مهندسی معکوس در حوزه دین

samamosاساس تمدن، نظریات علمی است؛ زیرا تمدن، تجسم عینی فرهنگی است که در دستگاه و نظام واره ای شکل می گیرد. تمدن های بزرگ دارای دستگاه و نظامواره پیچیده ای است که همه ابعاد انسانی را درنظر گرفته و در حد امکان پاسخ های مناسب و کاملی ارایه داده است؛ زیرا اگر این دستگاه جامع و به نسبت کامل شکل نگیرد، نمی تواند نیازهای متفاوت و متنوع افراد جامعه را پاسخ دهد و مردم را در یک هدف مشخص گردآورده و آنان را بدان سمت هدایت و مدیریت کند.

نظریاتی که در نظام واره فرهنگی شکل می گیرد، پاسخ های مناسب و به نسبت کاملی است که تمدن ها را شکل می دهد. بنابراین، فقدان نظریات در عرصه های گوناگون به معنای فقدان پاسخگویی فرهنگ به نیازهای متعدد و متنوع مردم است. پس هرگز نمی توان امید داشت که با فقدان نظریات، تمدنی شکل گیرد.

اسلام نیز دارای فرهنگی کامل است و توانسته نظریات جامع و کاملی را فراروی بشر قرار دهد و فرصت سازه تمدنی را برای انسانها فراهم آورد؛ بهترین دلیل بر این معنا، وقوع تمدن اسلامی درگذشته و عصر نبوی است.

اما پرسش این نوشته این است که آیا اسلام به عنوان یک فرهنگ تمدنی، می تواند در جهان معاصر همانند گذشته، نظریاتی را ارایه دهد که پاسخ گوی نیازهای تمدنی نسل کنونی باشد؟ آیا نظریات پیشینی که تمدن ساز بوده است، قابلیت پاسخ گویی به نیازهای کنونی را دارد؟ آیا فرهنگ اسلامی قابلیت باز تعریف یا بازسازی نظریاتی را دارد که بتواند سازه تمدنی جدیدی را تحقق بخشد؟

¤ ¤ ¤

نظریات ثابت و متغیر

نیازهای انسانی به دو گروه ثابت و متغیر دسته بندی می شود. برخی از نظریات فرهنگ تمدنی از خصوصیات ثبات و پایداری برخوردار است؛ زیرا فرهنگ تمدنی که پیش از این توانسته مثلا تمدن ایرانی، یونانی، رومی و چینی را ایجاد کند، دستگاهی است که به این بخش از نیازهای ثابت بشر پاسخ داده است.

اما از آن جایی که نیازهای انسانی تنها منحصر به نیازهای ثابت نیست و برخی از نیازهای بشر متغیر و حتی گرفتار لحظه و مکان است، لذا نمی تواند فراگیر و ثابت و پایدار باشد. هر تمدنی در یک لحظه تاریخی و در یک موقعیت جغرافیایی خاص با تنوع امکانات و ظرفیت ها در منابع انسانی و اقتصادی و مانند آن شکل گرفته اما با همه تنوع، محدودیت هایی در امکانات و منابع انسانی و اقتصادی و مانند آن داشته است از این رو نظریات آن، راهکارهایی محدود به شرایط و مقتضیات زمانی و مکانی بوده است.

اسلام به عنوان یک فرهنگ تمدنی که سبک زندگی خاص را تعریف کرده و تمدنی خاص را ایجاد کرده است، دارای هر دو دسته نظریات ثابت و متغیر است؛ از این رو لازم است برای بهره گیری از آن فرهنگ تمدنی اسلام، توجه ویژه ای به دو دسته نظریات ثابت و متغیر اسلام شود. در این راستا ضروری است که در گام نخست، نظریات ثابت و متغیر در فرهنگ تمدنی اسلام شناسایی شود؛ زیرا فرهنگ اسلام به شکل انتزاعی شکل نگرفته، بلکه در چارچوب تمدنی عینی و تجسمی پدید آمده است و نمی توان به سادگی نظریات ثابت و متغیر آن را شناخت.

