نقش تقوا در خلافت و علم مجعول شهودی

samamosخداوند در قرآن از جعل خلافت و علم شهودی برای انسان سخن به میان آورده است. از آیات قرآنی بر می آید که این امر در حضرت آدم(ع) اتفاق افتاده است، اما برای دیگر انسان ها این جعل به گونه ای است که انسان می بایست برای رسیدن به تمامیت علم شهودی و خلافت الهی، مقدماتی را فراهم آورند و بسترسازی کنند. از نظر قرآن مهم ترین بستر برای تحقق این امر، تقوای الهی است.

نویسنده در این مطلب با مراجعه به آموزه های وحیانی قرآن بر آن شد تا تحلیل و تبیین و توصیه های الهی را در باب رسیدن به مقام خلافت الهی و علم شهودی و حضوری به دست دهد. با هم این مطلب را از نظر می گذارنیم.

چیستی جعل خلافت الهی و علم مجعول شهودی

خلافت به کسر خاء به معنای جانشینی، امری است که در آیه ۳۰ سوره بقره مطرح شده است. باید گفت که خلافت به معناى نیابت و جانشینی از غیر می تواند، به جهت غیبت منوب عنه یا به علّت مرگش یا به جهت عاجز بودنش و یا به سبب شرافت بخشیدن به نایب باشد.( مفردات الفاظ قرآن کریم، راغب اصفهانی ، ص ۲۹۴، «خلف»)

واژه خلیفه در قرآن کریم به معناى جانشین خداوند بر روى زمین آمده است. از آیات قرآنی این معنا به دست می آید که این خلافت تمام نمى شود، جز اینکه خلیفه در همه شئون وجودى و آثار و احکام و تدابیر، حاکى از مستخلف عنه باشد.( المیزان، علامه طباطبایی، ج ۱، ص ۱۱۵؛ و نیز: ج ۱۷، ص ۱۹۴ ـ ۱۹۵)

خداوند در قرآن از جعل خلافت در زمین سخن گفته است. جعل در لغت عربی دارای معانی چندی از جمله وضع(قراردادن)، صنعت، صیرورت ، شدن و دگرگونی، خلق، رشوه، قلب و مانند آن است. در زبان فارسی به ویژه در فقه و حقوق به معنای، تقلب کاری است. از این روست که در حقوق سخن از تقلب با عنوان جعل آمده و جعل به معنای قلب متقلبانه حقیقت به زیان دیگری به طرق مختلف در یک سند یا نوشته یا چیز دیگر است.

واژه جعل بارها در قرآن به کاررفته است ولی مهم ترین مورد آن همین مساله جعل خلافت است که در آیه ۳۰ سوره بقره به شکل اسم فاعل یعنی جاعل به کار رفته است. خداوند هم چنین در آیه ۱۲۴ سوره بقره درباره حضرت ابراهیم(ع) می فرماید: انّی جاعلک للناس اماماً. ترجمه این عبارت در زبان فارسی با مشکل مواجه شده است. در این جا اسم فاعل مضاف به ضمیر مفعولی به معنای فعلی به کار رفته و مترجمان با جمله‌های متفاوت آن را به جملهٔ مردّد بین وصف و فعل ترجمه کرده اند که صحیح نیست ، بلکه حتّی ترجمه‌ به معنای وصفی «گرداننده» نیز مشکل را حل نمی کند؛ زیرا مفاد فاعلی«قرار دهنده» ویژگی خود را دارد و جعل به معنای انتخاب، گزینش و گرداندن نیست.

هم چنین ترجمه «جاعلک» به «بر خلق گردی امام» و «من می‌گردانم تو را» و «قرار دادم» و «گردانیدم» و «می‌گمارم» و «گرداننده‌ام» و «برگزینم» چه به مفاد فعل و یا وصف، برابر منطوق و مفهوم آیه نیست و در به کار بردن «جاعل» به صورت اسم فاعل نکته‌ای است که ترجمه‌های مزبور آن را بیان نمی کنند.

جعل در آیات قرآنی به معنای خلق و آفرینش و وضع و قراردادن و مانند آن به کار رفته است. در آیه ۳۰ سوره بقره مراد از جعل، قرارداد تکوینی است نه یک قرار داد تشریعی. به این معنا که در خلقت آدمی به گونه عمل شده که او قابلیت تکوینی قرار گرفتن در مقام خلافت الهی را داشته باشد.

