چرایی و شیوه های جابه جایی ارزشها

samamosبسم الله الرحمن الرحیم

چرا و چگونه در جامعه ای ضد ارزشی به عنوان ارزش پذیرفته می شود و در امر ارزشی به ضد آن تقلیل می یابد و بی ارزش و بلکه ضد ارزش می شود؟ علل و عوامل و نیز شیوه های این جا به جایی و نیز انتقال مرجعیت در یک جامعه چیست و چگونه اتفاق می افتد. نویسنده با طرح و عرضه این پرسش بر قرآن بر آن است تا تعلیل و تحلیل قرآن از مساله را تبیین نماید. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

ارزش ها ، تعیین کننده سبک زندگی

یک جامعه با ارزش های آن شناخته می شود و همین ارزش ها هستند که سبک زندگی هر فرد و جامعه را تعیین کرده و می سازد. این ارزش ها در قالب سنت ها و رسوم شفاهی و قوانین مکتوب رسمی و غیر رسمی، همه ابعاد زندگی فردی و اجتماعی و خصوصی و غیر خصوصی افراد جامعه را تحت تاثیر مستقیم و غیر مستقیم خود قرار می دهد و اجازه می دهد تا برخی از افکارها و رفتارها بروز و ظهور کند و حتی به عنوان یک پدیده اجتماعی ظاهر شود و یا اجازه نمی دهد تا برخی از افکارها و رفتارها خودنمایی کند، به طوری که مجازات بازدارنده ای برای کسی که به این افکارها و رفتارها گرایش یافته باشد، تعیین شده و در قالب طرد اجتماعی، محدودیت یا محرومیت نسبت به برخی از حقوق اجتماعی و حتی تنبیه و مجازاتی چون تعزیر و بلکه قتل و مرگ با وی برخورد می شود تا کسی جرات تخطی از این آداب و رسوم و قوانین را به خود ندهد.

ارزش ها و ضد ارزش ها هر جامعه در قالب اصول اخلاقی یا قوانین سامان داده می شود و همگی در قالب برنامه های «جامعه پذیری» به طور رسمی یا غیر رسمی با این اصول اخلاقی و قوانین جامعه آشنا شده و ملزم و متعهد به انجام و مراعات آن ها می شوند.

با نگاهی به سبک زندگی هر جامعه ای به سادگی می توان ارزش های آن جامعه را شناخت؛ زیرا مردم بر اساس ارزش هایی سبک زندگی خود را سامان می دهند که در قالب اصول اخلاقی، آداب و رسوم و سنت های اجتماعی و قوانین مدنی تعریف شده است. البته ممکن است برخی از ارزش ها کم تر مورد توجه قرار گیرد و برخی دیگر بیش تر مورد اهتمام افراد جامعه باشد. این اهتمام و عدم اهتمام خود بیانگر میزان ارزشی است که جامعه برای یک امر ارزشی قایل شده اند؛ زیرا جامعه ارزش های خود را اولویت دهی می کند و بر اساس میزان تاثیری که در روند رسیدن به اهداف متعالی آن جامعه دارد، به آن ها بها می دهد و ارزش گذاری می کند.

به سخن دیگر، هر جامعه برای مجموعه ای از اهداف متعالی شکل گرفته که می خواهد در چارچوب یک سری از روش ها و شیوه ها به آن برسد. قوانین و سنت ها و آداب و اصول اخلاقی و مانند آن ها، یا در ساختار ارزشی همان اهداف متعالی تعریف شده و سامان یافته یا ابزار و روشی برای دست یابی به آن اهداف متعالی است. به این معنا که ارزش های هر جامعه به دو دسته ارزش های نفسانی و اصیل که خود مصداقی از اهداف متعالی است؛ و ارزش های غیر اصیل دسته بندی می شود که ارزش تنها در حد ارزش روشی و شیوه ای است. ارزش های اصیل غیر قابل اغماض است، ولی ارزش های روشی و شیوه ای در برخی از موارد به سبب اهمیت امری دیگر قابل اغماض است؛ زیرا خودش ارزش ذاتی و موضوعی ندارد، بلکه ارزشی طریقی دارد. البته این بدان معنا نیست که بتوان ارزش­های طریقی نادیده گرفت و از آن عبور کرد، بلکه در مقام اهم و مهم گاهی این ارزش طریقی نادیده گرفته و فدا می شود.

