نقش قلب و فواد از نظر قرآن

قلب

بسم الله الرحمن الرحیم

نفس انسانی برای بهره گیری از قوای باطنی خویش از ابزارهایی استفاده می کند که بدون آن نمی تواند به این عملیات بپردازد؛ بنابراین در همه عوامل «نفس انسانی» دارای «بدن» است؛ این بدن ها در عوالم و نشئات گوناگون متفاوت است، هر چند که «مثل» هم هستند، ولی با همه مشابهت ها، تمایزاتی دارد؛ از همین روست که مثلا «گوش و چشم و قلب» برزخی یا اخروی غیر از آن چیزی است که در بدن خاکی انسان است؛ هم چنین باید توجه داشت که از نظر قرآن، «قوای نفس» مانند «سمع و شنوایی» یا «بصر و بینایی» یا «اندیشه و انگیزه فوادی» هماره نیازمند ابزارهایی چون «گوش و چشم و قلب» است.

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، هر چند که شنوایی نخستین «قوت نفس» است، اما قوی ترین و مهم ترین «قوت نفس» همانا، «فواد» است؛ زیرا «فواد» همانا قوت ادراکی و گرایشی یعنی اندیشه و انگیزه نفس است که از اهمیت بسیاری برخوردار است؛ چرا که مسئولیت «تصدیق و تکذیب» و نیز «گرایش و گریزش» را به عهده دارد و انسان با «قوت فواد» است که فلسفه و سبک زندگی خویش را تعیین می کند.

در همین رابطه «قلب» به عنوان ابزاری برای «قوت فوادی نفس» از نقش مهم واساسی برخوردار است؛ زیرا چنان که گفته شد «نفس انسانی» با همه «قوایی» که دارد، بدون «ابزارهای خاص آن قوا» نمی تواند کاری کند؛ زیرا «نفس» هماره نیازمند «بدن» است و بدون بدن ماهیت و هویت خودش را از دست می دهد؛ زیرا «نفس» هر چند که «تنزل روح» و «تجلی روح» است، اما برخلاف «روح» نمی تواند در مقام «تنزل» بدون «بدن» عمل کند؛ از همین روست که در همه «عوالم و نشئات» نیازمند «بدن های خاکی، برزخی و اخروی» است. بنابراین، نفس، در همه عوالم به «نوعی» از «قلب» همانند نوعی از «گوش و چشم» نیاز دارد تا بتواند فعالیت های «فوادی و شنوایی و بینایی» خود را انجام دهد.

هم چنین از نظر قرآن، «فواد» با ابزار«قلب» فعالیتی را انجام می دهد که شامل «تعقل»(حج، آیه ۴۶) و «تفقه»(اعراف، آیه ۱۷۹) است. به این معنا که «فواد» در داده هایی که از طرق مختلف می رسد، با «داده های فطری» خویش تطبیق می دهد که از آن به «تعقل» و «تفقه» یاد می شود. این فرایند که از آن به «تفکر»(آل عمران، آیه ۱۹۱؛ اعراف، آیه ۱۷۶) یاد می شود، کاری است که «فواد» در قلب به عنوان یک ابزار انجام می دهد؛ چرا که تکذیب و تصدیق کار «فواد» است.(نجم، آیه ۱۱)

قوای نفس از نظر قرآن

نفس انسانی دارای قوایی است که برای بهره گیری از این «توان و قوت» نیازمند «ابزارهای بدنی» است؛ زیرا از نظر قرآن، «نفس» همان «روح» دمیده از سوی خدا در «کالبد» و «بدن» انسان است.(ص، آیه ۷۲؛ حجر، آیه ۲۹؛ سجده، آیه ۹) بنابراین، می توان گفت که «نفس» مرتبه «تنزل» یافته «روح» و «رقیقت» همان «حقیقت روح» است.

به سخن دیگر، اگر انسان در هیچ نشئه ای از نشئات هرگز بدون «بدن» نخواهد بود؛ زیرا آن چه حقیقت انسان را تشکیل می دهد، همان «نفس» است؛ و از آن جایی که نفس هماره نیازمند «بدن» است، پس هیچ گاه در هیچ عالم و نشئه ای از نشئات نمی تواند بدون بدن باشد. این بدان معنا خواهد بود که «نفس» انسانی هماره به «ابزارهایی» نیاز دارد تا قوای خویش را با آن ابزارها به کار گیرد و مورد استفاده قرار دهد.

