محشری بر پا شد

کهکشان

لب گشودی و جهان پیدا شد

کشف کردی و جهان شیدا شد

دست بر جام زده، مِی، فکنی

در بستر شب، جهان نما دریا شد

کوه آمد و استوار بر جای نشست

آنی به سرابِ وهمِ ما رویا شد

آن مظهر جلوه های شب آیینش

در خانه ی دل در آمد و گویا شد

خورشید به سایه بشد و ماه پرید

پس سبز و سپی، درهمش سودا شد

آن گور شکافت و گوریانش بی داد

در هم بشدند و محشری بر پا شد

تنها شد آن مرد و زنش در محشر

کس نیامد به سرا بهر بلا تنها شد

هر کسی چشم فروهشته به پیش

مست مانان به صف محشریان پیدا شد