علم شهودی آیات الهی به خدا

samamosبسم الله الرحمن الرحیم

از صفات خداوند این است که حق بی زوال و غیر مجهول است. پس هر موجودی نسبت به خدا علم دارد و این که می گویند که درباره خداوند علم نداشته و جهل دارند، نادرست است. پس خداوند معلوم همگان است و اطلاق جهل به انسان درباره خدا، همان نفی علم به علم است ؛ به این معنا که انسان نمی داند که خدا را می شناسد و درباره او علم دارد. برخی می دانند که خداوند معلوم ایشان است و برخی نسبت به آن جاهل هستند. پس همه هستی از جمله انسان به خدا علم دارند ؛ زیرا خداوند مشهود هر کس و هر چیزی است. بنابراین، انسان پیش از این که خودش یا چیزی دیگری را ببیند، به حکم آیت بودن، ‌نخست خدا را می ببیند؛ چرا که خداوند مشهود قبل از هر چیزی حتی نفس خود انسان است.

نویسنده در این مطلب با مراجعه به آموزه های قرآنی بر آن است تا بیان کند که آن چه در قیامت اتفاق می افتد تنها کنار رفتن پرده های حجاب از روی قلب آدمی است که خود بر آن افکنده است،‌ وگرنه انسان نسبت به خدا و حقایق هستی پیش از علم به خودش، علم خواهد داشت و این علم او نیز شهودی است. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

تو خود حجاب حقی از میان برخیز

در آموزه های عرفانی قرآن این معنا بارها در اشکال گوناگون به میان آمده است که خداوند ظهور مطلق است و هیچ گاه نهان نیست تا برای انسان قابل رویت نباشد یا نسبت به آن جهل داشته باشد. پس این که در برخی از ایات و روایات از جهل انسان سخن به میان آمده چیست؟ این جهل نسبت به چیست؟ آیا حقیقت این جهل همان غفلت انسان و نیسان اوست؟

شکی نیست که آن چه در هستی هست تنها خداست؛ زیرا همه هستی مظاهر الهی هستند. از این همین روست که خداوند از موجودات هستی و ما سوی الله به آیت تعبیر کرده است که به معنای علامت و نشانه است. به این معنا که هر یک از موجودات هستی نسبت به خداوند به معنای نشانه ای از نشانه هاست. با این تفاوت که این نشانه یک نشانه اعتباری نیست، چنان که می آید، بلکه یک نشانه حقیقی و واقعی است. به این معنا که هر موجودی به حکم آیت بودن حقیقی نسبت به خدا،‌ مظهری از مظاهر الهی است و خداوند با توجه به ظرفیت وجودی آن چیز،‌در آن ظهور یافته است. پس برخی از موجودات از نظر آیت بودن نسبت به خداوند قوی تر و شدیدتر هستند؛ زیرا به سبب ظرفیت بیش تر توانسته اند مظهر صفات بیش تری از خداوند باشند. از این روست که در میان موجودات هستی انسان شرافت و کرامت یافته است؛ چرا که از نظر ظرفیت وجودی، قابلیت بیش تر و کامل تری نسبت به دیگر موجودات برای مظهریت در صفات الهی یافته است و چنان که از آیات ۳۰ و ۳۱ سوره بقره و دیگر آیات قرآنی بر می اید، دست یابی انسان به خلافت الهی به سبب همین مظهریت کامل از تمام اسماء و صفات الهی است که دیگر موجودات از جنیان و فرشتگان به آن دست نیافته و توانایی و ظرفیت وجودی برای این نمایش و مظهریت از اسمای الهی را نداشته اند.

پس این که انسان ها دچار جهل نسبت به خدا هستند و گاه از جهل انسان نسبت به خدا سخن به میان می آید، مشکلی است که در این انسان پدید آمده است و همین مشکل موجب شده تا چنین تصور باطل و غلطی پدیدار شود؛ زیرا انسان چه بخواهد و نخواهد مانند دیگر موجودات آیت و مظهر الهی است؛ چرا که در عالم هستی چیزی جز خداوند حقیقت ندارد و همه آن چه که نامی از هست برده اند نشانه و آیت اویند. پس این که برای انسان خداوند دیدنی و دریافتنی نیست، به این معناست که در قوه بصیرتی و عقلانی بشر، اختلال و مشکلی پدیدار شده که از درک این واقعیت ناتوان است و از حقیقت الهی در خود غافل می شود. این جاست که سخن از جهل انسان به میان می آید، در حالی که خداوند به عنوان هست و حق مطلق هرگز مجهول نیست؛ چرا که الله نورالسموات و الارض است(نور، آیه ۳۵) و آن چه نور هستی است هرگز نهان و مجهول و نادیدنی نیست،‌ بلکه همواره دیدنی و دریافتنی است.

