نقش مالکیت خدا و معاد در زندگی

بسم الله الرحمن الرحیم

آموزه های وحیانی قرآن، دو عنصر را با زندگی بشر چنان گره زده است که اگر به این دو عنصر اهتمام شود، سبک زندگی انسان به طور کامل دگرگون می شود و انقلابی اساسی رخ می دهد؛ چنان که حذف این دو عنصر نیز می تواند سرنوشتی دیگر برای کلیت زندگی انسان رقم زند.

این دو عنصر در شکل کلی عبارت از «توحید و معاد» است که البته توحیدی موثر است که انسان معتقد باشد که «ملک» خدا است و خدا صفر تا صد هر آفریده ای از جمله انسان را در دست دارد، به طوری که اگر «ملکیت قیومی» الهی نباشد، «هستی و وجود» معنایی ندارد؛ زیرا آن چه به هر آفریده ای «وجود» می بخشد و «موجودیت» او را می سازد، همان وجودی قیومی خدا است که صفر تا صد آفریده ها را می سازد و به آن ها معنای وجودی می دهد و هستی می بخشد.

در حقیقت نگاه متفاوت انسان به اصول اساسی اسلام به ویژه «توحید و معاد» در قالب «انا لله و انا الیه راجعون» چنان در فلسفه و سبک زندگی هر انسانی می تواند تاثیرگذار باشد که هیچ عنصر و عامل دیگری نمی تواند در این حد واندازه تاثیرگذار باشد. از همین روست که در آموزه های وحیانی قرآن، بر «انا الله و انا الیه راجعون» به عنوان بیانگر اصول اساسی هستی و اسلام یعنی اصول تکوین و تشریع بها داده شده است و این مفهوم و حقیقت با عبارتهای گوناگون در آیات قرآنی بارها تکرار و بر اصالت آن تاکید شده است.

به سخن دیگر، همه آموزه های وحیانی قرآن به گونه ای در حال تبیین، تفسیر و تفصیل مفهوم «ملکیت الهی و رجعت انسانی» به عنوان اصول اساسی «تکوین و تشریع» است؛ زیرا با تبیین این حقیقت و اعتقاد و باور قطعی و یقینی نسبت به آن است که انسان می تواند در مسیر صراط مستقیم حرکت کرده و به کمالاتی چون «متاله و خدایی شدن» و «خلافت الهی» و «مظهریت در ربوبیت و پروردگاری» دست یابد(بقره، آیات ۳۰ تا ۳۷ و ۱۳۸؛ آل عمران، آیه ۱۷۹)؛ و گرنه با عدم شناخت این حقیقت یا عدم باور و اعتقاد به آن، انسان از سطح ابتدایی «آدمیت» سقوط کرده و به سطح «گرگ درنده» یا «گاو چرنده» یا «گیاه خزنده» یا «سنگ تشنده» چون سنگ های سیاه «تشکوه» رامهرمز سقوط می کند که «وقود» دوزخ است.(اعراف، آیه ۱۷۹؛ جن، آیه۱۵؛ انبیاء، آیه ۹۸؛ بقره، آیه ۲۴؛ تحریم، آیه ۶)

آثار اعتقاد به اصول ملکیت و رجعت

از نظر قرآن، فلسفه زندگی هر انسانی در گرو و رهن نگره وی نسبت به هستی است که در آن معنای «وجود» با «الله» پیوند می خورد؛ به این معنا که همه آن چه از «هست و وجود» بهره برده، مظهری از مظاهر «الله» و تجلیات صفات و اسمای الهی است. این خدا است که هستی را همان طوری که از «شیء» موجود از قبل نیافریده است؛ چرا که پیش از خلقت «شی» نبوده تا به عنوان ماده خام مورد استفاده قرار گیرد، هم چنین از «لا من شیء» آن را نیافریده است؛ زیرا پیش از «خلق» ماده ای «خام» در قالب «شیء» نبوده که آن را خدا دستمایه آفرینش قرار دهد یا بر اساس طرحی که از پیش فراهم بوده به طراحی پرداخته باشد. این گونه است که خدا در مقام «بدیع» به آفرینش بر اساس قاعده «کن فیکون؛ باش پس هست می شود» عمل کرده است.(بقره، آیه ۱۱۷)

