یک قدم بر خویشتن نِه! وان دگر در کوی دوست

عرفان در قرآن؛ مقامات و منازل عرفانی

بسم الله الرحمن الرحیم

سلوک الی الله، سخت و آسان است؛ از سویی، سخت است؛ چون انسان می بایست از خود بگذرد و خود را نبیند تا در خود و آفاق هستی، خدا را ببیند؛ از سوی دیگر، آسان است؛ زیرا جز از خود گذشتن، کاری نمی بایست انجام دهد. شخص اگر از خود بگذرد به خدا رسیده است. بنابراین، اگر بخواهیم از مراتب و منازل سیر و سلوک الی الله سخن به میان آوریم، تنها باید گفت، منازل الی الله برای سائر و سالک جز گذشت از خویشتن نیست. اگر حجاب «خود» را از میان بردارد، به خدا رسیده است. از همین رو، حافظ می گوید برای رسیدن به خدا باید این حافظ بودن که نمادی از خود است، برداشته شود، با همین کشف الغطاء از دیده خود، خدا دیده می شود؛ زیرا هر چیزی آیتی از آیات الهی است. پس اگر خود بنگریم خدا را در همه حقیقت خویش می یابیم. پس دیگر نیازی به ندا و منادا نیست، بلکه با خود نجوا کردن و مناجات کردن است. از همین روست که خدا می فرماید: إِذا سَأَلَکَ عِبادی عَنِّی فَإِنِّی قَریبٌ؛ هر گاه بنده ام از من بپرسد، به راستی که من قریب هستم.(بقره، آیه ۱۸۶)

فاصله مَظهر و مُظهِر

فاصله انسان با خدا، بلکه فاصله خلق با خالق چه مقدار است؟ به نظر می رسد که این فاصله، بس بی نهایت و بی پایان است؛ چرا که خدا بی نهایت است، در حالی که خلق محدود و متناهی است.

البته اگر در حقیقت هستی دقت نظر شود و رویت و شهودی حقیقی رخ دهد، معلوم می شود که فاصله ای میان انسان و خدا جز همان فاصله خالق و خلق، یا مُظهر و مَظهر نیست.

براساس آموزه های وحیانی قرآن، همه هستی آیات الهی است. آیه به معنای نشانه است. پس هر چیزی نشانه ای از خدا است. البته نشانه ها در یک سطح نیستند؛ زیرا برخی قوی تر و شدیدتر در نشانه بودن و برخی ضعیف تر است؛ چرا که هر کسی به قدر و اندازه ظرفیت وجودی خویش از صفات و اسماء الهی بهره گرفته است و به همان میزان نشانه و آیتی از صفات و اسماء الهی خواهد بود. از آن جایی که انسان از همه صفات الهی بهره برده(بقره، آیه ۳۱)، نشانه ای کامل از همه صفات الهی خواهد بود و در آیت بودن می توان او را به عنوان آیت کبرای الهی دانست.

بر اساس آیات قرآنی، همه هستی مظاهر الهی بوده و از همین رو، تجلیات اسماء و صفاتی الهی و نشانه و آیتی از آیات الهی است. از همین روست که آسمان و زمین و همه مخلوقات را به عنوان آیات الهی معرفی می کند. (فصلت، آیه ۳۷)

بر پایه این تفکر از هستی، می توان گفت که همه از یک منظر همه هستی خدا و از یک منظر غیر خدا است. پس اگر در روایات به این نکته اشاره شده که نسبت معصوم(ع) با خدا، نسبتی خاص است؛ زیرا امام صادق(ع) می فرماید: لَنَا حَالاَتٌ مَعَ الله هُوَ فِیهَا نَحنُ وَ نَحنُ فِیهَا هُوَ وَ مَعَ ذَلِک هُوَ هُوَ وَ نَحنُ نَحنُ؛ برای ما با خدا حالاتی است که در آن حال او ماست و ما اوییم، در حالی که او او و ما ماییم.( الکلمات المکنونه، فیض الکاشانی، ص ۱۱۳) باید گفت که این مطلب به یک معنا برای همه هستی از جمله انسان نیز صادق است؛ زیرا اگر چه امام صادق(ع) این حالت را برای انسان کامل و معصوم(ع) بیان می کند، ولی نسبت همه مظاهر الهی و مخلوقات خداوندی با خدا این گونه است.

