علل و آثار مسخ فکری و فرهنگی

بسم الله الرحمن الرحیم

«مسخ» در لغت به معنای تبدیل شدن از صورتی به صورت زشت تر است؛ چنان که تبدیل صورت ظاهری انسان به صورت حیوان را مسخ می گویند. مسخ در قرآن و معارف اسلامی به نوعی عذاب گفته می شود که خداوند به طور معجزه در مورد عده ای از مردم و امت های پیشین اعمال کرده تا گناهکاران مجازات، مردمان متنبه و آگاه شده و از عاقبت بد بدکاران و گناهکاران عبرت گیرند.

هر چند که مسخ تبدیل صورت انسانی به صورت حیوانی به عنوان معجزه الهی مطرح است؛ اما این بدان معنا نیست که این تبدیل تنها در گذشته بوده و در زمان حاضر شدنی نیست؛ زیرا عصر معجزات پیامبران گذشته است؛ بلکه باید توجه داشت که ریشه مسخ صوری و ظاهری و ملکی ، همان مسخ فکری و فرهنگی باطنی و ملکوتی است؛ هر چند که امروزه معجزه ای نیست تا آن را به نمایش گذارد و شکل ظاهری و ملکی آن را نشان دهد؛ به سخن دیگر این حرکت جوهری است که در ظاهر و ملک آدمی خود را نشان می دهد و هماره مسخ جوهری است که مسخ ظاهری را به دنبال خواهد داشت. بر این اساس مسخ هم اکنون انجام می شود، هر چند که صورت ملکی تحقق نمی یابد؛ بنابراین، کسی که دارای چشم برزخی باشد و صورت های ملکوتی هر چیزی را ببیند، هم اکنون انسان های مسخ شده را می تواند به صورت مسخ شده ایشان ببیند؛ اما مردم عادی نیز می توانند این صورت مسخ شده را با توجه به آثار رفتاری مشاهده کنند؛ زیرا رفتارها نشان می دهد که انسانی سقوط کرده و به درجه حیوانی چون خوک، موش، میمون ، گرگ، سگ و مانند آن ها تبدیل شده است. در حقیقت جوهر مسخ صوری و ملکی همان مسخ باطنی و ملکوتی است که می توان از آن به مسخ فکری و فرهنگی یاد کرد.

امکان و وقوع مسخ جوهری و عرضی

چنان که گفته شد تبدیل صورت انسانی به صورت حیوانی را مسخ گویند. کیفیت آن به این صورت است که انسان ها در اثر تکرار عملی، صورتی از صور ملکات را کسب می کنند(المیزان، ج ۱، ص ۳۱۱)؛ یعنی همان طوری که انسان بر اثر کارهای نیک و مخلصانه، به سمت نفس ملکوتی و وجه الله شدن حرکت می کند؛ هم چنین بر عکس با انجام کارهای زشت و ناپسند، به سوی ملکه ی آن کار ناپسند حرکت می کند و نفس او از مرتبه انسانی ساقط شده و به مرتبه حیوان، نبات یا حتی جماد می رسد. در حالت سقوط این گونه نیست که نفس انسان، نفس حیوان یا نبات شود، بلکه با حفظ نفس انسانی بودن، در آن مرتبه ساقط شده قرار دارد؛ زیرا اگر به طور کامل به مرتبه حیوان یا نبات سقوط کند بی آن که نفس انسانی نداشته باشد، هیچ عذابی برای او نخواهد بود؛ زیرا حیوان نسبت به نبات دارای کمال بیش تری است؛ و هم چنین نبات نیز نسبت به جماد دارای کمال بیش تری است. انسان مسخ شده با حفظ نفس انسانی خود را در مراتب پایین تر می یابد و این خود عذاب است.

باید توجه داشت که نفس انسانی بر خلاف نفوس دیگر موجودات، از یک حالت انفعالی بسیار قوی برخوردار است و تا زمانی که در دنیا است، در حال حرکت جوهری است. از همین رو، گفته شده که نفس انسانی «حد یقف» ندارد تا آن را محدود کرد؛ از این روست که خدا او را به «ظلوم و جهول» ستوده و توصیف کرده است.(احزاب، آیه ۷۲) همین دو صفت است که او را شایسته پذیرش امانت الهی، ولایت و خلافت الهی کرده است(همان)؛ زیرا تنها انسان است که از محدوده حدود خویش خارج می شود و خواهان مراتبی است آن را نمی شناسد و نمی داند.

