چرایی و چگونگی قضاوت از منظر قرآن

عدالت

بسم الله الرحمن الرحیم

قضاوت منصب الهی در چارچوب ولایت الهی است؛ بنابراین، هر کسی نمی تواند در چنین جایگاهی بلند قرار گیرد که جان، مال و عرض مردم در دستان او قرار می گیرد به طوری که می توان گفت حاکمیت و حکومت واقعی مستقیم به حوزه قضایی ارتباط مربوط است؛ زیرا قوای تقنینی یا اجرایی، کم تر چنین نقش پررنگ و خطرناکی در زندگی فردی و اجتماعی مردم ایفا می کند. بر این اساس است که در آموزه های قرآنی به شکلی حکومت و حکم را به حکم قضایی نسبت می دهد، تا از اهمیت و نقش بنیادین حاکمان قضایی سخن گفته باشد. نویسنده در این مطلب بر آن است تا اهداف و روش های تحقق قضاوت و حکومت را بر اساس آموزه های وحیانی قرآن تبیین کند. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

اهمیت و ارزش قضاوت

در کاربردهای قرآنی، به جای واژه «قضی یا قضاوت»، از واژه «حکم و حکومت» به کار رفته است؛ زیرا واژه حکم و حکومت، برای بیان جایگاه و ارزش قضاوت و داوری در فصاحت و بلاغت بهتر از واژه قضاوت است؛ چرا که قضاوت از واژه «قضی» به معنای پایان چیزی، برآورده کردن، انجام دادن و مانند آن ها است؛ از همین روست که خدا، از مرگ به «قضی» تعبیر می کند و می فرماید: مَنْ قَضَى نَحْبَهُ؛ کسی که مرگش رسید(احزاب، آیه ۲۳)، یا می فرماید: فَیُمْسِکُ الَّتِی قَضَى عَلَیْهَا الْمَوْتَ؛ پس کسی که مرگش رسیده را نگه می دارد(زمر، آیه ۴۲) و یا درباره چیزی که باید انجام شود، می فرماید: وَإِذَا قَضَى أَمْرًا؛ هر گاه اراده کرده تا کار و امری باید انجام گیرد.(بقره، آیه ۱۱۷؛ غافر، آیه ۶۸)

اما واژه «حکم» به معنای فصیله دادن و بستن مانند بستن لگام بر حیوان است. از همین روست که در قرآن، از واژه حکم و مشتقات آن برای بیان مفهوم داوری و قضاوت در مسایل اختلافی سخن به میان آمده است؛ چنان که خدا می فرماید: أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحَاکَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ وَیُرِیدُ الشَّیْطَانُ أَنْ یُضِلَّهُمْ ضَلَالًا بَعِیدًا؛ آیا ندیده‏ اى کسانى را که مى ‏پندارند به آنچه به سوى تو نازل شده و به آنچه پیش از تو نازل گردیده ایمان آورده‏ اند، با این همه مى‏ خواهند حکومت و داورى میان خود را به سوى طاغوت ببرند، با آنکه قطعا فرمان یافته‏ اند که بدان کفر ورزند، ولى شیطان مى‏ خواهد، آنان را به گمراهى دورى دراندازد. (نساء، آیه ۶۰)

درباره حکومت و قضاوت داود(ع) می فرماید: وَشَدَدْنَا مُلْکَهُ وَآتَیْنَاهُ الْحِکْمَهَ وَفَصْلَ الْخِطَابِ… إِذْ دَخَلُوا عَلَى دَاوُودَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ قَالُوا لَا تَخَفْ خَصْمَانِ بَغَى بَعْضُنَا عَلَى بَعْضٍ فَاحْکُمْ بَیْنَنَا بِالْحَقِّ وَلَا تُشْطِطْ وَاهْدِنَا إِلَى سَوَاءِ الصِّرَاطِ ؛ و پادشاهیش را استوار کردیم و او را حکومت و حکمت و کلام فیصله‏ دهنده عطا کردیم … وقتى به طور ناگهانى بر داوود درآمدند و او از آنان به هراس افتاد گفتند مترس ما دو مدعى هستیم که یکى از ما بر دیگرى تجاوز کرده، پس میان ما به حق حکومت و داورى کن و از حق دور مشو و ما را به راه راست راهبر باش. (ص، آیات ۲۰ و ۲۲)

در این آیه از حکومت و قضاوت به دو عنوان حکم و فصل الخطاب تعبیر شده است؛ بنابراین، می توان گفت که حکومت و قضاوت به عنوان کلام فصیله دهنده اختلاف مطرح است. البته از آیه بعدی دانسته می شود که حکم به معنای قضاوت است؛ چنان که قرآن می فرماید: یَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَهً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَى فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ؛ اى داوود ما تو را در زمین خلیفه گردانیدیم. پس میان مردم به حق حکومت و داورى کن؛ و زنهار از هوس پیروى مکن که تو را از راه خدا به در کند.(ص، آیه ۲۶)

