مراتب صعود و سقوط انسان از نظر قرآن

توفیق

بسم الله الرحمن الرحیم

جایگاه انسان و جن در هستی، در پایان حلقه هستی است. از همین روست که شرافتی که برای انسان و جن است برای هیچ موجودی حتی فرشتگان نیست؛ زیرا آنان دارای «اراده» و «حق آزاد انتخاب» میان دو «مشیت» «کفر و ایمان» هستند که برآیند آن «بهشت لقاء» و «دوزخ فراق» است. حق انتخاب آزاد به انسان و جن اجازه می دهد تا در مراتب هستی، انسان و جن یا به حد برتر از فرشتگان برسند یا در پست ترین «مرتبه هستی» در میان «جماد سوختی» قرار گیرند. این گونه است که در فرهنگ قرآنی وقتی از «ماهیت» انسان و جن سخن به میان می آید، از «جنسی» سخن به میان می آید که قابلیت «بی نهایت» سقوط و صعود را دارا است. نویسنده بر اساس قرآن بر آن است تا این مراتب را تبیین کند.

جایگاه انسان و جن در مدار تکاملی هستی و ظهورات اسمایی

از نظر قرآن، «انسان» در حلقه آفرینش در «آخرین حلقه» از حلقات «آفرینش کنونی» پس از «جن» قرار دارد؛ زیرا «هُو» پس از «ظهور نخست» در اسم «الله» تجلی کامل و تمام یافت. «الله» اسم جامع برای همه «صفات و اسماء الهی» است که «ظهور» یافته است؛ هر چند که در «هُو» اسماء و صفاتی دیگر است که هنوز «ظهور» نیافته و در اصطلاح از آن ها به «اسم مستاثر» یاد می شود. این گونه است که به سبب «صفات بی نهایت الهی مستاثر در هُو» هنوز بی نهایت «ظهورات و تجلیات» خواهد بود.

با این همه از نظر قرآن، «الله» که حقیقت وجودی همه «آسمان ها و زمین» و همه آن چیزی است که از آن به «هستی موجود» یاد می شود(نور، آیه ۳۵) ، دارای اسماء و صفاتی است که هر یک خواهان «ظهور» و «تجلی» هستند. این گونه است که «هر صفت و اسمی» از خود «مظهر کامل و تمامی» دارد، که آن مظهر، «ظهور مطلق آن صفت و اسم» است، ولی در همان حال اسماء و صفات دیگر الهی «باطن» او «مظهر» خواهد بود؛ زیرا خدا «بسیط» است و ظهور اسم و صفتی به معنای آن نیست که بقیه صفات و اسمای «الله» با او نیست، بلکه ظهور اسمی به معنای «بطون» دیگر اسماء و صفات «الله» است.

اگر بخواهیم در قالب «تکاملی» سخن بگوییم، هر اسم و صفتی، بروز و ظهوری دارد که دیگر اسماء و صفات «باطن» آن است. سپس هر اسم و صفتی با صفت دیگر «ظهوری» پیدا می کند که دیگر اسماء و صفات در «بطون» آن قرار دارند. از تنکاح و ازدواج اسماء و صفات، مظاهر بسیاری پیدا می شود که «هستی موجود» برآیند همین «تنکاح و ازدواج اسماء وصفات الهی» است.

این بدان معناست که هر چه «خلقت» گسترده تر می شود، به همان میزان «ظهورات اسماء و صفات» افزایش می یابد و به همان میزان «بطون» کاهش می یابد. به عنوان نمونه اگر ما در یک جمع بندی کل اسماء و صفات موجود در «الله» را صد بدانیم، اگر در «ظهور اول» «بطون» آن نود و نه بود؛ در «ظهور دوم»، دو ظهور و نود و هشت بطون است. این گونه است که «لیله» هر روز به «یوم» نزدیک تر می شود تا جایی که در برابر «لیله مطلق هویت هو»، «یوم مطلق الله» پدید می آید.

بر اساس آیات قرآنی، «سته ایام» و «شش روز» «مطلق» چیزی است که هستی کنونی آن را تجربه کرده است: الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّهِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ الرَّحْمَنُ فَاسْأَلْ بِهِ خَبِیرًا ؛ همان کسى که آسمانها و زمین و آنچه را که میان آن دو است در شش روز آفرید، آنگاه بر عرش استیلا یافت، رحمتگر عام اوست. در باره وى از خبره‏ اى بپرس که مى‏ داند. (فرقان، آیه ۵۹؛ اعراف، آیه ۵۴؛ سجده، آیه ۴؛ هود، آیه ۷)

از نظر قرآن، «قیامت» همان «یوم و روز» دیگری برای «هستی موجود» است. از همین روست که از آن به «یوم الدین» و «یوم القیامه» و مانند آن ها یاد می شود.(طه، آیه ۱۰۱؛ حمد، آیه ۴)

به هر حال، از تنکاح و ازدواج اسماء و صفات الهی، در فرآیند خلقت، ایام چندی است که برخی از آن ها در قرآن به صراحت بیان شده است. در این فرآیند، ظهورات اسم «الله» تا جایی افزایش یافت که «جن» آخرین «ظهوری» قبل از «انسان» قرار می گیرد.