برخی از فلاسفه گفته اند اگر برای هر چیزی ماهیتی است که حدّ تام او را مشخص می کند، برای انسان به این معنا ماهیتی نیست؛ بلکه ماهیت انسان همان «حی متاله» است که به طور طبیعی از آن جایی که خدا بی نهایت است، انسان در بی نهایت سیر می کند و حد و مرزی به عنوان ماهیت معمولی برای او نیست. ماهیت او بی حدی و بی مرزی است که خدا از آن بهره مند است؛ چرا که انسان صورت کامل اسمای الهی است که برای آن حد و مرزی نیست.(بقره، آیه ۳۱) بر همین اساس، تا انسان در دنیا است، در حال صیرورت و شدن های متولی(بقره، آیه ۲۸۵) و هر از گاهی انقلاب است.(زخرف، آیه ۱۴) این گونه است که برخی در مسیر کمالی به سمت وجه الله و فعلیت و ظهور بخشی اسمای الهی در خویش ، مظهر فعلی متاله می شوند و در مقام مظهریت ربوبیت به خلافت جلوس می کنند(بقره، آیات ۳۰ و ۱۳۸ ؛ آل عمران، آیه ۷۹)؛ اما برخی دیگر که اکثریت را تشکیل می دهند، به سمت سرکوب داشته های اسمایی خویش می روند و ظهور اسمایی را کاهش داده و به اندک اسمایی بسنده می کنند که حیوان، نبات یا جماد به آن بسنده کرده اند. این گونه است که حقیقت ایشان، «انسان حیوان» یا «انسان نبات» یا «انسان جماد» می شود که همان مسخ حقیقی است. خدا در آیات قرآنی به این مسخ حقیقی در میان انسان اشاره کرده است؛ یعنی شخص با آن که دارای نفس انسانی است در مرتبه حیوان یا نبات یا جماد فروافتاده و سقوط کرده است. اینها در قیامت با صورت مسخ شده در صحرای محشر حاضر می شوند و به دوزخ فراق از اسمای الهی می روند که آن ها را در سرشت ذات و نهاد مستوی خویش داشته، ولی با گناه و فجور، سرکوب کرده و دفن و دسیسه کرده اند.(شمس، آیات ۷ تا ۱۰)

خدا درباره این انسان های مسخ شده می فرماید: وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیرًا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَا یَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لَا یُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا یَسْمَعُونَ بِهَا أُولَئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ ؛ و در حقیقت بسیارى از جنیان و آدمیان را براى دوزخ آفریده‏ ایم؛ چرا که دلهایى دارند که با آن حقایق را دریافت نمى کنند و چشمانى دارند که با آنها نمى ‏بینند و گوشهایى دارند که با آنها نمى ‏شنوند؛ آنان همانند چهارپایان بلکه گمراه‏ ترند! آرى آنها همان غافل‏ماندگانند. (اعراف، آیه ۱۷۹)

مراد از «بَلْ هُمْ أَضَلُّ» دو مرتبه پایین تر از حیوان، یعنی مرتبه نباتی و جمادی است؛ چنان که خدا در باره برخی از دوزخیان که در مرتبه نبات و گیاه قرار می گیرند و سوخت دوزخ می شوند، می فرماید: وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبًا؛ ولى قسط خور و سهمیه خور، هیزم جهنم خواهند بود.(جن، آیه ۱۵) خدا در قالب صنعت احتباک بیان می کند که مسلمان مقسط است و قاسط نیست؛ در حالی که کافر قاسط است و سهم دیگران را می خورد. از همین رو، قاسطین و کسانی که سهم دیگران را می خورند، به درجه و مرتبه گیاه خشک یعنی هیزم سقوط کرده و در دوزخ سوخت دوزخ را تشکیل می دهند. پس این افراد به مرتبه «انسان حطب» سقوط می کند و به این شکل مسخ می شود.

خدا درباره برخی دیگر که به مرتبه پایین تر یعنی جماد و سنگ ها سقوط کرده اند نیز می فرماید: إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَهَا وَارِدُونَ؛ در حقیقت‏ شما و آنچه غیر از خدا مى ‏پرستید زغال سنگ دوزخید شما در آن وارد خواهید شد.(انبیاء، آیه ۹۸) حصب به معنای سنگریزه های سیاه است که شبیه زغال سنگ است. بنابراین، گروهی که سنگ پرست، به حصب و زغال سنگ مسخ می شوند و «انسان حصب» می شوند.

