لفّ و نشر هستی از نظر قرآن

عاقبت به خیری

بسم الله الرحمن الرحیم

شناخت هستی به معنای شناخت خدا است؛ زیرا «عدم» و نیستی عنوانی است که «قوه متخیله» آن را می سازد تا بتواند با جداسازی نقضیین، تصویری روشن از «هستی و وجود» داشته باشد. بر همین اساس می بایست گفت که «شر» یا «باطل» نیز عناوینی است که برای درک حقایق از سوی «متخیله» ساخته می شود؛ زیرا در هستی چیزی به نام «شر» و «باطل» نیست؛ زیرا آنان نیز عناوینی «عدمی» هستند؛ چرا که در هستی چیزی به نام «شر و باطل» نیست و اطلاق این عناوین، همانند اطلاق عنوان سیمرغ و عنقا بر اساس «تخیل» است.

بر همین اساس است که در روز قیامت، وقتی حقایق خودنمایی می کند، معلوم می شود که اصولا «شر و باطل» چیزی جز «عدم» نیست و وزن و وزانتی در هستی ندارد.

تبیین حقیقت هستی و شناخت آن کمک می کند تا ما نه تنها خدا را به شکل درست و راست بشناسیم، بلکه می توانیم رفتار خود را به شکل بهتری سامان دهیم و دنیا و آخرت خویش را بسازیم.

سطوح شناختی نسبت به خدا و هستی

شناخت کامل هستی جز از راه وحی شدنی و امکان پذیر نیست؛ زیرا انسان با ابزارهای محدود شناختی خود نمی تواند نسبت به آن شناختی به دست آورد؛ زیرا «محاط» نمی تواند درک کاملی از «محیط» داشته باشد؛ زیرا انسان در هستی همانند ماهی در آب است؛ بنابراین لازم است کسی که بیرون از دایره زمان و مکان است، تصویری روشن را برای او بازنمایی کند. البته به سبب همان محدودیت ها، لازم است تا در تصویرگری از چیزهایی به عنوان نماد استفاده کند که در اختیار انسان است. این گونه است که مساله «تنزل» در بیان حقایق مطرح می شود؛ زیرا حقیقت را چنان که هست، نمی توان برای «متمکن به مکان و متزمن به زمان» جز با دارایی های انسانی اش بیان کرد.

به سخن دیگر، وحی الهی تلاش می کند تا با «تنزل» بخشی حقایق آن را در سطح فهم و درکی بیان کند که «دارایی های انسان» امکان می دهد. پس سطحی که از حقایق که در اختیار انسان قرار می گیرد که انسان در آن سطح می تواند نسبت به حقیقتی علم و آگاهی به دست آورد. بنابراین، هرگز هیچ حقیقتی به «تمام کمال» خودش در نزد انسان نیست. البته این بدان معنا نیست که انسان با «حقیقت» اصلا ارتباطی پیدا نمی کند، بلکه به این معناست که حقیقتی که درک می کند، همانند تصویر «شبح گونه» از آن حقیقت است. از این روست که در آیات قرآنی با عناوینی تلاش می شود تا این «تنزل حقایق» به شکلی برای انسان روشن شود؛ و از همین جاست که مساله «آیت» در آیات قرآنی برای همه هستی از تکوین و تدوین مطرح می شود؛ زیرا از نظر قرآن، هر چیزی «آیتی» از حقیقتی است که آن را به نمایش می گذارد، نه آن که «آیت»، «تمام حقیقت» باشد یا آن که آیت، «تمام حقیقتی» را به نمایش گذارد. به سخن دیگر، آیت از نظر قرآن، «تمام حقیقت» نیست، چنان که آیت، بیانگر «تمام حقیقتی» هم نیست؛ زیرا آیت همانند آینه ای است که به اقتضای خودش، حقیقت را بر می تاباند؛ و از آن جایی که آیات تکوینی دارای محدودیت «قدر» هستند و اندازه و ظرفیتی محدود دارند، نمی توانند «حقیقت بی نهایت» را برتابانند. از همین رو، می بایست گفت برخی از بیانات ناقص هستند؛ چنان که وقتی گفته می شود: «آب دریا را اگر نتوان کشید. هم به قدر تشنگی باید چشید»، سخنی نادرست و نارسا است؛ زیرا «بی نهایت» را یا باید با سطح بی نهایتی آن، شناخت یا امکان ندارد هیچ شناختی نسبت به آن به دست آورد. پس این طور نیست که اگر ما قطره آبی را چشیده باشیم، همه حقیقت بی نهایت دریا را شناخته باشیم، بلکه به همان میزان نسبت به دریا شناخت می یابیم که از آن چشیده ایم. شکی نیست که این مقدار از شناخت نیز نمی تواند بیانگر شناخت ما از حقیقت دریای بی نهایت هستی باشد؛ زیرا هیچ گونه «احاطه ای» نسبت به «بی نهایت» نداریم تا به عنوان «معلوم» در محدوده شناختی ما قرار گیرد.

