چرایی و چگونگی انتقال مرجعیت اجتماعی

samamosجستارگشایی: انسان دانای کل نیست و همین امر موجب می شود تا به دیگری از جنس خود یا غیر جنس خود نیاز داشته باشد و برای دانستن چیزی یا حل و فصل مساله، مشکل و معضلی به دیگری مراجعه نماید. کسی که به او مراجعه می شود، مرجع نامیده می شود. در امور اجتماعی، انسان به علل و عوامل درونی و بیرونی نیز نیازمند مرجع است و هیچ کسی را نمی توانید که نیازمند مرجع نباشد حتی خود مرجع انسانی نیز در اموری نیازمند مرجع انسانی دیگری است.

سخن در این نوشتار این است که چه کسانی صلاحیت مرجعیت را دارا هستند و چگونه می شود که جا به جایی در مرجعیت رخ می دهد و چگونه است که این انتقال و تغییر و جا به جایی صورت می گیرد؟ چگونه است که کسی یا قشری از اقشار جامعه در زمان و عصری مرجعیت اجتماعی می یابند و در عصری دیگر مرجعیت خود را از دست داده و مرجعیت به گروه و قشر دیگری اجتماع منتقل می شود؛ مثلا زمانی مرجعیت در الگوهای رفتاری عالمان و فرهیختگان جامعه و زمانی دیگر هنرپیشگان و ورزشکاران جامعه می شوند؟ چرا و چگونه امت و اجتماعی از ارزش های نظام جاهلی چون عاشق شعر، شراب و جنگ به امتی میانه رو، نمونه، گواه وسرمشق امت های دیگر تبدیل می شود و ارزش هایش تغییر می کند و از اختلاس به ایثار می رسد و مراجع اش از قارون و فرعون به موسی(ع) و پیامبر(ص) و امام علی(ع) تغییر می یابد؛ و چرا و چگونه در جایی دیگر امت و مردمی از ایثار به اختلاس می رسد و ماکیاول و کتاب شهریارش الگوی سیاستمداران و مردمش می شود؟ نویسنده با مراجعه به آموزه های وحیانی قرآن از منظر روان شناسی و جامعه شناسی قرآن به این مساله پرداخته و بر آن است تا نگره قرآن را درباره چرایی و چگونگی تغییر، انتقال و جابه جایی مرجعیت اجتماعی بیان کند؟ با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

کلید واژگان: مرجعیت، اجتماع، تغییر، انتقال، اسوه و الگو.

معنا شناسی و مفهوم شناسی مرجعیت

مرجعیت مصدر جعلی از واژه رجع به معنای بازگشت است. اصل واژه رجع به معنای پایین شانه است که پشت سر آدمی قرار دارد. این واژه سپس برای هر گونه بازگشت به عقب و پشت سر استفاده شده است؛ مانند ارتجاع، طلاق رجعی. از همین رو، به واکنش نیز رجع می گویند که بازگشت به کنش کنشگران است. واگویه و صوت در گلو چرخاندن که نوعی بازگشت است نیز از همین باب است. این واژه به طور مجازی در هر امری که نوعی بازگشت به پشت و عقب را داشته باشد به کار برده شده است مانند نشخوار حیوان، سرگین، بازتاب، انعکاس، واکنش، طنین، قهقهرا، کوچ و غیر آن ها.

مرجع به کسر جیم به معنای زمان و مکان بازگشت است. وقتی در تحقیقات از مراجع سخن به میان می آید، منابعی است که از آن برای تحقیق استفاده می شود. از این رو، در عربی گفته می شود: «مراجِعُ البَحْثِ او الکتاب ؛ یعنی مصادر و منابع بحث یا کتاب». جمع مرجع واژه مراجع است. (فرهنگ نامه های عربی و فارسی هم چون لسان العرب، دهخدا و معین)

مرجعیت در اصطلاح عرفی، چیزی است که برای کسب اطلاعات به آن مراجعه می‌کنند، مانند شخص عالم یا کتاب و فرهنگ نامه و دایره المعارف ها؛ یا شخص یا مقامی است که می توان برای درخواستی به نزدش رفت؛ یا نوشته ای است که برای به دست آوردن اطلاعاتی می توان به آن مراجعه کرد .

در اصطلاح فقهی، مرجع به معنای تقلید از مجتهدی است که در موضوع های دینی و احکام شرعی از او پیروی می کنند. پس مرجع تقلید، عالم اسلامی است که مردم در تکالیف شرعی از او تقلید می‌کنند؛ یا مجتهد جامع‌الشرایطی است که در زمینۀ امور اسلامی اطلاعات کامل دارد.(نگاه کنید: فرهنگ عمید و فرهنگ معین ذیل واژه مرجع) البته باید توجه داشت که مرجعیت در حوزه دین یعنی مرجعیت دینی نیز یک شان اجتماعی است و یک شان علمی و فقهی نیست؛ هر چند که فقاهت و علمیت در مرجعیت دینی نقش دارد، ولی اصولا مرجعیت چه دینی و چه غیر دینی یک شان اجتماعی است و ناظر به گرایش اجتماع به یک شخص یا یا گروه برای پاسخ گویی و تقلید و سرمشق گیری و مانند آن است.

پس مرجعیت که مصدر جعلی است به معنای مرجع بودن، مورد رجوع بودن، محل مراجعه دیگران بودن و مرجع تقلید بودن.(نگاه کنید: لغت نامه دهخدا و معین، ذیل واژه مرجعیت)

اما اصطلاح گروه مرجع با عنوان انگلیسی Referenced Group برای نخستین بار توسط هایمن در سال ۱۹۴۲ به کار برده شد. با این حال، نظریه‌های مربوط به گروه مرجع بیشتر در کارهای مرتون و کیت مطرح شده است و پس از آنان ساموئل استوفر آن را با مفهوم «محرومیت نسبی» Relative Deprivation پیوند داد. هربرت مید نیز آن را با مفهوم «دیگری مهم» The generalized other گره زد.

مراد از گروه مرجع، گروهی است که مبنا و معیار داوری و ارزیابی کار کنش‌گران اجتماعی قرار می‌گیرند.

گروه‌های مرجع دو کارکرد عمده : ۱. هنجاری ؛ ۲. و مقایسه‌ای دارند. در کارکرد هنجاری، این گروه‌های مرجع اجتماعی هستند که ارزش‌های مسلط اجتماعی را وضع می‌کنند؛ در حقیقت دیگری و یا دیگران مهم در هر گروه یا جامعه هستند که ارزش ها را وضع و دیگران به اختیار از آن الگوبرداری می کنند و خود را بر اساس آن سنجیده و ارزش گذاری می کنند. پس اگر در مراجع ثروت و قدرت ارزش باشد، گروه نیز همان را ارزش تلقی می کند و اگر مراجع اجتماعی تقوا و یا فضایل اخلاقی مانند احسان و ایثار را ارزش بدانند گروه و جامعه از آنان پیرو می کند و همان را ارزش تلقی می کند؛

در کارکرد مقایسه‌ای، مراجع اجتماعی امکانی را ایجاد می‌کنند که کنش‌گران با مقایسه خود با آنان، از محرومیت نسبی خود آگاه باشند. بنابراین، اگر مرجع اخلاقی شخص کسی باشد که اهل ایثار باشد، شخص با مقایسه خود با مرجع در می یابد تا چه اندازه به آن مرجع اخلاقی نزدیک یا دور است. در حقیقت مراجع اجتماعی و گروه های مرجع، به عنوان یک شاخص عمل می کنند و شخص یا گروه با سنجش قرب و بعد خود نسبت به مراجع ، وضعیت خود را نیز تحلیل و ارزیابی می کند و موقعیت خود را در می یابد.

معنا شناسی و مفهوم شناسی اجتماع

اجتماع مصدر ثلاثی مزید از واژه جمع است. جمع در اصل به معنای مشت کردن کف دست است. عرب می گوید: جُمْع : ج أَجْمَاع : یک قبضه از چیزى؛ «جُمْعُ الکفِّ»: کفِ دست که به گونه مُشت درآید ؛ عرب می گوید: «ضَرَبتهُ بِجُمع کفیِّ»: او را با مشتِ خود زدم . این واژه سپس در معانی دیگر چون روی هم ریختن، انباشتن، گردآوری چیزی یا مردمی، یکپارچه کردن، یکی کردن، اتحاد ، انسجام و مانند آن ها به کار رفته است.(لسان العرب ، ابن منظور ، ذیل واژه ؛ المنجد و نیز دیگر فرهنگ نامه های عربی)

اجتماع به معنای گردآوری، تقاطع، ملاقات، دیدار و مانند آن به کار رفته است.(همان)

در اصطلاح جامعه شناسی امروزی واژه عربی اجتماع به جای واژه “Community” به کار برده می شود. این واژه از ریشه لاتین “Communis” به معنای مشارکت عامه است.

در کاربردهای زبان فارسی، اصطلاح اجتماع به معانی جماعت، جلسه و نشست ، انبوهی، اشتراک، وفاق عمومی و نیز شباهت زیستی گروهی از جانوران یا گیاهان یک منطقه جغرافیایی با شرایط مساوی به‌کار رفته است.(نگاه کنید: آراسته‌خو، محمد؛ نقد و نگرش بر فرهنگ اصطلاحات علمی-اجتماعی، تهران، گستره، ۱۳۷۰، چاپ دوم، ص۷۴)

اما از منظر علوم اجتماعی و جامعه‌شناسی، اجتماع به گروهی از افراد اطلاق می‌شود که دارای پیوندهای قوی و بادوام و گاهی اوقات، مکان جغرافیایی مشترکی بوده و اعضای‌‌ آن در فعالیت‌های اجتماعی مشارکت منظمی دارند. افراد این گروه، هویت‌یابی قوی با گروه خود دارند.( شارع‌پور، محمود؛ جامعه‌شناسی شهری، تهران، سمت، ۱۳۸۹، چاپ دوم، ص۱۱)

ویژگی هایی برای اجتماع در اصطلاح علوم اجتماعی از منظر غربی بیان شده است. البته میان جوامع ابتدایی و روستایی و جوامع مترقی و پیشرفته تفاوت هایی است که باید آن ها را از منظر غربی در نظر گرفت. مشخصات یک اجتماع ابتدایی و روستایی از منظر جامعه شناسی غربی عبارتند از: ۱. وجود خانواده یا گروه خویشاوندی به‌مثابه واحد پایه‌ای سازمان اجتماعی؛ ۲. تبلور کنترل اجتماعی از خلال روابط خانوادگی یا همسایگی؛ ۳. انسجام اجتماعی بر پایه روابط اجتماعی که خود به‌صورت روابط شخصی، عاطفی و صمیمی تعریف می‌شود.

اما ویژگی هایی یک اجتماع پیشرفته و گسترده از منظر جامعه شناسی غربی عبارت است از: ۱. ظهور اشکال جدید ساختاری در سازمان اقتصادی؛ ۲.روابط اجتماعی مبتنی‌بر کارایی و عقلانیت و خالی شدن این روابط از روابط شخصی، عاطفی و صمیمی؛ ۳. سطحی شدن کنش‌های متقابل اجتماعی؛ ۴. وابستگی افراد به نهادها از خلال کمک‌های نهادی و کنترل اجتماعی رسمی.( فکوهی، ناصر؛ انسان‌شناسی شهری، تهران، نی، ۱۳۸۶، چاپ چهارم، ص۱۷۵)

تفاوت های ماهوی جامعه و اجتماع از منظر قرآن

بر اساس آموزه های وحیانی قرآن، اجتماع با جامعه فرق دارد و در حقیقت کاربرد مترادف آن غلط و نادرست و نا به جا است. بر اساس آیات قرآنی جامعه و اجتماع در یک عنصر و مولفه اساسی با هم متمایز است.

خداوند در آیات قرآنی واژه جمع و جامعه را برای گروهی به کار می برد که گرد آمده اند، ولی هیچ گونه تعامل و ارتباطی جز همان جمع و گردآمدن میان آنان وجود ندارد.

خداوند در آیات قرآنی، روز قیامت را «یوم الجمع» دانسته است: وَتُنذِرَ یَوْمَ الْجَمْعِ؛ از روزِ گردآمدن خلق بیم دهى و برسانی.(شوری، آیه ۷) هم چنین از این روز، به نام «یوم مجموع» یاد کرده و فرموده است: ذَلِکَ یَوْمٌ مَّجْمُوعٌ لَّهُ النَّاسُ؛ آن روز، روزى است که مردم را براى آن گرد مى‏آورند(هود، آیه ۱۰۳)؛ و در آیه ۵۰ سوره واقعه نیز می فرماید: لَمَجْمُوعُونَ إِلَى مِیقَاتِ یَوْمٍ مَّعْلُومٍ؛ قطعاً همه در موعد روزى معلوم گردآورده شوند.»

از نظر قرآن ویژگی های «یوم الجمع و یوم المجموع» عبارتند از: ۱. هر کسی تنها می آید و تنها است؛ خداوند می فرماید: وَکُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَهِ فَرْدًا؛ و روز قیامت همه آنها تنها، به سوى او خواهند آمد(مریم، آیه ۹۵ و نیز نگاه کنید: مریم، آیه ۸۰)؛ ۲. هیچ بده و بستانی نیست و کسی نیاز دیگری را برطرف نمی کند. خداوند می فرماید: یَوْمٌ لاَّ بَیْعٌ فِیهِ؛ روزی که در آن خرید و فروش و بده و بستانی نیست(بقره، آیه ۲۵۴؛ ابراهیم، آیه ۳۱)؛ ۳. هیچ پیوند عاطفی نیست؛ خداوند می فرماید: یَأْتِیَ یَوْمٌ لاَّ بَیْعٌ فِیهِ وَلاَ خِلاَلٌ ؛ پیش از آنکه روزى فرا رسد که در آن نه داد و ستدى باشد و نه دوستیى.»(همان)؛ ۴. هیچ خویشاوندی نیست؛ خداوند می فرماید: فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلَا أَنسَابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَلَا یَتَسَاءلُونَ؛ پس آن گاه که در صور دمیده شود، دیگر آن روز میانشان نسبت خویشاوندى وجود ندارد، و از حال‏ یکدیگر نمى‏پرسند.(مومنون، آیه ۱۰۱) پس در قیامت، رابطه و ضابطه ای همانند آن چه در دنیا است، وجود ندارد.

این که خداوند می فرماید در قیامت نسبت های خویشاوندی برداشته می شود از آن روست که انسان مرکب از روان و تن و نفس و جسم است. روان و نفس همان روح دمیده شده الهی است(سجده، آیه ۹)، پس هیچ ارتباطی با انسانی دیگر ندارد؛ اما آن چه انسانی دیگر هم چون پدر و مادر آن نقش دارند تنها همین جسم و تن است که پرورشگاه آن صلب و ترائب مرد و زن است.(طارق، آیه ۷) از آن جایی که در قیامت تن و جسم انسان ها هم چون گیاه از زمین قیامت می روید و هیچ ارتباطی با کسی از جنس انسان و غیر انسان ندارد، دیگر معنایی ندارد که روابط خویشاوندی و نسبتی باقی باشد؛ زیرا نفس که روح دمیده شده الهی است و جسم نیز که از خاک قیامت روییده است. خداوند می فرماید که انسان همانند گیاه از مرقد و بستر خاکی خود بر می خیزند(یس، آیه ۵۲) خداوند می فرماید: وَاللَّهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ سَحَابًا فَسُقْنَاهُ إِلَى بَلَدٍ مَّیِّتٍ فَأَحْیَیْنَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا کَذَلِکَ النُّشُورُ؛ و خدا همان کسى است که بادها را روانه مى‏کند پس بادها ابرى را برمى‏انگیزند، و ما آن را به سوى سرزمینى مرده راندیم، و آن زمین را بدان وسیله‏، پس از مرگش زندگى بخشیدیم رستاخیز نیز چنین است.(فاطر، آیه ۹؛ هم چنین نگاه کنید: ق ، آیه ۱۱) پس همان طوری که با باران دنیوی بذر خفته در خاک بیدار می شود و می روید، انسان نیز با باران رحمت الهی در قیامت از خاک چون بذری بیدار شده و می روید و جسم و تن می یابد. علامه طباطبایی می نویسد: در تفسیر قمى در ذیل جمله” کَذلِکَ النُّشُورُ” مى‏گوید: پدرم از ابن ابى عمیر از جمیل بن دراج از امام صادق (ع) برایم نقل کرد که فرمود: خداوند وقتى بخواهد خلق را مبعوث کند، چهل شبانه روز باران بر زمین مى‏باراند، در نتیجه مفاصل بدنها جمع شده، و گوشت بر آنها روییده مى‏شود (تفسیر قمى، ج ۲، ص ۲۵۳) مؤلف: در این معنا تعدادى روایت دیگر نیز هست.(المیزان، ذیل آیه ۹ سوره فاطر)

اصولا از نظر قرآن، انسان در همه مراحل آغاز تا اعاده در قیامت همانند نبات و گیاه است؛ این رویش در دنیا کم تر خودش را نشان می دهد ولی در قیامت بروز و ظهور بیش تری دارد. خداوند در آیه ۱۷ سوره نوح می فرماید: وَ اللَّهُ أَنْبَتَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَباتاً؛ خدا شما را از زمین رویانید، رویاندن نبات، چون خلقت انسان بالأخره منتهى مى‏شود به عناصر زمینى، و خلاصه همین عناصر زمین است که به طور خاصى ترکیب مى‏شود، و به صورت مواد غذایى در مى‏آید، و پدران و مادران آن را مى‏خورند، و در مزاجشان نطفه مى‏شود، و پس از نقل از پشت پدران به رحم مادران، و رشد در رحم که آن هم به وسیله همین مواد غذایى است، به صورت یک انسان در مى‏آید و متولد مى‏شود. حقیقت نبات هم همین است، پس جمله مورد بحث در مقام بیان یک حقیقت است، نه اینکه بخواهد تشبیه و استعاره‏اى را به کار ببرد. « ثُمَّ یُعِیدُکُمْ فِیها وَ یُخْرِجُکُمْ إِخْراجاً» منظور از« برگرداندن به زمین» این است که شما را مى‏میراند، و در قبر مى‏کند. و منظور از” اخراج” این است که روز قیامت براى جزا از قبر بیرونتان مى‏آورد.(المیزان، ذیل آیه ۱۷ سوره نوح)

پس جمع و جامعه به گروهی گفته می شود که ممکن است گرد هم آیند، ولی این گرد هم آمدن حتما به معنای برطرف کردن نیازهای یک دیگر نیست؛ اما وقتی از قوم و امت و اجتماع سخن به میان می آید، مراد آن است که این گردهم آمدن به قصد برطرف کردن نیازهای یک دیگر است. پس واژه جمع و جامعه دلالت بر تعامل و ارتباط میان افراد ندارد که بخواهند نیازهای یک دیگر را برطرف کنند.

اما وقتی ما از امت و یا حتی از قوم سخن می گوییم، به معنایی گروهی از افراد است که به هدف تعامل و ارتباط و برطرف کردن نیازهای یک دیگر گرد هم آمده اند.