از نظر قرآن، این مسخ حقیقی در آخرت خود را برای همگان نشان می دهد، اما در دنیا تنها به معجزه برای برخی اتفاق افتاد و آن چه در مرتبه امکان است به وقوع پیوسته است. خدا می فرماید:

وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِینَ اعْتَدَوْا مِنْکُمْ فِی السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَهً خَاسِئِینَ فَجَعَلْنَاهَا نَکَالًا لِمَا بَیْنَ یَدَیْهَا وَمَا خَلْفَهَا وَمَوْعِظَهً لِلْمُتَّقِینَ ؛ و کسانى از شما را که در روز شنبه از فرمان خدا تجاوز کردند، نیک شناختید. پس ایشان را گفتیم: بوزینگانى طردشده باشید؛ و ما آن عقوبت را براى حاضران و نسلهاى پس از آن عبرتى و براى پرهیزگاران پندى قرار دادیم. (بقره، آیات ۶۵ و ۶۶؛ و نیز نگاه کنید: اعراف ، آیات ۱۶۵ و ۱۶۶)

هم چنین خدا درباره مسخ برخی از اهل کتاب به خوک می فرماید: «قُلْ هَلْ أُنَبِّئُکُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِکَ مَثُوبَهً عِنْدَ اللَّهِ مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ غَضِبَ عَلَیْهِ وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَهَ وَ الْخَنازِیرَ وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ أُولئِکَ شَرٌّ مَکاناً وَ أَضَلُّ عَنْ سَواءِ السَّبِیلِ؛ بگو: ای پیامبر! آیا شما را آگاه سازم که کدام قوم نزد خدا بدترین پاداش است؟ کسانی که خدا به آنها لعن و غضب کرده و آنها را به بوزینه و خوک مسخ نمود و آن کس که بندگی شیطان کرد. این گروه نزد خدا بدترین مردم هستند و گمراه‌ترین خلق از راه.(مائده، آیه ۶۰)

از نظر قرآن، این مسخ حقیقی در همین دنیا به شکل جسمانی ظهور پیدا کرده است و از باب تمثیل نیست؛ زیرا هر گاه خدا بخواهد از تمثیل سخن بگوید از واژه «مثل» استفاده می کند؛ چنان که درباره بلعم باعورا می فرماید: فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ؛ مثل او همچون سگ هار است که اگر به او حمله کنی، دهانش را باز و زبانش را بیرون می‌آورد و اگر او را به حال خود واگذاری، باز همین کار را می‌کند.(اعراف، آیه ۱۷۳) یا می فرماید: کَمَثَلِ الْحِمَارِ یَحْمِلُ أَسْفَارًا؛ مانند خر و درازگوشی هستند که کتاب‌هایی را حمل می‌کنند.(جمعه، آیه ۵)

از نظر قرآن، حقیقت ملکوتی این افراد سگ و خر است؛ اما در دنیا به این حقیقت مسخ نشده اند، هر چند که صورت قیامتی آنان خواهد بود؛ اما اصحاب سبت و دیگرانی از اهل کتاب در همین دنیا به معجزه مسخ به صورت حیوانی بوزینه و خوک شده اند.

باید توجه داشت از نظر قرآن، ملکوت افراد در دنیا تعیین و مشخص می شود و آخرت تنها صحنه بروز و ظهور آن خواهد بود؛ از همین رو، اگر چشم برزخی داشته باشیم در همین دنیا افراد مسخ شده را به همان صورت اخروی می توان دید؛ هر چند که به ظاهر در این جا صورت انسانی دارند، ولی در باطن و ملکوت ، همین افراد صورت مسخ شده دارند؛ چنان که خدا می فرماید: أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلًا؛ یا گمان دارى که بیشترشان مى ‏شنوند یا مى‏ اندیشند آنان جز مانند ستوران نیستند بلکه گمراه‏ ترند.(فرقان، آیه ۴۴)

پس انسان به ظاهر گمان می کند که این افراد هم انسان هستند، ولی آنان از حقیقت انسانی چیزی را ظهور و بروز نداده اند، بلکه آن را دسیسه و دفن کرده اند و همان صورت مسخ شده را دارند.