به هر حال، سبک زندگی هر جامعه ای را ارزش­های موضوعی و طریقی آن جامعه تعیین می کند؛ اما پرسش این است که چه چیزی به عنوان مبانی، این ارزش ها را مشخص و حتی به دو دسته ارزش موضوعی و ارزش طریقی دسته بندی می کند؟

بینش­ها و نگرش­ها، خاستگاه ارزش­ها

خاستگاه ارزش های هر فرد و جامعه ای، بینش ها و نگرش های آنان است. این بینش ها و نگرش های افراد است که ارزش ها را تعیین می کند. پس می توان گفت که ارزش های هر جامعه بیانگر بینش ها و نگرش های آن جامعه است و به سادگی می توان از این طریق از وضعیت بینش های آنان آگاه شد.

بینش اسم مصدر از دیدن به معنای نوع نگاه شخص به هستی و یا امر و موضوعی است. نگرش نیز اسم مصدر از نگریستن است. پس نگرش همان نگاه هر کسی به موضوع یا امری است. با توجه به فرق میان دیدن و نگریستن می توان دریافت که تفاوت ظریفی میان این دو اصطلاح وجود دارد. انسان وقتی به آسمان می نگرد و نگاه می کند، ممکن است ماه را ببیند یا نبیند. پس نگریستن و نگاه کردن ممکن همراه با دیدن باشد و ممکن است با آن همراه نباشد. وقتی انسان به چیزی با دقت نگریست ممکن است این نگرش به بینش ختم شود یا نشود. در عربی نیز چنین تفاوتی میان نظر و رویت است. عرب می گوید: نظرت و لم اره شیئا؛ با دقت نگریستم ولی چیزی را ندیدم. پس دیدن و رویت به معنای رسیدن به مطلوب از نظر و نگاه است.

بر این اساس باید گفت وقتی انسان نظر و نگاه می کند، این نگرش وی می تواند با بینش همراه شود یا نشود. پس اگر نگرش وی همراه با بینش همراه شود، این بینش او را به شناختی قطعی و یقینی نسبت به آن چیز می رساند. این گونه است که برآیند نگرش مطلوب، بینشی است که شناخت قطعی برآیند چنین بینشی است.

البته باید توجه داشت که هر شناخت قطعی به معنا و مفهوم پذیرش آن نیست؛ زیرا اگر شناخت عقد الذهن است؛ پذیرش عقدالقلب است که به عنوان عقیده از آن یاد می شود. از همین روست که خداوند در آیه ۱۴ سوره نحل می فرماید کسانی هستند که با شناخت قعطی به آن انکار آن می پردازند. پس برآیند هر شناخت قطعی که خود برآیند بینشی است که خود آن بینش برآیند نگرش است، پذیرش آن نیست. البته انسان های طبیعی و معقول کسانی هستند که شناخت قطعی را می پذیرند و برآیند شناخت قطعی در این افراد طبیعی همان پذیرشی است که از آن به عقیده و ایمان یاد می شود.

نکته ای که نباید از آن غافل ماند این است که در اصطلاحات علومی هم چون علوم اجتماعی و روان شناسی و مانند آن بینش به معنای عقاید پذیرفته شده شناختی و نگرش ها همان نگاه دقیق و تاثیرگذار است. وقتی از بینش کسی سخن به میان می آید مراد عقاید و باورهای اوست و وقتی از نگرش های کسی یاد می شود، نظریه ای است که پس از فرضیه با دلایل و روش استدلالی اثبات شده است. پس نگرش فرضیه ای اثباتی و همان نظریه در علوم است.

به هر حال، ارزش هایی که انسان آن ها را به عنوان ارزش می پذیرد، ریشه در نگرش ها و بینش های آن شخص دارد. این نگرش ها و بینش ها است که ارزش هایی را ایجاد می کند و ارزش ها نیز سبک زندگی شخص را تحت تاثیر مستقیم خود قرار می دهد؛ چرا که انسان ها براساس نظریه های اثباتی و عقاید و باورهای خود است که ارزش هایی را می شناسند و می پذیرند و به آن تکیه و بر آن تاکید می کنند.

