چرایی و چگونگی عبادت

samamosبسم الله الرحمن الرحیم

هر موجودی به ویژه انسان، همیشه و در همه جا در برابر آفریدگار و پروردگار برای سپاسگزاری و شکرگزاری نسبت به ایجاد و بقایش اعمالی را انجام می دهد که از آن به پرستش و عبادت یاد می کنند. البته عقل انسانی به طور اجمالی کلیاتی را درباره این که باید عبادت کند می داند اما نمی داند که چگونه عبادت را انجام دهد تا حق عبادت ادا شود. این جاست که وحی و شریعت به کمک انسان می آید تا چگونگی عبادت را به او بیاموزد.

نویسنده در این مطلب بر آن است تا تحلیل و تبیین قرآن را درباره چرایی و چگونگی انجام عبادت و نیز نگره قرآن را درباره بدعت به دست دهد. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

چرایی عبادت از نظر عقل

عقل انسانی به طور فطری و ذاتی اموری را درک می کند، چرا که هیچ نرم افزاری در جهان تکوین نیست که از صفر و هیچ برخاسته و کاری را شروع کند، بلکه نخستین کنش ها و واکنش های ابتدایی در آن به طور طبیعی نهادینه شده است. از این روست که در آیات قرآنی از فطرت انسان به عنوان نرم افزار آماده فعالیت یاد شده است. در قرآن هم چنین از این مساله به عنوان الهامات تقوایی و فجوری در مقام تسویه و استوا تعبیر شده است.(شمس، آیات ۷ تا ۱۰) این بدان معناست که انسان به طور فطری می تواند حق و باطل را از هم باز شناسد. از جمله ادارکات عقل و فطرت انسانی کشف ام القضایا یعنی استحاله اجتماع و ارتفاع نقیضین است. از این ام القضایای عقلانی است که دیگر قضایا به اثبات می رسد. پس وقتی عقل انسانی روشن می شود و به تعبیر نرم افزاری بالا می آید، نخستین قضیه ای که ادراک و حکم می کند این قضیه است. سپس بر اساس این قضیه است که احکام دیگر را صادر می کند و انسان با مجموعه ای حقایق و احکامی رو به رو می شوند که از آن ها به احکام عقل نظری و عقل عملی یاد می شود.

البته نرم افزار وجودی انسان بر خلاف سازه های انسانی این گونه نیست که پس از بالا آمدن، در همان حد و اندازه ای فعال شود که برای آن تعیین شده است، بلکه از قابلیت بالایی برای رشد و تکامل برخوردار است. از این رو، هر چه از نرم افزار وجودی انسان بیش تر بهره برداری شود، فعال تر و نیز سطح و قدرت آن افزایش می یابد. از این روست که خداوند از افزایش توان نرم افزاری انسان در کنار افزایش سطح قدرت سخت افزاری انسان سخن گفته است به شرط آن که از عقل به درستی بهره برداری شود و با آن تعقل انجام گیرد.

عقل و فطرت انسانی، به طور طبیعی و ذاتی حقایق را درک می کند. از این روست که در فلسفه و حکمت نظری و عملی این مسایل بارها تکرار می شود که عقل دارای احکام و قضایایی در دو حوزه نظری و عملی است. از جمله این قضایا می توان به « کل بزرگ تر از جزء» در حوزه عقل و حکمت نظری، و «حسن عدل و قبح ظلم» در حوزه عقل و حکمت عملی اشاره کرد.

عقل در مراتب عالی تر حقایقی چون آفریدگار و پروردگار را درک می کند. به این معنا که در هستی مواد سه گانه عبارت از واجب الوجود،‌ ممکن الوجود و ممتنع الوجود است. هم چنین با درک مساله علت و معلول و دیگر کلیات فلسفی به این نکته متوجه می شود که همه عالم معلول در ذات هستند و در ایجاد و بقاء به واجب الوجودی متکی هستند که عله العلل است. این گونه است که فقر ذاتی و امکانی موجودات ممکن الوجود را اثبات می کنند و در نهایت به غنای واجب الوجودی می رسند که نمی تواند جز یکی باشد. در حقیقت با اثبات توحید واجب الوجود، همه ممکنات را به آن واجب باز می گردانند.

