مشروعیت بخشی جریان های تکفیری در فقه سیاسی

بسم الله الرحمن الرحیم

ریشه یابی چرایی ظهور جریان های تکفیری در جهان اسلام می تواند برای چگونگی برخورد با این جریان از نظر فقهی و فرهنگی و حتی در عرصه سیاسی و نظامی کمک کند. بدون شناخت ریشه ها و چرایی آن در میان مسلمانان و حتی متدینان نمی توان مقابله ریشه و بنیادینی را رقم زد. نویسنده با مراجعه به آموزه های وحیانی قرآن و فقه سیاسی به ویژه در میان اهل سنت بر آن است تا ریشه های آن را تبیین نماید. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

معنا شناسی و مفهوم شناسی کفر

واژه تکفیر از واژه کفر به معنای «پوشاندن و پنهان کردن چیزى » است.( راغب اصفهانی ، المفردات فی غریب القرآن ، ص ۴۳۳؛ معجم مقاییس اللغه ، ج ۵ ، ص ۹۱ ؛ صحاح اللغه ، ج ۲ ، ص ۸۰۷ ؛ لسان العرب ، ج ۵ ، ص ۱۴۴) ریشه اصلی کلمه بر گرفته از کار کشاورز در پوشاندن بذر و تخم در خاک است که آن عمل کشاورز را کفر و شخص کشاورز را کافر می گویند. پس اصل لغت همان ستر و پوشاندن است از همین روست که به شب که جهان را در ظلمت می پوشاند به طوری که دیگر چیزها قابل دیدن نیست، کافر می گویند. هم چنین بر اساس همین اصل و ریشه، به پوشیدن زره که تن را می پوشاند ، و نیز نادیده گرفتن نعمت و بی توجهی به آن بدون تشکر، و نیز برگ هایی که میوه درخت را می پوشاند، کفر ، کفران ، کافور گفته می شود. (نگاه کنید: مفردات راغب، ص ۴۳۳؛ و نیز معاجم عربی و فرهنگ نامه ها)

از مهم ترین کاربردهای آن پس از اسلام، کفر در برابر ایمان است؛ زیرا کافر حقیقتی چون خدا یا ربوبیت و پروردگاری اش را انکار می کند و آن را در زیر خرافاتی چون دهرپرستی و بت پرستی می پوشاند.

در ادبیات قرآنی در معانی چون آمده است: ۱.  کفر در برابر ایمان(نساء، آیه ۱۳۶) ؛ ۲. کفران نعمت در برابر شکر نعمت(انسان، آیه ۳)؛ ۳. پوشاندن بدی ها و گناهان و نادیده گرفتن آن از سوی خدا(بقره، آیه ۲۷۱) به کار رفته است.

البته در آیه ۲۵۶ سوره بقره کفر نسبت به طاغوت که وظیفه وتکلیف مومن دانسته شده است به معنای رد و پوشاندن چنین تفکری است که در برخی ریشه می دواند؛ چرا که رد و پوشاندن اعتقاد به طاغوت به معنای نفی الهه های دیگر و اثبات الله است که همان شهادت اول را متضمن است.

با نگاهی به آیات قرآنی به آسانی می توان دریافت که واژه کفر به معنای پوشاندن و نهان کردن چیزی، بیش تر به معنای بی ایمانی و کفر و پوشاندن آیات روشن و بینات الهی و انکار حقیقتی روشن چون خداوندگاری، آفریدگاری، پروردگاری خدا ، جهان غیب افزون بر جهان شهادت ، آخرت ، فرشتگان و مانند آن ها است.(نساء، آیات ۱۳۶ و ۱۴۰ و ۱۵۰؛ انعام، آیه ۸۹ و آیات بسیار دیگر)

در فرهنگ اصطلاحات و مفاهیم قرآنی، بیش ترین کاربرد واژه در همان معنای نخست یعنی کفر در برابر ایمان است. بر این اساس کافر کسی است که سه اصل اساسی: ۱. خدا ؛ ۲. پیامبر(ص)؛ ۳. رسالت و شریعت آن حضرت (ص) منکر شود و در برابر مومن کسی است که به این سه اصل باور داشته و گواهی دهد.

بر همین اساس از نظر قرآن کسی که به دو شهادت گواهی دهد مومن بوده و از کفر خارج می شود. یعنی اگر کسی بگوید: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله ، مسلمان و مومن است؛ زیرا این دو جمله سه اصل پیشین را اثبات می کند.

البته باید توجه داشت که در آیات قرآنی مومن و ایمان در دو معنا به کار رفته است: ۱. گاه در معنای مسلمانی که شهادتین بر زبان می راند ولی هنوز اعتقادی کامل ندارد و ایمان در جانش رسوخ نکرده و آزمون های الهی را نپیموده و هنوز عقل و قلب، جزم  وعزم با هم پیوند نخورده است؛ از همین روست که خداوند در آیه ۱۴ سوره حجرات می فرماید: قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَکِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ وَإِن تُطِیعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَا یَلِتْکُم مِّنْ أَعْمَالِکُمْ شَیْئًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ ؛ برخى از اعراب و بادیه‏نشینان گفتند: «ایمان آوردیم.» بگو: «ایمان نیاورده‏اید، لیکن بگویید: اسلام آوردیم.» و هنوز در دلهاى شما ایمان داخل نشده است. و اگر خدا و پیامبرِ او را فرمان برید از ارزشِ‏ کرده‏هایتان چیزى کم نمى‏کند. خدا آمرزنده مهربان است.» ۲. و گاه در معنای مرتبه عالی تر که همان ارتباط جزم و عزم و قول و فعل و عقل و قلب است به کار می رود. این بدان معناست که ایمان و اسلام دارای مراتب تشکیکی و درجاتی است که گام نخست آن همان اقرار زبانی به سه اصل در چارچوب شهادتین است. از همین رو، خداوند به مومنان ابتدایی و مسلمان حکم و فرمان می دهد تا با اعمال صالح و تقویت جزم و یقین و علم و دانش و تزکیه نفس و تقوا گام هایی برای تقویت ایمان و رسیدن به مراتب عالی را بر دارند. خداوند در آیه ۱۳۶ سوره نساء می فرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ آمِنُواْ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَالْکِتَابِ الَّذِی نَزَّلَ عَلَى رَسُولِهِ وَالْکِتَابِ الَّذِیَ أَنزَلَ مِن قَبْلُ وَمَن یَکْفُرْ بِاللّهِ وَمَلاَئِکَتِهِ وَکُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً بَعِیدًا؛ اى کسانى که ایمان آورده‏اید، به خدا و پیامبر او و کتابى که بر پیامبرش فرو فرستاد، و کتابهایى که قبلًا نازل کرده بگروید و هر کس به خدا و فرشتگان او و کتابها و پیامبرانش و روز بازپسین کفر ورزد، در حقیقت دچار گمراهى دور و درازى شده است.

