پادشه خوبان

ای پادشه خوبان تا چند تو پنهانی

هر جا شنیدست دل، عجّل که باز آیی

هر روز در این بستان شخمی زندش خنزیر

گویی ندارد باغ یک حاکم دیوانی

گر هم تو را حکمی در گیتی مینایی

اما ندارد دل، هیچ حاصل تنهایی

گر حکم شود ما را صبری بر این طاعت

در معصیت خلقش، هیچ نیست شکیبایی

درمان همه دردها، اصلاح همه ظلم ها

هم جلوه روی تو، هم قدرت و دانایی

ای درد من و درمان در بستر ناکامی

در بود و نبود تو، مهجوری و مشتاقی

«بر خاک درت بستم، از دیده دو صد جویی»

هر دم بخوانم من، شاید که تو باز آیی

ای درد توام درمان، ای یاد توام باران

در بستر خشکسالی وقت است ببارانی

گر هم رسدش ما را از لطف توام باران

آن لطف تو است پنهان، در زمان ترسالی

در باغ دلم راغی، هر دم بخواند شؤم

تا صبر نماند دل، بر شیوه دانایی

در گوش فلک پر کرد آن نغمه شیطانی

تا یأس فرو خواند در فکرت سودایی

این وعده دیدارت کز شه رسد ما را

«گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی»

بنگر که چسان آمد آن نوای نوروزی

هم بوی خوش وصلش ای عاشق شیدایی

در مذهب رندی هم کفر باشد و خودرأیی

در دایره تسلیم، حکم آن که تو فرمایی

ناصر به تمنای وصالت چو دل بست

صد مژده به دل داد که تو ماه تمامی