در مراتب عالی تر اندیشه ورزی به امور دیگری نیز جزم می کنند که از آن جمله صفات واجب الوجود و این که همه آن چه نام هست بر آن گذاشته می شود، از همان خاستگاه واجب الوجود بیرون می آید. پس واجب الوجود دارای همه صفات کمالی به طور مطلق و کامل است. هم چنین عقل متوجه صفاتی چون حیات، علم، قدرت، حکمت و مانند آن برای خداوند می شود و خلقت همه چیز را به او نسبت می دهد. سپس به این نکته توجه می یابد که آفریدگار و خالق هستی، در خلقت نه در ذات خودش، حکیمانه اهدافی را در نظر دارد.

این که سخن از هدف در خلقت نه در خالق به میان آمده از آن روست که خالق غنی بالذات است و اگر هدفی در ذات داشته باشد به معنای آن است که چیزی را ندارد و می خواهد از طریق خلقت بدان دست یابد که این خلاف غنا و بی نیازی واجب الوجود است. پس این هدف و حکمت از خلقت را می بایست در فعل واجب الوجود یافت. از این روست که درباره اهداف خلقت و آفرینش سخن به میان می آید.

از آن جایی که لازم است تا این اهداف تحقق یابد، خداوند در مقام فعل در نقش پروردگاری ظهور می یابد و در مقام ربوبیت است که هر موجودی را در مسیر اهداف آفرینش قرار می دهد.

آن چه عقل از هدف آفرینش درک می کند، همان دست یابی هر موجودی به کمالی است که انتظار دارد بدان برسد؛ چرا که عقل درک می کند که همه موجودات از نواقصی رنج می برد و می کوشد تا بدان دست یابد؛ چرا که عقل خود نیز از چنین چیزی رنج می برد و می کوشد تا به کمالاتی برسد که خود را شایسته آن می داند. پس در ذات هر موجودی یک درجه ای درک و فهم نسبت به نواقص خود و کمالات وجود دارد و هر موجودی به طور فطری و ذاتی گرایش دارد تا به کمالات دست یابد.

در این جا عقل به نکته ای دیگر می رسد و از خود می پرسد که چه مسیری برای تحقق اهداف خلقت از جمله خلقت عقل و بشر وجود دارد؟ در پاسخ به این پرسش است که مساله متصف به صفات واجب الموجود شدن در حد امکان است که در اصطلاح شرعی از آن به عبودیت یاد می شود. در حقیقت متاله شدن و متصف به صفات واجب شدن همان هدف خلقت است که به نام عبودیت از آن یاد می شود. پس عبودیت به معنای مسیر رسیدن به اهداف خلقت است.

به سخن دیگر، عبودیت در این جا به معنای مسیر رسیدن به کمالی است که برای خلقت در نظام احسن در نظر گرفته شده است. البته می توان برای این مسیر با عناوین دیگری نیز یاد کرد،‌ ولی از آن جایی که عقل حقیقت کمالی واجب الوجود را درک می کند، می داند که برای رسیدن به آن می بایست در مسیری قرار گیرد که به صفات واجب الوجود برسد؛ هر چند که می داند که اتصاف به چنین صفاتی هرگز برای او ذاتی نخواهد بود، ولی می تواند از نواقص خود بکاهد و به شکل عرضی متصف به آن صفات کمالی شود.

محدودیت های عقل

به هر حال، آن مسیری که عقل برای دست یابی به اتصاف کمالات برای خود انتخاب می کند، یک مسیر کلی است و از جزئیات آن آگاهی ندارد. عقل می داند که می بایست شاکر نعمت وجود و بقا باشد. می داند که می بایست حق را که همان واجب الوجود است را بشناسد و اهداف و خواسته او را انجام دهد. می داند که اطاعت از واجب الوجود لازم است. می داند که واجب الوجود دستگاه عادلانه و منظمی را برای خلقت در نظر گرفته است که بایستی شناسایی شده و در آن چارچوب حرکت کند. این جاست که احکام عقل عملی پس از شناخت حقایق از طریق عقل عملی خود را تحمیل می کند و انسان با مجموعه ای حسن و قبح ها مواجه می شود که به عنوان بایدها و نبایدهای عقلانی و اخلاقی و حقوقی مطرح می شود.

اما با همه این ها، عقل نمی تواند به همه حقایق برسد؛ چرا که هیچ عقلی به چنان بلوغی نرسیده است که همه حقایق را بشناسد و بتواند خود را در چارچوب آن قرار دهد. به ویژه که این عقل در مسیر درست به بلوغ می رسد و هر گونه کژی و انحراف می تواند او را از درک حقایق باز دارد و نتواند حکم درستی به عنوان حسن عملی صادر کند؛ زیرا زمانی عقل می تواند حکم قطعی در حسن چیزی صادر کند که حقیقت آن چنان که هست به شکل برهانی درک و فهم کند.