توضیح این که : اگر به مخلوق به عنوان مخلوق بنگریم، غیر از خالق است؛ و اگر به نظر دیگر بنگریم، مخلوقی چیزی جز حقیقت خالق نیست. از همین روست که فاصله ای که میان خلق و خالق است، فاصله ای توهمی و تخیلی است؛ چرا که هیچ فاصلی جز مخلوقیت برای مخلوقات الهی نسبت به خالق نیست. از همین روست که امام صادق(ع) می فرماید: نزّهونا (نزّلونا ) عن الربوبیه و قولوا فینا ما شئتم و لن تبلغوا؛ ما را از ربوبیت تنزیه (تنزیل) کنید! و هر چه خواستید در مورد ما بگویید و البته نمی‌توانید حق ما را ادا کنید.( الامامه الالهیه، ج ۱ ، ص ۴۳۰؛ علم الامام، مظفر، ص ۷۶؛ بحار الأنوار، ج ۲۵ ، ص ۳۴۷.)

البته معصومان(ع) مصادیق اتم و اکمل این پیوند و نسبت هستند، ولی اختصاص به آنان ندارد، بلکه همه هستی از یک نظر چیزی جز خدا نیست. البته نباید از این نکته نیز غافل شد که معصومان(ع) از آن جایی که همه صفات را به تمامیت مظهریت می کنند، مظهر خلافت الهی هستند. این معنا معنا خواهد بود که برای آنان ربوبیت و پروردگاری به عنوان مظهریت ثابت است و آن چه در این جا نفی شده است، همان ربوبیت استقلالی برای مظاهر الهی است؛ زیرا وقتی چیزی مظهر شد، استقلالی در هیچ چیز از جمله مظهریت ندارد؛ با این همه می توان هر چیزی را که برای خدا ثابت دانست، برای خلق به عنوان مظهر نیز ثابت دانست که از جمله آن ها ربوبیت مظهری است. همین مظهریت موجب می شود تا انسان بتواند خدا را بشناسد؛ زیرا اگر مظهریت و آیت بودن برای مخلوقات نبود، انسان نمی توانست خالق را بشناسد. در حقیقت همین مظهریت و آیت بودن موجب شده تا امکان شناخت و معرفت الهی برای انسان فراهم آید.

این حقیقت در دعای رجب این گونه بیان شده است: وآیاتک ومقاماتک التی لا تعطیل لها، فی کلّ مکان یعرفک بها من عرفک، لا فرق بینک وبینها إلّا أنّهم عبادک وخلقک؛ و آیات تو و مقامات تو که تعطیلی در آن نیست، در هر مکانی کسی که بخواهد تو را بشناسد می شناسد و فرقی میان تو و آنان نیست جز آن که آنان بندگان تو و خلق تو هستند.( مصباح المتهجد، للطوسی، ص ۸۰۳  و ۸۶۶،  أعمال شهر رجب؛ مفاتیح الجنان ، فصل اوّل ، در اعمال ماه رجب.)

پس اگر از منظر ذوات مخلوقات به آنها بنگریم، آنها با خالق خویش فرق داشته و فاصله ای میان آنها با خالق از این جهت است؛ اما اگر از منظر تجلیات و مظاهر بنگریم، مخلوقات، چیزی جز ظهور صفات الهی نیستند؛ پس همه چیز از مصادیق آیات الهی و نشانه های او خواهد بود. از همین روست که امام صادق(ع) می فرماید: لا فرق بینک وبینها إلّا أنّهم عبادک؛ هیچ فرقی میان تو و آنان نیست مگر آن که آنان بندگان تو هستند.(الأنوار الساطعه فی شرح زیاره الجامعه، ج ۴، ص ۳۴)