به سخن دیگر، همه هستی «تجلیات» صفات الهی است که هر یک از تجلیات متناسب با «قدر» و «تقدیر» است که برای هر آفریده «خلقی و امری» تعیین شده است.(فرقان، آیه ۲) بنابراین، هر آفریده ای از آفریده های الهی از امری و خلقی، آیت و نشانه ای از برای «الله» است که ظهور «هویت» الهی است.(نور، آیه ۳۵؛ عنکبوت، آیه ۴۴)

از نظر قرآن، ارتباط هر آیت یا همان آفریده ها با خدا، ارتباطی بسیار ظریف و لطیف است، به طوری که در این ارتباط فراتر از «علت و معلول» خدا به عنوان «قیوم»، «ذاتی هویتی» هر آفریده ای است.

توضیح این که ارتباط میان دو چیز از جمله خدا و خلق ممکن است، یکی از پنج حالات باشد: ۱. علامت و نشانه اعتباری مانند پارچه سیاه برای عزا؛ ۲. عرض قریب مانند گرما و سرما برای آب؛ ۳. عرض ذاتی غیر قابل انفکاک چون زوجیت برای عدد چهار؛ ۴. علامت و آیت همانند «ذاتی ماهیت» چنان که ناطق ذاتی ماهیت انسان است؛ ۵. «ذاتی هویت» مانند «الوجود موجود» و «هستی هست». پس برای هستی چیزی جز هستی نیست. این گونه هر آیت از آیات الله، چیزی جز همان ظهور الله چیزی ندارد و اگر «الله» از هر «آیت» و آفریده ای حذف شود، دیگر «هیچ» است و وجودی ندارد. پس هیچ «استقلالی» برای آفریده ها نیست ؛ چرا که همه مظاهر صفات و اسمای الهی هستند و تنها چیزی که در آفریده ها اتفاق افتاده این است که هر یک به «تقدیر و قدر الهی» تجلی برخی یا جمعی یا همه صفات الهی هستند و به عنوان مظاهر الهی ظهور یافته اند.

چنین نگاهی توحید به هستی موجب می شود که انسان نه تنها برای خود یا هر آفریده ای دیگر، هویتی خاص قایل نباشد، بلکه هویت هر موجودی را همان «هویت الله» بیابد که عین «توحید محض» است؛ یعنی معقتد می شود که «وحدت وجود و موجود» همه هستی را فرا گرفته است و هر «موجودی» مظهر همان «وجود محض» است که خدا و الله نامیده می شود؛ زیرا مظهر چیزی جدا از آن چیز نیست؛ و اگر بخواهیم تقریب ذهنی داشته باشیم می بایست گفت که سایه جدا از نور نیست و هر سایه ای برخاسته از نور است و اگر نور نباشد سایه ای نیست و هویت و ماهیت سایه به نور وابسته است؛ پس هر جا نور است سایه به عنوان مظهر آن نور است و هر جا نور نیست سایه ای هم نیست.