از نظر قرآن یک سنت الهی در میان انسان در زندگی دنیوی آن است که هر کسی دیگری را برای برطرف نیازهای خود به تسخیر می گیرد. سنت تسخیر یک سنت حاکم بر جهان و جامعه انسانی است. خداوند می فرماید: أَهُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَهَ رَبِّکَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَّعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضًا سُخْرِیًّا وَرَحْمَتُ رَبِّکَ خَیْرٌ مِّمَّا یَجْمَعُونَ؛ آیا آنانند که رحمت پروردگارت را تقسیم مى‏کنند؟ ما وسایل‏ معاشِ آنان را در زندگى دنیا میانشان تقسیم کرده‏ایم، و برخى از آنان را از نظر درجات، بالاتر از بعضى دیگر قرار داده‏ایم تا بعضى از آنها بعضى دیگر را در خدمت گیرند، و رحمت پروردگار تو از آنچه آنان مى‏اندوزند بهتر است. (زخرف، آیه ۳۲)

راغب مى‏گوید کلمه “عیش” تنها در حیات جانداران استعمال مى‏شود، و این کلمه اخص از کلمه حیات است چون حیات هم در مورد جاندار بکار مى‏رود، و هم در مورد خداى تعالى، و هم فرشتگان، ولى کلمه عیش در مورد خدا و ملائکه استعمال نمى‏شود؛ و کلمه” معیشت” هم از مشتقات” عیش” است که به معناى آذوقه و هر چیزى است که با آن زندگى مى‏کنند (مفردات راغب، ماده” عیش”) در معناى کلمه” تسخیر” گفته شده است: تسخیر هر چیزى به معناى راندن‏ قهرى آن به سوى غرض مخصوص است- تا آنجا که مى‏گوید: و” سخرى” نام همان چیزى است که مقهور واقع شده، و آن را به سوى اراده و خواست خود سوق مى‏دهد (مفردات راغب، ماده” سخر”)

علامه طباطبایی درباره سنت تسخیر در اجتماع انسانی می فرماید: کثرت حوائج انسان در زندگى دنیا آن قدر زیاد است که فرد فرد انسانها نمى‏توانند همه آنها را در زندگى فردى خود برآورده نمایند، و مجبورند که بطور اجتماعى زندگى کنند، و از اینرو است که اولا بعضى بعضى دیگر را به خدمت خود مى‏گیرند، و از آنان استفاده مى‏نمایند، و ثانیا اساس زندگى را تعاون و معاضدت یکدیگر قرار مى‏دهند.. در نتیجه مال کار بدین جا منجر مى‏شود که افراد اجتماع هر یک هر چه دارد با آنچه دیگران دارند معاوضه کند، و از همین جا نوعى اختصاص درست مى‏شود، چون گفتیم هر یک از افراد اجتماع ما زاد فراورده‏هاى خود را- که یا غله است و یا کالاى صنعتى- مى‏دهد و آنچه از حوائج زندگى مى‏خواهد از ما زاد فراورده‏هاى دیگران مى‏گیرد؛ مثلا یکى از افراد اجتماع قناتى کنده، و آبى در آورده، آنچه از این آب که زائد بر مقدار حاجتش مى‏باشد مى‏دهد، و از دیگران ما زاد آذوقه‏شان را مى‏گیرد، در نتیجه هر دو، هم داراى آب مى‏شوند، و هم داراى آذوقه. و لازمه این نوع زندگى این است که هر فردى در کارى که تخصص دارد سعى مى‏کند و آن کار را به بهترین وجه ممکن انجام داده، از آنچه درست مى‏کند هر چه خودش لازم دارد نگه مى‏دارد، و قهرا ما زاد آن مورد احتیاج دیگران واقع مى‏شود، چون دیگران به کارى دیگر اشتغال دارند، و او هم به فراورده‏هاى آنان محتاج است، و ما یحتاج خود را با آنچه از فراورده‏هاى خود زیاد آمده مبادله مى‏کند، مانند نانوا که محتاج آبى است که سقایان دارند، و سقا هم محتاج نان او است، پس نانوا براى سقا کار مى‏کند، و سقا هم براى نانوا. و نیز مانند یک مخدوم که خادمى را براى خدمت خود مسخر کرده، و خادم هم مخدوم را براى پولش مسخر کرده، و همچنین هر دسته از طبقات اجتماع مسخر طبقات دیگر، و خود مسخر کننده آنان است، و آنان یا بدون واسطه و یا با یک یا چند واسطه مسخر اویند، (کفاشى براى کفش‏دوزى بدون واسطه محتاج به دباغ است، ولى برزگر با واسطه محتاج به او است، چون بین برزگر و دباغ و سراج فاصله است)، براى اینکه هر یک به ما زاد آنچه نزد دیگرى است محتاج است، و هر یک فراورده‏هاى خود را در دسترس دیگران قرار مى‏دهد، البته با اختلافى که مردم در احتیاج و اهتمام به فراورده‏ها دارند. بنا بر آن چه گذشت مراد از کلمه” معیشت” هر چیزى است که زندگى انسان را تشکیل مى‏دهد، چه مال و چه جاه. و یا تنها مال است، و غیر مال را به تبع شامل مى‏شود هم چنان که ذیل آیه که مى‏فرماید ” وَ رَحْمَتُ رَبِّکَ خَیْرٌ مِمَّا یَجْمَعُونَ” نیز مؤید این احتمال است، چون تنها شامل مال مى‏شود، و غیر مال را به تبع شامل مى‏گردد.(المیزان، ذیل آیه ۳۲ سوره زخرف)

در اصطلاح قرآن، قوم و قبیله با توجه به ساختار خونی و نژادی برای برطرف کردن نیازهای مادی و معنوی و عاطفی به طور طبیعی گرد هم می آیند. از همین روست که مسایلی چون ارث و انتقال اموال و نیز حقوقی چون حق قصاص و مانند آنان از نظر شرعی تعیین و تثبیت شده است.

البته کوچک ترین اجتماع یعنی زن و شوهر همان اجتماع بزرگ تر بر مدار برطرف کردن نیازهای مادی و معنوی و عاطفی شکل می گیرد؛ پس همان طوری که در آیه ۲۱ سوره روم و ۳۴ سوره نساء مدار خانه و خانواده بر طرف کردن نیازهای مادی و معنوی سامان می یابد، هم چنین اجتماع بزرگ نیز این گونه است که انسان در قالب روابط و ضوابط عمل می کنند؛ یعنی روابط خویشی و دوستی و یا ضوابط عقود و بیع و مانند آن ها. این در حالی است که در قیامت چنین روابط و ضوابطی نیست؛ زیرا در قیامت هر کسی با عمل خودش خواهد بود و هر کسی نیازهای خودش را خودش برطرف می کند؛ چرا که قیامت چیزی جز ظهور و بروز اعمال و عقاید انسانی چیزی نیست. از همین روست که حتی زنان آن جا ساخته خود اعمال انسان است چنان که درخت و قصر و کاخ و آب و میوه آن جا این گونه است و اهل بهشت با «سبحانک اللهم » خلقت می کنند و می آفریند؛ چنان که خداوند با «کن فیکون» می آفریند؛ زیرا در خداوند خالقیت ذاتی و در انسان مظهریت است و از همین روست که با تسبیح الهی و استعانت به مقام الوهیت که مستجمع همه صفات الهی است، هر خلقتی را انجام می دهند. البته این بستگی به میزان متاله و ربانی شدن اهل بهشت دارد. از این روست که هشت بهشت است که بیانگر مراتب تشکیکی و متفاوت و متعدد و متنوع متاله و ربانی بودن شخص هر یک از این بهشت ها است.

از نظر قرآن برترین اجتماع بشری، اجتماعی اعتقادی است که فراتر از اجتماع قومی و خویشی و نژادی است؛ زیرا امت به اجتماعی گفته می شود که از نژادها و اقوام گوناگون بشری به قصد تحقق یک هدف با یک روش و منهج خاصی پدید می آید. مثلا امت فرعون از اقوام متعدد برای رسیدن به قدرت استکباری جهانی پدید آمده است؛ هم چنین امت اسلام در سایه هدف خاصی چون اسلام و با بهره گیری از شریعت و منهج پیامبر(ص) و عترت (ع) پدید آمده است.

این برترین اجتماعی است که در میان انسان شکل می گیرد و یک اجتماع جهانی و فراملی و قومی و جغرافیایی و زمانی و مکانی است. این گونه است که ارتباط میان امت برتر و قوی تر از هر اجتماع دیگر بشری است.

در اصطلاح قرآنی امّت که مشتق از امّ است به گروهى اطلاق مى‌شود که وجه‌مشترکى مانند دین، زمان، یا مکان واحد، و نیز روش و هدف واحدی داشته باشند؛ خواه این اشتراک اختیارى یا غیر اختیارى باشد.(نگاه کنید: مفردات الفاظ قرآن کریم، راغب اصفهانی، ذیل واژه «ام»)

معنا شناسی و مفهوم شناسی تغییر و انتقال

واژه تغییر مصدر از باب ثلاثی مزید تفعیل از واژه غیر عربی گرفته شده است. غیر به معنای دیگری است؛ غیرت به معنای غیر زدایی است و به طور مجاز به معنای رشک و حسادت به کار می رود. متغیر به معنای بی قرار و بی ثبات و دگرگون پذیر است. غَیَّرَ : تَغْیِیراً به معنای آن را به شکلى دیگر درآورد، آن را دگرگون و با چیزى دیگر عوض کرد، به کار رفته است.

پس باید گفت اصل این کلمه نفی حالت پیشین و گرفتن حالت دیگر است. از این روست که در مقام استثنا و نفی به کار می رود؛ زیرا حالتی را به حالتی دیگر تغییر داده و دیگری را به جای آن می نشاند.(فرهنگ نامه معین و عمید ذیل واژه تغییر)

مراد و منظور از تغییر در این جا همان دگرگونی و جا به جایی است، به طوری که حالتی به حالتی دیگر تبدیل و دگرگون شود و مثلا به جای نعمت، نقمت، و به جای نقمت، نعمت بنشیند.

وقتی از انتقال سخن به میان می آید به معنای نقل و جا به جایی و تغییر از یک حالتی به حالتی دیگر است؛ چنان که نقاله وسیله ای جا به جایی است و انتقال جایی به جایی چیزی جایی به جای دیگر است؛ همانند نقل مکان و کوچ کردن است.(لغت نامه دهخدا؛ عمید)

تغییر مثبت ارزشی و منفی ضد ارزشی

واژه تغییر واژه ای خنثی است و با توجه به متعلق آن ارزشی یا ضد ارزشی می شود. بنابراین، شعار تغییر نمی تواند به عنوان یک شعار انتخاب شود در حالی که برخی در ایران به تقلید از برخی دیگر و به عنوان مرجع فکری و فرهنگی ، شعار تغییر را به ویژه در انتخابات ومانند آن سر می دهند. انسان وقتی در شرایط مطلوبی است تغییر معنا ندارد، زیرا مثلا تغییر در زمان آسایش و آرامش به معنای رسیدن به ضد آن یعنی شقاوت و رنج است. خداوند در آیه ۱۱ سوره رعد و ۵۳ سوره انفال بیان می کند که برخی با اعمال خود تغییراتی را در جان و جامعه ایجاد می کنند که تبعات و آثار منفی آن، از دست رفتن نعمت و تبدیل آن به نقمت است.

بر خلاف تغییر واژه اصلاح و اصلاحات یک امر ارزشی و مثبت است؛ زیرا اصلاح به معنا تغییر فساد به صلاح و امر فاسد به امری صالح است. چیزی صالح است که با طبع و طبیعت انسان و جهان و اهداف و فلسفه آفرینش جهان و انسان سازوار و سازگار است. بنابراین، شعار اصلاح و اصلاحات یک شعار ارزشی است. البته کسانی مدعی اصلاحات هستند که بر اساس آیات ۷ تا ۱۰ سوره بقره مدعیان دروغین است. پس اصل اصلاح و هم چنین عدالت یعنی قرار دادن هر چیزی در جای مناسب و حق خود و بخشیدن حق هر صاحب حقی به وی، چنان که امیرمومنان امام علی(ع) تعریف کرده، یک امر ارزشی و مثبت است.

به هر حال، هرگز تغییر یک امر ارزشی و مثبت نیست مگر به اعتبار متعلق تغییر؛ به این معنا که اگر تغییر نسبت به وضعیت و شرایط نامطلوب و رسیدن به شرایط مطلوب و بهتر باشد، یک تغییر ارزشی و مثبت است، وگرنه اگر تغییر نسبت به وضعیت و شرایط مطلوب باشد، این تغییر هرگز ارزشی و مثبت نخواهد بود بلکه ضد ارزشی است.

نیاز انسان به مرجعیت و اسوه های اجتماعی

انسان برای فهم یک واژه و درک مفهوم یک اصطلاح به کتبی مراجعه می کند که به آن کتب و منابع مرجع یاد می شود. فرهنگ نامه ها و لغت نامه و اصطلاحات تخصصی مثلا سیاسی، پزشکی، اقتصادی، حقوقی و مانند آن ها از جمله منابع و کتب مرجع هستند.

در زندگی اجتماعی انسان برای بسیاری از امور به مراجعی مراجعه می کند که به عنوان مراجع ذی الصلاح از آنان یاد می شود. به عنوان نمونه وقتی دچار بیماری شده اید به پزشک متخصصی مراجعه می کنید که مرتبط با آن بیماری است. در بیماری داخلی یا پوستی و یا حوزه زنان مثلا به متخصصان آن مراجعه می شود.

هم چنین در مشکلات حقوقی به حقوقدانان، در مشکلات و اختلافات خانوادگی به مشاوران، در حوزه معاملات اقتصادی به اقتصادانان مراجعه می شود.

اصولا انسان ها نمی تواند در همه زمینه ها و حوزه ها تخصص کسب کنند و دانش عمومی نیز ناتوان از برآورد حاجات و نیازهای بشری است؛ این جاست که مراجعه به متخصصان خود را بر حوزه رفتار اجتماعی انسان تحمیل می کند.

با نگاهی به روان شناسی اجتماعی و جامعه شناسی به سادگی این سنت مراجعه به مراجع گوناگون قابل تحلیل و تعلیل و حتی توصیه است؛ زیرا نیازهای بشری در جوامع حول محورهایی نظیر امنیت، فرهنگ، بهداشت، اقتصاد، فناوری، علم و مانند آن ها دسته‌بندی می‌شود. معمولاً گروه‌هایی شناخته شده در هر یک از این محورها، مرجعیت اجتماعی دارند. درهمه جوامع بشری، وجود گروه‌های مرجع از ارکان جوامع و موثر بودن و کارآمدی آنها مایه ثبات و پیشرفت کشورهاست؛ از این رو، در برنامه‌ها و سیاست‌گذاری‌های کلان کشوری نه تنها باید این گروه‌های مرجع به عنوان سرمایه‌های اجتماعی به رسمیت شناخته شوند، بلکه با تقویت جایگاه آنها، باید از توان و ظرفیت این مراجع در حل معضلات کشور استفاده بهینه به عمل آید. امروز مثلا دانشگاه ها به عنوان مرجع علمی هر جامعه ای مطرح است و تلاش می شود تا با سیاست ها و برنامه ای این مرجعیت حفظ و بلکه تقویت شود. در کشور ما با توجه به اقبال عمومی به آموزشهای دانشگاهی، جایگاه مرجعیت در آموزش ‌دانشگاهها از سوی مردم امری کاملاً پذیرفته شده و جاافتاده است و بار اصلی اداره کشور و مدیریت در سطوح مختلف بر دوش همین دانش‌آموختگان بوده و مردم به این دانش آموختگان نیز به عنوان مراجع علمی مراجعه و از آنان مدد می گیرند.

با توجه به آن چه بیان شد معلوم می شود که مرجعیت به معنای هر کسی یا هر چیزی که انسان برای برطرف کردن نیاز خود به آن مراجعه می کند، یک ضرورت و نیاز طبیعی است؛ زیرا انسان موجودی فقیر و نیازمند است (فاطر، آیه ۱۵) و برای برطرف کردن نیازهای خود هماره نیازمند غنی است که به او مراجعه کرده و نیازهایش را برطرف کند.(همان) از نظر قرآن، این نیاز دایمی و فقر ذاتی و هویتی بشر همانند فقر حرف نسبت به اسم و فعل است که بدون آن معنایی پیدا نمی کند. از این روست که رابطه میان خدا و انسان را به رابطه حرفی تشبیه و همانند کرده اند، به طوری که اگر خدا نباشد انسان معنایی نمی یابد و فقر انسان در حدوث و بقا در هویت ذات انسان نهادینه شده است.

از آن جایی هر انسانی از نظر دانایی و توانایی محدود است(اسراء، آیه ۸۵ ، فاطر، آیه ۱۵ ؛ و آیات دیگر )، هماره به کسی یا چیزی نیاز دارد تا او را کمک کند و یاری رساند. از آن جایی که دنیا بر اساس اسباب است و در روایت آمده : ابی الله ان تجری الامور الا باسبابها؛ خداوند ابا دارد که امور جز از راه اسباب جریان یابد، انسان در امور دنیایی به اشخاص و چیزهایی نیاز دارد تا بدان نیازهای مادی و معنوی و عاطفی و جنسی و جسمی خود را بر آورده سازد. این گونه است که تعاون و همکاری میان انسان ها شکل می گیرد.

اگر در نظام بهشت، انسان نیازی به دیگری ندارد تا نیازهایش را بر آورده سازد، در نظام دنیا هماره این نیاز خودش را تحمیل می کند.

هم چنین انسان برای آن که در زندگی در مسیر درست گام بردارد و خودش را به حکمت و فلسفه آفرینش هستی و انسان برساند، باید از نظر علمی و عملی از دیگری مدد بجوید. کسی که عقل و دانای کل و علیم باشد و توانا و قدیر به هر چیزی. کسی که راه رفته و راه بلد باشد و بتوانند راهنمایی کند. این گونه است که هماره انسان به مرجع نیاز دارد که از او یاد بگیرد و تقلید کند.

اصولا انسان چیزها را با دیدن و تقلید از دیگری می آموزد و دانش و تجربیات دیگران نقش مهمی در موفقیت و کامروایی انسان بازی می کند. هر کسی دنبال افرادی می رود که او را در زندگی اش موفق می داند. این گونه است که مساله اسوه و سرمشق خودش را در زندگی بشر نشان می دهد. بر همین اساس خداوند پیامبران را به عنوان اسوه ها و سرمشق های نیک انتخاب و به مردم معرفی کرده تا با بهره گیری از آنان و تقلید از ایشان در مسیر موفقیت گام بردارند و به اهداف و حکمت آفرینش انسان برسند. خداوند در آیه ۲۱ سوره احزاب پیامبر(ص) را به عنوان اسوه نیک و سرمشق حسن مردمان معرفی می کند و فرمان به پیروی و تقلید و اتباع از ایشان را می دهد.

از آن جایی که نیازها و علوم و دانش ها بسیار متعدد و متنوع است و هر کسی در همه علوم و دانش ها نمی توانند تخصص پیدا کند و خبیر و کارشناس شود، نیاز به تخصص های دیگران پیدا می کند. هم چنین هر کسی نمی تواند به تنهایی نیازهای خود را برآورده سازد. دست کم نیازهای عاطفی و احساسی انسان بدون حضور دیگری نوع انسان شدنی نیست. این گونه است که خداوند در آیات قرآنی از جفت و زوج برای انسان سخن به میان آورده است؛ زیرا در سایه جفت و زوج است که این بخش از عواطف انسانی پاسخی در خور می یابد افزون بر این که نیازهای جنسی و نیز بقایی در قالب تولید مثل نیز پاسخ داده می شود.(روم، آیه ۲۱ و ایات دیگر)

مرجعیت در چارچوب نقش های اجتماعی

مرجعیت شان اجتماعی است. بنابراین باید آن را جزو اعتباریات دسته بندی کرد. هر انسانی در جامعه انسانی نقش هایی دارد که شامل پدری و فرزندی، آموزگاری و شاگردی ، فرمانروایی و فرمانبرداری، مقلِد و مقلَد و مانند آن ها می شود. هر نقشی همان گونه که مسئولیتی را ایجاب می کند، حق یا حقوقی را نیز موجب می شود؛ مانند حق و مسئولیت پدری یا حق و مسئولیت فرزندی یا فرمانرویی و مانند آن ها.

وقتی ما از مرجعیت سخن می گوییم به طور طبیعی ناظر به نقش های اجتماعی است. از این روست که حتی در مساله مرجعیت دینی، یک شان و نقش اجتماعی مد نظر است؛ زیرا بسیاری از افراد در حوزه های علمیه هستند که دارای اجتهاد هستند، ولی از مرجعیت برخوردار نیستند؛ زیرا مرجع کسی است که مردم برای احکام دینی خود به وی مراجع کرده و از وی در قالب وجوب اطاعت از مرجعیت دینی تبعیت و پیروی می کنند و به احکام صادره و فتاوایش تن می دهند.

در جوامع بشری مراجع بسیاری با توجه به نقش هایی که دارند، وجود دارد. از مراجع اخلاقی گرفته تا مراجع سیاسی، مراجع اقتصادی، مراجع فرهنگی و مانند آن ها که هر یک با توجه به امور و شرایط خاصی مرجعیت می یابند. ممکن است دامنه مرجعیت از یک نفر در گروه تا منطقه تا کشور تا جهان گسترش یابد. گروه های جوانان از یک نفر یا چند به عنوان مرجع استفاده می کنند. این مراجع همان دیگری یا دیگران مهم هستند که در جایگاه مرجع قرار می گیرد و جوانان دیگر به او مراجعه می کنند و او را الگو و سرمشق رفتاری و فکری خود قرار می دهند.

