مبارزه پیامبران با قوانین ظالمانه

بسم الله الرحمن الرحیم

اشاره: اقامه عدالت از جمله عدالت قسطی مانند هر دو گانه متضاد یا متناقض نیازمند، مبارزه با ظلم یا همان بی عدالتی است. بنابراین، تولی به عدالت به معنای تبری از ظلم و بی عدالتی است. در اقامه عدالت لازم است تا همان طوری که با مصادیق ظلم و بی عدالتی مبارزه شود، با مصادیق ظالم نیز مبارزه شود و در این راه نه تنها ظهیر ظالم یا مجرم نبود، بلکه علیه آنان اقامه دعوی کرده و به تغییر روحیه و رویه ظالم در صورت امکان یا حذف آن در صورت ظلم اقدام کرد. این گونه است که پیامبران(ع) در راستای اقامه عدالت به مبارزه با قوانین ظالمانه و ظالمان پرداختند و حتی در این راه به شهادت رسیدند؛ در حالی که قوانین را اکثریت جامعه وضع کرده و آن را حمایت می کردند، ولی حمایت اکثریت نه تنها حقانیتی برای قوانین ظالمانه و رفتار ظالمان نیاورد، بلکه عاملی مهم در تشدید مبارزه از سوی پیامبران شد تا جایی که بر اساس معیارهای عدالت الهی علیه اکثریت قیام کردند.

لوازم و شرایط اقامه عدالت قسطی

بر اساس آموزه های وحیانی قرآن، فلسفه و هدف بعثت پیامبران اقامه عدالت قسطی در سطح جهانی بر اساس قوانین الهی است که تامین کننده و تضمین کننده نیازهای بشر در تحقق سعادت دنیوی و اخروی است.(حدید، آیه ۲۵) از این آیه و آیات دیگر قرآنی به دست می آید که برای اقامه عدالت لازم است تا لوازم و شرایطی مهیا و فراهم آید که برخی از مهم ترین آنها عبارتند از:

  1. قوانین عادلانه: شکی نیست که برای اجرای عدالت می بایست قوانین عادلانه موجود باشد تا بر اساس آن همگی موظف باشند در چارچوب قوانین عمل و رفتار کنند. از نظر قرآن، عدالت به معنای وضع و قرار دادن هر چیزی در جای حق آن است. از آن جایی که جای حق هر چیزی را خدا می داند، تشریع قوانین عادلانه تنها به دست خدا است: إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ.(یوسف، آیات ۴۰ و ۶۷) این خدا است که به سبب آگاهی به همه ابعاد چیزی می تواند بگوید چه چیزی مصلحت است یا مفسدت؛ چه چیزی در چه جایگاهی حق یا باطل است.
  2. قوانین مکتوب: این قوانین مکتوب باشد تا بتوان به آن «له یا علیه» افراد اجتماع استدلال کرد؛ زیرا قوانین شفاهی غیر قابل استناد است.
  3. تعلیم قوانین و آگاهی یابی: لازم است تا این قوانین به شکل به همگان گفته شود و همگان از محتوا و مفاد و حتی لوازم آن آگاه باشند. آشنایی با حقوق و مطالبه گری بر اساس آن در همین راستا در اسلام و شرایع آن مطرح است.
  4. پرورش و تزکیه بر اساس قوانین: افراد می بایست نسبت به قوانین افزون بر آموزش، پرورش یابند و در این راه همگان موظف هستند تا شرایطی را فراهم آورند تا مردم به عمل بدان آگاه شوند. از جمله روش هایی که در اسلام و شرایع آن برای تحقق این مهم به عنوان فریضه و واجب مطرح شده، فریضه امر به معروف و نهی از منکر است که در راستای همین هدف به کار گرفته شده است.
  5. رهبران عادل و صالح: از دیگر شرایط اقامه کامل عدالت در میان بشر، برخورداری از رهبران عادل و صالح است که به این مهم بپردازند و مسئولیت اجرا و اقامه آن را به عهده گیرند. از نظر قرآن، این رهبران و کارگزاران می بایست نه تنها اهل اقامه عدالت از جمله عدالت قسطی بر اساس قوانین الهی و شاهدان آن باشند، بلکه اقامه این امر جزو ملکات نفسانی بلکه مقومات هویتی آنان باشد.(نساء، آیه ۱۳۵؛ مائده، آیه ۸)
  6. قیام عمومی توده های مردم: تحقق عدالت و اقامه عدالت قسطی در رهن و گرو همکاری همگانی و قیام توده های مردم برای آن است؛ زیرا بدون همکاری توده های مردم نمی تواند به اقامه تمام کمال این امر پرداخت و در نهایت در بخشی یا گروهی ظلم جاری خواهد بود.(حدید، آیه ۲۵)
  7. مجازات ظالمان: برای تحقق عدالت و اقامه آن در میان همگان لازم است تا با ابزارهای قوت و قدرت اعمال خشونت قانونی و زور شود؛ زیرا برخی حاضر به پذیرش قوانین عادلانه و عمل بر اساس آن نیستند و هواهای نفسانی یا امور دیگر آنان را به ظلم می کشاند. این جا است که حتی مبارزه تا سر حد حذف ظالمان در دستور کار قرار می گیرد تا امکان اقامه عدالت قسطی فراگیر فراهم آید.(حدید، آیه ۲۵؛ نساء، آیه ۷۵)

