فرق معرفت فلسفی و معرفت قرآنی

samamosمیان معرفت فلسفی و معرفت قرآنی فرق هایی است که توجه به آن ها برای کسانی که در مراتب عالی معرفتی هستند ضروری است، هر چند که در مراتب پایین نیازی نیست؛ زیرا هر کسی به میزان روزنه ای که از آن برخوردار است ، از معرفت سود می برد و باید پاسخ گو به همان میزان روزنه ای باشد که از آن به اصطلاح قرآنی «رب » تعبیر می شود؛ زیرا هر روزنه ای در دو نقش آموزشی و پرورشی عمل می کند که همان ربوبیت است؛ زیرا ربوبیت به معنای پروردگاری شامل تعلیم و تربیت است. به نظر می رسد که تزکیه و پرورش به معنای خاص، غایت ربوبیت، و تعلیم آموزشی و ایجاد معرفت، مقدمه ربوبیت است است، اما در کاربرد و اصطلاح قرآنی هر چند، به جنبه تعلیمی و معرفتی به عنوان مقدمه توجه داده می شود و تزکیه به ظاهر اصالت می یابد، اما با دقت نظر می توان دریافت که تزکیه برآیند تعلیم ، و هم چنین تعلیم بر آیند تزکیه است. به این معنا که هر علم و معرفتی، تزکیه ای را موجب و هر تزکیه ای مقدمه علم دیگر و جدیدی می شود. از این روست که در آیات قرآنی گاه تعلیم بر تزکیه مقدم شده و گاه دیگر تزکیه بر تعلیم.(بقره، آیات ۱۲۹ و ۱۵۱؛ آل عمران، آیه ۱۶۴؛ جمعه، آیه ۲)

به هر حال، انسان با هر علمی ، عملی دارد و با هر عملی علمی را به دست می آورد و این امر استمرار دارد تا جایی که از آن به بی نهایت یاد می شود؛ زیرا خداوند بی نهایت است و انسان متاله نیز بی نهایت می شود؛ از این روست که علم را پایانی نیست. پس با هر انسانی با توجه به مرتبه علم او سخن گفته شده و عمل خواسته می شود.

میان معرفت از نظر منظر قرآنی با معرفت فلسفی می توان فرق هایی را یافت که از جمله آن ها این دو مورد است:

۱. وجود و موجود: از جمله مهم ترین فرق میان معرفت قرآنی و فلسفی باید به تفاوت زاویه نگرش قرآن به هستی توجه یافت. فلسفه از روزنه دید خود، وجود را با موجود برابر دانسته است. از این روست که معرفت موجود را به معنای معرفت وجود گرفته است و از این روزنه و زاویه دید، علم و معرفت به موجود را عین معرفت به وجود گرفته است. پس از این منظر ، هر آن چه نام هست و هستی برده است، همان هست است و با این هستی موجود همه حقیقت هست و هستی شناخته می شود. در نظر بگیرد خداوند همه هستی است. مثلا این خداوند که همه هستی است، یک فرد انسانی چون محمد است. وقتی انسان این محمد را شناخت یعنی موجود را شناخت، همه هستی یعنی خدا را شناخته است. از این منظر، شناخت موجود به معنای شناخت وجود است؛ زیرا میان موجود و وجود نسبت تطابق است. اگر بخواهیم این را از زبان منطق توضیح دهیم باید بگوییم که کلی وجود با کل موجود یکی است و موجود به عنوان مصداقی است که مفهوم کلی را پر کرده و چیزی را باقی نگذاشته است. این مصداق انحصاری و منحصر به فرد آن مفهوم کلی است. هم چنین از این منظر، شناخت همه اجزای محمد به معنای شناخت همه اجزای وجود خواهد بود؛ چون محمد به معنای موجود همه وجود است. هم چنین از این منظر، ناخن محمد، دست محمد، و حتی یک سلول محمد می تواند مدعی شود که من محمد هستم؛ زیرا جزء به طور مجازی می تواند نام کل را بر خود بگذارد؛ البته حق آن است که آن محمد به عنوان کل به طور حقیقی ، نام محمد را تنها بر خود گذارد، ولی نسبت جزء به کل این اجازه را می دهد که هر جزیی خود را محمد بداند. از این روست که عارفی در این مرتبه هم چون منصور دعوی انا الحق می کند؛ زیرا جزیی چون یک سلول است و او نیز همان حق است. پس اگر خداوند همه هستی را پر کرده و جایی را برای غیر باقی نگذاشته است، پس همه هستی خدا است؛ و از آن جایی که همه هستی خداوند است، پس هر جزیی به یک معنا می تواند مدعی کل شود و خود را خدا بداند، هر چند که ادعای او به عنوان جزئیت است نه کلیت؛ و اگر کسی بگویید من جزء همان کل به طور کلیت و تمامیت هستم، دروغ گفته و نسبت دروغی داده است. پس هر جزء به یک معنا کل است و به یک معنا جزء است. از منظر جزئیت نسبت به کل می توان مدعی کل بودن باشد ولی از یک منظر دیگر این نسبت نادرست و دروغ است؛ زیرا این جزء همه کل نیست. پس این که جزئی چون منصور مدعی شود که من همه کل یعنی خدا هستم، دروغ گفته است؛ ولی از یک نظر راست گفته است، زیرا جزیی از همان حقیقت خداوند است. به هر حال، چون خداوند همه هستی را پر کرده و صمد است و این صمد جایی را خالی و اجوف نگذاشته است، پس همه هستی خدا است. این بدان معنا خواهد بود که همه موجود همان وجود است. پس معرفت کل به معنای معرفت کلی است.