پس از این آیات و آیات بسیاری دیگر از قرآن به دست می آید که اصطلاح قرآنی کفر در برابر ایمان و اسلام قرار می گیرد و کسی که اعتقاد به سه اصل نداشته باشد و یا شهادتین را بر زبان نیاورد کافر است.

اصولا پذیرش این سه اصل با بیان شهادتین به طور طبیعی باور و اعتقاد به امور دیگر یعنی عوالم غیب و فرشتگان و آخرت و مانند آن ها که در قرآن و آموزه های نبوی آمده را نیز در پی دارد.( الایمان و الکفر فى الکتاب و السّنّه، ص ۴۹ ؛  قواعد المرام، ص ۱۷۱؛ ارشاد الطّالبین،ص ۴۴۳ ؛ العروه الوثقى، ج ۱، ص ۵۴ )

اقسام کفر در کلام و روایات

در روایات و کلام اسلامی برای کفر اقسامی گفته شده است که عبارتند از:  ۱. کفر انکار : آن که کسی به قلب و زبان، خدا و رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را انکار کند؛ ۲. کفر جحود : کسی با قلب و عقل اذعان کند و نسبت به حقانیت چیزی یقین و جزم داشته باشد؛ ولی به زبان، انکار نماید: «وَجَحَدُوا بِها وَاسْتَیقَنَتْها أنْفُسُهُمْ». (نمل، آیه ۱۴)؛  ۳. کفر عناد : کسی به دل و زبان اذعان کند؛ امّا از روی حسادت و عناد، تن بدان ندهد؛ همانند ولید بن مغیره، که به دل و زبان قرآن را پذیرفت؛ ولی ایمان نیاورد و آن را سحر خواند. (مدثر، آیات ۱۱ تا ۲۵) ؛ کفر نفاق : کفر نفاق آن است که زبان دم از ایمان زَنَد؛ ولی دل از ایمان تهی باشد. (الایمان و الکفر فی الکتاب و السّنّه، ص۵۵)

در روایات به ویژه در کلام امام صادق(علیه السلام) کفر اقسامی دارد که عبارتند از :  ۱. کفر حجود : خود بر دو قسم است: الف: انکار ربوبیّت ؛ یعنی شخص کافر، خدا و بهشت و دوزخ و رستاخیز را انکار کند. کفر زنادقه و دهریّه از این دست است که قرآن سخن آنان را چنین باز می‏گوید: «وَما یُهْلِکُنا إلّا الدَّهْرُ». (جاثیه، آیه ۲۳) ؛ ب : انکار همراهِ شناخت : انکار همراهِ شناخت یعنی هر چند به وجود خدا یقین دارند، امّا از روی ستمکاری و بزرگ‏طلبی او را انکار می‏کنند. (نمل، آیه ۱۴) ۲. کفر عصیان : شخص به خدا ایمان دارد؛ امّا از فرمان او سر می‏پیچد و تکالیف دینی را بر نمی‏تابد. (بقره، آیه ۸۴) ۳. کفر برائت : این نوع از اقسام کفر، کفر ممدوح است و به عنوان کفری ناپسند شمرده نمی شود؛ بلکه از وظایف اعتقادی است؛ چنان که کفر به طاغوت در آیه ۲۵۶ سوره بقره از این مصادیق است. پس کفر ممدوح که همان کفر برائت است، کفر نسبت به دشمنان خدا و کافران و کفر به جبت و طاغوت و مانند آن هاست. در قرآن  کفر ابراهیم (متحنه، آیه۴) و کفر شیطان به اولیای خود. (ابراهیم، آیه ۲۲) ؛ ۴. کفر نعمت : همان ناسپاسی در برابر نعمت‌های الهی است. قرآن کریم از سلیمان پیامبر -علیه السلام- نقل فرموده است: «این از فضل پروردگار من است تا مرا به سپاسگزاری و ناسپاسی بیازماید» (نمل، آیات ۴ و ۷؛ بقره، آیه ۱۵۲) ؛ ۵. کفر مطلق : کفری است که هیچ یک از قیدهای پیشین را ندارد. (بحارالانوار، ج ۶۹، ص  ۱۰۰؛ ج ۹۰، ص ۶۰)

البته چنان که گفته شد مراتب اسلام و ایمان متعدد و متنوع است به طوری که اگر انسان به کف اسلام وایمان نگاه کند و آن را با عالی ترین آن در نظر گیرد گویی این مرتبه نخست اصلا از مصادیق اسلام وایمان نیست همان طوری که نور کرم شتاب را در برابر نور خورشید قرار دهید. از این روست که آن را مراتب شک انداز و تشکیکی می گویند. هم چنین کفر نیز دارای مراتبی است که برخی از مراتب آن می تواند از ایمان و اسلام مرتبه نخست مسلمانان نیز بهتر و مثبت تر باشد. پس کفر در هر مرتبه ای به معنای آن نیست که شخص اسلام و ایمان ندارد، به عنوان نمونه کفر نعمت به معنای کفر نسبت به خدا و رسالت نیست. پس اگر به کسی کافر گفته می شود باید مراتب و اقسام کفر را در نظر گرفت. بر همین اساس است که اهل کتاب با آن که اهل ایمان به خدا و رسالت پیامبران هستند ولی به یک معنا کافر هستند؛ هم چنان که اهل اسلام و ایمان کسانی که کفر نعمت می کنند کافر و کفار نامیده می شوند ولی این کفر به معنای خروج از اسلام نیست.

مفهوم شناسی تکفیر

تکفیر از ریشه کفر به معنای پوشاندن است. اما وقتی این واژه در باب تفعیل ثلاثی مزید به کار می رود به معنای آن است که شخصی، دیگری را به کفر نسبت دهد. پس تکفیر به معنای نسبت دادن دیگری به کفر است.