قوانین ظالمانه با معیار حقانیت اکثریت

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، اکثریت یا اقلیت یعنی گرایش یا گریزش مردم به امری موجب حقانیت نمی شود؛ زیرا معیار و ملاک حقانیت یا عدم آن، اکثریت یا اقلیت نیست؛ این که توده های مردم حتی به زعم برخی عقلای بشر، چیزی را بخواهند و بدان گرایش داشته باشند، موجب حقانیت نیست؛ چنان که گریزش آنان موجب عدم حقانیت امری نیست.

خدا در قرآن بارها بیان می کند که اکثریت ها می توانند دنبال کفر، کفران و ناسپاسی و ناشکری بروند و این گونه ظلم بر خود نمایند. از همین روست که می فرماید: وَمَا وَجَدْنَا لِأَکْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَإِنْ وَجَدْنَا أَکْثَرَهُمْ لَفَاسِقِینَ ؛ و در اکثر آنان عهدى نیافتیم و بیشترشان را جدا فاسق و نافرمان یافتیم.(اعراف، آیه ۱۰۲) یا می فرماید: وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ؛ و اکثر آنان مومن نشدند.(شعراء، آیات ۱۰۳ و ۱۲۱ و ۱۳۹ و ۱۵۸ و ۱۷۴ و ۱۹۰) یا می فرماید: أَکْثَرَهُمْ لَا یَعْلَمُونَ؛ اکثرشان نمی دانند.(اعراف، آیه ۱۳۱؛ نحل، آیه ۱۰۱) یا می فرماید: أَکْثَرَهُمْ یَجْهَلُونَ؛ اکثرشان جهل می ورزند.(انعام، آیه ۱۱۱) یا می فرماید: أَکْثَرُهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ؛ اکثرشان ایمان نمی آورند.(بقره، آیه ۱۰۰)، یا می فرماید: أَکْثَرَهُمْ لَا یَشْکُرُونَ؛ اکثرشان شکر نمی گزارند.(نمل، آیه ۷۳) یا می فرماید: أَکْثَرُهُمْ لَا یَعْقِلُونَ؛ اکثرشان عقل نمی ورزند.(مائده، آیه ۱۰۳؛ عنکبوت، آیه ۶۳)، یا می فرماید: وَأَکْثَرُهُمْ کَاذِبُونَ(شعراء، آیه ۲۲۳)

اینها همه دلالت بر این می کند که گرایش اکثریت ملاک و معیار حقانیت نیست؛ همان طور که نمی تواند ملاک و معیاری برای عدم حقانیت آنان باشد.

