نگرشى قرآنى به عوامل انتقال از جهان

انسان ها در برخورد با امورى که برایشان ناشناخته است، تفسیر و برداشت هاى متفاوتى ارائه مى دهند. گاه این تفاوت ها، ریشه در محیط اجتماعى و حتّى طبقاتى فرد دارد; گاهى یک چیز در جوامع متفاوتى، چیزى هایى متفاوت انگاشته مى شود. در ضمن، واکنش هاى متفاوت نیز در هنگام بروز این چیزها از سوى افراد جوامع مختلف رخ مى دهد. این واکنش هاى عاطفى چون عشق، هراس و خشم، گستره وسیع و متضاد و حتى متناقضى را باز مى نماید.

البته چنین عواطفى به دلایل مشخص و قابل فهمى بروز مى کند به گونه اى اگر کسى موقعیت و یا زمینه هاى معیّن بروز آن را بداند، در مى یابد که چرا این عواطف احساس مى شوند و رخ مى دهند; ولى مشکل فهم عاطفه این است که به هیچ وجه پیدا نیست که چرا براى افراد مختلف عاطفه هاى متفاوت رخ مى دهد، چنانچه موقعیت و چیزهایى که این عاطفه ها را بر مى انگیزد نیز روشن نیست.

به نظر مى رسد که نوع اعتقاد و پیش زمینه هاى فرهنگى در تفاوت واکنش ها مؤثر هستند; چنانچه یک نام، یک زمان و یک مکان براى مردمى که در یک زمینه فرهنگى خاص زندگى مى کنند داراى قدرت و اقتدار است و براى مردمى دیگر، هیچ گونه تأثیر مثبت یا منفى در بر ندارد; به این معنا که واکنش هاى عاطفى و یا تفاوت در واکنش ها برخاسته از یک رشته باور داشت ها و تأثیرهاى محیطى، اجتماعى، فرهنگى و حتى طبقاتى است. بنابر این نمى توان عامل آن را یک «عامل شناختى» دانست. در حقیقت این عواطف واکنش ها و ریشه در امور و عواملى دارد که به معنایى، شناخته شده و به معناى دیگر، ناشناخته اند. از آن رو ناشناخته است که یک عامل، شناخته و مشخصى نیست و از آن و شناخته شده است که ریشه در عوامل چندى که مشخص هستند، دارند. این ابهام را نمى توان بدون توجّه به مورد از سر وا کرد و به حکم کلى در آن بسنده نمود; از این جا مى توان به این مطلب رسید که چرا برخورد انسان با امور ناشناخته داراى واکنش ها، تفسیرها و برداشت هاى متفاوت است; و حتى یک چیز در جوامع فرهنگى مختلف، تفاوت هاى عاطفى، کنشى و واکنشى بر مى انگیزد; بنابر این نمى توان زمینه هاى فرهنگى، شخصى، اجتماعى و مانند آن را در تفسیرها و واکنش ها نادیده گرفت.
بسیارى از افراد که با چیزهاى ناشناخته برخورد مى کنند، تفسیرهاى متفاوتى به دست مى دهند. شاید قضیه به این صورت باشد که افرادى تجربه ها، عواطف و احساسات معینى را به حضور خدا یا جن یا فرشتگان تفسیر مى کنند، چون چنین آمادگى فرهنگى و روانى در آنان وجود دارد، چنان چه کسانى که مفهوم الهى یا جن و فرشتگان را رد مى کنند، ممکن است آن را به شیوه متفاوتى تفسیر کنند.
به سخنى دیگر، آدم ها در توضیح تجربه هاى غیر عادى شان به اندیشه ها و باور داشت هایى توسل مى جویند که براى آن ها آشنا و تا اندازه اى معتبر باشد; آن ها حتى ممکن است که به خاطر فقدان هر گونه تفسیر معتبر دیگر، ناچار به توسل به یک چنین اندیشه ها و نتیجه گیرى هایى شوند، قضیه اى که شاید مایه شگفتى خود آنها نیز باشد.