ظهور بی واسطه خدا در مظاهرش

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، میان خالق و خلق هیچ مسافت و فاصله ای نیست؛ زیرا همه هستی، مظاهر صفات و اسمای الهی است. پس سخن گفتن از سیر الی الله به معنای «صیرورت الی الله و انقلاب الی ربنا»(ق، آیه ۴۳؛ زخرف، آیه ۱۴) در چارچوب «انا لله و انا الیه راجعون»(بقره، آیه ۱۵۶)، چیزی جز رجوع مَظهر به مُظهِر نیست. این رجوع در ادبیات و فرهنگ قرآنی به اشکال گوناگون و امثال مختلف تبیین شده است. به نظر می رسد که «کَطَیِّ السِّجِلِّ»(انبیاء، آیه ۱۰۴) یا «قَبْضَتُهُ» و «مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ» ناظر به همین ارجاعی است که به اعاده در معاد ختم می شود. در حقیقت قبض بعد از بسط که در آن تنها همان خدای در مقام «اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ» ظاهر است و مظاهرش در بطون قرار می گیرد،(غافر، آیه ۱۶؛ ابراهیم، آیه ۴۸) جلوه ای از همین رجوع و ارجاع است؛ چرا که آغاز و انجام یکسان است.(انبیاء، آیه ۱۰۴)

البته پس از قبض در هنگام تبدیل(ابراهیم، آیه ۴۸)، همه چیز بارز می شود، به طوری که ملک و ملکوت همه در بسط قیامتی بروز و ظهور می کنند.(غافر، آیه ۱۶)

به هر حال، از نظر آموزه های وحیانی قرآن، اگر به حقیقت هستی بنگریم، هم اینک نیز ظهور و بروزی جز برای «اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ» نیست؛ زیرا همه هستی مظاهر ظهوری او هستند و بروز مظاهر به معنای نفی اظهار کننده نیست تا از واحدیت و قهاریت خارج شود. از همین روست که خدا نسبت به این امر هشدار می دهد و می فرماید: قُلْ إِنَّمَا أَنَا مُنْذِرٌ وَمَا مِنْ إِلَهٍ إِلَّا اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ ؛ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَیْنَهُمَا الْعَزِیزُ الْغَفَّارُ ؛ بگو: من فقط انذار کننده و هشداردهنده‏ اى هستم، و جز خداى یگانه قهار معبودى دیگر نیست؛ پروردگار آسمانها و زمین و آنچه میان آن دو است. همان عزیز شکست‏ ناپذیر بسیار آمرزنده.(ص، آیات ۶۵ و۶۶)

در حقیقت این آیه التفات و تذکری برای انسان غافل در دنیا(اعراف، آیه ۱۷۲) است؛ زیرا کثرت مظاهر، وحدت مُظهر را تحت تاثیر قرار می دهد؛ بنابراین لازم است تا به این امر توجه و تذکری داده شود.(ذاریات، آیه ۵۵)

بر این اساس، وقتی از سلوک الی الله سخن به میان می آید، به معنای التفات بخشی و تذکر دهی به انسان نسبت به همان حقیقت مظهریت است؛ چرا که هر چیزی از جمله  انسان مظهر اسماء و صفات الهی هستند؛ هر چند که مظهریت انسان نسبت به  صفات و اسماء الهی اتم و اکمل است تا شایسته خلافت الهی و مظهریت در ربوبیت و پروردگاری و تصرفات تکوینی در کائنات باشد و همه حتی فرشتگان در تسخیر خلافت ربوبی آن قرار گیرند و به او سجده اطاعت کنند تا جایی که جن دارای اراده نیز هر چند که در مقام تشریع مخالفت و عصیان می ورزد، ولی در تکوین تحت خلافت ربوبی انسان به عنوان مظهر اتم و اکمل خدا است.(بقره، آیات ۳۰ تا ۳۴)

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، وقتی انسان متذکر خود را نبیند و در همه آفاق و انفس تنها خدا را ببیند؛ یعنی از مُلک گذشته و به ملکوت بنگرد، در این هنگام، برای انسان متذکر و متلفت به امر، این حقیقت در همه آفاق و انفس برایش روشن می شود که حق مطلق فقط اوست و دیگران جلوه ها و تجلیات صفات و اسمای اویند؛ چرا که همه هستی تنها اوست و در هر چیزی او تنها شاهد و مشهود است: از همین روست که خدا می فرماید: سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنْفُسِهِمْ یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ؛ به تحقیق آیات خود را در آفاق و انفس ارایه کردیم تا برای انسان ها روشن شود که تنها اوست که حق مطلق است. (فصلت، آیه ۵۳) سپس می افزاید: أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ؛ و آیا کفایت نمی کند برای ربوبیت پروردگارت که او بر هر چیزی شهید است.(فصلت، آیه ۵۳)

