد آن نیز ایجاد شود و آنان فعلی را در راستای موافقت یا مخالفت آن انجام دهند؛ زیرا هماره مرتبه علم غیر از مرتبه اراده و عزم فعلی است.
  2. تصرفات خارجی نه باطنی: علم لدنی که برای عالم بدان است، هر چند که ویژگی ذاتی برای دارنده آن است و او را به حقایق امور چنان که هست عالم و دانا می کند، ولی این علم موجب نمی شود که شخص به قدرتی دست یابد که بتواند تصرفات باطنی داشته باشد؛ بلکه تصرفات وی ظاهری و خارجی است؛ از این رو، عالم لدنی(کهف، آیه ۶۵) نتوانست با تصرفات باطنی این علم لدنی را به حضرت موسی(ع) منتقل کند و او را با تصرفات تکوینی و باطنی، عالم به علم رشدی لدنی کند. جالب این که از نظر خدا، علم خضر(ع) علم لدنی است(همان) اما از نظر حضرت موسی(ع) علم رشدی است. ایشان معتقد است که این علم قابلیت انتقال با تصرفاتی هم چون تعلیم عادی را دارا است و عالم لدنی می تواند با تعلیم خودش آن را به دیگری منتقل کند، همان طوری که علوم حصولی و اکتسابی و تجربی با آموزش و تعلیم عادی قابل انتقال و آموزش به دیگری است؛ در حالی از منظر قرآن، این علم لدنی با تعلیمات عادی قابل آموزش و انتقال به دیگری نیست؛ زیرا تعلیم این علم لدنی با تصرفات باطنی است نه با تعلیمات عادی.(کهف، آیات ۶۵ و ۶۶) هم چنین دارنده آن علم لدنی با توجه به موارد سه گانه در داستان موسی(ع) و خضر(ع)، تنها در خارج با اسباب عادی می تواند تصرفات ظاهری داشته باشد؛ نه آن که عالم لدنی بتواند تصرفات باطنی و تکوینی داشته باشد. از این روست که عالم برای انجام ماموریت و رسیدن به مقصود خود، کشتی را خراب، کودکی را به قتل و دیواری را بازسازی می کند؛ نه آن که تصرفات باطنی و تکوینی داشته باشد. از منظر مردم عادی ، او نیز کاری را انجام می دهد که دیگران انجام می دهند؛ از این رو، بین خودشان و اعمال عالم لدنی تفاوت و فرقی را نمی یابند؛ چنان که در اعمال خضر(ع) و حتی معصومان(ع) دیده می شود؛ در حالی اعمال آنان از نظر باطنی با اعمال دیگران فرق دارد؛ زیرا آنان نه تنها به حقیقت ملکوتی اعمال خود آگاه هستند، بلکه در راستای ماموریت و اراده الهی آن را انجام می دهند نه اراده شخصی؛ چنان که عالم لدنی در پایان می گوید: و ما فعلته عن امری؛ آن را از روی خواسته و امر خودم انجام ندادم.(کهف، آیه ۸۲) از آن جایی که آنان بر اساس ملکوت و ماموریت کاری را انجام می دهد گاه برای مردم عادی غیر قابل درک است و استطاعت ندارند تا آن را هضم کنند و آن را خلاف عقل و منطق و حتی شریعت می یابند. این گونه است که گاه به معصومان(ع) در اعمالشان اعتراض می شود؛ چنان که موسی(ع) به خضر(ع) اعتراض می کند.(کهف، آیات ۶۷ و ۶۸ و ۷۲ و ۷۵ و ۷۸)
  3. تعلیم ناپذیر از سوی دارنده: با توجه به آن چه گفته شد معلوم شد، علم لدنی حتی از سوی دارنده آن غیر قابل تعلیم به دیگری است؛ زیرا علوم حضوری و داشته های شخصی غیر قابل انتقال به دیگری است. این علم تنها از سوی خداوند قابل تعلیم است و حتی معصومان(ع) تنها بسترسازان ایجادی آن هستند و این تعلیم از آن جایی که باید از لدن علی حکیم و لدن علیم خبیر و مانند آن انجام گیرد، واسطه پذیر نیست. از همین روست که انسان باید از راه تقوای الهی به شرایطی برسد که قابلیت دریافت علم لدنی را بیابد. بنابراین، درخواست تعلیم علم لدنی از سوی افراد از عالم لدنی ، درخواستی نادرست و بیهوده است.(کهف، آیات ۶۵ تا ۸۸)
  4. ارتباط علم لدنی با حقایق: علم لدنی با حقایق و ملکوت هر چیزی ارتباط دارد و به ظاهر ارتباطی ندارد؛ از این رو، قابل ادارک در چارچوب های شریعت ظاهری نیست؛ زیرا شریعت بر اساس بینات و سوگند و ظواهر امور مسایل را سامان می دهد و به رتق و فتق امور می پردازد. بنابراین، نمی توان براساس علم لدنی جامعه را مدیریت کرد و لازم است تا در چارچوب ظاهر و علم ظاهری قضاوت و داوری و زندگی کرد. بر همین اساس ، پیامبر(ص) با آن که دارنده علم لدنی و عالم لدنی است می فرماید: انما اقضی بالبینات و الایمان؛ داوری و قضاوت من در امور بر اساس همین ظواهر شاهدان و سوگندها است.