نگره انسان به هستی از خالق و خلق به شکلی که تصویر، ترسیم و تبیین شده است، موجب می شود تا نگاه انسان به مفهوم زندگی و مرگ تغییر پیدا کند و دنبال این باشد که خالق برای چه هدف و فلسفه و علت غایی این هستی از جمله انسان را آفریده است؟

خدا در قرآن در پاسخ به این پرسش می فرماید که هدف و فلسفه آفرینش، «اظهار اسماء و صفات» است؛ بنابراین هر اسم و صفت الهی طالب ظهور است تا آثارش را به نمایش بگذارد؛ در این «اظهار» غایتی برای خدا نیست؛ زیرا خدا «غنی» است و نیازی به چیزی ندارد؛ اما «غایتی» برای خلق و خلقت است؛ زیرا خدا با «اظهار» صفات و تجلیات آن بر آن است تا «خلق» در مسیری به «کمال» بایسته و شایسته خویش دست یابد؛ یعنی هر یک از مظاهر براساس «قدر و تقدیر» الهی بتواند بر اساس نظام «عدل» در جایگاه حق و موضع حق و مناسب و شایسته و بایسته خویش قرار گیرد.

از نظر قرآن، در میان آفریده های هستی که مظاهر اسماء و صفات الهی هستند، دو مظهر اسماء و صفات الهی یعنی جن و انس به سبب دارایی «اراده» در مراتب « قدر تقدیر» الهی در جایگاه عالی «مظهریت» قرار گرفته اند و نسبت به دیگر مظاهر و آیات الهی از جایگاه بلند و رفیع برخوردار هستند. البته میان این دو آیت الهی فرقی است که همان فرق موجب شده تا انسان در «مظهریت» آیت الله کبرای الهی باشد؛ زیرا جن فاقد برخی از صفات الهی است؛ در حالی که انسان مظهر همه صفات و اسمای الهی است. این گونه است که انسان به عنوان «متاله» و دارنده همه صفات و اسمای الهی می تواند بلکه بایسته و شایسته است تا در جایگاه «خلافت الهی» قرار گیرد و همه هستی از انسان به عنوان خلیفه الله و مظهریت تمام صفات و اسمای الهی، اطاعت برده و سجده اطاعت برند تا این گونه از طریق افاضاتی که «الله» از طریق خلیفه الله دارد، هر مظهری از مظاهر الهی به تمامیت کمالی بایسته و شایسته خویش دست یابد؛ چنان که از خاک پست دنیوی تا فرشتگان ساحت قدس الهی نیز این گونه از افاضات الهی از طریق خلیفه الله بهره مند شده و می شوند.(بقره، آیات ۳۰ تا ۳۴؛ و ۱۳۸؛ آل عمران، آیه ۷۹؛ هود، آیه ۶۱)

البته از آن جایی که «مظهریت» حضرت آدم(ع) از صفات الهی فعلیت یافته بود، این شرایط برای آن حضرت(ع) فراهم بود که این گونه محل افاضات الهی باشد.(بقره، آیات ۳۰ تا ۳۴) اما باید توجه داشت که فعلیت آن حضرت(ع) نیز فعلیت سطح آغازین از مراتب تشکیکی بی نهایت بوده است و ایشان در سر مرز فعلیت قرار داشت؛ بنابراین، لازم است تا برای «اکمال و اتمام» مظهریت اسما و صفات الهی، به «اراده» و حق «انتخاب آزاد» خویش اقداماتی را در سایه «عبودیت» داشته باشد (ذاریات، آیه ۵۶) تا بتواند در مظهریت اسماء و صفات الهی به تمامیت کمالی برسد. البته حضرت آدم(ع) و هم چنین ابلیس از جنیان پس از هبوط از منزلت ابتدایی ناچار می بایست شرایط دشوارتری را برای «اکمال و اتمام» بپذیرند و سخت تر با کلفت بیش تری برای تحقق آن «صبر» و استقامت ورزند.( عصر، آیات ۱ تا ۷؛ بقره، آیات ۳۰ تا ۳۷)