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، شناخت شهودی و شناخت حضوری نسبت به «خدا» به عنوان «بی نهایت» شدنی نیست، و آن چه اتفاق می افتد، شناخت حصولی و علم برهانی عقلی است. البته از نظر قرآن همین میزان از شناخت برهانی عقلی کفایت می کند.

به سخن دیگر، خداوند، موجودی بسیط و نامتناهی و تجربه ناپذیر است؛ و از آن جایی که در دنیا و آخرت قابل مشاهده نخواهد بود، مشهود انسان نخواهد شد؛ زیرا «سعه وجودی انسان» هر چند که گستره ای آن زیاد باشد، با این همه «محدود» به «قدر» است که برای اوست. این «قدر» انسانی بر اساس آیات قرآنی ناظر به «الله» است؛ زیرا دارایی انسان از نظر قرآن، صفات «الله» است. اگر انسانی بتواند همه این دارایی صفات را به تمامیت «ظهور» بخشد، تازه چیزی که به دست آورده است، شناخت نسبت به «الله» است؛ اما نسبت به «هو» و مقام احدیت یکتایی، هیچ گونه شناختی نخواهد داشت؛ زیرا «هو» احدیت و یکتایی خدا، در بردارنده صفات و اسمای مستاثری است که هیچ بروز و ظهور نیافته است و اصولا انسان، نسبت به آن دارایی ندارد تا بتواند «آیت» آن باشد. این بدان معنا است که «هو» به عنوان «بی نهایت» نه قابل ادراک برای انسانی است؛ و نه انسان مامور و مکلف به شناخت به طور بالجمله است؛ بلکه آن میزان شناختی که لازم است تا انسان نسبت به خدا داشته باشد؛ ناظر به همان «الله» است نه «هو».

از نظر قرآن، هر انسانی به سبب دارایی که از «صفات الله» دارد، می تواند خدا را در این سطح بشناشند. از همین رو، گفته شده است: من عرف نفسه فقد عرف ربه؛ هر کسی خودش را بشناسد به همان میزان پروردگارش را می شناسد.» بنابراین اگر کسی خود را بشناسد به مقداری که برای او وظیفه است، خدا و معادش را هم خواهد شناخت و همین میزان نیز کفایت می کند.

البته باید توجه داشت که هر انسانی «ربه»؛ پروردگارش را می شناسد؛ زیرا «الله» برای هر نفسی به میزان ظهور می یابد که آن فرد به همان میزان تحت ربوبیت قرار گرفته باشد. از نظر آموزه های وحیانی قرآن، معصومان(ع) چون با «رب العالمین» ارتباط برقرار می کنند؛ بنابراین، پرورش رب العالمین به معنای پرورش یافتن همه صفات «الله» به تمام کمال در آنان است. از همین روست که معصومان(ع) «عبدالله» هستند؛ زیرا خدایی را می پرستند که تمام صفات به تمام کمال در آنان ظهور یافته است و آنان با چنین خدایی به نام «الله» در مقام «رب العالمین» ارتباط دارند؛ اما دیگران میزان ارتباط آنان با «الله» به میزانی است که صفات کمالی الله را در خود «ظهور» داده و تحت ربوبیت آن صفات و اسمای قرار گرفته اند.

با این همه، از نظر قرآن، «هو» به سبب بی نهایتی، قابل دسترسی برای احدی نیست؛ زیرا حتی پیامبر(ص) که در مقام «ظهور و تجلی نخست» نشسته است، با «هو» ارتباط تمامی ندارد، بلکه در مقام «تنزل» و «تجلی» ارتباط دارد. از همین روست که آن حضرت (ص)، افزون بر «عبدالله» ، «عبده» است؛ زیرا می تواند در سطحی برتر از انسان های معمولی با «هو» ارتباط یابد.