از اعتراض فرشتگان بر می آید که آنان خود را سزاوار این معنا می دانستند؛ زیرا جعل خلافت به این دلیل است که خلیفه با تسبیح و تقدیس مستخلف، از او حکایت کند و فرشتگان بر این باور بودند که این مهم با تسبیح و تقدیس آنان حاصل مى شود، پس ما خلفاى تو هستیم و یا ما را براى خود خلیفه قرار بده و دیگر نیازی به خلافت دیگری نیست.(المیزان، ج ۱، ص ۱۱۵)

اما خداوند با اشاره به علم اسماء معلوم می دارد که داشته های فرشتگان برای رسیدن به این مقام کافی نیست؛ زیرا تعلیم اسماء به حضرت آدم(ع) او را در موقعیت برتری قرار داد که فرشتگان به آن اذعان می کنند.(بقره، آیات ۳۱ و ۳۲) پس آن چه مهم است مساله تعلیم اسماء است و این که چه معنایی دارد؟

به نظر می رسد که مراد از اسماء همان اسمای الهی باشد که بیانگر صفات الهی هستند. به این معنا که خداوند همه صفاتی که فعلیت یافته و به شکل اسمی ظهور پیدا کرده را به انسان تعلیم داده است. پس تنها صفاتی که ظهور نیافته بیرون از دایره تعلیم بوده است. این بدان معناست که همه هستی که ظهور اسمای الهی است، به حضرت آدم(ع) تعلیم داده شده است. این معلومات از امور غیب السموات و الارض برای فرشتگان بوده است(بقره، ایه ۳۳)؛ زیرا فرشتگان در مقام تسبیح و تقدیس بودند و از توانایی و ظرفیت ادراکی شناخت تحمید و تکبیر بیرون هستند؛ در حالی که بسیاری از حقایق که برای انسان جزو عالم شهادت است،‌برای فرشتگان جزو غیب السموات و الارض است؛ زیرا آنان به حکم عقول و مجردات عقلی بودند، از قدرت فهم امور اثباتی بیرون هستند و نمی توانند در مقام تکبیر و تحمید در آیند؛ در حالی که بسیاری از اسماء و صفات الهی که به شکل موجودات هستی ظهور می کنند،‌ در حوزه اثباتی و تکبیر و تحمیدی هستند. از همین روست که خداوند وقتی این حقایق را بر ایشان عرضه می کند نمی شناسند و هنگامی که حضرت آدم(ع) نیز اخباری از آنان می دهد،‌ تنها به همان علم خبری نسبت به آن حقایق دست می یابند.

به سخن دیگر، همه هستی بر فرشتگان پوشیده بوده و آنان تنها نسبت به بخشی از حقایق هستی علم شهودی داشته و دارند؛ و هنگامی که به ایشان انباء و اخبار می شود باز هم ناتوان از علم شهودی نسبت به همان حقایق هستند؛ زیرا اگر بخواهیم علم تعلیمی اسماء به آدم (ع) را نسبت به انباء به امری تشبیه کنیم می بایست آن را همانند علم حضوری وعلم حصولی بدانیم. هرگز علم حصولی که ذهنی و مفهومی است نمی تواند همان علم حضوری و شهودی باشد که رویت حقایق است. کسی که ظرفیت دیدن را ندارد با شنیدن نمی توان حقایق را چنان که هست با شنیدن درک و فهم کند. وقتی حضرت آدم(ع) به فرشتگان از حقایق هستی که برای آنان غیب است خبر می دهد، آنان تنها به شناختی شنیداری و خبری نسبت به آن حقایق می رسند و این گونه نیست که به شناخت دیداری و رویت دست یابند و آن ها را ببیند؛ چرا که هم چنان آن امور در پرده غیب از چشمان عقل ایشان است.

پس آن چه که خداوند به انسان داد، نمایش حقایق هستی در پیش چشم دل و دیده ایشان است. این گونه است که غیب السموات و الارض برای آدم(ع) هویدا و آشکار شد،‌در حالی که هم چنان حتی با اخبار حضرت آدم(ع) و انتقال دیده ها به شنیده ها برای فرشتگان آنان هم چنان بدان علم پیدا نکردند و هم چنان آن امور در غیب ایشان است؛‌زیرا ظرفیت وجودی ایشان به گونه ای نیست که آن را درک کنند و ببیند.