نکاتی درباره داستان

در داستان موسی(ع) و خضر(ع) که در آیات سوره کهف به آن پرداخته شده نکات بسیاری است که پیش از این به برخی اشاره شده است. در این جا به نکاتی دیگر اشاره می شود:

  1. ترس از جان خودش: از آیه ۷۱ سوره کهف به دست می دهد آن چه موجب اعتراض حضرت موسی(ع) است ترس از جان خودش و غرق شدن است، نه اعتراض به زیان مالی به صاحبان کشتی در اثر غرق شدن کشتی. از این رو، ایشان می فرماید: فَانْطَلَقَا حَتَّى إِذَا رَکِبَا فِی السَّفِینَهِ خَرَقَهَا قَالَ أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْتَ شَیْئًا إِمْرًا؛ پس رهسپار گردیدند تا وقتى که سوار کشتى شدند. وى آن را سوراخ کرد. موسى گفت: آیا کشتى را سوراخ کردى تا سرنشینانش را غرق کنى؟! واقعا به کار ناروایى مبادرت ورزیدى. پس حضرت موسی(ع) نسبت به تصرفات ظاهری خضر(ع) کاری به این ندارد که این تصرفات در ملک غیر به ویژه به سبب زیانبار و خسارت زا بودن خلاف شرع است، بلکه از این که کشتی و مسافران غرق شوند، اعتراض دارد. او خودش را در معرض خطر غرق شدن می بیند و اعتراض می کند.
  2. منکر از نظر موسی(ع): از نظر آیات و روایات، منکر هر آن چیز ناپسندی است که خداوند ناپسند دانسته و معروف هر چیزی است که خداوند پسندیده است. البته عقل و نقل کاشف این منکرات و معروفات است و انسان از این دو راه می تواند معروف و منکر را بشناسد؛ زیرا عقل و نقل دو راه کشف از این امور است. بر همین اساس، حضرت موسی(ع) بر اساس عقل و نقل، کشتن نفس پاک و بی گناه را که قتلی را انجام نداده است، منکر می داند: فَانْطَلَقَا حَتَّى إِذَا لَقِیَا غُلَامًا فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَکِیَّهً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَیْئًا نُکْرًا؛ پس رفتند تا به نوجوانى برخوردند [بنده ما] او را کشت. موسى به او  گفت : آیا شخص بى‏ گناهى را بدون اینکه کسى را به قتل رسانده باشد کشتى؟! واقعا کار ناپسندى مرتکب شدى.(کهف، آیه ۷۴) حضرت خضر(ع) نیز این تعریف را می پذیرد.
  3. نیسان حضرت موسی(ع) درباره شخصیت عالم: نیسان و فراموشی به عنوان عذر شرعی پذیرفته می شود و عقل و نقل بر آن تاکید دارد. بر همین اساس، وقتی موسی(ع) به جوان همراه خویش اعتراض کرده و او عذر نیسان را مطرح می کند، حضرت(ع) خاموش می شود.(کهف، آیه ۶۳) عالم لدنی نیز در برابر عذرخواهی موسی(ع) به فراموشی و نیسان، این عذر را می پذیرد و خاموش می شود. حضرت موسی(ع) نه تنها نسبت به تعهدات خود گرفتار فراموشی است، بلکه فراموش می کند در کلاس آموزش و تعلیم علم رشدی در نزد عالم لدنی حاضر شده است که خداوند او را فرستاده است.