در دوره مشروطیت، فرنگ و غرب به عنوان مرجع روشنفکران ایرانی قرار گرفت و آنان فلسفه و سبک زندگی را از غرب تقلید کردند و نظام سیاسی و اجتماعی و حقوقی و قانونی را بر اساس آن سامان دادند. در گذشته دانشگاه های غربی مرجعیت علمی برای ایرانی داشت، البته امروز در برخی از رشته ها دانشگاه های ما صاحب نظر و نظریه شده و مرجعیت یافته اند؛ اما هنوز در برخی از رشته ها همانند علوم انسانی از روان شناسی تا جامعه شناسی و مردم شناسی و مانند آن دانشگاه غربی از مرجعیت برخوردار هستند.

به هر حال، مرجعیت در چارچوب نقش و مسئولیت های اجتماعی و از امور اعتباری است. از همین رو، حتی مرجعیت دینی یک شان اجتماعی و نقش و مسئولیت اجتماعی است.

نسبت مرجعیت دینی و مرجعیت اجتماعی

اگر بخواهیم نسبت میان مرجعیت دینی با مرجعیت اجتماعی را در قالب یکی از نسبت های چهارگانه تساوی، تباین، عموم و خصوص مطلق و عموم و خصوص من وجه تعریف و تعیین کنیم، باید گفت که نسبت مرجعیت دینی با مرجعیت اجتماعی ، نسبت عموم و خصوص مطلق همانند نسبت انسان و حیوان است. به این معنا که هر مرجع دینی به سبب آن که یک شان اجتماعی است، از مصادیق مرجعیت اجتماعی تلقی می شود؛ ولی این گونه نیست که هر مرجعیت اجتماعی به معنای مرجعیت دینی باشد.

بنابراین ، مواردی است که مرجعیت اجتماعی تحقق می یابد، ولی مرجعیت اجتماعی تحقق ندارد، مانند مراجع سیاسی، مراجع اخلاقی، مراجع فکری، مراجع فرهنگی، مراجع نظامی و مانند آن ها که مرجع اخلاقی ممکن است غیر از مرجعیت دینی باشد؛ چنان که مرجعیت نظامی و اقتصادی و مانند آن از مصادیق مرجعیت دینی به شمار نمی آیند.

بر اساس آموزه های وحیانی قرآن، مرجعیت اجتماعی و مراجع به انواع و اقسام مراجع برای حل مساله، یا مشکل یا معضل یک امر طبیعی، فطری و سنت الهی است و انسان ها به طور طبیعی برای حل و فصل مسایل خود نیازمند مراجع هستند.

البته چنان که گفته شد، انسان در سه مرحله به مراجع گوناگون مراجعه می کند؛ زیرا ۱. گاه مساله ای دارد که فرضیه مخالفی در برابر آن نیست؛ ۲. مشکلی دارد، زیرا یک فرضیه مخالفی در برابر آن قرار دارد؛ ۳. معضلی است که باید از آن رها شود؛ همانند کسی که در چاهی افتاده است. در حقیقت گاه در مقام دفع است که همان مشکل است و گاه در مقام رفع است که از آن به معضل یاد می شود و انسان دنبال راه برونرفت از معضلی است.

وجوب تقلید عالمانه و عاقلانه و بهره گیری از اسوه

بر اساس آموزه های قرآنی همان طوری که مراجعه به دیگری برای برآورد نیازها یک امر تکوینی و سنت و قانون الهی و قضای خداوندی در طبیعت دنیا است، هم چنین تقلید در برخی از امور واجب و در برخی از امور حرام است. انسان به طور طبیعی نیازمند آموزش و پرورش است. تقلید از دانش و تجربیات دیگران در حقیقت پاسخ گویی به یک نیاز طبیعی بشر است.

باید توجه داشت که تقلید در لغت به معنای چیزى را ملازم کسى یا شخصى قرار دادن(لسان‌العرب، ج‌۱۱، ص‌۲۷۶) و گردن نهادن به کارى است.( کشّاف اصطلاحات الفنون و العلوم، ج‌۱، ص‌۵۰۰) این واژه در اصطلاح فقهى به معناى التزام به عمل و گفتار مجتهد معیّن است.( عروه‌الوثقى، ج‌۱، ص‌۴)

از نظر قران دو نوع تقلید وجود دارد: ۱. تقلید ارزشی و پسندیده؛ ۲. تقلید ضد ارزشی و ناپسند.

معیارهای تقلید ارزشی و پسندیده از نظر قرآن عبارت است از:

  1. عقل و خرد در تقلید شونده و مرجع(بقره، آیه ۱۷۰)؛
  2. علم و دانایی در تقلید شونده و مرجع(مائده، آیه ۱۰۴؛ مریم، آیه ۴۳)؛
  3. هدایت یافتگی در تقلید شونده و مرجع(بقره، آیه ۱۷۰؛ مائده، آیه ۱۰۴؛ یونس، آیه ۵۳)؛
  4. هم نوع بودن در تقلید کننده و تقلید شونده(ابراهیم، آیه ۱۱؛ کهف، آیه ۱۱۰؛ مومنون، آیه ۳۳؛ فصلت، آیه ۶)؛ زیرا اگر هم نوع نباشند مانند انسان و فرشته نمی توان اسوه قرار داد؛ زیرا باید شهوت و غضب داشته باشد که فرشته ندارد؛ و جنیان چون مانند انسان هستند، آنان نیز می توانند انسان را اسوه قرار دهند؛ زیرا تنها تفاوت میان این دو نوع اختلاف در دیده شدن و دیده نشدن است.(اعراف، آیه ۲۷)

خداوند تقلید از عالمان را در احکام شرعی لازم و ضروری دانسته است و در آیه ۱۲۲ سوره توبه لزوم تقلید جاهلان به احکام دین از فقیهان و عالمان بیان کرده است؛ زیرا اگر انذار عالمان به جاهلان لازم شده است لغو خواهد بود که جاهلان از آن پیروی نکنند. پس از لزوم انذار از سوی عالمان دانسته می شود که بر جاهلان تبعیت و تقلید از عاملان از نظر قرآن ضروری و واجب است. خداوند در آیات ۴۳ و ۴۴ سوره نحل نیز ضرورت تقلید و رجوع انسانهاى ناآگاه از مسایل فرعى دین به عالمان و مجتهدان بیان کرده است. البته بر اساس آیه ۱۷۰ سوره بقره ، تقلید و تبعیّت از دیگرى در احکام، مشروط به برخوردارى وى از عقل و اندیشه صحیح و هم چنین بر اساس آیه ۱۰۴ سوره مائده تقلید از دیگران در مسایل شرعى، منوط به علم و آگاهى آنان بوده و بر اساس همین آیات هم چنین تبعیّت و تقلید در احکام و تعالیم الهى از دیگران، مشروط به هدایت شدن آنان از سوى خدا است.(نیز نگاه کنید: انعام، آیه ۹۰؛ یس، آیه ۲۱؛ زمر، آیه ۱۸؛ زخرف ، آیات ۲۳ و ۲۴)

اما تقلید ناپسند و ضد ارزشی تقلیدی است که مرجع هیچ یک از این ویژگی ها را نداشته باشد. هم چنین گفته شد که در فروع و احکام دین می توان تقلید کرد، اما در اصول دین تقلید جایز نیست؛ مراد از عدم جواز، تقلید کورکورانه در اصول دین است که از نظر قرآن امرى جاهلانه و خلاف عقل است.(بقره، آیه ۱۷۰؛ مائده، آیه ۱۰۴؛ اعراف، آیات ۷۰ و ۷۱؛ انبیاء، آیات ۵۱ تا ۵۴) البته اگر انسان از دیگر بشنود سپس تعقل کند اشکالی ندارد، ولی تقلید کورکورانه در اصول دین جایز و روا نیست.

تقلید کورکورانه بیش تر بر اساس عواملی چون:

  1. تعصب قومی و خویشاوندی(بقره، آیه ۱۷۰؛ مائده، آیه ۱۰۴)؛
  2. رفاه و خوشگذرانی(زخرف، ایه ۲۳)؛
  3. شیطنت شیطان و ابلیس (بقره، آیات ۱۶۸ و ۱۷۰؛ لقمان، آیه ۲۱)؛
  4. استضعاف (ابراهیم، آیه ۲۱) و مانند آن ها انجام می شود. از این روست که خداوند از آن برحذر داشته و با یادآوری آثار چنین تقلیدی به مردمان هشدار می دهد تا از این گونه تقلید پرهیز کنند.

از جمله آثار تقلید کورکورانه از مراجع غیر ذی صلاح عبارت است از: تکبر و استکبار در برابر خدا و آیاتش(یونس، ایات ۷۵ و ۷۸؛ قصص، آیات ۳۲ تا ۳۹)، اعراض از توحید و اسلام و قرآن(بقره، آیه ۱۷۰؛ لقمان، آیه ۲۱)، توجیه گناه(اعراف، آیه ۲۸)، حسرت در قیامت(بقره، آیات ۱۶۶ و ۱۶۷)، حق ناپذیری(یونس، آیات ۷۵ تا ۷۸)، خرافه گرایی(مائده، آیات ۱۰۳ و ۱۰۴)، گمراهی(انبیاء، آیات ۵۲ تا ۵۴)، استبداد رای و مخالفت با آزاداندیشی(بقره، آیه ۱۷۰؛ انبیاء، آیات ۵۳ و۶۵)، افساد و مخالفت با اصلاح و اصلاحات(اعراف، آیات ۶۵ تا ۷۲؛ یونس، آیات ۷۵تا ۷۸)، مانع رشد (بقره، ایه ۱۷۰؛ مائده، آیه ۱۰۴)، مخالفت با پیامبران و اهل حق(همان) و موارد دیگری است که در قرآن بیان شده است.

به هر حال، انسان در زندگی نیازمند مرجع و اسوه هایی است بدان رجوع کند و از علم و تجربیات و تخصص آنان بهره مند شود.

امت اسلام، اجتماعی سرمشق

ویژگی هایی که قرآن برای امت اسلام بیان می کند بیانگر و گواه این حقیقت روشن است که امت اسلام یک امت نمونه و سرمشق برای جوامع بشری است. از این رو خداوند می فرماید: وَکَذَلِکَ جَعَلْنَاکُمْ أُمَّهً وَسَطًا لِّتَکُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ وَیَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیدًا؛ و بدین گونه شما را امتى میانه قرار دادیم، تا بر مردم گواه باشید و پیامبر بر شما گواه باشد.(بقره، آیه ۱۴۳)

ویژگی های که قرآن برای امت اسلام بر شمرده عبارت است از:

  1. اسوه بودن: امّت اسلام، الگویى به دور از افراط و تفریط و امتی میانه براى مردم و دیگر اجتماعات بشری است(بقره، ایه ‌۱۴۳)
  2. اعتدال: امّت اسلام، امّتى معتدل میان امّت‌ها بشری است.(همان)
  3. امر به معروف و نهى از منکر: امّت اسلام، امرکننده مردم به انجام نیکى‌ها و نهى‌کننده از منکر است. خداوند می فرماید: کُنتُمْ خَیْرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ ؛ بهترین امتی که در میان مردمان پدید آمده است و امر به معروف و نهی از منکر می کنند‌.(آل‌عمران‌، آیه ‌۱۱۰)
  4. ایمان به خدا: ایمان به خدا، از اوصاف امّت اسلام و رمز برترى آن بر دیگر امّت‌ها است. خداوند می فرماید: کُنتُمْ خَیْرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللّهِ ؛ بهترین امتی که در میان مردمان پدید آمده است و امر به معروف و نهی از منکر می کنند و به خداوند ایمان می آورند‌.(همان)
  5. برترى: امّت اسلام، امّتى برتر به دلیل ایمان به خدا و انجام امر به معروف و نهى از منکر است.(همان)

۶‌. حجّت خدا: امّت اسلام، حجّتى از سوى خدا بر دیگر امّت‌ها است تا از ایشان یاد بگیرند و ایشان را سرمشق خود قرار دهند و اگر چنین نکنند در روز قیامت باید پاسخ گو باشند و بازخواست شود.(بقره، آیه ۱۴۳)

  1. حق‌گرایی: امّت اسلام، امّتى حق‌طلب و حق گرا است. خداوند می فرماید: وممّن خلقنآ أمّه یهدون بالحقّ وبه یعدلون؛ و از کسانی که آفریدیم امتی است که به حق هدایت شده و به آن گرایش دارند.(اعراف‌، آیه ‌۱۸۱)

۸‌. گواه اعمال: گواهى امّت اسلام در قیامت بر اعمال امّت‌ها از ویژگی های امت اسلام است.(بقره، آیه ۱۴۳)

  1. هدایت‌گرى: هدایت به حق، از ویژگى‌هاى امّت اسلام است ؛ یعنی هم بر هدایت و حق هستند و هم دیگران را به هدایت و حق دعوت می کنند.(اعراف‌، آیه ‌۱۸۱)

اینها تنها گوشه هایی از ویژگی های مهم امت اسلام به عنوان یک امت مرجع است که می توان به مراجعه به آنان مسیر درست را یافت و در مسیر کمالی و تعالی از آنان استفاده کرد. از این روست که خداوند امت اسلام را با توجه به آن ویژگی ها یک امت نمونه و سرمشق قرار داده که می توان اسوه و سرمشق اجتماعات و امت دیگر بشری باشد.

چرایی انتقال و تغییر در مرجعیت اجتماعی

دانسته شد که هر انسانی و بلکه حتی هر جامعه ای نیازمند مرجعیت است؛ اما پرسش این است که چرا مرجع افراد بشر تغییر می کند و ثابت نمی ماند؟ و به چه علت یا عللی مرجع عقلانی و عقلایی رها می شود و مرجع عاطفی جایگزین می شود و یا بر عکس؟

از نظر قرآن علل و عواملی برای جابه جایی در مرجعیت از جمله مرجعیت اجتماعی در اجتماع بشری است که باید به آن ها توجه داشت. این که کسی مرجعی را راه می کند و مرجع دیگری را بر می انگیزند علل و عواملی دارد که عبارتند از:

  1. تغییر ابزارها و منابع شناختی: از نظر قرآن زمانی انسان مرجعیتی را کنار می گذارد و مرجعیت دیگری را جایگزین آن می سازد که در تقابل یک دیگر هستند که ابزارها و منابع شناختی تغییر کرده باشد. این که شخصی مرجعی را می پذیرد که با مرجع پیشین همانند سفیدی و سیاهی ، حق و باطل، زشت و زیبا، خیر و شر، تقوا و فجور است، به سبب آن است که قبلا ابزارهای شناختی اش را محدود به حس می دانسته و اکنون آن را محدود به حواس ظاهری نمی داند، یا بر عکس ، پیش از این ابزارهای شناختی و منابع معرفتی گسترده تر از حواس می دانسته و اینک آن را محدود به دایره حواس ظاهری کرده است؛ زیرا رد و قبول هر یک از این ابزارها و منابع معرفتی به معنای پذیرش و رد اموری است که در زندگی انسان ، رفتارها ، عقاید و افکار نقش اساسی را ایفا می کند. کسی که ابزارها ومنابع شناختی را محدود به حواس ظاهری می داند، حقیقت هستی را چیزی جز همین عالم شهادت و محسوس نمی داند و واقعیت همان چیزی است که با این حقیقت هماهنگ و سازگار است. پس از اگر چیزی را با حواس ظاهری در قالب در معیار اصلی اثبات پذیری یا ابطال پذیری نتواند اثبات یا ابطال کند، به طور طبیعی آن حقیقت و واقعیت نخواهد داشت و نخواهد پذیرفت. مهم ترین روش اثبات یا ابطال هر چیزی در این منطق همان استقراء است. استقراء به معنای قریه و آبادی جستن. وقتی کسی یا چیزی مخفی و نهان است، می توان با گشتن در آبادی ها و قراء او را یافت. پس اگر کسی یا چیزی پس از گشتن پیدا نشد، می توان حکم کرد که نیست. البته دو نوع استقراء وجود دارد: الف: استقراء ناقص؛ ب : استقراء تام. در استقراء ناقص به هر دلیلی چون عدم امکان گشتن همه موارد احتمالی تنها از باب مشت نمونه خروار حکم مماثل و مثلیت می شود و می گویند چون این جا یافت نشد در جایی دیگر نیز یافت نمی شود. در استقراء تام همه موارد احتمالی تفحص و تحقیق می شود و در صورت فقدان حکم می شود. در این موارد بر اساس حکم : عدم الوجدان یدل علی عدم الوجود ، گفته می شود چون یافت نشد پس نیست. از نظر قرآن، کسی که ابزارهای شناختی خود را محدود به حواس ظاهری می کند به طور طبیعی ، مرجعیت فکری و فرهنگی و اجتماعی خودش را محدود به کسانی می کند که بر این باورند : حقیقت و واقعیت تنها چیزی است که حواس ظاهری و ابزارها و منابع شناختی قابل اثبات و یا ابطال باشد؛ پس اگر کسی بر خلاف آن بگوید به عنوان مرجع خرافی و خیال باف و موهوم گرا مردود شناخته می شود و شخص از چنین مرجعی دست می کشد و به مرجعی منتقل می شود که بر اصل اساسی حق و واقعیت در محسوس است، تاکید دارد. این گونه است که دیگر دنبال عالم و دانایی نمی رود که اعتقاد به فلسفه عقلانی و تجریدی دارد؛ زیرا از نظر چنین شخصی، فلسفه جز موهومات و بازی کلمات بیهوده و بی ارزشی که حقیقت و واقعیتی ندارد؛ چیزی نیست، پس نمی توان به سخن و رفتار فلیسوف بهایی داد و بر اساس آن رفتار نمود. این گونه است که جا به جایی مرجعیت و انتقال و تغییر در آن اتفاق می افتد و شخص به جایی مراجعه به فیلسوف به عالم مراجعه می کند که حقیقت و واقعیت را تنها در محسوسات می داند و به علم تجربی و آزمایشگاهی اعتقاد دارد. پس اگر فیلسوف بر این باور بود که شاید علل و عواملی چون موجودات غیر محسوس شخصی را دچار اختلالات روانی کرده ، چنین مرجعی کنار گذاشته می شود و به روان شناسی مراجعه می شود که روان را نه یک موجود مجرد نیازمند به ابزار در کارها، بلکه یک موجود مادی می داند و علل و عوامل اختلالات روانی را نیز عوامل مادی دانسته و با ابزارهای مادی هم چون قرص های روان گردان که روان پزشک در اختیار می گذارد به درمان شخص می پردازد. اما اگر شخص بر این باور باشد که افزون بر ابزارهای شناختی مادی و حسی، ابزارها و منابع شناختی دیگری از جمله عقل تجریدی در اختیار بشر است ، به طور طبیعی نه تنها به استقراء بسنده نمی کند بلکه استقراء را زمانی تام و تمام می داند که در کنار عقل قرار گیرد؛ زیرا استقراء اولا تنها اثبات یا ابطال جزئیات می کند و این عقل است که با کنار گذاشتن اختلافات جزیی و عبور به کلیتی احکام کلی را صادر می کند. این عقل است که با کنار گذاشتن اختلافات میان محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین و زهرا و زینب در می یابد این ها مثل هم هستند و نام و عنوان کلی انسان را برای آن انتخاب می کند. اصولا منطق چیزی جز احکام عقلی نیست و اگر عقل در کنار حواس ظاهری قرار نگیرد هرگز ما قضایا کلی و منطقی و فلسفی نخواهیم داشت و قوانین تجربی را عقل سامان می دهد و مثلا حکم می کند: هر معلولی علتی دارد و چون نور معلول است پس باید علتی داشته باشد. اگر کسی معتقد به ابزارها و منابع شناختی افزون بر حواس ظاهری شد، به طور طبیعی مرجعیت او تغییر می یابد و منطقی و فیلسوف را نیز مرجع خود قرار می دهد و در امور زندگی و مجهولات و مسایل و مشکلات و معضلات به او مراجعه می کند. هم چنین اگر کسی قلب و فواد را به عنوان ابزارها معرفتی و منابع شناختی در کنار حواس ظاهری و عقلی قرار دهد و به شهود باور داشته باشد(نحل، آیه ۷۸؛ مومنون، آیه ۷۸؛ سجده، آیه ۹؛ احقاف، آیه ۲۶؛ ملک، آیه ۲۳)، در این صورت افزون بر حواس ظاهری به حواس باطنی یا تجریدی باور خواهد داشت و بر همین منوال نیز مراجع او گسترده تر و افراد و اشخاص بیش تری را در بر می گیرد و حتی گاه ممکن است تغییر و انتقال در مرجعیت رخ دهد. این گونه است که مثلا همان طوری که به عالم تجربی مراجعه می کند تا در حوزه مسایل تجربی و حسی او را یاری رساند و مساله او را حل و فصل نماید، به عالم فیلسوف و حتی بالاتر به عالم عارف شهودی نیز مراجعه می کند تا در حوزه عقلی و یا شهودی مسایل او را حل و فصل نماید. کسی که افزون بر این ها به ابزارها و منابع شناختی دیگر اعتقاد و باور داشته باشد و مثلا وحی را یک ابزار و منبع شناختی بداند به طور طبیعی فراتر از عالم عارف به عالم نبی و رسول نیز مراجعه می کند تا مسایل او را حل و فصل نماید. این گونه است که دایره مرجعیت او گسترش می یابد.چنان که گفته شد کسی که فلسفه را قبول ندارد، فیلسوف را مرجع نمی شناسد. یکی از مراجع که با معرفت عقلی و ابزارشناختی عقل تجریدی مخالفت می کند به صراحت اعلام می کند که درس فلسفه نباید در کم تر از یک کیلومتری حرم حضرت معصومه(س) برگزار شود و این گونه درس اسفار آیت الله جوادی آملی که در مدرسه دارالشفا برگزار می شد تعطیل می شود. نویسنده نیز در هنگام حضور در درس این مرجع برای رهایی از تعرض و تعریض کتاب اسفار را با روزنامه مجلد کرده تا عنوان آن دیده و خوانده نشود. هم چنین روزی در معیت آیت الله بهجت فومنی از مسجد فاطمیه به سمت خانه معظم له می رفتیم که سیدی روحانی با عنوان صوفی ایشان را مورد تعریض قرار می دهد و سخنان تند بر زبان می راند و معظم له تنها گوش می دهد؛ از نظر این افراد چون عقل تجریدی و فلسفه یا سیر و سلوک عرفانی و شهودی راهی برای معرفت و شناخت هستی نیست، نمی توان آن افراد را عالم دانست و به عنوان عالم به آنان مراجعه کرد. از این روست که مرجعیت آنان نیز مورد خدشه قرار می گیرد. این که خداوند می فرماید: فَاسْأَلُواْ أَهْلَ الذِّکْرِ إِن کُنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ؛ اگر نمی دانید از اهل ذکر بپرسید.(نحل، آیه ۴۳؛ انبیاء، آیه ۷) مراد عالم قرآنی است و چون فیلسوف و عارف از نظر این افراد اهل ذکر و عالم قرآنی نیست نمی توانند مرجع شوند و برای برونرفت از مشکل و معضل نباید به آنان مراجع شود. بر همین اساس مشاوره و مشورت گیری از چنین افرادی نیز جایز نیست.
  2. در همان زمان شخصی که مخالف عرفان و علوم غریبه بود، به در خانه آیت الله حسن زاده آملی می رود و نیمه شب مزاحمت ایجاد می کند و سپس در روستای معظم له در آمل در فصل تابستان نیز مردم را علیه ایشان تحریک می کند. این گونه است که درس عرفان آیت الله حسن زاده آملی از کتاب مصباح الانس ابن فناری در مسجد معصومیه تعطیل می شود.
  3. در همین رابطه تاثیر تغییر در ابزارها و منابع شناختی در تغییر شخصیت و ارزش ها و مرجعیت ها و سرمشق ها به ذکر سه داستان از آیات عظام آقایان جوادی آملی و حسن زاده آملی و بهجت فومنی می پردازم تا نقش و تاثیر این تغییرات به شکل روشن تری دیده شود.
  4. تغییر هستی شناختی: با نگاهی به مطالبی که در بحث تغییر در ابزارها و منابع شناختی بیان شد، دانسته می شود که پذیرش یا عدم پذیرش هر یک از آن ها می تواند دایره هستی شناختی فرد را نیز محدود یا گسترده سازد. عدم پذیرش ابزارهای شناختی غیر حسی به معنای انکار عالم غیب است. شخصی که تنها ابزارهای حسی و منابع شناخت حسی را باور دارد، از نظر هستی شناختی، هستی را محدود به دایره حواس می داند. پس از نظر او هستی تنها همین عالم محسوس و شهادت است که با حواس ظاهری قابل درک و فهم است و بیرون از آن تنها وهم و خیال خواهد بود. چنین کسی اگر به کسی مراجع می کند در همین دنیا مادی و حسی خواهد بود و اگر کسی مدعی مرجعیتی باشد که بیرون از حواس ظاهری قرار دارد، آن را انکار می کند و نه تنها به آن مراجع نمی کند بلکه به شدت با آن مخالفت می ورزد. این گونه است که یوری گاگارین پس از سفر به محدود چند هزار کیلومتری زمین در آسمان مدعی می شود خدا نیست؛ زیرا در آسمان دیده نشده است. هر چند که این سخن وی حتی بر اساس منطق تجربی و حسی نادرست است؛ زیرا استقراء او ناقص بوده و همه هستی مادی و دنیای محسوس را نادیده است؛ زیرا بر اساس همین علم تجربی و حسی و ادعای عالمان تجربی ، هزاران سال نوری این آسمان گسترده است و میلیاردها ستاره و سیاره و صدها کهشکان در هستی مادی و همین دنیا وجود دارد که گاگارین آن ها را ندیده است. اما همین سخن نشان می دهد که چنین شخصی در دایره بسته و محدود حواس اعتقاد به هستی دارد و هستی دیگری را نمی پذیرد که غیر مادی و غیر حسی باشد؛ حتی اگر آن هستی خدا باشد. اما اگر کسی غیر از حواس ظاهری از ابزارهای دیگری چون عقل تجریدی و شهود و وحی بهره گیرد، به طور طبیعی دایره هستی او افزایش می یابد. این گونه است که به تعبیر قرآن به عالم غیب افزون بر عالم شهادت و حس باور می کند.(انعام، آیه ۷۳؛ توبه، آیات ۹۴ و ۱۰۵؛ رعد، آیه ۹؛ مومنون، آیه ۹۹؛ سجده، آیه ۶؛ زمر، آیه ۴۶) این گونه است که مرجع او محدود به شخص عالم تجربی و حتی عالم عارف نمی شود، بلکه به عالم نبی و رسول نیز مراجعه می کند و می خواهد از طریق آن با عالم غیب ارتباط داشته باشد تا بتواند مسایل و مشکلات خود را با بهره گیری از فرشتگان و خداوند و مانند آن ها حل و فصل نماید و راه ها و رفتارهایی را در پیش می گیرد که از نظر گروه نخست یعنی حس گرایان سفاهت آمیز و سبک مغزی است و برخلاف عقلانیت حسی و ابزاری است؛ زیرا به نماز و انفاق در راه خدا برای حل مشکل و مساله خود می پردازد و یا کارهایی همانند دعا برای دفع جنون و اختلالات روانی انجام می دهد.(نگاه کنید: بقره، آیات ۱ تا ۱۲؛ جن، آیه ۶؛ فلق و ناس و ده ها آیه دیگر) با نگاهی به فلسفه که امروز در جامعه اسلامی به عنوان فلسفه اسلامی مطرح است می توان دریافت که تا چه اندازه هستی شناختی انسان می تواند مراجع اجتماعی را تحت تاثیر قرار دهد. کسی بر اساس آموزه های فلسفی و منطقی ارسطو در تعریف انسان می گوید: انسان جسم نامی حساس ناطق؛ یا در یک دو کلمه می گویند: الانسان حیوان ناطق، در حقیقت انسان را به یک حیوان متفکر تقلیل داده است و بر اساس این نگاه به انسان، وقتی در روان شناسی یا پزشکی با انسان سرکار پیدا می کند، همان آزمایش هایی که در موش و خرگوش و خوک انجام داده با کمی تغییرات در درمان انسان به کار می گرد که البته آثاری هم دارد، ولی هرگز به درمان قطعی نایل نمی شود؛ زیرا روان و جان آدمی که الهی است را نادیده گرفته است. در حالی که در فلسفه قرآنی انسان موجود متاله و خدایی است. بنابراین در هر علمی با او به گونه ای دیگر برخورد می شود ، نه آن که با او به عنوان حیوان برخورد شود.
  5. تغییر جهان بینی و افکار و عقاید: با تغییر در ابزارها و منابع شناختی ، تغییر در هستی شناختی را شاهد بودیم، هم چنین ممکن است این تغییر به تغییر در جهان بینی، بینش ها و نگرش ها وافکار و عقاید و باورهای شخص بیانجامد و همین مساله موجب تغییر در مرجعیت و جابه جایی و انتقال آن شود. این که گفته شد شاید با چنین تغییر مواجه شویم و به طور قطع چنین چیزی ممکن است اتفاق نیافتد، به دلیل آن است که بسیاری از مردم حقایقی را می شناسند و از نظر عقلی و ذهنی به آن جزم داشته و در قالب قضیه منطقی عقد الذهن آنان است وحکم قطعی بدان می کنند؛ اما عقد الذهن و قطع و یقین عقلی و ذهنی هماره به معنای عقدالقلب نیست که به عقیده تبدیل شود و آن قطع و یقین و جزم اندیشه ای با قلب شخص گره بخورد و عقیده او شود. ازاین روست که خداوند در آیه ۱۴ سوره نمل می فرماید: وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا فَانظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَهُ الْمُفْسِدِینَ؛ و با آنکه دلهایشان بدان یقین داشت، از روى ظلم و تکبّر آن را انکار کردند. پس ببین فرجام فسادگران چگونه بود. در این آیه علل و چرایی انکار و عدم تحقق عقیده در این افراد نیز بیان شده که دو عامل اصلی یعنی ظلم و برتر طلبی است. به هر حال، اگر تغییر در ابزارها و منابع شناختی و نیز هستی شناختی رخ دهد احتمال این وجود دارد که عقاید و افکار شخص نیز تغییر کند و به دنبال آن تغییر در مرجعیت رخ می دهد و به طور طبیعی همین تغییر در مرجعیت در رفتار و ارزش های شخص نیز تغییر ایجاد می کند. خداوند به صراحت به این نکته توجه می دهد که چگونه تغییر جهان بینی موجب تغییر در عقاید و رفتار خواهد شد.(نگاه کنید به نمونه بقره، آیات ۱ تا ۱۲) این گونه است که باور به خدا و پیامبر(ص) ، فرشتگان، جنیان که آنان ما را می بینند(اعراف، آیه ۲۷)، ولی ما آنان را نمی توانیم ببنیم ، آخرت و قیامت و مانند آن رفتار آدمی را تغییر می دهد و انسان مراجع خود را در زندگی اجتماعی و فکری و فرهنگی و سیاسی نیز تغییر می دهد.
  6. تغییر در ارزش ها: از دیگر علل اصلی در تغییر مرجعیت، تغییر در ارزش ها است. کسی که حتی با پذیرش عالم غیب و آخرت نیز ممکن است، تغییر ارزشی داشته باشد. قرآن می فرماید سست ایمان ها ممکن است ارزش هایی خود را تغییر دهند و به جای اصالت بخشی به آخرت به دنیا و مادیات اصالت می دهد و این گونه است که قارون برای آنان الگو و سرمشق می شود و به صراحت می گویند ای کاش ما هم چون قارون بودیم. پس مرجعیت این افراد تغییر کرده و به جای حضرت موسی (ع) که آخرت را ارزش می داند، به سمت قارون و فرعون می روند و او را سرمشق قرار داده و در برونرفت از مشکلات و مسایل زندگی و رفتار و کردار و عقاید آنان را سرمشق قرار می دهند. پس وقتی ارزش های شخص تغییر کند، الگوها و سرمشق ها تغییر می کند و مراجع شخص برای حل و فصل مسایل و مشکلات و برونرفت از آن نیز تغییر می کند. به عنوان نمونه کسی که ثروت و قدرت برایش ارزش یافته است و مال و بنون ارزش می شود،() در حوزه سیاست اجتماعی کتاب شهریار ماکیاول به عنوان کتاب مرجع می شود و به جای نهج البلاغه و آموزه های قرآنی قرار می گیرد و ماکیاول به جای امام علی(ع) می نشیند. در حوزه عقاید و افکار و رفتار به جای امام علی(ع) معاویه و یزید و عمرو عاص قرار می گیرد و الگو و سرمشق ومرجع می شود. عمروعاص می داند و حتی اقرار می کند که اگر آخرت می خواهد باید دنبال امام علی(ع) برود و اگر دنیا می خواهد معاویه؛ با این حال معاویه را انتخاب می کند و همین رویه را نیز عمر بن سعد بن وقاص در کربلا انجام می دهد و انتخاب را خود را ملک ری قرار می دهد.باید توجه داشت که جا به جایی و تغییر در امور اجتماعی بسیار آهسته و کند و فرآیندی است به طوری که گاه اصولا به چشم نمی آید ؛ یعنی همانند تغییراتی که در طول زمان در چهره انسان پیدا می کند، تغییراتی در جامعه رخ می دهد که به سادگی به چشم نمی آید و دیده نمی شود. در آغاز انقلاب اسلامی در ایران مردم اهل ایثار و گذشت بودند و حتی نفت خود را در سوز سرمای زمستان به همسایه نیازمند می دادند ومردم تلاش داشتند تا خود قیام به عدالت قسطی کنند در حالی که دولت و نظام سیاسی مخالفت می کرد. قیام مردم برای اقامه عدالت قسطی موجب شد تا انسجام و وحدت اجتماعی ایجاد شود و حتی فراتر از اتحاد میان افراد مذاهب، وحدت اسلامی و فراتر از آن وحدت توحیدی میان شرایع گوناگون از کلیمی و مسیحی و اسلامی پدید آمد و حتی میان اقشار مختلف جامعه بر اساس ملاک تقوا، اتحاد و اتفاق پدید آمد؛ اما در عرض سی سال چنان ارزش ها تغییر کرد که به جای تقوا و ایمان امروز قدرت و ثروت میزان ارزش گذاری در جامعه شده و دیگر خبری از قیام به عدالت قسطی نیست؛ زیرا آن چه موجب عدالت قسطی می شود که خود توده های مردم است که دولت را نیز مجبور به اجرای آن می کند. امروز یارانه های مستقیم و غیر مستقیم که بخشی از انفال است حذف می شود و به جای آن این بخش از درآمد انفال به عناوینی دیگر در اختیار قشر مرفه و بی درد قرار می گیرد؛ یعنی قسط توده های مستضعف توسط قشر مستکبر از ملا و اشراف و سیاستمداران و مدیران ارشد در کشور حذف و ضبط شده و در قالب پاداش و افزایش حقوق و کارانه و مانند آن در اختیار قشر قدرت و ثروت قرار می گیرد. در طول سی سال چنان آهسته و کم کم فکر و رفتار مردم عوض شد که ارزش های ملت تغییر کرد و سیاستمداران تغییر رویه داده و سیاست ماکیاول و کتاب شهریار به عنوان مرجع قرار می گیرد و اقتصاد بازار بر مبنای بی عدالتی مبنای جامعه اسلامی می شود و ربا و اختلاس و حرام خوری یک رویه عام تبدیل می شود و هر کسی برای کسب بیش تر قدرت و ثروت با دیگری رقابت می کند. این همان سیاستی بود که در طول سی سال در عصر نخست اسلامی اتفاق افتاده بود و شکم ها پر از حرام شده و علیه امام حسین(ع) شمشیر شد. برای جامعه اسلامی بی بی سی مرجعیت رفتاری و فکری و فرهنگی می شود و جا به جای مرجعیت اتفاق می افتد. در جهان اسلام نیز این تغییر نیز رخ می دهد به طوری که به جای شیخ شلتوت منادی اتحاد مذاهب و وحدت اسلامی، تکفیری ها مرجعیت می یابند و به جای حسین(ع) و امر به معروف و نهی از منکر، معاویه و یزید به عنوان سرمشق مطرح و معرفی می شوند.
  7. اما اگر ارزش های شخص، اخروی باشد و برایش آخرت اصالت یابد، به جای قارون و فرعون و یزید و معاویه، پیامبر(ص)، امام علی(ع) و امام حسین(ع) مرجع و الگو و سرمشق می شوند. این گونه است که مردم برای اقامه قسط قیام می کنند (حدید، آیه ۲۵) و از عدالت علوی سرمشق می گیرند.
  8. خداوند در باره تغییر مرجعیت و سرمشق ها می گوید: فَخَرَجَ عَلَى قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ قَالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیَاهَ الدُّنیَا یَا لَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِیَ قَارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِیمٍ؛ پس قارون‏ با کوکبه خود بر قومش نمایان شد کسانى که خواستار زندگى دنیا بودند گفتند: «اى کاش مثل آنچه به قارون داده شده به ما هم‏ داده مى‏شد واقعاً او بهره بزرگى از ثروت‏ دارد.»(قصص، آیه ۷۹) در برابر این گروه که ارزش برای آن ها دنیا و مادیات است، گروهی بودند که به قارون می گویند نباید به این ثروت هیجان زده شوی و به رقص در آی. خداوند در جایی دیگر هم چنین می فرماید: إِنَّ قَارُونَ کَانَ مِن قَوْمِ مُوسَى فَبَغَى عَلَیْهِمْ وَآتَیْنَاهُ مِنَ الْکُنُوزِ مَا إِنَّ مَفَاتِحَهُ لَتَنُوءُ بِالْعُصْبَهِ أُولِی الْقُوَّهِ إِذْ قَالَ لَهُ قَوْمُهُ لَا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ الْفَرِحِینَ؛ قارون از قوم موسى بود و بر آنان ستم کرد، و از گنجینه‏ها آن قدر به او داده بودیم که کلیدهاى آنها بر گروه نیرومندى سنگین مى‏آمد، آن گاه که قوم وى بدو گفتند: «شادى مکن که خدا شادى‏کنندگان را دوست نمى‏دارد.(قصص، آیه ۷۶) از همین گروه اول دنیا پرست و مادی گرا کسانی بودند که در برابر انتخاب پیامبرشان می ایستند و بر اساس معیار و ملاک ارزشی خودشان به نقد انتخاب می پردازند و می گویند: وَقَالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طَالُوتَ مَلِکًا قَالُوَاْ أَنَّى یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَلَمْ یُؤْتَ سَعَهً مِّنَ الْمَالِ قَالَ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاهُ عَلَیْکُمْ وَزَادَهُ بَسْطَهً فِی الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَن یَشَاء وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ؛ آیا از حال‏ سران بنى اسرائیل پس از موسى خبر نیافتى آن گاه که به پیامبرى از خود گفتند: «پادشاهى براى ما بگمار تا در راه خدا پیکار کنیم»، آن پیامبر گفت: «اگر جنگیدن بر شما مقرر گردد، چه بسا پیکار نکنید.» گفتند: «چرا در راه خدا نجنگیم با آنکه ما از دیارمان و از نزد فرزندانمان بیرون رانده شده‏ایم.» پس هنگامى که جنگ بر آنان مقرر شد، جز شمارى اندک از آنان، همگى‏ پشت کردند، و خداوند به حالِ‏ ستمکاران داناست.(بقره، آیه ۲۷۴)
  9. تغییر در زاویه دید: تغییر در زاویه دید به تبع تغییر در معرفت شناسی و هستی شناسی و جهان بینی، موجب می شود تا انسان وقتی به یک چیزی می نگرد از آن زاویه دید به مساله و آن چیز بنگرد. این گونه است که اگر کسی بر اساس جهان بینی مادی به چیزی می نگرد، آن چیز را از هر گونه ملکوت و باطن خالی می بیند و تفسیری که ارایه می دهد بر اساس این جهان بینی است. اگر جهان بینی او فلسفی و عقلی تجریدی باشد ، چیزها را بر اساس آن می بیند و تفسیر می کند و اگر شهودی باشد به طور طبیعی از این منظر و زاویه به امر می نگرد. این گونه است که منکر شهود و ملکوت نمی تواند شعر حافظ را جز یک مرجع رندی و عشق ظاهری ببیند و تفسیر کند. از این زاویه است که شعرهای عرفانی، می و لب و جام و شاهد و ساقی تنزل می یابد و به همین مسایل میکده و مستی شراب تفسیر می شود.
  10. قرآن می فرماید دل هایی کسانی که دلشان مختوم و مهمور شده و زنگار بر آن گرفته است، وقتی آفتاب حقیقت می تابد واژگونه می یابد. این گونه است که فساد خویش را صلاح و افساد را اصلاح می داند و سفاهت و سبک مغزی خود را اصل عقلانیت و اصلاح و خردورزی عالم عاقل و فیلسوف و عارف را سفاهت می شمارد.(بقره، آیات ۷ تا ۱۲)