در حقیقت، فرهنگ تمدنی اسلام و نظریات آن همواره ناظر به عینیت های خارجی بوده است و آنچه در اختیار ماست نظریات فلسفی و فرهنگی انتزاعی نیست؛ بر این اساس فرهنگ اسلامی در مدت زمانی دست کم دو دهه یا دو سده شکل گرفته است؛ چرا که بر پایه نگرش اسلام سنی، فرهنگ اسلامی در دو یا سه دهه و بر پایه نگرش اسلام شیعی، این فرهنگ تمدنی اسلام در دو سده شکل گرفته است؛ زیرا عصر امامان معصوم(ع) نیز بخشی از فرهنگ تمدنی است که تمدن اسلام را ساخته است.

ما امروز با تراکمی از فرهنگ تمدنی مواجه هستیم که ثابت و متغیر آن شناخته نیست یا به سختی شناخته می شود؛ زیرا ماشین و دستگاهی را در اختیار داریم که شامل قلب و موتور، دست و پای حرکت و امور تزیینی و تشریفاتی است. مجموعه این دستگاه و ماشین، همان هویت تمدن اسلامی است. بنابراین لازم است برای امروزی سازی فرهنگ تمدنی اسلام، این دستگاه و ماشین را از هم تفکیک و جدا سازیم و با مهندسی معکوس، طرحی از آن به دست آوریم تا بدانیم کدام موتور و قلب یعنی نظریات ثابت و کدام یک دست و پا و راهکارهای مرتبط با مکان و زمان و نظریات متغیر و حتی کدام یک از آنها از امور تزیینی و تشریفاتی جهت زیبایی سازی این دستگاه و ماشین تمدنی است؟

پس لازم است برای امروزی سازی فرهنگ تمدنی اسلام، ماشین تمدنی اسلام را مهندسی معکوس کنیم و هر یک از نظریات موجود در این نظامواره و دستگاه را به درستی باز شناسیم و با اتخاذ نظریات ثابت و بازسازی نظریات متغیر با توجه به نظریات ثابت، مجموعه و دستگاه تمدنی امروزی را برای فرهنگ تمدنی اسلام و به جامعه جهانی ارایه کنیم.

واکنش های چهارگانه در برابر نظریات فرهنگ تمدنی اسلام

وقتی شخصی با دستگاه، نظامواره و مجموعه نظریات فرهنگ تمدنی اسلام مواجه می شود، ممکن است یکی از چهار واکنش را بروز دهد:

۱- با دستگاه و نظام واره تمدنی اسلام، به شکل انتزاعی برخورد کند و اسلام را نظریاتی همانند نظریات فلسفی و انتزاعی ارزیابی کند و با آن تعامل داشته باشد. در این حالت، اسلام برای چنین شخصی تنها نظریات فلسفی و انتزاعی است و آن را هرگز در تعامل با عینیت ها جامعه نمی بیند و گمان می کند که فرهنگ زمانه و نیازها و مقتضیات زمانی و مکانی در آن تاثیر نداشته است. بخش اعظم ظاهریون و اخباریون و مانند آن، با فرهنگ تمدنی اسلام این گونه برخورد داشته اند؛ از این رو اصولا در آیات و روایات و سنت و سیره تدبر و تفکر نمی کنند و قایل به جداسازی دو دسته نظریات ثابت و متغیر نیستند. این تفکر حتی در میان اصولیون و مجتهدان نیز به شکلی راه یافته است و لایه های آن را می توان در فتاوا و نظریات علمی و عملی آنان یافت. عده ای از مجتهدان ما تلاش نمی کنند تا در هنگام ارایه نظریات و فتاوای خود نظریات ثابت و متغیر را شناسایی کنند و در هنگام تعامل با سنت و سیره بر این اساس، به تدبر و تفکر پرداخته و فتاوا و نظریات مبتنی بر این دسته بندی ها را ارایه دهند؛ چنان که در هنگام تعامل بامنابع استنباط و اجتهاد و در مواجهه با حجت و دلیل شرعی، به فردی و اجتماعی آن توجه نداشته و مردم را با مجموعه ای از فتاوی احتیاط و احوطه در سرگردانی نگه می دارند.