  4. تصرف مالی و جانی زیان آور و اصلاحی در مال بدون جان: با نگاهی به تصرفات عالم لدنی به دست می آید که این تصرفات همه ظاهری و با اسباب ظاهری انجام گرفته نه در امور تکوینی و باطنی و با تصرفات باطنی و تکوینی. این تصرفات تنها در امور مالی و جانی در شکل ضرر و زیان و یک مورد اصلاحی در مال و ساخت دیوار بوده است. در هیچ موردی از این موارد تصرفات اصلاحی در جان انجام نشده است. حال این تصرفات در جان به شکل، درمان بیماری و فساد جسمی باشد یا جان بخشی به مرده و مردار. بنابراین، تصرفات عالم لدنی ، حتی همانند تصرفات حضرت عیسی(ع) نبوده است که مرده ای را زنده یا بیماری را شفا می بخشید.
  5. نسبت اراده به خود و خدا از سوی عالم لدنی: مشیت امری بالاتر و مقدم تر از اراده است. از نظر قرآن مشیت همان خواسته کلی حکیمانه الهی است که بر اساس فلسفه و هدف اساسی خلقت سامان می یابد. بنابراین، هیچ مشیتی بر خلاف مشیت الهی نخواهد بود به طوری که بتواند ساختار فلسفه وجودی و ایجادی خلقت را مخدوش سازد. بر این اساس، با آن که انسان و جن دارای مشیت است، ولی کسی از جن و انسان نمی تواند بر خلاف مشیت حرکت و عمل کند و تمام اسباب و ابزارها در خدمت مشیت الهی است و حتی در مواردی که اسباب موثری است در برابر مشیت الهی از کار می افتد. از این روست که امام سجاد (ع) می فرماید: یا من لاتبدل حکمته الوسایل؛ هیچ وسیله ای نمی تواند حکمت و مشیت الهی را تبدیل کند و چیزی را جایگزین کند. پس ابلیس نیز در راستای مشیت الهی فعالیت می کند. خداوند می فرماید: وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَنْ یَشَاءَ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلِیمًا حَکِیمًا؛ و مشیت نمی کنید مگر آن چه را خداوند مشیت کرده است؛ زیرا خداوند علیم و حکیم است.(۶۷: ۳۰) در این آیه در تعلیل این که مشیت همگانی تحت مشیت خداوندی است، به علم و حکمت اشاره شده است؛ زیرا ساختار نظام هستی نباید بر اساس علم و حکمت دیگری تغییر کند، بلکه آن علم و حکمت الهی است که هدف خلقت را سامان و مشیت ها را مهار و مدیریت می کند. در جایی دیگر این امر را به ربوبیت و پروردگاری کلان بر هستی نسبت داده می فرماید: وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَنْ یَشَاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ؛ و مشیت نمی کنید مگر آن که خداوند پروردگار جهانیان مشیت کرده باشد.(۸۱: ۲۹) پس از مقام مشیت، مقام اراده است. از نظر قرآن، اراده جزیی تر و شخصی تر از مشیت است و به مسایل و قضایی جزیی و شخصی تعلق می گیرد، در حالی مشیت به امور کلی و قضایای حقیقی کلی تعلق می گیرد. از این رو، انسان در هر قضیه جزیی و شخصی که می خواهد انجام دهد پس از علم و تصدیق بر انجام آن ، اراده عملی می کند تا آن را انجام دهد. اراده را اراده می گویند ؛ زیرا موجب حرکت و تحرکات جوانحی و جوارحی می شود و شخص را به آمد و شد برای تحقق آن مقصود وا می دارد. مراوده به معنای آمد و شدی است تا هدف و مقصود تحقق یابد؛ همانند مراوده زلیخا برای همبستری با یوسف(ع). عالم لدنی در تعلیل اعمال خود، گاه اراده که امر جزیی و شخصی است به خود و خدا (کهف، آیه ۸۱) و گاه تنها به خدا(کهف، آیه ۸۲) و گاه تنها به خود(کهف، آیه ۷۹) نسبت می دهد. عالم لدنی خرابکاری کشتی را به خود نسبت می دهد؛ زیرا نوعی سوء و بدی در این امر دیده می شود، و او سعی می کند سوء و بدی را به خود نه خدا نسبت دهد. هر چند که در واقعیت او هیچ کاری را به اراده جزیی خود انجام نداده است، بلکه به اراده جزیی خداوند در این مورد انجام داده است؛ چنان که در یک قاعده کلی فرموده است: و ما فعلته عن امری؛ از روی خواست و امر خودم انجام ندادم.