واکنش هاى عاطفى چون عشق، هراس و خشم، واکنشى طبیعى است، حتى اگر این واکنش نسبت به یک چیز معین باشد; چون تفاوت واکنش ها، ریشه در تفاوت هایى دارد که بیان شد. مرگ، یک واقعیت انکارناپذیر و ناگریز است. تفاوت واکنشى افراد با این واقعیت، برخاسته از تفاوت هایى شخصى، اجتماعى، فرهنگى و مانند آن است. واکنش طبیعى بسیارى از افراد در قبال آن، چیزى جز هراس نیست. وقتى مرگى پیش مى آید، هراس ها و عواطف نیرومندى در نزدیکان شخص مرده پدید مى آورد; چون هر مرگى روابط را از هم مى گسلد و الگوى معمولى زندگى آدم ها را درهم مى شکند و بنیادهاى اخلاقى جامعه را به لرزه در مى آورد. بسیارى از سوگواران گرایش دارند که خود را تسلیم نومیدى کنند، وظایف شان را نادیده گیرند و به شیوه اى رفتار کنند که براى خودشان و دیگران زیانبار است.
واکنش برخى دیگر به گونه اى بسیار متفاوت است. آنان نه تنها از مرگ نمى هراسند، بلکه به جاى هراس بدان عشق مىورزند و آن را شیرین تر از عسل و هر چیز گواراى دیگرى مى بینند. بسیارى از اهل یقین از متدینان به خدا و جهان واپسین چنین واکنشى از خود نشان و بروز مى دهند. از نظر قرآن مرگ دروازه انتقال از جهان ناپایدار به جهانى پایدار، از سعادتى شکننده به سعادت جاودانه است.
مرگ در نگرش قرآنى
مرگ در منطق قرآنى به معناى فنا و نابودى نیست بلکه دریچه اى به سوى جهان جاودانگى و بقاست. حقیقت مرگ چون حقیقت حیات و زندگى از اسرار هستى است به گونه اى که حقیقت آن تا کنون بر کسى روشن شده نشده است. بلکه آن چه ما از حقیقت آن مى شناسیم تنها آثار آن است.
آن چه از قرآن بر مى آید آن است که مرگ یک امر عدمى و به معناى فنا و نیستى نیست بلکه یک امر وجودى است. یک انتقال و عبور از جهان به جهان دیگر است، از این رو بسیارى از آیات قرآن از مرگ به توفّى تعبیر کرده اند که به معناى باز گرفتن و دریافت روح از تن است.
خداوند در بیان این امر وجودى مى فرماید: الَّذى خَلَقَ المَوتَ والحَیوه(۱) خداوندى که مرگ و زندگى را آفرید. در این جا خداوند، مرگ را همانند زندگى یک آفریده از آفریده هاى خویش بیان مى دارد. چون اگر مرگ امرى عدمى بود مخلوق و آفریده به شمار نمى آمد و خلقت هیچ گاه جز به «امور وجودى» تعلق نمى گیرد.
به هر حال مرگ از مخلوقات و امر وجودى و دریچه اى است به سوى زندگى دیگر، در سطحى بسیار وسیع تر و آمیخته با ابدیت; خداوند مى فرماید: ولئن مُتُّم اَو قُتِلتُم لاَِلَى اللّهِ تُحشَرون(۲)اگر بمیرید و یا کشته (شهید) شوید به سوى خدا باز مى گردید.
در حقیقت مرگ پایان راه نیست بلکه آغاز راهى است که بدان به جهان هاى دیگر منتقل مى شوید; و این جهان با همه عظمتش تنها مقدمه اى براى جهان هاى گسترده تر و فراخ تر، جاودانى و ابدى است. و به سخنى دیگر مرگ نه تنها موجب نمى شود تا زندگى، پوچ و بیهوده جلوه کند بلکه به زندگى این جهانى معنا و مفهوم مى بخشد و از کار کردهاى مرگ مى توان معنا بخشى به زندگى دنیایى دانست; چون مرگ است که آفرینش هستى را از بیهودگى خارج مى سازد و بدان جهت، معنا و مفهوم مى بخشد.