در یک کلمه می بایست گفت که در انسان یک بیماری و اختلال و علتی پدیدار شده است که اصل خود را از دست داده و گم کرده است، و از همین روست که خداوند را فراموش و گم کرده است که اصل اوست.(حشر، آیه ۱۹) این خودی که گم شده است همان چراغ،‌ فطرت، عقل، نفس الهی و روح الهی است که به سبب دسیسه نفس حیوانی، دیده نمی شود و مجهول ظاهری واقعی می شود. از این رو می بایست این خود نفسانی و حیوانی از میان برخیزد تا نور حق و عقل و روح الله در جان آدمی بدرخشد.

مفهوم آیت بودن هستی

چنان که گذشت، خداوند تنها حقیقت هستی است و همه موجودات هستی، آیت و مظهر اسما و صفات الهی هستند. پس تنها حقیقت حی و زنده هستی که هست از آن اوست و مرگ و نیستی در آن راه ندارد خداوند است (فرقان، آیه ۵۸)و او تنها موجود هستی است که به عنوان نور هستی می درخشد و حقیقت هست و نورانیت از آن اوست. (نور، آیه ۳۵) پس خداوند آن حق زوال ناپذیر و جهل ناپذیر است. پس اگر عدّه‌ای درباره ذات اقدس الهی شناختی ندارند، این عدم شناخت آنان به نفی علم باز نمی گردد؛ به این معنا که خداوند مجهول باشد و انسانی نسبت به خداوند جهل داشته باشد؛ بلکه حقیقت این جهل به نفی علمِ به علم برمی‌گردد نه اصلِ علم ؛ چرا که اصلِ علم، نسبت به ذات اقدس الهی، ذاتیِ هر موجودی است برای اینکه هر موجودی را خدای سبحان آیت خود قرار داد. پس هر موجودی پیش از آن که خودش را ببیند، خداوند را می بیند و پیش از آن که علم شهودی نسبت به خود داشته باشد، نسبت به خداوند علم داشته و بدان اقرار می کند.(اعراف، ایه ۱۷۲)

خداوند به صراحت و روشنی در آیه ۱۱۷ سوره مائده و ۱۷ سوره حج و ۱۵ سوره احزاب و نیز ۵۳ سوره فصلت می فرماید: إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ؛ خداوند بر هر چیزی شهید است. این واژه شهید که بر وزن فعیل آمده است هم می تواند به معنای اسم فاعلی یعنی شاهد و هم اسم مفعولی یعنی مشهود باشد. پس خداوند هم شاهد بر هر چیزی و هم مشهود پیش از هر چیزی است. به این معنا که پیش از آن که چیزی دیده شود این الله به عنوان نور السموات و الارض(نور، ایه ۳۵) است که مشهود است. البته معنای دوم (مشهود) با سیاق آیه ۵۳سوره فصلت مناسب تر است.(نگاه کنید: المیزان، ذیل آیه ۵۳ سوره فصلت)

از آن جایی که خداوند تنها مشهود واقعی و حقیقی در هر چیزی است، امیرمومنان علی(ع) می فرماید: أَنَّهُ مَا نَظَرْتُ إلَی‌ شَیْءٍ إلَّا وَ رَأَیْتُ اللَهَ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ وَ مَعَهُ؛ به‌ هیچ‌ چیزی‌ نظر نکردم‌، مگر آنکه‌ قبل‌ از آن‌ چیز و بعد از آن‌ چیز و با آن‌ چیز خدا را دیدم‌.( أسرار الصّلوه‌، ص‌ ۶۵) و امام‌ صادق‌ علیه‌ السّلام‌ می فرماید: مَا رَأَیْتُ شَیْئًا إلَّا رَأَیْتُ اللَهَ قَبْلَهُ وَ مَعَهُ وَ بَعْدَهُ (لقاء الله ، ملکی تبریزی، چاپ خطی ص ۷؛ أسفار أربعه‌، ملاصدرا، چاپ سنگی‌، ج‌ ۱، ص‌ ۲۶؛ و چاپ‌ سربی‌، ج‌ ۱، ص‌ ۱۱۷)