(کهف، آیه ۸۲) عالم لدنی ، جایگزین سازی کودک بد به کودک خوب را به خود و خدا نسبت می دهد؛ زیرا امر مثبت و حسنه است و می توان به خدا نسبت داد؛ ولی چون در مقامی همانند مقام قرب فرایض است، به طور طبیعی آن را به خود نیز نسبت می دهد؛ زیرا او در این مقام او یدالله و اسدالله است. البته در مقام کامل این قرب فرائض چون مقام فنا است؛ دیگر شخص دیده نمی شود و باید فعل را مستقیم به خدا نسبت داد؛ زیرا وقتی یدالله است، دیگر معنا ندارد خودش را ببیند. در مقام قرب نوافل است که ابزار دیده می شود؛ چنان که در آیه ۱۷ سوره انفال در ارتباط با قرب نوافل می گوید: وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ رَمَى ؛ تو تیر نیانداختی وقتی تیر انداختی بلکه خدا است که تیر انداخت. در این جا ، پیامبر(ص) به عنوان ابزار دیده می شود؛ زیرا این بنده با عنوان بنده بودن ابزار خداوندی می شود؛ اما در مقام قرب فرائض، دیگر بندگی محو می شود و فعل بی واسطه به خدا نسبت داده می شود؛ چنان که در همان آیه ۱۷ سوره انفال درباره قتل کفار این گونه می فرماید: فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَکِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ؛ پس شما کفار را نکشتید، بلکه خداوند است که آنان را کشت. عالم ربانی ، در مقام قرب نوافل ، فعل خوب را به خود و خدا نسبت داده و اراده خود و خدا را در یک مسیر می بیند و خود را ابزار می داند؛ اما همین عالم لدنی، بلوغ و رشد کودکان صاحب گنج را به پروردگار نسبت می دهد؛ زیرا بلوغ و رشد، امری مرتبط با ربوبیت و پروردگاری است و تنها از عهده خدا بر می آید و تنها اراده الهی است که می توانند آن را تحقق بخشد. (کهف، آیه ۸۲) در این جا کنایه ای به حضرت موسی(ع) است که اگر علم رشدی را می خواهد باید از پروردگار بخواهد نه عالم لدنی؛ زیرا رشد  و علم رشدی از خواص اسم ربوبیت و پروردگاری خدا است. البته خدا در آیه ۷۷ سوره کهف ، به یک نکته کلیدی در ارتباط با اراده نیز اشاره می کند و می فرماید: فَوَجَدَا فِیهَا جِدَارًا یُرِیدُ أَنْ یَنْقَضَّ فَأَقَامَهُ؛ پس در آنجا دیوارى یافتند که اراده ریختن داشت، پس آن را عالم لدنی به تنها بر پا کرد؛ یعنی حضرت موسی(ع) نشست و عالم لدنی تنها بنایی کرد. در این جا سخن از اراده دیوار است. پس نشان می دهد که جمادات نیز از نظر قرآن دارای اراده است؛ هر چند که مقام اراده آنان به اختیاری در سطح انسان  وجن نمی رسد، ولی این گونه نیست که بی اراده باشند؛ زیرا از نظر قرآن هستی از جماد و غیر جماد دارای شعور و عقل بوده و تسبیح خدا می کنند و حتی بر اساس این آیه اراده دارند. البته اراده آنان در راستای اراده الهی و مشیت کلی خدا است و اراده ای بر خلاف اراده و مشیت الهی ندارند. تنها این انسان و جن است که می تواند اراده ای بر خلاف اراده الهی داشته باشد هر چند که نمی تواند این اراده های خلاف بر خلاف مشیت کلان الهی باشد و خدشه ای در آن ایجاد کند، حتی اگر اراده ابلیسی باشد که می خواهد مشیت الهی را در خلافت انسانی مخدوش کند، این اراده به جایی نمی رسد؛ زیرا هیچ اراده نمی تواند حکمت و مشیتی الهی را دگرگون سازد؛ چنان که امام سجاد(ع) فرموده است.