البته واژه تکفیر در این معنا قرآن نیامده است، بلکه واژه تکفیر در قرآن تنها در معنای  پوشاندن بدی ها و زشتی های دیگران به کار رفته  است و خداوند می فرماید: إِن تُبْدُواْ الصَّدَقَاتِ فَنِعِمَّا هِیَ وَإِن تُخْفُوهَا وَتُؤْتُوهَا الْفُقَرَاء فَهُوَ خَیْرٌ لُّکُمْ وَیُکَفِّرُ عَنکُم مِّن سَیِّئَاتِکُمْ وَاللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ؛ اگر صدقه‏ها را آشکار کنید، این، کارِ خوبى است، و اگر آن را پنهان دارید و به مستمندان بدهید، این براى شما بهتر است و بخشى از گناهانتان را مى‏زداید، و خداوند به آنچه انجام مى‏دهید آگاه است.(بقره، آیه ۲۷۱)

در بسیاری دیگر از آیات تکفیر به همین معنا به کار رفته است.(آل عمران، آیات ۱۹۳ و ۱۹۵؛ نساء، آیه ۳۱؛ مائده، آیه ۱۲؛ انفال، آیه ۲۹؛ عنکبوت، آیه ۷؛ زمر، آیه ۳۵؛ فتح، آیه ۵؛ تغابن، آیه ۹؛ )

تکفیر در کاربردهای زبان های عربی و فارسی به معانی گوناگونی به کار رفته که بر پایه آن‌ها در قرآن و احادیث و منابع کلامی و فقهی چند مفهوم مصطلح یافته است، از جمله پاک کردن گناهان و ابطال عقاب (عذاب)، (ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۳، ص۱۳۲، قم ۱۴۰۴؛ مجلسی، بحار الانوار، ج۵، ص۳۳۲؛ ج۶۸، ص۱۹۷) پرداختن کفاره سوگند و مانند آن (حرّعاملی، وسائل الشیعه، ج۱۲، ص۲۹۰) و کافر خواندن کسی (احمدبن محمد فیّومی، المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی، ذیل «کفر») یا نسبت کفر دادن به مسلمان. (الموسوعه الفقهیّه، کویت: وزارت الاوقاف و الشئون الاسلامیه، ج۱۳، ص۲۲۷)

تکفیر در قرآن

تکفیر به معنیِ نسبت دادن کفر به شخص یا گروه در قرآن کریم نیز به کار رفته است. البته خداوند برای بیان مقصود خود واژه تکفیر از باب ثلاثی مزید را به کار نگرفته است بلکه از واژه کفر از ثلاثی مجرد بهره جسته است. به عنوان نمونه خداوند کسانی که حضرت مسیح علیه‌السلام را خدا پنداشتند کافر دانسته و می فرماید: لَّقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قَآلُواْ إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ ؛ هر آیه کسانی که گفتند به راستی خدا همان مسیح پسر مریم است کافر شدند.(مائده، آیه ۱۷؛ و هم چنین آیات ۷۲ و ۷۳) و افرادی که به مردم جادوگری می‌آموختند را کافر دانسته و تکفیر کرده است.(بقره، ایه ۱۰۲)

از آیه ۶۶ سوره توبه به دست می اید که برخی از مسلمانان و مومنان پس از ایمان و اسلام کفر ورزیده و سپس عذر و بهانه جستند. خداوند از کسانی که پس از کفر جرمی را مرتکب شده اند نمی گذرد: دیگر عذر نیاورید، حقّا که پس از ایمانتان کافر شدید (پس از ایمان ظاهرى، کفرتان روشن شد)! اگر از گروهى از شما (به خاطر توبه‏شان) درگذریم گروهى دیگر را عذاب مى‏کنیم، زیرا آنان گنهکار بوده‏اند.

البته خداوند با آن که خود برخی را تکفیر کرده است به مسلمانان هشدار می دهد که حق ندارند کسی که شهادتین را برزبان جاری کرده و با سلام اسلامی به استقبال شما آمده است به خاطر منافع زودگذر دنیوی از ثروت و قدرت آنان را متهم به کفر کرده و تکفیر نماید. خداوند می فرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إِذَا ضَرَبْتُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَتَبَیَّنُواْ وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ أَلْقَى إِلَیْکُمُ السَّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِنًا تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا فَعِندَ اللّهِ مَغَانِمُ کَثِیرَهٌ کَذَلِکَ کُنتُم مِّن قَبْلُ فَمَنَّ اللّهُ عَلَیْکُمْ فَتَبَیَّنُواْ إِنَّ اللّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرًا؛ اى کسانى که ایمان آورده‏اید، چون در راه خدا سفر مى‏کنید خوب رسیدگى کنید و به کسى که نزد شما اظهارِ اسلام مى‏کند مگویید: «تو مؤمن نیستى» تا بدین بهانه‏ متاع زندگى دنیا را بجویید، چرا که غنیمتهاى فراوان نزد خداست. قبلًا خودتان نیز همین گونه بودید، و خدا بر شما منّت نهاد. پس خوب رسیدگى کنید، که خدا همواره به آنچه انجام مى‏دهید آگاه است.(نساء، آیه ۹۴)

تکفیر در فقه اسلامی

با توجه به آن که تکفیر و نسبت دادن دیگری به کفر پیشینه تاریخی و قرآنی دارد به طور طبیعی در صدر اسلام این مساله به ویژه پس از قدرت یابی دولت اسلامی و مسلمانان تقویت شده و برخی برای منابع زودگذر دنیوی از قدرت و ثروت اتهام کفر  به دیگران را می زدند و همین امر به فقه اسلامی نیز راه یافت.