اما از منظر قرآن این تحلیل هر چند درست است ولی کامل نیست؛ زیرا همه موجود همه وجود نیست و این نسبت از باب تطابق و مطابقی نیست؛ زیرا خداوند بسیط بی نهایت است. اگر بخواهیم نسبت موجود را با وجود بسنجیم باید بگوییم، این موجود بخشی از وجود است؛ زیرا وجود بی نهایت است و آن موجود با توجه به ظرفیت بروز و ظهور یافته است. اگر بخواهیم از باب تمثیل و مثال مطلب را توضیح دهیم باید بگوییم: برای خداوند بی نهایت اسم و صفت است. از آن جایی که این آینه موجود که به عنوان هستی می شناسیم، تنها صد اسم یا هزار اسم را می توان بر تابد و نشان دهد، این موجود تاکنون این شمار از اسما و صفات الهی را بروز و ظهور داده است. پس موجود تنها بخشی از بی نهایت را نشان می دهد. پس اگر موجود را محمد بنامیم. این محمد که موجود است، بخش تجلی و ظهور یافته آن وجود بی نهایت است. شناخت این محمد به عنوان موجود به ما کمک می کند تا با همه اسما و صفات ظهور یافته آشنا شویم. از نظر قرآن، برای خداوند اسماء بسیار و مستاثری است که هنوز در ظرف موجود امکان ظهور و تجلی نیافته است. آن چه ما به عنوان عوالم شهادت و غیب و دو سرا می شناسیم، تنها گوشه ظهور یافته همان اسما و صفات الهی است. از این روست که خداوند هم چنان در شان و شئون است: کل یوم هو فی شان، یعنی هر روز ظهوری در شان دیگری است که همان اسما و صفات جدید بروز و ظهوریافته است. خداوند لیله و شب بی نهایت و بی کرانی است که در هر روز بروز و ظهورش اسم و صفتی بروز می کند و این را پایانی نیست؛ پس هم چنان که دایره موجود با ظهور اسما و صفات الهی افزایش می یابد، دایره وجود نیز گسترده تر خواهدشد برای کسی که از راه موجود وجود را درک می کند. اما این درک ما هماره نسبت به موجود است نه مطلق وجود که بی نهایت و بیکران است. پس به تعبیر قرآنی انسان با خداوندی آشنا می شود و نسبت به خدایی معرفت می یابد که ظهور و بروز یافته است. پس این ارتباط نسبت به خداوند در مقام فعل یعنی اظهار و ظهور است، نه در مقام ذات و نه حتی در مقام صفات که عین ذات است.

