فطریات، نرم افزار الهی در انسان

قلب

بسم الله الرحمن الرحیم

انسان دارای روانی است که به سبب ویژگی های خاص هماره می تواند به عنوان یک شاخص و معیار تشخیص حق و باطل و هم چنین ارزش و ضد ارزش، بلکه فراتر عامل انگیزشی و حرکتی به سوی حق و گریزش از باطل نیز به کار گرفته شود، البته مشروط بر آن که این روان و نفس انسانی، به سبب فسق و فجور تغییر نیافته باشد. شاخصی که به عنوان ابزار شناختی حق و باطل و نیز ارزش و ضد ارزش بلکه ابزار گرایشی و گریزشی مطرح است، همان فطرت است. نویسنده در این مطلب با مراجعه با آموزه های وحیانی قرآن بر آن است تا آثار و کارکردهای فطرت و برخی از مهم مصادیق فطریات را تبیین کند. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

چیستی و ماهیت فطرت

گوشی های همراه و رایانه ها دارای یک سیستم عامل هستند که امکان روشن و خاموش کردن، اجرا و راه اندازی نرم افزارهای جدید و مانند آنها را می دهد؛ این نظام عامل، در حقیقت، همانند نفس و روان برای تن و بدن است که چنین امکاناتی را به ابزارهایی چون گوشی و رایانه می دهد و فقدان آن نرم افزار، به معنای مرگ آن ابزار و بی فایده بودن آن است.

نفس و روان آدمی، همانند یک سیستم عامل الهی عمل می کند با این ویژگی که قابل تبدیل و تحویل نیست(روم، آیه ۳۰؛ اسراء، آیه ۷۷)، هر چند که ممکن است به توفی الهی(زمر، آیه ۴۲) از تن مادی بیرون برود، ولی هماره در تن های مثالی و اخروی می ماند.

خدا روان آدمی را به گونه ای پردازش کرده است تا بتواند هماره از توانایی شناختی حق و باطل در مقام اندیشه و گرایش به حق و گریزش از باطل در مقام انگیزه برخوردار باشد(شمس، آیات ۷ تا ۱۰)؛ بنابراین، دسیسه و دفن کردن(همان)، رین(مطففین، آیه ۱۴)، کینونه(اسراء، آیه ۴۶؛ کهف، آیه ۵۷)، طبع (توبه، آیه ۹۳؛ اعراف، آیه ۱۰۱)، ختم (بقره، آیه ۷) و مانند آنها هرگز به معنای نابودی آن نیست، بلکه همانند آتش زیر خاکستر است که با برداشتن خاکستر دوباره شعله می کشد و فروزان می شود.

به سخن دیگر، نفس انسانی، تغییر پذیر است(رعد، آیه ۱۱؛ انفال، آیه ۵۳)، اما تبدیل و تحویل پذیر نیست و هماره از این جهت از ثبات برخوردار خواهد بود.

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، مرتبه ای نفس و روان آدمی که دارای این خصوصیت است، به عنوان فطرت مطرح است که تبدیل و تحویل در آن راه نمی یابد(روم، آیه ۳۰؛ اسراء، آیه ۷۷) هرچند که ممکن است تغییراتی چون موارد پیش گفته داشته باشد.(رعد، آیه ۱۱؛ شمس، آیات ۷ تا ۱۰ و آیات دیگر)

از نظر قرآن، کشفیات و گرایش های این بخش به عنوان فطریات مطرح است که همگان به سبب دارا بودن نفس و روان از آن برخوردار هستند؛ زیرا روان و نفس همان روح الهی دارنده همه اسماء و صفات الهی است که در کالبد انسانی دمیده شده است.

واژه فطرت از واژه فطر به معنای شکافتن به ویژه شکافتن تاریکی ، جوانه زدن گل و گیاه و مانند آن ها و نیز در آمدن و پدیدار شدن و هم چنین شکستن مانند شکستن روزه هنگام افطار است. یکی از اسمای نیک و حسنای الهی «فاطر» است(فاطر، آیه ۱)؛ زیرا خدا بدیع آن را بی سرمشقی آفریده و ساخته است.(انعام، آیه ۷۹؛ بقره، آیه ۱۱۷؛ انعام، آیه ۱۰۱) هم چنین خدا از انفطار و شکافتن آسمان سخن به میان آورده است(انفطار، آیه ۱) که بیانگر فاطر بودن خدا نیز است.