جهان بینی و فلسفه، خاستگاه بینش ها، نگرش ها و ارزش ها

با مطالب پیشین دانسته می شود که ارتباط تنگاتنگی میان شناخت و معرفت با بینش ها و نگرش ها و ارزش ها و سبک زندگی دارد؛ زیرا انسان بر اساس شناخت و معرفتی که کسب می کند، ارزش ها و سبک زندگی خود را تعیین می کند. پس ارتباط تنگاتنگی میان هستی شناختی و جهان بینی و فلسفه کل وجود دارد.

خداوند در قرآن بیان می کند نگرش و بینش انسان به هستی بر اساس شناختی است که به دست آورده است. این نیز بستگی به آن دارد که انسان چه ابزاری را به عنوان ابزار شناخت به کار می برد و می پذیرد؟

بسیاری از مردم ابزارهای شناختی را محدود به ابزارهای حسی می دانند. بر اساس این نگرش به ابزارهای شناختی، هستی محدود به همین محسوسات است. پس حقیقت از نظر این نگرش، همان واقعیت محسوس است. پس اگر چیزی در ساختار محسوسات قرار نگیرد، نه تنها حقیقت و واقعیت ندارد، بلکه موهوم و خیالی بیش نیست. پس ارزش از نظر این افراد همان چیزی است که در قالب محسوس قابل شناخت است. بنابراین اگر گفته می شود حقیقت، ارزش است؛ یعنی حقیقتی ارزش است که در قالب محسوس قابل شناخت و معرفت است. پس غیر محسوس چون غیر قابل شناخت و معرفت است، اصلا خرافی و موهوم و بی معنا است و ارزشی برای آن نمی توان قایل شد.

در این نگرش حتی اگر کسی خدا را قبول کند، یک خدایی محسوس و قابل شناخت به حواس و ابزارهای شناخت حسی خواهد بود. این گونه است که خورشید پرستی و بت پرستی و مانند آن به عنوان معبود و خدا قرار می گیرد. در همین چارچوب نیز مانند یهودیان از خداوند می خواهند تا خودش را در محسوس نشان دهد تا با چشم سر و حواس ظاهری و ابزارهای شناختی حسی قابل رویت و دیدن و درک باشد.(اعراف، آیات ۱۳۸ و ۱۴۳)

البته در برابر این نگرش به هستی، کسانی هستند که فراتر از ابزارهای حسی قایل به وجود ابزارهای دیگری هستند که می توان با آنها فراتر از جهان محسوس، آگاهی و شناخت یافت. از نظر این گروه از مردم، ابزارهای شناختی انسان فراتر از حواس ظاهری، شامل مجموعه ای چون عقل نظری و شهود قلبی و مانند آن ها است. با این ابزارهای دیگر می توان فراتر از عالم محسوس، عوالم دیگری که در اصطلاح از آن به عوالم غیب یاد می شود شناخت و آگاهی یافت. از نظر این دسته از مردم، هستی تنها محدود به جهان شهادت و عالم محسوس حسی نیست، بلکه هستی شامل عوالم غیر حسی و عالم غیب نیز می شود.

خداوند در قرآن این دسته از مردم را به عنوان مومن یاد می کند. واژه ایمان هر چند اختصاص به ایمان به غیب ندارد، بلکه ایمان می تواند شامل هر شناختی باشد که آن را پذیرفته و عقیده قلبی خود قرار داده است؛ از این رو، کافر نیز به یک معنا مومن است؛ زیرا با بسندگی به ابزارهای شناختی و معرفت حسی ، نسبت به ابزارهای دیگر شناخت کفر می ورزد و آن را می پوشاند و این گونه آن دست از هستی را نادیده می گیرد، ولی در اصطلاح قرآنی، مومن کسی است که به عالم غیب باور داشته باشد و ابزارهای غیر حسی شناختی و معرفتی را نیز باور داشته باشد.(بقره، آیه ۳)

این عالم غیب شامل، خدا، جنیان، فرشتگان، وحی، رسالت، عالم برزخ، عالم آخرت و مانند آن ها می شود.(آل عمران، آیه ۱۱۴؛ و آیات دیگر)

بر اساس آیات قرآنی ، نگرش انسان به ابزارهای شناختی، اموری چون هستی شناختی و جهان بینی انسان مهم ترین خاستگاه در عقاید و افکار و رفتارهای انسان است و فلسفه زندگی است که سبک زندگی انسان را تعیین می کند.