از نظر فرآیند ظهور خلقی، هر چند که «جن و انس» در آخرین مراتب «ظهور» قرار می گیرند، ولی به همان میزان از «کرامت و شرافت وجودی» بیش تری بهره مند می شوند؛ زیرا «ظهورات اسمایی به تمام یا نزدیک به تمام آن» رسیده است و به همان میزان «بطون اسمایی» به تمام یا نزدیک به تمام آن نزدیک شده است.

براساس آیات قرآنی، در «عصر یوم» کنونی، «جن و انس» ظهور خلقی یافته اند. با این تفاوت که «جن» از نظر رتبه «ظهور خلقی» قبل از «انسان» قرار می گیرد. پس «جن» از «صد» اسم و صفت «الله»، تنها «یک بطون» دارد؛ زیرا از صد اسم و صفت الهی «نود و نه اسم و صفت» در جن «ظهور» یافته است.

بر اساس صراحت قرآنی، جسم و بدن «جن» قبل از «انسان» از عناصر همین ماده دنیوی و از «عصاره آتش سمی» آفریده است : وَالْجَانَّ خَلَقْنَاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نَارِ السَّمُومِ ؛ و پیش از آن جن را از آتشى سوزان و بى ‏دود خلق کردیم. (حجر، آیه ۲۷)

البته این «خلقت بدن» از جنس «نار السموم» است؛ اما «حقیقت جن» که همان «نفس جن» است، از «روح » است؛ با این تفاوت که آن «روح» تجلی «الله» با تمامی صفات و اسماء در مقام ظهور نیست؛ بلکه یک درجه و مرتبه پایین تر از «روح الله» است.

در سیر «تکاملی ظهور» در نهایت اسم جامع «الله»، «مظهری تمام در کمالات اسمایی» به نام «انسان» خلق کرد، که از نظر «جسم» از پست ترین عناصر هستی پس از «نار و آتش» قرار می گیرد. این گونه است که خدا «جسم و بدن انسان» را از «گل» یعنی ترکیبی از «خاک و آب» آفرید، با این تفاوت که در این «کالبد»، «روح الله» را دمید که «ظهور تمام همه اسماء و صفات الهی» است. این گونه است که «مظهر الله» قابلیت «خلافت» از سوی «الله» را می یابد؛ زیرا چیزی از «الله» در «بطون» نمانده و همه «اسماء و صفات به تعلیم لدنی الهی» در ذات انسان «ظهور» می یابد. این گونه است که خدا به صراحت فرمان می دهد که «همگان» از بالا و پست یعنی از «فرشتگان» تا «جماد» در «اسفل السافلین»(تین، آیه ۵) «تسخیر» انسان شوند و «سجده اطاعت» از «خلیفه الله» به جا آورند؛ همه هستی به این «تسخیر»(لقمان، آیه ۲۰؛ حج، آیه ۶۵؛ جاثیه، آیه ۱۳) بر اساس «فضلیت» (اسراء، آیه ۷۰) پاسخ مثبت داده و سجده اطاعت کردند تا تحت «تسخیر» خلیفه الله باشند که برخوردار از «روح الله» در قالب «نفس» است که ظهور همه اسماء و صفات «الله» است؛ اما «جن» از این مساله سرباز می زند؛ زیرا با توجه به «اراده» موجود در «نفس جن» او به «شرافت ناری» در بدن افتخار می کند و بر اساس «اختیال» و «خیال بافی» خودش گمان می کند که «شانیت خلافت» برای اوست.(اعراف، آیه ۱۲؛ ص، آیه ۷۶) این گونه است که با «تمرد در تشریع» در ظاهر با آن خلافت مخالفت می کند، هر چند که در «مقام تکوین» نمی تواند از سلطه «تسخیری» انسان به سبب «تفضیل و کرامت و شرافت» ذاتی و ظهور «الله» در انسان از آن سربار زند و خواسته و ناخواسته در «تسخیر انسان» است که در آیاتی از جمله تسخیر شیاطین به دست حضرت سلیمان نبی(ع) کامل روش است.(انبیاء، آیه ۸۲؛ نمل، آیه ۳۲ و آیات دیگر)