ریشه این سخن در همان آموزه های قرآنی است؛ زیرا خداوند در آیاتی از قرآن از قیومیت خود نسبت به هرچیزی سخن به میان آورده است. از جمله از معیت خود با هر چیز در آیه ۴ سوره حدید می فرماید: هو معکم این ما کنتم؛ و هم چنین در آیه ۱۵ سوره فاطر می فرماید: یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللَّهِ. این فقر انسان نسبت به خداوند یک فقر ذاتی است؛ یعنی انسان در هویت و ذات خود فقیر است.

پس هر موجود به سبب فقر ذاتی خود نیازمند خداوند است و این خداوند است که حق مطلق بوده و با معیت خویش به هستی هست می دهد و آن ها را آشکار می کند و ظهور وجودی می بخشد. پس همه هستی نسبت به خداوند آیتی بیش نیستند. البته آیت بودن هستی نسبت به خداوند حقیقی است.

باید توجه داشت که آیت بودن چیزی نسبت به چیزی به عنوان علامت و نشانه گاهی اعتباری و گاهی حقیقی است. علامتهای اعتباری مثل پرچم کشورها و درجات ارتشی ها و دیگر امور قراردادی، یک امر اعتباری است که با تغییر اعتبار تغییر می کند و دیگر نمی تواند علامت و نشانه آن چیزی باشد که اکنون بر آن دلالت می کند و علامت و نشانه آن است. اما نشانه های حقیقی مانند نشانه بودن چمن و سبزی برای آب و یا علامت بودن دود برای آتش همواره دایمی و ثابت و غیر قابل تغییر است و زمان و مکان یا امور دیگر موجب تغییر در علامت بودن آن چیز برای چیز دیگر نمی شود.

پس وقتی می گوییم که هستی و جهان آیت و علامت وجود ذات اقدس الهی است، به معنای این است که که به طور تکوینی و حقیقی نه قراردادی و اعتباری، نشانه ای از نشانه های خداوند هستند. پس به یک معنا همواره نشانه لازم امری است که آن صاحب نشانه باشد. هر گاه نشانه ای یافت شد آن صاحب نشانه نیز به همراه آن است.

البته باید توجه داشت که ملازمه و همراهی نشانه و صاحب نشانه در امور حقیقی و تکوینی می تواند به چهار شکل باشد؛ زیرا این ملازمه می تواند به شکل عرض قریب، عرض ذاتی متاخر،‌عرض ذاتی ماهیت یا عرض ذاتی هویت باشد.

آیت الله جوادی آملی در بیان کیفیت آیت بودن موجودات هستی نسبت به خداوند می فرماید که علامت و نشانه بودن بودن جهان و هستی از خدای سبحان است به عنوان عرضِ قریب نیست، که گاهی باشد و گاهی دیگر نباشد.

هم چنین به عنوان عرضِ ذاتی هم نیست که همیشه باشد ولی متأخّر از ذات باشد نظیر زوجیّت اربعه؛ زیرا گرچه زوجیّت اربعه عرض ذاتی و عرض لازم است و هرگز از اربعه جدا نمی‌شود، ولی لزوم و ملازمه در حریم ذات اربعه نیست؛ چرا که در هر حال عرض ذاتی هر چند که لازمِ ذات است ولی باید توجه داشت که لازم از ملزوم جداست. چنان که اربعه در مقولهٴ کمّ و زوجیّت در مقولهٴ کیف از کیفیّات مختصّ به کمیّات است. پس عرض ذاتی چون زوجیّت، فردیّت و مانند آن هر چند که عرض ذاتی هستند ولی باید توجه داشت که هیچ لازمی در مرتبهٴ ذات ملزوم نیست. پس اگر آیت‌ بودنِ ممکنات و موجودات هستی نسبت به ذات اقدس الهی از قبیل زوجیّت اربعه باشد، معنایش این است که در مقام ذات، موجود امکانی آیت حق نیست.