سبب ترس از مرگ
بى گمان واکنش طبیعى انسان در برابر ناشناخته اى چون مرگ، ترس و هراس است. ریشه ترس را مى توان در این جست که مرگ را پایان، فنا و نیستى تصور مى کنند و انسان به طور طبیعى و ذاتى گرایش به بقا و جاودانگى دارد و از نیستى و نابودى مى گریزد. در قرآن آمده است که ابلیس با بهره گیرى از همین عامل، آدم را وسوسه کرد تا نافرمانى خداوند کرده و از میوه درخت ممنوعه بخورد; ابلیس به آدم مى گوید: قالَ یــادَمُ هَل اَدُلُّکَ عَلى شَجَرَهِ الخُلدِ ومُلک لا یَبلى(۳) گفت اى آدم! آیا تو را به درخت جاودانگى و حکومت و ملک نافرسودنى راهنمایى نکنم؟
بنابر این وحشت و هراس انسان از فنا و نیستى، امرى طبیعى و واکنشى عادى است. بنابر این از «مرگ» به جهت آن که در باورش پایان کار و عامل نیستى و نابودى اوست، مى هراسد و از آن مى گریزد. بسیارى از مردم مرگ را به معناى فنا و نیستى تفسیر مى کنند، و بدیهى است که انسان از فنا و نیستى وحشت و هراس دارد. اگر انسان مرگ را به این معنا تفسیر کند، به طور یقین از آن گریزان خواهد بود و همین امر عاملى براى اضطراب و عدم آرامش او در طول زندگى خواهد بود و حتى در بهترین حالات زندگى و در اوج پیروزى و سعادت دنیوى و خوشبختى، اندیشه و تصور این مطلب که روزى این زندگى به پایان خواهد رسید، شهد زندگى را در کام او زهر مى کند و همواره در نگرانى و اضطراب به سر مى برد.
البتّه چنین نیست که همه کسانى که به مرگ به عنوان پل و دروازه و عامل انتقال به هستى و سراى دیگر مى نگرند، در آرامش بوده و از مرگ استقبال نمایند، چون افرادى که آن را مقدمه اى براى ورود به جهان وسیع تر، عالى تر و حیاتى جاودان مى نگرند به خاطر اعمال و خلاف کارى هاى خویش از مرگ وحشت دارند، زیرا بر این باورند که پس از مرگ وارد جهانى مى شوند که وضعیت زندگى ایشان در آن چیزى جز تجسّم اعمال دنیایى ایشان نخواهد بود، اعمالى که آنان را از سعادت ابدى دور مى کند. بنابر این براى فرار از محاسبه و کیفر الهى گرایش به گریز از مرگ دارند.
اعتقاد به عالم پس از مرگ و بقاى آثار اعمال و جاودانگى کارها تأثیر مهمى در رفتار و کنش و واکنش انسانى برجاى مى گذارد; و به عنوان یک عامل مؤثر در ترغیب و تشویق انسان به نیکى ها و مبارزه با زشتى ها به شمار مى آید.
اثراتى که ایمان به زندگى پس از مرگ مى تواند در اصلاح افراد فاسد و تشویق افراد فداکار و مجاهد بگذارد به مراتب از هر عامل دیگرى بیش تر است; چنان چه عدم ایمان به آن و یا فراموشى مرگ و جهان دیگر، سرچشمه بسیارى از گناهان و رفتارهاى زشت و ناپسند است. خداوند مى فرماید: فَذوقوا بِما نَسیتُم لِقاءَ یَومِکُم هـذا(۴) آتش دوزخ را بچشید به خاطر آن که دیدار امروز را فراموش کردید.
امّا اگر انسان بپذیرد که مرگ عامل انتقال به جهان دیگر است و یا آن را فراموش نکند بلکه همواره مرگ را حاضر داشته باشد و «حضور» مرگ، حضورى شهودى باشد; آن گاه حماسه هاى جاویدانى را رقم خواهد زد. حماسه هایى که یک انسان باورمند پدید مى آورد، حماسه هاى جاویدانى چون حماسه حسینى است. سربازى که منطقش این است که: قُل هَل تَرَبَّصونَ بِنا اِلآَّ اِحدَى الحُسنَیَینِ(۵) بگو شما دشمنان درباره ما چه مى اندیشید؟ جز رسیدن به یکى از دو خیر، سعادت و افتخار، یا پیروزى بر شما یا رسیدن به لقاء اللّه و افتخار شهادت، قطعاً چنین سربازى شکست ناپذیر در عرصه زندگى، جهاد، تلاش و سایر عرصه ها است.