به هر حال، خدا در آیات بسیاری به این حقیقت پیش گفته اشاره می کند که از جمله آنها می توان به این آیات ذیل اشاره کرد که خدا در آن ها می فرماید: وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلَائِکَهِ إِنِّی خَالِقٌ بَشَرًا مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ. فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِینَ فَسَجَدَ الْمَلَائِکَهُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلَّا إِبْلِیسَ أَبَى أَنْ یَکُونَ مَعَ السَّاجِدِینَ. قَالَ یَا إِبْلِیسُ مَا لَکَ أَلَّا تَکُونَ مَعَ السَّاجِدِینَ . قَالَ لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ؛ و یاد کن هنگامى را که پروردگار تو به فرشتگان گفت: من بشرى را از گلى خشک از گلى سیاه و بدبو خواهم آفرید. پس وقتى آن را درست کردم و از روح خود در آن دمیدم پیش او به سجده درافتید . پس فرشتگان همگى یکسره سجده کردند جز ابلیس که خوددارى کرد از اینکه با سجده‏ کنندگان باشد. فرمود: اى ابلیس تو را چه شده است که با سجده‏ کنندگان نیستى؟ گفت: من آن نیستم که براى بشرى که او را از گلى خشک از گلى سیاه و بدبو آفریده‏ اى سجده کنم.(حجر، آیات ۲۸ تا ۳۳)

انسان مظهر «سبوح و قدوس»

به هر حال، در سیر تکاملی ظهور، انسان در تمامیت ظهور همه اسمای کمالی است؛ از همین روست که خدا در عمل به فرشتگان ثابت می کند که «مظهر تمام الله»، انسان است. بنابراین، اگر آنان «مدعی» آن هستند که در مقام «سبوح و قدوس» هستند؛ این سخن نادرست است؛ زیرا «تمامیت ظهور الله» در انسان است و فرشتگان در این امر در سطح «انسان» نیستند. از همین روست که خدا در پاسخ ادعای «سبوح و قدوس» فرشتگان بیان می کند که «ظهور الله» در انسان به «تعلیم وجودی علم حقیقت اسماء» است؛ زیرا حقیقت «علم» «ظهور» است، چنان که حقیقت جهل «بطون» است؛ انسان چیزی را می داند، نسبت به آن «ظهور» یافته است و اگر جاهل است، نسبت به آن گرفتار «بطون» است؛ اما از آن جایی که به «تعلیم الاسماء» خدا «الله» را در انسان «ظهور» داده و انسان «مظهرالله» است، به طور طبیعی «سبوح و قدوس» در تمامیت آن مختص انسان و منحصر در اوست؛ زیرا «سبوح؛ یعنی سبوح من العیب» به این معنا که همه «صد اسم و صفت الله» را انسان دارا است و کمبود و عیبی از این جهت ندارد؛ هم چنین انسان «قدوس؛ یعنی قدوس من النقص» است؛ به این معنا که همه آن صد اسم و صفت الله را در «تمامیت» آن دارا است و این گونه نیست که مثلا اسم و صفتی در انسان به «درجه» کم تر از «صد در صد» باشد. پس از نظر قرآن، انسان صد اسم الهی را در صد در صد تمامیت آن دارا است.

به سخن دیگر، وقتی از «سبوح و قدوس» بودن انسان سخن به میان می آید به این معنا است که انسان در مظهر الله است که «اکمال و اتمام» را با هم دارد. در حالی که «فرشتگان» یا «مظهر الله» نیستند، یا اگر باشند در «تمامیت» آن نیستند. یعنی اگر «سبوح» باشند، «قدوس» نیستند. با توجه به آزمونی که خدا از فرشتگان می گیرد، معلوم می شود که «فرشتگان» در ادعای «سبوح و قدوس» به خطا رفته اند و به این خطای خویش که بر اساس «جهل علمی» است، اقرار می کنند؛ زیرا دانستند که «مقام معلوم» آنان بر اساس «دارایی» است که این دارایی در سطح «جامعیت تمامیت کمالی همه اسماء و صفات الله» نیست.

در حقیقت فرشتگان «ظهور الله» را در خود کامل و تمام می دانستند؛ ولی در آزمون معلوم شود که چنین نیست؛ بلکه آنان « فاقد مظهریت برخی اسماء » هستند. از همین روست که وقتی با «انباء اسماء» از سوی آدم(ع) مواجه می شوند برای آنان معلوم می شود که «ندار» هستند و برخی از «اسماء» را دارا نیستند. بنابراین، آنان «سبوح» در حد همان اسمایی هستند که برایشان ظهور کرده است؛ چنان که «قدوس» در تمامیت همان اسمایی است که برای ایشان ظهور کرده است.

البته با «انباء حضرت آدم» آنان «تعلیم» نمی یابند؛ زیرا اینها از «مصادیق علم لدنی» است که با تعلیم الهی فراتر از «دانایی» دارایی موجود می شود؛ اما همان طوری که حضرت خضر(ع) در آزمون نشان داد که «علم لدنی» جز به تعلیم خدا یا «مظهر تمام یعنی معصومان» شدنی نیست، و حضرت موسی(ع) به دارایی نسبت به «علم لدنی» نرسید(کهف، آیه ۶۵ تا ۸۵)، هم چنین فرشتگان با «تعلیم» آدم(ع) در قالب «انباء» به «دارایی» آن اسماء فاقد نرسیدند، بلکه فقد نسبت به آن نوعی علم پیدا کردند که معلوم می دارد که بیرون از سطح «دارایی» آنان است.(بقره، آیات ۳۰ تا ۳۴)