هم چنین آیت بودن ممکنات برای ذات اقدس الهی از قبیل حیوان ناطق بودن انسان هم نیست؛ ؛ زیرا ماهیّت چون امر اعتباری است و بعد از وجود است در رتبهٴ وجود نیست که اصیل و حقیقت دارد. ذات اقدس الهی هستی عطا می‌کند و از حریم این هستی ماهیّت انتزاع می‌شود. آنچه حاکی از این هستی است ماهیّت است و حاکی در مرتبهٴ مَحکی نیست اگر حاکی در مرتبه محکی نباشد پس ناطقیّت و حیوانیّت که ذاتیِ باب ایساغوجی به اصطلاح‌ ذاتی ماهو‌ی‌اند، در آن حرمِ امن هویّت و در متن وجود راه ندارند، برای اینکه تابع وجودند.

پس تنها ذاتی هویت باقی می ماند که بتوان آن ملازم و معیت را برای خداوند در موجودات هستی اثبات کرد. به سخن دیگر،

فقیر بودن موجودات نسبت به ذات اقدس الهی از قبیل حیوان ناطق بودن انسان نیست که ذاتی به معنای ماهیّت باشد؛ یک ذاتی به معنای جنس و فصل ماهیّت است و یک ذاتی دیگر هم به معنای هویّت است که تنها این قسم از ذاتی را می توان اثبات نمود. از این روست که خداوند در آیاتی از جمله آیه ۱۵ سوره فاطر می فرماید: یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ؛ ای مردم شما فقیر الی الله هستید.

ملازمه ای که در این آیه با عنوان فقر انسان به خدا بیان شده، از باب ذاتی هویت است؛ زیرا اگر بخواهیم، آیت بودن را برای همه چیزها نسبت به خداوند اثبات کنیم می بایست در مرحله و حریم ذات نیز آن را داشته باشیم، در حالی که عرض قریب، یا عرضی ذاتی و ذاتی ماهیت نمی تواند این گونه باشد، پس تنها می ماند که آن را از باب ذاتی هویت بدانیم که با عنوان فقر در قران از تعبیر شده است؛ چرا که ذاتی باب ایساغوجی یعنی ذاتی ماهیت، در مرتبه ذات و وجود خارجی و حقیقتی راه ندارد و اموری چون حیوان ناطق تابع هویت و وجود هستند که اصیل است.