امکان تغییر در اندیشه و بینش و نگرش

از نظر قرآن، انسان موجودی مرکب از روان و تن و نفس و جسم است.(ص، آیه ۷۲؛ سجده، آیه ۹) انسان ها بر اساس فرامین نفس و روان عمل و رفتار می کنند. هر چند روان آدمی همانند یک رایانه دارای یک نظام عامل بنیادین و اساسی غیر قابل تغییر است که از آن به فطرت یاد می شود(روم، آیه ۳۰)، ولی نرم افزارهای دیگری قابل نصب بر آن است. این نرم افزارها می تواند نرم افزار اصلی را تقویت و در راستای شکوفایی و بالندگی آن باشد یا در مسیر دفن و دسیسه و از کار انداختن آن نرم افزار اصلی باشد. البته نرم افزار اصلی هرگز از میان نمی رود؛ چون تبدل و تغییری در آن راه نمی یابد(روم، آیه ۳۰)، ولی زنگار گرفته (مطففین، آیه ۱۴)، مطبوع، مختوم، مهمور و دفن و دسیسه می شود.(بقره، آیه ۷؛ شمس، آیات ۷ تا ۱۰)

پس نفس انسانی در برخی از ابعاد و زوایا و مراتبش قابل تغییر است. از این روست که خداوند به انسان هشدار می دهد که مراقب نفس خود باشد.(تحریم، آیه ۶)

خداوند درآیه ۵۳ سوره انفال و ۱۱ سوره رعد می فرماید: حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ؛ مگر آنکه آنان آنچه را در روان و نفس خود دارند، تغییر دهند.

پس از نظر قرآن نفس آدمی قابل تغییر است. هر چند این تغییر زیربنایی نیست و فطرت تبدیلی و تغییر نمی یابد؛ چون سنت حاکم الهی است(روم، آیه ۳۰)، ولی روبنا تغییر پذیر است و هم تغییر پذیری است که انسان را از مسیر راست به بیراهه گمراهی یا از گمراهی به راه باز می گردند.

از نظر قرآن انسان هماره در حال صیرورت و شدن و انقلاب و دگرگونی است. این شدن و صیرورت و انقلاب، هر چند خوب یا بد باشد، ولی در نهایت به سوی خداوند است.(مائده، آیه ۱۸؛ غافر، آیه ۳؛ اعراف، آیه ۱۲۵) پس انسان در یک حال نمی ماند و به سبب علل و عوامل درونی و بیرونی مانند شیطنت ابلیس و شیاطین(نساء، آیه ۱۱۹) و یا هواهای نفسانی ممکن است که تغییری منفی در خلقت روبنایی انسان ایجاد شود و انسان به از مسیر کمالی دور شود.

در حقیقت تغییرات انسانی در روبنا می تواند مثبت و یا منفی باشد. همین تغییرات است که هویت اخروی انسان را مشخص می کند و او را در قالب «انسان متاله یا انسان ملک یا انسان حیوان یا انسان نبات یا انسان جماد» قرار می دهد که در آیات قرآنی به آن اشاره شده است. به این معنا که انسان با حفظ هویت فطرت الهی، می تواند دو مسیر صعود و سقوط را طی کند و انسانی شود که حفظ انسانیت متاله یا جماد شود. پس خدایی نیست که انسان نباشد، چنان که سنگی نیست که انسان نباشد. پس دردی که انسان سنگ یا انسان گاو می کشد بسیار سنگین است؛ زیرا می داند انسان است و گاو است. اگر برای گاو همان گاوبودن یک ارزش است، برای انسان یک ضد ارزش است.

به هر حال، انسان با تغییرپذیری که در روبنای نفس خود دارد، می تواند دو مسیر صعود و سقوط را طی کند و بر همین ارزش ها به ضد ارزش یا ضد ارزش به ارزش تبدیل شود.

جامعه بازتاب تغییرات ارزشی نفسی و درونی

خداوند به صراحت در آیات قرآنی بیان می کند که تغییرات مثبت و منفی در درون می تواند تغییرات مثبت و منفی در رفتار فردی و اجتماعی و نیز در جامعه به جا گذارد؛ زیرا جامعه ترکیبی از همین افراد انسانی است که برای هدفی گرد هم آمده و بد و بستان دارند. این بده بستان در قالب تسخیر متقابل یا مودت و رحمت و احسان انجام می گیرد. بنابراین، بازتاب تغییرات درونی را باید در جامعه پی گیری کرد. این گونه است که ارزش ها به ضد ارزش در جامعه تبدیل می شود؛ زیرا در افراد جامعه تغییرات روبنایی در درون نفس به گونه ای است که چیز ارزشی ضد ارزش شده و همین تغییر در نگرش و بینش افراد خودش را در کلان جامعه نشان می دهد و مردم چیز ارزشی را به عنوان ضد ارزش تلقی می کنند.