۲- با دستگاه و فرهنگ تمدنی اسلام با عینیت تمدنی آن مواجه می شوند و در همان عینیت پیشین تمدنی آن می مانند بی آنکه از آن بگذرند. در این حالت، اسلام را برای گذشته می دانند و بی تفکیک از نظریات ثابت و متغیر آن، همه اسلام را برای مردمی می دانند که در زمان خود تمدنی بزرگ آفریدند و به گذشته پیوستند. اگر اسلام برای امروز چیزی دارد تنها در همان ایمان فردی و رهایی برای آخرت است. اسلام هیچ نظریه و طرحی در حوزه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و مانند آن ندارد؛ زیرا اسلام یک فرهنگ تمدنی حاوی نظریات تمدنی نیست؛ بلکه یک دین برای آخرت است و مأموریت و مسئولیت آن تنها در سه حوزه اعتقادی، اخلاقی و عبادی خلاصه می شود تا مردم را به ایمان بخواند و آخرتشان را تضمین و آنان را به سعادت اخروی برساند. شاید بتوان گفت که بیشتر روشنفکران دینی سکولار مانند دکتر سروش، آرکون، الجابری و مانند آن چنین تعامل و برخوردی با اسلام و فرهنگ تمدنی آن دارند. به نظر آنان، اگر اسلام با حضور در عرصه سیاسی و اقتصادی و نظامی و علمی و مانند آن تمدنی را در گذشته شکل داده است، یا مبتنی بر همان لحظه و عینیت های آن و مقتضیات و شرایط عصر نزول بوده که قابل تعمیم در زمان ها و مکان های دیگر نیست؛ یا اینکه اصول جامعه خردمندی را ایجاد کرده بود و این خردمندان به عنوان خردمندان، مدیریت جامعه را به عهده گرفته و توانستند مدیریتی و تمدنی را شکل بخشند. بنابراین، آنچه به عنوان تمدن اسلامی یاد می شود، تمدن مسلمانان است نه تمدن اسلامی. لذا اسلام و نظریات و نظام واره آن در تشکیل این تمدن تنها در حد رشد افراد جامعه انسانی نقش داشته است نه بیشتر. این تحلیل با توجه به اسلام با رویکرد سنی قابل تأیید می باشد؛ زیرا اسلام با رویکرد سنی، نشان داد که اعتقادی به نظام واره اسلامی خاص در حوزه فرهنگ تمدنی ندارد و براساس همین تحلیل و رویکرد بود که نظام ولایی و انتصاب الهی امامت را نفی کرده و به شدت با نظریات اسلامی درحوزه تمدنی مخالفت کرده و حتی نظام سیاسی و اجتماعی و فرهنگی آن را انکار کردند. بدین ترتیب در اسلام با رویکرد سنی، نظریات متعه در ایجاد سلامت نظام خانواده و اجتماع حذف می شود همان گونه که در حوزه حاکمیت و رهبری سیاسی و حتی مرجعیت علمی، وحی و رهبران منصوب و منتسب به وحی یعنی امامان معصوم(ع) حذف می شوند و خلافت دنیوی جایگزین آن می گردد. بنابراین، در تبارشناسی این جریان روشنفکری دینی و لائیک در جامعه اسلامی می بایست به نگرش سنی از اسلام در عصر پیامبر(ص) و پس از آن اشاره کرد و خاستگاه این جریان را در سقیفه بنی ساعده جست. البته این گروه معتقدند که اسلام در سه حوزه اعتقادی، اخلاقی و عبادی جهانی است و در عینیت خود از یک فراگیری برخوردار می باشد، ولی هرگز این عینیت یک عینیت تمدنی نیست، زیرا فرهنگ اسلامی را اصولا فرهنگ تمدنی نمی دانند و با چنین نگاهی به آن نمی نگرند.