پس اگر عین هویّت موجودی نشانِ آن بی‌نشان باشد، ممکن نیست که آیتی از خدا آگاه و بدان عالِم نباشد ؛ پس هیچ موجودی نیست که خدا را نشناسد و علم به خدا نداشته باشد؛ چرا که خداوند مشهود همه کس و همه چیز است. حَمّادِ بْنِ عَمْرٍو النّصِیبِیّ از امام صادق(ع) روایت می کند: قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ عَنْ قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ فَقَالَ نِسْبَهُ اللّهِ إِلَى خَلْقِهِ أَحَداً صَمَداً أَزَلِیّاً صَمَدِیّاً لَا ظِلّ لَهُ یُمْسِکُهُ وَ هُوَ یُمْسِکُ الْأَشْیَاءَ بِأَظِلّتِهَا عَارِفٌ بِالْمَجْهُولِ مَعْرُوفٌ عِنْدَ کُلّ جَاهِلٍ فَرْدَانِیّاً لَا خَلْقُهُ فِیهِ وَ لَا هُوَ فِی خَلْقِهِ غَیْرُ مَحْسُوسٍ وَ لَا مَجْسُوسٍ لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ عَلَا فَقَرُبَ وَ دَنَا فَبَعُدَ وَ عُصِیَ فَغَفَرَ وَ أُطِیعَ فَشَکَرَ لَا تَحْوِیهِ أَرْضُهُ وَ لَا تُقِلّهُ سَمَاوَاتُهُ حَامِلُ الْأَشْیَاءِ بِقُدْرَتِهِ دَیْمُومِیّ‏ٌ أَزَلِیّ‏ٌ لَا یَنْسَى وَ لَا یَلْهُو وَ لَا یَغْلَطُ وَ لَا یَلْعَبُ وَ لَا لِإِرَادَتِهِ فَصْلٌ وَ فَصْلُهُ جَزَاءٌ وَ أَمْرُهُ وَاقِعٌ لَمْ یَلِدْ فَیُورَثَ وَ لَمْ یُولَدْ فَیُشَارَکَ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ؛ از امام صادق علیه‏السلام درباره «قل هوالله احد» پرسیدم فرمود: نسبت خداست به مخلوقش یکتاست، مقصود مخلوق بى‏خلل است، همیشگى است، نیاز مخلوق به اوست او را دست آویزى نباشد که نگاهش دارد، بلکه او همه چیز را با دست آویزشان نگهدارد، مجهول را شناسد و نزد هر جاهلى معروفست ؛ (زیرامعرفت حق فطرى بشر است و آثار وجودش عالم و جاهل را فرا گرفته است) یکتاست، نه مخلوقش در او باشند و نه او در مخلوقش، محسوس نیست و بلمس در نیاید، دیدگان درکش نکنند، بلند است تا آنجا که نزدیکست (رتبه علم و قدرتش به قدرى بالاست که به همه مخلوقش از نزدیک احاطه دارد) نزدیکست تا آنجا که دور است (از شدت ظهورش مخفى است) نافرمانى شود و بیامرزد. اطاعت شود و پاداش دهد، زمینش او را فرانگیرد و آسمانهایش حامل او نگردند، او با قدرتش همه چیز را برداشته، بى‏پایان و بى‏آغاز است فراموش نکند بیهوده‏گرى ننماید غلط نرود، بازى نکند، خواستش را منعى نیست (هر چه خواهد فورا پدید آید) داوریش (در قیامت) پاداش است (ستم و جور در آن نیست) و فرمانش جاریست: فرزند ندارد تا ارثش برند (چیزى از او جدا نشده تا قسمتى از او به دیگرى منتقل شده باشد) زائیده نیست تا شریکش باشند (تا پدرانش انباز او بلکه بالاتر از او باشند) (از چیزى جدا نشده تا آن چیز در صفات و خصوصیات شریک و مانندش باشد) و هیچ کس همتاى او نیست.(اصول کافى، ج۱ ، ص ۱۲۳ ، روایت ۲)

پس هیچ ممکن نیست کسی خدا را نشناسد و هیچ ملحدی و مشرکی نیست؛ ولی در اثر آن رسوبات و غفلتها «علم به علم » خود ندارند. پس می بایست کاری کند یا کاری شود تا این پرده غفلت و حجاب جهالت برداشته شود و آن مشهود در جان، شاهد عیان این غافل شود.

حجاب برگرفتن از قلوب آدمی و شهود خداوندی

از آن جایی که انسان نفسی دارد که دو وجه و جنبه الهی و حیوانی برای اوست، گاهی وجه حیوانی انسان، پرده ای بر وجه الهی می افکند و نور آن را در زنگاری از گناه و هواهای نفسانی نهان کرده و دسیسه می کند.(شمس، آیات ۷ تا ۱۰) این گونه است که زنگار و رین بر قلوب مردم اجازه نمی دهد که حقیقت بر آنان چنان که هست آشکار شود و دل دچار غفلت و نسیان می شود.

اگر انسان خود با توبه و بازگشت به سوی خدا، این پرده های غفلت را کنار نزند در آخر عمرش این پرده ها کنار زده می شود و آن گاه است که دوباره آن حقیقت برای او مشهود خواهد شد. خداوند در آیه ۲۲ سوره ق می فرماید که در هنگام مرگ پرده ها و حجاب هایی که بر جان آدمی افتاد برداشته می شود، و آن گاه است که آدمی آن حقیقت را می ببیند. خداوند در آیه ۲۵ سوره نور می فرماید: یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ؛ آن روز، خداوند جزاى واقعى آنان را بى‏کم و کاست مى‏دهد؛ و مى‏دانند که خدا همان حق آشکار است. در حقیقت با کنار رفتن پرده در روز قیامت و در آن زمان است که دوباره انسان علم می یابد که خداوند همان حق آشکاری است که در پرده ای از غفلت قرار داده بود.