در همان دوره آغاز حکومت اسلامی در مدینه برخی از اهالی مدینه به سبب قدرت اسلام، اسلام ظاهری را پذیرفتند و شهادتین بر زبان جاری ساختند ولی خداوند آنان را با نام منافق معرفی کرد. اما چنان که از قرآن به دست می آید، نفاق مسلمانان موجب نمی شود که آنان از حوزه مسلمانی خارج شوند بلکه اسلام ظاهری آنان کفایت می کند و موجب حفظ جان و مال و عرض آنان می شود.  تنها در صورتی این اشخاص مجازات می شوند که رفتاری مجرمانه داشته باشند و علیه دولت اسلامی و مسلمانان توطئه کنند و با جاسوسی و یا خبرها و شایع زلزله افکن و جنگ روانی آشوبی را در جامعه ایجاد کنند که با فراخور جرم آنان حبس خانگی در قالب طرد اجتماعی و تبعید و در صورت تکرار و خیانت های بسیار علیه مسلمانان مجازات های سنگین تعزیر و حدود بر آنان جاری می شود.(احزاب، آیات ۶۰ و ۶۱)

با نگاهی به تاریخ اسلام می توان دریافت که برخی حوادث مهم تاریخ اسلام به سبب تکفیر روی داده، همچنانکه برخی رخداد‌های سیاسی و اجتماعی زمینه تکفیر را فراهم آورده است.

از جمله رویداد‌های مهم دوران پس از رحلت پیامبر اکرم، جنگ‌های «رِدّه» در زمان ابوبکر بود که در این جنگ‌ها دستگاه خلافت معارضانِ خود را کافر و خارج از دین خواند. (طبری، تاریخ ، بیروت، ج۳، ص۲۵۰ـ۲۵۲؛ ابن اعثم کوفی، کتاب الفتوح، ج۱، ص۲۳، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۱۱/۱۹۹۱) در حالی که فقه قرآنی از این گونه اتهام زنی در راستای قدرت و ثروت و کسب منافع و متاع دنیوی نهی کرده است. بر همین اساس در باره این‌که واقعاً تمامی یا بعضی از کسانی که در آن دوره تکفیر شده‌اند، از دیدگاه فقه اسلامی کافرند یا خیر، تردید جدّی وجود دارد و برخی گزارش‌های تاریخی تردید‌های بسیار در این باره، حتی تردید افراد نزدیک به خلیفه، را نشان می‌دهد. (رسول جعفریان، تاریخ سیاسی اسلام: تاریخ خلفاء، ج۲، ص۳۵، قم ۱۳۷۷ ش)

بنا بر برخی منابع تاریخی، عواملی مانند ندادن زکات و نپذیرفتن اصل خلافت یا در نظر گرفتن کسانی دیگر برای این مقام، در انتساب کفر به «اهل رِدّه» یا دست کم دسته‌هایی از آنان نقش مهمی داشته است. (ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، ج۱، ص۳۴، المعروف بتاریخ الخلفاء، قاهره ۱۳۸۸/ ۱۹۶۹، چاپ افست قم ۱۳۶۳ ش؛ ابن اعثم کوفی، کتاب الفتوح، ج۱، ص۱۶؛ )

البته ادعای پیامبری نیز در میان آنان بسیار گزارش شده است که می‌تواند تکفیر را از دیدگاه فقهی توجیه کند. (طبری، تاریخ (بیروت)، ج۳، ص۲۵۶)

دومین جریان اصلی تکفیر را می بایست در تکفیر خوارج نهروان جست و جو کرد که مسلمانان را تکفیر کردند. از نظر آنان کسی که مرتکب یکی از گناهان کبیره می‌شد، کافر است. (محمدبن عبدالکریم شهرستانی، الملل و النحل، ج۱، ص۱۲۲ تا ۱۳۵ چاپ محمد سیّدکیلانی، قاهره ۱۳۸۷/۱۹۶۷) در مقابل، بعضی از مسلمانان، از جمله برخی مذاهب اهل سنّت، خوارج را تکفیر می‌کردند. (همان)

با نگاهی به جریان های تکفیری در صدر اسلام به خوبی روشن می شود که نقش اساسی در تکفیر را دولت و نظام سیاسی و جریان های سیاسی بازی می کردند و سپس این جریان در قالب تکفیر کلامی بروز و ظهور کرد. پس نقش فقه سیاسی را نمی توان در تکفیر نادیده گرفت. اگر بعدها فرقه‌های کلامی، غالیان یا غُلات و اهل تفویض را تفکیر کردند یا بعضی از معتزله و اشاعره، مشبّهه را تکفیر می‌کردند. (حرّعاملی، وسائل الشیعه، ج۲۸، ص۳۴۸؛ مجلسی، بحار الانوار، ج۲۵، ص۲۶۵؛ ابن طاووس، الطرائف فی معرفه مذاهب الطوائف، ج۱، ص۳۵۵، چاپ جلال الدین حسینی، قم ۱۴۰۰)

مقابله فقهی با اتهام تکفیرزنی به مسلمانان

جریان های سیاسی عمدتا بر استفاده ابزاری از تکفیر در مقابله مخالفان و معارضان تاکید داشتند. اگر چه بعدها جریان کلامی و فقهی با استفاده از تکفیر به قتل عام مسلمانان دست زدند که قتل های شهرهای بغداد و ری در تاریخ مشهور است؛ اما ریشه را باید در جریان های سیاسی یافت که با قدرت یابی معارضان و مخالفان از یک سو و از سوی دیگر با سرگرم کردن مسلمانان به خودشان و آرامش و امنیت سیاسی برای خود و دولت غاصب خویش تلاش داشتند که تا با تکفیر حکومت خود را حفظ و دشمنان و مخالفان را سرکوب کنند.

افزایش ابزاری استفاده از تکفیر موجب شد تا فقهیان علیه آنان قیام کنند و بر اساس آیات قرآنی به ویژه آیه ۹۴ سوره نساء اجازه ندهند تا تکفیر ابزاری برای سوء استفاده دنیاطلبان از اهالی زر و زور و تزویر شود. از این رو فتوا دادند و فرمودند: اگر کسی به مسلمانی نسبت کفر دهد تعزیر می‌شود. (کتاب السرائر، ج۳، ص۵۲۹)