بر اساس آموزه های وحیانی قرآن، انسان بر اساس حرکت جوهری با حفظ نفس انسانی، اسمای الهی سرشته در ذات را ممکن است به تمام کمال ظهور ندهد ، بلکه آن را دفن و دسیسه کند(شمس، آیات ۷ تا ۱۰) و این گونه «انسان حیوان» یا «انسان نبات» یا «انسان جماد» می شود. این مسخ از مصادیق «رجوع ما بالفعل الی ما بالقوه» نیست تا محال و ممتنع باشد؛ زیرا خدا همه اسمای الهی را در ذات هر انسانی قرار داده است، و این انسان است که با عقاید و اعمال آن را فعلیت و ظهور می بخشد؛ پس کسی که آن قوه را به ظهور و فعلیت نرسانیده بلکه دسیسه و دفن کرده است، با توجه به مراتب ظهوری نسبت به اسماء ، در همه مرتبه قرار می گیرد. کسی که تنها اسمای جمادی را ظهور بخشیده ، در مرتبه جماد است؛ و کسی که اسمای نباتی را ظهور بخشیده در مرتبه انسان نبات قرار می گیرد و کسی که اسمای حیوانی را در خود فعلیت و ظهور بخشیده است، در مرتبه انسان حیوان قرار دارد.

به سخن دیگر، شد، اصول حرکت جوهریه ملاصدرایی، اثبات می کند که ذوات جوهر جسمانی وصفاتشان بدون هیچ وقفه ای در حرکت ودگرگونی است، و جهان طبیعت، حقیقتی وحدانی است که گوهر و ذاتش در هر لحظه، متبدل و سیال و اوصاف و اعراضش در همه ابعاد، متغیر و دگرگون است، و چون این حرکت فراگیر حرکتی اشتدادی و تشکیکی است ، به طور طبیعی هم چنان که حرکت تنازلی، نامعقول است، بلکه حرکت متواطی و متشابه الاجزا نیز ممتنع است؛ اما باید توجه داشت که حرکت بلکه پدیده ی مسخ از مصادیق این امر نیست تا حکم به امتناع آن شود؛ زیرا چنان که گفته شد انسان قوه ای از همه اسمای الهی است که نیازمند فعلیت یابی و ظهور با اعمال و عقاید درستی است که از آن به صراط مستقیم اسلام تعبیر می شود.(بقره، آیه ۳۸) این صراط مستقیم با عبادت و تعبد انسانی، تقوای الهی را می سازد که عامل ظهور و فعلیت بخشی اسمای الهی است.(بقره، آیات ۲۱ و ۱۳۸؛ شمس، آیات ۷ تا ۹) اما اگر کسی بر خلاف این صراط مستقیم برود، نه آن که فعل و ظهوری را به قوه بازگردانده است، بلکه قوه ای را دسیسه کرده و اجازه ظهور نداده است.(شمس، آیات ۷ تا ۱۰)

به عبارت دیگر، در حکمت متعالیه ثابت گردیده که نفس انسانی در آغاز حدوثش امری بالقوه است. نفس همان روحی دمیده در کالبدی است که آمادگی یافته است.(مومنون، آیه ۱۴) نفس انسانی که در بدن و کالبد قرار دارد، با اعمال از قوه به تدریج به فعلیت و ظهور می رسد. البته بسته به اعمال نیک و بد ، ظهور اسمای الهی متفاوت خواهد بود و گاه به دفن و دسیسه با فجور می انجامد و گاه با به ظهور حقیقی با اعمال تقوایی دست می یابد و انسان سعادتمند یا بدبخت می شود.(شمس، آیات ۷ تا ۱۰)

از نظر قرآن، تکرار کاری موجب می شود تا حالت به ملکه و سپس مقوم ذات تبدیل شود. پس هر کاری خوب یا بد با تکرار ، احوال را به ملکات و مقومات تبدیل می کند. این آثار از سنخ کیفیات است؛ اما تکرار آن موجب اشتداد کیفیت و سبب اعداد نفس برای قبول صورت جوهری می شود که همان مقوم ذات است؛ چنان که قیام به عدالت قسطی(حدید، آیه ۲۵) عدالت قسطی را به «قوامین» تبدیل می کند.(مائده، آیه ۸)