عوامل اصلی تغییر در مرجعیت اجتماعی

با توجه به آن چه گفته شد می تون گفت مرجعیت اجتماعی به سبب عوامل متعددی تغییر می یابد. دست کم می توان سه عامل را برای این تغییر و جا به جایی به عنوان اصلی ترین و مهم ترین عوامل بر شمرد که عبارتند از:

  1. تغییر در معرفت شناسی، هستی شناسی، افکار، عقاید، بینش ها، نگرش ها و ارزش های مراجعه کننده: به این معنا که پیش از این مراجعه کننده با مراجع شونده در این حوزه ها موافق بوده است؛ اما اینک یکی یا چند حوزه با شخص مراجعه شونده و مرجع اختلاف پیدا کرده است. پیش از این مثلا ابزارها و منابع معرفت شناسی را ابزارها و منابع حسی می دانسته است؛ ولی اینک معرفت عقلی را پذیرفته است. بنابراین، به مرجعیت فیلسوف نیز باور دارد و به جای عالم تجربی به عالم فلسفی نیز مراجعه می کند. یا پیش از این معرفت شهودی را نمی شناخت یا نمی پذیرفت ولی اینک پذیرفته است و به مرجعیت افرادی چون آیت الله بهجت(ره) باور دارد و شهود را یکی از راه شناخت هستی و به تبع حل مسایل و مشکلات و معضلات بر می شمارد. یا پیش از این اعتقادی به معرفت وحیانی نداشته است ولی امروز پذیرفته و وحی را در کبرای قضیه برهانی خود قرار می دهد و مثلا می گوید: در قرآن از جهان آخرت و دوزخ و بهشت سخن بیان آمده است. اگر کسی در دنیا گناه یا ثواب کند در آخرت به دوزخ یا بهشت می رود. پس این امر را در قضایای زندگی خود قرار می دهد و بر اساس آن صغری و کبری سامان داده و نتیجه گیری می کند. یا بر عکس، شخص پیش از این به معرفت شهودی اعتقاد داشته؛ ولی الان چنین اعتقادی ندارد و از میان ابزارها و منابع حسی تنها مرجع حسی را می پذیرد؛ این گونه است که به جای مرجعیت اجتماعی افراد معتقد به وحی، عقل تجریدی و شهودی مکاشفی، کسانی را مرجع قرار می دهد که تنها به حس به عنوان ابزارهای شناختی و معرفتی باور داشته و بدان بسنده می کنند؛ پس تغییر در هر یک یا چند حوزه از حوزه های پیش گفته می تواند موجب تغییر مرجعیت شخص و جا به جایی آن شود تا این گونه از مراجعی استفاده کند که مطابق و موافق این تغییر است؛ بر اساس آیات قرآنی بسیاری از کسانی که به عالم شهادت اعتقاد داشتند پس از باور به عالم غیب، مرجعیت خود را تغییر دادند و همین موجب دگرگونی عمیق اجتماعی در عصر پیامبر(ص) شد.
  2. تغییر در معرفت شناسی، هستی شناسی، افکار، عقاید، بینش ها، نگرش ها و ارزش های مراجعه شونده : اگر همین تغییرات پیش گفته در مراجع ذی صلاح رخ دهد، شخص به سبب آن که دگراندیشی را در مراجع می یابد که موافق و مطابق معرفتی و اعتقادی و ارزشی او نیست، به کسی دیگر مراجع می کند که مطابق و موافق او در این حوزه ها و زمینه ها است. شخص ممکن است با نگاهی به رفتار متضاد مرجع، دلبستگی و پیوند خود را با او قطع کند؛ زیرا باورها و عقاید در رفتار خود را نشان می دهد. پس اگر مراجعه کننده دید مرجع فوق در گفتار و رفتار در تضاد با او است، در چنین حالتی مرجع مشروعیت خود را از دست می دهد و تغییر مرجعیت رخ می دهد و شخص به کسی مراجعه می کند که او را مطابق و موافق خود در این زمینه ها و حوزه ها می یابد؛
  3. ناکارآمدی : گاه تغییر در مرجعیت اجتماعی به سبب ناکارآمدی مرجع و حل مسایل و راهکارهای او اتفاق می افتد. اصولا انسان برای حل مساله یا دفع مشکل و رفع مشکل یا معضلی به دیگری مراجعه می کند. اگر پاسخ ها و راهکارهای مرجع ناتوان از حل مساله و مشکل و معضل باشد، تغییر مرجعیت به سبب فقدان کارآمدی رخ می دهد. این گونه است که مثلا شخصی که برای بیماری روانی و جنون و شیزوفرنی (اسکیزوفرنی) به دعا نویس مراجعه می کرد وقتی ناکارآمد راهکارهای او را مشاهده می کند، به روان شناس و سپس روان پزشک مراجعه می کند و این گونه تغییر مرجعیت رخ می دهد. همین مساله ممکن است پس از مراجعه به روان شناس و روان پزشک نیز رخ دهد؛ زیرا شخص پس از ناکارآمدی مراجعه به دعا نویس یا مانند آن مراجعه کند. پس این گونه نیست که هماره تغییر در مرجعیت در یک جهت باشد بلکه گاه در جهت تباین انجام می گیرد. در حقیقت تغییر در مرجعیت ممکن است به مرجع عالی تر و برتر، یا مساوی یا حتی متباین و متناقض رخ دهد. اصولا ناکارآمدی مرجع در عمل موجب مشروعیت زدایی از مرجعیت می شود و مرجع مشروعیت خود را از دست می دهد؛ البته فرآیند مشروعیت زدایی ممکن است دفعی یا تدریجی باشد. مراجع زمانی که پاسخ های کارآمد و سازنده ای را حتی در قالب فرضیه مطرح کنند، از مقبولیت بیش تری برخوردار شده و مشروعیت خود را تثبیت می کند، به طوری که اگر چند مرتبه پاسخ های وی ناکارآمد باشد، با اغماض با آن برخورد می شود، ولی اگر این ناکارآمدی تکرار شود، مشروعیت خود را به عنوان یک مرجع اجتماعی از دست می دهد. به عنوان نمونه قارون تا زمانی که در ثروت پیش می تاخت، مرجعیت خود را در میان مومنان به موسی(ع) نیز تقویت کرده بود به طوری که خواهان قارونی شدن بودند و می خواستند وی را سرمشق و مرجع رفتار خود در حوزه اقتصادی قرار دهند. از این رو قرآن در این باره می فرماید: فَخَرَجَ عَلَى قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ قَالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیَاهَ الدُّنیَا یَا لَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِیَ قَارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِیمٍ؛ پس [قارون‏] با کوکبه خود بر قومش نمایان شد کسانى که خواستار زندگى دنیا بودند گفتند: «اى کاش مثل آنچه به قارون داده شده به ما [هم‏] داده مى‏شد واقعاً او بهره بزرگى [از ثروت‏] دارد»(قصص، آیه ۷۹)؛ اما همین که روش قارونی در نهایت پاسخ نداد و ناکارآمدی خودش را نشان داد، همین کسانی که او را مرجع قرار داده از وی تبری می جویند و تغییر مرجعیت داده و راه دیگری را برای زندگی اقتصادی مد نظر گرفته و از مراجع دیگر تقلید کرده و به آنان مراجعه می کنند. خداوند درباره این تغییر مرجعیت مردم پس از نابودی قارون به خشم و غضب الهی می فرماید: وَأَصْبَحَ الَّذِینَ تَمَنَّوْا مَکَانَهُ بِالْأَمْسِ یَقُولُونَ وَیْکَأَنَّ اللَّهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاء مِنْ عِبَادِهِ وَیَقْدِرُ لَوْلَا أَن مَّنَّ اللَّهُ عَلَیْنَا لَخَسَفَ بِنَا وَیْکَأَنَّهُ لَا یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ؛ و همان کسانى که دیروز آرزو داشتند به جاى او باشند، صبح مى‏گفتند: «واى، مثل اینکه خدا روزى را براى هر کس از بندگانش که بخواهد گشاده یا تنگ مى‏گرداند، و اگر خدا بر ما منّت ننهاده بود، ما را [هم‏] به زمین فرو برده بود واى، گویى که کافران رستگار نمى‏گردند.»(قصص، آیه ۸۲) هم چنین در تغییر مرجعیت در میان قوم ثمود به سبب آن که صالح (ع) انتظارات آنان را بر آورده نکرد؛ زیرا انتظار دیگری داشتند که ایشان در تقابل با آن انتظارات قرار داشت، گفتند: قَالُواْ یَا صَالِحُ قَدْ کُنتَ فِینَا مَرْجُوًّا قَبْلَ هَـذَا أَتَنْهَانَا أَن نَّعْبُدَ مَا یَعْبُدُ آبَاؤُنَا وَإِنَّنَا لَفِی شَکٍّ مِّمَّا تَدْعُونَا إِلَیْهِ مُرِیبٍ؛ گفتند: «اى صالح، به راستى تو پیش از این، میان ما مایه امید بودى. آیا ما را از پرستش آنچه پدرانمان مى‏پرستیدند باز مى‏دارى؟ و بى‏گمان، ما از آنچه تو ما را بدان مى‏خوانى سخت دچار شکّیم.»(هود، آیه ۶۲)

چگونگی انتقال و تغییر در مرجعیت اجتماعی

جا به جایی اجتماعی در میان اقشار جامعه هماره مطرح بوده است. در جوامع ابتدایی این تغییرات کند و آهسته انجام می گرفت و این گونه نبود که طبقات کاستی با تمام شدت اعمال شود؛ زیرا تغییر حکومت ها و قدرت یابی بخشی از اقوام یا افراد در جامعه موجب جا به جایی وسیع در سطح طبقات و اقشار اجتماعی می شد. امروزه در جوامع پیشرفته ، تغییر و جا به جایی قشری به صراحت سرعت و شتاب صورت می گیرد. این تغییرات تاثیراتی را بر اساس تغییر در افکار و عقاید و مرجعیت و الگوها و ارزش ها را در بر می گیرد.

روشن ترین و سخت ترین حفاظت بر نظام لایه بندی اجتماعی و کاستی در میان هندوها است؛ چنان که لایه بندی اجتماعی آنان آشکار به رنگ (= نژاد) بستگی دارد. برهمنان که از دودمان پاک آریایی اند، رنگ روشن دارند، و کاست های حرام و فرودست رنگ شان بسیار تیره است. هندوها که به پاکسازی نژادی اعتقاد بسیار داشتند آمیختگی کاست های (ورنه= رنگ) چهارگانه را حرام می پنداشتند و برای جلوگیری از آمیزش آنها، هنجارهای دشوار و مجازات های سخت پرداخته بودند. ایرانیان باستان نیز به جدایی طبقات چهارگانه دلبستگی فراوان داشتند و آمیختگی آنها و جابه جایی طبقاتی را سخت ناروا می دانستند. فردوسی داستانی دارد که به روشنی دیدگاه ایرانیان را درباره خون و نژاد و جابه جایی طبقاتی نشان می دهد. داستان بدین گونه آغاز می شود که انوشیروان، پاسدار سرسخت مرزهای طبقاتی، به جنگ رومیان می رود و در شهر حلب با جنگاوران قیصر روم درگیر می شود . کار محاصره شهر به درازا می کشد و سپاه را به سیم و زر سخت نیاز می آید. انوشیروان به بوذرجمهر فرمان می دهد ساروانان و هیونان را به مازندران گسیل دارد تا از گنج آن سامان بار دینار آورند. بوذرجمهر به شاه می گوید سوی گنج ایران راه دراز است و بهتر است از بازرگانان و دهقانان وام خواهی شود. بدین گونه بوذرجمهر فرستاده یی به شهرهای نزدیک می فرستد و در برابر آن از فرستاده می خواهد تا خواهش او را به بوذرجمهر برساند. کفشگر فرزندی دارد و آرزو می کند شهریار جهان او را به فرهنگیان سپارد تا پاک فرزند او دبیر گردد. بوذرجمهر خواهش کفشگر را به پیشگاه انوشیروان عرضه می دارد و شهریار به شدت با این امر مخالفت می کند. فرودسی می سراید: هم اکنون شتر بازگردان به راه/درم خواه وز موزه دوزان مخواه / فرستاده برگشت و شد با درم/دل کفشگر گشت پردرد و غم.

به نظر می رسد که روان شناسی اجتماعی و جامعه شناسی آریایی ها، جامعه همانند اندام انسانی باید دست کم از سه بخش تقسیم شود که سر و سینه و شکم است. در حقیقت سر و گردن همان رهبران و وزیران، بدنه همان طبقات دبیران و خدماتی ها، و پست ترین قشر اجتماع کشاورزان و کارگران و مانند آن هاست. البته برخی طبقه چهارم را نیز به دست و پا نسبت می دهند و طبقه سوم بازرگانان و تجار هستند و طبقه چهارم کارگران و کشاورزان. پس اندامواره اجتماع همانند اندامواره انسان سه یا چهار بخشی است. پس در این چارچوب هیچ گونه تغییر و جابه جایی پذیرفته نمی شود. فردوسی در شاهنامه پیدایش لایه های اجتماعی را به جمشید نسبت می دهد و می گوید:

ز هر انجمن پیشه ور گرد کرد/بدین اندرون نیز پنجاه خورد

گروهی که کاتوزیان خوانیش /برسم پرستندگان دانیش

جدا کرد شان از میان گروه /پرستنده را جایگاه کرد کوه

بدان تا پرستش بود کارشان /نوان پیش روشن جهاندارشان

صفی بر دگر دست بنشاندند/همی نام نیساریان خواندند

کجا شیرمردان جنگ آورند/فروزنده لشگر و کشورند

کزیشان بود تخت شاهی بجای /وزیشان بود نام مردی بپای

بسودی سه دیگر گره را شناس/کجا نیست از کس بریشان سپاس

کارند و ورزند و خود بدروند/بگاه خورش سرزنش نشنوند

چهارم که خوانند اهتو خوشی /همان دست ورزان ابا سرکشی

کجا کارشان همگنان پیشه بود/روانشان همیشه پراندیشه بود

در روزگار جمشید برای نگهبانی پیشگان سه گانه، سه آتش از آسمان فرود آمده است که عبارتند از: ۱. آتش رزمیاران در آتشکده آذر گشسپ در شیز آذربایجان؛ ۲. آتش دینیاران در آتشکده آذر فرنبغ در کاریان فارس ؛ ۳. و آتش کشت ورزان و برزیگران در آتشکده آذر برزین مهر در ریوند خراسان نهاده شده اند.(نگاه کنید: طبقات اجتماعی در شعر فردوسی، حمید عبدالملک)

دکتر فتح الله مجتبایی بررسی جامعی درباره همانند ی های نظریه اورگانی افلاطون و دیدگان طبقاتی وی با نظریه های باستانی اقوام هند و ایرانی به عمل آورده است که چکیده یی از آن را در این بند می آوریم.

جامعه آرمانی افلاطون از سه طبقه تشکیل می شود؛

۱. حاکمان که در پیکر اجتماع به منزله سراند و فضیلت خاص آنها حکمت است؛ ۲. رزمیاران که در پیکر اجتماع به منزله سینه اند و فضیلت خاص آنها شجاعت است؛ ۳. پیشه وران که در پیکر اجتماع به منزله شکم اند و فضیلت خاص آنها عفت است.

مطابقت و مشابهتی که میان طبقات اجتماع و اندام های پیکر انسانی مشاهده می شود، در عالم روحی و اخلاقی انسان نیز مصداق پیدا می کند، و بر حسب آن، روح نیز به سه جزء تقسیم می شود: ۱. قوه عاقله که محل آن سر است و کمال آن در حکمت است؛ ۲. قوه غضبی که محل آن سینه است و کمال آن در شجاعت است؛۳. قوه شهوی که محل آن شکم است و کمال آن در عفت است.

این که مطابقه میان طبقات اجتماع و اندام های پیکر انسانی را، بدان گونه که در آثار افلاطون در نوشته های دینی زرتشتی و در ادبیات ودایی به نظر می رسد، برابر هم قرار می دهیم تا همانندی آنها بهتر آشکار شود.

از این شرح مختصر چند نکته مهم به دست می آید: ۱. جامعه آرمانی افلاطون به سه طبقه (حاکم حکیم، رزمیاران و پیشه وران) تقسیم می شود؛ ۲. هیئت اجتماع با پیکر انسانی همانند و مطابق تصور می شود؛ ۳. هر طبقه باید تنها به عمل و وظیفه خاص خود اشتغال ورزد، لکن در عین حال باید از فضایل طبقات دیگر نیز بهره ور باشد؛ ۴. عدالت عبارت است از هماهنگی و تناسب خاص میان طبقات در جامعه و میان قوای روح در انسان؛ ۵. عدالت در جامعه یی تحقق خواهد یافت که «حکومت» آن با «حکمت» توام باشد و «حاکم حکیم» در راس آن قرار گیرد.(همان پیشین)

به هر حال باید توجه داشت که تغییر و انتقال در مرجعیت اجتماعی از نظر شتاب و سرعت می تواند در اشکال گوناگونی انجام گیرد که مهم ترین آن ها در دو شکل و قالب زیر انجام می گیرد:

  1. تغییر انقلابی: تغییر انقلابی و به تعبیر دقیق تر ثوره اجتماعی یک زیر و روکردن ارزش ها، طبقات و اقشار اجتماعی، همراه با تغییر در مرجعیت های اجتماعی است. نمونه آن را می توان در انقلاب اسلامی ردگیری کرد. انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ در ایران نظم سیاسی موجود را واژگون کرد. مناسبات و نهادهای موجود اجتماعی را از هم گسیخت تا بدان‌ها سرشت و قالبی تازه بخشد. انقلابْ بیانِ آرمانی دگرگونی اجتماعی و پیشرفت بود. شعارهایش، اندیشیده یا خودانگیخته، نماد جهت‌گیری دلخواه توده‌های شرکت‌کننده در جنبش انقلابی و رهبران‌شان بود؛ اما باید توجه داشت شکل، جهت و دامنه انقلاب را، هم‌چون آتشی که در جنگل می‌افتد یا هم‌چون گردبادی که دشت را می‌پیماید، دینامیسم درونیِ تعامل نیروی درهم‌کوبنده‌اش با پهنه اجتماعی که آن را درمی‌نوردد، تعیین می‌کند، نه جهت‌گیری‌های آغازین و خاستگاه‌اش. چنین است داستان انقلاب اسلامی ایران که خواسته‌اش حاکم‌کردن عدالت قسطی بر اساس آیات قرآنی از جمله آیه ۲۵ سوره حدید و جایگزین کردن مستضعفان به جای مستکبران، جایگزین کردن شریعت اسلام به جای قوانین موضوع بشری، تاکید بر سعادت اخروی به جای اصالت لذت دنیوی، امحای فقر و استثمار و ثروت “بادآورده”، استقلال از “امپریالیسم شرق و غرب” در قالب شعار نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی، و نشاندن اقتصاد اسلامی آرمانی‌ای تحت نظارت فقهیان و عالم اسلامی بر جای “سرمایه‌داری وابسته” و لیبرالیسم و بازار آزاد و مانند آن بوده است. در این تغییر اجتماعی به جای مکیاول و کتاب شهریار باید قرآن و نهج البلاغه و پیامبر(ص) و امیرمومنان(ع) به عنوان مرجع و سرمشق قرار گیرند و ملاک ها و معیارهای آن به عنوان ارزش مطرح و راه حل برونرفت از مسایل و مشکلات اجتماعی مردم باشد. این گام ها هر چند ناقص در ابتدا برداشته شد و جابه جایی در اقشار و لایه های اجتماعی به صورت انجام گرفت و عالی سافل و سافل عالی شد، چنان که در عذاب اقوام ثمود و عاد و مانند آن اتفاق افتاده بود.( فَلَمَّا جَاء أَمْرُنَا جَعَلْنَا عَالِیَهَا سَافِلَهَا؛ هود، آیه ۸۲؛ حجر، آیه ۷۴) همین روند را می توان در کودتاها البته در محدود بسته تر و در میان بخشی از اقشار اجتماعی ردگیری کرد. در انقلاب کاوه آهنگر علیه ضحاک ماردوش نیز ما شاهد چنین جابه جایی محدود مرجعیت و ارزش ها و مانند آن هستیم.
  2. تغییر فرآیندی: جا به جایی فرآیندی در ذات جوامع نهادینه شده است. اصولا جوامع بشری در ذات خود تغییرات فرآیندی را همراه دارد. از این روست که در طول تاریخ بشر هماره تغییرات به شکل فرآیندی از خیر به شر، از شر به خیر آهسته و گام به گام اتفاق افتاده است. تغییرات نسلی و گسست نسلی بازتابی از این تغییرات فرآیندی است. این که امیرمومنان می فرماید: لاتَقسِروا أَولادَکُم عَلى آدابِکُم فَإنَّهُم مَخلوقونَ لِزَمانٍ غَیرِ زَمانِکُم؛ آداب و رسوم خود را به فرزندانتان تحمیل نکنید زیرا آنان براى زمانى غیر از زمان شما آفریده شده اند.(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج۲۰، ص۲۶۷، ح۱۰۲ ) البته جوانان شرایطی را دارا هستند که تغییر فرآیندی را بهتر می پذیرند . از این روست که آن حضرت می فرماید: إذَا احتَجتَ إِلَى المَشوَرَهِ فى أَمرٍ قَد طَرَأَ عَلَیکَ، فَاستَبدِهِ بِبِدایَهِ الشُّبّانِ، فَإِنَّهُم أَحَدُّ أَذهانا وَأَسرَعُ حَدسا، ثُمَّ رُدَّهُ بَعدَ ذلِکَ إلى رَىِ الکُهولِ وَالشُیوخِ لِیَستَعقِبوهُ وَیُحسِنُوا، الاِختیارَ لَهُ فَإِنَّ تَجرِبَتَهُم أَکثَرُ؛ هنگامى که در پیش آمدى احتیاج به مشورت داشتى ابتدا به جوانان مراجعه نما زیرا که آنان ذهنى تیزتر و حدسى سریع تر دارند سپس (نتیجه) آن را به نظر بزرگسالان و پیران برسان تا پیگیرى نموده، عاقبت آن را بسنجند و راه بهتر را انتخاب کنند زیرا تجربه آنان بیشتر است.(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج۲۰، ص۳۳۷، ح۸۶۶) از نظر جامعه شناسی و روان شناسی قرآن برخی از طبقات و اقشار جامعه تغییرات را بهتر و آسان تر می پذیرند. خداوند می فرماید: فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِن قَوْمِهِ مَا نَرَکَ إِلَّا بَشَرًا مِّثْلَنَا وَ مَا نَرَکَ اتَّبَعَکَ إِلَّا الَّذِینَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِىَ الرَّأْىِ وَ مَا نَرَى لَکُمْ عَلَیْنَا مِن فَضْل بَلْ نَظُنُّکُمْ کَاذِبِینَ؛ اشراف کافر قومش (در پاسخ او) گفتند: «ما تو را جز بشرى همچون خودمان نمى بینیم، و کسانى را که از تو پیروى کرده اند، جز افراد پست ساده لوح، مشاهده نمى کنیم؛ و براى شما فضیلتى نسبت به خود نمى بینیم; بلکه گمان مى کنیم که شما دروغگو هستید».(هود، آیه ۲۶) پیامبر(ص) می فرماید: اوصیکُمْ بِالشُّبّانِ خَیْرا فَاِنَّهُمْ اَرَقُّ اَفـْئِدَهً اِنَّ اللّهَ بَعَثَنى بَشیرا وَ نَذیرا فَحالَـفَنِى الشُّبّانُ وَ خالَفَنِى الشُّیوخُ، ثُمَّ قَرَاَ «فَطالَ عَلَیْهِمُ الاَمَدُ فَقَسَتْ قُلوبُهُمْ»؛ شما را به نیکى با جوانان سفارش مى کنم، چرا که آنان، دل هاى رقیق ترى دارند، بهراستى که خداوند، مرا بشارت دهنده و هشدار دهنده برانگیخت، جوانان با من همپیمان شدند و پیران با من به مخالفت برخاستند. آن گاه این آیه را خواندند: «و عمر آنانبه درازا کشید و دل هایشان سخت گردید».(سفینه البحار، ج ۲، ص ۱۷۶) از نظر قرآن همان طوری که هر انسانی همانند یک کرم پروانه از «اسفل سافلین» خاک بر می آید و از مواد غذایی خاکی و علف تغذیه می کند تا به یک بلوغی برسد که خود را در «پیله تقوا» قرار دهد تا رشد کند و آن نفسِ احسنِ تقویمی(تین، آیه ۴)به کمال برسد و در نهایت پس از یک صیرورت و شدن های متوالی و پیاپی(آل عمران، آیه ۲۸)، در جایی به یک جهش ماهوی دست یابد به طوری که کرم برگخوار به یک پروانه شهدخوار تبدیل شود، و این انقلاب به سوی پروردگار رخ نماید: وَإِنَّا إِلَى رَبِّنَا لَمُنقَلِبُونَ(زخرف، آیه ۱۴) هم چنین جوامع بشری نیز چنین تغییر فرآیندی را متحمل خواهد شد و در نهایت یک جهش انقلابی رخ خواهد داد و همه انسان برای عدالت قسطی قیام می کنند که فلسفه ارسال رسولان و انزال کتب آسمانی است (حدید، آیه ۲۵) و جامعه بشری بر اساس حکومت صالحان اداره خواهد شد.(انبیاء، آیه ۱۰۵ ؛ نور، آیه ۵۵ ؛ قصص، آیه ۴ و آیات دیگر)

فرآیند تغییر در قالب ثوره و انقلاب و غیر آن

چنان که گفته شد تغییرات اجتماعی به دو شکل انقلابی و غیر انقلابی و فرآیندی رخ می دهد. در ادبیات فارسی واژه «انقلاب» برای دگرگونی های زیربنایی و مبنایی در جامعه به کار برده می شود، در ادبیات عربی واژه «ثوره» به کار می رود که به معنای شخم زدن و زیرو روکردن است. ثوره می تواند به شکل کودتای نظامی از سوی قشر اجتماعی انجام گیرد که البته یک زیر و رو کردن در سطح دولت و نظام و ساختار سیاسی است؛ ولی کامل ترین ثوره و زیر و روکردن همان است که در قالب ثوره اجتماعی انجام می گیرد. این ثوره اجتماعی به معنای زیر و روکردن در محیط اجتماعی است به طوری که همه زمین جامعه شخم می خورد به طوری که بالا و پایین جامعه تغییر کرده و جابه جایی اجتماعی در اقشار مختلف جامعه رخ می دهد.

انقلاب و ثوره اجتماعی زمانی شکل می گیرد که تغییرات در اشخاص اجتماعی و شخصیتی افراد آن جامعه رخ می دهد؛ زیرا با تغییر در شخصیت اشخاص است که تغییرات در رفتار و رفتار اجتماعی رخ می دهد و ارزشها و به تبع آن مرجعیت اجتماعی تغییر می کند.

مهم ترین تغییرات در جوامع بشری در ساختار فرآیندی و آهسته انجام می گیرد و این تغییرات در سایه بسترها و عوامل و زمینه هایی چون تبلیغات ، آموزش و پرورش، محیط زیست، زمان و وراثت و مانند آن ها رخ می دهد این گونه که در یک فرآیندی شخصیت افراد جامعه و در نهایت ارزش ها و مراجع تغییر می کند.

اصولا تغییرات انقلابی به ویژه تغییراتی که همه اقشار در آن مشارکت ندارند و تنها بخشی از جامعه چون نخبگان و روشنفکران و دانشگاهیان یا نظامیان در آن نقش دارند، یک تغییرات فراگیر و ثابت و زیربنایی و مبنایی نخواهد بود و حتی می تواند مشروعیت خود را از دست دهد و یا نتواند ادامه یابد. در داستان کاوه آهنگر، چنین حالتی مشاهده می شود و ناچار به جا به جایی قدرت به فریدونی است تا ارزش های جامعه رهبری نژادی و خونی او را پذیرفته است ولی رهبری کاوه را برای مدیریت همیشگی و دایمی جامعه بر نمی تابد. به سخن دیگر تغییرات انزالی باقی و برقرار نمی ماند و فراگیر و ثبات ندارد.

اما اگر تغییرات اجتماعی فرآیندی باشد یعنی همان کاری که پیامبر(ص) انجام داد و خداوند به طور تنزیل و فرآیندی جامعه جاهلی را به سمت و سوی جامعه آرمانی شاهد و میانه رو متوسط سوق می دهد و تغییرات فکری و فرهنگی و ارزشی را موجب شده و جابه جایی و تغییر در مرجعیت را موجب می شود.(بقره، آیه ۱۴۳) البته در جهت منفی آن نیز امت باقیمانده از توفان نوح(ع) که همه اهل ایمان و اسوه بودند، در یک فرآیندی به جایی می رسد که از درون آن قوم عاد و ثمود پدیدار می شود که اصولا همین فرزندان نوح(ع) ارزش های عصر نوح(ع) را بر نمی تابند و به مخالفت با آن می پردازند و اشراف و ملا و قدرت و ثروت ملاک ومعیار جامعه و مرجع آن می شود. هم چنین فرزندان ابراهیم(ع) در مکه همین رویه را دنبال می کنند به طوری که خانه توحید به خانه بت تبدیل می شود و دین حنیف ابراهیمی(ع) به دین جنیف تبدیل شده و ارزش ها و مراجع امت و اجتماع تغییر می یابد. این تغییرات به سبب فرآیندی بودن فراگیر و با ثابت و اساسی و مبنایی است به طوری که سالیانی نزدیک به سه دهه طول می کشد تا پیامبر(ص) بتواند تغییراتی را در آن ایجاد کند.

آثار و پیامدهای تغییر در مرجعیت اجتماعی

تغییر در مرجعیت اجتماعی آثار و پیامدهایی دارد که خودش نمی توان آن ها را نادیده گرفت. این آثار بازتاب شخصیت و تغییر در ارزش ها و سرمشق ها و الگوهای فکری و فرهنگی و اجتماعی او خواهد بود. مهم ترین آثار و بازتاب های تغییر در مرجعیت اجتماعی بر اساس آموزه های وحیانی قرآن عبارتند از:

  1. تغییر ارزش ها: یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُم مِّن ذَکَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ؛ اى مردم، ما شما را از مرد و زنى آفریدیم، و شما را ملّت ملّت و قبیله قبیله گردانیدیم تا با یکدیگر شناسایى متقابل حاصل کنید. در حقیقت ارجمندترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست. بى‏تردید، خداوند داناى آگاه است.(حجرات، ایه ۱۳) الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَهُ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَالْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ خَیْرٌ عِندَ رَبِّکَ ثَوَابًا وَخَیْرٌ أَمَلًا؛ مال و پسران زیور زندگى دنیایند، و نیکیهاى ماندگار از نظر پاداش نزد پروردگارت بهتر و از نظر امید نیز بهتر است.(کهف، آیه ۴۶) زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاء وَالْبَنِینَ وَالْقَنَاطِیرِ الْمُقَنطَرَهِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّهِ وَالْخَیْلِ الْمُسَوَّمَهِ وَالأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ ذَلِکَ مَتَاعُ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَاللّهُ عِندَهُ حُسْنُ الْمَآبِ؛ دوستىِ خواستنیهاى گوناگون‏ از: زنان و پسران و اموال فراوان از زر و سیم و اسب‏هاى نشاندار و دامها و کشتزارها براى مردم آراسته شده، لیکن این جمله، مایه تمتّع زندگى دنیاست، و حال آنکه‏ فرجام نیکو نزد خداست. إِنَّ قَارُونَ کَانَ مِن قَوْمِ مُوسَى فَبَغَى عَلَیْهِمْ وَآتَیْنَاهُ مِنَ الْکُنُوزِ مَا إِنَّ مَفَاتِحَهُ لَتَنُوءُ بِالْعُصْبَهِ أُولِی الْقُوَّهِ إِذْ قَالَ لَهُ قَوْمُهُ لَا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ الْفَرِحِینَ ؛ قارون از قوم موسى بود و بر آنان ستم کرد، و از گنجینه‏ها آن قدر به او داده بودیم که کلیدهاى آنها بر گروه نیرومندى سنگین مى‏آمد، آن گاه که قوم وى بدو گفتند: «شادى مکن که خدا شادى‏کنندگان را دوست نمى‏دارد. (قصص، آیه ۷۶) فَخَرَجَ عَلَى قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ قَالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیَاهَ الدُّنیَا یَا لَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِیَ قَارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِیمٍ ؛ پس قارون‏ با کوکبه خود بر قومش نمایان شد کسانى که خواستار زندگى دنیا بودند گفتند: «اى کاش مثل آنچه به قارون داده شده به ما هم‏ داده مى‏شد واقعاً او بهره بزرگى از ثروت‏ دارد.» (قصص، آیه ۷۹) یَسْأَلُکَ أَهْلُ الْکِتَابِ أَن تُنَزِّلَ عَلَیْهِمْ کِتَابًا مِّنَ السَّمَاء فَقَدْ سَأَلُواْ مُوسَى أَکْبَرَ مِن ذَلِکَ فَقَالُواْ أَرِنَا اللّهِ جَهْرَهً فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَهُ بِظُلْمِهِمْ ثُمَّ اتَّخَذُواْ الْعِجْلَ مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهُمُ الْبَیِّنَاتُ فَعَفَوْنَا عَن ذَلِکَ وَآتَیْنَا مُوسَى سُلْطَانًا مُّبِینًا؛ اهل کتاب از تو مى‏خواهند که کتابى از آسمان یکباره‏ بر آنان فرود آورى. البتّه از موسى بزرگتر از این را خواستند و گفتند: «خدا را آشکارا به ما بنماى.» پس به سزاى ظلمشان صاعقه آنان را فرو گرفت. سپس، بعد از آنکه دلایل آشکار برایشان آمد، گوساله را به پرستش‏ گرفتند، و ما از آن هم درگذشتیم و به موسى برهانى روشن عطا کردیم.(نساء، آیه ۱۵۳) وَجَاوَزْنَا بِبَنِی إِسْرَآئِیلَ الْبَحْرَ فَأَتَوْاْ عَلَى قَوْمٍ یَعْکُفُونَ عَلَى أَصْنَامٍ لَّهُمْ قَالُواْ یَا مُوسَى اجْعَل لَّنَا إِلَـهًا کَمَا لَهُمْ آلِهَهٌ قَالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ؛ و فرزندان اسرائیل را از دریا گذراندیم. تا به قومى رسیدند که بر پرستش بتهاى خویش همت مى‏گماشتند. گفتند: «اى موسى، همان گونه که براى آنان خدایانى است، براى ما نیز خدایى قرار ده.» گفت: «راستى شما گروهى هستید که نادانى مى‏کنید.» قَالُوا مَا أَخْلَفْنَا مَوْعِدَکَ بِمَلْکِنَا وَلَکِنَّا حُمِّلْنَا أَوْزَارًا مِّن زِینَهِ الْقَوْمِ فَقَذَفْنَاهَا فَکَذَلِکَ أَلْقَى السَّامِرِیُّ؛ گفتند: «ما به اختیار خود با تو خلاف وعده نکردیم، ولى از زینت‏آلات قوم، بارهایى سنگین بر دوش داشتیم و آنها را افکندیم و خود سامرى هم زینت‏آلاتش را همین گونه بینداخت.(طه، آیه ۷۸؛ نیز ۸۵ تا ۹۶)
  2. تغییر رفتارها: از مهم ترین آثاری که می توان در حوزه رفتارشناسی فردی و اجتماعی از تغییر در مرجعیت شاهد بود، تغییر در نوع تعامل و ارتباط با دیگران است. اگر کسی مراجع و سرمشق های خود را انسان هایی قرار دهد که به قیامت اعتقاد ندارند و تنها عالم شهادت و محسوس را باور دارند، به طور طبیعی بر اساس اصالت لذت عمل می کنند و تنها دنبال چیزهایی می روند که تامین کننده لذت آنان باشد. اینان حتی اگر به انسانی دیگر خدمت می کنند بر اساس همان اصالت لذت است و اگر ببیند که لذتی از بخشش و بخشندگی نمی برند و در جایی که اخلاق و قانون برای آنان تامین کننده لذت یا لذت بیش تر نیست، آن را نادیده می گیرند و دور می زنند. پس احترام به قانون و حق آزادی دیگران و مانند آن تا زمانی است که تامین کننده لذت آنان باشد و در صورتی که ببیند که دور زدن قانون و آزادی دیگران هیچ تاثیر مثبت و منفی در تامین لذت آنان به جا نمی گذارد، به راحتی آن را نادیده گرفته و دور می زنند. این گونه است که مخالفت با قانون در جوامع لیبرال بر اساس اصالت فرد و اصالت لذت در جایی که موجب مخدوش شدن شرایط علیه او نشود، یک امر طبیعی است؛ زیرا اگر بازخواستی نباشد، لازم نیست که برای تامین لذت یا لذت بیش تر قانون و اخلاق را مورد توجه و عمل قرار داد. اما در جوامعی که اعتقاد به آخرت و بازخواست روز قیامت باشد، و قانون و اخلاق فردی و اجتماعی بخش مهم تامین کننده لذت اخروی و رهایی از مجازات خداوندی است، به طور طبیعی دور زدن و نادیده گرفتن قانون الهی شدنی نیست؛ زیرا خداوند بر خلاف چشمان قانون بشری نه تنها همه جا را می بیند و بلکه به سر و اخفی و نهان مردم نیز آگاه بود و حسن فاعلی و نیت خیر و خوب و نیک یا زشت و شر و بد شخص عامل را می داند و آگاه است و بر اساس آن قضاوت و داوری روز قیامت انجام می گیرد. خداوند در آیات نخست سوره ماعون بیان می کند که چگونه عدم باور به روز جزا و قیامت در رفتار انسان تاثیر می گذارد. خداوند می فرماید: أَرَأَیْتَ الَّذِی یُکَذِّبُ بِالدِّینِ فَذَلِکَ الَّذِی یَدُعُّ الْیَتِیمَ وَلَا یَحُضُّ عَلَى طَعَامِ الْمِسْکِینِ؛ آیا کسى را که روزِ جزا را دروغ مى‏خواند، دیدى؟ این همان کس است که یتیم را به ستم ، بی مهری و سختى مى‏راند، و به خوراک دادن بینوای خانه نشین ترغیب نمى‏کند.(ماعون، آیه ۱) و در جایی دیگر نیز می فرماید: إِنَّهُ کَانَ لَا یُؤْمِنُ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ وَلَا یَحُضُّ عَلَى طَعَامِ الْمِسْکِینِ؛ چرا که او به خداى بزرگ نمى‏گروید و به اطعام مسکین تشویق نمى‏کرد.(حاقه، آیات ۳۳ و ۳۴ ) پس تغییر در مرجعیت و سرمشق ها موجب می شود تا همانند قارون و اشراف مکه که مشرک و کافر بودند عمل کند و همانند آنان در حوزه اخلاق فردی و اجتماعی رفتار زشتی را در پیش گیرد و نه تنها فقیر و مسکین را براند بلکه با آنان سخت گیری کرده و مردم را نیز حتی از انفاق بازدارد و مثلا بگوید: وَ إِذَا قِیلَ‌ لَهُمْ‌ أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ‌ اللَّهُ‌ قَالَ‌ الَّذِینَ‌ کَفَرُوا لِلَّذِینَ‌ آمَنُوا أَ نُطْعِمُ‌ مَنْ‌ لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ‌ أَطْعَمَهُ‌ إِنْ‌ أَنْتُمْ‌ إِلاَّ فِی‌ ضَلاَلٍ‌ مُبِینٍ‌ ؛ و هنگامی که به آنان گفته شود: «از آنچه خدا به شما روزی کرده انفاق کنید!»، کافران به مؤمنان می‌گویند: «آیا ما کسی را اطعام کنیم که اگر خدا می‌خواست او را اطعام می‌کرد؟! (پس خدا خواسته است او گرسنه باشد)، شما فقط در گمراهی آشکارید»! (یس، آیه ۴۷) از نظر قرآن کسانی که در قیامت و روز جزا شبهه می کنند، برای آن است که در زندگی دنیوی آزاد و یله و رها باشند و پای بند هیچ اصل محدود ساز اخلاقی و قانونی نشوند. از این رو، در تعلیل و چرایی شبهه افکنی در آیات نخست سوره قیامت می فرماید: أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ … بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ؛ آیا انسان مى‏پندارد که هرگز ریزه استخوان‏هایش را گرد نخواهیم آورد؟! … ولى نه، انسان مى‏خواهد که جلویش را بشکافد و راه را برای خودش باز کند و به فجور بپردازد و در پیشگاه او فسادکارى کند.(قیامت، آیات ۴ و ۵) البته این تغییر رفتار اختصاص به منکران عالم غیب از خدا و قیامت و رستاخیز و بهشت و دوزخ ندارد، بلکه حتی برخی از کسانی که سست ایمان هستند که در مقام عزم نیز سست می شوند و رفتاری را در پیش می گیرند که از یک مسلمان انتظار نمی رود. خداوند می فرماید: فَوَیْلٌ لِّلْمُصَلِّینَ الَّذِینَ هُمْ عَن صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ الَّذِینَ هُمْ یُرَاؤُونَ وَیَمْنَعُونَ الْمَاعُونَ؛ پس واى بر نمازگزارانى که از نمازشان غافل و در آن سهل انگار هستند، آنان که ریا مى‏کنند، و از دادن زکات و وسایل و ما یحتاج خانه‏ خوددارى مى‏ورزند.(ماعون، آیات ۴ تا ۷)
  3. تغییر در نعمت ها: در آیات قرآنی برای تغییر مثبت و منفی مرجعیت ها که به تبع تغییر در شخصیت و ارزش ها پدید می آید، آثاری بیان شده است. به عنوان نمونه تغییر در جنبه مثبت آثاری چون ریزش نعمت الهی ، افزایش آن و بقای آن را به دنبال خواهد داشت. هم چنین تغییر منفی موجب از دست رفتن نعمت، کاهش و زوال نعمت می شود. خداوند در آیه ۵۳ سوره انفال می فرماید: ذَلِکَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّرًا نِّعْمَهً أَنْعَمَهَا عَلَى قَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ وَأَنَّ اللّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ؛ این کیفر بدان سبب است که خداوند نعمتى را که بر قومى ارزانى داشته تغییر نمى‏دهد، مگر آنکه آنان آنچه را در دل دارند تغییر دهند، و خدا شنواى داناست.در آیه ۹۶ سوره اعراف می نویسد: وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَیْهِم بَرَکَاتٍ مِّنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ وَلَـکِن کَذَّبُواْ فَأَخَذْنَاهُم بِمَا کَانُواْ یَکْسِبُونَ؛ و اگر مردم شهرها ایمان آورده و به تقوا گراییده بودند، قطعاً برکاتى از آسمان و زمین برایشان مى‏گشودیم، ولى تکذیب کردند پس به کیفر دستاوردشان گریبان‏ آنان را گرفتیم.
  4. هم چنین می فرماید: وَضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْیَهً کَانَتْ آمِنَهً مُّطْمَئِنَّهً یَأْتِیهَا رِزْقُهَا رَغَدًا مِّن کُلِّ مَکَانٍ فَکَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللّهِ فَأَذَاقَهَا اللّهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَالْخَوْفِ بِمَا کَانُواْ یَصْنَعُونَ؛ و خدا شهرى را مثل زده است که امن و امان بود و روزیش از هر سو فراوان مى‏رسید، پس ساکنانش‏ نعمتهاى خدا را ناسپاسى کردند، و خدا هم به سزاى آنچه انجام مى‏دادند، طعم گرسنگى و هراس را به مردم‏ آن چشانید.(نحل ، آیه ۱۱۲)
  5. همین مطلب را در آیه ۱۱سوره رعد این گونه بیان می کند: لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِّن بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ وَإِذَا أَرَادَ اللّهُ بِقَوْمٍ سُوءًا فَلاَ مَرَدَّ لَهُ وَمَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَالٍ؛ براى او فرشتگانى است که پى در پى او را به فرمان خدا از پیش رو و از پشت سرش پاسدارى مى‏کنند. در حقیقت، خدا حال قومى را تغییر نمى‏دهد تا آنان حال خود را تغییر دهند. و چون خدا براى قومى آسیبى بخواهد، هیچ برگشتى براى آن نیست، و غیر از او حمایتگرى براى آنان نخواهد بود.