به هر حال، شناخت خدا در مقام «هو» و بی نهایت، به شکل کامل برای هیچ موجودی از جمله انسان که اشرف و اکرم مخلوقات است، دست یافتنی نیست.البته شناخت در سطح «الله» ممکن است و می تواند شهودی باشد؛ زیرا انسان می تواند «مظهر اتم اکمل» «الله» باشد؛ اما شناخت خدا در مراتب بالاتر از جمله «هویت احدیت» یعنی «هو» از طریق شهود شدنی نیست. از همین روست که در شناخت خدا ما مکلف به برهان هستیم، نه عرفان شهودی؛ زیرا ذات الهی غیرمتناهی است. پس در آن مراتب عالی باید با برهان خدا را درک کنیم نه عرفان؛ از این روست که ما مکلف به شهود نیستیم؛ بلکه در آن مراتب مامور به «برهان» هستیم که عقل آن را اقامه می کند.

تفسیر هستی بر اساس سطوح ادراکی

خدا در قرآن، سطح فهم و ادراک انسان ها را متفاوت دانسته است. برهمین اساس در تبیین حقایق هستی بر آن است تا با «تنزل» امکان شناخت را برای همه سطوح فراهم آورد. پس همان طوری که خدا به پیامبر(ص) فرمان می دهد تا بر سه گانه «حکمت برهانی»، «موعظه حسنه» و بهره گیری از «تمثیلات» و «مجادله احسن» با مردم مواجه شده و آنان را به «راه خدا» دعوت کند(نحل، آیه ۱۲۵)، خود نیز همین رویه را در پیش گرفته و بر اساس سطوح ادارکی به بیان حقایق و تفسیر آن پرداخته است.

از جمله اصطلاحاتی که خدا در قرآن برای تبیین و تفسیر حقایق هستی بر اساس «تنزل» و «سطوح ادراکی» به کار گرفته است، می توان به موارد زیر اشاره کرد:

  1. آیت: از نظر قرآن، همه هستی نسبت به «حقیقت»، نقش آیت را دارند. از نظر قرآن، حقیقت مطلق، همان «هو» است؛ اما امکان شناخت نسبت به آن، جز از راه «آیت» فراهم نیست. خدا در آیات بسیاری به این حقیقت اشاره می کند که هستی نسبت به «هو»، همان نسبت «آیت» را دارد. از جمله این آیات می توان به این آیه اشاره کرد که خدا می فرماید: سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ ؛ به تحقیق آیات و نشانه‏ هاى خود را در افقهاى گوناگون و در نفوس خودشان بدیشان خواهیم نمود تا برایشان روشن گردد که «او» خود «حق» است. آیا کافى نیست که پروردگارت خود شهید بر هر چیزى است. (فصلت، آیه ۵۳) در آیه بیان می شود که هر چیزی که در هستی است، آیت الهی است که با «ارایه» و نشان دادن الهی و «رویت» مردمان این حقیقت آشکار می شود که «حق» تنها «هو» است. برای شناخت پروردگار باید به این نکته توجه یافت که «رب» مشهود بر هر چیزی است؛ یعنی قبل از آن که انسان چیزی را ببیند، «رب» را می ببیند؛ زیرا بدون «رب» چیزی، مشهود نیست. اگر برای چیزی، هستی است به سبب همان «رب» است. بنابراین، از نظر قرآن لازم نیست تا انسان به «ملکوت» چیزی برسد تا «رب» را ببیند؛ بلکه «علی» و بالاتر از «چیز» قرار دارد. به سخن دیگر، همان طوری که «شعاع» ضوء خورشید چنان زیاد است که اول چیزی که از «خورشید» دیده می شود، همان «ضوء و تابش» اوست، هم چنین اگر به هر چیزی نگاه «رویت» شود، اول «رب» دیده می شود که «شهید یعنی مشهود» مطلق است تا جایی که اصولا چیز بدون آن «ضوء رب» دیده نمی شود و معنا ندارد. از همین روست که حضرت امیرمومنان امام علی(ع) می فرماید: ما رَأَیتُ شَیئاً اِلاّ وَ رَأَیتُ اللهَ قَبلَهُ وَ بَعدَهُ وَ مَعَهُ وَ فیهِ؛ به هیچ چیز نظر نیانداختم، مگر آن که خدا را پیش از آن، پس از آن، همراه آن و درون آن مشاهده کردم».( فیض کاشانی ، عین الیقین ، ج ۱ ، ص ۴۹ )
  2. تجلّی: یکی از اصطلاحات قرآنی در این زمینه، اصطلاح تجلّی است. تجلی از ریشه «جلی» ضد «ستر» به معنای جُلوه ، آشکارا شدن ، ظهور، تابش و نمایش است.(مجمع البحرین، طریحی، ج ۱، ۸۹؛ لسان العرب، ابن منظور، ذیل واژه جلا) خدا در قرآن درباره روز می فرماید: وَالنَّهَارِ إِذَا تَجَلَّى؛ و روز هنگامی که تجلی کرد و آشکار شد.(لیل، آیه ۲) خدا در قرآن از «تجلی» خود بر کوه و متلاشی شدن آن سخن گفته و فرموده است: فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَخَرَّ مُوسَى صَعِقًا؛ پس زمانی که پروردگار موسی بر کوه تجلی کرد آن را پودر کرد و موسی در حالی که مدهوش و گرفتار صاعقه شده بود بر زمین افتاد.(اعراف، آیه ۱۴۳) از این آیه به دست می آید که تجلیات خدا به معنای «ظهور آشکار» است که اگر بر اساس «ظرفیت» و «قدر» و «مقدر» چیزی نباشد، موجب تلاشی و «دک» آن چیز می شود و حتی می تواند ناظر تجلی را «دچار صعق» کند. صعق به معنای درخشش آذرخش است که می تواند در چیزی که ظرفیت را ندارد، نابودی و در امری که ظرفیت بیش تری دارد، آسیب زا باشد. در حضرت موسی(ع) موجب مدهوشی و جدا شدن نفس از تن شد. بنابراین، یکی از اصطلاحات قرآنی، «تجلی» است که البته نسبت به همه چیز این اصطلاح به کار نرفته است. بنابراین نمی توان آن را تعمیم داد، مگر بر اساس روایاتی که در این باره وارد شده و تعمیم را تجویز کرده است. امیرمومنان امام علی(ع) می فرماید: اَلحَمدُللهِ المُتِجَلّی لِخَلقِهِ بِخَلقِهِ؛ سپاس و حمد خدایی را که در صورت و قالب خلق، بر خلایق خویش تجلّی نمود.( نهج البلاغه ، خطبه ۱۰۸ )
  3. طَویّ و پیچش: یکی از اصطلاحات قرآنی دراین باره، اصطلاح «طی» است. خدا می فرماید: یَوْمَ نَطْوِی السَّمَاءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ کَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ وَعْدًا عَلَیْنَا إِنَّا کُنَّا فَاعِلِینَ ؛ روزى که آسمان را همچون در پیچیدن صفحه طومار نامه ‏ها در مى ‏پیچیم؛ همان گونه که بار نخست آفرینش را آغاز کردیم. دوباره آن را بازمى‏ گردانیم. وعده‏ اى است بر عهده ما که ما انجام‏دهنده آنیم. (انبیاء، آیه ۱۰۴) بر اساس این آیه، هر چیزی در جهان در «علم الهی» وجود دارد، و خطابی که خدا به آنان در قالب خطاب «کن» می کند، خطاب به «معلوم موجود به علم الهی» است.(بقره، آیه ۱۱۷؛ انعام، آیه ۷۳؛ یس، آیه ۸۲؛ غافر، آیه ۶۸؛ آل عمران، آیه ۵۹) این بدان معنا است که هستی، باطل و نابود نمی شود، و چیزی «فوت» یا «عدم» نمی شود. پس همان طوری که نامه نوشته شده، ولی باز می شود، کلمات و نوشته ها برقرار و باقی است، وقتی هم «جمع» و «طی» و دوباره طومار می شود، نوشته ها باقی و برقرار است؛ زیرا از نظر قرآن، چیزی که موجود است، هرگز «فانی» یا «هالک» نمی شود؛ بلکه هر چیزی که «وجه الله» است، باقی و برقرار است. در این باره بیش تر توضیح داده خواهد شد.