از آموزه های وحیانی قرآن به دست می آید که قوانین ظالمانه که علیه عدالت و عدالت قسطی است، ریشه در هواهای نفسانی افراد، علو و برتر جویی، جهل و سفاهت، جهل و نادانی، پیروی از ظنون به جای علم و پیروی از سنت های مکتوب یا شفاهی نیاکان دارد.

خدا می فرماید برخی با آن که حق را می شناسد و می دانند که قرار گرفتن این چیز در جای خودش به معنای عدالت است، با این همه نسبت به آن کراهت و ناخشنودی دارند(مومنون، آیه ۷۰)؛ زیرا برخی از آنان به خدا افترا می زنند و حکمی را به نام خدا جعل می کنند؛ زیرا از عقل خویش بهره نمی گیرند که خدا حکم ظالمانه نمی دهد، بلکه هر حکمی که می دهد بر اساس حق و عدل است.(مائده، آیه ۱۰۳)؛ برخی به سبب گرایش به فسق بر خلاف آموزه های وحیانی حق عمل می کنند(آل عمران، آیه ۱۱۰)، برخی اصلا نمی خواهند گوش بدهند و حق را بپذیرند(فصلت، آیه ۴)، برخی نسبت به حق علمی ندارند و بدون برهان از آن اعراض می کنند(انبیاء، آیه ۲۴؛ انعام، آیه ۳۷)، برخی بدون داشتن علمی مدعی چیزی می شوند که شانیت آن را ندارند(انفال، آیه ۳۴)، بلکه خدا را حتی مدعی علمی می دانند که ندارند(زمر، آیه ۴۹)، اکثریتی هم دنبال ظنون می روند و این گونه بر خلاف علم عمل می کنند(یونس، آیه ۳۶) ، اکثریتی هم بدون هیچ دلیل معتبر نقلی مانند وحی، یا تعقل در امور، مانند چارپایان زندگی و عمل می کنند(فرقان، آیه ۴۴)، برخی نیز که اصولا تابع هواهای نفسانی خویش بوده و او را خدا و معبود خویش قرار داده و بر اساس قوانین خودساخته نفس خویش عمل می کنند(جاثیه، آیه ۲۳)، برخی نیز علم به حق دارند، ولی از باب علو و برترطلبی بر خلاف آن عمل می کنند.(نمل، آیه ۱۴) و اکثریتی بی عقل و بی بهره مندی از هدایتی تنها بر اساس الفت و انس و عادت به قوانین اجدادی و سبک زندگی آنان عمل می کنند و حاضر نیستند تا دنبال حق بروند و از حق پیروی کنند.(بقره، آیه ۱۷۰)

بر این اساس، نمی توان تنها بر اساس گرایش یا گریزش اکثریت حق و باطل را شناخت و عدل و ظلم را تشخیص داد یا قوانین را در چارچوب آن تعریف کرد؛ زیرا به نظر می رسد که اگر نگوییم اکثریت مردم دنبال هواهای نفسانی و برترطلبی و پیروی از سبک نیاکان هستند که بدان عادت کرده و خو نموده اند، ولی هیچ حق و عدلی را نمی توان از این طریق اثبات یا نفی کرد.

به نظر می رسد که ریشه قوانین ظالمانه ای که در جوامع بشری حاکمیت یافته است، به سبب همین امور پیش گفته است که در آیات قرآنی بیان شده است. بنابر این ، به صرف این که اکثریت جوامع بشری حتی به ظاهر عقلای آن، به امری گرایش یا گریزش دارند، به معنای حقانیت یا عدم حقانیت نیست، بلکه به نظر می رسد که در بیش تر موارد ظالمانه است.