بر اساس آموزه های وحیانی قرآن، هر صفتی بیانگر، موجودی است؛ زیرا این صفات است که به شکل اسمای وجودی یعنی موجودات در عالم هستی تحقق می یابد. بنابراین، برای هر صفتی، کلمه وجودی است. برخی از موجودات دارای صفات بیش تر و بخشی کم تر است؛ مثلا جنیان صفاتی کم از انسان ها دارند. از آن جایی که انسان دارای مجموعه اسمای الهی به شکل بالقوه است، به طور طبیعی از این ظرفیت برخوردار است که متاله و خدایی شود؛ ولی به هر میزان صفتی را در خود ظهور ندهد به همان میزان سقوط می کند. پس اگر اسمای موجود را صد بدانیم، ظهور نود و نه صفت به معنای «انسان جن» خواهد بود؛ چنان که اگر کم تر باشد به حیوان و سپس به نبات و سپس به جماد سقوط می کند.

به هر حال، از نظر آموزه های وحیانی قرآن، هر شخص انسانی، خود جنس الاجناس است و می تواند به اجناس فلسفی و منطقی در آید که همان انسان حیوان یا انسان نبات یا انسان جماد است؛ بلکه باید گفت می تواند به انواع فلسفی در آید و مثلا انسان گرگ یا «انسان شتر گاو پلنگ» یا مانند آن ها شود. پس با توجه به این که کدام صفت در انسان بیش تر رشد می کند صورت ظاهری همان موجود را به خود می گیرد؛ هر چند که این صورت ملکوتی در دنیا خودنمایی نمی کند، ولی می تواند به معجزه آن صورت جوهری مثلا افتراس در عالم ملک و شهادت پدیدار شود و صاحب چنین صورتی، انسان گرگ یا انسان سگ یا انسان شیر شود؛ یعنی در این که نفس انسانی را دارد ولی صورت و شکل سگی و گرگی بگیرد. بنابراین، مساله مسخ یک حرکت تنازلی نیست، بلکه نوعی از حرکت اشتدادی خواهد بود که نفس در جانب شقاوت پیموده است. پس مسخ از مصادیق قاعده رجوع ما بالفعل الی ما بالقوه نیست تا مستحیل باشد؛ زیرا بر اساس قواعد حرکت جوهری، انسان نوع اخیر نیست؛ زیرا ممکن است با تراکم و ورود هیئت های گوناگون، صورت های جوهریه گوناگون را پذیرا شود که قرآن بر این تاکید دارد؛ زیرا با معجزه همان حقیقتی که در ظهور قیامتی، ملکوت هر کسی ظهور می کند، در دنیا ظهور کرده و مردم با چهره ملکوتی و قیامتی افرادی مواجه شدند که کالانعام بل هم اضل بودند.

از نظر قرآن، این که مال یتیم را می خورد، آتش می خورد، نه این که تمثیل باشد؛ زیرا لقمه حرام، واقعا آتش است که در قیامت چهره ملکوتی آن دیده می شود و در دنیا کسانی که چشم برزخی دارند آن را می بینند.

امام خمینی مدّظله عالی در شرح دعاء سحر می نویسد:«از یکی از اهل نظر رحمه الله تعالی شنیدم که می فرمود: مقتضای تجسم ملکات و بروز آن ها در نشأه آخرت این است که بعضی از مردم به صور گوناگون محشور می شوند و در آن واحد، «خوک و موش و سگ» وهمانند این ها شود، و بدیهی است که چنین معنایی به خاطر وسعت دعاء آن عالم، و قربش به عالم وحدت و تجرد است و از تزاحم وتضاد عالم طبیعت و هیولی منزّه است».