  6. کفر اعتقادی و طغیان فعلی: از نظر قرآن، منکر واقعی، کفر اعتقادی و طغیان فعلی و عملی انسان است.(کهف، آیه ۸۰) بر همین اساس ، کودک کشته می شود؛ زیرا خشیت یعنی ترس واقعی از روی علم قطعی وجود داشت که این کودک در آینده کفر اعتقادی و طغیان فعلی داشته و نه تنها موجب گمراهی والدین می شود، بلکه ممکن است این گونه هلاکت والدین را موجب شود. باید توجه داشت، واژه «یرهق» به معنای ریختن خون و سخت گیری شدید آمده است. در همین داستان ، حضرت موسی(ع) فشار سهمگین مواخذه و نظرهای تند و تیز عالم ربانی را همانند خون ریزی دانسته و سخت گیری ایشان را در این حد برآورد می کند.(کهف، آیه ۷۳) پس کودکی مقتول اگر زنده می ماند، موجب رفتارهای سخت گیرانه نسبت به والدین در حد مرگ و خونریزی ایشان می شد؛ یا واقعا از روی فسق و فجور و کفر و طغیان ایشان را می کشت. البته از نظر قرآن، بی دینی نیز نوعی مرگ است ، چنان که دین داری عین حیات است. پس ممکن است مراد این باشد که کودک مقتول در آینده ، بی هیچ شک و تردیدی موجب گمراهی والدین می شد و مرگ حقیقی را برای ایشان رقم می زد و ایشان را از اسلام به در می کرد. عالم ربانی در توجیه قتل کودک ، به خشیت خود و خدا اشاره می کند تا نشان دهد این خشیت که همان ترس برخاسته از علم و عظمت است، ریشه در علم حقیقی و ترس واقعی دارد، نه این که احتمال طغیان و کفر وجود داشته باشد و تنها براساس احتمال قتلی را مرتکب شده باشد. هم چنین ، عالم ربانی یاد آور می شود که قتل کودک همانند جان گرفتن حضرت عزرائیل است؛ زیرا اسباب الهی مختص به فرشتگان نیست، بلکه همه هستی از جمله انسان نیز جنود و لشکر خدا است. بنابراین، اولا اراده قتل اراده الهی بوده و ثانیا این خشیت و ترس واقعی از روی علم خدایی است که عالم ربانی مظهر آن علم الهی است. هم چنین از نظر قرآن، کودک خوب کسی است که دارای ایمان و اطاعت و بخشندگی زکاتی و رحمت تقربی و فاقد کفر و طغیان و بخل و غضب و خشم نسبت به والدین باشد.(کهف، آیات ۸۰ و۸۱)
  7. آبادی و شهر: از نظر خداوند، محیطی که پذیرای مهمانان قریب نباشد و به درخواست غذا مسافران و نیازمند توجهی نداشته باشد، یک آبادی به دور از مدنیت است و از تمدن بهره ای نبرده است؛ زیرا یک جامعه مدنی جامعه ارتباطی بر اساس قوانین و مقررات کامل انسانی است و به روابط عاطفی و اخلاقی و هنجارهای انسانی توجه می کند و برای یک دیگر دلسوزی می کنند و نیازهای یک دیگر را در چارچوب عدل و احسان و اکرام بر طرف می سازند و برای مسافران و غریبان ونیازمندان مراکز پذیرایی و آسایش و آرامش فراهم می آورند. از این روست که در آیه ۷۷ سوره کهف که گزارش خداوند از سفر است، از آن محیط به «قریه» و آبادی تعبیر کرده است؛ هر چند که از نظر عالم ربانی، چنین محیطی شهر و مدینه باشد که از مدنیت برخوردار است.(کهف، آیه ۸۲) ممکن است برخی بگویند که دیوار در روستا و آبادی بود، ولی کودکان در شهر می زیستند. در این صورت تفاوت دیدگاه میان خدا و عالم ربانی از میان می رود؛ اما این نکته باز قابل توجه است که مردم روستایی از مدنیت دور هستند و قوانین مدنی را چنان که باید و شاید نمی شناسند و بدان عمل نمی کنند. بنابراین، هر آبادی و محیطی اجتماعی دارای مدنیت نیست. کودکان در شهر ، بر اساس آداب مدنیت آموزش دیده و رشد می کنند و در محیط صالح همانند پدران صالح خویش رشد خواهند کرد و از نعمت های آشکار و نهان الهی برخوردار می شوند.

Share

مطالب مشابه