معیار حقانیت از نظر قرآن

بنابراین، ملاک و معیار حقانیت امری دیگری است که بر اساس آموزه های وحیانی قرآن، همان مطابق با اسلام است که قلب سلیم با تعقل و نقل وحیانی معتبر آن را کشف می کند. از همین روست که راه نجات بشر نیز در گرو و رهن بهره مندی از این دو کاشف حق است.(فرقان، آیه ۴۴؛ ملک، آیه ۱۰؛ روم، آیه ۳۰)

از نظر قرآن، خدا دو ابزار اندیشه ای و انگیزه ای برای انسان قرار داده که همان حجت های ظاهری و باطنی به تعبیر معصوم(ع) است. (شیخ کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۱۶.) هدایت فطری – تکوینی که در نفس و قلب سلیم برای هر موجودی جعل شده تا با تعقل و تفقه حقایق را کشف کرده و بدان گرایش یابد و از باطل گریزش(طه، آیه ۵۰؛ شمس، آیات ۷ تا ۱۰) در کنار هدایت تشریعی که از طریق وحی و پیامبران به انسان می رسد(بقره، آیه ۳۸) می تواند انسان را به حقیقت رهنمون سازد که از خدا نشات می گیرد؛ زیرا خدای سبحان همان حق مطلق است(فصلت، آیه ۵۳) که از او هر حقی بر می خیزد و خدای حق خاستگاه حق است.(هود، آیه ۱۷؛ بقره، آیه ۱۴۷) بنابراین از نظر قرآن همان «سمعنا او نعقل» یعنی نقل و عقل دو ابزار شناختی و گرایشی انسان نسبت به حق است که در اختیار اوست.

این بدان معناست که انسان حق را می توان بشناسد و جلوه های آن از جمله عبادت حق تعالی، شکر الهی، صداقت، عدالت، وفا، امانت و مانند آنها را دریابد و بدان گرایش یابد.

بر اساس فرهنگ عربی – اسلامی، حق همان مطابقت هر چیزی با نفس الامری است که در علم الهی است؛ زیرا «ریشه و اصل حق به معناى مطابقت و موافقت است».( حسین راغب اصفهانی، المفردات فى غریب الفاظ القرآن، ص۱۲۹، واژۀ «حق».)

هر چند که بر اساس برخی از منابع لغوی حق، ضد یا نقیض باطل و به معنای وجوب و ثبوت است(ابن‌منظور، لسان العرب، ج۳، ص۲۵۵ـ۲۵۶) چنان که در قرآن کریم واژۀ «حقّ» و مشتقات آن، به معنای ثابت و حتمی به کار رفته است:«و لکن ما بر کفر و عناد خود اصرار کردیم تا وعدۀ عذاب الهى بر کافران ثابت گردید».(زمر، آیه ۷۱)؛ ولی در اصل به معنای مطابقت و موافقت با امری است که بر اساس حکمت الهی ایجاد شده است؛ زیرا خدا همان حق مطلق و خاستگاه آن است. پس موافقت و مطابقت با خدا و امری الهی همان حقیقت حقانیت هر چیزی است.

از نظر قرآن، سنت الهی بر این قرار گرفته تا در دنیای مادی ، جهان آمیزه‌ای از حق و باطل باشد، یا باطل با فریب و نیرنگ، همواره خود را حق مطلق نشان می‌دهد. امام علی(ع) در این باره می‌فرماید: اگر باطل با حق مخلوط نمى‏شد، بر طالبان حق پوشیده نمى‏ماند، و اگر حق از باطل جدا و خالص مى‏گشت، زبان دشمنان قطع مى‏گردید. امّا قسمتى از حقّ و قسمتى از باطل را مى‏ گیرند و به هم مى‏آمیزند، آن‌جاست که شیطان بر دوستان خود چیره مى‏ گردد و تنها آنان که مشمول لطف و رحمت پروردگارند، نجات خواهند یافت.( نهج البلاغه، خطبۀ ۵۰.)

شکی نیست که هر ‌جا حق و باطل با زیرکی امتزاج گرفته باشد، جذابیت کاذب و عاریتی باطل، قادر خواهد بود گروهی را به گرد خویش جمع کند؛ چنان‌که امام سجاد(ع) فرمودند: سى هزار نفر در کربلا بر ضد سیدالشهداء گرد آمدند که همه خود را از این امت می‌پنداشتند و همه با ریختن خون او به‏ خدا تقرب مى ‏جستند. آن حضرت آنان را به یاد خدا مى ‏انداخت، اما آنان پند نمى‏ گرفتند تا آن‌که او را از روى ستم و تجاوز و دشمنى به شهادت رساندند.(ابن‌شهرآشوب، مناقب، ج۴، ص۸۶.)