روایات است: ابوبصیر که از اصحاب خاص باقر العلوم علیه‏السلام و نابینا نیز است به همراه باقر العلوم علیه‏السلام به حج می‏رود. هنگامی که در صحرای عرفات همه حجاج جمع می‏شوند و صدای گریه و ضجه آنان بلند می‏شود، ابابصیر که صداهای فراوان حجاج را می‏شنید، با تعجب گفت چه مقدار حجاج زیاد هستند و چه مقدار ضجه و ناله می‏کنند! ما اکثر الحجیج و اعظم الضجیج. امام هنگامی که سخن ابوبصیر را شنید به وی روی کرد و فرمود: بل ما اکثر الضجیج و اقل الحجیج، چه مقدار ضجه‏کنندگان فراوان، ولی حجاج اندک‏اند. ابوبصیر آیا می‏خواهی صدق و راست بودن سخن ما را با چشم خود ببینی! آن گاه حضرت دستی به چشمان وی کشید و دعایی هم قرائت کرد، چشم حق بین ابوبصیر آشکار شد. امام به وی فرمود، حالا نگاه کن چه می‏بینی! ابوبصیر می‏گوید نگاه کردم دیدم بیشتر مردم به صورت میمون و خوک هستند و مؤمن در میان آنان بسیار اندک است، که همانند ستاره درخشان می‏درخشد! (مناقب، ج ۴، ص ۲۰۰، بحار، ج ۴۶، ص ۲۶۱)

باید توجه داشت که فردی که مسخ می شود، هر چند که صورت بوزینه و خوک می گیرد، ولی نفس انسانی دارد و می داند که انسان بوزینه است. این سخت و دشوار است؛ زیرا اگر خوک باشد که هیچ عذابی نیست؛ زیرا خوک خود یک آیت از آیات الهی است و خود دارای صفات برجسته ای است که او را از جماد و نبات جدا می کند. پس این که انسان با آگاهی به انسان بودن، خود را خوک یا سگ بیابد این سخت و دشوار است.

در این باره از امام رضا (ع) روایت شده است: «خداوند انسان های مسخ شده را عبرت و پندی برای مردم قرارداد و دلیل بر اینکه کسانی هستند که در صورت خلقی شان تبدیلی ایجاد شده است، و در این مسخ شباهتی از انسان قرار داد تا فهمیده شود این ها انسان های مورد غضب اویند»( تفسیر نورالثقلین، ج ۱، ص ۸۶)؛ یعنی این انسان های مسخ شده خودشان می فهمند که انسانند و دیگران هم آنها را می شناسند که فلانی فرزند فلانی است و این مسخ بر صورت انسانی آنها تسلط پیدا کرده است.

،پس اگر قرار است عذاب الهی شامل گناهکاران شود، باید این گناهکاران انسانیت خود را درک کرده و آگاه باشند که صورتی از حیوانیت بر آنها تسلط یافته است تا عذاب بر آن صدق کند؛ پس آنان می دانند که انسانی هستند که صورت خوک و میمون گرفته اند. در روایتی از امام زین العابدین (ع) چنین آمده است: «بعد از گناهی که یهودیان در روز شنبه کردند و از دستور خداوند مبنی بر ممنوعیت صید ماهی در روز شنبه سرپیچی کردند، خداوند آنها را به صورت میمون هایی درآورد: »محققاً دانسته اید جماعتی از شما را که عصیان ورزیدند و حرمت شنبه را نگاه نداشتند، گفتیم بوزینه شوید دور از قرب حق»، عده ای از مؤمنان که در شهرهای مجاور بودند برای دیدن آنها آمدند. عده ای از آنها که قبلاً این گناهکاران را می شناختند بعد از دیدن چهره عوض شده آنها، دوباره آنها را می شناختند و می گفتند: تو فلانی پسر فلانی نیستی، آن میمون هم با اشک ریزان و با حرکت سر خود جواب می داد که بله.»( تفسیر صافی، ملامحسن فیض، ج ۱، ص ۶۲۰)

هم چنین امام علی بن الحسین(ع) می فرمایند: «مسخ شدگان تا سه روز زنده بودند، سپس خداوند باران و بادی فرستاد و همه را به دریا انداخت، هیچ مسخ شده­ای بعد از سه روز زنده نمانده است و این حیواناتی که اکنون به شکل آنها می بینید، فقط شبیه آنانند نه آنکه خود آنان و یا از نسل آنان باشند.»(همان)

به هر حال، از نظر آموزه های وحیانی قرآن و اسلام، عقاید و اعمال نیک و بد در انسان تاثیر می گذارد و شاکله و شخصیت هر کسی را می سازد و این گونه است که انسان به اجناس و انواع گوناگونی تبدیل می شود که با حفظ هویت انسانی ، متاله و خدایی یا جماد و نبات یا حیوان خواهد بود. انسان با تکرار مثلا عبادتی چون نماز و احسان و انفاق و کارهای نیک، صورت ملکه بلکه مقوم ذاتی را در نفس خود ایجاد می کند. هر کسی در روز قیامت با آن ملکه و مقوم ذات خویش محشور می شود؛ چنان که امام باقر (ع) فرموده است: کسانی که خدا و رسولش را تکذیب کنند، در روز قیامت به صورت میمون و خوک از قبرهای خودشان بلند شده و محشور می شوند.»( سفینه البحار، ج ۴، ص ۳۷۷.)