به هر حال، انسان مظهر سبوح و قدوس در تمامیت کمالی آن است، در حالی که فرشتگان اگر «سبوح و قدوس» هستند، نسبت به «مظهریت برخی از اسماء و صفات» الهی هستند که خدا برای آنان به سبب کارکرد و هدف و فلسفه وجودی تعریف کرده است.(صافات، آیات ۱۶۴ تا ۱۶۶)

فرشتگان پس از آگاهی نسبت به «عدم علم» خویش و عدم دارایی نسبت به همه «الله» به «مظهر الله» سجده اطاعت می کنند.(بقره، آیات ۳۰ تا ۳۴)

ادعای کاذب جن نسبت به مقام مظهریت الله

جن که مصداق کامل آن «ابلیس» است، مدعی این معنا است که اگر «فرشتگان» در سطحی نازل تر از «آدم» هستند و «سبوح و قدوس» بودن آنان در سطح آدم نیست، اما «جن» به سبب ویژگی «خلقت آتشین» از برتری بدنی و جسمی برخوردار است؛ چنان که در «سرعت انتقال» یا در «انتقال اشیاء» و مانند آن به طور طبیعی به سبب «انرژی» بودن برتر از بدن خاکی انسان است.

از همین روست که خود را در مقام «سبوح و قدوس» می داند و بر این است که در مظهریت تمام در «الله» دارد و شایسته «خلافت الله» است.

ریشه این امر این است که «جن» دارای «اراده» است و به طور طبیعی به سبب «اسم مرید» و دارا بودن آن، به یقین برتر از «فرشتگان» است که دارای اراده و حق انتخاب آزاد نیستند. ابلیس از جنیان تا جایی در سیر سلوکی خویش از طریق عبادت بالا رفته بود که در «منزل فرشتگان» قرار گرفته و با آنان عبادت می کرد. پس از یک نظر با فرشتگان خود را هم سطح در مظهریت «سبوح قدوس» می دانست؛ و از سوی دیگر، به سبب مظهریت اسم «مرید» خود را برتر از ایشان می یافت. همین مساله به طور طبیعی او را مقدم بر دیگر مخلوقات هستی قرار می داد؛ زیرا کسی برتر در «فضلیت» نبود.

البته با «مظهریت آدم» این امر با چالش جدی مواجه می شود؛ زیرا انسانی خلق شده است که همانند ابلیس جنی دارای اسم «مرید» در سطح تمامیت اوست؛ هم چنین او نیز همانند انسان با «عبادت» می تواند درجات صعودی را طی کرده و همه «اسماء الله» را ظهور بخشد.(ذاریات، آیه ۵۶؛ بقره، آیات ۱۹ و ۱۳۸)

به نظر می رسد که ابلیس جنی، حتی اگر «مظهر الله» باشد، و به یک معنا «سبوح من العیب»، ولی «قدوس من النقص» نیست، یعنی مثلا اسم «مرید» را در سطح «تمامیت کمالی» دارا نیست، بنابراین، حتی اگر «روح الله» را در قالب «نفس جنی» داشته باشد، ولی این «نفس جنی» دارای «نقص از اتمام» است و نمی تواند «مظهر سبوح قدوس» مطلق باشد.

بازتاب این «نقص در قدوسیت» را می توان در «فهم» جن و ابلیس یافت؛ زیرا از نظر قرآن، نهایت درجه ای که برای فهم «جن» می توان بیان کرد، همان «تفقه» است که نوعی «ژرفای فهم» است که در مقام «خیال» است. معلوم است که «خیال» فروتر از «عقل» است. بنابراین، اگر «انسان» در سطح «تعقل» قرار دارد، «جن» در سطح «تفقه» قرار دارد؛ همین مساله موجب می شود که «جن» خیال ورزد و بر اساس همین «خیال» «تمثلاتی» داشته باشد و به این باور برسد که «خیر» و برتر از انسان است.(اعراف، آیه ۱۲؛ ص، آیه ۷۶)

خدا در باره قلب جنیان به این نکته توجه می دهد که جن در سطح «تفقه» ادراک و گرایش دارد.(اعراف، آیه ۱۷۹) اما قلب انسان ها می تواند تا سطح «تعقل» بالا رود که نوعی «تجرد» در حیطه «فهم و ادراک» است به طوری که بدون نیاز به «خیال» و «مثال و تمثلات» بتواند به قلب خویش حقایق را «ادراک رویتی» داشته باشد که از آن به «بصیرت» یاد می شود.(حج، آیه ۴۶)

البته از نظر قرآن، «اکثریت انسان ها» نیز در سطح «جن» در سطح «تفقه» هستند و قلب ایشان در مظهریت به کمال تمامیت کمالی در مقام «عقلانیت» نمی رسد و قلب تعقل ندارد.(اعراف، آیه ۱۷۹) اما این بدان معنا نیست که «ظرفیت» آن را دارا نیست؛ بلکه «ظرفیت» برای انسان فراهم است ولی انسان آن را ظهور نمی دهد؛ در حالی جنیان «فاقد ظرفیت» از این جهت هستند و بیشتر از سطح «تفقه» بالاتر نمی روند.