ظاهراً نظر علما و فقهای مذاهب مهم اسلامی در کاهش تکفیر مؤثر بوده است، زیرا فقها با استناد به احادیث (مجلسی، بحار الانوار، ج۶۹، ص۲۰۸۲۰۹؛ الموسوعه الفقهیّه، کویت: وزارت الاوقاف و الشئون الاسلامیه، ج۱۳، ص۲۲۸، ۱۴۰۸/ ۱۹۸۸) نسبت دادن بی دلیل کفر به مسلمان را مستوجب تعزیر دانسته‌اند. (زین الدین بن علی شهیدثانی، الروضه البهیه فی شرح اللمعه الدمشقیه، ج۹، ص۱۷۵، چاپ محمد کلانتر، بیروت ۱۴۰۳/ ۱۹۸۳؛ عبدالرحمان جزیری، کتاب الفقه علی المذاهب الاربعه، ج۵، ص۱۹۴ـ۱۹۵، بیروت ۱۴۱۰/ ۱۹۹۰؛  الموسوعه الفقهیّه، کویت: وزارت الاوقاف و الشئون الاسلامیه، ج۱۳، ص۲۲۹، ۱۴۰۸/ ۱۹۸۸) حتی گاهی فقها با وجود نادرستی برخی عقاید، از تکفیر پیروان آن‌ها استنکاف نموده‌اند. (مجلسی، بحار الانوار، ج۵۴، ص۲۴۶۲۴۷)

غزالی  نیز ضمن توضیح معیار تکفیر، بر طایفه‌ای از متکلمان که با تنگ نظری عده‌ای از مسلمانان را تکفیر کرده‌اند، انتقاد و توصیه کرده است که حتی الامکان از تکفیر اهل قبله احتراز شود.( غزالی، فیصل التفرقه بین الاسلام الزندقه، ج۱، ص۸۵ ـ۱۰۱، چاپ ریاض مصطفی عبداللّه، دمشق ۱۴۱۷)

نقش فقه سیاسی و استفاده ابزاری در تفکیر

با نگاهی به جریان های سیاسی صدر اسلام به آسانی می توان دریافت که خاستگاه تکفیر به شکل یک جریان عظیم در عرصه سیاسی و اجتماعی و فرهنگی جامعه اسلامی ، به مهجوریت قرآن در جامعه باز می گردد. اگر قرآن در جامعه  اسلامی حکومت می کرد و اقامه می شد هرگز این جریان های تکفیری شکل نمی گرفت. جریان های تکفیری زمانی شکل گرفت که قرآن دیگر در جامعه اقامه نشد بلکه تنها کتابی مقدس شمرده شد که برای ثواب خوانده می شد.

نظام سیاسی قرآن که بر اساس ولایت سامان یافته بود کنار گذاشته شد و مهم ترین اصل در جامعه که همان حکومت و حاکمیت است به عنوان منطقه الفراغ معرفی شد که مسلمانان خود می بایست اقدام به پر کردن این منطقه خالی نمایند. این گونه است که در همان صدر اسلام بر خلاف نظام سیاسی قرآن که بر اساس نصب رهبران و حاکمان و اولوا الامر از سوی خدا است ، این امر مورد تاکید قرار گرفت که جامعه اسلامی خود مختار است تا حاکم اسلامی را انتخاب کند. این گونه است که روش های انتخاب حاکم اسلامی از یک ساختار قانونی و مکتوب و نظام مند با شرایط و چارچوب های مشخص خارج شد؛ زیرا حاکم اسلامی را می توان به هر شکلی انتخاب کرد. این گونه است که گاه با اجماع اهل حل و عقد ابوبکر انتخاب می شود و سپس با انتصاب از سوی ابوبکر، عمر به خلافت می رسد و آن گاه در یک شورای انتصابی شش نفره با حق وتو یک نفر از سوی عمر، عثمان انتخاب می شود و در یک جریان دیگر با انقلاب توده های مسلمانان امام علی کرم الله وجهه به خلافت می رسد و سپس با انتصاب امام علی(ع) امام حسن(ع) به خلافت دست می یابد.( ماوردی، ابوالحسن؛ الاحکام السلطانیه، قم، مکتب الاعلام الاسلامی، ۱۴۰۶ ق، ص ۷؛  القاسم، اسعد؛ ازمه الخلافه و الامامه و آثارها المعاصره، قم، دارالمصطفی، ۱۴۱۸ ق ، ص ۵ و نیز ماوردی، ابوالحسن؛ همان، ص ۶؛  الفراء، محمدبن الحسین؛ الاحکام السلطانیه، قم، مکتب الاعلام الاسلامی، ۱۴۰۶ ق، ص ۲۴ و نیز ماوردی، ابوالحسن؛ همان، ص ۶ ؛ خنجی، فضل­الله؛ سلوک الملوک، تهران، خوارزمی، ۱۳۶۲، ص ۸۰ و نیز ماوردی، ابوالحسن؛ همان، ص ۶؛ . قادری،‌ حاتم؛ تحول مبانی مشروعیت خلافت، تهران، تبیان، ۱۳۷۵، ص ۱۴۸)

این تصویری که اهل سنت و تاریخ و سنت و سیره از جریان انتخاب مهم ترین ارکان نظام جامعه به دست می آید. در این چارچوب می توان هر گونه شکلی را برای انتخاب خلیفه و حاکم برگزید؛ زیرا اسلام و قرآن نسبت به انتخاب حاکم و چگونگی آن سکوت کرده و منطقه فراغی است که مسلمانان با عقل و عرف و شاخصه های دیگر می تواند خودشان آن را پر کنند.

این امر موجب می شود که انتخاب خلیفه حتی با قهر و غلبه با شمشیر چنان که معاویه و یزید و دیگران انجام دادند امری مشروع شمرده شود.

به سخن دیگر، در فقه سیاسی اهل سنت که جریان حاکم بر جامعه و  امت اسلامی بود و هست، خلافت و حکومت یک منطقه فراغ است و هر کسی از مسلمانان می تواند به هر شکلی این منطقه فراغ را پر کند و رهبری و حکومت و حاکمیت دولت اسلامی را در دست گیرد. پس مشروعیت سیاسی همراه با مشروعیت شرعی و اسلامی برای هر مسلمانی برای تصاحب حکومت و به دست آوردن عنوان خلیفه مجاز شمرده می شود. این گونه است که در طول تاریخ حکومت های اموی و عباسی و عثمانی و امروز شاهان و شیوخ عرب به عنوان خلیفه مسلمانان و حاکم اسلامی مشروعیت شرعی و سیاسی پیدا می کنند. این امر موجب می شود که حتی البغدادی نیز بتواندبه عنوان خلیفه خودخوانده در بخشی از عراق و شام حکومت ایجاد کند و  دولت اسلامی تشکیل دهد.