فطرت به چیزی گفته می شود که جزو سرشت و طبیعت باشد و به نوعی مقوم ماهیتی آن چیز قرار گیرد. به عادت هایی که جزو سرشت و ذات چیزی شده باشد نیز امر فطری می گویند. البته فطرت را بیش تر در امر معنوی و سنت های حاکم بر چیزی اطلاق می کنند و در حوزه امور مادی بیش تر اصطلاح غریزه به کار گرفته می شود؛ ولی باید دانست که غرایز نیز بخشی از امور فطری آن چیز است؛ زیرا غرایز چون شهوت و غضب برای دارنده آن به عنوان سرشت و طبیعت آن چیز مطرح است؛ بنابراین، می بایست غرایز را نیز جزیی از فطریات بر شمرد.

اما در بسیاری از کاربردها مراد از فطریات تنها بخشی مثبت و سازنده و همچنین معنوی طبایع و سرشت های ذاتی چیزی است نه بخش های منفی و غیر سازنده یا حتی مادی که از آن به غرایز یاد می شود. بر همین اساس است که در تعریف فطرت گفته می شود که فطرت، حالت اوّلیّه اى است که انسان بر آن آفریده شده است.(النّهایه، ابن اثیر، ج ۳، ص ۴۵۷)

در اصطلاح نیز، فطرت به توان معرفتى انسان اطلاق شده است که از جانب خدا در او نهاده شده (مفردات الفاظ قرآن کریم، راغب اصفهانی، ص ۶۴۰ ، «فطر»؛ المیزان، علامه طباطبایی، ج ۷، ص ۱۹۱) و هم چنین فطرت چیزى است که سبب رهنمون شدن او به تکمیل نواقص و کاستیها و برطرف کردن نیازهاى او مى شود و عامل تشخیص منافع از مضار در زندگى است .( المیزان، ج ۱۶، ص ۱۷۸)

بر این اساس می بایست در بیان مولفه های فطرت گفت که فطرت انسانی دارای ویژگی های زیر است: ۱. در بردارنده معارف الهی سرشته در ذات انسان؛ ۲. عامل انگیزشی بر کمال یابی و رهایی از نقص؛ ۳. عامل تشخیص منفعت و مضرت.

این بدان معناست که در ذات هر انسانی، یک مجموعه ای از معارف قرار داده شده است. پس انسانی را نمی توان یافت که فاقد همه انواع معارف باشد؛ بلکه معارفی از پیش در اختیار انسان است. البته با توجه به آیات دیگر که می فرماید انسان فاقد علم است: وَاللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَیْئًا وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ؛ خدا شما را از شکم مادرانتان در حالى که چیزى نمى‏ دانستید بیرون آورد و براى شما گوش و چشمها و دلها قرار داد باشد که سپاسگزارى کنید،(نحل، آیه ۷۸) معلوم می شود که علم غیر از معرفت است؛ زیرا انسان ها هنگام تولد هیچ علمی ندارند و راه کسب علم بهره گیری از گوش و چشم به عنوان ابزارهای معرفتی و شناختی و فواد و قلب به عنوان قوه ادراکی است. از آن جایی که اگر شاخصی درانسان نباشد نمی تواند به شناخت حق از باطل برسد، باید گفت که فواد و قلب آدمی از مجموعه اطلاعات برخوردار است که از آن به معارف یاد می شود. این گونه است که فطریات را می بایست همان معارف الهی سرشته در مرتبه فواد نفس دانست که انسان با بهره گیری از ابزارهای شناختی و عرضه بر معارف فطری فواد می توان به علم دست یابد.

به سخن دیگر، علم، دانشی است که انسان از طریق ابزارهای حسی و عرضه به معارف فطری به دست می آید. بنابراین، اگر در آیات قرآنی سخن از «ذکر» و تذکر است، نسبت به علوم نیست، بلکه نسبت به معارفی است که بستری برای کسب علم است؛ زیرا اگر انسان فاقد معارف فطری بود، هرگز نمی توانست به علم دست یابد؛ چرا که فاقد چیزی نمی تواند چیزی را ببخشد و هرگز انسان اضافه مجهول به مجهولی به معلومی نمی رسد؛ زیرا اضافه هیچ به هیچ، هرگز عددی را موجب نمی شود. پس علم بهره گیری از معرفت فطری برای حل مجهولی است که معلوم می شود. بی گمان فطریاتی چون «استحاله اجتماع و ارتفاع نقیضین» به عنوان ام المعارف از فطریات است که بستری برای معلومات انسانی فراهم آورده است.