دشمنان امام حسین(ع) این گونه استدلال می کردند که یزید خلیفۀ پیامبر(ص) است و حسین بن علی(ع) بر او خروج کرده، باید با او جنگید. به تعبیر شهید مطهری در این جا است که باطل، حق را با شمشیرِ خودِ حق می‌زدند؛ پس باطل نیروی حق را به خدمت گرفته است. این همان نیروی حقّ است که او از آن استفاده می‌کند.(مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج۳، ص۴۰۹)

از آن جایی که حق و باطل در دنیا به هم آمیخته است، معیار تشخیص حق از باطل لازم است که همان قلب سلیم با تعقل در اندیشه و انگیزه و نیز بهره گیری از نقل وحیانی معتبر است؛ زیرا این قلب سلیم است که با تقوای فطری خویش می تواند از هدایت وحیانی تشریعی نیز بهره مند شود و در مسیر حق از معصومان(ع) پیروی نماید.

باید توجه داشت که بر اساس آموزه های وحیانی قرآن، حق امر ثابت تغییرناپذیر است، در حالی که باطل این گونه نیست؛ بنابراین ثبات در حق خود می تواند به انسان در تشخیص آن کمک کند؛ هم چنین حق به گونه ای است که حتی در ظاهر نیز به مصلحت همگانی است. این سودمندی عمومی در امور حق هم چون صداقت، عدالت، امانت و مانند آنها به خوبی روشن است و قلب سلیم با تعقل می تواند همان طوری که حقانیت نور، عدل، علم، بینایی، طیب و قدرت را بفهمد، و بطلان و بی ارزشی ظلمت ، ظلم ، جهل، کوری، خبیث و عجز را دریابد، هم چنین می تواند سودمندی و مصلحت دیگر امور حق را دریابد؛ از همین روست که خدا در قرآن، به خود انسان ارجاع می دهد تا درباره یکسانی یا عدم یکسانی این امور قضاوت و داوری کرده و به ارزش گذاری بپردازند.(مائده، آیه ۱۰۰؛ غافر، آیه ۵۸؛ نحل، آیه ۷۶؛ فاطر، آیات ۱۹ تا ۲۲؛ زمر، آیه ۹)

پس از نظر قرآن، هر انسانی به سبب هدایت باطنی و سلامت قلب می تواند با بهره گیری از تعقل به حقانیت امری یا بطلان امری شناخت پیدا کند، از همین روست که در این آیات به خود انسان برای تشخیص امور حق از باطل و داوری و قضاوت و ارزشگذاری ارجاع داده شده است.

البته این ارجاع به معنای آن نیست که هر کسی می تواند به چنین داوری و قضاوتی به آسانی برسد؛ زیرا اولا همه قلوب سلیم نیست و از تعقل و تفقه بهره مند نمی شود(اعراف، آیه ۱۷۹)، بلکه بسیاری از قلوب انسان ها، مریض و بیمار بلکه مختوم و مطبوع است(بقره، آیات ۷ تا ۱۵) و توان شناخت حق و باطل را نداشته و رفتارهای سفیهانه را عاقلانه و مصلحانه می بیند(همان) و از سوی دیگر، سطوح عقلانیت انسان ها بسیار متفاوت است و همه در یک سطح نیستند، بلکه تفاوت عقلانیت و ادراک در آنان محسوس است؛ و از سوی دیگر، امور در یک درجه از حقانیت نیست، که شناخت آن آسان باشد؛ بلکه برخی از اوقات به سبب آمیختگی حق و باطل و فتنه در امور امکان شناخت آسان از دست می رود.

