عوامل و آثار پلیدی در زندگی انسان

samamosپلیدی و پلشتی، اموری هستند که از ظاهر تا باطن و از ماده تا اندیشه را آلوده می سازنند. همان گونه که خباثت های ظاهری آدمی را می آزارد، فکر پلید نیز آدمی را به سوی تباهی و نیستی می کشاند.

هر چند که انسان ها به طور فطری از پلیدی ها می گریزند و به سوی پاکی ها گرایش دارند، ولی به سبب عوامل درونی و بیرونی از راه فطرت بیرون رفته و در یک فرآیندی نه تنها از آن گریزان نمی شوند بلکه تمایل و گرایش جدی بدان پیدا می کنند؛ چرا که تمام وجودشان به پلیدی آمیخته شده و پاکی گریزان می شود.

داستان این گونه انسان ها همان داستان دباغی است که عمری را با بوی ناخوش پوست جانوران گذرانده و چون گذر به عطرفروشان می افتد مدهوش می شود و درمان عطرفروشان به بوهای خوش وی را نه تنها هوش نمی آورد بلکه بر درد می افزاید؛ چرا که بوی ناخوش پوست دباغی شده است که وی را هوش می آورد.

آموزه های قرآن به مساله پلیدی و پلشتی از ابعاد گوناگون توجه داشته و عوامل و آثار آن را تبیین کرده و خواهان اجتناب از آن شده است. نویسنده در این مطلب این آموزه های قرآنی را مطرح و بررسی کرده است. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

آلودگی جان به پلیدی

پلیدی به معنای ناپاکی و چرک است.(فرهنگ فارسی ، ج ۱، ص ۸۱۲) در عربی واژگانی چند بر این معنا دلالت می کنند که از جمله آن ها می توان به رجس، رجز ، خبیث ، نجس و سوء اشاره کرد. البته میان این واژگان تفاوت های جزیی معناداری وجود دارد که بیان گر کیفت، شدت و ضعف ناپاکی ها و پلشتی ها و مانند آن می باشد. این واژگان در قرآن به همین معنای پلیدی و پلشتی در قرآن به کار رفته است.

با نگاهی گذرا به مصادیق و مواردی که قرآن از آن ها به عنوان پلیدی یاد می کند، می توان دریافت که پلیدی دارای دایره وسیعی از مصادیق است. این مصادیق و موارد شامل اشیاء و اعمال و حتی اندیشه ها نیز می شود.

خداوند اشیایی چون بتان را از مصادیق رجس و پلیدی بر می شمارد(مائده ، آیه ۹۰ و حج آیه ۳۰) چنان که اعمالی چون هم جنس بازی را نیز به عنوان مصداقی از پلیدی معرفی می کند(انبیاء ، آیه ۷۴ ) و گاه دیگر، از پلیدی مردان و زنان خبر می دهد(نور ، ایه ۲۶) و هم چنین بی ایمان و شرک را از پلیدی ها می داند(انعام، آیه ۱۲۵)

این مصادیق نشان می دهد که پلیدی دایره ای وسیع را در بر می گیرد و هر چیزی که بر آن واژه پاکی اطلاق می شود می تواند پلشت و پلید نیز شود.

از نظر قرآن، گوشت خوک مظهر پلیدی ذاتی است(انعام ، آیه ۱۴۵) چنان که گوشت مردار(همان و نیز مجمع البیان، ج ۳ و ۴ ، ص ۵۸۳) و نیز خون ریخته شده حیوانات (همان) ، خمر و شراب (مائده، آیه ۹۰) ، ابزار قمار و چوب های مخصوص برد و باخت یا همان ازلام(همان) و هم چنین شطرنج و نرد به عنوان ابزار قمار (حج ، آیه ۳۰ و نیز تفسر نورالثقلین ، ج ۳، ص ۴۹۶ و تفسیر عیاشی ، ج ۱، ص ۳۴۱) از نجاست و امور پلید می باشند.