۳- شخص، دستگاه فرهنگ تمدنی اسلام را، به عنوان یک عینیت خاص محدود به فرهنگ زمانه جاهلی برمی شمارد و در همان محدوده تحلیل و تبیین می کند. بنابراین اگر اسلام دارای فرهنگ تمدنی بوده، خاص همان دوره خودش بوده است و هرگز به عنوان یک دستگاه تمدنی برای تمامی دوران ها و مکان هانیست. لذا فرهنگ اسلامی از نظر فرهنگ تمدنی گرفتار لحظه است هر چند که به عنوان یک دستگاه فکری و دینی، از فراگیری برخوردار می باشد. از نظر این افراد، در هنگام تعامل با فرهنگ تمدنی اسلام می بایست نظریات تمدنی آن را از نظریات غیرتمدنی آن باز شناخت و تنها به نظریات غیرتمدنی آن یعنی در سه حوزه اعتقادی، اخلاقی و عبادی بسنده کرد. به سخن دیگر، مأموریت اصلی پیامبر(ص) همین سه حوزه یعنی ارایه نظریات غیر تمدنی بوده است و اگر در حوزه تمدنی نیز نظریاتی ارایه کرده برای مأموریت خاصی بوده است که از سوی خداوند به او محول شده بود و این مأموریت هرگز تکراربردار نیست و نمی توان آن را به عصرها و دوره ها و مکان های دیگر تعمیم داد.

۴- شخص با فرهنگ تمدنی اسلام، به عنوان یک عینیت کلی و قابل فراگیری و تعمیم مواجه می شود. از این نظر، اسلام کلیاتی است که می تواند با هر فرهنگی جمع شود و حتی تمدن هایی را در اعصار و اماکن گوناگون ایجاد کند و باید همواره نظریات و فرهنگ تمدنی آن را به دو دسته ثابت و متغیر تقسیم کرد و نظریات گرفتار لحظه و مقتضیات زمان و مکان را از نظریات ثابت آن جدا کرد.

ازنظر این عده، دستگاهی که در اختیار ماست، نظریات صرف و انتزاعی نیست، بلکه ماشینی است که می بایست با مهندسی معکوس، طرح و نقشه کلی آن را به دست آورد و نظریات ثابت و متغیر آن را بازشناخت و باتوجه به عینیت های منطقه و زمانی مبتنی بر نظریات ثابت، نظریات متغیری را ارایه داد تا تمدنی متناسب با همان عصر و مکان ایجاد کرد.

بنابراین، بر اندیشمندان و اسلام شناسان است تا با مراجعه به روش های علمی قابل قبول عقل و وحی، نظریات ثابت را بازشناسند و آن را در جایگاه مرجعیت قرار دهند و سپس نظریات متغیر را برای برونرفت از مشکلات و پاسخ گویی به مسایل تمدنی زمانه ارایه کنند.

باتوجه به اینکه الگوی مردم سالاری دینی به مثابه ماشین و دستگاهی است که طرح و الگوی آن را در اختیار نداریم، لازم است تا با مهندسی معکوس مبتنی بر اصول و مبانی روشی عقلانی و وحیانی، طرح و الگوی جامع تدوین و باتوجه به نیازهای هر عصر و مکان، به جامعه بشری جهانی ارایه شود. اکنون ما با اسلام عربی، اسلام پاکستانی، اسلام ایرانی، اسلام آفریقایی، اسلام ترکی و مانند آن مواجه هستیم. بنابراین لازم است تا اسلام ناب را از طریق روش های مقبول و معقول، به شکلی انتزاعی کرده و باتوجه به عینیت های موجود در هر زمان و مکان به جامعه بشری عرضه کنیم. البته همان گونه که شکل کاملاً انتزاعی و ایده آلیسم آن بی فایده است همچنین حفظ نظریات عینیت شده به سبب گرفتاری در عینیت خاص نمی تواند الگوی مناسبی برای تمدن سازی در جهان معاصر باشد. از این رو امام خمینی(ره) از فقه جواهری به عنوان یک روش مناسب برای تعامل با فرهنگ تمدنی اسلام یاد می کند و از نخبگان می خواهد با استفاده از روش صاحب جواهر در فقه، روشی جامع و فراگیر برای شناخت نظریات ثابت و متغیر به دست آورند و مجتهد ازنظر ایشان کسی است که نظریات ثابت و متغیر اسلام را در فرهنگ تمدنی آن بشناسد و باتوجه به مقتضیات زمان و مکان، در روش و محتوا، اسلام را به عنوان یک فرهنگ تمدنی به جامعه جهانی ارایه دهد.