نکته دیگر آن که ما هر دم خدایی تازه ای خواهیم داشت؛ زیرا ظهور و بروز صفتی جدید است و این گونه است که با استفاده از رب العالمین که رب محمد(ص) است می توانیم با خدایی که ظهور کامل موجود است ارتباط برقرار کنیم نه با خدایی که هنوز ظهوری نیافته است. این ارتباط نیز هماره در مقام خدایی فعل است نه ذات و نه صفات عین ذات که دو مرتبه و منطقه ممنوع است؛ زیرا بروز و ظهوری ندارد تا با آن ارتباط پیدا کرده و شناخت یابیم. البته در همه این موارد باید بساطت خداوند و وجود و موجود را درک کنیم که شاید برای کم تر کسی مقدور باشد؛ زیرا ما هماره در نهایت توان تمثیل به دریا می زنیم که بساطت را به ترکیب سوق می دهد. به هر حال، چاره ای نیست؛ زیرا تمثیل از یک وجه همان وجه شباهت مطلب را نزدیک از وجوه دیگر مطلب را پیچیده و حقیقت را نهان می کند. انسان نیز هماره در تمثیل گرفتار است و خداوند از همین رو در قرآن به تصریف رو آورده است تا یک حقیقت بسیط را با توجه به وجوه گوناگون و بی نهایت ظهور و اظهار ، تبیین نماید.

به هر حال، میان نگاه قرآنی و فلسفی این فرق است که از نظر فلسفی موجود همان وجود است؛ در حالی که از نظر قرآنی موجود بخش ظهور یافته وجود است که بسیط بی نهایت است.

۲. انسان حیوان ناطق و موجود متاله: از نظر معرفت فلسفی انسان جسم، نامی، حساس و ناطق است؛ یعنی در برگیرنده عناصر مادی هستی از جماد و نبات و حیوان با ویژگی انحصاری تفکر؛ از این روست که در علوم گوناگون از این منظر فلسفی، انسان هم یک چیزی شبیه و همانند گاو و اسب با ویژگی تفکری است. پس در علوم انسانی و تجربی با انسان به عنوان یک حیوان رفتار می شود و دارویی که تجویز می شود با دارویی که به حیوان تجویز می شود همانند است مگر در میزان و مقدار آن.

اما از نظر معرفت قرآنی، انسان موجود متاله است. به این معنا که همان خدایی مجسم است. پس اگر این گونه است، انسان همانند خداوند هر دم ظهور و بروز و شانی دیگر دارد و این گونه نیست که در یک مرتبه ثابت باشد. اگر به کوه بنگریم گویی ثابت است در حالی که به تعبیر قرآن مرالسحاب دارد و همانند ابر در حرکت است. این حرکتی انسان بر اساس ظهورات الهی است؛ زیرا برای خداوند در هر یوم از ایام شانی و ظهوری است و انسان نیز به تبع آن شانی و ظهوری دارد. اگر بگوییم همه موجود پنج و شش ظهور الهی در ایام پنج گانه و شش گانه است، انسان همه این ظهورات را دارا است؛ و اگر برای خداوند یوم و شان و بروز و ظهوری دیگر باشد، این انسان است که به عنوان عرش الهی و خلیفه الله در مقام فعل نخست این ظهور و بروز را نشان می دهد. پس انسان هماره در یوم و ظهوری جدید خواهد بود و این تا بی نهایت ادامه خواهد داشت؛ زیرا محمد شخصی وجود، هماره در حال بزرگ تر شدن از نظر ظهورات است و این گونه است که این انسان که نماینده و نماد همه افعال ظهوری الهی در ایام است، هم چنان در حال ظهورات جدید است و نبایست او را محدود به دایره ماهیت کرد، چنان که دیگر موجودات هستی این گونه هستند. این صیرورت دایمی و حتی انقلابات دایمی ادامه دارد تا بی نهایت حتی پس از آخرت و بهشت؛ زیرا انسان نسبت به اسما و صفات الهی ظهور یافته همراه در مقام صیرورت است و نسبت به ایام الهی که ظهورات جدید است، انقلاب جدیدی دارد که در آیات قرآنی در قالب «الیه المصیر» و «الی ربنا لمنقلبون » توضیح داده شده است.

آن چه بیان شده است تنها دو فرق اساسی میان معرفت و علم َ با معرفت وعلم قرآنی است. همین دو فرق می تواند اساس معرفتی و فلسفه زندگی و سبک آن را دگرگون و متحول سازد.