نفی سلطه، مسئولیت همگانی

samamosاسلام برای انسان کرامت و برای مسلمان شرافت و برای مومن عزت قرار داده است. این بدان معناست که جامعه ایمانی می بایست در حفظ کرامت و شرافت و عزت خود بکوشد و اجازه ندهد به هیچ شکلی این حقوق از وی سلب شود.

بسیاری از آموزه های قرآنی برای حفظ و تحقق این هدف وضع شده است. به این معنا که خواهد با فرمان ها و دستورهای خاص از مومنان خواسته تا کرامت و شرافت و عزت خویش را حفظ کنند و اجازه ندهند تا دشمنان بر ایشان چیره شوند و با سلطه خود کرامت و شرافت و عزت ایشان را مخدوش سازند.

یکی از آموزه های اساسی و کلیدی اسلام، "قاعده نفی سبیل " است که برای حفظ این هدف وضع شده است. این قاعده همانند برخی دیگر از قواعد کلیدی اسلام، به عنوان اصول حاکم شناخته می شوند و در حقیقت بر همه احکام و قوانین مقدم می باشند، چنان که قاعده عدالت این گونه است. این بدان معنا خواهد بود که روح نفی سبیل همانند عدالت در درون تمامی احکام اسلامی روان است و هرگز قانون و حکمی را نمی توان یافت که بر خلاف عدالت یا سلطه کافران بر مومنان باشد. بنابراین هر حکمی خلاف عدالت و یا نفی سطله و سبیل به معنای حکم مخالف اسلام و روح آن می باشد و می بایست طرد یا تعدیل و یا توجیه شود.

نویسنده در این مطلب بر آن است تا حقیقت " نفی سبیل " را به عنوان یک آموزه کلیدی قرآن تبیین و تحلیل نماید. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

عزت ایمانی

بی گمان مومن از نظر اسلام در چنان جایگاه ارزشمند و والایی نشسته است که هیچ چیزی نمی تواند او را پایین کشد و زیر سلطه خویش گیرد. رفعت مقام و جایگاه مومن در نزد خداوند چنان است که خداوند همه چیز را برای او می خواهد و همه هستی را در تسخیر او در آورده است. بی گمان مومنان، صاحبان حقیقی دنیا و آخرت هستند و به حکم خلافت الهی بر همه هستی چیرگی و سلطه دارند. بنابراین تسلط و چیرگی بر دیگر انسان ها از مسلمان و غیر مسلمان، امری طبیعی است.

خداوند در آیاتی از جمله آیه ۸ سوره منافقون بیان می دارد که عزت از آن خداوند و رسول الله(ص) و مومنان است: یَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَا إِلَى الْمَدِینَهِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ وَلِلَّهِ الْعِزَّهُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ وَلَکِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَا یَعْلَمُونَ؛ مى‏گویند: «اگر به مدینه برگردیم، قطعاً آنکه عزّتمندتر است آن زبون‏تر را از آنجا بیرون خواهد کرد.» ولى عزّت از آنِ خدا و از آنِ پیامبر او و از آنِ مؤمنان است لیکن این دورویان نمى‏دانند.

البته خداوند در آیاتی چون ۱۳۹ سوره نساء و ۶۵ سوره یونس و ۱۰ سوره فاطر، عزت را تنها از آن خود می داند تا این گونه دانسته شود که عزتی که در دیگران یافته می شود تنها از مظاهر عزت الهی خواهد بود و این معنا زمانی تحقق خواهد یافت که دیگران، متاله و ربانی شده باشند تا آثار خدایی و ربانی شدن ایشان به شکل عزت ظهور یابد؛ چرا که عزت از صفات خاص خداوندی است(صافات ، آیه ۱۸۰) که تنها متالهان و ربانیون به سبب مظهریت الهی به آن دست می یابند.

بنابراین، عزتی که برای رسول خدا(ص) و مومنان واقعی اثبات می شود، به سبب مظهریت و اتصال به منشای عزت می باشد و دیگران هرگز عزت واقعی را تجربه نخواهند کرد و آن چه به نظر ایشان عزت آمده است تنها خیال عزت و توهم آن می باشد. از این روست که خداوند در آیه ۲۰۶سوره بقره کافران و منافقان را تمسخر می کند که از طریق کفر و بی ایمانی در جست و جوی عزت هستند و آن چه به نظر عزت می آید چیزی جز ذلت و خواری نیست.

عزت ایمانی که برای مومنان به حکم مظهریت الهی و ربوبی تحقق می یابد، عزتی است که هیچ چیرگی و سلطه ای را بر نمی تابد؛ چرا که کلمه الهی همواره علیا و برتر است(توبه ، آیه ۴۰) و علو درجه و منزلت و مقام آن نمی گذارد تا چیزی بر آن تسلط یابد و چیره شود.