از نظر قرآن، هر عقیده و عملی تاثیر در نفس انسانی به جا می گذارد که می تواند مثبت یا منفی باشد. همان طوری که این ملکوت اعمال در قیامت ظهور می کند، در دنیا نیز ظهور می یابد، ولی چون ملکوتی است به چشم عادی دیده نمی شود و تنها کسانی که چشم برزخی داشته باشند آن صورت ملکوتی افراد را می بینند؛ چنان که علامه طباطبایی نقل می شد که مدتی مردم را به چهره ملکوتی می دید و برای رهایی از آن به حرم حضرت معصومه (س) می رود تا خدا آن حالت را از وی سلب کند.

علامه طباطبایی درباره تجسم ملکوت در دنیا می فرماید: «از طرفِی هیچ دلیلی نداریم که نفسانیات و صورت های نفسانی، همان طور که در آخرت مجسم می شوند در دنیا نیز از باطن به ظاهر درنیامده و مجسم نشوند».(المیزان، ج ۱، ص ۳۱۱) وی هم چنین می نویسد: «در مسئله ی مسخ، انسان تبدیل به حیوان نمی شود، بلکه بر روی صورت انسانی، صورت حیوانی قرار می گیرد، پس مسخ شده، انسانی مسخ شده است، نه مسخ شده ای که فاقد انسانیت باشد.»(همان)

مسخ فکری و فرهنگی بنیاد هر مسخ

آن چه بیان شد به ظاهر سخن از مسخ جسمانی و صوری است؛ ولی باید توجه داشت چنان که گفته شد، حقیقت مسخ جسمانی و صوری و ظاهری و دنیوی، چیزی جز مسخ باطنی و ملکوتی و جوهری نیست؛ زیرا مسخ عرضی بازتابی از مسخ جوهری است که در ذات شخص رخ داده است؛ چرا که ظاهر نشانه ای از باطن است؛ چنان که خدا می فرماید: قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَى شَاکِلَتِهِ؛ بگو هر کسی بر اساس شاکله شخصیتی خود عمل می کند(اسراء، آیه ۸۴) زیرا از کوزه هر آن برون تراود که در اوست. اگر ما ناتوان از تشخیص باطن منافقان هستیم ، ولی می توانیم با نگاهی به نشانه ها نفاق را دریابیم؛ چنان که خدا می فرماید: وَلَوْ نَشَاءُ لَأَرَیْنَاکَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِیمَاهُمْ وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ وَاللَّهُ یَعْلَمُ أَعْمَالَکُمْ ؛ و اگر بخواهیم قطعا آنان را به تو مى ‏نمایانیم در نتیجه ایشان را به سیماى حقیقى ایشان مى ‏شناسى و از آهنگ سخن به حال آنان پى خواهى برد و خداست که کارهاى شما را مى‏ داند. (محمد، آیه ۳۰)

بر این اساس باید گفت که مسخ شدگان به بوزینه و خوک و سگ و خر و مانند آن ها، اگر صورت سگی و خری به خود گرفته اند، به سبب جوهر ذات ایشان است؛ زیرا این صورت ها از جوهر و ذات خبر می دهند.

از آن جایی که جوهر ذات انسان همان عقاید و باورها و نگرش هایی است که نسبت به هستی و زندگی دارد، به طور طبیعی باید گفت این عقاید و افکار است که صورتهای انسانی را می سازد. بنابراین، کسی که مسخ فکری و فرهنگی شده، مسخ جسمانی شده است.