بنابراین پس از مرگ، آن اتفاقی که می افتد این است که پرده های از قلب انسان برداشته می شود و آن حق دوباره خودنمایی می کند. پس این گونه نیست که خداوند به انسان علم بدهد یا پرده از اسرار و نهان عالم بردارد تا آن ها معلوم انسان شود،‌بلکه تنها کاری که انجام می شود آن است که پرده ها را از جلوی چشم انسان و قلب او برمی دارند. پس در آن زمان تعلیمی صورت نمی گیرد و یا از حقیقت و واقعیت چیزها پرده برداشته نمی شود؛ بلکه از قلب انسان پرده برداری می شود تا آن قلب بی مانع آن حقیقت را ببیند. پس همه هستی بی پرده است و در این بی پردگی حقیقت خداوند مشهود و معلوم است. همه چیزهای هستی چون بی پرده خلق و افریده شده اند؛ زیرا آیت حق مبین هستند؛ پس پرده ای روی اسرار عالم نیست که برداشته شود،‌ بلکه به قول حافظ تو خود حجاب خودی از میان برخیز. این انسان است که خود حجاب شده و حقیقت خود را که خداوند حق مبین است را نمی بیند و معلوم و مشهود او نیست؛‌ یعنی علم به علم ندارد و نمی داند که خداوند همواره و همیشه معلوم او بوده و هست. پس در آن روز( مرگ و قیامت) تنها پرده ای که انسان در برابر قلب خود آویخته است کنار زده و برداشته می شود و از غفلت بیرون می آید.(ق، ایه ۲۲ ؛ نور، آیه ۲۵)

این که خداوند در آیه ۲۲ سوره ق از غفلت انسان سخن به میان می آید از آن روست که غفلت به معنای این است که چیزی حاضر باشد ولی انسان آن را نبیند. پس حق مبین معلوم و حاضر و موجود است،‌ ولی انسان به سبب همان پرده های گناه از آن غافل می شود و توجهی به آن ندارد.

به سخن دیگر،‌هرگز انسان نسبت به خداوند جهل نخواهد داشت و همیشه خداوند معلوم انسان خواهد بود و انسان به خداوند علم دارد و عالم است، ولی به سبب همان پرده ها و حجاب ها از خداوند غافل بوده و بی توجه به اوست. این غفلت است و بی علمی نیست. پس خداوند به عنوان حق مبین، همواره معلوم و مشهود انسان است و انسان بدان عالم است و آن چه به سبب پرده غفلت ایجاد می شود،‌ جهل به علم یا همان غفلت است که انسان توجهی به معلوم و موجود و مشهود ندارد. هنگامی که پرده های کنار می رود او از غفلت بیرون می اید و معلوم می شود که خداوند معلوم او بوده ولی این انسان از او غافل بوده است. از این روست که خداوند در آیه ۲۲ سوره ق از کشف غطا از جلوی قلب آدمی سخن به میان می اورد. پس همواره حق مبین به سبب آن که نور السموات و الارض (نور، ایه ۳۵) از جمله نور حقیقت وجودی انسان بوده، معلوم و مشهود انسان بوده است؛ ولی از آن غافل شده است.

بنابراین در معاد برای همه روشن می‌شود آن خداوند همان حقیقتی است که آن را می‌دانستند و برایش معلوم بوده ولی از او غفلت داشتند. این که خداوند در آیه ۲۵ سوره نور می فرماید: یعلمون ان الله الحق المبین، به این معنا نیست که پیش از این برایشان معلوم نبوده است،‌ بلکه چنان که در همین آیه ۲۲ سوره ق بیان می کند از غفلت بیرون می آید و چنان با اسمای حق مبین در آیه ۲۵ سوره نور بیان می کند، همان چیزی که آشکار بوده،‌ برایش معلوم می شود. در حقیقت،‌ ذات اقدس الهی در معاد با این دو اسمِ نیکوی حق و مبین تجلّی می کند و برای آدمی همان حقیقت پیشین روشن می شود. پس این علم که در این جا در قیامت ایجاد می شود، همان علم به علم است که به سبب پرده غفلت به جهالت نسبت به معلوم و علم خودش تبدیل شده بود. مبین به معنای شفاف و آشکار است. پس پنهان نبوده است تا هویدا کند.

کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را

کی بوده ای نهفته ، که پیدا کنم تو را

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور

پنهان نبوده ای که هویدا کنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدی که من

با صد هزار دیده ، تماشا کنم تو را

بالای خود در آینه چشم من ببین

تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را

رسوای عالمی شدم از شور عاشقی

ترسم خدا نخواسته ، رسوا کنم تو را