قاعده نفی ولایت کفار یا قاعده نفی سبیل

یکی از قوانین کلیدی قرآن برای حفظ کرامت و عزت و شرافت مومنان ، قاعده نفی سبیل است که دارای ابعاد مهم و وجوه چندی است. این قاعده هر چند از قوانین اصول فقه نیست، ولی قاعده فقهی است که حوزه گسترده ای را در بر می گیرد و تنها یک حکم از احکام ساده اسلامی نیست.

این قاعده در حقیقت تبیین کننده چگونگی روابط مسلمانان با دیگران می باشد. یکی از کاربردهای آن در حوزه مسایل خانوادگی است. بر اساس این قاعده هیچ غیر مسلمانی نمی تواند بر مال و جان و عرض مسلمان مسلط و چیره شود. بنابراین، ازدواج زن مسلمان باغیر مسلمان حتی اهل کتاب جایز دانسته نشده و هر گونه عقدی باطل می باشد؛ چرا که تسلط غیر مسلمان بر زن از طریق ازدواج موجب می شود تا بر خلاف حکم الهی، عزت مسلمانی از میان برود و کافر بر مومن مسلط شود. از همین روست که خداوند با آن که اجازه می دهد تا هر کافری از سرزمین های اسلامی خارج شود ولی از مومنان می خواهد تا زنان مسلمان را از دست کافران بیرون آورند و با آنان ازدواج کنند.

بر اساس قاعده نفی سبیل این معنا استنباط می شود که خداوند متعال در شریعت اسلامی حکمی قرار نداده است که موجب سلطه و برتری کافران بر مسلمانان شود. چنان که گفته شد، این قاعده بر عمومات و اطلاقات ادله دیگر حاکم است. به عنوان نمونه در آیاتی که درباره ارث وارد شده، احکام دارای عموم و اطلاق می باشد و از همین رو شامل کافر و مومن می شود. به این معنا که به ظاهر در احکام ارث تفاوتی میان کافر و مومن نیست. این در حالی است که بر اساس مفاد قاعده نفی سبیل، کافر از مسلمان ارث نمی برد و از آن محروم می شود. بنابراین اگر فرزندی کافر شد از پدر خود ارث نخواهد بود، چنان که پدر کافر از فرزند مسلمان خود ارث نخواهد برد.(القواعد الفقهیه، بجنوردی، ج ۱ ، ص ۱۹۳)

تعبیر «نفی سبیل‏» در عنوان قاعده بر گرفته از قرآن کریم است خداوند می فرماید: «لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلا» (سوره نساء ، آیه ۱۴۱) مقصود از نفی جعل، همان نفی تشریعی است نه تکوینی؛ زیرا اگر نفی جعل تکوینی بود، می بایست در خارج هیچ گونه تسلطی برای کافران بر مومنان تحقق نمی یافت، حال آن که در برخی از موارد سلطه کافران بر مومنان را در عراق ، فلسطین ، افغانستان و بلکه همه کشورهای اسلامی به یک معنا مشاهده می کنیم. بنابراین مراد از عدم جعل سلطه همان عدم جعل تشریعی است. به این معنا که در اسلام هیچ حکمی وضع نشده است که موجب تسلط کافران بر مسلمان شود و یا اجازه داده شود تا مسلمانان کافران را بر خود مسلط و چیره کنند.

بنابراین هم چنان که در قاعده «لاضرر» جنبه سلبی و کنترل کنندگی نسبت‏به سایر احکام و قواعد فقهی برداشت می شود در قاعده نفی سبیل نیز همین معنا مراد است. پس چنانکه در "قاعده لاضرر" مشهور بر آن است که احکام ضرری از سوی شارع مقدس جعل نشده است، در قاعده نفی سبیل نیز برآنند که در روابط میان مسلمان وکافر هیچ حکم یا قاعده که در بردارنده هر نوع سلطه، برتری و امتیازی برای کافر نسبت ‏به مسلم باشد، شرعا جعل نشده است. برای مثال، با وجودی که طبق عمومات و اطلاقات ادله معاملات، معاملات اقتصادی با کافران جایز است، ولی در صورتی که معامله با کافر تملک بنده مسلمان را برای کافر نتیجه دهد، باطل است؛ زیرا تملک کافر نسبت ‏به مسلمان از مصادیق بارز سلطه و چیرگی کافر بر مسلمان است و اسلام چنین اجازه ای نمی دهد و این گونه معاملات باطل و فاسد می باشد. (شیخ انصاری، المکاسب، ط قدیم، ص‏۱۵۸) از دیگر مواردی که می توان در جنبه حقوق فردی به آن اشاره کرد ولایت پدر بر فرزند است. هر چند که به ظاهر عمومات و اطلاقات هر پدری بر فرزند خود ولایت دارد، ولی در صورتی که پدری مرتد شود ولایت او بر فرزند صغیر سلب می‏شود. (بجنوردی، القواعد الفقهیه، ج‏۱، ص‏۱۷۳ و فاضل لنکرانی، القواعد الفقهیه، ج‏۱، ص‏۲۵۰ )