مبارزه اقلیت حق با اکثریت باطل ظالم

با نگاهی به سیره پیامبران و معصومان (ع) می توان دریافت که وجود اکثریت ظالم دلیل نمی شود که اقلیت حق سکوت کنند و مبارزه آنان در اشکال گوناگون ادامه نیابد، بلکه اقلیت حق حتی اگر از باب عذر باشد(اعراف، آیه ۱۶۴)، باید به حق قیام کنند و علیه اکثریت و قوانین ظالمانه آنان اقدام کنند. از همین روست که حضرت شعیب (ع) علیه قوانین ظالمانه اقتصادی اکثریت قوم خویش می ایستد و آنان را به عدالت می خواند که به ظاهر خلاف مصلحت آنان به سبب ضعف در تعقل و کشف حقیقت به سبب مرض قلبی و بیماردلی آنان است.(هود، آیه ۸۷)

در حقیقت اصلاح طلبی و مبارزه با فساد و انواع قوانین ظالمانه در خرید و فروش از جمله فعالیت های پیامبران است.(هود، آیه ۸۸) البته در این میان پیامبران از تهدید آنان کناره گیری نمی کردند و استدلال آنان را برای حفظ سلامت و اتحاد اجتماع ظالمانه نادیده می گرفتند.

به سخن دیگر، ظالمان اکثریت با قوانین ظالمانه خویش نه تنها اقلیت حق را سرکوب می کنند، بلکه آنان را تهدیدی جدی در برابر قوانین ظالمانه می دانند و به حذف آنان می اندیشند.(هود، آیه ۹۱؛ کهف، آیه ۲۰)

فرعون قوانین ظالمانه ای چون تبعیض نژادی، جنسیتی ، بهره کشی جنسی ، قتل بی گناهان و مانند آنها را(قصص، آیه ۴) که به مصحلت اکثریت قبطیان علیه سبطیان بود، قوانین رشدی و عقلانی می داند؛ در حالی که قوانین فرعونی غیر رشید و غیر عقلانی بود.(هود، آیه ۹۷) از همین روست که حضرت موسی(ع) علیه این قوانین ظالمانه قیام می کند؛ زیرا حفظ امنیت فرعونی با قوانین ظالمانه نمی تواند بهانه ای باشد تا علیه آن قیام نشود؛ اگر امکان حذف قوانین و شکستن حریم قوانین ظالمانه نیست، می بایست دست کم اعتراض کرد و با سکوت به نفع قوانین عمل نکرد.

از نظر قرآن، پشت مجرمان و ظالمان بودند و آنان را حمایت کردند، کاری نادرست و سوء استفاده از قدرت و ثروت است.(قصص، آیات ۱۷ و ۸۶)

برخی به داعی حفظ امنیت اجتماعی خواهان اطاعت از قوانین ظالمانه هستند و می گویند قانون بد بهتر از بی قانونی است؛ در حالی که قانون بد به همان اندازه بی قانونی ظالمانه است. بنابراین، همان طوری که سکوت در برابر ظالمان جایز نیست، در برابر قوانین ظالمانه نیز جایز نیست؛ بلکه مبارزه با قوانین ظالمانه و ظالمان واجب شرعی است که قلب سلیم با تعقل و وحی قرآنی آن را کشف می کند و نمی بایست به توجیه حفظ امنیت تابع قوانین ظالمانه بود، بلکه با هر وسیله آن را تغییر داد.

با نگاهی به سیره امیرمومنان(ع) دانسته می شود که ایشان علیه قوانین ظالمانه ایستاد، هم چنان که در برابر اکثریتی ایستاد که حکومت را بر خلاف «ان حکم الا لله» از وی سلب کردند؛ همان کسانی که به تعبیر خودشان با اکثریت اهل حل و عقد و سران قبائل، نه اکثریت حقیقی امت اسلام یا حتی اکثریت مردم مدینه بلکه با همان گروه اندک سران قبائل حکومت را غصب کردند.

هم چنین امام حسن(ع) و امام حسین(ع) تا پای جان علیه قوانین ظالمانه و نظم یزیدی حاکم بر امت مبارزه کردند؛ زیرا بر این باور بودند که قوانین ظالمانه حتی اگر اکثریت آن را امضا و تایید کرده باشد، موجب حقانیت نیست تا سلب مخالفت و مبارزه شود؛ بلکه لازم است تا با قوانین ظالمانه به هر شکلی مبارزه و مخالفت شود.