به عبارت دیگر، اگر خدای سبحان، صفاتی چون «سمیع و بصیر» است، هرگز نیازمند «اذن وعین» نیست تا «شنوایی و بینایی» خویش را از طریق «گوش و چشم» به کارگیرد؛ زیرا خدا جسم ندارد تا نیاز برای شنیدن و دیدن به گوش و چشم نیاز داشته باشد؛ در حالی که انسان اگر دارای «صفاتی» چون «سمیع و بصیر» است، هرگز نمی تواند بدون ابزار بدنی آن را «اظهار» کرده و فعلیت بخشد. از همین روست که به ابزارهایی چون «گوش و چشم» نیاز دارد تا «شنوایی و بینایی» را اظهار کند و از این «قوت» و «صفت» بهره مند شود.

البته ابزارهای نفس در هر عالم و نشئه ای از نشئات با همه مشابهت، تمایزاتی دارد؛ زیرا بدن های انسان در عوالم و نشئات یکسان نیست.

به سخن دیگر، انسان در هر «نشئه» از نشئات و عالمی از عوالم، دارای بدنی متناسب با آن نشئه و عالم است؛ این ابدان از نظر قرآن «امثال» است(واقعه، آیه ۶۱)؛ که به معنای «مشابهت از وجهی و تمایز از وجهی» است. بنابراین، همان طوری که «بدن مثالی برزخی» با «بدن مادی خاکی» فرق دارد، بهره گیری «نفس» در عالم برزخ از صفت «سمع و بصر» یعنی شنوایی و بینایی، نیز متفاوت خواهد بود؛ زیرا به نظر می رسد که در عالم برزخ ، بدن مثالی از ویژگی ای برخوردار است که می تواند فراتر از «چشم و گوش» باشد؛ پس دیگر نیازی نیست تا تنها از یک «نقطه» از بدن ببیند و یا بشنود، بلکه ممکن است تمام «اعضای بدن برزخی» گوش و چشم شود و امکان «شنیدن و دیدن» برای «نفس» فراهم آید. این بدان معناست که دیگر گوش در یک «درجه» اصوات را نمی شنود، هم چنان که چشم تنها در یک جهت مثلا ۱۸۰ درجه ای نمی بیند، بلکه ممکن است، ۳۶۰ درجه بلکه فراتر از آن، نه تنها ظاهر بلکه باطن را ببیند؛ پس تنها ظاهر افراد را نمی بیند بلکه باطن را می بیند، و تنها صدا را از یک جهت یا در سطح یک درجه خاص نمی شنود، بلکه از همه جهات و ابعاد و در درجات شاید بی نهایت بشنود.

البته از نظر قرآن، میزان و درجه این افزایش «توان و ظرفیت ابزاری بدن برزخی» بستگی به خود شخص دارد. البته همگی از نظر قرآن، یک درجه ای را می بینند که «کف دیدن برزخی» است؛ اما از یک نظر همان «درجه» فراتر درجاتی است که دیدن در دنیا اتفاق می افتد؛ چرا که از نظر قرآن، در عالم برزخ، «کشف الغطاء» اتفاق می افتد و «چشم بدن برزخی» در شرایطی قرار می گیرد که امکان دیدن بیش تری است.

البته قرآن به صراحت به این نکته توجه می دهد که این کشف الغطاء برای «چشم برزخی» نیست؛ زیرا دیدن در عالم «برزخ» با یک «عضو» بدن برزخی اتفاق نمی افتد؛ چرا که همه «بدن برزخی» چنان که گفته شد، چشم می شود؛ از همین روست که خدا در قرآن می فرماید: لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَهٍ مِنْ هَذَا فَکَشَفْنَا عَنْکَ غِطَاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ؛ به او مى‏ گویند: واقعا که از این حال سخت در غفلت بودى، ولى ما پرده‏ ات را برداشتیم و «بصر» و دیده‏ ات امروز تیز است. (ق، آیه ۲۲)

در این آیه به صراحت بیان شده است که آن چه گرفتار «غطاء» است، «بصر» است؛ نه «عین یا چشم». شکی نیست که «بصر» همان «توانایی نفس» است که از آن به «بینایی» یاد می شود. پس نفس وقتی گرفتار «غطاء» است، توانایی اندکی دارد، اما با برداشته شدن این «غطاء» از نفس، شرایط به گونه ای می شود که «بینایی» افزایش یافته و به تعبیر قرآنی «حدید و تیز» می شود.