هم چنین شرک ، خباثت و پلیدی باطنی (ابراهیم ، آیه ۲۶ )، کفر (مائده ،آیه ۱۰۰)، لواط و هم جنس بازی(انبیاء، آیه ۷۴ و مجمع البیان، ج ۷ و۸ ، ص ۸۹) از دیگر مصادیق خبائث و پلیدی های است که در قرآن به صراحت بیان شده است.

لزوم اجتناب از پلیدی

بنابراین پلیدی دایره وسیعی از اشیاء ،اعمال و افکار و اندیشه ها را شامل می شود و اختصاص به اشیای ندارد. از این رو هرگاه از پلیدی و رجس سخن به میان می آید تنها اشیاء مورد نظر نمی باشد، بلکه رفتارها و اندیشه ها را نیز شامل می شود و انسان ها می بایست از همه این امور اجتناب و پرهیز کنند. چنان که در آیه ۵ سوره مدثر خداوند به پیامبر(ص) سفارش می کند که از هر گونه پلیدی اجتناب و پرهیز نماید و در آیات ۹۰ تا ۹۲ سوره مائده از مومنان می خواهد تا با دوری جستن از انواع و اقسام پلیدی ها در مسیر اطاعت الهی و پیامبر(ص) گام بردارند.

خداوند در تحلیل لزوم اجتناب از پلیدی به این نکته توجه می دهد که پلیدی از عوامل بازدارنده انسان از رستگاری و تعالی است. به این معنا که این اشیاء و اعمال و اندیشه ها می تواند سد راه تکامل انسان شود و آدمی را از متاله و خدایی شدن باز داشته و اجازه ندهد تا در مظهریت ربوبیت و خلافت الهی قیام کند. از این روست که آن پلیدی در رفتار و اندیشه ها را از اعمال شیطان بر می شمارد که دشمن آشکار آدمی است تا این گونه نشان دهد که سرچشمه پلیدی های فکری و عملی را می بایست در شیطان گرایی آدمی جست. به این معنا که آدمی با اطاعت از شیطان است که گرایش به اعمال و افکار پلید می یابد و به اشیای که پست و پلشت هستند گرایش یافته و از آن استفاده می کند. خون خواری، شراب خواری و نجاست خواری با آن که با طبیعت آدمی هماهنگ نیست ولی شیطان با وسوسه های خود آن را برای آدمیان زیبا و مفید جلوه می دهد تا این گونه عقل ایشان را بزداید و مدیریت نفس و جان ایشان را در اختیار گیرد.(مائده ، آیات ۹۰ تا ۹۲)

خداوند در آیه ۱۵۷ در بیان علت حرمت برخی از اشیا، به پلیدی و خباثت آن ها اشاره می کند و در آیه ۹۰ سوره مائده توضیح می دهد که اموری چون شراب و قمار به سبب آن که عمل شیطان و متاثر از اوست، می بایست به عنوان خباثت و پلشتی ترک شود؛ چرا که مانع اصلی در برابر رستگاری آدمی است.(مائده ،آیات ۹۰ و ۱۰۰)

هویت زدایی پلیدی از جسم تا جان

پلیدی ها و ناپاکی ها از آن جایی که در یک فرآیندی ماهیت و هویت آدمی را تغییر می دهد و فطرت سالم را دچار بیماری می کند، لازم است به شدت از آن ها اجتناب و پرهیز کرد. فطرت سالم و عقل سلیم آدمی ، به پلشتی و ناپاکی شراب و قمار آلوده می شود و عقل بدان زایل می گردد و شرک و کفر در جان آدمی لانه می سازد به گونه ای که دیگر توانایی شدن های کمالی خود را از دست می دهد.