حاکمان مسلمان در طول تاریخ اسلام بر این شیوه های گوناگون تاکید داشتند و شاید بتوان مهم ترین عنصر در مشروعیت سیاسی و اسلامی آنان بر ولایت و حکومت و امامت همین عنصر قهر و غلبه با شمشیر و کودتا و مانند آن بوده است.

برای این که درک درست تری از مطلب داشته باشیم به این عامل مشروعیت سیاسی و اسلامی بیش تر توجه داده می شود.

قهر و غلبه با شمشیر عامل مشروعیت سیاسی و اسلامی

زور و غلبه و تسلط بر مراکز قدرت یکی از عواملی است که اهل سنت آن را منشأ پیدایش مشروعیت حکومت می دانند. (الفراء، محمدبن الحسین؛ همان، ص ۲۰؛ . خنجی، فضل­الله؛ همان، ص ۸۲؛ ر.ک : زحیلی، وهبه؛ الفقه الاسلامی و ادلته، سوریه، دارالفکر، ۱۹۸۹، ج ۶، ص ۶۸۳ و نیز عبدالله بن قدامه، المغنی فی شرح مختصر الخرقی، بیروت، دارالکتب العربی، ۱۹۷۲، ج ۱۰، ص ۵۳ و نیز التفتازانی، مسعودبن عمر؛ شرح المقاصد، بی جا، مطبعه الحاج محرم افندی، ۱۳۰۵ ق، ص ۲۷۱) یعنی کسانی که قدرت جسمی و نیروی بدنی و روانی بیشتری دارند حق خواهند داشت که بر جامعه حکومت کنند و نیازی هم به عقد بیعت از طرف عامه مسلمین و یا اهل حل و عقد نیست و مطابق همین روش قاعده بیعت از طرف عامه مسلمین و یا اهل حل و عقد نیست و مطابق همین روش قاعده «الحق لمن غلب» شکل گرفته است.

قاضی ابو یعلی از علمای بزرگ حنبلی قرن پنجم در مورد مشروعیت حکومت می‌گوید.امامت به دو صورت منعقد می‌شود:

۱-انتخاب اهل حل و عقد.۲-جانشین ساختن امام قبلی.سپس می‌گوید از احمد حنبل نقل شده که:«امامت با زور و غلبه هم ثابت می‌شود و در این صورت احتیاج به عقد بیعت نیست هر چند که آن حاکم فاجر باشد.»(ابو یعلی، ۱۴۰۶ ق، ص ۲۴)

وی این فتوا را از قول عبدوس ابن مالک عطار چنین نقل می‌کند که احمد گفته است:«اگر کسی با شمشیر بر مردم غلبه پیدا کند و خلیفه و امیر مومنان نامیده شود بر هر فردی که به خدا و روز آخرت ایمان دارد جایز نیست که شب را به صبح بیاورد و او را به امامت نشناسد.چه امیر نیکوکار باشد یا فاسد.»و نیز در روایت این الحرث از قول احمد چنین آمده است:«اگر کسی در طلب حکومت بر امامی شورش کرد و عده‌ای با امام بودند و عده‌ای دیگر با شورشگر، نماز جمعه(که یکی از وظایف امام است)با امامت فرد پیروز برگزار می‌شود.ابن حنبل برای اثبات این ادعا دلیل دیگری آورده است که عبد اللّه عمر در زمان جنگ حره در مدینه نماز جماعت برگزار کرد و گفت«ما با کسی هستیم که غالب شود.»(ابو یعلی، صص ۲۴-۲۳)

بنابراین به نظر قاضی ابو یعلی، قهر و غلبه به تنهایی موجد مشروعیت حکومت است و نیازی به عقد و بیعت نیست و برای این نظر دو دلیل اقامه می‌کند.۱-اطلاق روایت این عمر که گفته «نحن مع من غلب»و مقید به بیعت مردم نیست.۲- اگر امامت و خلافت همانند بیع و سایر عقود نیاز به عقد و ایجاب و قبول مردم داشته باشد باید فسخ و عزل خلافت هم به دست مردم و یا خود خلیفه باشد.و چون ثابت شده که اینها چنین حقی ندارند پس در وضع خلافت و خلیه شدن نیازی به عقد نیست و تنها قهر و غلبه کافی در مشروعیت آن می‌باشد.

موفق الدین عبد اللّه بن قدامه حنبلی(۶۲۰-۵۴۰ ه.ق) در المغنی که کتاب فقه استدلالی حنبلی است در بحث بغات آورده است:«اگر کسی بر امام خروج کرد و او را سرنگون کرد و پیروز شد و مردم را با زور و شمشیر تحت فرمان خویش در آورد و مردم به اطاعت و فرمانبرداری او گردن نهادند و تبعیت کردند و از او پیروی کردند او امام جامعه می‌گردد و جنگ علیه وی و خروج بر او حرام است؛ چرا که عبدالملک مروان بر[عبد اللّه‌]بن زبیر شورید و او را کشت و بر کشور و مردمش استیلا یافت تا جایی که مردم خواه و ناخواه با او بیعت کردند.که در این صورت وی امام و خروج وی حرام است.(ابن قدامه حنبلی، ۱۹۲۹، ص ۵۲)

تفتازانی هم می‌نویسد:«زمانی که امام بمیرد و کسی که جامع شرایط امامت است بدون بیعت و جانشینی متصدی مقام امامت گردد و با زور و شوکت بر مردم غلبه یابد، خلافت برای او منعقد می‌شود و اظهر این است که اگر او فاسق یا جاهل باشد نیز چنین خواهد بود و او فقط در عمل خود گناهکار می‌باشد و اطاعت امام واجب است تا زمانی که با حکم شرع مخالفت نکند چه عادل باشد و چه جائز.»(تفتازانی، ۱۳۰۵ ق، صص ۲۷۲-۲۷۱)

البته زور و غلبه از دیدگاه اهل سنت در صورتی مشروعیت­آور است که اولا شخص متغلب، کافر نباشد و ثانیا به دست گرفتن حکومت از راه زور و غلبه پس از مرگ خلیفه باشد، مگر این­که خلیفه­ی زنده نیز خود با زور و غلبه به خلافت رسیده باشد. در این صورت کسی هم که با غلبه او را ساقط کند حکومتش مشروع خواهد بود.( اسعد قاسم،؛ همان، ص ۵۵ ـ ۵۴)