خدا در آیاتی دیگر نیز تاکید می کند که مشکل «غطاء»(ق، آیه ۲۲) یا «غشاوه»(بقره، آیه ۷؛ جاثیه، آیه ۲۳) برای «چشم» نیست، بلکه برای بخش «بصری» نفس است؛ یعنی نفس در مرتبت «بصر و بینایی» با مشکلاتی چون «غطاء» و «غشاوه» مواجه است که البته به طور طبیعی در عالم برزخ این برداشته می شود.

پس از نظر قرآن، مشکلی که انسان در عالم دنیا دارد، وجود «غطاء و غشاوه در بصر و بینایی نفس» است که وقتی این پرده کنار رفت، «بصر و بینایی نفس» توانایی بیش تری می یابد.

البته برخی از انسان ها در همین دنیا، این «غطاء» و «غشاوه» را بر می دارند، این گونه است که دنیا و برزخ و آخرت برای آنان فرقی نمی کند؛ پس «یقین» آنان در دنیا در همان سطح یقین در آخرت و برزخ است؛ چنان امیرمومنان امام علی(ع) می فرماید: لَوْ کُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ یَقِیناً؛ اگر کشف غطاء شود چیزی بر یقین من افزوده نمی شود.(غُرر الحکم و دُرر الکلم، آمدی، ج ۵، ص ۱۰۸، شمارۀ ۷۵۶۹؛ إرشاد القلوب، ج۱ ، ص۱۲۴ )

به هر حال ، از نظر قرآن، نفس انسانی دارای قوایی است که این قوا نیازمند ابزارهایی است. ابزارهای قوای نفس با توجه به عوالم و نشئات فرق می کند.

قلب ابزاری برای فواد نفس

از نظر قرآن، یکی از قوای نفس، «فواد» است. فواد قوت و توانایی «ادراکی، شناختی، گرایشی و گریزشی» نفس است؛ زیرا مسئولیت «تصدیق و تکذیب» بر عهده فواد است؛ چنان که خدا می فرماید: مَا کَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى؛ فواد آن چه را که دید، دروغ ندانست.(نجم، آیه ۱۱)

پس از نظر قرآن، «رویت و دیدن» با «فواد» انجام می گیرد؛ البته شکی نیست که «فواد» به عنوان قوتی از قوای نفس برای «رویت» در هر عالمی نیازمند ابزاری است که برای مردم عادی در دنیا با «چشم» انجام می شود.

این که گفته می شود که «رویت» برای مردم عادی با ابزار «چشم» در دنیا است؛ برای این است که برخی از انسان ها که «کور» هستند و ابزار چشم را ندارند، ولی توانایی «بصر» را دارا هستند؛ چنان که درباره ابوبصیر روایت است. «ابو بصیر»می گوید: با امام باقر علیه السلام به مسجد مدینه وارد شدیم، مردم در رفت و آمد بودند. امام به من فرمود: از مردم بپرس آیا مرا می بینند؟ از هر که پرسیدم آیا ابو جعفر را دیده ای؟! پاسخ منفی شنیدم، در حالی که امام در کنار من ایستاده بود. در این هنگام یکی از دوستان حقیقی آن حضرت «ابو هارون» که نابینا بود به مسجد در آمد. امام فرمود: از او نیز بپرس.

از ابو هارون پرسیدم: آیا ابو جعفر را دیدی؟ فورا پاسخ داد: مگر کنار تو نایستاده است؟ گفتم: از کجا دریافتی؟

گفت: وَکَیْفَ لا اَعْلَمُ وَ هُوَ نُورٌ ساطِعٌ؟ چگونه ندانم در حالی که او نوری تابان و درخشان است.( بحار الانوار، ج ۴۶، ص ۲۴۳، حدیث ۳۱)

درباره همین ابوبصیر که مردی کور بود، روایت است که «حقایق» را «رویت» کرد و دید. او می گوید: در یکی از سال ها در مراسم حج به همراه آن امام باقر(ع) طواف کردم و از زیادی صداها و تکبیرهای حجاج به شگفت آمدم و به امام عرضه داشتم: «ما اکثر الحجیج و اکثر الضجیج ؛ چه قدر حاجی زیاد شده است و سر و صداها چه قدر بیشتر شده.»