این شهید بودن خدا در هر چیزی همه به معنای فاعلی و هم مفعولی درست است؛ یعنی شاهد هر چیزی و مشهود بر هر چیزی است. این که از «علی» استفاده شده به معنای آن است که مشهود بودن خدا در شکل «عالی و علو» است؛ پس قبل از آن که چیزی دیده شود، این ربوبیت و حقانیت الهی در هر چیزی است که دیده می شود؛ زیرا خدا ظاهر و مشهود در هر چیزی و شی و چیز بودن هر چیزی در بطون است.

پس باید گفت که اگر به هر چیزی بنگریم، باید قبل از آن که آن چیز را ببنیم، خدا را در آن ببینیم و بیابیم؛ چنان که از امیرمومنان امام علی(ع) نقل شده که فرموده  است: ما رَأَیْتُ شَیْئاً إلّا وَ رَأَیْتُ اللهَ قَبْلَهُ وَ مَعَهُ و بَعْدَهُ؛  چیزی را ندیدم مگر آن که قبل از آن و با او و پس از او خدا را در آن دیدم. (علم الیقین، فیض کاشانی، ج ۱، ص ۴۹)

حتی اگر در صحت حدیث تشکیک شود، ولی مفهوم و محتوای آن بارها از معصومان(ع) نقل شده و با آموزه های وحیانی قرآن از جمله آیه ۵۳ سوره فصلت تایید می شود؛ زیرا ملکوت هر چیزی جز خدا نیست؛ زیرا اقتضای آیه بودن هر چیزی آن است که نشانه ای از خدای خالق آنها است.

به عنوان نمونه امیرمومنان (ع) به صراحت درباره نسبت مخلوق با خالق می فرماید: اَلحَمدُللهِ المُتِجَلّی لِخَلقِهِ بِخَلقِهِ؛ حمد خدایی را که در صورت و قالب خلق، بر خلایق خویش تجلّی نمود.»( نهج البلاغه ، خطبه  ۱۰۸)

شکی نیست که خلق تجلی صفات الهی است؛ از همین روست که هر چیزی آیتی از آیات الهی است. بنابراین، هر چیزی جز تجلی صفاتی الهی نیست و اگر به هر چیزی بنگریم، صفتی از صفات الهی را می بینیم که ظهور کرده و تجلیات آن به شکل خلق به نمایش در آمده  است.

جالب این که خدا نیز به صراحت در قرآن می فرماید: اَینَما تُوَلّوا فَثَمَّ وَجهُ اللهِ؛ به هر طرف که رو کنید، وجه الهی آنجاست.»(بقره، آیه ۱۱۵) این بدان معناست که در هر چیزی وجه الله را می توان دید. شکی نیست که «وجه » هر چیزی همان جنبه ظهوری و بروزی آن چیز است. پس وقتی همه هستی وجه الله است، هر چیزی بیانگر صفتی از صفات یا تمام صفات الهی است؛ چنان که انسان وجه کامل الهی است؛ چرا که همه اسماء و صفاتی را در خود دارد.(بقره، آیه ۳۱)