در آیات قرآنی بیان شده است که دین اسلام مطابق همان اصول و معارف فطری است؛ چنان که در جایی می فرماید: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ ؛ پس روى خود را با گرایش تمام به حق به سوى این دین اسلام کن با همان فطرت و سرشتى که خدا مردم را بر آن سرشته است؛ آفرینش خداى تبدیل پذیر نیست. این است همان دین پایدار، ولى بیشتر مردم نمى‏ دانند. (روم، آیه ۳۰)

مصادیقی از فطریات

از نظر قرآن، فطریات معارف الهی است که نقش اساسی در دو حوزه شناختی و گرایشی دارد؛ زیرا اگر فطریات نباشد، انسان در حوزه اندیشه ای به علم نمی رسد و در حوزه انگیزشی به عمل نمی پردازد؛ زیرا این فطریات است که در دو حوزه اندیشه ای و انگیزشی انسان را مثلا به شناخت حق و گرایش بدان یا نیز شناخت باطل و گریزش از آن سوق می دهد. پس شناخت هستی، حق و باطل، خیر و شر، زشت و زیبا، مصالح و مفاسد و مانند آن ها از یک سو، و هم چنین گرایش به مصالح و ارزش ها و گریزش از ضد مفاسد و ارزش ها از سوی دیگر همگی وابسته به فطریات است.

از نظر قرآن، برخی از مهم ترین فطریاتی که انسان بدون آن نمی تواند به چیزی دست یابد، عبارتند از:

  1. گرایش به حق و حق جویی: اصولا مهم ترین ویژگی فطرت آن است که بر اساس «حق» ساخته شده است؛ زیرا حق مطلق خدا است(فصلت، آیه ۵۳) و هر چیزی که خدا در تکوین و تشریع دارد، مبتنی بر حق است. از نظر آموزه های وحیانی قرآن، ذات هستی حق است و بر همین اساس است که انسان ها می تواند با نگاهی به هستی به آسانی حق مطلق را که مشهود و شهید بر هر چیزی است ، به دست آورند. گرایش ذاتی هر چیزی نیز به سوی حق است، هر چند که تغییراتی که در نفس انسانی به سبب شیطنت شیطان(نساء، آیه ۱۱۹) و یا تربیت و آموزش و پرورش والدین و محیط اجتماعی(نوح، آیه ۲۹) می دهد ممکن است، این گرایش به حق را تغییر دهد؛ زیرا تغییراتی که انجام می شود موجب می شود مرتبه عقلی نفس به سفاهت دچار شود و نتواند حق را بشناسد و بدان گرایش یابد؛ چنان که خدا به صراحت عامل سفاهت و سبک مغزی را عاملی مهم در گرایش از صراط مستقیم آیین اسلام معرفی می کند.(بقره، آیه ۱۳۰) به هر حال، فطرت انسانی به طور طبیعی چون حق است نسبت به حق شناخت و گرایش دارد. پس در دو حوزه علمی و عملی و اندیشه ای و انگیزشی شناخت و گرایش به حق جزو مهم ترین و اصلی ترین فطریاتی است که در ذات انسانی سرشته شده است(انبیاء، آیه ۵۵)؛ زیرا اینکه مشرکان، پذیرش «حق» را اصلى مفروض دانسته و تنها تردید آنان در حقّانیّت دعوت ابراهیم(علیه السلام)بود، فطری بودن شناخت و گرایش به حق به دست می آید.
  2. گرایش به توحید: از نظر قرآن، شناخت خدای یکتا و یگانه و نیز گرایش به خداى یگانه و توحید، در فطرت انسان نهادینه شده است؛ بنابراین هر انسانی به طور فطری از چنین شناخت و گرایشی ذاتی سود می برد(انعام، آیات ۴۰ و ۴۱ و ۶۳ و ۶۴ و ۷۹ ؛ یونس، آیات ۱۲ و ۲۲ و ۹۰ و آیات بسیار دیگر)، مگر آن که نفس و روان آدمی با گناه و تربیت والدین و محیط اجتماعی، دفن و دسیسه شده باشد(شمس، آیات ۷ تا ۱۰؛ نوح، آیه ۲۷) ؛ زیرا از نظر قرآن، فطرت انسانی در مراتب عقلی و فوادی، ممکن است دچار تغییراتی(رعد، آیه ۱۱؛ انفال، آیه ۵۳) شود که خواسته شیطان است(نساء، آیه ۱۱۹) هر چند که تبدیل و تحویلی در ذات فطرت و مراتب عقلی و فوادی پیش نمی آید(اسراء، آیه ۷۷؛ روم، آیه ۳۰) و هر لحظه ممکن است با فشار درونی یا بیرونی دوباره بیدار شده و به کار اصلی خود بپردازد و از وارونگی در شناخت و گرایش به صراط مستقیم باز گردد دوباره موحد و یکتاپرستی را پیشه کند و براساس آن رفتار نماید.
  3. گرایش به زیبایی ها: از آن جایی که زیبایی حق است و زشتی باطل، به طور طبیعی و فطری بشر از این امکان برخوردار است تا زیبایی را بشناسد و بدان گرایش داشته باشد(انعام، آیه ۱۰۸؛ نحل، آیات ۶ و ۸؛ المیزان، ج ۷، ص ۳۱۵ – ۳۱۶) اصولا یکی از علل این که انسان دنبال زینت و آراستن خود، خانه و محیط اطراف و محیط زیست خویش است، همین گرایش فطری به زیبایی ها است.(اعراف، آیه ۳۲) خداوند در این آیه یادآورى مى کند که زینتهایى وجود دارد که از طریق الهام فطرى براى آنها بیان و آشکار ساخته است.(المیزان، ج ۸ ، ص ۸۱)
  4. گرایش به طیبات: گرایش به حق موجب می شود که انسان به طور فطری، طیب را از خبیث باز شناخته و بدان طیبات گرایش و از خبیات گریزش داشته باشد.(مائده، آیه ۱۰۰؛ المیزان، ج ۶ ، ص ۱۴۹)
  5. گرایش به دین اسلام: از نظر قرآن، فطرت انسانی به طور طبیعی موجب می شود که انسان به اسلام و شرایع آن به عنوان راه حق توجه و اهتمام یابد و بر اساس آن زندگی خویش را سامان دهد؛ زیرا هر کسی که از فطرت سالم برخوردار باشد و بر اساس فطرت عمل و رفتار کرده و تقوای فطری و عقلانی را پیشه کرده باشد، به طور طبیعی به هدایت اسلام به عنوان نقل معتبر قطعی گرایش می یابد(بقره، آیات ۲ و ۳)؛ زیرا از نظر قرآن، انسان با حقایق هستی می تواند از دو ابزار بهره مند شود که از آن ها به عنوان حجت های باطنی و ظاهری یاد می کنند.(اصول کافی، ج ۱، ص ۱۱) بنابراین ، فطرت انسانی انسان را به شناخت اسلام و گرایش بدان رهنمون می کند؛ زیرا دین اسلام، بر فطرت بنا شده است و هر چه را دین به آن دعوت مى کند، امور حق، و نیز پاکیزه و طیّب است، و از هر چه نهى کند، باطل و خبیث است. (روم، آیه ۳۰؛ مائده، آیه ۱۰۰؛ المیزان، ج ۶ ، ص ۱۴۹)
  6. گرایش به قرآن: از آن جایی که در میان کتب آسمانی هیچ کتاب تشریعی نیست که بهتر از قرآن مطابق با کتاب تکوین باشد، به طور طبیعی فطرت تکوینی و گرایش عقل فطری به سمت و سوی قرآن تدوینی است. از این روست که فطرت انسان را به گرایش به قرآن سوق می دهد ؛ زیرا میان معارف و تعالیم قرآنی، با فطرت انسانها هماهنگى کامل برقرار است و فطرت سالم آن را درک کرده و بدان گرایش می یابد.(روم، آیه ۳۰؛ اعراف، آیات ۶۳ و ۶۹؛ طه، آیات ۲ و ۳؛ انبیاء، آیات ۱ و ۲ و ۲۴ و آیات دیگر)

احتجاج به فطرت و فطریات

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، خدا برای انسان دو ابزار کشف حقایق قرار داده است که از آن به عقل فطری و نقل وحیانی تعبیر می شود؛ زیرا انسان با فطریات و وحی می تواند حقایق هستی را کشف کند و راه و روش درست زندگی را برای رسیدن به کمال و رهایی از نواقص بپیماید. از همین روست که در قیامت دوزخیانی که از این دو ابزار کشف حقایق استفاده نکرده اند، خود را سرزنش می کنند که چرا به عقل فطری و نقل وحیانی توجهی نکردند: قالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما کُنَّا فِی أَصْحابِ السَّعِیرِ؛ گفتند: اگر گوش می دادیم یا تعقل می کردیم از اصحاب دوزخ نبودیم.(ملک، آیه ۱۰)