  4. وَجه الله: یکی از اصطلاحات قرآنی در این باره اصطلاح «وجه الله» است. «وجه» هر چیزی «صورت و چهره» اوست که رو به روی آدمی قرار می گیرد. از نظر قرآن، چهره و وجه هر چیزی بیانگر همه حقیقت چیز است. بر اساس این معنا، اصطلاح قرآنی، وجه الله، به معنای جنبه ای است که چیزی به خدا نسبت داده می شود و بدان «وجود» و هستی می یابد. پس از نظر قرآن، هر چیزی که موجود است، «وجه الله» است. از آن جایی که وجه الله تمام هستی را پر کرده است، دیگر جایی برای غیر «وجه الله» و نقیض و ضد آن نیست. از همین روست که خدا می فرماید: کُلُّ شَیْءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ.(قصص، آیه ۸۸) باید توجه داشت که «هالک» مشتق است که نسبت به «حال» حقیقت و نسبت به «آینده» مجاز است. بنابراین، از نظر قرآن، اصولا چیزی جز «وجه الله» در هستی نیست؛ زیرا غیر وجه الله اصولا «هالک» و نیست و معدوم است. پیش از این نیز گفته شد که «عدم» عنوان تخیلی بیش نیست؛ زیرا «ما بازای خارجی» ندارد. هم چنین خدا می فرماید: کلُّ مَنْ عَلیها فَان وَ یبقَی وَجْهُ رَبَّک ذوالجلالِ والاکرامِ؛ هر کسی که بر زمین است، «فانی» است و «وجه ذوالجلال و الاکرام» «باقی» می ماند.(الرحمن ، آیه ۲۶) پس از نظر قرآن هم اینک هر چیزی «فانی» است؛ زیرا اگر دقت شود، «چیز» بودن هر چیزی به همان صبغه «وجه الله» بودن است که در آیه به عنوان ذوالجلال و الاکرام از آن یاد شده است. به سخن دیگر، هر چیزی که چیز است، به اعتبار همان «وجه الله» بودن آن چیز است؛ چرا که هر چیزی «آیت» و «تجلی» و «وجه» خدا است که به «قدر» و اندازه ظرفیتی وجودی خودش، خدا را به نمایش می گذارد و آشکار می سازد.
  5. سایه: از نظر قرآن، همه هستی، «ظل» و «سایه» حقیقت نورالله است. خدا بارها در قرآن بیان کرده است که نسبت «هو» به «الله» نسبت «خورشید» به «ضوء» و نسبت «هستی» به «الله» نسبت «نور» به «قمر» است. به این معنا که «هو احدیت یکتایی» همان جرم سیاه ناشناخته است که «دور از شناخت و دسترسی» است؛ و آن چه انسان از «هو» می بیند، «ضوء و تابش» اوست که البته این «ضوء و تابش» بر «الله» نامیده می شود. این «الله» که «تابش و ضوء» است، بر هستی می تابد که بازتاب آن «نور» نامیده می شود. این نور است که «هستی » را روشن می کند.(نور، آیه ۳۵) بنابراین، ارتباط هستی با «هو» و «الله» همانند چیزی شبیه ارتباط خورشید به ماه و «ضوء به نور» است. البته «هستی» خود «نور» یعنی «الله» نیست، بلکه «ظل» و «سایه» آن نور است. همین نور وقتی از آسمان حقیقت «الله» می تابد، «ظل و سایه» آن است که ظهور می یابد و همین سایه و ظل است که «لفّ و نشر» می شود؛ چنان که در «طی» هستی و باز شدن و پیچش آن نیز چنین است. خدا در این باره می فرماید: أَلَمْ تَرَ إِلَى رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاکِنًا ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلًا ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَیْنَا قَبْضًا یَسِیرًا؛ آیا ندیده‏ اى که پروردگارت چگونه سایه را گسترده است و اگر مى‏ خواست آن را ساکن قرار مى‏ داد آنگاه خورشید را بر آن دلیل گردانیدیم؛ سپس آن سایه را اندک اندک به سوى خود بازمى‏ گیریم.(فرقان، آیات ۴۵ و ۴۶)

به هر حال، از این آیات و آیات دیگر قرآن می توان دریافت که «نسبت مخلوق به خالق» نسبتی بسیار ظریف و لطیف است، به طوری که جدا کردن «خدا» از «خلق» بی معنا است؛ زیرا خلق بدون خالق معنای وجودی ندارد و مساوق با «عدم» و نیستی است. از همین روست که خدا در بیان نسبت خود با خلق می فرماید: وَ هُوَ‏‎ ‎‏مَعَکُمْ؛ او با شماست.(حدید، آیه ۴) این «معیت» همان «معیت قیومی» است که بدون خدا خلقی نیست. در حقیقت آن چه «ظاهر» است، همان حقیقت «الله» است؛ هر چند انسان به سبب شدت نورانیت، آن را نمی بیند و خدا را باطن می داند که ملکوت هر چیزی است: هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ.(حدید، آیه ۳)