از نکره " سبیلا" که در سیاق نفی قرار گرفته این معنا به دست می آید که این حکم و قاعده عمومیت دارد؛ چرا که نکره در سیاق نفی افاده عموم می کند. بر این اساس، هیچ گونه تسلطی برای کافران بر مسلمانان و مومنان نیست و خداوند هیچ گونه حکمی که موجب سلطه آنان در حوزه های نظامی ، سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی و مانند آن شود، تشریع نکرده است.

این نفی سلطه و چیرگی به ویژه نسبت به جامعه ایمانی بیش تر مورد تاکید قرار گرفته است، چرا که تسلط بر جامعه ایمانی به معنای نفی کامل سلطه اسلام و دین اسلامی بر جامعه است که بر خلاف اراده الهی می باشد. بنابراین حساسیت نسبت به مسایل اجتماعی بیش تر است. از این رو می توان گفت که آن چه در قاعده مورد تاکید است هر گونه نفی ولایت کافران می باشد که همان ولایت طاغوت نیز خواهد بود.

بنابراین، «مراد از قاعده نفی سبیل این است که خداوند سبحان در تشریع احکام اسلامی حکمی را که به واسطه آن سلطه و برتری کافر بر مسلمان تثبیت گردد، جعل نکرده است .» (بجنوردی، القواعد الفقهیه، ج‏۱، ص‏۱۶۲) و هر گونه ولایت و سلطه ایشان به معنای سلطه طاغوت و جبت خواهد بود که می بایست با آن مبارزه کرد و اجازه بقا بدان نداد.

البته اثبات قاعده در حوزه تشریع به یک معنا نفی آن از حوزه تکوین نیست، چرا که خداوند در این جا تاکید بر جامعه ایمانی دارد و می دانیم که جامعه ایمانی هرگز ذلت و خواری سلطه کافران را نخواهد پذیرفت و با مبارزه خود را از هر گونه سلطه محدود و زمانی رهایی می بخشد. به این معنا که اراده تکوینی الهی بر این است که جامعه ایمانی به قید ایمان هرگز گرفتار تسلط کافران نخواهد شد و اگر چنین تسلطی دیده شد می بایست در ایمان و مسلمانی خود شک کرد.

اما آن چه در این جا برای ما اهمیت دارد، بیان احکام تشریعی مساله بر اساس این آیه و آیات دیگر است. خداوند در آیه ۲۸ سوره آل عمران می فرماید: لاَّ یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاء مِن دُوْنِ الْمُؤْمِنِینَ وَمَن یَفْعَلْ ذَلِکَ فَلَیْسَ مِنَ اللّهِ فِی شَیْءٍ إِلاَّ أَن تَتَّقُواْ مِنْهُمْ تُقَاهً وَیُحَذِّرُکُمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَإِلَى اللّهِ الْمَصِیرُ؛ مؤمنان نباید کافران را- به جاى مؤمنان- به ولایت و دوستى بگیرند و هر که چنین کند، در هیچ چیز او را از ولایت و دوستىِ خدا بهره‏اى‏ نیست، مگر اینکه از آنان به نوعى تقیّه کنید و خداوند، شما را از عقوبت‏ خود مى‏ترساند، و بازگشتِ همه به سوى خداست.

اولیاء جمع ولی به معنای عهده دار شدن تدبیر امور مربوط به چیزی است. ولی صغیر و مجنون به فردی می گویند که مالک تدبیر امور مالی و دیگر شئون مربوط به آن ها باشد و مقصود از برگزیدن کافران به عنوان اولیای امور این است که با آنان چنان پیوند و الفت روحی پیدا کند که از اخلاق و دیگر شئون زندگی آنان تاثیر پذیرد؛ چنان که کلمه " من دون المومنین" به همین نکته اشاره دارد؛ زیرا بیان می کند که محبت کافران را بر مومنان ترجیح می دهد و آنان را به جای مومنان بر می گزیند.(المیزان، ج ۳ ، ص ۱۶۲)

مرحوم طبرسی می نویسد: اولیاء جمع ولی به معنای فردی است که عهده دار شئون فردی می شود که کارهای او را می پسندد به این که او را یاری کند و این در دو جهت فاعلی یعنی یاری کننده و جهت مفعولی یعنی یاری شده تحقق می پذیرد، مانند" الله ولی الذین آمنوا؛ خداوند یاری کننده مومنان است.(بقره ، آیه ۲۵۷) اگر بگوییم " المومن ولی الله " یعنی مومن از جانب خدا مورد یاری قرار گرفته است.(مجمع البیان، ج ۱ و ۲ ، ص ۷۳۰)

این که به دوست نیز ولی می گویند از آن روست که این علاقه و محبت به دیگری چنان برای او پسندیده است که می خواهد او را یاری دهد و همانند آن شود. از این رو به دوستانی که از یک دیگر الگو می گیرند و یار و یاور هم هستند ولی می گویند؛ چرا که دوستی ایشان به اندازه ای است که از هر لحاظ پشتیبان یک دیگر هستند و پشت سر هم حرکت می کنند و از دوستی کوتاه نمی آیند.