البته در برخی از موارد به نظر می رسد که به جای واژه حکم از واژه قضا برای بیان همین مفهوم اصطلاحی به کار رفته است که از جمله این موارد می توان به این آیه اشاره کرد: وَلِکُلِّ أُمَّهٍ رَسُولٌ فَإِذَا جَاءَ رَسُولُهُمْ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَهُمْ لَا یُظْلَمُونَ ؛ و هر امتى را پیامبرى است. پس چون پیامبرشان بیاید میانشان به عدالت داورى شود و بر آنان ستم نرود.(یونس، آیه ۴۷)

یا می فرماید: وَلَوْ أَنَّ لِکُلِّ نَفْسٍ ظَلَمَتْ مَا فِی الْأَرْضِ لَافْتَدَتْ بِهِ وَأَسَرُّوا النَّدَامَهَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَابَ وَقُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَهُمْ لَا یُظْلَمُونَ؛ و اگر براى هر کسى که ستم کرده است آنچه در زمین است مى ‏بود قطعا آن را براى خلاصى و بازخرید خود مى‏ داد و چون عذاب را ببینند پشیمانى خود را پنهان دارند و میان آنان به عدالت داورى شود و بر ایشان ستم نرود. (یونس، آیه ۵۴)

به نظر می رسد که مراد از قضاوت در این آیات، قضاوت مصطلح نیست، بلکه قضاوت الهی در حق امت ها پس از اتمام حجت به وسیله رسولان و پیامبران است؛ زیرا سیاق آیات به این نکته توجه می دهد که این قضاوت، قضاوت الهی است که موجب عذاب الهی در قالب عذاب استیصال در دنیا یا عذاب دوزخ در قیامت است.(نگاه کنید: جاثیه، آیه ۱۷؛ شوری، آیه ۱۴ و آیات دیگر) بنابراین می توان گفت که قضاوت در آیات به عنوان قضاوت مصطلح به کار نرفته است.

هم چنین در آیه ۳۶ سوره احزاب، مراد از قضاوت، داوری در اختلافات نیست، بلکه حکم حکومتی است که در مسایل اجتماعی مهم که از آن به «امر» یاد می شود، از سوی خدا و پیامبر(ص) مطرح می شود: وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَهٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِینًا ؛ و هیچ مرد و زن مؤمنى را نرسد که چون خدا و فرستاده‏ اش به کارى فرمان دهند، براى آنان در کارشان اختیارى باشد؛ و هر کس خدا و فرستاده‏ اش را نافرمانى کند قطعا دچار گمراهى آشکارى گردیده است.

بر این اساس، برای این که مسایلی مربوط به موضوع قضاوت را از قرآن استخراج و تبیین کنیم، می بایست بیش تر دنبال واژه «حکم» و مشتقّات آن در قرآن باشیم؛ یا به سیاق آیاتى مراجعه کنیم که به مساله اشاره دارد.

به هر حال، امروز در اصطلاح ، قضاوت به معنای همان حکومت و داوری به کار می رود، و واژه حکومت در معنای عام تر به کار می رود که شامل قضاوت نیز می شود.

قضاوت در اصطلاح فقه اسلامی و شریعت، عبارت از ولایت شرعى براى حکم و داورى نمودن بر اشخاص معیّنى از مردم از جانب کسى که شایستگى فتوا دادن در جزئیّات قوانین شرعى را دارد، جهت اثبات حقوق و استیفاى آن و فصل خصومات و رفع منازعات است.( جواهر الکلام، ج ۴۰، ص ۸)

گفتنی قضاوت در فرهنگ فارسی از مصدرهاى ساختگى است که به جاى « قضاء » در فرهنگ و زبان عربى استعمال مى شود .( فرهنگ فارسى، ج ۲، ص ۲۶۸۶.)

در اهمیت قضاوت همین بس که از مصادیق ولایت الهی است؛ زیرا چنان که حتی در اصطلاح فقه اسلامی آمده است، قضاوت را از مناصب ولایت دانسته است؛ و از آن جایی که تنها خدا بر موجودات از جمله انسان ولایت دارد(شوری، آیات ۹ و ۲۸)، کسی نمی تواند مناصبی چون حکومت و قضاوت را در دست بگیرد مگر آن که مظهر ولایت الله باشد و به این عنوان از این عنوان و منصب در طول بهره مند شود.