از نظر قرآن، عقل و فطریات به تنهایی برای حجیت کفایت می کند و نیازی به وحی و نقل معتبر نیست تا کسی را به عنوان مخالفت با فطرت و فطریات مجازات کرد. به سخن دیگر، در مقام مجازات، همین که شخص بر خلاف فطریات عمل می کند، می توان به همین میزان بسنده کرد و دلیل و حجت دیگری نیاورد؛ از این روست که پیامبران علیه کسانی که بر خلاف فطریات عمل می کردند، احتجاج می کردند ؛ چنان که پیامبر(ص) علیه مشرکان، براى اثبات حقّانیّت توحید، براساس توجّه فطرى آنان به خداى یگانه در سختیها احتجاج می کند(انعام، آیات ۴۰ و ۴۱ و ۶۳ و ۶۴)، یا حضرت یوسف(ع) بر ضدّ بت پرستى، به گواهى فطرت و عقل به برترى خداى یگانه بر خدایان متعدّد احتجاج کردند(یوسف، آیات ۳۹ و ۴۰)؛ زیرا گوینده «یا صاحبى السّجن» حضرت یوسف(علیه السلام)است که در زندان با هم بندیهاى خود در استدلال به بطلان شرک و برهانى بودن مسئله توحید به فطرت آنان ارجاع می دهد و این گونه استدلال و برهان می آورد که فطرت بشر از هر گونه تعدد ارباب بیزار است و از آن گریزش دارد و اگر بخواهد میان یک رب با ارباب یکی را انتخاب کند، به طور فطری اولی را انتخاب می کند نه این که خود را گرفتار ارباب متفرقون و متعددی کند که هر کسی خواسته ای مستقل داشته و او را به رنج و عذاب می افکند.

البته خدا به سبب آن که حجت را بر انسان تمام کند، نقل وحیانی را به عنوان حجت دیگر مطرح می کند تا دیگر کسی بهانه جویی نکند و نگوید که ما گرفتار فطرتی بودیم که والدین آلوده بودند یا مطلب برای ما به طور کامل بیان نشده است و عقاب بلا بیان نیز مذموم و قبیح به حکم فطرت است. پس خدا برای برداشتن هر گونه بهانه ای از کافران حجت ظاهری را فرستاده است؛ چنان که می فرماید: رُّسُلاً مُّبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّهٌ بَعْدَ الرُّسُلِ؛ ما پیامبران را برای بشارت و انذار فرستادیم تا اینکه مردم را بر خدا حجتی پس از پیغمبران نباشد.(نساء، آیه ۱۶۵)

امام کاظم(ع) می فرماید: قالَ: یَا هِشَامُ إِنَّ لِلَّهِ عَلَى اَلنَّاسِ حُجَّتَیْنِ حُجَّهً ظَاهِرَهً وَ حُجَّهً بَاطِنَهً فَأَمَّا اَلظَّاهِرَهُ فَالرُّسُلُ وَ اَلْأَنْبِیَاءُ وَ اَلْأَئِمَّهُ ، وَ أَمَّا اَلْبَاطِنَهُ فَالْعُقُولُ؛ ای هشام برای خدا علیه مردم دو حجت است؛ حجتی ظاهری و حجتی باطنی، اما حجت ظاهری همان رسولان و پیامبران و امامان هستند و اما حجت باطنی پس همان عقول است.(کافی، ج ۱، ص ۱۱؛ وسایل الشیعه، ج ۱۵، ص ۲۰۶)

مراد از این عقول همان معارف فطری و فطریات عقلی است که پایه و بنیاد کسب معلومات و تبدیل مجهولات به معلومات است چنان که بارها گفته شده است؛ زیرا انسان با معارف فطری، داده های بیرونی را در قالب تعقل و تفکر به معلومات ذاتی و حصولی و حضوری تبدیل کرده و از آن برای حل مجهولات بهره می گیرد.