در روایت تبیین زیبایی از وجه الله بودن بیان شده است: فَسَأَلَهُ: أَخْبِرْنِی عَنْ وَجْهِ الرَّبِّ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی. فَدَعَا عَلِیٌّ (علیه السلام) بِنَارٍ وَ حَطَبٍ فَأَضْرَمَهُ فَلَمَّا اشْتَعَلَتْ قَالَ عَلِیٌّ (علیه السلام) أَیْنَ وَجْهُ هَذِهِ النَّارِ؟ قَالَ النَّصْرَانِیُّ: هِیَ وَجْهٌ مِنْ جَمِیعِ حُدُودِهَا. قَالَ عَلِیٌّ (علیه السلام): هَذِهِ النَّارُ مُدَبَّرَهٌ مَصْنُوعَهٌ لَا تَعْرِفُ وَجْهَهَا وَ خَالِقُهَا لَا یُشْبِهُهَا وَ لِلهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ لَا یَخْفَی عَلَی رَبِّنَا خَافِیَهَ؛ سلمان فارسی (رحمه الله علیه) در حدیثی طولانی، از آمدن جاثلیق به مدینه و سؤالاتش از امام علی (علیه السلام) را گفته است. یکی از پرسش هایش این بود: مرا از وجه و روی پروردگار تبارک‌ و تعالی خبر بده؟ علی (علیه السلام) آتش و هیزمی طلبید و آن را افروخت و چون افروخته ‌شد، فرمود: «روی این آتش در کجا است»؟ نصرانی گفت که «این آتش از همه‌ی اطراف و جوانبش رو است». علی (علیه السلام) فرمود: «این آتش به تدبیر خالقش و مخلوق است [امّا مثال خوبی است برای چیزی که همه‌ی جهاتش روی آن است] و رویش شناخته نمی‌شود و گرچه آفریدگارش هیچ شباهتی به آن ندارد [و این مقایسه فقط از باب تبیین مسأله بود]. سپس این آیه را خواند: وَ لِلهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ؛ و برای خداست مشرق و مغرب. پس به هر سو رو کنید پس آن جا وجه الله است.(تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۱، ص۶۲۸ ؛ بحارالأنوار، ج۳، ص۳۲۸)

از این حدیث بر می آید که وجه هر چیزی عین آن چیز نیست، ولی بیانگر آیت و نشانی از آن است. پس هر مخلوقی به اعتبار در برداشتن صفات الهی، آیت و نشانه ای از خدا است. نه این که عین خدا باشد. پس هر چیزی مظهری از مظاهر الهی و وجهی از وجه الله است. این بدان معناست که انسان خود وجه الله است که البته درجات وجه بودن انسان نسبت به خدا، به سبب بروز صفات در شاکله وجودی هر کسی متفاوت است. در این میان برخی چون معصومان(ع) وجه الله اتم و اکمل هستند. از این روست که در روایات متواتر و معتبر بسیاری معصومان(ع) به سبب آن که ظهور اتم و اکمل همه صفات الله هستند، به عنوان وجوه الهی مطرح شده اند؛ چنان که امام صادق(ع) در ذیل آیه ۱۱۵ سوره بقره می فرمایند: نَحْنُ وَجْهُ اللَّهِ؛ ما وجه الله هستیم.( تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۱، ص۶۲۸ ؛ بحارالأنوار، ج۲۴، ص۳۰۳؛  تأویل الآیات الظاهرهْ، ص۲۱) پس هر کسی بخواهد به سوی خدا برود و نزدیک شود می بایست از آن وجوه الهی به خدا نزدیک شود.( تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۱، ص۶۲۸؛ الکافی، ج۱، ص۱۴۴)

از سوی دیگر، بر اساس آموزه های وحیانی قرآن، خدا به انسان از خود انسان به خودش نزدیک تر است؛ زیرا آن که همه هستی و وجود آدمی را می سازد، همه صفات الهی است که در انسان تجلی کرده است.(بقره، آیه ۳۱) پس اگر هر کسی به دل خویش نگاه کند، خدا را در خودش می یابد. بر همین اساس است که حافظ شیرازی می فرماید: بی دلی در همه احوال خدا با او بود/ او نمی دیدش از دور خدایا می کرد.

خدا در قرآن می فرماید: وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ؛ ما به او از رگ های گردنش نزدیک تریم.(ق، آیه ۱۶) حقیقت این سخن آن است که انسان چیزی جز مظاهر صفات الهی نیست؛ و اگر انسان در خود بنگرد، پیش از خویش، خدا را می بیند که مشهود و شهید است؛ چرا که او همه هستی هر چیزی از جمله انسان است.