نگاهی به دیدگاه مفسران

البته برخی مراد از اسماء را در این آیه ۳۱ سوره بقره، همان موجودات داری حیات و علم دانسته اند که تحت حجاب غیبت آسمانها و زمین و غایب از امور آسمانها و زمین بوده اند به گونه ای که فرشتگان بدان ها علم نداشتند؛ چرا که بر اساس آیه ۳۳ سوره بقره، خداوند این امور را به عنوان غیب السموات و الارض مطرح می کند که حتی پس از انبای حضرت آدم(ع) آنان بدان علم نیافته و هم چنان برای آنان غیب مانده است.

هم چنین گفته اند که منظور از «علم به اسماء»، آگاهی یافتن حضرت آدم(ع) نسبت به حقیقت اشیاء و موجودات عالم و خواص و مختصات آنها بوده است. البته نوع علم و آگاهی نسبت به آن، غیر از این علم و آگاهی است که ما به موجودات داریم که از آن به علم حصولی و اکستابی تعبیر می شود؛ بلکه مراد علم شهودی و حضوری به آنها به‌گونه‌ای بوده که از حقایق وجودی آنها و از ذوات آنها پرده بر می‌داشته و آنها را آشکار می‌ساخته است. پس نوعی خاص از یادگیری و آگاهی که تنها ظرف وجودی حضرت آدم(ع) توانایی پذیرش آن را داشته ، مراد است که البته چنین قابلیتی در فرشتگان وجود نداشته است. از این روست که حتی پس از اخبار و انبای حضرت آدم(ع) آنان اقرار به فقدان علم نسبت به آن ها می کنند. این خود بیانگر این معناست که این تعلیم نمی تواند همانند تعلیمات در علم حصولی باشد، بلکه علم حضوری است که در آن صورت جز از طریق جعل نمی توان اتفاق افتد؛ زیرا نمی تواند چیزی را به کسی انتقال داد که قابلیت و ظرفیت آن را ندارد. پس می بایست گفت که تعلیم الهی به آدم(ع) تعلیم به معنا و مفهوم خاصی است که همان کشف الغطاء و پرده برداری از حقایق اشیاء و توانایی بخشیدن به آدم جهت رویت ملکوت و کنه آن چیزهاست.

علامه طباطبایی(ره) در پاسخ به این پرسش که مراد از تعلیم و اسماء چیست؟ چنین می نویسد: علمی که به حضرت آدم داده شد علم به اسماء یا مسمیات موجوداتی زنده و عاقل بوده که در پس پرده‌ی غیب قرار داشتند و نوع علم و آگاهی نسبت به آن، غیر از این علم و آگاهی است که ما به موجودات داریم … علم به اسماء آنها به‌گونه‌ای بوده که از حقایق وجودی آنها و از ذوات آنها پرده بر می‌داشته و آنها را آشکار می‌ساخته است.( المیزان، ج ۱، ص ۱۱۷ و ۱۱۸)

دلیل اختصاص این نوع تعلیم خاص به حضرت آدم(ع) را می بایست در استفاده از ضمیر «هم» در «ثم عرضهم علی الملائکه» جست و جو کرد؛ چرا که این ضمیر به موجودات زنده و دارای عقل اشاره دارد و گرنه باید ضمیر «ها» یا «هن» به کار می رفت. به این معنا که اگر مراد از اسم موجودات زنده و دارای عقل نبود، در عبارت بعدی ضمیر «ها» یا «هن» به کار می رفت که برای غیر زنده و غیرذوی العقول به کار می رود. آوردن ضمیر خاص عقلاء خود گواه بر موجودات دارای عقل خواهد بود.(نگاه کنید: طباطبایى، سید محمد حسین، المیزان فى تفسیر القرآن، ج ۱، ص ۱۱۸، دفتر انتشارات اسلامى، قم، چاپ پنجم، ۱۴۱۷ق)

علامه طباطبایی در ادامه در بیان مراد از اسماء در آیه چنین می‌نویسد: اسماء نامبرده امورى بوده‌اند که از همه آسمان‌ها و زمین غایب بوده… و مسمّاهاى به آن اسماء داراى زندگى و علم بوده‌اند… این موجودات زنده و عاقلى که خدا بر ملائکه عرضه کرد، موجوداتى عالى و محفوظ نزد خدا بودند، که در پس حجاب‏هاى غیب محجوب بودند، و خداوند با خیر و برکت آنها هر اسمى را که نازل کرد، در عالم نازل کرد، و هر چه که در آسمان‌ها و زمین هست از نور و بهاى آنها مشتق شده است، و آن موجودات با این‌که بسیار و متعددند، در عین حال تعدّد عددى ندارند، و این‌طور نیستند که اشخاص آنها با هم متفاوت باشند، بلکه کثرت و تعدّد آنها از باب مرتبه و درجه است، و نزول اسم از ناحیه آنها نیز به این نحو نزول است».(همان، ص ۱۱۸)