از دیدگاه نظریه­ پردازان اهل سنت در این­گونه موارد نیازی به داشتن شرایط عمومی ‌خلافت نمی‌باشد، زیرا برقراری نظم و امنیت در جامعه مهم­تر از رعایت شروط حاکم اسلامی‌ است. ابن­جماعه (۷۳۳ ـ ۶۳۹ق) در این‌باره می‌نویسد: «اگر زمانه از امام واجد شرایط خالی باشد و کسی که اهل این منصب نیست به زور و توسط شوکت و سربازان و بدون بیعت یا استخلاف منصب امامت را به عهده گیرد بیعت او استوار و اطاعتش لازم است تا بتوان نظم در بین مسلمانان و اجتماع کلمه­ی آنان را فراهم نمود. در چنین شرایطی صحیح‌تر آن است که جاهل یا فاسق بودن چنین حاکمی‌ ضرری به مشروعیت او نداشته باشد».(ابن جماعه، «تحریرالاحکام فی تدبیر الاسلام»؛ در السلطنه فی الفکر لاسلامی، ص ۳۸۷ به نقل از فیرحی، داوود؛ نظام سیاسی و دولت در اسلام، تهران، سمت، ۱۳۸۴،‌ص ۵۰)

تکفیر برای اسقاط مخالفان و غلبه بر آنان

حال که معلوم شد نقش اساسی را در مشروعیت خلافت و امامت و حکومت و ولایت همان قهر و غلبه دارد، باید به نقش جریان تکفیر برای کمک به این قهر و غلبه و تغییر حاکمان توجه پیدا کنیم.

می دانیم که مشروعیت سیاسی همان فلسفه ای است که اعمال قدرت و زور و ولایت کسی یا مجموعه ای را توجیه و تبیین عقلی و فلسفی و شرعی می کند و پذیرش حاکم و حکومت و اعمال زور و اقتدارش را برای توده مردم امری معقول و مقبول می کند.

با نگاهی به فلسفه سیاسی و فقه سیاسی اهل سنت می توان دریافت که چرا هر کسی که قدرت را در جامعه به هر طریقی به دست گرفت می تواند خلیفه مسلمانان باشد به شرط آن که مسلمانی اش اثبات شده و کسی منکر نامسلمانی و کفر او نشود.

پس شرط اساسی در رسیدن به قدرت و خلافت و امامت همان مسلمانی است. اگر کسی بتواند مسلمانی خودش را اثبات کند و اجازه ندهد کسی او را تکفیر کند و کافر شمارد می تواند به عالی ترین پست در جامعه اسلامی یعنی خلافت و امامت و ولایت برسد. در آموزه های فقهی اهل سنت عدالت و مانند آن شرط نیست و اگر شرط باشد شرط اصلی و اساسی نیست.

از این جا می توان دریافت که تا چه اندازه می تواند تکفیر و اتهام کفر زنی معادل را تعیین کرده و یا به هم بزند. همان طوری که دولت مردان و حاکمان اسلامی پس از قدرت مخالفان و معارضان خود را با تکفیر از میان بر می داشتند چنان که خلیفه اول و دوم و سوم این گونه عمل کردند؛ هم چنین کسانی که خواهان قدرت و دست یابی به متاع دنیوی بودند و می خواستند ثروتی و قدرتی را به هم زنند از ابزار تکفیر استفاده کرده و می کنند.

از آن جایی که نمی توان حاکم مسلمانی را از قدرت خلع کرد تا زمانی که مسلمان است، پس تنها راه چاره آن است که حاکم را متهم به کفر کرد. این گونه است که می تواند حکومت را دگرگون کرد و جا به جایی و تغییر در نظام حاکمه را مشروعیت بخشید.

این گونه است که دولت های مسلمان در طول تاریخ از اصل تکفیر برای سرکوب مخالفان و مخالفان برای تغییر حکومت استفاده کرده و می کنند.

با آن که اثبات کفر برای شهادتین گو بسیار سخت و حتی مجازات تعزیر دارد، اما دولت های مسلمان  و مخالفان آنان از آن به خوبی استفاده می کنند. این که در عراق جریان تکفیری خواهان سقوط حکومت عراق است برای آن است که دولتمردان عراقی را متهم به شیعی گری می شود که مصداق بارز کفر از نظر آنان است. دولت عربستان و حاکمان و شیوخ خلیج فارس برای کشتن و حذف شیعیان و دیگر فرقه های مسلمان حتی از اهل سنت از شافعی و مالکی و حنیفی از اتهام کفر بهره می برند. جنگ های طائفی و فرقه های اسلامی را تنها زمانی می توان مشروعیت بخشید که بتوان دولت یا مخالف را متهم به کفر کرد تا امکان حذف دولت یا مخالف فراهم آید.

شاید برای بسیاری این پرسش مطرح شود که چرا در مصر با آن که انقلاب اسلامی رخ داد ولی نظامیان به سادگی با کودتا زمام امور را در دست گرفتند؟ پاسخ بسیار ساده است؛ زیرا نظامیان خود را مسلمان می دادند و با قهر و غلبه این مشروعیت را پیدامی کنند که حاکم مسلمانان شوند. بنابراین تنها زمانی بر اساس فقه سیاسی اهل سنت می توان علیه حاکم اسلامی قیام کرد که کفر او اثبات شده باشد. همین امر در جوامع دیگر اهل سنت نیز مشهود است؛ از این روست که اهل سنت بر اساس فقه سیاسی نمی توانند علیه حاکم قیام کرده و یا آنان را از حکومت برکنار نمایند مگر آن که کفر آنان اثبات شده باشد. این جاست که نقش جریان تکفیری برای حذف یک طرف برجسته می شود؛ زیرا جریان مخالف علیه دولت تنها با اثبات کفر می توانند قیام خود را مشروعیت سیاسی و شرعی بخشند همان طوری که دولت ها بااستفاده از این عنوان بهتر می توانند کشتار و سرکوب خود راقانونی و مشروع جلوه دهند. البته دست دولت ها در این امر بازتر است ؛ زیرا می توانند افزون بر تکفیر از عناوین دیگری چون خارجی ، بغی و افساد فی الارض مانند آنها نیز بهره برند.