در آیه ۲۸ سوره آل عمران و هم چنین آیه ۱۴۴ سوره نساء خداوند متعال از ولایت کافران بر مومنان نهی می کند و فرمان می دهد تا مومنان خود عهده دار امور سیاسی و اجتماعی و نظامی خود شوند واجازه ندهند تا کافران بر آنان سلطه یابند. خداوند در آیه اخیر می فرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاء مِن دُونِ الْمُؤْمِنِینَ أَتُرِیدُونَ أَن تَجْعَلُواْ لِلّهِ عَلَیْکُمْ سُلْطَانًا مُّبِینًا؛ اى کسانى که ایمان آورده‏اید، به جاى مؤمنان، کافران را به ولایت و دوستى خود مگیرید. آیا مى‏خواهید علیه خود حجّتى روشن براى خدا قرار دهید؟

روایتی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با مضمون : «الاسلام یعلو و لا یعلی علیه …» نقل شده هم معنا را اثبات می کند. شیخ صدوق‏قدس سره این روایت را برای استدلال بر عدم ارث کافر از مسلمان استفاده کرده است (من لا یحضره الفقیه، ج‏۴، ص‏۳۳۴) این برداشت شیخ صدوق از روایت به خوبی نشان می دهد که شیخ از آن نفی سلطه و سبیل را استنباط کرده است؛ چرا که عقل نیز همین معنا را تایید و اثبات می کند.

به سخن دیگر، دلیل عقلی قطعی، بر اثبات قاعده نفی سبیل است ، چرا که شرافت و عزت اسلام مقتضی بلکه علت تامه است ‏بر این که خداوند متعال در احکام و شریعت ‏خود حکمی را جعل نکرده که موجب هرگونه ذلت مسلمان در برابر کافر گردد. چنان که در آغاز گذشت، خداوند متعال در قرآن کریم می‏فرماید: «و لله العزه و لرسوله و للمؤمنین و لکن المنافقین لا یعلمون‏» (منافقون ، آیه ۸) با این وجود چگونه ممکن است همین خداوند، ‏حکمی را جعل کند که سبب برتری و علو کافر بر مسلمان گردد؟ بدین ترتیب و با توجه به مجموعه معارف و دستورات اسلامی در باره روابط مسلمان و کافر می‏توان ادعای قطع و یقین کرد که در شریعت اسلام، حکمی جعل نشده که مقتضی تحقیر، پستی و ذلت مسلمان در برابر کافر باشد و ایشان را بر مسلمان مسلط کند. (بجنوردی، القواعد الفقهیه، ج‏۱، ص‏۱۵۹ و فاضل لنکرانی، القواعد الفقهیه، ص‏۲۳۷) بدین ترتیب ادله قاعده فقهی نفی سبیل بر محور آیه شریفه نفی سبیل، همگی همخوان و متناسب بیانگر دیدگاه عزت خواهانه اسلام برای مسلمانان در برابر کافران است. همین دیدگاه است که یکی از سیاست‏های مهم و کلان نظام اسلامی را در روابط میان مسلمانان و کافران رقم می‏زند .

به هر حال قوانین اسلامی هر گونه سلطه و ولایت کافران بر مومنان و جامعه ایمانی را نفی کرده است و مومنان نمی بایست اجازه دهند تا با رفتارها و اعمال خود تسلط بیگانگان و کفار را سبب شوند. این حکمی است که بر فرد و جامعه جاری است و هیچ کس نمی تواند خود را از بار این مسئولیت بیرون برد.

بر اساس همین قاعده می بایست روابط دولت اسلامی و جامعه اسلامی را با دیگران تبیین کرد و اجازه نداد که به سبب برخی از قوانین تسلطی بر جامعه از سوی کافران اعمال شود. هم چنین این قاعده مجوز مهمی برای جهاد در همه اشکال از جمله فرهنیگ ، اقتصادی و نظامی و رسانه ای و مانند آن است ؛ چرا که هر گونه سستی و ضعف در این حوزه ها موجب تسلط می شود و خداوند هرگز به این امر راضی نیست.