از آن جایی که تغییرات روانی و نفسی انسان بسیار کند و آهسته انجام می گیرد، به طور طبیعی تغییرات اجتماعی یک فرآیند نامحسوس و آهسته ای را از خود نشان می دهد و کم تر دیده می شود که تغییرات اجتماعی حتی در حوزه تغییرات ارزش به ضد ارزش و برعکس در یک حالتی انقلابی باشد بلکه به شکل فرآیندی و نرم و خزنده انجام می گیرد و در یک زمانی انسان متوجه می شود که در جامعه تغییرات ارزشی صورت گرفته است؛ زیرا یک شخص در یک فرآیندی تغییر می کند و همین تغییرات در جامعه نیز فرآیندی و آهسته و خزنده و غیر ملموس و جریانی است.

به عنوان مثال در یک جامعه مردسالار کم تر اتفاق می افتد که زنان سکان دار اصلی جامعه شوند. در بسیاری از کشورهای جهان در یک فرآیندی دیده می شود که زن در مقامات عالی کشوری قرار می گیرند، در حالی که در همین جامعه مردسالار، زن اگر جایگاهی داشته در خانه بوده است. به عنوان نمونه اگر زنی در حکومت ساسانی به شاهی می رسد باید تغییراتی در کلان جامعه رخ داده باشد که شخصی را در جایگاه رهبری دینی و اجتماعی و سیاسی و نظامی کشور بپذیرند. این تغییرات اجتماعی وابستگی به تغییرات فرهنگی دارد که جامعه بر مدار آن سامان یافته است. تغییرات اجتماعی در حکومت هایی که از نظر ساختار قوی و استوار هستند بسیار کندتر اتفاق می افتد و اگر به صورت انقلابی خود نمایی کند ناتوان از مشروعیت یابی یا ادامه مشروعیت است؛ چنان قیام آهنگری چون کاوه و به عهده گرفتن مسئولیت قیام اجتماعی و رهبری تنها در محدوده جا به جایی قدرت از فرزند شاهی به فرزند شاهی دیگر است؛ زیرا در جامعه کاوه آهنگر، نظام کاستی و طبقاتی اجازه نمی دهد تا کاوه در مقام شاهی قرار گیرد که سایه خدا در زمین و دارای مرجعیت دینی و دنیوی مردم است و مردم در همه کارها از دین و آخرت و دنیا به او مراجعه می کنند و اوست که سه قوه مقننه و قضاییه و مجریه را در اختیار دارد. در چنین جامعه ای به آهنگری اجازه داده نمی شود تا این رهبری را به دست گیرد و این مقام بلند از اشغال کند. پس هرگز مشروعیت سیاسی و دینی پیدا نمی کند. این گونه است که ناچار به واگذاری قدرت است.

به هر حال، زمانی جابه جایی و یا انتقال و تغییرات اجتماعی رخ می دهد که از نظر درونی و نفسی تغییراتی رخ داده باشد و جهان بینی و هستی شناختی و بینش ها ونگرش های افراد جامعه تغییر یافته باشد. آن زمان است که حضور زنی در مقام شاهی یک ارزش می شود در حالی که پیش از این یک ضد ارزش بود.

خداوند درباره نقش تاثیرگذار تغییرات درونی و فردی هر یک از افراد جامعه در تغییرات اجتماعی می فرماید: إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ؛ در حقیقت، خدا حال قومى را تغییر نمى‏دهد تا آنان حال خود را تغییر دهند.(رعد، آیه ۱۱)

پس یک سنت و قانون الهی حاکم بر جان و جامعه این است که تغییرات اجتماعی و بیرونی تابع تغییرات درونی و نفسانی انسان است و این تغییرات تابعی از تغییر فلسفه و جهان بینی افراد خواهد بود. تغییرات فرهنگی موجب می شود تا تغییرات اجتماعی خودنمایی کند. البته این سنت به معنای خروج از مشیت الهی نیست، از این روست که هماره مشیت و حکمت الهی فوق هر سنتی است و خداوند در ادامه همین آیه به حکمت و مشیت خود به عنوان فوق قوانین و سنت ها اشاره می کند. به سخن دیگر، قانون و سنت الهی یک واجب علیه خدا نمی شود، بلکه واجب عن الله است که در جایی خود از آن بحث شده است.