اگر عقل به همه حقایق چنان که هست با تمام جزئیات آن آگاه نباشد، ممکن است در تشخیص حق و باطل به اشتباه و خطا برود و حکمی را صادر کند که او از مسیر کمالی دور می کند.

مشکل دیگر انسان این است که دشمن درونی یعنی خواسته های نفسانی برخاسته از قوه غضب و شهوت دارد که اجازه نمی دهد تا انسان براساس تصمیم عقل عمل کند بلکه لذات های برخاسته از این دو قوه است که انسان را مجبور به تصمیم گیری نادرست می کند. از سوی دیگر یک دشمن دیگر بیرونی به عنوان ابلیس و شیاطین دارد که با مشابهت سازی حق را باطل و باطل را حق جلوه می دهد. این جاست که عقل نیازمند کمک بیرونی است تا به او در کشف حقایق کمک کند. شکی نیست که اگر حقایق برای عقل کشف شود او به طور طبیعی و فطری حکم مناسب حسن و قبح را صادر می کند،‌اما چنین چیزی حتی اگر همه عقول انسانی در کنار هم قرار گیرد اتفاق نمی افتد. پس لازم است که هدایت بیرونی برای کشف و نیز حکم قطعی به حسن و قبح وجود داشته باشد.

شریعت وحیانی امدادگر عقل انسانی

از نظر آموزه های قرآنی، آموزه های وحیانی به کمک عقل انسانی آمده است تا او را در کشف حقایق و حکم قطعی در مقام عمل کمک کند. در حقیقت آموزه های معرفتی و دستوری وحی چیزی جز امدادگر به عقل و اکمال آن نیست. از همین روست که خداوند در آیات قرآنی، به تبیین حقایق هستی از حقیقت خدا تا جایی که عقل انسانی بتواند درک کند و ارایه مسیر درست رسیدن به همان اتصاف به کمالات پرداخته است.

در آیات و روایات از جمله آیه ۳۸ سوره بقره این معنا مورد تاکید قرار گرفته است که انسان به سبب همان دشمنان درونی و بیرونی و نیز عدم بلوغ نهایی عقل و درک تمام حقایق چنان که هست،‌ نمی تواند مسیر درست را در همه مراحل به درستی بشناسد و بپیماید. از این روست که لازم است تا از هدایت بیرونی وحیانی بهره مند شود.

اهداف ابتدایی، میانی و غایی آفرینش

در آیات قرآنی برای انسان اهداف ابتدایی و میانی و غایی تعریف شده است. این بدان معنا خواهد بود که هر مرتبه ای از این اهداف خود یک مسیر و سکوی پرواز به مرتبه و مرحله دیگر است. به عنوان نمونه خداوند در آیاتی از جمله آیه ۵۶ سوره ذاریات از عبادت به عنوان هدف خلقت یاد کرده است. سپس در آیه ۹۹ سوره حجر بیان می کند که این عبادت خود راهی برای رسیدن به یقین شهودی است تا انسان حقایق را بشناسد و بدان سمت حرکت کند. این حقیقت هر چند که در همگان مرگ برای همگان به طور کامل آشکار می شود،(ق، آیه ۲۲؛ تکاثر، آیات ۵ تا ۷) ولی راه عبادت در دنیا تنها راه رسیدن به شهود است.(حجر،‌ آیه ۹۹)

هم چنین خداوند در آیات قرآنی بیان می کند که انسان می بایست خود را به رنگ خدا از طریق عبادت در آورد.(بقره، آیه ۱۲۸) پس هدف از خلقت آدمی،‌ خدایی شدن و اتصاف به آن چیزی است که در آیه از آن به صبغه الله یاد کرده است. از این آیه به دست می آید که انسان و بلکه هر موجودی نمی تواند فراتر از این مرحله دست یابد؛ چرا که این رنگ هر چند به یک معنایی برای او ذاتی خواهد بود ولی همواره بالعرض است. پس هرگز خدا نمی شود بلکه خدایی خواهد بود؛ یعنی با خدا و کمالات او نسبتی را به دست می آورد.