هم چنین منظور از تعلیم همه‌ی اسماء، این است که؛ همه‌ی حقایق و اسرار عالم هستی به او تعلیم شده است. لذا آگاهى از علوم مربوط به جهان آفرینش و اسرار و خواص مختلف موجودات عالم هستى، افتخار بزرگى براى آدم به حساب می‌آید و خداوند این علم را به آدم داد تا بتواند از مواهب مادی و معنوی این جهان در مسیر تکامل خویش استفاده کند.( مکارم شیرازى، ناصر، تفسیر نمونه، ج ۱، ص ۱۷۶، دار الکتب الإسلامیه، تهران، چاپ اول، ۱۳۷۴ش.)

اما مرحوم طبرسی در تفسیر جوامع الجامع منظور از تعلیم اسماء را این می‌داند که خداوند جنس موجوداتی را را به آدم نشان داد که خلق نموده بود و نام هریک را نیز به او یاد داد که مثلاً نام این چیز، فلان است. همچنین علم به تمام حالات و خصوصیات و هر نفعی که در دین و دنیا دارد را به او آموخت.( طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر جوامع الجامع، ج ۱، ص ۳۶، انتشارات دانشگاه تهران، مدیریت حوزه علمیه قم، تهران، چاپ اول، ۱۳۷۷ش)

تفاوت این تفسیر با تفسیری که علامه طباطبایی(ره) بیان نمود روشن است، چرا که نگاه برخی از مفسّران روی این مطلب متمرکز است که آنچه به آدم تعلیم شد حقایق موجودات عالم و اسرار عالم هستی بوده و گستره‌ی علم او و عمق آگاهی او چیزی بوده که فرشتگان فاقد آن بوده‌اند، اما آنچه علامه طباطبایی در تفسیر خود بیان می‌نماید بر دو نکته استوار است:

اول: اختلاف در بیان خود مسمّیات است، چنان‌که موجوداتی دارای حیات و علم با تکثّری وراء تکثّر اشخاص و افراد، معلوم در خزائن غیب خداوندی و دارای آثاری تکوینی در عالم دانسته شده است. موجوداتی که قابلیّت علم و آگاهی به آنها جز در آدم(ع) وجود ندارد.

دوم: تفاوت در نوع علمی است که برای آدم حاصل شد و این علم با آن علمی که با خبردادن حضرت آدم(ع)، برای ملائکه حاصل شد، فرق دارد.

از حضرت امام صادق(ع) پرسیده شد: منظور از نام‏هایى که خدا به آدم آموخت چیست؟ امام(ع) فرمود: «نام زمین‌ها، کوه‌ها، دره‌ها، بیابان‌ها و سپس به فرشى که در زیر پایشان قرار داشت نگاهی کرده و فرمود: حتى نام این فرش را نیز خدا به او آموخت».(عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر العیّاشی، محقق و مصحح: رسولى محلاتى، هاشم، ج ۱، ص ۳۲،‏ المطبعه العلمیه، تهران، چاپ اول، ۱۳۸۰ق؛ طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البیان فى تفسیر القرآن، با مقدمه: بلاغى‏، محمد جواد، ج ۱، ص ۱۸۰ و ۱۸۱، انتشارات ناصر خسرو، تهران، چاپ سوم، ۱۳۷۲ش.)

همچنین حضرت امام صادق(ع) فرمود: «خداوند متعال، نام‌های تمام حجت‌های خود را به آدم(ع) یاد داد…».( شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، محقق و مصحح: غفارى، على اکبر، ج ۱، ص ۱۴، اسلامیه، تهران، چاپ دوم، ۱۳۹۵ق)

در روایتی از امام حسن عسکری(ع) نقل شده که آن حضرت می‌فرماید: «منظور از اسماء، اسامی انبیای الهی، نام‌های حضرت محمد(ص)، امام علی(ع)، فاطمه(س) و امام حسن(ع) و امام حسین(ع) و پاکان از آل ایشان. همچنین اسامی تعدادی از شیعیان آنها، ظالمان و گردنکشان از میان دشمنان آنها که خداوند به او تعلیم نمود…».( بحرانى، سید هاشم، البرهان فى تفسیر القرآن، ج ۱، ص ۱۶۴، بنیاد بعثت، تهران، چاپ اول، ۱۴۱۶ق)