از نظر قرآن، هر کسی که مظهر ولایت الله نباشد و در این منصب و مانند آن که از شاخه ها و مصادیق ولایت الله است، قرار گیرد، به عنوان طاغوت شمرده می شود که دوزخ برای طاغوت و مراجعه کنندگان طاغوت رقم خورده شده است.(نساء، آیه ۶۰)

البته کسی که مظهر ولایت الله است و در این منصب قرار می گیرد، می بایست بر اساس آموزه های وحیانی اسلام و شرایع آن احکام قضایی را صادر کند؛ زیرا چنان که می آید، مهم ترین و اصلی ترین منبع قضایی همان آموزه های اسلامی است؛ در غیر این صورت چنین شخصی از مصادیق کافر خواهد بود(مائده، آیه ۴۴)؛ زیرا برخى از مفسّران، درباره «فأولـئک هم الکافرون» گفته اند: بر حسب ظاهر بر عموم دلالت مى کند، یعنى شامل هر کسى مى شود که براساس «ما انزل الله» حکم نکند.(مجمع البیان، ج ۳ – ۴، ص ۳۰۶؛ تفسیر التحریر والتنویر، ج ۴، جزء ۶ ، ص ۲۱۱)

خداوند در آیات بسیاری به حتی مسلمانان و مومنان هشدار می دهد تا در جایگاه منصب قضاوت قرار نگیرند، مگرآن که صلاحیت آن را دارا باشند؛ زیرا چنین مسئولیتی بسیار خطیر و با اهمیت است؛ چرا که جان و مال و عرض مردمان دراختیار حاکم و قاضی است.(نساء، آیات ۵۸ و ۱۰۵؛ مائده، آیات ۴۲ تا ۴۷ )

با نگاهی با آیات ۴۲ تا ۴۷ سوره مائده دانسته می شود که فاقدان اهلیت حاکمیت و حکومت و قضاوت، از مصادیق قاسطین، کافرین، ظالمین و فاسقین است. بی گمان از نظر قرآن، کسی که به جای اجرای قسط، قسط خوری می کند و قاسط است نه مقسط، به عنوان هیزم در دوزخ خواهد بود.(جن، آیه ۱۵)

چرایی و چگونگی قضاوت

ممکن است که این پرسش مطرح شود که چه نیازی به قاضی و حاکم است تا این مناصب خطیر را در اختیار بگیرند و مردم جان و مال و عرض خویش را در دست افراد یا گروهی قرار دهند که آزادی ایشان را سلب می کند و از ساده ترین و ابتدایی حقوق انسانی چون حق حیات، حق مسکن، حق عرض و آبرو، حق مال وثروت و مانند آن ها محروم می سازند؟

در پاسخ باید گفت که انسان به سبب این که در دنیا بر خلاف آخرت موجودی اجتماعی است که نیازهای گوناگون خویش را می بایست در بده و بستان برآورده سازد، به طور طبیعی به سبب وجود دو قوه شهوت و غضب و گرایش آن ها به افراط و تجاوزگری، لازم است تا همان طوری که عقل در فرد انسانی، مسئولیت مهار آن دو قوه را به عهده دارد، گروهی از افراد اجتماع به عنوان عقلای قوم در این مسند قرار گیرند و به مهار قوای تجاوزگری بپردازند که در رفتار اجتماعی افراد خودنمایی می کند؛ یعنی علیه کسانی که ظالم و مستکبر هستند و به جای اجرای قسط و مقسط بودن، گرفتار قسط خوری و قاسط بودن هستند.

البته از آن جایی که عقل در مفهوم قرآن، عقل سلیم است که حقایق را بر اساس الهامات و منابع شناختی و ابزارهای غیر دسیسه و دفن شده(شمس، آیات۷ تا ۱۰) به دست می آورد و در مقام عقل عملی عزم بر عبادت تقوایی در چارچوب شریعت اسلام به عبادت خدا و کسب سعادت دنیوی و اخروی می پردازد، بنابراین، تنها کسانی می توانند به عنوان عقلای قوم و اجتماع مطرح باشند که مظهر اسمای الهی باشند که همان پیامبران و اولیای الهی هستند. از این روست که در آیات قرآنی مناصب حکومت و حکم و قضاوت به پیامبران در مرحله نخست و به اولیای الهی در مرحله دوم به عنوان اولواالامر واگذار شده است.(نساء، آیه ۵۹)

علت واگذاری امر حکومت و حاکمیت و قضاوت به این گروه از افراد انسانی از آن روست که ایشان با شناخت علمی نسبت به حقایق هستی و نیز حقوق مکتوب الهی برای هر انسان بلکه غیر انسانی از یک سو، و عصمت عملی و قوامین بالقسط بودن در راستای رضای الهی و سرمشق دیگران بودن(نساء، آیه ۱۳۸؛ مائده، آیه ۸) می توانند مقاصد الهی را در انزال کتب و ارسال رسولان برآورده سازند و قسط و سهم هر کسی و هر چیزی را بر اساس حق طبیعی و خداداد آنان به ایشان بدهند و این گونه فلسفه بعثت را برآورده ساخته و فلسفه آفرینش را در مسیر درست هدایت کنند و همه موجودات را به کمال بایسته و شایسته خودشان برسانند.(حدید، آیه ۲۵)