پس اگر در فلسفه آفرینش انسان و جن سخن از «عبودیت» به عنوان هدف خلقت نه هدف خالق، مطرح است، از این روست که دست یابی به تمامیت کمالی مظهریت نیازمند پیمودن آن چیزی است که از آن به «عبودیت» یاد شده است. اگر کسی این طریقت را به تمام بپیماید، «متاله» در شکل تمامیت کمالی آن شده و می تواند «مظهریت ربوبی و پروردگاری» را به عنوان خلیفه الله کامل تجربه کند و به دست آورد. از همین روست که امام صادق(ع) در خطاب به فضیل بر اهتمام به «عبودیت» تاکید دارد و گوهر و کنه آن را همان «ربوبیت» معرفی می کند: اَلْعُبودِیَّهُ جَوْهَرَهٌ کنْهُهَا الرُّبوبِیَّهُ.(مصباح الشریعه، ص ۵۲۶؛ میزان الحکمه ، ریشهری، ج ۷، ص ۱۳)

این عبودیت بر اساس آموزه های وحیانی قرآن، تنها از طریق آموزه های اسلامی و شرایع متعدد آن دست یافتنی است؛ زیرا مراجعه به داده های هدایت فطری و تکوینی (طه، آیه ۵۰) هر چند مفید و سازنده است، ولی نمی تواند «علوم دست نیافتنی» را تامین کنند که از طریق «وحی» به انسان می رسد.(آل عمران، آیه ۱۶۴؛ نساء، آیه ۱۱۹؛ بقره، آیات ۱۵۱ و ۲۳۹) این جاست که هدایت فطری با هدایت های وحیانی که مطابق هم هستند(روم، آیه ۳۰) می توانند انسان را به «تمامیت کمالی مظهریت» برسانند؛ زیرا عمل به این آموزه های نقلی و عقلی یعنی تشریعی و تکوینی می تواند موجب تقوای الهی شود که خود موجب «تعلیم» به صفات و اسمای الهی به شکل علم شهودی و حضوری خواهد بود و نتیجه آن نیز «متاله» شدن در شکل کمالی و «مظهریت ربوبی» در مقام خلافت الهی خواهد بود به طوری که خلیفه خود و دیگران را در راستای عدالت و وضع هر چیزی در جای حق و اعطای حق هر صاحب حقی، به کمالات بایسته و شایسته آنان می رساند تا همه هستی «مظهر» تمامیت اسما و صفاتی باشند که برای آنان «مقدر» شده است.(بقره، آیات ۲ و ۳ و ۳۰ تا ۳۴ و ۱۳۸ ؛ آل عمران، آیه ۷۹؛ هود، آیه ۶۱)

در این ترسیم قرآنی از چرایی و چگونگی «فلسفه هستی» می توان دریافت که انسان در چه جایگاهی قرار دارد. اگر انسان به ملکیت خدا نسبت به هستی و از جمله انسان دست یابد و آن را باور کند، می تواند به این امر واقف شود که او چیزی جز مظهری از مظاهر اسماء و صفات نیست و هیچ «استقلالی» ندارد و می بایست خود را دربست در اختیار «مشیت و اراده» الهی قرار دهد و به اراده اختیاری خویش همان چیزی را انجام دهد که «حق» است و از او به عنوان «تکلیف» خواسته شده است.

هم چنین می داند که در این مسیر حرکتی که خدا برای او برای اتمام و اکمال در مظهریت قرار داده می بایست افزون بر مسئولیت و تکیفی که بر عهده اوست، پاسخگویی عملی کارهای خویش باشد؛ یعنی انسان در این اعمال دنیوی خویش خود را به گونه ای می سازد که «هویت اخروی» او را شکل می دهد و چیزی می شود که خود ساخته است. این «هویت» اخروی با او خواهد بود؛ پس اگر مظهریت را در جهت عکس برود به جای آنکه «متاله» به تمامی اسماء و تمامیت آن شود، اسماء و صفاتی را «دفن و دسیسه» کرده است به طوری که دیگر تجلی و ظهوری ندارد. به همان میزانی که صفات الهی را در خود «دفن و دسیسه» می کند، به همان میزان با «فجور و عبور از خطوط قرمز الهی» از «آدمیت» سقوط کرده(شمس، آیات ۷ تا ۱۰) و به مراتب پست هستی به عنوان «کالانعام بل هم اضل» یعنی از گاو چرنده تا گیاه خزنده تا سنگ تشنده سقوط می کند و این در حالی است که با حفظ آگاهی از «انسان بودن» خویش، خود را «انسان گاو» یا انسان گرگ» یا «انسان چوب» یا «انسان زغال سنگ» می یابد.(اعراف، آیه ۱۷۹؛ جن، آیه۱۵؛ انبیاء، آیه ۹۸؛ بقره، آیه ۲۴؛ تحریم، آیه ۶)