البته این تمام هدف برای آفرینش انسان نیست؛‌ چرا که هدف از آفرینش انسان برتر از این مساله است؛ زیرا خداوند در آیات قرآنی از جمله آیه ۳۰ سوره بقره بیان می کند که هدف از خلقت و آفرینش انسان، خلافت الهی انسان است. پس اگر برای انسان رنگ خدایی گرفتن و خدایی شدن به عنوان یک هدف تعریف شده، این هدف میانی خواهد بود، چرا که انسان می بایست با خدایی شدن در مقام خلافت قرار گیرد.

این جا این پرسش مطرح می شود که انسان از طریق عبودیتی که او را به شهود یقینی و متاله و خدایی شدن می برد تا به عنوان خلیفه الهی در آید، چه مسئولیتی را می بایست انجام دهد؟ به این معنا که وظایف اصلی خلیفه الهی چیست؟

در پاسخ به این پرسش خداوند در آیات قرآنی می فرماید که هدف آن است که انسان با عبودیت و متاله شدن و خلیفه شدن،‌ در مقام مظهر ربوبیت در آید. خداوند در آیه ۷۹ سوره آل عمران بیان می کند که مسئولیت خلیفه خداوندی آن است که مظهر ربوبیت باشد. از این روست که به مومنان که حقیقت خدا و هدف را شناخته اند فرمان می دهد که خودشان را ربانی کنند. البته از آن جایی که هر چه صفات الهی در انسان قوی تر و کمال تر باشد، نسبت انسان به خدا و نیز مسئولیتی که بر عهده اوست بیش تر خواهد شد، انسان می بایست هر چه بیش تر در معرفت یقینی و ایمان قلبی خود بکوشد و در صراط مستقیم عبودیت گام های مستقیم با استقامت و مطمئنی بر دارد.

در آیات قرآنی گاه از مقام افرادی که متاله و خدایی شده اند و به مظهریت ربوبی در آمده اند با عنوان «ربیون» (ال عمران، آیه ۱۴۶) و گاه با عنوان «ربانیون» تعبیر شده است که تفاوت اتصاف و مظهریت را می رساند. هر چه نسبت به متاله و خدایی شدن انسان قوی تر باشد، ربوبیت انسانی در مقام خلافت پررنگ تر خواهد بود و تعبیر به ربانی در مقام نسبت با الف و نون و یاء برای همین است در حالی که در ربیون به همان نسبت با یاء‌ بسنده شده است.

به هر حال، هدف آفرینش انسان آن است که مظهر رب العالمین شده و در مقام پروردگاری به پرورش دیگران از همه موجودات هستی ما سوی الله بپردازند؛ چرا که همه موجودات که تجلیات اسماء‌و صفات الهی هستند، به انسان سجده کرده اند و انسان نیز دارای همه صفات و اسمای الهی در ذات خود است که با عبودیت آن را فعلیت و ظهور می بخشد.(بقره، ایات ۳۰ تا ۳۴ و آیات دیگر)

بی نیازی خدا از عبادت انسان

نکته کلیدی که از مطالب پیشین به دست می آید این که است که خداوند به سبب آن که غنی بالذات است (انعام، ایه ۱۳۳؛ یونس، ‌ایه ۶۸؛ حج، آیه ۶۴؛‌ لقمان، آیه ۲۶؛ فاطر، آیه ۱۵) در هیچ چیزی نیازی به کسی و چیزی ندارد. پس هیچ هدف و غایتی را نمی توان در ذات خداوند یافت؛ چرا که پذیرش غایت در ذات الهی به معنای آن است که خداوند دارای نقص و فقر و کمبودی است که می بایست آن را از طریق فعل یا کاری به دست آورد. بنابراین، پذیرش چنین چیزی به نفی غنای الهی است.

پس نمی توان برای خداوند در ذاتش غایت و هدفی را تعریف کرد، بلکه چنان که گفته شد این هدف در فعل و خلقت است. به سخن دیگر «من نکردم خلق تا سودی کنم / بلکه تا بر بندگان جودی کنم.»

از این جا به دست می آید که عبادت انسان ها برای خداوند هیچ سود و زیانی ندارد. پس اگر همه هستی بندگی کند و عبادت خدا نماید، هیچ چیزی به خداوند افزوده نمی شود، چنان که اگر همه از راه کفر در آیند و ترک بندگی و عبادت کنند، خداوند زیانی نمی کند.