ابلیس از جنیان به گمان همان «خیال» و «تفقه» بر آن است که «خلافت الله» لایق اوست؛ زیرا او «نفس جنی» دارد که از «روح الله» است. افزون بر این که «جسم کالبدی آتشین» برتر از «جسم کالبدی گلین» است. جن بر این اساس، به تمثل رو می آورد و بر اساس «اختیال» و خیال بافی خود را لایق مقام خلافت الله می داند و به خود اجازه نمی دهد تا بر انسان خاکی به عنوان خلیفه الله سجده اطاعت کند و تسخیر را بپذیرد.

در حالی که از نظر قرآن، شرافت انسان به همان «استواء» و «عدل» انسان نسبت به جن به سبب «نفس انسانی» است که پس از دمیده شدن از «روح الله» مظهریت در «تمامیت» اسماء یافته است. البته از آن جایی که «روحی» ناظر به همان «روحه» است، این بدان معناست که انسان در مرتبه ای فراتر از «روح الله» در مرتبه «روحه» قرار دارد که ناظر به اسماء مستاثر است که در غیر انسان «ظهور» و بروزی ندارد.

انسان مظهر مقام «هو»

با دقت و تدبر در آیات قرآنی این معنا به دست می آید که اگر چه «حضرت آدم»(ع) در مقام «روح الله» است که اما ایشان و «بنی آدم» دارای «نفوسی» هستند که در مقام مظهریت «هو» است و از «روحه» بهره گرفته است.

به سخن دیگر، حضرت آدم(ع) به عنوان اولین انسان، در ظاهر به یک معنا در سطح مظهریت «اسماء الله» است؛ یعنی همان سطحی است که همه هستی بدان ظهور یافته است؛ زیرا «الله» همان «نور ظهوری» است که بر هستی تابیده و به آنها ماهیت سرابی بخشیده است.(نور، آیه ۳۵)

حضرت آدم(ع) در حقیقت همان «اجمال هستی» است، که در یک حقیقت ماهیتی سرابی بروز و ظهور کرده است. از همین روست که آدم را خلاصه هستی می دانند. پس هستی در این صورت «تفصیل صورت آدم» است.

خدا به صراحت از «تعلیم الاسماء» به حضرت آدم یاد می کند(بقره، آیه ۳۱) که مراد همان «اسمایی» است که در «الله» و به تعبیر دیگر «الرحمن» جمع شده و این دو اسم حاوی و متضمن آن اسماء است.(اسراء، آیه ۱۷)

اما نکته مهم تر آن است که حضرت آدم(ع) و فرزندانش، فراتر از «مظهر الله» هم چنین مظهر «هو» هستند که همان مقام «اسماء مستاثر» از احدیت ذات فراتر از واحدیت اسمایی است. از همین روست که خدا بارها می فرماید: إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلَائِکَهِ إِنِّی خَالِقٌ بَشَرًا مِنْ طِینٍ فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِینَ ؛ آنگاه که پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشرى را از گل خواهم آفرید. پس چون او را مستوی و در تمامیت کمالی درست کردم و از روح خویش در آن دمیدم، سجده‏ کنان براى او به خاک بیفتید. (ص، آیات ۷۱ و۷۲)

باید توجه داشت که آن کسی که «روح» می دمد، همان «ربّک» است که پروردگار «محمد»(ص) است. از آن جایی که پیامبر(ص) فراتر از «عبدالله» در مقام «عبده» است.(اسراء، آیه ۱) در حقیقت «مظهر احدیت هو» است که فراتر از «الله» دربردارنده «اسماء مستاثر» است که فراتر از «الله نور السموات و الارض» است.(نور، آیه ۳۵) باید توجه داشت که «ربک» یعنی ربوبیتی که پیامبر(ص) را پرورش می دهد، همان «هو» است نه «الله». از نظر قرآن، آغاز با رب محمد(ص) و انجام نیز با ایشان است ؛ زیرا دایره مقتضی این چیز است. خدا پایان و «نهایت رجعت» را به سوی «ربّک» دانسته است.(علق، آیه ۸؛ نجم، آیه ۴۲)

در آیات سوره ص بیان شده است که آن که سخن می گوید «ربک» است. پس آن «روحی»(اعراف، آیه ۱۲؛ ص ، آیه ۴۲) روحی است که با «ربک» ارتباط دارد. پس انسان مظهر «روحه» است که همان «هویت احدیت» و فراتر از «الله» است.