آثار «ملکیت و رجعت» در سبک زندگی

خدا به صراحت بیان می کند که اگر انسان بخواهد «مظهریت» را به اتمام و اکمال برساند و هیچ عیب و نقصی نداشته باشد؛ یعنی اولا همه صفات را مظهریت نماید و ثانیا هر صفتی را در تمامیت کمالی آن مظهریت نماید می بایست در سبک زندگی خویش رفتاری را در پیش گیرد که «عقل فطری و نقل وحیانی» آن را بیان کرده است؛ زیرا بدون بهره گیری از هدایت های فطری و وحیانی نمی توان «حق» را شناخت و به آن گرایش یافت.

از آن جایی که تکالیفی که «عقل و نقل» بیان می کند، بسیار «سخت و کلفت آمیز» است، انسان می بایست «صبر» داشته باشد و از این حالت بهره گیرد(بقره، آیات ۴۵ و ۱۵۳)؛ یعنی برای انجام تکالیف هم چون کسی که میوه تلخ بوته «صبر» را برای شفا و درمان می خورد و تلخی آن را تحمل می کند، باید تکالیف سخت الهی را بپذیرد و آن را به عنوان «شفاء» و درمان به کار گیرد تا بتواند مظهریت را به تمامیت و کمالیت برساند.

خدا در تعریف «صابرین» ارتباط تنگاتنگی را با «ملکیت و رجعت» ایجاد می کند تا معلوم شود تنها کسانی «صبر» را پذیرا می شوند که به این دو عنصر اصلی در اصول اسلامی اعتقاد کامل داشته باشند؛ از همین روست که خدا در تعریف صابرین می فرماید: الصَّابِرِینَ الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَهٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ؛ صابرین کسانی هستند که هر گاه چیزی – از خوب و بد روزگار- به آنان برسد: می گویند: ما از آن خدا وبه سوی او باز می گردیم.(بقره، آیات ۱۵۵ و ۱۵۶)

البته از آیات قرآنی به دست می آید که صبر اختصاص به «صبر بر مصیبت بد» و نقص در اموال و انفس و ثمرات(بقره، آیه ۱۵۵) ندارد، بلکه همان طوری که لازم است تا انسان متحمل مصیبت شود و بر آن صبر کند، هم چنین می بایست در انجام «اطاعت» از فرمان ها، تکالیف و مسئولیت هایی الهی، «صبر» ورزد که از آن به «صبر در اطاعت» یاد می شود؛ چنان که خدا می فرماید: وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ؛ در کارها به صبر استعانت بجویید.(بقره، آیات ۴۵ و ۱۵۳)

پس انسان در هر کاری به ویژه انجام تکالیف الهی در مقام اطاعت می بایست از «صبر» بهره گیرد؛ یعنی به این نکته اهتمام و توجه داشته باشد که «ملک خداست و به سوی او باز می گردد»؛ یعنی اعتقاد و باور به این ملکیت خدا و رجعت به سوی او موجب می شود که هر چیزی را تحمل کند و جزع و فزع نداشته باشد؛ زیرا مالک در ملک خویش هر گونه که بخواهد تصرف می کند؛ همان طوری که مالک خدا یا حیوانی در ملک خویش تصرفاتی دارد و هرگز یک میوه یا مرغ نمی گوید چرا مرا خورد یا سر برید یا بیش تر یا کم تر داد. افزون بر این که انسان می داند که مالک او خدایی است که حکیم و قدیر و غنی است و هر کاری را انجام می دهد برای حکمت و هدفی بلند و والا است که بر اساس توانایی و قدرت و بدون این که نیازی داشته باشد انجام می دهد و در هر کاری خیر مخلوقات را می خواهد؛ زیرا هر کاری بر اساس «رحمت» الهی است.(حدید، آیات ۲۳ و ۲۴)