تغییر اجتماعی تابع تغییر شخصیت

از نظر قرآن، شخصیت مبنا و تغییرات ارزشی و مرجعیتی به عنوان بنا قرار می گیرد. شخصیت هر فردی همه آن چیزی است که ما به عنوان عقاید و افکار می شناسیم و منش و کنش و واکنش شخص را تحت تاثیر قرار می دهد. در قرآن از شخصیت به عنوان شاکله یاد کرده و می فرماید: قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَى شَاکِلَتِهِ؛ بگو: هر کس فرا خور ساختار، سرشت و عادت و روش خویش کار مى‏کند.(اسراء، آیه ۸۴)

از نظر قرآن هر گونه تغییر در شخصیت و شاکله انسانی به معنای تغییر در ارزش ها و به طور طبیعی تغییر در رفتار اجتماعی و مرجعیت اجتماعی است. خداوند می فرماید: إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ؛ در حقیقت، خدا حال قومى را تغییر نمى‏دهد تا آنان حال خود را تغییر دهند.(رعد، آیه ۱۱؛ انفال، آیه ۵۳) پس تغییر در قوم و اجتماع تابع تغییر در شخصیت و نفوس آدمی است. اگر شخصیت به عنوان زیر بنا و مبنا تغییر کند، به طور طبیعی روبنا نیز تغییر می کند. کسی که بر اساس تغییر در ابزارها و منابع شناختی، هستی شناختی، جهان بینی، بینش ها و نگرش ها و مانند آن ها، تغییر شخصیتی کرده است، به طور طبیعی چنین شخصی ارزش ها و مراجع اجتماعی و فکری و فرهنگی و سیاسی او تغییر می کند.

علل انتقال نادرست مرجعیت اجتماعی

چنان که گفته شد ، مرجعیت باید دارای شرایطی باشد که برخی از آن ها در این جا ذکر شد. بر اساس آموزه های وحیانی قرآن مرجعیت در امور دین و دنیا و مسایل اساسی سیاسی و اجتماعی و دینی و نظامی در حوزه رهبری جامعه تعریف شده است و باید در هر امری به آنان مراجعه کرد. در صورتی که با فتنه و شبهه مواجه شده و شک و تردید و یا شایعه ای وجود دارد، اهل بیت عصمت و طهارت(ع) اصلی ترین و تنها ترین مرجع به شمار می آیند.(نساء، آیه ۵۹؛ انبیاء، آیه ۷ و آیات بسیاری دیگر)

مرجعیت خاندان عترت طاهره(ع) یک مرجعیت قومی و نژادی نیست، بلکه به دلیل وجود ویژگی هایی است که در مرجعیت لازم است و آنان دارای آن هستند. بنابراین، مرجعیت آنان به اعتبار تحقق شرایط مرجعیت است.

اما انتقال مرجعیت از این خاندان به دلایلی که جای پرداخت آن نیست، موجب شده است تا دیگرانی در مرجعیت قرار گیرند که این شرایط را دارا نبوده و موجب انحراف جامعه اسلامی شدند.

تغییر مرجعیت به این معنا است که یک جامعه به جای آن که از انسان های صادق و عاقل و عالم و ذاکر خدا و امین و متعهد و مانند آن مراجعه کنند، به دروغگویان، فریبکاران و مانند آن مراجعه می کنند و حتی به دشمنان خویش اعتماد می کنند با آن که می دانند که آنان دشمنان ایشان هستند و هدف ایشان جز تحقیر آنان نیست.

بر اساس آموزه های وحیانی قرآن، انتقال مرجعیت از دارندگان و افراد ذی صلاح به افراد غیر صالح و غیر ذی صلاح به دلایل گوناگون و علل و عوامل متعددی انجام می شود. درآیات قرآنی درباره چگونگی انتقال به مراجع ضد ارزشی و تغییر مرجعیت عوامل و زمینه هایی بیان شده که از جمله آن ها عبارتند از:

۱.توطئه و تهمت: یکی از مهم ترین علل جا به جایی در انتقال مرجعیت از افراد ذی صلاح به غیر ذی صلاح توطئه های دشمنان از هواهای نفسانی و وسوسه های ابلیسی است.(شمس، آیات ۷ تا ۱۰ و آیات دیگر) هم چنین تهمت و افترا یکی دیگر از دلایل چنین تغییری است. در آیات و روایات توطئه و تهمت هایی چندی را نقل می کند که دشمنان برای تغییر مرجعیت از آن سود می بردند. خداوند می فرماید به پیامبر(ص) تهمت می زدند که امانت دار نیست و در غنایم خیانت می کند: وَمَا کَانَ لِنَبِیٍّ أَن یَغُلَّ وَمَن یَغْلُلْ یَأْتِ بِمَا غَلَّ یَوْمَ الْقِیَامَهِ ثُمَّ تُوَفَّى کُلُّ نَفْسٍ مَّا کَسَبَتْ وَهُمْ لاَ یُظْلَمُونَ ؛ و هیچ پیامبرى را نَسِزَد که خیانت ورزد، و هر کس خیانت ورزد، روز قیامت با آنچه در آن خیانت کرده بیاید آن گاه به هر کس [پاداش‏] آنچه کسب کرده، به تمامى داده مى‏شود، و بر آنان ستم نرود. (آل عمران، آیه ۱۶۱) هم چنین تهمت برترجویی و تفضل و کبریایی خواهی به پیامبران برای تغییر در مرجعیت یا عدم مراجعه به ایشان انجام می گرفت.(مومنون، آیه ۲۴؛ یونس، آیه ۷۸) باید گفت این تهمت و افترا موجب گمراهی مردم می شود و آنان را از پذیرش مرجعیت پیامبران باز می دارد. خداوند می فرماید: قَالُواْ أَجِئْتَنَا لِتَلْفِتَنَا عَمَّا وَجَدْنَا عَلَیْهِ آبَاءنَا وَتَکُونَ لَکُمَا الْکِبْرِیَاء فِی الأَرْضِ وَمَا نَحْنُ لَکُمَا بِمُؤْمِنِینَ؛ گفتند: «آیا به سوى ما آمده‏اى تا ما را از شیوه‏اى که پدرانمان را بر آن یافته‏ایم بازگردانى، و بزرگى در این سرزمین براى شما دو تن باشد؟ ما به شما دو تن ایمان نداریم.»(یونس، آیه ۷۸) و یا گفتند: فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن قَوْمِهِ مَا هَذَا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ یُرِیدُ أَن یَتَفَضَّلَ عَلَیْکُمْ وَلَوْ شَاء اللَّهُ لَأَنزَلَ مَلَائِکَهً مَّا سَمِعْنَا بِهَذَا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ؛ و اشراف قومش که کافر بودند گفتند: «این مرد جز بشرى چون شما نیست، مى‏خواهد بر شما برترى جوید، و اگر خدا مى‏خواست قطعاً فرشتگانى مى‏فرستاد. ما در میان پدران نخستین خود، چنین چیزى نشنیده‏ایم.»(مومنون، آیه ۲۴) یا می گفتند: یُرِیدُ أَن یُخْرِجَکُم مِّنْ أَرْضِکُمْ فَمَاذَا تَأْمُرُونَ؛ مى‏خواهد شما را از سرزمینتان بیرون کند. پس چه دستور مى‏دهید؟»(اعراف، آیه ۱۱۰) و می گفتند: یُرِیدُ أَن یُخْرِجَکُم مِّنْ أَرْضِکُم بِسِحْرِهِ فَمَاذَا تَأْمُرُونَ؛ مى‏خواهد شما را به جادوى خود از سرزمینتان بیرون کند. پس چه مى‏فرمایید؟(شعراء، آیه ۳۵) یکی از همین مصادیق تهمت برای جا به جایی مرجعیت ها، تهمت سفاهت و بی خردی و افساد به مومنان از سوی کافران و منافقان است؛ به طوری که منافقان خود را مصلح و خردمند و مومنان را فاسد و مفسد و سفیه معرفی می کنند.(بقره، آیات ۸ تا ۱۲)

۲.تغییر بینش ها و نگرش ها: یکی دیگر از اسباب انتقال را باید در تغییر بینش ها و نگرش های جامعه دید. این تغییر موجب می شود که افرادی به عنوان مرجع قرار گیرند که لیاقت مرجعیت را ندارند. به عنوان نمونه در جامعه اگر ملاک و معیار ارزشی از تقوا و ایمان و تزکیه به اموری چون قدرت و ثروت و استعلا تبدیل شود، به طور طبیعی جابه جایی و انتقال مرجعیت رخ می دهد. کسی که معتقد است رستگاری در تقوا و تزکیه و ایمان است(اعلی، آیه ۱۴؛ مومنون، آیه ۱؛ شمس، آیه ۹) به طور طبیعی مرجعیت خویش را افرادی قرار می دهد که دارای ویژگی های پیش گفته باشد؛ اما کسی که رستگاری و فلاح را در قدرت و ثروت و استعلا می داند (طه، آیه ۶۴) به طور طبیعی مرجعیت خویش را از پیامبر(ص) به فرعون و قارون و مانند آن ها تغییر می دهد.

۳.خلا مرجعیت: اگر خلا در مرجعیت واقعی پیش آید و کسی مسئولیت مرجعیت را پر نکند کسانی که اهل سوء استفاده هستند جایگزین می شوند. در جایی که معجزه عیسی و موسی(ع) نباشد، ساحران بر جامعه حکومت می کنند و مرجعیت فکری و فرهنگی جامعه را به دست می گیرند. وقتی مراجع ذی صلاح برای مقابله با ساحران و جادوگران و جنیان حضور نداشته باشند، به طور طبیعی کاهنان و مکاران بازار دعانویسی و جن گیری و ابطال سحر ورود می کنند. این گونه است که در عصر فقدان حضرت سلیمان (ع) مدعیان سحر و ساحری بازار مکاره ای را ایجاد می کنند و با راست و دروغ مدیریت فرهنگی و اجتماعی جامعه را در دست می گیرند و میان همسران جدایی می افکنند.(نگاه کنید: بقره ، آیه ۱۰۲؛ جن، آیه ۶ ؛ حجر، آیات ۱۷ و ۱۸ ؛ و آیات دیگر) کاهنان نیز با بهره گیری از موکلان جنی اطلاعاتی را به دست می آوردند که جنیان با استراق سمع به دست آورده بودند و راست و دروغ را به هم می آمیزند و به کاهن می گویند؛ از این روست که به سخن کاهن نمی توان صد درصد اعتماد کرد. خداوند می فرماید: وَأَنَّهُ کَانَ رِجَالٌ مِّنَ الْإِنسِ یَعُوذُونَ بِرِجَالٍ مِّنَ الْجِنِّ فَزَادُوهُمْ رَهَقًا ؛ و مردانى از آدمیان به مردانى از جنّ پناه مى‏بردند و بر سرکشى آنها مى‏افزودند. (جن، آیه ۶ ؛ حجر، آیات ۱۷ و ۱۸) از نظر آموزه های وحیانی قرآن اگر مومنان و مراجع علمی مومن در فضای خالی به جا نگذارند و همه جا را پر کنند دیگر جایی نمی ماند که دیگران به سبب وجود خلا و منطقه الفراغ ورود کنند و مرجعیت را به دست گیرند. اگر عالمان اسلامی در منطقه فراغ سحر و جادو حضور می داشتند یا کسانی را آموزش می دادند که بر اساس آموزه های عقلانی و عقلایی و وحیانی دفع سحر کرده و ابطال سحر نمایند دیگر جای رمال و بقال در این حوزه برای کسب درآمد و گمراهی فکری و فرهنگی و اعتقادی نمی ماند. اگر مشورت ها بر اساس آموزه های وحیانی بود و مشاوران اسلامی در دانشگاه ها و حوزه ها تربیت می شدند دیگر جایی برای لاطائلات فروید و دیگر روان شناسان غربی نبود که موجبات خیانت و اختلاف خانوادگی و فروپاشی اساس خانواده می شوند و در قالب مشاوره، دنیاگرایی و اصالت لذت و مادیگرایی و بزم و رقص و مواد مخدر به خورد مردم نمی دادند و امروز دانشگاه و مراکز مشاوره از افکار پوچ و لذت طلبی غربی انباشته نمی شد.

۴.تبلیغات دروغین: جامعه ای که بر مدار عقلانیت و تعقل و تعلیم و تعلم سامان یابد ، هماره دنبال برهان و استدلال است. وقتی چیزی را می بیند از چرایی و چگونگی آن می پرسد؟ دنبال تعلیل می رود، اما جامعه ای که از عقلانیت و تعقل دور شود و علم در آن متاعی بی ارزش باشد، در آن جامعه مرجعیت جا به جا می شود؛ زیرا قدرت تحلیل و دریافت تعلیل را ندارند و اصلا دنبال تحلیل و تعلیل نمی روند تا بر اساس تعقل و تفکر برآیند آن را بپذیرند و به توصیه ها و سفارش های عقلانی و عقلایی عمل کنند. این گونه است که تحت تاثیر تبلیغات عمل و رفتار می کنند و از آن جایی که دروغ مزین به انواع تدلیس ها و تبلیس ها است و از هر وسیله ای برای رسیدن به هدف شوم خود بهره می برد، با تکرار و غرقه سازی مردم را فریب می دهند و این گونه است که مرجعیت علمی به مرجعیت تبلیغاتی تبدیل می شود و فرعون ها و قارون ها و هامان ها با دستگاه رسانه ای و تبلیغاتی خود جامعه را باز می گیرند و حق را تا حد سحر و جادو و بصیرت های اعجازی چون قرآن را به سر حد یک کلام انسانی پایین می کشند. در چنین فضایی فرعون و فرعونیان مستکبر نیز می آیند و مدعی مرجعیت می شوند و می گویند: قَالُوا إِنْ هَذَانِ لَسَاحِرَانِ یُرِیدَانِ أَن یُخْرِجَاکُم مِّنْ أَرْضِکُم بِسِحْرِهِمَا وَیَذْهَبَا بِطَرِیقَتِکُمُ الْمُثْلَى؛ گفتند: این دو هر آینه جادوگرند که مى‏خواهند شما را به جادوى خویش از سرزمینتان بیرون کنند و آیین برتر شما را از میان ببرند.(طه، آیه ۶۳) خداوند هم چنین در ۵۱ سوره نساء می فرماید: أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ أُوتُواْ نَصِیبًا مِّنَ الْکِتَابِ یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَالطَّاغُوتِ وَیَقُولُونَ لِلَّذِینَ کَفَرُواْ هَؤُلاء أَهْدَى مِنَ الَّذِینَ آمَنُواْ سَبِیلاً؛ آیا کسانى را که از کتابِ آسمانى‏ نصیبى یافته‏اند ندیده‏اى؟ که به «جِبت» و «طاغوت» ایمان دارند، و در باره کسانى که کفر ورزیده‏اند مى‏گویند: «اینان از کسانى که ایمان آورده‏اند راه‏یافته‏ترند»؛ زیرا از نظر کسانی که زر و سیم ارزش است و ملاک و معیار برتری است؛ به طوری طبیعی کافران در این امور پیشرفته تر و از نظر مسایل شهوانی همه چیز برایشان فراهم تر است؛ به ویژه که خداوند پاداش عمل آنان را به زر و سیم در همین دنیا می دهد.(زخرف، آیات ۳۳ تا ۳۵) بر اساس آیات قرآنی ، ابلیس استاد تغییر مرجعیت وارزش ها است. او از شیوه هایی بسیاری بهره می گیرد. از جمله شیوه هایی که ابلیس برای تغییر مرجعیت استفاده کرده و می کند، همین تبلیغات دروغین است. بر اساس آیات قرآنی دروغی چون رسیدن به مقامات عالی در قالب تبلیغات و از راهی نادرست و باطل وخلاف آن چه خداوند از آن نهی کرده ، یکی از شیوه های ابلیس است که موجب تغییر مرجعیت در حضرت آدم(ع) شده است.(طه، آیه ۱۲۰)