شاید در ابتدا، ظاهر این روایات اخیر با هم منافات داشته باشند، چه این‌که دسته‌ای از روایات منظور از «اسماء» را نام‌های همه چیز از کوه‌ها و دشت‌ها و سایر موجودات می‌دانند، و دسته‌ای دیگر، اسماء را مختص به اسماء انبیاء، حجت‌های خدا و اولیاء الاهی می‌دانند، اما با توجه به نکات زیر این تنافی برطرف می‌شود:

یک. حقیقت‌های نورانی و مبارک پیامبر اکرم(ص)، ائمه اطهار(ع) و سایر اولیای الاهی از مهم‌ترین و برجسته‌ترین حقایق عالم هستند، به صورت اختصاصی و جداگانه ذکر شده‌اند تا بر حقانیّت آنها تأکید شده باشد. بنابراین، آن دسته از روایات که علم اعطا شده به حضرت آدم(ع) را علم به انبیاء و حقایق نورانی ائمه اطهار(ع) و اولیای الاهی معرفی می‌کنند، با دیدگاهی که می‌گوید همه‌ی حقایق جهان به آدم(ع) تعلیم شد، منافاتی ندارد.

دو. روایاتی که گستره‌ی علمی که به حضرت آدم(ع) عطا شد را شامل تمام موجودات معرّفی می‌کنند، با تفاسیری که علم به اسماء را علم به حقایق موجودات جهان می­دانند، سازگار است، چرا که منظور از اسماء، حقایق آنها است، نه صرف اسامی و لغات، و این با قرینه لبّی و عقلی مشخص می‌شود، چنان‌که شیخ طوسی(ره) در این‌باره می‌گوید: «صرف علم به اسماء بدون علم به معانی و مسمّیات آنها فایده‌ای ندارد».(طوسى، محمد بن حسن، التبیان فى تفسیر القرآن، با مقدمه: شیخ آقابزرگ تهرانى، تحقیق: قصیرعاملی، احمد، ج ۱، ص ۱۳۸، دار احیاء التراث العربى، بیروت، بی تا)

سه. علت تفاوت تعبیر در لسان این روایات، ممکن است به‌ جهت تفاوت فهم و درک مخاطبین در پذیرش کلمات ائمه(ع) در تفسیر قرآن کریم باشد.

چهار. اما آنچه را که علامه طباطبایی(ره) در تفسیر خود بیان کرده و مسمّیات را اختصاص به موجوداتی در پس پرده‌ی غیب و غیر معلوم برای ملائکه و … معرّفی نموده است، نیز منافاتی با روایات مزبور ندارد، به ویژه آن روایاتی که علم حضرت آدم(ع) را، علم به حقایق و اسماء نورانی انبیا، ائمه اطهار و اولیاء و مقرّبان الاهی معرّفی می‌کنند، چرا که آن حقایق نورانی با آن جایگاه تکوینی خود و تأثیری که بر کون و مکان داشته، از خیر و برکت آنها آنچه در آسمان و زمین هست پدید آمده است، و چون علم به آن وجودات مبارک -آن گونه که هستند- برای شخص دانا حاصل شود، علم به منشأ تمام خیرات و برکات در عالم است. به دیگر سخن؛ علم به وجوداتی است که در مرتبه‌ی علت نسبت به این عالم قرار دارند، علم به تمام موجودات عالَم می‌باشد؛ زیرا تمام آنچه را که معلول دارد، علت به نحو قوی‌تر و شدیدتر دارا است، و محدودیّت و نقص معلول در علت جایی ندارد. لذا علم به حقیقت علت، علم به تمام معلولات وی هم خواهد بود.( مراجعه شود به نهایه الحکمه، مرحله یازدهم اتحاد عقل و عاقل و معقول، فصل ۱۱، ۱۲ و ۱۳)

در نتیجه؛ تفسیری که علامه طباطبایی(ره) ارائه داده کاملاً با روایات نقل شده سازگاری داشته و نکات بسیار دقیق و ظریفی را در ماجرای قرار دادن جانشین در روی زمین و فضیلت آدم(ع) بر ملائکه بیان می‌نماید و با توجه به این نکات، روایات دیگری که در این تحقیق ذکر نشده‌اند، ولی در ارتباط با همین مسئله نقل شده است، به صورت برهانی و دقیق روشن می‌شود.