مرگ در عقیده باورمندان و شاهدان نه تنها زیبا نیست بلکه دریچه اى به جهانى بزرگ، شکستن قفس و آزاد شدن روح انسان، گشودن بندها و قیدها و رسیدن به آزادى مطلق است، طبیعى است که باورمندان و شاهدان نه تنها از مرگ و شهادت در راه هدف ترس و وحشتى ندارند بلکه از مرگ به عنوان عامل جاودانگى، ابدیت و «عَلى شَجَرَهِ الخُلدِ ومُلک لا یَبلى»(۶)استقبال مى کنند و مى گویند: واللّه لابن ابى طالب آنس بالموت  من الطفل بثدى امّه(۷)به خدا سوگند فرزند ابى طالب علاقه اش به مرگ بیشتر از کودک شیرخوار به پستان مادرش است. و ضربه اى را که باعث انتقال و لقاء اللّه مى شود، ضربه رستگارى مى بیند: فزت و ربّ الکعبه; به خداى کعبه رستگار شدم.
چون «مرگ براى مؤمن همانند کندن جامه چرکین و پر از حشرات و جانوران موذى، گشودن بند و زنجیرهاى سنگین و تبدیل آن به جامه هاى فاخر، لباس هاى خوشبو و مرکب هاى راهوار و خانه هاى مناسب است ]امام سجاد(ع) [و یا همانند خوابى است که هر شب به سراغ آدمى مى آید جز آن که زمان طولانى ترى در خواب مرگ است». (۸)

امام حسین(ع) مى فرماید: صبراً بنى الکرام فما الموت إلاّ قنطره تعبر بکم من البؤس و الضراء الى الجنان الواسعه و النعیم الدائمه فأیّکم یکره أن ینتقل من سجن الى قصر و ما هو لأعدائکم إلاّ کمن ینتقل من قصر الى سجن و عذاب; ان أبى حدّثنى عن رسول اللّه(ص) ان الدنیا سجن المؤمن و جنه الکافر و الموت جسر هؤلاء الى جنانهم و جسر هؤلاء الى جحیمهم(۹); شکیبایى کنید اى فرزندان مردان بزرگوار! مرگ تنها پلى است که شما را از ناراحتى ها و رنج ها به باغ هاى وسیع بهشت و نعمت هاى جاودان منتقل مى کند، کدام یک از شما از انتقال یافتن از زندان به کاخ ناراحت هستید؟ و امّا نسبت به دشمنان شما همانند این است که شخصى را از کاخى به زندان و عذاب منتقل کنند. پدرم از رسول خدا(ص) نقل فرمود که دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است; مرگ پل آن ها به باغ هاى بهشت و پل این ها به دوزخ و جهنم است.
و در حدیث است که در عاشورا، هر قدر حلقه محاصره دشمن تنگ تر و فشار بیشتر مى شد، چهره هاى عاشورائیان حسینى بر افروخته تر و شکوفاتر مى شد و حتى پیر مردان اصحاب و یارانش صبح عاشورا خندان بودند و وقتى از آن ها پرسش مى شد چرا؟ مى گفتند: براى این که ساعاتى دیگر شربت شهادت و حورالعین را در آغوش مى گیریم(۱۰)

پانوشت ها

۱- ملک، آیه ۲ .
۲ـ آل عمران، آیه ۱۵۸
۳ ـ طه، آیه ۱۲۰ .
۴ ـ سجده، آیه ۱۴ .
۵ ـ توبه، آیه ۵۲ .
۶ ـ طه، آیه ۱۲۰ .
۷ ـ نهج البلاغه/ خطبه ۵ .
۸ـ بحارالانوار، ج ۶، ص ۶۵۵.
۹ ـ معانى الاخبار، ص ۲۸۹ .
۱۰ ـ مقتل الحسین، مقرم، ص ۲۶۳ .