شیطان که مایه همه پلیدی ها و پلشتی ها و ناپاکی هاست(انفال ، آیه ۱۱) اعمال خویش را به گونه ای سامان می دهد تا مردمان را نیز گرفتار نماید و از مسیر هدایت و فطرت بیرون برد و از جاده رستگاری و فلاح دور سازد(مائده ، آیه ۹۰)

کسی که در مسیر شیطان در دام قمار و شراب افتد، اندک اندک فطرت سالم و عقل سلیم خویش را از دست می دهد و گام به گام از فسق و فجور به پلیدهای باطنی می رسد و هویت انسانی خود را از دست می دهد و هم چون جانوران بلکه پست تر از آنان می شود و فسق و فجور ایشان را چنان با خباثت ها و پلشتی ها عادت می دهد که دیگر جز کفر و شرک و پلیدی به چیزی گرایش نمی یابد.(انبیاء ، آیه ۷۴ ) ازاین روست که خداوند با اشاره به قوم لوط می فرماید که ایشان نخست در دام فسق و فجور بودند و اندک اندک گرفتار خباثت های ذاتی می شوند و ماهیت انسانی خویش را از دست می دهند و به جای این که به جنس مخالف علاقه نشان دهند به هم جنس گرایی متمایل می شوند و شرک و کفر را دین و آیین خویش می سازند.(همان)

منافقان نیز همین راه را در پیش گرفته اند، چرا که ایشان نیز با بیماردلی خود حاضر به پذیرش حقایق آیات قرآنی نمی شوند (توبه ، آیات ۱۲۴ و ۱۲۵) و از کارهای خیر و نیک سرباز می زنند و به کارهای زشت و فساد انگیز روی خوش نشان می دهند(توبه ،ایه ۹۵ ) و پس از مدتی خود جرثومه ای فساد و پلشتی می شوند(توبه آیات ۹۵ و ۱۲۵)

مردان و زنانی که گرفتار فسق و فجور می شوند نیز این گونه هستند که پس از مدتی ذات ایشان همانند خوک و سگ نجس و خبیث می شود و ماهیت و هویت انسانی خود را از دست می دهد. از این رو، شایسته نیست تا انسان های پاک با ایشان ازدواج کنند، چرا که خباثت ذاتی ایشان همسران را پلشت می کند و فرزندان را خبیث می سازد.(نور،آیه ۲۶ و مجمع البیان ، ج ۷ و ۸، ص ۲۱۳)

عوامل پلشتی و هویت زدایی انسانی از این افراد، بی ایمانی (انعام ، آیه ۱۲۵) ، بی عقلی و عدم به کاربستن عقل و خرد و آلوده شدن به پلیدی های چون شراب و قمار و گناه (یونس ،ایه ۱۰۰) و شرک و کفر (اعراف ،آیات ۶۵ و ۷۰ و ۷۱) است.

البته درهمه انسان ها خواسته های نفسانی است که گرایش به پلیدی و پلشتی را سبب می شود و از آن جایی که وسوسه های شیطانی و اعمالش (انفال، آیه ۱۱) به این خواسته ها کمک می کند، طبیعت حضور در دنیا نیز به یاری وی می شتابد و الهامات تقوایی و فطرت سالم را کنار می زند و به سوی پلشتی ذاتی می رود.

از این روست که خداوند از انسان ها خواسته است تا همواره به عقل سلیم خود مراجعه کرده و آن را به کار اندازند و در مسیر فطرت گام بردارند و تن به وسوسه های شیطانی و خواسته های نفسانی نسپارند و تقوا پیشه گیرند. اگر این گونه رفتارکنند خداوند با عنایت خاص خود ، طهارت و پاکی را در ذات ایشان قرار می دهد و کاری می کند تا هیچ گرایشی به پلیدی و پلشتی نیابند و به نوعی عصمت و طهارت باطنی دست یابند، چنان که چنین کاری را برای اهل بیت عصمت و طهارت (ع) انجام داد، چرا که ایشان ایمان واقعی خویش را آشکار کردند و اراده الهی را به سمت خود جلب و جذب نمودند.(احزاب ، آیه ۳۳ و نیز آل عمران ،آیه ۱۷۹ و انعام ، آیه ۱۲۵ و آیات دیگر )

اما اگر این گونه به فطرت و عقل سالم خویش پاسخ در خور ندهند و به خواسته های نفسانی و وسوسه های شیطانی توجه نمایند و بدان سو گام بردارند در یک فرآیندی طبیعت انسانی خویش را از دست می دهند به گونه ای که طهارت و پاکی را عین ناپاکی دانسته و ناپاکی را عین پاکی بر شمارند و به سخن دیگر اعور و احول گردند و چشم ظاهر و باطن ایشان حقایق را وارونه ببیند و عقل ایشان باطل را عین حق و فساد را عین صلاح بر شمارد و بدان گرایش یابد چنان که گویی طبیعت انسانی این گونه بوده است.