بنابراین، بر اساس آموزه های وحیانی قرآن، سالک الی الله، نیازی است تا سائر الی الله باشد؛ زیرا آن چه نیاز است، سیر نیست، بلکه سلوک و نوعی صیرورت است. این صیرورت یا همان شدن، به این است که انسان بر خویشتن چشم بربندد و همه خدا را درهمه مظاهرش بنگرد و بیند؛ چرا که خدا در هر چیزی به شکل همه حقیقت صفاتش تحقق و بروز و ظهور دارد؛ چنان که امیرمومنان امام علی(ع) در رویت خویش می فرماید که خدا با هر چیزی این گونه است: «قبله و معه و بعده» ؛ چرا که همهِ حقیقتِ هر چیزی، همان خدا است و غیر از خدا باطل هالک و زاهق است؛ زیرا که برای غیرخدا، حقیقتی نیست؛ چرا که هم اینک باطل این گونه است نه آن که بعدها این گونه می شود، تنها اتفاقی که می افتد این است که انسان پس از کشف الغطاء در هنگام مرگ یا قیامت(ق، آیه ۲۲)، به این حقیقت پی می برد که باطل و عدم را ظهوری نیست، و آن زمان که گمان بر ظهورش داشت، هالک و فانی و زاهق بوده است. پس به تعبیر قرآنی، هر چه هست، همه اوست؛ زیرا که «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ»(حشر، آیه ۳) هر چیزی است؛ چرا که همه چیز مظاهر آیاتی و نشانه های تجلیاتی او هستند.

اصلا از نظر آموزه های اسلامی، خدا همان لازم غیر انفکاکی و گریزناپذیر هر چیزی از جمله انسان است؛ یعنی اگر خدا را برداری چیزی از خلق نمی ماند؛ چنان که در روایت است که خدا به موسی(ع) فرمود: یأبن آدم أنا بُدُکَّ اللازمُ فالزم بُدَّک؛ ای فرزند آدم! من همان امر چاره ناچاره ای توام، پس به من بچسب! چرا که معیت قیومی خدا برای هر چیزی است(حدید، آیه ۴) و خدا صفر تا صد هر چیزی است و آن را در دست دارد.(هود، آیه ۵۸)

پس اگر مانع و حجابی است، همان خود دیدن است که خود نوعی خودپرستی است؛ اگر از این خود دیدن رهیدی به خدا رسیدی. به سخن دیگر، از نظر قرآن، چیزی مانع میان خلق و خالق نیست، بلکه اگر مانعی است تنها همان دیدن خود و التفات به وجود استقلالی خویش است؛ زیرا اگر انسان مظهریت و آیت بودن خویش را از خدا در خود می دید، همه موانع برداشته می شد. از همین رو، حافظ می سراید: میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست‌/ تو خود حجاب خودی، حافظ! از میان برخیز.

در روایت است: قَالَ بَعْضُ الزَّنَادِقَهِ لِأَبِی الْحَسَنِ(علیه السلام) لِمَ احْتَجَبَ اللَّهُ فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ(علیه السلام) إِنَّ الْحِجَابَ عَنِ الْخَلْقِ لِکَثْرَهِ ذُنُوبِهِمْ فَأَمَّا هُوَ فَلَا تَخْفَی عَلَیْهِ خَافِیَهٌ فِی آنَاءِ اللَّیْلِ وَ النَّهَار؛ برخی از بی دین ها از امام رضا (علیه السلام) سؤال کرد؛ چرا خداوند از مردم پنهان و پوشیده است؟ آن‌ حضرت فرمود:«پنهان بودن -از انظار مردم- به واسطه زیادی گناهان آنها است، و چیزی در دقایق و ساعات شبانه روز بر خدا مخفی و پنهان نیست، و خدا هم‌ از چیزی پنهان و مخفی نیست».‌ (علل الشرایع، شیخ صدوق، ج ۱، ص ۱۱۹)

شریعت طریقت حقیقت

چنان که گفته شد، از نظر آموزه های وحیانی قرآن، نظر کردن با رویت فرق دارد؛ زیرا انسان نظر و نگاه می کند، ولی رویت نمی کند و نمی بیند، ولی اگر پرده از قلب برداشته شود، با نگاه به خویشتن می توان رویت کرد و خدا در درون خود به عنوان حق مطلق یافت. از همین روست که از مردم خواسته می شود بنگرند تا ببیند: أَوَلَمْ یَنْظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَیْءٍ؛ آیا در ملکوت آسمانها و زمین و هر چیزى که خدا آفریده است ننگریسته‏ اند؟!(اعراف، آیه ۱۸۵)

این آیه هر چند که به شکل توبیخی بیان شده است، ولی به این نکته توجه می دهد که نظر و نگاه کردن، موجب رویت و دیدن ملکوت می شود. پس اگر بخواهیم ملکوت هر چیزی را بنگریم و حق تعالی را در هر چیزی از جمله خود ببینم و بیابیم، می بایست این تلاش را داشته باشیم.