به هر حال، از نظر قرآن، برای مجازات و کیفر، همان حجت ابتدایی و فطری کفایت می کرد، ولی خدا می خواست با حجت ظاهری ، حجت خویش را به کمال بلوغ برساند و دیگر کسی بهانه جویی نداشته باشد؛ از همین روست که در جایی دیگر می فرماید: قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّهُ الْبَالِغَهُ فَلَوْ شَاءَ لَهَدَاکُمْ أَجْمَعِینَ؛ بگو : حجت و برهانِ بالغ و رسا ویژه خداست ، و اگر خدا می خواست قطعاً همه شما را هدایت می کرد. (انعام ، آیه ۱۴۹ )

پس کسی نمی تواند در دنیا و آخرت حجت اقامه کند که من نمی دانستم و یا نمی توانستم؛ زیرا با حضور فطرت و گرایش های فطری و هم چنین حجت ظاهری وحیانی دیگر نمی دانستم و نمی توانستم معنایی ندارد.

البته چنان که گفته شد، به سبب وجود فطرت لازم نبود تا حجت ظاهری بیاید، از همین روست که خدا وعده می دهد که شاید وحی پس از هبوط آدم به زمین خواهد آمد و هدایتی بیرونی نیز نصیب او بشود(بقره، آیه ۳۸)، اما برای این که حجت خویش را بالغ و رسا کرده باشد، افزون بر حجت باطنی فطری حجت ظاهری را نیز فرستاد.

راهی برای بیداری فطرت

از نظر قرآن، فطرت انسان ها هر چند تبدیل و تحویل در آن راه نمی یابد؛ زیرا سنت الهی محسوب می شود(روم، آیه ۳۰؛ اسراء، آیه ۷۷)؛ اما به علل بیرونی و یا درونی چون کفر نعمت و گناه و فسق و فجور(شمس، آیات ۷ تا ۱۰) یا از سر غفلت رفاه زدگی و آسایش زیاد و سرمستی(انعام، آیات ۶۳ و ۶۴؛ یونس، آیات ۱۲ و ۲۲؛ اسراء، آیه ۶۷ و آیات بسیار دیگر) و نیز شیطنت شیطان(نساء، آیه ۱۱۹؛ المیزان، ج ۵، ص ۸۵) تغییرپذیر بوده(رعد، آیه ۱۱) و فطرت سالم و سلیم انسانی گرفتار دفن و دسیسه یا مختوم و مطبوع می شود(شمس، آیات ۷ تا ۱۰؛ بقره، آیه ۷)؛ بنابراین لازم است تا در صورت گرفتاری به بیماردلی و تغییرات منفی، آن را اصلاح و بازسازی کرد و اگر خواب است بیدار کرد.

  1. موعظه : از نظر قرآن، برای احیاء و زنده کرد فطرت های انسانی می بایست کارهایی را انجام داد که از جمله آن ها می توان به موعظه به عنوان راهی براى احیا و بیدارى عقل و فطرت بشرى اشاره کرد.(نحل، آیه ۹۰؛ ملک ، ایات ۲۲ تا ۳۰)
  2. توجه به آیات الهی: هم چنین از نظر قرآن، توجّه به آیات الهى، عامل بیدارى و بازگشت به فطرت توحیدى است که باید از آن بهره برد.(اعراف، آیات ۱۷۳ و ۱۷۴؛ احقاف، آیه ۲۷)
  3. مصیبت ها و مشکلات: یکی از اهداف و فلسفه های مصیبت و گرفتاری آن است که بدین وسیله فطرت خفته و دفن شده بیدار و رها شود.(انعام، آیات ۴۰ و ۴۱ و ۶۳ و۶۴؛ اعراف، آیه ۱۶۸ و ایات دیگر)
  4. پرسش: دعوت مردم به خداشناسى با طرح سؤال عامل بیدارى فطرت آنان از نظر قرآن است که باید مورد توجه قرار گیرد تا خفتگان و بیماردلان رها شده و به فطرت خویش بازگردند.(یوسف، ایه ۳۹؛ ابراهیم، آیه ۱۰؛ قصص، ایه ۷۱)
  5. کتب آسمانی: هدایت پیامبران و کتب آسمانى، عامل یادآورى و بیدارى فطرت انسانها است.(انعام، آیه ۹۰؛ اعراف، آیات ۶۳ و ۶۹؛ طه، آیات ۲ و ۳)
  6. احتجاج: احتجاج با مشرکان، راهى براى بیدار ساختن فطرت توحیدى مشرکان است که در دستور کار پیامبران بوده است.(انعام، آیات ۴۰ و ۴۱ و ۴۶ و ۴۷ و ۶۳ و ۶۴ و آیات دیگر)