هدف گوی یار

عاقبت به خیری

دوش به صفا رفته است، آب تن جوی یار

دست تمنا زدم در طلب موی یار

راه نشانم نداد آن که بوَد رهنما

سد طریقم بکرد، شاه نشین، کوی یار

دل طلب بار داشت، شیوه عیار داشت

راه به جایی نبرد از چمن کوی یار

شیوه مستانه داشت عشوه گر شب شکار

خانه اغیار رفت در برون از روی یار

ماه نشین است مرا آنکه سحرگه برفت

دل به فناداده ام در طلب روی یار

سِحر شبانه مخوان، وقت سحرگاهی ات

وقت نمازم بشد، بوسه بر آن روی یار

سجده مستانه کرد دل به هوای شما

شب به تهجد برفت در بغل موی یار

عنصر وحدت طلب، کثرتت از تن بشوی

نفس و نفَس کن به ما، در طلب بوی یار

کوه به کجا رفته است بعد تلاشی وجود

وقت سراب است ترا، بیشه ی آن کوی یار

ناز به نماز داشت او، مست طریق خدا

شب به شکایت گشود کثرت آن خوی یار

دل بگشودش راه، مانده به کوی شما

دام تو کثرت گشود، هر دم از آن موی یار

خانه یارم کجاست، شب شده در کوی تو

راه نشانم بده، مانده در آن کوی یار

خانه یارم بزرگ، نیست که تا گم شود

هر که درآمد به کوی، برسر آن کوی یار

جلوه کند یار من، هر دم از آن کوی تو

جلوه گر خوش شکار، هست همان موی یار

مست تمنای توست، آنکه بیاید به کوی

می نرود از شما، چون برود سوی یار

دل به فنا داده ام، نیست مرا هچ دگر

ملک جهان کرده ام، وقف سر کوی یار

دست طلب بر مدار تا که تو را توش هست

باش به میدان تو هم، یک هدف گوی یار