در این موقع امام علیه السلام فرمود: «یا ابا بصیر! ما اقل الحجیج و اکثر الضجیج؛ ای ابابصیر! چه قدر حاجی کم است، اما سر و صدا زیاد است.» آیا می خواهی راستی گفته ام را ثابت کنم و خودت حقیقت گفتار مرا ببینی؟

عرض کردم: چه طور ممکن است ای مولای من؟! فرمود: «جلوتر بیا!» من به امام باقر علیه السلام نزدیک شدم. دست مبارک را بر چشم هایم کشید و چند جمله دعا کرد. در این حال من بینایی خود را باز یافتم. امام باقر علیه السلام فرمود: ای ابا بصیر! حالا به حاجیان طواف کننده بنگر! هنگامی که به جمعیت نگاه کردم، بسیاری از مردم را به صورت میمون و خوک هایی دیدم که در گرد کعبه در حالت حرکت بودند و افراد با ایمان و حاجیان حقیقی در میان آنان مانند نوری در ظلمات می درخشیدند. عرض کردم: «ای مولای من! درست فرمودی و حقیقت گفتار شما بر من ثابت شد، «ما اقل الحجیج و اکثر الضجیج؛ چه قدر حاجی کم و سر و صدا زیاد است.» آن گاه حضرت لب های مبارک را به حرکت در آورد و با خواندن دعایی، چشم های من به حالت اول برگشت. (بحارالانوار، ۲۷، ص ۱۸۱)

باید توجه داشت، با دعای معصوم(ع) چشم ظاهری او باز نشد؛ زیرا اگر چشم ظاهری باز می شد که همانند دیگر مردم می بایست همین چهره های عادی مردم را می دید، بلکه آن چه اتفاق افتاد، کنار رفتن «غطاء» از «بصر» ایشان است که حقایق را به شکل یقین مشاهده کرد.

از نظر قرآن، نقش «فواد» «بصیرت و بینایی» و نیز «ادارکات علمی» و نیز «گرایشها و گریزشها» است؛ زیرا با تصدیق و تکذیب فواد نفس به چیزی گرایش یا گریزش می یابد و اقدام عملی برای انجام در قالب اراده و عزم و همت خواهد داشت.

هم چنین از نظر قرآن، «فواد» انسانی به سبب این که قوت و توانایی نفس در حوزه شناختی و گرایشی و اندیشه و انگیزه است، می تواند «تقلب» احوال داشته باشد.(انعام، آیه ۱۱۰) پس هماره در یک حالت باقی نمی ماند، بلکه بر اساس شرایط «تقلب احوال» داشته و به امری گرایش یا گریزش می یابد.(همان)

از نظر قرآن، انسان می بایست پاسخگویی «قوا و توانایی هایی خویش» باشد که چگونه آن ها را به کار گرفته است؛ از همین روست که در قرآن «نفس» مسئول است تا درباره چگونگی استفاده از «بینایی و شنوایی و فوادی» پاسخ دهد. پس این امور «مسئول عنه» و انسان و نفس، «مسئول» هستند.(اسراء، آیه ۳۶)

صفات خوب و بد قلب

چنان که گفته شد، قلب به عنوان ابزار «فواد» همانند «گوش و چشم» که ابزار «سمع و بصر» نفس هستند، می تواند صفات خوب و بدی را بگیرد.

از نظر قرآن، ایمان «زینت» قلوب است(حجرات، آیه ۷)؛ چنان که «ستارگان» زینت آسمان است.(صفات، آیه ۶) البته شکی نیست که «آسمان» غیر از «ستارگان» است؛ پس شکی نیست که «ایمان»، غیر از «قلب» است.

از سوی دیگر، زینت امری است که از بیرون بر چیزی اضافه و عرضه می شود و به یک معنا «عارض» و «عرض» چیزی به نام «قلب» است. پس قلب به طور طبیعی و ذاتی، «صفت ایمان» را ندارد، بلکه زمانی این «قلب» به صفت ایمان موصوف می شود که «ایمان» بر قلب عارض شده و آن را تزیین کند؛ چنان که خدا می فرماید: وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَکَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْیَانَ أُولَئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ؛ و آن ایمان را در قلبهای شما بیاراست و زینت داد و کفر و پلیدکارى و سرکشى را در نظرتان ناخوشایند و مکروه ساخت. آنان که چنین‏اند راشدین هستند.(حجرات، آیه ۷)

از نظر قرآن، زمانی قلب به ایمان آراسته و زینت می شود که «ایمان» در ظرف قلب وارد شود و «قلب» به عنوان «مظروف» ایمان را در خود جا دهد؛ چنان که آسمان ، ستارگان را در خود جا می دهد.(حجرات، آیه ۱۴)