از نظر قرآن مهم ترین عوامل فکری و رفتاری مسخ عبارتند از : کفر و عدم پذیرش دستورهای خدا و پیامبران (مائده، آیات ۷۸ و ۷۹؛ انعام، آیه ۱۱۰)، لجاجت علمی و رفتاری(انعام، آیه ۱۱۰)، اعمال ناپسند(مائده، آیات ۷۸ و ۷۹)، معصیت(همان)، پند ناپذیری(همان؛ اعراف، آیات ۱۶۳ تا ۱۶۷)، پیمان شکنی(مائده، آیات ۱۲ و ۱۳)، طغیان و اصرار برآن(اعراف، آیات ۱۶۳ و ۱۶۶)، ظلم و ستم(همان)، فسق و فجور(همان).

کسانی که گرفتار مسخ می شوند، انسان هایی هستند که به سبب گناه و سرکوب و دفن فطرت خویش با گناه و فجور(شمس، آیات ۷ تا ۱۰) توانایی و قدرت تشخیص حق و باطل را از دست داده اند، حقایق را وارونه می بینند و بر اساس این وارونگی عمل و رفتار می کنند.(انعام، آیه ۱۱۰) در حقیقت از نظر قرآن قلب ایشان مسخ شده است و همین مسخ قلب که حقیقت نفس انسانی است موجب می شود که حقیقت ایشان نیز مسخ شود.

مسخ فکری که مسخ قلب است، آثاری دارد که شامل انحطاط و سقوط، از جایگاه و منزلت انسانى(مائده، آیات ۵۹ و ۶۰)، تحیر و سرگردانی در شناخت حق و باطل و تردید در عمل(انعام، آیه ۱۱۰)، نقص و عجز و ناتوانی و از دست رفتن قدرت و توان انسانی(یس، آیه ۶۷؛ المیزان، ج ۱۷، ص ۱۰۷ ؛التفسیر المنیر، ج ۲۳، ص ۳۹) ، سنگدلى و قساوت قلب(مائده، آیه ۱۳) و مانند آن ها می شود.

انسان هایی که مسخ فکری و فرهنگی شده اند، به ظاهر انسان هستند، ولی در باطن حیوان یا گیاه یا حتی جماد هستند. این افراد از شعور برخوردار نیستند؛ این که خدا می فرماید منافقان شعور ندارند(بقره، آیه ۱۲)، یک اتهام یا ظنز یا تعریض نیست، بلکه بیانگر حقیقتی است؛ زیرا واژه شعور از شعر به معنای مو گرفته شده است؛ مو کم ترین ابزار شناختی برای گیاه و حیوان است که با آن می تواند ادراکی از بیرون داشته باشد؛ کسی که بی شعور است، به معنای کسی است که در مرتبه جماد است و از مو و شعریه برای کسب اطلاعات برخوردار نیست، در حقیقت حتی مو ندارد تا کسب اطلاعات حسی در سطح آن داشته باشد؛ این در حالی است که برخی از گیاهان مانند «گل قهر کن» با نام علمی Mimosa pudica به سبب پرزهایی که دارد از حساسیت برخوردار بوده و نسبت به دست انسان واکنش نشان داده و برگهای خود را جمع می کند. این گیاه به حرکت واکنش سریع نشان داده و وقتی به هر قسمت از آن دست می‌زنید برگ‌های کوچک همان قسمت، خود را جمع می‌کند، و مثل یک موجود زنده که قهر کرده باشد عمل می کند. گل حدوداً بعد از ۴–۵ دقیقه برگ‌هایش را باز می‌کند که به مثابه آشتی کردن اوست. اما این انسان ها که از این مرتبه گیاهی نیز سقوط کرده و ابزارهای شناختی و ادراکی خود را از دست داده اند، هیچ گونه احساسی ندارند و هم چون سنگ عمل می کنند.

کسانی که مسخ فکری و فرهنگی می شوند همانند کسانی هستند که تحت تاثیر بمب شیمیایی یا هیدروژنی قرارگرفته است که ساختمان باقی است، ولی از موجود زنده در آن اثری نیست. امروز رسانه های استکباری و شیطانی این گونه عمل می کند؛ زیرا بمب های شیمیایی خویش را در جان مردمان ترزیق می کنند و آنان را از هویت انسانی و فطری خود خالی و تهی می سازند و این گونه است که ظاهر و کالبدی انسانی دارند، ولی در باطن از انسانیت هیچ بهره ای ندارند؛ زیرا همه انسانیت و فطرت خویش را دفن و دسیسه کرده اند. باطن این مسخ برای کسانی که چشم برزخی و ملکوتی دارند، همان گیاه و حیوان یا سنگ است.