آن چه ابلیس دارد، همان «سطح الله» و نفسی است که «روح الله» است، اما آن که انسان دارد، در سطح «روحه» است که مقام هویت است با اسماء مستاثر. ابلیس در سطح «الله» سبوح و قدوس است، اما انسان در سطح «هو» سبوح و قدوس است.(همان، سجده، آیه ۹)

البته این که «حضرت عیسی» از مقام «روح الله» بهره برده است، ناظر به تمامیت آن حضرت نیست، بلکه ناظر به مرتبه وجودی است که ایشان به آن رسیده است؛ زیرا «اجمال مطلق» «الله» است و بر اساس همان رفتار می کند. بنابراین نهایت سیری که حضرت عیسی(ع) داشته است، همان منزل «سبوح و قدوس الله» است و به منزل و مرتبه «محمدی» دست نیافته است. از همین روست که در سطح «نفس» پیامبر(ص) قرار نمی گیرد؛ چنان که معصومان (ع) دراین سطح قرار گرفته اند و در مقام «هویت» هستند.(آل عمران، آیه ۶۱)

مراتب صعود و سقوط جن و انس

از نظر قرآن، انسان و جن تنها «ظرفیت» آن را دارند تا «مظهریت الله» یا «مظهریت هو» باشند. البته «ظرفیت» به معنای «ظهور فعلی» نیست، بلکه می بایست با «اراده» خویش آن را «ظهور» بخشند. هر انسانی با «عبادت» خویش می تواند اسمای الهی و نیز «هو احدیت» را در خود ظهور دهد و از اسمای مستاثر برخوردار باشد. برخی از انسان ها مظهر برخی از اسماء یا تمامیت برخی از آن ها هستند، ولی تنها برخی که از آنان به مقربان یاد می شود، از جمله کسانی هستند که «مظهریت تمام کمال هو یا الله» هستند.

کسانی که بتواند در مقام «سبوح و قدوس الله» یا «سبوح و قدوس هو» باشند، همان خلفای کامل و تمام الهی هستند؛ وگرنه هر کسی در سطح خودش می تواند خلیفه الله باشد؛ یعنی سطحی که اسماء و صفات الله یا هو را ظهور داده است.

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، انسان و جن از چنان ظرفیتی برخوردار هستند که بتوانند خود مظهر هو یا مظهر الله یا مظهر پست ترین موجودات از «سنگ» و «چوب» و گیاه و جانور و مانند آن ها کند.

از نظر قرآن، انسان و جنیان در دو طرف متقابل و متناقض صعود و سقوط می توانند به این مراتب دست یابند:

  1. مظهریت هو: از نظر قرآن، انسان این ظرفیت را دارد تا در سیر صعودی و عروجی به مظهریت «هو» و «عبده» شود.(اسراء، آیه ۱؛ نجم، آیات ۸ و ۹) از نظر قرآن جنیان به این مقام نمی رسند. انسانی که در مظهریت هویت احدیت قرار می گیرد در سطح عالین فراتر از هستی موجود کار می کند و در آخرت نیز دارای «ولایت» است؛ پس محدود تصرفات تکوینی او تنها دارالدنیا نیست، بلکه دارالاخره است.
  2. مظهریت الله: انسان می تواند مظهر الله باشد؛ به نظر می رسد که جنیان دارای نفسی هستند که ظرفیت مظهریت الله را دارا است. بازتاب و برآیند مظهریت الله «ربوبیت» در هستی و دنیا است.(بقره، آیه ۱۳۸؛ آل عمران، آیه ۷۹)
  3. مظهریت فرشتگان: برخی از انسان ها و جنیان در سطح صعودی به سطح فرشتگان می رسند؛ چنان که ابلیس به این سطح صعود کرد، ولی به گناه و عدم توبه از آن سطح هبوط کرد.
  4. مظهریت آدم: برخی از انسان ها در سطح آدم صعود می کنند که سطح ابتدایی و نازل انسانیت است.
  5. مظهریت جنی: برخی از انسان ها در سطح جن سقوط می کنند؛ بنابراین، در سطح خیال و «تفقه» خواهند بود.(اعراف، آیه ۱۷۹)
  6. مظهریت حیوانی: برخی از انسان و جنیان در سطح حیوانی سقوط می کنند و ادراک و شعور ایشان از سطح خیال و تفقه نیز نازل تر می شود.(همان)
  7. مظهریت گیاهی: برخی از انسان و جنیان در سطح گیاهی سقوط می کنند؛ به طوری که در دوزخ «حطب» و هیزم دوزخ می شوند.(اعراف، آیه ۱۷۹؛ جن، آیه ۱۵)
  8. مظهریت جمادی: برخی از انسان در پست ترین درکات سقوط می کنند به طوری که «سنگ و جماد» بلکه «حصب» یعنی انسان زغال سنگ(انبیاء، آیه ۹۸) ، بلکه پست تر در سطح «وقود» و سنگ آتش زنه و چخماق دوزخ می شوند(بقره، آیه ۲۴؛ تحریم، آیه ۶) که آتش با آنان ایجاد و با انسان زغال سنگ و هیزم قاسطین افروخته می شود.