در آیه ۵۳ سوره انفال نیز به نقش تغییرات درونی و تاثیر آن نه تنها در جامعه بلکه جهان نیز اشاره می کند و می فرماید: ذَلِکَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّرًا نِّعْمَهً أَنْعَمَهَا عَلَى قَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ ؛ این کیفر بدان سبب است که خداوند نعمتى را که بر قومى ارزانى داشته تغییر نمى‏دهد، مگر آنکه آنان آنچه را در دل دارند تغییر دهند، و خدا شنواى داناست.

پس از نظر قرآن، تغییرات درونی و نفسانی محدود به تغییرات در جامعه انسانی نمی شود بلکه در هستی نیز تاثیر دارد و موجب کاهش یا افزایش نعمتی یا از دست دادن آن می شود. همین مطلب را می توان از آیه ۹۶ سوره اعراف نیز به دست آورد؛ زیرا خداوند تغییراتی چون ایمان و تقوا را که امری نفسی و درونی است با امری در تکوین مرتبط دانسته و افزایش در روزی و رزق و برکات آسمانی را متوقف به آن دانسته و فرموده است: وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَیْهِم بَرَکَاتٍ مِّنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ وَلَـکِن کَذَّبُواْ فَأَخَذْنَاهُم بِمَا کَانُواْ یَکْسِبُونَ؛ و اگر مردم شهرها ایمان آورده و به تقوا گراییده بودند، قطعاً برکاتى از آسمان و زمین برایشان مى‏گشودیم، ولى تکذیب کردند پس به کیفر دستاوردشان گریبان‏ آنان را گرفتیم.

به هر حال، تغییرات درونی و نفسانی در روبنای نفس نه زیربنای نفس موجب تغییرات رفتاری و اجتماعی می شود. البته قرآن بر این نکته تاکید دارد که این تغییرات اجتماعی با تغییرات در یک نفس صورت نمی گیرد بلکه نیاز به قوم و اجتماعی دارد که این گروه با هم این تغییرات را موجب می شوند. به سخن دیگر، گروهی از مردم تغییرات درونی را در دو جهت مثبت یا منفی می پذیرند و همین پذیرش تغییر درونی و نفسانی موجب می شود تا تغییرات اجتماعی رخ دهد. بنابراین، هماره نقش گروه و قوم در تغییرات اجتماعی به طور واضح و روشن چشم گیر خواهد بود و تغییرات در یک فرد به تنهایی تا زمانی که به دیگران گسترش نیافته تاثیری در تغییرات اجتماعی نخواهد داشت. خداوند در آیه ۶ سوره تحریم بر همین اساس است که بر اهل و خانواده به عنوان مجموع و گروه تاکید دارد، زیرا هسته های اصلی تغییرات جامعه در همان خانه و خانواده شکل می گیرد.

شیوه های جابه جایی ارزش ها

با نگاهی به آن چه بیان شد علل و چرایی تغییرات در ارزش ها و سبک زندگی انسانی دانسته شد؛ به این معنا تغییرات در معرفت شناختی و ابزارهای آن مانند پذیرش و عدم پذیرش ابزار غیر حسی چون عقل و شهود چگونه در هستی شناختی و جهان بینی و سپس نگرش ها و بینش های انسانی تاثیر می گذارد و همین نیز ارزش ها و سبک زندگی آدمی را تغییر می دهد.

پس برای تغییر مثبت یا منفی در سبک زندگی و ارزش های هر کس و جامعه ای باید روی معرفت شناسی و ابزارهای معرفتی وی متمرکز شد؛ زیرا این تعقل و تفکر است که آدمی را در مسیری متضاد با ارزش های حسی قرار می دهد و پذیرش ابزار معرفتی چون وحی و شهود و عقل غیر از حس موجب می شود تا به عالم غیبی شناخت پیدا کرده و آن را باور کند و بدان عقیده و ایمان آورد و این گونه سلوک وی در زندگی تغییر می یابد و اهل آخرت و نماز و انفاق می شود(بقره، آیات ۲ تا ۵)، اما اگر چنین ابزار معرفتی را منکر شود و عقل و قلب وی بسته بماند و تنها به حس اکتفا کند آن گاه یا کافر یا منافق می شود.(بقره، آیات ۶ و ۷) و نوع سلوک و رفتار و سبک زندگی او تغییر می یابد و نوعی دیگر رفتار می کند، به طوری که انسان های باورمند به آخرت و قیامت و خدا و مانند آن ها که از جزو غیب و عالم غیر شهادت و محسوس است، را سفیه و بی خرد می داند.(بقره، آیات ۸ تا ۱۲)