اصول و مبانی استنباط دین اسلام

دستگاه هایی که براساس آن می توان فرهنگ تمدنی اسلام را شناخت، دو دستگاه منطق عقلانی و منطق دین است. دستگاه منطق عقلانی، اشکال و صور گوناگونی دارد که ما با دو دستگاه معروف منطق صوری ارسطویی و منطق فازی آشنا هستیم.

منطق صوری ارسطویی به تنهایی نمی تواند اصول و مبانی مطلوب را به دست ما دهد؛ زیرا با همه قابلیت های خود، از نواقص جدی رنج می برد و اصولا نمی تواند در حوزه فرهنگ تمدنی نقش مثبت و کاملی را به عهده گیرد. از این رو اندیشمندان اسلامی هرگز به طور کلی منطق صوری را نه پذیرفته و نه رد کرده اند؛ چنان که در تعامل با فلسفه، این روش را در پیش گرفته اند و آن را به تنهایی مفید ندانسته اند. این گونه است که در علم کلام و تبیین اصول دین و اعتقاد، از فلسفه و منطق به طور کامل استفاده نمی کنند؛ زیرا روش منطقی و فلسفی را برای اثبات ایمان کافی نمی شمارند.

به هر حال، دستگاه عقلانی در فرهنگ تمدنی اسلام تنها راه یا راه کامل، شناخته نشده و دانشمندان و اندیشمندان اسلامی با آن تعامل مثبت کاملی نداشته اند. از این رو در اندیشه تدوین دستگاهی دیگر بودند تا بتوانند در چارچوب روشمندی، فرهنگ تمدنی اسلام را شناسایی و با استفاده از آن روش، استنباط و اجتهاد خود را در مسایل و ارایه نظریات بیان کنند.

تنها دستگاه روشمندی که در جغرافیای جهانی اسلام موجود بوده و به کار گرفته می شود، اصول فقه نامیده می شود که آن نیز در دایره فقه محدود شده است. البته آیت الله فاضل لنکرانی بر این باور بود که این دستگاه روشی در استنباط، اختصاص به فقه و احکام ندارد، بلکه با توجه به مطالب و مسایلی که در آن مطرح شده است در حوزه های دیگر نیز کاربرد داشته و به عنوان اصول و مبانی استنباط می تواند به کار گرفته شود. بنابراین، در حوزه های دیگر چون تفسیر، کلام و اخلاق و مانند آن می توان از این اصول و مبانی استنباط استفاده کرد و نظریات اسلام را به دست آورده و به جامعه بشری ارایه کرد.

اما ایشان و هیچ کس دیگری در این نکته شک و تردید روا نمی دارد که اصول و مبانی استنباط که از آن به اصول فقه یاد می شود از جامعیت و کلیت و فراگیری برخوردار نیست و حتی در حوزه فقه نیز به یک معنا نمی تواند روش جامع و کامل باشد و بر همین اساس هنوز در حال رشد و تطور و تکامل است، هر چند که در دو سده اخیر در حوزه های شیعی به شدت رشد و تکامل یافته ولی هرگز به بلوغ کامل خود نرسیده است.

از سوی دیگر، حوزه دین نیازمند روشی جامع و کامل است تا همه نظریات فرهنگ تمدنی اسلام بدان کشف شده و راهنمایی باشد تا دلیل شرعی بدان استنباط و استنطاق شود و به جامعه بشری عرضه شود. بنابراین، باید برای کشف نظریات ثابت و متغیر فرهنگ تمدنی اسلام از منابع اصلی یعنی کتاب و سنت و عقل، اصول استنباط دین تدوین شود.