مراتب تشکیکی انسان: از مقام عبدالله تا مقام عبده

با نگاهی به آیات قرآنی معلوم می شود که «ادعای فرشتگان» به سبب حضور «ابلیس جنی» در شمار ایشان است که در مقام جامعیت مظهریت «الله» است؛ یعنی وقتی فرشتگان می گویند: وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ(بقره، آیه ۳۰)، ناظر به «جن ابلیسی» است که از آنان برتر بوده است؛ گویی با حضور «رهبری» افراد می گویند: ما می توانیم؛ زیرا ناظر به قدرت رهبری این سخن را می گویند.

خدا به فرشتگان معلوم می دارد که آنان خود به تنهایی در سطح «آدم» نیستند؛ زیرا آدم(ع) «ظهور تمام الاسماء» است. پس آنان به طور تکوینی از دایره ربوبیتی خارج می شوند که «مظهر الله» است؛ چرا که هر یک از آنان به تنهایی از چنین مظهریتی برخوردار نبودند. این گونه است که تن به سجده اطاعت می دهند.

اما ابلیس جنی، که دارای نفسی است که «روح الله» در وی دمیده است، به طوری طبیعی خود را از این جهت در سطح «آدم» می یابد که مظهر اسماء الله است. با این تفاوت که ابلیس جنی خود را از نظر کالبد برتر می داند؛ زیرا کالبدی از آتش دارد که توانایی خاصی به او می بخشد در حالی که آدم از چنین کالبدی سود نمی برد.

اما آن چه بر ابلیس جنی پوشیده است، آن که نفس حضرت آدم(ع) از «روح الله» نیست تا در سطح جن باشد، بلکه از «روحی» و «روحه» است که ناظر به مقام «احدیت» و اسمای مستاثر است؛ زیرا «نفس انسان» افزون بر «اسمای ظاهری که هستی با آن آفریده شده» دارای اسمای بطونی است که در «هویت احدیت» است. بنابراین، انسان مظهر هویت احدیت است، در حالی که ابلیس جنی مظهر «الله» است. این بدان معناست که ربوبیتی که از «عبده» انسان ساطع می شود، ربوبیتی ناظر به اسمای ظاهر و باطن و اسمای مستاثر است؛ در حالی که جن ابلیسی این گونه نیست.

باید توجه داشت که نهایت ربوبیتی که جنیان می توانند اعمال کنند در سطح اسمای ظاهر الهی است؛ زیرا درک آنان تنها به «تفقه» می رسد که تفقه همان «ژرف نگری در سطح مظاهر» است؛ در حالی که انسان به سطح تعقل بالا می رود که «دریافت باطنی از حقایق عقلی» است.

با توجه به آن چه گفته شد می توان دریافت انسان به سبب مقام «عبده» و بهره مندی از «هو» می تواند «تعقل» داشته باشد که دریافت و رویت قلبی امور بطونی و ملکوتی است که فراتر از تفقه مربوط به مظاهر و ظهورات است. این گونه است که ره صعود انسان فراتر از «عبدالله» به سطح «عبده» هماره با «عبودیت» باز است.

ایجاد بهشت با نور مومنان

از نظر قرآن، همه هستی بازتاب تابش «ضوء» هویت احدیت است؛ زیرا «هو» به عنوان «شمس» می تابد و از «تابش شمس» «نور» پدید می آید که همان «الله» است. از این «الله» هستی ظهور می یابد.(نور، آیه ۳۵)

انسان مومن به عنوان «متاله» بلکه فراتر از آن در مقام «مظهر هویت احدیت» برخاسته از «روحه»(سجده، آیه ۹) می بایست «شمس» یا دست کم «قمر» باشد؛ یعنی اگر نتوانست «تابش» داشته باشد، دست کم «بازتاب» داشته باشد.

این نور الهی که در انسان پدید می آید، همان چیزی است که در آخرت چیزها از جمله «بهشت» را می سازد. پس کسی که «نور» ندارد، هیچ چیز ندارد. از همین روست که دوزخیان هیچی ندار هستند؛ اما بهشتی ها با نور خودشان همه چیز را ظهور می دهند و همه چیز دار می شوند؛ البته این ظهور در سطوح بهشت هشت گانه بر اساس سطح نورانیت هر کسی است.

از آن جایی که منافقان هم چون کافران با خود از نورانیت به آخرت نبرده اند، نمی توانند در سطح مظاهر «الله» نور بتابانند و اشیاء را ایجاد کنند؛ از همین روست که خواهان «نور» مومنان می شوند و گمان می کنند که «نظر» آنان چنین اتفاقی می افتد؛ اما حقیقت آن است که نور از دنیا به آخرت برده می شود و کسی که مظهریتی از اسمای الهی ندارد، نوری ندارد که بهشت آفرین باشد؛ از همین روست که خدا می فرماید: یَوْمَ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ لِلَّذِینَ آمَنُوا انْظُرُونَا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِکُمْ قِیلَ ارْجِعُوا وَرَاءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُورًا فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بَابٌ بَاطِنُهُ فِیهِ الرَّحْمَهُ وَظَاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذَابُ ؛ آن روز مردان و زنان منافق به کسانى که ایمان آورده‏ اند مى‏ گویند : به ما بنگرید و نظر کنید تا از نورتان قبس و اندکی برگیریم. گفته مى ‏شود: بازپس برگردید و نورى درخواست کنید! آنگاه میان آنها دیوارى زده مى ‏شود که آن را دروازه‏ اى است باطنش رحمت است و ظاهرش روى به عذاب دارد. (حدید، آیه ۱۳)