به این معنا که اگر طبیعت انسانی تحت تاثیر عوامل درونی و بیرونی خواسته های نفسانی و وسوسه های ابلیسی و شیطانی قرار گیرد ، هستی منکوس جلوه کند و شخص به جای آن که به سوی کمال و کمالیات گرایش یابد به سوی پستی ها میل یابد و آن راحقیقت برتر بیند و آن را هدف خود قرار دهد. اینان همانند کسانی هستند سر ایشان بر زمین قرار می گیرد و به جهان از آن زوایه می نگرند. بنابراین همه چیز وارونه می شود و ارزش ضد ارزش و ضد ارزش به جای ارزش می نشیند. بوی خوش ایشان را بیهوش می کند و بوی ناخوش ایشان را به شعف می اندازد؛ چنان که دباغ بیچاره این گونه شد.

داستان دباغ مسخ شده

مولوی داستان و قصه آن دبّاغ که در بازار عطاران از بوی عطر و مشک، بیهوش شد را در مثنوی خویش می آورد تا نشان دهد که چرا بر پایه آیه ۲۶ سوره نور زنان پلشت به مردان پلشت گرایش دارند و منافقان فساد خویش را عین اصلاح می دانند.

دبّاغی که کارش پیراستن پوست احشام از مدفوع و کثافات بود، روزی گذارش به بازار عطرفروشان افتاد. بوی خوش عطرهای مختلف فضای بازار را آکنده بود و مشام عابران را می‍نواخت. اما این دبّاغ نگون‌بخت از آنجا که شامه‌اش به بوی مدفوع عادت کرده بود، از بوی عطر کلافه شد و همان جا بر زمین افتاد و مدتی روی زمین بیهوش و بی‌حرکت ماند. مردم از چپ و راست گرد او جمع شدند و هر یک از آنان می‌کوشید او را به هوش آورد. یکی گلاب به سر و صورتش می‌زد، دیگری عود و عنبر می‌سوزاند. این درمانها هیچ کدام حالش را به جا نیاورد و همچنان بی‌هوش بر زمین بود. تا این که جریان به گوش یکی از برادرانش رسید. او به محض اطلاع مدفوعی متعفن به دست گرفت و دوان دوان خود را به بازار عطاران رسانید و با چالاکی صفوف فشرده جمعیت را از هم شکافت و بر سر دبّاغ بیهوش رفت و آن مدفوع را به بینی او نزدیک کرد. پس از مدتی دباغ تکانی خورد و سپس به هوش آمد و از جا برخاست. همه حضار از این امر، سخت تعجب کردند.

مولانا مقصود اصلی خود را از این حکایت این‌گونه می‌گوید، از آن جا که مشام دل حق‌ستیزان با بوی جان‌بخش حقیقت انس ندارد، آن روایح جانفزا را برنمی‌تابند و از آن گریزانند و دل در گرو افکار بی‌اساس و مبتذل می‌نهند.