از نظر قرآن، مهم ترین وظیفه پیامبران در مقام حکم و حکومت الهی بر مردمان اجرای عدالت قسطی و تشویق همه مردم از مسلمان و کافر برای قسط و سهم خواهی است.(همان) البته خود پیامبران نه تنها قیام به قسط می کنند، بلکه قوامین بالقسط هستند؛ زیرا اجرای عدالت به ویژه عدالت قسطی در کنار عفو و احسان(بقره، آیه ۲۳۷) نزدیک ترین راه برای کسب تقوایی است که معیار ارزشگذاری و کرامت انسانی است.(حدید، آیه ۸؛ حجرات، آیه ۱۳)

خدا درباره قضاوت بر اساس عدالت می فرماید: إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا وَإِذَا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا یَعِظُکُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ کَانَ سَمِیعًا بَصِیرًا ؛ خدا به شما فرمان مى‏ دهد که سپرده ‏ها را به صاحبان آنها رد کنید و چون میان مردم داورى مى ‏کنید به عدالت داورى کنید در حقیقت نیکو چیزى است که خدا شما را به آن پند مى‏ دهد خدا شنواى بیناست. (نساء، آیه ۵۸)

از نظر قرآن، ولایت قضاوت تنها برای پیامبران و اولیای امور است که شایسته این منصب هستند؛ و هر گاه اختلاف و تنازع در هر امری اجتماعی و یا شخصی باشد، می بایست به اینان مراجعه کرد.(نساء، آیه ۵۹)

هم چنین از نظر آموزه های وحیانی قرآن عدالت می بایست در راستای تحقق حق و حقیقت باشد؛ زیرا مبانی عدالت هر تساوی و یا برابری نیست؛ زیرا از نظر قرآن، مفهوم عدالت معنای خاصی دارد؛ چرا که عدالت به معنای قرار دادن هر چیزی در جای مناسب حق آن است که خدا تعیین می کند یا اعطای حق هر صاحب حقی است که آن حق را خدا تعیین می کند؛ زیرا غیر از خدا کسی نمی تواند حق را بیان کند؛ چرا که حق مطلق اوست(فصلت، آیه ۵۳؛ حج، آیه ۶) و او خاستگاه حق است.(هود، آیه ۱۷)

بنابراین وقتی در قرآن و اسلام از عدالت سخن به میان می آید به معنای بخشیدن حق یا قرار دادن بر اساس حق است که آن را خدا معین می کند. بنابراین مبنای عدالت چیزی جز خدا و یا شریعت اسلام نیست که با عقل سلیم و نقل معتبر چون وحی کشف می شود.(روم، آیه ۳۰)

پس قضاوت بر اساس عدالتی است که مبتنی بر شریعت و آموزه های الهی: فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللهُ وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ عَمَّا جَاءَکَ مِنَ الْحَقِّ (مائده، آیه ۴۸) و بر اساس مبنای حقی است که آن را خدا معین می کند: فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلاَ تَتَّبِعِ الْهَوَى (ص، آیه ۲۶) بنابراین کسی که بر اساس حق و آموزه های وحیانی قضاوت نکند، چیزی جز پیروی از هواهای نفسانی نیست.

به سخن دیگر، منابع قضاوت قوانین الهی است در قرآن به اعتبار کتاب ناسخ دیگر کتب آسمانی بیان شده و نیز سنت و سیره معصومان (ع) است که در تبیین و بیان قوانین الهی بیان شده است.(نساء، آیات ۵۹ و ۱۰۵؛ مائده، آیه ۴۹)

بر اساس این آیات و آیات دیگر مشخص می شود که فلسفه قضاوت اعطای حق صاحب حق به او بر اساس عدالت است که مبنای حق نیز کتاب الله و قوانین الهی است. پس در ایات قرآنی همان طوری که به فلسفه قضاوت و داوری اشاره شده هم چنین به چگونگی انجام و تحقق آن نیز اشاره شده و قضات می بایست به این نکات اصلی و کلیدی توجه داشته باشند و گرنه حکم و قضاوت ایشان از مصادیق حکومت طاغوت بوده و این افراد جزو ظالمان و فاسقان و قاسطان بلکه کافران خواهند بود هر چند که به ظاهر مسلمان باشند و مدعی اسلام.