  1. تزیین : از دیگر عوامل در تغییر مرجعیت می توان به تزیین گری شیاطین انسی و جنی اشاره کرد. همین کسانی که هماره همچون همزاد با او است. خداوند درباره این شیاطین تزیین گر می فرماید: وَقَیَّضْنَا لَهُمْ قُرَنَاء فَزَیَّنُوا لَهُم مَّا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَحَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِم مِّنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ إِنَّهُمْ کَانُوا خَاسِرِینَ؛ و براى آنان دمسازانى گذاشتیم، و آنچه در دسترس ایشان و آنچه در پى آنان بود در نظرشان زیبا جلوه دادند و فرمان عذاب‏ در میان امّتهایى از جنّ و انس که پیش از آنان روزگار به سر برده بودند، بر ایشان واجب آمد، چرا که آنها زیانکاران بودند.(فصلت، آیه ۲۵)
  2. شبهه افکنی و شبهه سازی: شبهه افکنی و شبهه سازی در مقام اندیشه انجام می گیرد. مثلا درباره حقانیت قیامت شبهه افکنی انجام می گیرد و شخص باور و اعتقاد خودش را نسبت به قیامت و حساب و کتاب آن از دست می دهد. به طور طبیعی وقتی کسی به قیامت اعتقاد نداشته باشد، ارزش هایش تغییر می کند و ارزش های مادی همانند قدرت و ثروت جایگزین ارزش های معنوی و اخروی می گردد. این گونه مرجعیت شخص نیز تغییر کرده و اشخاصی دیگر به عنوان مرجع فکر و اندیشه و ارزش مطرح شده و آنان سرمشق و الگوی شخص می شوند. در آیات قرآنی از جمله در آیات ۳ تا ۵ سوره قیامت به این شبهه افکنی توجه داده شده است. شبهه افکنی در کارآمدی برخی از مراجع ذی صلاح همانند شبهه افکنی در مرجعیت دینی به عنوان مرجعیت اجتماعی روشی است که دشمن در نقطه زنی فرهنگی متمرکز شده است؛ یعنی همان طوری که دشمن روی نقاط حساسی چون خانواده و عفت و حیا دست گذاشته و خیانت جنسی میان همسران را امری عادی و طبیعی جلوه می دهد؛ هم چنین روی این نقطه مرجعیت دینی حساس شده است تا با تاکید بر ناکارآمدی یا شبهه سازی مرجعیت اجتماعی را از مراجع دینی گرفته و به دیگر مراجع انتقال دهد. باید گفت تغییر مرجعیت اجتماعی از روحانیت به مراجع جدید از جمله فضاهایی است که دشمنان به شدت روی آن سرمایه‌گذاری کرده است. دشمنان به دنبال جایگزین کردن مرجعیت‌های جدید به جای روحانیت در جامعه هستند و به همین دلیل سعی می‌کنند نهادهای سنتی و مذهبی را از مرجعیت اجتماعی مردم دور کنند. هم چنین شبهه افکنی در سلامت برخی از مراجع چنان که در سلامت مالی حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله (آل عمران، آیه ۱۶۱) و نیز سلامت جنسی همسرش(نور، آیات ۱۹) تردید می افکنند تا مرجعیت را از ایشان بزدایند. ادعای برترجویی و تفضل(مومنون، آیه ۲۴) و کبریایی(یونس، آیه ۷۸) از دیگر شبهاتی است که علیه مراجع دینی مطرح می شود تا این گونه جا به جایی و تغییر مرجعیت اجتماعی پذیرفتنی باشد. خداوند در آیات ۱۰تا ۱۳ سوره معارج با اشاره به شبهه ای که خراصون مطرح می کنند می فرماید اینان تشکیک بر اساس گمانه نه علم و قطع، در باره قیامت خودشان را در رفتار گردابی از سهو و غفلت از آخرت فرو می برند و هر کاری را انجام می دهند. اما متقین به سبب همین احتمال قوی قیامت از خدا و آتش خشم و غضبش پرهیز می کنند و به کارهای خیر چون کمک مالی به سایل و محروم می پردازند.(ذاریات، آیات ۱۵ تا ۲۰؛ و نیز معارج آیات ۱۹ تا ۲۴)
  3. تردید افکنی : تردید افکنی در مقام عزم و عمل است. ابلیس برای آن که بتواند مرجعیت خود را تثبیت کند و مرجعیت خداوند را از حضرت آدم(ع) بگیرد، با تردید افکنی از طریق وسوسه ، رفتار و اراده حضرت آدم(ع) را سست کرد، به طوری که حضرت آدم(ع) در مقام عمل نتوانست در برابر وسوسه های تردید افکنانه ابلیس مقاومت کند و از میوه درخت ممنوع چشید یا خورد. خداوند از این رو، درباره حضرت آدم(ع) می فرماید: لم نجد له عزما؛ ما در او عزم ندیدیم. (طه، آیه ۱۱۵) پس اگر هدف عالی و بلند است نه تنها عزم بلکه عزم جدی و همت عالی را می طلبد که تا آخر کار استقامت داشته باشد و بتواند از وسوسه های دیگران در امان مانده و در هنگام عمل گام پیش و پس نگذارد بلکه مستقیم تا آخر برود و به هدف برسد.
  4. بهره گیری از مقدسات: از دیگر شیوه های که دشمنان استفاده می کنند، بهره گیری از مقدسات آدمی است. ابلیس برای همین از سوگند به خداوند استفاده کرد؛ زیرا خداوند در نزد حضرت آدم(ع) مقدس بود و ابلیس با سوگند به خدا تغییر در ارزش ها و مرجعیت را موجب می شود و خودش را مرجع آدم می سازد. خداوند می فرماید: وَقَاسَمَهُمَا إِنِّی لَکُمَا لَمِنَ النَّاصِحِینَ ؛ و براى آن دو سوگند یاد کرد که: من قطعاً از خیرخواهان شما هستم. (اعراف، آیه ۲۱)
  5. فریبکاری: از دیگر شیوه ها برای انتقال به مراجع ضد ارزشی، فریبکاری است. ابلیس به آدم(ع ) می گوید برای آن که فرشته باشی و مالک خود و تقدیرت و زندگی و بهشت و سعادت تو دستخوش تغییر نشود باید از میوه درخت ممنوع بخوری. خداوند می فرماید: فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ الشَّیْطَانُ قَالَ یَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلَى شَجَرَهِ الْخُلْدِ وَمُلْکٍ لَّا یَبْلَى؛ پس شیطان او را وسوسه کرد، گفت: «اى آدم، آیا تو را به درخت جاودانگى و ملکى که زایل نمى‏شود، راه نمایم؟»(طه ، آیه ۱۲۰)
  6. عجب و غرور: البته گاه خود مراجع زمینه و بستر را برای جا به جایی و تغییر و انتقال فراهم می کنند؛ زیرا کسی که در مرجعیت اجتماعی قرار می گیرد احتمال آن که است گرفتار عجب و غرور شود؛ زیرا کسانی که به نوعی از مرجعیت اجتماعی سود می برند، ممکن است دچار عجب و غرور شوند و همین زمینه ای برای گریز مردم از فرد و جا به جایی مرجعیت به شخص یا اشخاص غیر صلاح شود. هر چند صلاحیت شخص مغرور به شکلی مخدوش می شود، ولی همین موجب می شود تا زمینه برای تغییر بدتر فراهم آید. سلب اعتماد مردم از شخص یا مراجع نیز در دامن زدن و تشدید این تغییر می تواند موثر باشد. خداوند به انسان به ویژه این مراجع هشدار می دهد و می فرماید: أَ فَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً؛ آیات کسی که عمل بدش برای زیبا جلوه داده شده و آن را نیک می نگرند؟ در حقیقت چرا آنان گمان می‌کنند که نیکوکردارند؟ در حالی که بدکردارند( فاطر، آیه ۸؛ ریشه این نوع نگاه واژگونه به اعمال خود ، تزیین گری شیطان است؛ زیرا شیطان بر آنان تسلط یافته است و این گونه آن اعمال زشت را برایشان تزیین می دهد؛ چنان که خداوند فرموده است: وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ ما کانُوا یَعْمَلُونَ‏؛ و شیطان آن چه عمل می کنند را برایشان تزیین می دهد.(انعام، آیه ۴۳)

آثار مراجعه به مراجع ناصالح و ضد ارزشی

در آیات قرآنی بر اساس نظام آموزشی و پرورشی و تربیتی، هماره تلاش شده تا مردم به تعقل و خردورزی رو آورند و هر سخنی را زمانی بپذیرند که دارای برهان و استدلال باشد و اگر خود نمی دانند و یا نمی توانند از خردمندان مشاوره بگیرند و سپس با انتخاب و اختیار و آزادی و اراده خویش عزم بر انجام کاری نمایند. از این روست که حتی در احکام اسلامی به فلسفه و چرایی آن اشاره شده و آثار و پیامدهای مثبت و منفی دنیوی و اخروی آن مورد تاکید قرار گرفته است.

خداوند در آیات قرآنی از مرجعیت افرادی به عنوان سرمشق و الگوی ارزشی بر حذر داشته و به آثار و پیامدهای مراجع به اشخاص و افراد ناصالح و غیر ذی صلاح سخن به میان آورده است. از جمله در آیه ۱۱۲ سوره نحل به کفران و ناسپاسی افراد جامعه ای اشاره کرده و می فرماید که پیامد مراجعه به چنین اشخاص یا جامعه ای بر اساس سنت الهی، گرفتار شدن به همان چیزی است که آنان مبتلا شده اند. از این روست که جامعه‌اى ناسپاس از امنیّت و رفاه، با عاقبتى ناامن و قحطى‌زده را، نمونه ای جامعه نامطلوب بر می شمارد و نسبت به مرجعیت این جامعه هشدار می دهد. قرآن بیان می کند که خویشاوندی نزدیک به راهبران صالح نیز به معنا و مفهوم درست افراد نیست، بلکه باید در چارچوب معیارهای الهی سنجیده و ارزیابی شود. پس نباید به صرف آن که خویشاوند رهبر هستند به عنوان الگو معرفی شوند؛ زیرا خویشاوندانی از رهبران بودند که لیاقت و صلاحیت مرجعیت را نداشته اند؛ زیرا اهل خیانت بودند.(تحریم، آیه ۱۰) بلکه اسوه و مرجع نیک و صالح کسی است که بر اساس معیارهای اخلاقی و عقلایی و عقلانی و وحیانی رفتار کندحتی اگر آن شخص از خاندان فاسدی چون فرعون باشد. (تحریم، ایات ۱۱ و ۱۲)

پس از نظر آموزه های وحیانی قرآن، انسان باید به مراجع ذی صالح مراجعه کند، اما کسی که به سبب شبهاتی در ابزارهای شناختی، منابع معرفتی، عدم تعقل و تقلید کورکورانه تغییر مرجعیت می دهد باید توجه داشت که آثار و تبعاتی برای چنین مراجعه ای است که برخی از آن ها عبارتند از: استکبار در برابر حقایق هستی و آیات بصیرت بخش الهی(یونس، آیات ۷۵ و۷۸)، اعراض از شریعت، احکام و مقررات اسلام و مخالفت با آن(بقره، آیه ۱۷۰)، گرایش به شرک در عبادت، ربوبیت و پروردگاری و مخالفت با توحید(اعراف، آیات ۶۵ و ۷۰؛ هود، آیات ۶۰ و ۶۲ و ۸۴ و ۸۷)، انکار و مخالفت با معاد و رستاخیز و حساب و کتاب اخروی(قصص، آیات ۳۲ تا ۳۹)، پیروی از شیطان (بقره، آیات ۱۶۸ و ۱۷۰؛ لقمان، آیه ۲۱)، توجیه ناصواب کارهای زشت(اعراف، آیه ۲۸)، حسرت در قیامت(بقره، آیات ۱۶۶ و ۱۶۸)، حق ناپذیری(یونس، آیات ۷۵ تا ۷۸؛ سبا، آیه ۴۳)، خرافه گرایی و بدعت آفرینی در دین(مائده، آیات ۱۰۳ و ۱۰۴)، گرایش به فسق و فجور(قیامت، آیات ۱ تا ۵؛ بقره، آیات ۱۶۸ و ۱۷۰؛ لقمان، آیه ۲۱) و مانند آن ها اشاره کرد.

شاید بتوان گفت مهم ترین بازتاب مراجعه به مراجع غیر صالح و ناصالح به سبب تغییر در ابزارها و منابع شناختی، جهان بینی، بینش ها و نگرش ها چیزی جز رفتارهای نابهنجار و ضد ارزشی نیست. این افراد به تبع مراجع ناصالح گرایش به دنیا و مادیات پیدا می کنند و اصول اخلاقی را نادیده گرفته و به جای آن که پای بند اصول اخلاقی فطری و عقلایی و امور معروف و پسندیده باشند، خلاف اصول اخلاقی و فطری عمل می کنند. خداوند درباره کسانی که حق و حقیقتی چون معاد و قیامت را دروغ می پندارند به رفتارهای ضد اخلاقی آنان اشاره کرده و می فرماید: أَرَأَیْتَ الَّذِی یُکَذِّبُ بِالدِّینِ فَذَلِکَ الَّذِی یَدُعُّ الْیَتِیمَ وَلَا یَحُضُّ عَلَى طَعَامِ الْمِسْکِینِ؛ آیا کسى را که روزِ جزا را دروغ مى‏خواند، دیدى؟ همان کس است که یتیم را به سختى و بی مهری مى‏راند، و به خوراک دادن بینوای خانه نشین ترغیب نمى‏کند.(ماعون، آیات ۱ تا ۳)

هم چنین به سست ایمان ها اشاره کرده و می فرماید: فَوَیْلٌ لِّلْمُصَلِّینَ الَّذِینَ هُمْ عَن صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ الَّذِینَ هُمْ یُرَاؤُونَ وَ یَمْنَعُونَ الْمَاعُونَ؛ پس واى بر نمازگزارانى که از نمازشان غافل و سهل انگار هستند، آنان که ریا مى‏کنند، و از دادن زکات و وسایل و ما یحتاج خانه‏ خوددارى مى‏ورزند.(ماعون، آیات ۴ تا ۷)

پس کسی که شخصیت وی تغییر یافته و ارزش هایش به تبع آن تغییر کرده مرجعیت وی نیز تغییر می کند و مانند قارون و فرعون عمل می کند و از انجام کارهای خیر و نیک خودداری می کند و اگر نماز می خواند ریایی و غیر خالصانه است و اگر مالی در اختیار داشته باشد حاضر نیست واجبات مالی خود را ادا کند.

شتاب در تغییر مرجعیت اجتماعی در جوانان

تحولات اجتماعی، گروه‌های مرجع اخلاقی را در میان جوانان تغییر داده داست. مشاهدات نشان می‌داد که گویا مرجعیت‌های اخلاقی جوانان ایران در مسیری خاص در حرکت و تحول است. مسیری که احتمالاً باب میل شمار زیادی از مسئولان فرهنگی و نهادهای دینی جامعه ایران نباشد. سبک آرایش جوانان که به تقلید از خواننده‌ای خاص انتخاب می‌شود؛ نصب تصاویر ورزشکار و یا هنرمندی خاص در اتاق و یا صفحه دستکتاپ موبایل و یا لب‌تاب یک جوان؛ استفاده تلویزیون از شماری هنرمند و یا ورزشکار برای هنجارسازی، نظر افرادی چون یکی از اعضای محترم کمیسیون فرهنگی مجلس مبنی بر این که سخن یک بازیگر خانم و دعوت زنان به پوشیدن چادر از سخن خود او که روحانی بزرگواری است، تأثیر بیشتری دارد و نمونه‌هایی از این دست، نشان می‌دهد که این تحول امری واقعی است؛ زیرا چنان به عنوان یک پدیده اجتماعی مشهود است، گروه‌های مرجع اخلاقی در میان جوانان خصلت‌هایی چون: مدرن شدن، غیرخودی شدن، غیردینی شدن، و در نهایت مرکب و متکثر شدن را با خود همراه دارد.

در تمامی تحولات مثبت و منفی نخستین و مهم ترین مخاطب برای پیام تغییر جوانان هستند: زیرا در این قشر از جامعه سه خصلت اساسی وجود دارد که نشان دهنده حساسیت بیشتر آن‌ها به واقع است و در حقیقت آنان واقع‌نماتر هستند. آن سه خصلت عبارتند از: ۱. برخورداری از تراکم فرهنگی بالاتر؛ ۲. خطر‌پذیری و جسارت تغییرپذیری، ۳. قدرت انتخاب و خلاقیت گزینش بیشتر.

براساس پژوهش دکتر صادق مهراب نیا، یافته‌های تحقیق که حاصل مصاحبه‌های رو در رو با شماری از جوانان در شهرهای تهران، مشهد و قم است، نشان می‌دهد که گروه‌های مرجع در میان این گروه سنی با شتاب در حال دگرگونی است. این دگرگونی را می‌توان این‌گونه تبیین کرد:

۱ . گروه‌های مرجع در میان جوانان رو به مدرن شدن دارد. به این معنا که بر خلاف جوامع سنتی که خانواده مهم‌ترین نقش را در فرآیند اجتماعی شدن و الگو‌بخشی دارد و در حقیقت به عنوان مهم‌ترین گروه مرجع به شمار می‌آید، در جامعه کنونی ما، خانواده به شدت این جایگاه را از دست داده و به گروه‌های دیگری بخشیده است. شمار قابل ملاحظه‌ای از جوانان، الگوهای رفتاری خود را از افرادی غیر از خانواده (بزرگ‌ترها) انتخاب می‌کنند.

  1. گروه‌های مرجع تا اندازه قابل توجهی از نهاد دین فاصله گرفته‌اند. البته روشن است که منظور این نیست که جوانان رفتاری غیردینی دارند و یا گروه‌های مرجع‌شان الگو‌های غیردینی را به آنان القا می‌کنند، بلکه منظور آنان است که گروه‌های مرجع در میان جوانان، نسبت به پیش‌تر، کم‌تر به نهادهای رسمی دینی وابسته‌اند. در میان مصاحبه شوندگان پانزده درصد اعلام کردند که روحانیان را به عنوان مرجع اخلاقی خود برمی‌گزینند و بیشتر در این زمینه به دوستان نزدیک، خانواده، و افرادی که خود موجه تشخیص دهند، رجوع می‌کنند.
  2. در جامعه سنتی گروه‌های مرجع محدودتر و البته قدرتمندتر هستند. به گونه‌ای که افراد در رجوع به این گروه‌ها از سرسپردگی بیشتری برخوردارند. تخلف از ارزش‌های گروه مرجع و نیز الگوپذیری از غیر این گروه، کم‌تر صورت می‌گیرد. با این حال، در میان جوانان جامعه ما گروه‌های مرجع از اقتدار کم‌تری بر فرد برخوردارند. جوانان به اقتضای روزگار مدرن از آتوریته‌های بیرونی (از خویش و تشخیص خویش) کم‌تر پیروی می‌کنند و کم‌تر به مرجعیت‌های اخلاقی بیرونی تن می‌دهند. این ویژگی سبب پیدایش خصلت اخلاقی مرکب شده است. به این معنا که جوانان به خود اجازه می‌دهند ضمن تعلق اجتماعی به یک گروه خاص و پذیرش عضویت آن گروه، به هنجارهای گروه‌های دیگر نیز تن داده و شماری از هنجارهای گروه خود را زیر پا بگذارند. این اتفاق در نهایت به اخلاق مرکب می‌انجامد و بیشتر نشانه تکیه به درک و ذائقه خویشتن است تا سرسپردگی به گروه مرجع. به این معنا می‌توان گفت در میان جوانان گروه‌های مرجع از تشخص و تعیّن‌های سنتی فاصله می‌گیرند.
  3. اگرچه شمار قابل توجهی از جوانان گروه‌های مرجع خود را از داخل کشور برگزیده‌اند و شمار زیادی الگوهای اسلامی ایرانی را برای به‌باشی اخلاقی و رفتاری کافی می‌دانستند؛ ولی جوانانی که فکر می‌کردند ارزش‌های فرهنگ غرب، در مقایسه با ارزش‌های ملی بهترند و یا زندگی در غرب به به‌زیست آنان کمک بیشتری می‌کند، کم نبودند. به همین دلیل می‌توان گفت که شمار زیادی از جوانان گروه‌های مرجع غیرخودی داشتند. رسانه‌های فراوان روزگار اطلاعات و جهان شبکه‌ای خلاقیت انتخاب الگو را افزون کرده است و این امکان را به جوانان می‌دهد که برای انتخاب مرجعیت‌های اخلاقی به بیرون هم نگاهی داشته باشند. اتفاقی که آسیب‌های فرهنگی زیادی را به دنبال خواهد داشت.( سخنرانی حجت‌الاسلام دکتر مهراب صادق‌نیا، پژوهشکده ادیان و مذاهب، چهارشنبه ۲۶ فروردین‌ماه ۱۳۹۴ با عنوان «تحول مرجعیت‌های اخلاقی در میان جوانان ایران» )