آن یکی افتاد بی‌هوش و خمید چونکه در بازار عطاران رسید

بوی عطرش زد ز عطاران راد تا بگردیدش سر و بر جا فتاد

همچو مردار اوفتاد او بی‌خبر نیم روز اندر میان رهگذر

جمع آمد خلق بر وی آن زمان جملگان لاحول گو، درمان کنان

آن یکی کف بر دل او می‌براند وز گلاب آن دیگری بر وی فشاند

او نمی‌دانست کاندر مرتعه از گلاب آمد ورا آن واقعه

آن یکی دستش همی مالید و سر وآن دگر کهگل همی آورد تر

آن بخور عود و شکر زد به هم وآن دگر از پوششش می‌کرد کم

وآن دگر نبضش، که تا چون می‌جهد؟ وآن دگر بوی از دهانش می‌ستد

تا که می خورده‌ست و یا بنگ و حشیش؟ خلق درماندند اندر بی‌هشیش

پس خبر بردند خویشان را شتاب که فلان افتاده است آنجا خراب

کسی نمی‌داند که چون مصروع گشت یا چه شد کو را فتاد از بام، طشت

یک برادر داشت آن دباغ زفت گربز و دانا، بیامد زود تفت

اندکی سرگین سگ در آستین خلق را بشکافت و آمد با حنین

گفت: من رنجش همی دانم ز چیست چون سبب دانی، دوا کردن جلی‌ست

چون سبب معلوم نبود، مشکل‌ست داوری رنج و در آن صد محمل است

چون بدانستی سبب را، سهل شد دانش اسباب، دفع جهل شد

گفت با خود: هستش اندر مغز و رگ توی بر توی بوی آن سرگین سگ

تا میان اندر خدث او تا به شب غرق دباغی‌ست او روزی‌طلب

پس چنین گفتست جالینوس مه آنچه عادت داشت بیمار، آنش ده

کز خلاف عادت است آن رنج او پس دوای رنجش از معتاد، جو

چون جعل گشتست از سرگین کشی از گلاب آید جعل را بیهشی

هم از آن سرگین سگ داروی اوست که بدان او را همی معتاد و خوست

الخبیثات للخبیثین را بخوان رو و پشت این سخن را باز دان

ناصحان او را به عنبر یا گلاب می دوا سازند بهر فتح باب

مر خبیثان را نسازد طیبات درخور و لایق نباشد ای ثقات

چون ز عطر وحی کژ گشتند و گم بد فغانشان که تطیرنا بکم

رنج و بیماری‌ست ما را این مقال نیست نیکو وعظتان ما را به فال

گر بی ‌ آغازید نصحی آشکار ما کنیم آن دم شما را سنگسار

ما به لغو و لهو، فربه گشته‌ایم در نصیحت خویش را نسرشته‌ایم

هست قوت ما دروغ و لاف و لاغ شورش معده‌ست ما را زین بلاغ

رنج را صد تو و افزون می‌کنید عقل را دارو به افیون می‌کنید

خلق را می‌راند از وی آن جوان تا علاجش را نبینند آن کسان

سر به گوشش برد همچون رازگو پس نهاد آن چیز بر بینی او

کو به کف، سرگین سگ ساییده بود داروی مغز پلید آن دیده بود

ساعتی شد، مرد جنبیدن گرفت خلق گفتند: این فسونی بد شگفت

کین بخواند افسون، به گوش او دمید مرده بود، افسون به فریادش رسید

جنبش اهل فساد آن سو بود که زنا و غمزه و ابرو بود

هر که را مشک نصیحت سود نیست لاجرم با بوی بد خو کردنی‌ست

مشرکان را ز آن نجس خوانده‌ست حق کاندرون پشک زادند از سبق

کرم کو زاده است در سرگین، ابد او همه جسم است، بی‌دل چون قشور

ور ز رش نور، حق قسمیش داد همچو رسم مصر، سرگین مرغ زاد

لیک نه مرغ خسیس خانگی بلکه مرغ دانش و فرزانگی

تو بدان مانی، کز آن نوری، تهی زآنکه بینی بر پلیدی می‌نهی

از فراقت زرد شد رخسار و رو برگ زردی، میوه ناپخته تو

دیگ ز آتش شد سیاه و دودفام گوشت از سختی چنین مانده‌ است خام

هشت سالت جوش دادم در فراق کم نشد یک ذره خامیت و نفاق

غوره تو سنگ بسته کز سقام غوره‌ها اکنون مویزند و تو خام