تقوا راه دست یابی به خلافت و علم مجعول

هر چند که خلافت و علم به طور مستقیم به حضرت آدم(ع) داده شده و ایشان نیز به سبب همین فضلیت به مسجود فرشتگان شدند، ولی از تمرد ابلیس و مخالفت او نسبت به حضرت آدم(ع) و تهدید نسبت به فرزندان آن حضرت (ع) و ایجاد وسوسه و گمراهی و مانند آن دانسته می شود که اصل خلافت و علم برای همه فرزندان آدم(ع) ثابت است. اثبات این معنا با آیات قرآنی به سادگی ممکن است. از این روست که علامه طباطبایی و بسیاری از مفسران بر این باورند که خلافت الهی عمومیت داشته و اختصاص به حضرت آدم(ع) یا پیامبران(ع) و مخلصان(به فتح لام) ندارد؛ هر چند که در ایشان خلافت الهی تمامیت یافته و کامل و فعلیت یافته است؛ اما فعلیت خلافت برای عموم انسان فی الجمله ثابت و اثبات شده است هر چند که در بالجمله بودن این خلافت تردید است.

از این روست که هر شخص انسانی می بایست خود برای دست یابی به مقام خلافت و علم تمام تلاش و کوشش کند. در این میان عقل انسانی به عنوان چراغ راه در اختیار انسان است تا مسیر درست را یافته و به فعلیت خلافت و علم تمام بکوشد.

اما ممکن است این سوال مطرح شود که اگر جعل و قرارگرفتن انسان به مقام خلافت و داشتن علم، امری تکوینی است، دیگر چه نیازی است که داشته خود را بجوید و تحصیل کند؛ زیرا چنین سخنی به معنای تحصیل حاصل است که لغو و بیهوده است؛ چرا که انسان برای داشته اش تلاش نمی کند و آن را نمی جوید و تحصیل نمی کند.

در پاسخ به این پرسش باید گفت که همه انسان ها در مقام استوا از این مقام و منزلت برخوردار هستند و در همه انسان چنین علم و مقام خلافتی نهاده و سرشته شده است، ولی مشکل این است که انسان با گناه خود و حرکت درمسیر شهوت و وسوسه های شیطانی، آن داشته خود را دفن و دسیسه می کند. از این روست که خداوند در آیاتی به ویژه آیات ۷ تا ۱۰ سوره شمس به انسان هشدار می دهد که خود را در حالت استوا و اعتدال نگه دارد و اجازه ندهد که با فجور و گناه ،‌ آن خلافت و علم نوری و چراغ درونی را خاموش کند. از نظر قرآن علوم ذاتی انسان است و انسان تنها امور را به یاد می آورد،‌زیرا اگر انسان ظرفیت وجودی آن را نداشته باشد، نمی توان چیزی را به او انتقال داد چنان که به فرشتگان با انباء حضرت آدم(ع) چیزی انتقال نیافت و آنان نسبت به غیب السموات والارض علم به دست نیاورند. از همان عبارت فرشتگان دانسته می شود که هر کسی به ظرفیت وجودی اش از علم بهره مند می شود و این گونه نیست که کسی نداشته را تبدیل به داشته کند، بلکه کاری که انسان می کند داشته هایش را آشکار می کند و به ظهور می رساند و اجازه نمی دهد تا پرده ای بر آن افتد.

از آیات قرآنی به دست می آید که پرده ای بر عالم افکنده نشده است، بلکه این انسان است که بر چراغ درون خود پرده می کشد و یا فتیله آن را کم می کند و پایین می کشد و دسیسه و دفن می کند‌. از این رو کاری که در قیامت یا هنگام احتضار انجام می گیرد تنها کشف غطاء و پرده برداری از جلوی قلب بیماردلان است.(ق، ایه ۲۲ و ایات دیگر)

خداوند به صراحت در آیه ۲۸۲ سوره بقره می فرماید که انسان اگر تقوا پیشه کند، از همان علمی برخوردار خواهد شد که حضرت آدم(ع) از آن بهره مند شد؛ زیرا این علمی که از تقوا به دست می آید همان فعلیت و ظهور علم تعلیمی است که حقایق موجودات و ملکوت آنان را می ببیند.

پس انسانی که تقوا پیشه می کند به همان علم جعلی اسماء الهی که در ذات هر انسانی نهفته است می رسد و این گونه است که به عنوان متاله مظهر خدا در ربوبیت می رسد.