از نظر قرآن شیوه ها و روش هایی که موجب تغییر در ارزش ها به طور مثبت یا منفی می شود شامل اموری چند است که برخی از آن ها عبارتند از:

  1. محیط زیست: انسان ها در محیطی که زندگی می کنند بر اساس فضای آموزشی و پرورشی جهان را درک می کنند. محیط زیست و در کنار آن شیوه هایی که در تربیت و پرورش و آموزش انسان به کار می رود مهم ترین عامل در تغییرات نفسانی و سپس ارزش های اجتماعی است. حتی از نظر قرآن اتخاذ نوع محیط تربیتی برای دختر و پسر موجب می شود تا رفتارهای آنان متاثر از این فضا باشد. دختری که در زر و زیور و آسایش رشد می کند به طور طبیعی تجربه ای در زندگی نمی آموزد که پسری در محیط خشن اجتماع می آموزد و همین موجب می شود تا در جدال و گفتار و رفتار موفقیت تر عمل کند و از پس مشکلات به راحتی بر آید در حالی که دختر به سبب همین شیوه تربیتی ناتوان بوده و موفقیتی را کسب نمی کند یا کم تر موفقیتی را به دنبال دارد. خداوند می فرماید: أَوَمَن یُنَشَّأُ فِی الْحِلْیَهِ وَهُوَ فِی الْخِصَامِ غَیْرُ مُبِینٍ؛ آیا کسى که در زر و زیور پرورش یافته و در هنگام مجادله، بیانش غیر روشن است.(زخرف، آیه ۱۸) در حقیقت دختران در چنین محیطی اگر رشد کنند ناتوانی را به سبب فقدان تربیت خواهند داشت. پس محیط زیست می تواند در تغییر رفتارها و ارزش ها موثر باشد. آیه ۲۷ سوره نوح نیز بر همین مساله تاکید دارد.
  2. شیوه تربیت و پرورش و آموزش: افزون بر محیط زیست شیوه های تربیتی و آموزشی نیز نقش دارد. این مطلب را نیز می توان از همان آیات بالا به دست آورد. پس نحوه آموزش و پرورش افراد می تواند رفتار و ارزش های آنان را تغییر داده و در نهایت رفتار اجتماعی و ارزش های اجتماعی یک جامعه تغییر کند. به عنوان نمونه کسی که در یک محیط هم جنس باز رشد می کند به طور طبیعی هم جنس بازی یک ضد ارزش نیست بلکه یک ارزش است مانند کسانی در قوم لوط پرورش یافته و تربیت شده اند. هم چنین کسانی که در قوم نوح (ع) تربیت شده بودند با کفر و فجور رشد می کردند و فجور برای آنان ضد ارزش نبوده بلکه یک ارزش بود.(نوح، آیه ۲۷)
  3. وراثت: از دیگر عوامل موثر وارثت است.البته وراثت نقش کم تری از محیط و تربیت دارد؛ از این روست که پیامبر(ص) فرموده هر کسی بر اسلام متولد می شود ولی والدین او را مجوسی و یهودی و مسیحی می کنند و در قالب یک شریعت او را پرورش داده و ارزش های همان شریعت را به او یاد می دهند. اما در باره نقش وراثت می توان گفت که به هر حال خون و مسایل وراثتی از یک نسل به نسل دیگر منتقل می شود و همین می تواند همان طوری که بیماری وراثتی را موجب شود بیماری اخلاقی وراثتی را نیز موجب شود. در روایات بر نقش وراثت در جنبه اثباتی و سلبی تغییر سخن به میان آمده است.

سخن در این باره بسیار است ولی در این جا به همین میزان بسنده می شود. همین باید در آخر یاد آور شد که ماهواره و فن آوری های امروز نقش مهمی در تغییر مثبت یا منفی و جا به جایی ارزش ها ایفا می کنند که در حوزه تاثیر محیط و آموزش و پرورش دسته بندی می شود.