همان طوری که امام علی(ع) خوارج نهروان را که ایشان و دولت اسلامی اش را تکفیر کرده بودند به عنوان خارجی شناسایی و سرکوب کرد، دولت یزیدی برای سرکوب مخالفان به ویژه امام حسین(ع) نیز از همین عنون سود جست و آن حضرت(ع) را به عنوان خارجی معرفی کرد که علیه حکومت قیام کرده است.

اما در فقه سیاسی شیعی فراتر از اسلام اصول دیگری برای حاکم شرط است که حتی در دوره غیبت نمی توان آن اصول را نادیده گرفت؛ از این روست که حکومت هایی که بیرون از شروط و اصول شرعی درفقه سیاسی شیعه باشد به عنوان طاغوت قلمداد شده و مشروعیت سیاسی و شرعی خود را از دست می دهند. اصولی که در فقه سیاسی شیعه مطرح است همان اصولی است که برای امامت و ولایت مطرح شده است. البته در دوره غیبت امام(ع) تنها حاکمی مشروعیت می یابد که دارای شرائط عمومی ولایت فقیه باشد که در جایی خود بحث شده است. بنابراین، برای اسقاط مخالفان نیازی به تکفیر نیست، چنان که برای مقابله با دولت های فاسد و طاغوتی نیز نیازی به تکفیر نیست، زیرا اگر حکومت و حاکم فاقد عدالت و تقوا و مانند آن ها باشد به طور طبیعی در چارچوب امر به معروف و نهی از منکر قابل تغییر خواهد بود و تغییر طاغوت و فاقد شرایط به آسانی شدنی است؛ زیرا در فقه سیاسی شیعه اصولا فاقد شرائط مشروعیت سیاسی و شرعی ندارد.

در روایت است: اسحاق بن یعقوب از امام زمان (علیه السلام) طى نامهاى مىپرسد که به هنگام غیبت شما در حوادثى که روى مىدهد به چه کسى مراجعه کنیم؟ فرمود: «اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها إلى رواه حدیثنا فانّهم حجّتى علیکم و انا حجّه اللّه؛ در حوادث و رویدادهایى که برایتان پیش مى آید به راویان حدیث ما مراجعه کنید که آنها حجت من بر شما هستند و من حجت خدایم».

امام حسن عسکرى(علیه السلام) فرمودند: «فامّا من کان من الفقهاء صائناً لنفسه حافظاً لدینه مخالفاً لهواه مطیعاً لأمر مولاه، فللعوام أن یقلّدوه؛ هر فقیهى که نگهدارنده نفس ـ از انحرافات و لغزشها ـ و حفظ کننده دین و مخالف با هواهاى نفسانى و مطیع امر مولاى خویش باشد، بر عامّه مردم است که تقلید کننده ـ و تابع ـ او باشند».

و امام صادق (علیه السلام) فرمودند: «ینظر اِنّ من کان منکم ممن روى حدیثنا و نظر فى حلالنا و حرامنا و عرف احکامنا فلیرضوا به حکماً فانّى قد جعلته حاکماً؛ آنان که باهم اختلافى دارند باید بنگرند و یک نفر از بین شما را که راوى حدیث ما و صاحب نظر در حلال و حرام، باشد و احکام ما را بشناسد شناسایى کنند و او را «حَکَم» قرار دهند زیرا من او را حاکم بر شما قرار دادم.

پس در فقه سیاسی شیعه طراحی چنان حکمیانه انجام گرفته که نخست ولایت تنها انتصابی از سوی خداوند است و شخص غیر منتصب مشروعیت ندارد. این انتصاب خاص و با نص صریح خدا و پیامبر(ص) انجام می گیرد. در عصر غیبت معصوم(ع) نیز مشروعیت سیاسی و شرعی تنها از آن کسانی است که دارای شرائط عام باشند.

نکته مهم آن که در فقه کلامی و سیاسی شیعه ، ضابطه دقیق برای کفر وجود دارد. بر اساس این قاعده اگر کسی اصول ثلاثه یعنی الوهیت، توحید، نبوت و معاد را انکار کند، کافر است؛ در حالی که در اندیشه تکفیری این ضابطه وجود ندارد برای همین ابن تیمیه می‌گوید اگر کسی در مسائل اعتقادی از روی اجتهاد حکمی بدهد هر چند اشتباه کرده باشد نمی‌توان حکم به کفر وی داد.

سید مرتضی در «الذخیره» می‌گوید ملاک برای کفر چیزی است که شارع برای آن استحقاق عقاب ابدی معین کرده باشد ولی چون عقل ما قادر نیست بفهمد چه چیزی استحقاق عقاب دائمی دارد باید سراغ نقل برویم. بنابراین تعیین حد کفر فقط با دلیل سمعی امکان دارد.

در میان علمای اهل‌سنت احمد بن حنبل گفته است همانطور که واجب کردن و حرام کردن به دست خدا است کافر و فاسق شمردن یک انسان هم از شئون خدا و رسول خداست.

چنان که گذشت بر اساس آیه ۹۴ سوره نساء که تصریح دارد اگر کسی به شما سلام می‌کند نگویید او مومن نیست ؛ چون سلام یکی از نشانه‌های اسلام است و همین که کسی یک نشانه کوچک ظاهری از اسلام داشت حق نداری او را کافر بدانی، نمی توان کسی را متهم به کفر کرد و تکفیر نمود. از این روست که منافقان را پیامبر(ص) تکفیر نمی کرد و با آنان به عنوان مسلمان برخورد می کرد و تعامل داشت.از این روست که حتی قتل هیچ یک از منافقان را نداد مگر آن که جرمی را مرتکب شده باشند که مسلمان مومن نیز اگر مرتکب می شد مجازات می شد.

پیامبر (ص) بر حفظ خون و جان مسلمانان تاکید داشته و می فرمود:«إن المسلمین تتکافأ دماؤهم» (المصنف، عبد الله بن محمد بن أبی شیبه ، ج ۶، شماره ۳۹۱۵  ( ۲۱۰ )،  دار الفکر، سنه النشر: ۱۴۱۴هـ/۱۹۹۴م )

این روایت بیانگر قاعده حرمت خون مسلمین و تساوی آنها از این نظر و جهت است. در روایت دیگر آمده که پیامبر فرمود: «من کفر مومنا صار کافرا؛ هرکسی مومنی را تکفیر کند خود کافر می شود»(موطا مالک) بر اساس این روایت خود تکفیری‌ها عنوان کافر برایشان صدق می کند.