از نظر قرآن، اگر نور نباشد، چیزی «قدر» ندارد و نمی توان میان «اشیاء» جدایی و فرقی یافت. با نور است که «ظهور» تحقق می یابد و چیزها، چیز می شوند؛ زیرا قدر و اندازه هر چیزی معلوم می شود.

پس کسی که «متاله» شد، در آخرت می تواند از «نور الله که با خود دارد»، بهشتی بیافریند که در «سطح» آسمان و زمین باشد؛ زیرا خدا می فرماید: جَنَّهٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ؛ بهشتی که عرض آن آسمان و زمین است.(آل عمران، آیه ۱۳۳)

پس هر کسی «عبدالله» و «متاله» شد، از نور «الله» برخوردار است و می تواند با همان نور بهشت آفرین باشد و با « سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ» مظهریت ربوبیت الهی در بهشتی باشد که خود آفریده است.(یونس، آیه ۱۰)

البته آنان که بالاتر در مقام «مظهر احدیت» و در مقام «عبده» هستند، بهشتی برتر از آن بهشت متالهان می آفرید؛ زیرا در مقام «عبده» است و از اسمای مستاثر برخوردار است که برتر از «الله» و بازتاب «هستی کنونی موجود» است. این گونه است که خدا آنان را در مرتبه « فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ» می داند (قمر، آیه ۵۵) که فراتر از حتی رضوان الله است. آنان خود «شمس» احدیت و مظهر ربوبیت شمس احدیت هستند، که نور از آن تابش می یابد. مقربان از معصومان(ع) این گونه در مقام عبده قرار می گیرند.

شمس ولایت در اعمال عبادی

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، هر عملی خوب و بد، در ایجاد نورانیت یا زوال نورانیت قلب و نفس تاثیر مستقیم دارد. از همین روست که برای کسب نورانیت قلب می بایست به اعمال صالح تمسک جست. هر عملی عبادی صالح، در سطح خود نورانیتی را ایجاد می کند که البته با نورانیت ایجادی عمل صالح عبادی دیگر متفاوت است. البته سطح ایجاد نورانیت و کیفیت و مراتب آن نیز متفاوت است؛ برخی از اعمال در سطح شمع و برخی در سطح ستارگان و برخی در سطح ماه و برخی دیگر درسطح خورشید «نور» یا «ضوء» ایجاد می کنند.

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، انسان می بایست هر عملی عبادی را دست کم یک بار انجام دهد تا از نورانیت آن عمل بهره مند شود؛ البته باید توجه داشت که ممکن است برخی از اعمال شدنی نباشد یا انسان استطاعت نداشته باشد که برای آن جایگزین هایی قرار داده اند که می تواند همان تاثیر را داشته باشد، چنان که زیارت معصوم(ع) جایگزین حج می شود یا روزه در برخی روزها همان تاثیر را دارد.

البته از نظر قرآن، برخی از اعمال همانند «شمس» عمل می کنند و خود موجب «تابش و ضوء » است. از مهم ترین اعمالی که در این سطح است، «ولایت» است؛ زیرا از نظر قرآن، «اکمال و اتمام دین اسلام» به این ولایت است که در سطح «خورشید» عمل می کند.(مائده، آیه ۳)

کسانی که اهل ولایت هستند مستقیم به «تابش» خورشید متصل می شوند. البته این اتصال می بایست با «تولی وتبری» همراه باشد؛ زیرا ایمان چیزی جز «حب و بغض» نیست؛ خدا می فرماید: اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَکَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْیَانَ أُولَئِکَ هُمُ الرَّاشِدُون؛ خدا ایمان را براى شما محبوب گردانید و آن را در دلهاى شما بیاراست و کفر و پلیدکارى و سرکشى را در نظرتان مکروه و ناخوشایند ساخت. آنان که چنین‏اند رشد یافته و ره‏یافتگانند.(حجرات، آیه ۷)

پس کسانی که متصل به «شمس ولایت» هستند، نه تنها «ضوء» دارند بلکه تابش ایشان «نور» برای دیگران می شود. کسی که شمس شود، در مقام «سبوح و قدس» از هر عیب و نقص رها است و می تواند «بهشت آفرین» باشد و در مقام « فَرَوْحٌ وَرَیْحَانٌ وَجَنَّتُ نَعِیمٍ»(واقعه، آیه ۸۹) قرار گیرد.