هم چنین از نظر قرآن، این خدا است که با «کتابت در قلوب»، ایمان را در آن جا می دهد تا این گونه زینت قلب شود و قلب به نور ایمان آراسته شود؛ چنان که آسمان به نور ستارگان آراسته می شود.(مجادله، آیه ۲۲)

باید توجه داشت که از نظر قرآن، انسان راشد است که «ایمان» برایش «محبوب» قرار داده می شود؛ چنان که خدا فرموده است: وَلَکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ ؛ ولی خدا ایمان را محبوب شما گردانید.(حجرات، آیه ۷)

البته این محبت سرمایه «قلب» نیست، بلکه سرمایه «نفس» است؛ از همین روست که «محبت به ایمان» را به خود انسان نسبت می دهد؛ اما «زینت ایمانی» را به «قلب» نسبت می دهد.

از این آیه به دست می آید که «محبت» مربوط به «نفس» انسانی است، نه «قلب» انسانی؛ زیرا این «نفس انسانی» به عنوان حقیقت هر انسانی، با عنایت الهی «ایمان» محبوب او می شود.

به هر حال، از نظر قرآن، محبت از ویژگی های «نفس انسانی» است و این که گفته می شود که «قلب» جایگاه محبت است، شاید نادرست باشد؛ زیرا همان طوری که گفته شد، قلب ابزاری برای «فواد» است که فواد خود یکی از قوای نفسانی است.

از نظر قرآن همان طوری که قلب جایگاهی برای «ایمان» می شود، می تواند جایگاه و ظرفی برای مظروفی به نام «کفر» باشد.(بقره، آیه ۹۳) البته زمانی چنین اتفاق می افتد که «قلب» به شکل نادرستی از سوی «نفس» به کار گرفته شود و «قلب» «مختوم و مطبوع» شود در آن زمان است که کفر در قلب راه می یابد.(نساء، آیه ۱۵۵)

هم چنین از نظر قرآن، قلب با ایمان «مطمئن» می شود و این زمانی است که «صدر» به عنوان جایگاه «قلب» «شرح» خویش را به سوی ایمان بگشاید؛ اما اگر «شرح صدر» به سوی کفر باشد، این قلب «اطمینان» خویش را از دست داده و گرفتار «تذبذب و اضطراب» می شود.(نحل، آیه ۱۰۶)

قلوب گرفتار کفر، قلوبی «منکره» و ناشناس و زشت (نحل، آیه ۲۲) و هم چنین گرفتار حالت «شدید» در سختی است(یونس، آیه ۸۸) به طوری که گرفتار انواع عذاب الهی در دنیا و آخرت می شود.(همان)

از دیگر صفاتی که عارض بر «قلب» می شود می توان به «اطمینان»(فجر، آیه ۲۷)، «تقوی»(حج، آیه ۳۲)، «هدایت»(تغابن، آیه ۱۱)، «الفت»(آل عمران، آیه ۱۰۳)، «لیانت»(زمر، آیه ۲۳)، «رافت و رحمت و رهبانیت»(حدید، آیه ۲۷) «کنون»(اسراء، آیه ۴۶؛ انعام، آیه ۲۵)، «طبع»(روم، آیه ۵۹) ، «رین»(مطففین، آیه ۱۴)، «ختم»(بقره، آیه ۷)، «حمیت»(غافر، آیه ۲۶)، «زیع»(آل عمران، آیه ۸)، غفلت(کهف، آیه ۳۸)، «نکره»(نحل، ایه ۲۲)، «وجل»(نحل، آیه ۳۵)، «تعمد»(احزاب، آیه ۵) «اشمئزاز»(زمر، آیه ۴۵)، و مانند آن ها اشاره کرد که هر یک از آن می تواند توانایی نفس را در بهره برداری از قلب با مشکل یا آسانی همراه سازد.

از نظر قرآن، همان طوری که «قلب» دچار «مرض» و بیماری می شود، می تواند در سلامت کامل باشد و از صفت سلامت و سلیم برخوردار باشد. (صافات، آیات ۸۴ و ۸۵؛ شعراء، آیه ۸۹)

از آن جایی قلب مریض گرفتار کفر است و از زینت ایمان بهره ای نمی برد(حجرات، آیه ۷)، «قلب سلیم» مزین به ایمان و از هر گونه کفری در امان است. (صافات، آیات ۸۴ و ۸۵؛ شعراء، آیه ۸۹)