البته از آن جایی که پرده ای بر قلب نهاده ایم و کارکردهای پنج گانه آن را مختل نموده ایم تا جایی که دیگر قلب سالم و سلیم نداریم تا ۱. تفقه(اعراف، آیه ۱۷۹)؛ ۲. تعقل(حج، آیه ۴۶)؛ ۳. تدبر(محمد، آیه ۲۴)؛ ۴. بصیرت (حج، آیه ۴۶)؛ ۵. ایمان.(حجرات، آیه ۷) داشته باشیم، ولی می توان این ظرفیت را به قلب بازگرداند و آن را در مرض و بیماری نجات داد.

از نظر قرآن، راه درمان و بهره مندی از ظرفیت نفس و قلب انسانی آن است که بر اساس آموزه های وحیانی شریعت که عقل و نقل کاشف آن هستند، قلب خویش را سالم و سلیم کنیم تا بینایی به قلب بازگردانده شده و از کوری رهایی یابد.

در حقیقت شریعت طریقتی است که انسان به حقیقت می رسد و در می یابد که «انه الحق» در همه هستی است. پس پیش از آن که مرگ به سراغ ما آید و کشف الغطاء اجباری رخ دهد و این حقیقت آشکار شود(ق، آیه ۲۲)، خودمان دست به کار شویم با شریعت این بستر را برای نظر و رویت قلب فراهم آوریم.

باید توجه داشت که همه چیزی که به نام آموزه های شریعت بیان شده، در صدد تبیین همان یک گام است تا انسان بر نفس خویش نهد و به خدا رسد. به این معنا که همه آموزه های وحیانی در صدد این معنا است: فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ؛ پس از هر غیری به سوی خدا فرار کنید.(ذاریات، آیه ۵۰)

این فرار به انسان این امکان را می بخشد تا به انقطاع و انابه دست یابد و خدا در مقصد و مقصود خود قرار دهد؛ زیرا این بار غیریت است که انسان را از خدا دور ساخته و امکان رویت را از وی سلب نموده است.

این که گفته می شود، شریعت را به جا آورید، برای آن است که تقوای کسب شود که همان بریدن از غیر به سوی خدا است. اگر کسی از خود بگذرد به خدا می رسد. این خود بریدن و خود گذشتگی با شریعت و احکام آن انجام می شود تا تقوای کسب شود که همان بریدن و انابه و انقطاع از غیر است. اینگونه است که دیگر مسافتی میان خلق و خالق نمی ماند؛ از همین روست که گفته شده است: وَ أنَّ الرّاحِلَ إلِیک قَرِیبُ المَسافَه؛ کوچ کننده به سویت قریب مسافت است.(مصباح المتهجد، طوسی، ج ۲، ص ۵۸۳) چرا که یک قدم میان خدا و خلق فاصله است و آن مسافت به این است که یک قدم بر خویشتن نِه و آن دِگر در کوی دوست.

خدا نیز به صراحت از قرب خویش این گونه سخن به میان آورده است: إِذا سَأَلَکَ عِبادی عَنِّی فَإِنِّی قَریبٌ؛ هر گاه بندگانم مرا بخوانند پس به راستی من قریب و نزدیک هستم.(بقره، آیه ۱۸۶)

از نظر آموزه های وحیانی این فجور است که نفس را دفن و دسیسه می کند(شمس، آیات ۷ تا ۱۰) تا ناتوان از بازتاب حقایق هستی باشد. قلبی که سلامت خود را از دست بدهد، نمی تواند بازتاب حقایق از جمله حقیقت آشکار خدا در شخص باشد. این گونه است که نه تنها حقیقت آفاق را نمی بیند، بلکه حقیقت نفس خویش را نیز نمی بیند که روح الله دمیده در کالبد است. پس آن که غطاء و پرده بر قلب می افکند و نفس و قلب را ناتوان می سازد همان، گناه است که حجابی بر قلب است.(بقره، آیه ۷) از همین روست که معصوم می فرماید:«وَ أنَّکَ لا تَحْتجِبُ عَنْ خَلْقِکَ إلا أنْ تَحجُبَهُمُ الأعمالُ السَّیِّئَهُ دُونَکْ؛ و به راستی که تو محجوب از خلق نیستی، مگر آن که اعمال زشت آنان را از تو در حجاب برده است».(مفاتیح الجنان، امام سجاد(ع)، دعای ابو حمزه ثمالی)