البته از نظر قرآن، صبر در کاری لازم است و انسان معتقد به مالکیت و رجعت در هر کاری اهل صبر خواهد بود؛ پس تفاوتی ندارد که «صبر بر طاعت باشد یا صبر بر مصیبت یا صبر در معصیت.» صبر در معصیت این است که انسان خود را از گناه حفظ کند یا در برابر فشار و اذیت های دیگران مقاومت ورزد و از کوره در نرود و در فتنه ها تحمل خویش را بالا برد و به سلامت به توفیق الهی از آن بیرون آید؛ چنان که در قرآن آمده است: وَمَا لَنَا أَلَّا نَتَوَکَّلَ عَلَى اللَّهِ وَقَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَى مَا آذَیْتُمُونَا وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ؛ و چرا بر خدا توکل نکنیم و حال آنکه ما را به راه ‏هایمان رهبرى کرده است و البته ما بر آزارى که به ما رساندید صبر و شکیبایى خواهیم کرد و توکل‏کنندگان باید تنها بر خدا توکل کنند. (ابراهیم، آیه ۱۲)

از نظر قرآن، کسانی در زندگی خویش می توانند اهل صبر باشند و در کارها از صبر بهره گیرند که از نظر اعتقادی به ایمان قوی در «ملکیت و رجعت» برسند. این افراد در همه تکالیف سخت الهی به ویژه تکلیف مشقت بار «نماز» به آسانی آن را انجام می دهند و بر اوقات آن نیز محافظت می کنند؛ این افراد که اهل «خشوع» هستند، کسانی هستند که به دو عنصر اصلی «ملکیت و رجعت» باور دارند؛ چنان که خدا می فرماید: وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاهِ وَإِنَّهَا لَکَبِیرَهٌ إِلَّا عَلَى الْخَاشِعِینَ الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلَاقُو رَبِّهِمْ وَأَنَّهُمْ إِلَیْهِ رَاجِعُونَ؛ از صبر و شکیبایى و نماز یارى جویید؛ و به راستى این کار به ویژه نماز گران است، مگر بر فروتنان و خاشعین ؛ همان کسانى که مى‏ دانند با پروردگار خود دیدار خواهند کرد و به سوى او باز خواهند گشت. (بقره، آیات ۴۵ و۴۶)

به هر حال، آن چه انسان را در سبک زندگی و فلسفه آن کمک و یاری می کند تا «حق» را ببیند و بدان گرایش داشته و عمل کند، همان اعتقاد به توحید و معاد است که در شکل «مالکیت الهی و رجعت انسان به سوی او و ملاقاتش» ظهور می یابد. بنابراین، اگر بخواهیم انسان ها را در مسیر درست قرار دهیم و توصیه ای به دیگران داشته باشیم باید به این عناصر اصلی تاکید داشته باشیم. از همین روست که « وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ»(عصر، ایه ۳) زمانی شکل می گیرد که ایمان و عمل صالح شخص بر اساس همان مالکیت و رجعت شکل گرفته باشد.

در آیات قرآنی مبتنی ملکیت توحیدی خدا و رجعت انسان به سوی او در مقام لقاء الله ، فلسفه و سبک زندگی اسلامی تعریف شده است تا این گونه نقش توحید و معاد به شکل برجسته در همه ابعاد وجودی انسان دانسته و به شکل کاربردی مطرح شود.