البته برخی از اندیشمندان تلاش کرده اند در حوزه های تفسیری و کلامی، روش استنباط را تدوین کنند. اما این تلاش ها هرگز کامل و جامع و با اهتمام همگانی حوزه مواجه نبوده است. در برخی از مراکز فرهنگ قرآن، عده ای تلاش کردند تا اصول و مبانی روش تفسیر را تدوین کنند. اما مشکل آنان کمبود منابع انسانی بوده است؛ زیرا برای تدوین روش استنباط در حوزه تفسیر لازم است با توجه به تفاسیر موجود، روش و اصول و مبانی تفسیر با مطالعه از دستگاه و ماشین موجود تفسیری آنان کشف و سپس تنقیح و تعمیم یابد و به عنوان یک اصل و روش و مبنی ارایه گردد.

علامه طباطبایی و برخی دیگر از مفسران کوشیدند تا در مقدمه کتب تفسیری خویش برخی از این اصول را بیان کنند ولی هرگز این تلاش ها پی گیری، نقد و بررسی علمی نشد؛ آن گونه که اصول فقه از سوی نخبگان و اندیشمندان حوزوی نقد و تحلیل شده است.

آنچه امام خمینی(ره) از حوزه های علمیه خواسته است، مراجعه به متون و منابع موجود قطعی اسلام یعنی فقه جواهری، تفسیر مجمع البیانی و المیزانی، کلام کشف المرادی و مانند آن برای مهندسی معکوس و کشف روش شناختی و اصول و مبانی در مرحله نخست به عنوان مهمترین ابزار روشمند شناخت اسلام و چارچوب آن، و سپس ارایه نظریات علمی به جهان به عنوان نظریات فرهنگ تمدنی اسلام در مرحله دوم است.

اگر بخواهیم در حوزه های اقتصاد، علم سیاست، علم اخلاق، علوم تربیتی، جامعه شناسی، روان شناسی، فلسفه، کلام و مانند آن، به ارائه نظریات بپردازیم و تمدن اسلامی مبتنی بر فرهنگ اسلام را در جهان معاصر عینیت و تجسم بخشیم، گام نخست آن است که با مراجعه به دستگاه و ماشین موجود و مهندسی معکوس، اصول دین یعنی اصول استنباط دین را به دست آوریم و آن را در اختیار نخبگان دیگر قرار دهیم تا در این دستگاه به ارایه نظریات بپردازند.

به سخن دیگر، مهندسی معکوس تراث اسلام مانند فقه جواهری و المیزان و کشف المراد و اقتصادنا، این امکان را به ما می بخشد تا اسلام واقعی و ناب را بشناسیم؛ ولی در گام نخست باید روشی از درون اینها به دست آوریم و آن را به عنوان روش مقبول استنباط دین به جامعه حوزوی ارایه دهیم تا دانشمندان حوزوی با استفاده از آن، به اجتهاد در نظریات ثابت و متغیر پرداخته و با تفکیک نظریات ثابت از متغیر، نظریات را برای برون رفت جوامع در حوزه های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و مانند آن به عنوان نظریات تمدنی برای جوامع متعدد و متنوع بشری ارائه دهند. این گونه است که اسلام می تواند به عنوان «الاسلام هوالحل» به جامعه جهانی معرفی شود وباتوجه به مقتضیات مکانی و زمانی هر جامعه، تمدنی را ایجاد کند و نیازهای مردم را در دنیا و آخرت پاسخ مناسب و در خوری بدهد.

در این صورت است که اسلام شیعی، اسلام ایرانی، اسلام عربی و مانند آن به یک معنا درست و به یک معنا غلط و باطل خواهد بود؛ زیرا نظریات ثابت آن در همه جهان و در همه اعصار و مکانها یکی خواهد بود در حالی که نظریات متغیر آن باتوجه به مقتضیات زمانی و مکانی شکل بومی و ملی به خود می گیرد؛ همان گونه که وقتی دیگران به مسلمانان می نگرند آنان را در اموری چون خدای واحد، قبله واحد، پیامبر واحد، نماز و روزه و حج و مانند آن یکی می بینند و همه را مسلمان می نامند در حالی که در اموری دیگر با هم اختلاف دارند که این اختلافات همانند اختلافات در حوزه مسایل جزیی و متغیرات متأثر از زمان و مکان و مانند آن است.