 این مطلب به این معناست که هیچ حجابی بین خلق و خالق نیست، مگر خودِ خلق؛ اما خلق هم به عنوان این که آیت الهی و مخلوق خدا هستند، حاجب نیستند؛ چون آیت حقّ، حجاب حقّ نیست؛ بلکه آنچه که حجاب چهره خلق است همان گناه خلق است: «وَ أنَّکَ لا تَحتَجِبُ عَنْ خَلقِکَ إلا أنْ تَحْجُبَهُمُ الأعمالُ السَّیِئَهُ دُونَکْ».

پس از نظر قرآن، گناهان بَد است که حاجب است و نمی‌گذارد. پس راه باز است. هیچ حجابی هم در کار نیست. پس اگر شخص سالک بدون حجاب آمده باشد، خدا را در خود می بیند؛ یعنی اگر سالک گناهی کرده از آن توبه کرده باشد دوباره پرده حجاب از میان برداشته می شود. سالک با شریعت می تواند این حجاب گناه را از میان بردارد؛ زیرا اگر امری بود، اِمتثال کرده؛ و اگر نهی‌ای بود، اجتناب نموده، و گر نعمتی بود، شکرگزاری کرده است.

از نظر قرآن، هواپرستی ریشه در خودپرستی دارد؛ و کسی که از هواهای نفس بگذرد از خودپرستی رسته و کسی که از خوپرستی رسته به خدا پیوسته.

به هر حال، هوا پرستی با خدا پرستی جمع نشود و خودبینی با حق بینی به یک جای ننشیند. جهاد نفس که در مدار و محور شریعت انجام می شود، برای این است که پرده ای که گناه کشیده برداشته شود و خودپرستی و هواپرستی برود و خداپرستی بیاید. البته این جهاد تا زمان مرگ که یقین کامل برای همگان است، ادامه می یابد؛ زیرا حتی مخلصان در خطر عظیم سقوط هستند. از این روست که بر پیامبرش فرض و واجب کرده و فرموده است: وَاعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّى یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ ؛ و پروردگارت را پرستش کن تا اینکه یقین یعنی همان مرگ تو فرا رسد. (حجر، آیه ۹۹) زیرا با مرگ است که کشف الغطاء شده و یقین شهودی برای انسان دست دهد.(ق، آیه ۲۲)

پس سالک باید جهاد با نفس را تا آخرین نَفَس ادامه دهد؛ چرا که مرد خوب، مرد مرده و مرد بد مرد مرده است؛ زیرا که احتمال سقوط برای اولی به غرور و شیطنت، و احتمال نجات برای دومی به توبه و استغفار است؛ از همین رو گفته اند: از مکر نفس ایمن منشین که هلاک شوی، ایمن وقتی شوی که با ایمان به خاک شوی.

البته بر اساس آموزه های وحیانی قرآن، میراندن شهوت و کشتن غضب، به هدایت عقل و نقل ؛ چرا که این دو کاشفان از شریعت هستند؛ زیرا قلب به فطرت و هدایت تکوینی به پنج گانه ای تعقل، تفقه، تدبر، بصیرت و ایمان می پردازد و به هدایت تشریعی به رشد نهایی خویش می رسد.

پس تو مدعی سلوک تا از خود پرستی فارغ نشوی، خداپرست نتوانی بودن؛ و تا بنده نشوی، آزادی نیابی؛ وتا پشت به هر دو عالم نکنی، به کمال نرسی؛ و تا از خود نگریزی به خود حقیقی و خدا در نرسی؛ و اگر خود را در راه خدا نبازی و فدا نکنی مقبول درگاه نشوی؛ و تا پشت پای بر همه نزنی و پشت بر همه نکنی کامل نشوی و به جمله راه نیابی؛ و تا فقیر نشوی غنی نباشی؛ و تا فانی نشوی باقی نباشی.

از تو تا دوست نیست ره بسیار

ره تویی سر به زیر پای درآر.