آن کس که سود یا زیان می کند خود مخلوقات هستند؛ چرا که اگر بندگی کنند از این راه به کمال بایسته و شایسته خودشان می رسند و اگر ترک بندگی کنند به خودشان زیان رسانده اند. از همین روست که خداوند بارها در آیات قرآنی می فرماید که به جهت ایمان آوری و عبادت و اطاعت خداوند بر خدا منت نگذارید،‌ بلکه این خداست که باید بر شما منت گذارد که راه هدایت را از طریق وحی به شما آموخته است تا بنده و بندگی کنید.(حجرات، آیه ۱۷)

در ادعیه و نیایش های وارد شده از سوی امامان معصوم(ع) نیز به مومنان و مسلمانان گوشزد می شود که همواره به این نکته توجه داشته باشید که عبادت تنها طریق بندگی انسان و رسیدن به مقاماتی چون خدایی و خلافت و ربانی شدن است. پس با چنین اخلاصی بندگی خدا کنید و چیزی دیگری را در بندگی خود وارد نکنید. اگر به حکم عقل و شریعتی عمل می کنید آن را از باب یکی از سه اصل اطاعت،‌ اجابت فرمان یا تعظیم مقام الهی انجام دهید.

در تعقیبات نماز از معصوم(ع) روایت است که این دعا و نیایش را با خدا داشته باشید: إِلَهِی هَذِهِ صَلاتِی صَلَّیْتُهَا لا لِحَاجَهٍ مِنْکَ إِلَیْهَا وَ لا رَغْبَهٍ مِنْکَ فِیهَا إِلا تَعْظِیما وَ طَاعَهً وَ إِجَابَهً لَکَ إِلَى مَا أَمَرْتَنِی بِهِ إِلَهِی إِنْ کَانَ فِیهَا خَلَلٌ أَوْ نَقْصٌ مِنْ رُکُوعِهَا أَوْ سُجُودِهَا فَلا تُؤَاخِذْنِی وَ تَفَضَّلْ عَلَیَّ بِالْقَبُولِ وَ الْغُفْرَانِ؛ خدایا این نمازی که گزارده ام به سبب نیاز و رغبت تو بدان نیست؛ بلکه از باب تعظیم و اطاعت و اجابت توست بدان چیزی که فرمان دادی. خدایا اگر در آن خلل و نقصی از رکوع و سجود است پس مرا بدان مواخذه مکن و بر من با قبول و غفرانت تفضلی بنما.

پس همه اعمال از جمله اعمال عبادی می بایست با این خصوصیات انجام گیرد؛ چرا که اگر این گونه عمل نکنیم نمی توانیم حق عبادت را ادا کرده و خدایی شویم.

بدعت آفرینی ممنوع

از آن چه گذشت نیز به دست می آید که طریقت واقعی عبادت را می بایست از وحی گرفت؛ چرا که عقل تنها کاشف از کلیاتی است که نمی تواند به درستی در مقام فتنه ها و متشابهات،‌ حق را از باطل تشخیص دهد و حکم قطعی به حسن و قبح چیزی کند. این جاست که باید به سراغ وحی رفت تا حقایق را چنان که هست بشناساند و احکام آن را بیان کند. پس هر گونه بدعتی در طریقت عبادت نمی تواند اهداف را برآورده سازد و آن چه برخی به عنوان طریقت عقلانی و یا عقلایی مطرح می کنند نه تنها گاه بر زحمت می افزاید بلکه نتایجی نیز در بر نخواهد داشت چنان که خداوند درباره بدعت آفرینی برخی از رهبانیون مسیحی می فرماید که ایشان جز زحمت بر خود چیزی را ایجاد نکرده و حتی بر همان چیزی که خودشان ایجاد کرده وفادار نبودند و مراعات آن را نکردند.(حدید، ایه ۲۷)

پس هر گونه بدعت آفرینی در دین و طریقت عبادت و عبودیت جایز نیست و این گونه رفتار نه تنها کمکی نمی کند بلکه گاه خود ضد عامل کمال خواهد شد و انسان را به گمراهی و انحراف می کشاند. از این جاست که عقل حکم می کند که می بایست در طریقت عبادت و رسیدن به حقیقت و وصول به مقام مظهریت در ربوبیت تنها از شریعت مدد گرفت. پس هر گونه عرفان بیرون از دایره شریعت نه تنها عبادت نیست بلکه طریقت ضلالت است.