علل مخالفت با رهبری از منظر قرآن

بسم الله الرحمن الرحیم

مخالفان پیامبر (ص) را می توان به دو دسته اصلی مخالفان برون دینی و مخالفان درون دینی دسته بندی کرد. مخالفان برون دینی همان کافران و مشرکان هستند که به طور طبیعی هیچ ایمان و اعتقادی به پیامبر(ص) نداشته و به تبع آن، فرمان ها و احکام حکومتی او را نمی پذیرند و بدان گردن نمی نهند؛ اما مخالفان درون دینی، کسانی هستند که به ظاهر اهل اسلام و ایمان هستند، ولی در عمل نشان دهند که تابع پیامبر(ص) نبوده و اطاعت امر او را نمی پذیرند. از نظر قرآن، مخالفان درون دینی رهبری پیامبر(ص) را می توان به چند گروه اصلی تقسیم کرد. نویسنده در این مطلب بر آن است تا ضمن بیان گروه های مخالف با رهبری در ساحت درون دینی و علل و عوامل آن را بر اساس آموزه های وحیانی قرآن بیان کند. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

لزوم اطاعت از رهبری در نظام سیاسی ولایی

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، ولایت تنها از آن خدا است(شوری، آیات ۹ و ۲۸) که به سبب علل و عواملی چون خالقیت، ربوبیت، مالکیت و مانند آن ها نسبت به مخلوق، مربوب و مملوک از ولایت تصرف در تکوین و تشریع برخوردار است؛ یعنی همان طوری که در ساحت تکوین می تواند جان بخشد یا جان را بگیرد ؛ یا همان طوری که چیزی می دهد، یا می گیرد و هرگز مسئول و پاسخ گو نسبت به اعمال خویش نیست، بلکه دیگران مسئول هستند و پاسخ گوی اعمال خودشان باشند؛ خدا به صراحت می فرماید: لا یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْئَلُونَ؛ خدا از آن چه انجام می دهد بازخواست نمی شود و آنان بازخواست می شوند(انبیاء، آیه ۲۳)؛ هم چنین در ساحت تشریع، می تواند به عنوان حاکم امر و نهی کند و مردمان هر چند به حکم تکوین و مشیت الهی دارای اراده و اختیار آزاد هستند، و همانند دیگر موجودات به جبر طبیعی و ذاتی مجبور نیستند تا بندگی کنند(فصلت، آیه ۱۱)؛ بلکه به اختیار خویش می تواند در ساحت تشریع اطاعت یا عصیان ورزد، و کفر یا ایمان را برگزیند(انسان، آیه ۳)؛ بر اساس آیه ۲۳ سوره انبیاء، انسان باید پاسخ گوی اعمال خویش و انتخابی باشد که با اراده مختار خویش انجام می دهد، به طوری که اگر مخالفت و عصیان ورزد می بایست خود را آماده رفتن به دوزخ و عذاب های آن بکند.(حاقه، آیات ۳۰ تا ۳۲)

پس ولایت الهی در تکوین و تشریع برای او ثابت است؛ اما هر کسی دیگر تنها زمانی از ولایت برخوردار می شود که مظهر ولایت الهی باشد؛ و این در ساحت هستی در گام اول تنها برای انسان به عنوان خلیفه الله(بقره، آیات ۳۰ و ۳۱) و در ساحت زندگی انسانی، تنها برای انسان های کاملی است که مظهر تمام اسماء و صفات الهی هستند که خدا ایشان را انتخاب و اختیار کرده است.(آل عمران، آیه ۳۳)

البته همه انسان های کامل از ولایت مطلقه برخوردار نیستند؛ زیرا ولایت مطلقه در آیات قرآنی از آن به امامت یاد می شود(بقره، آیه ۱۲۴) تنها برای شماری از انسان های کامل منتخب است که از آزمون های الهی سخت، سربلند بیرون آمده اند.(همان)

از نظر قرآن، پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) از ولایت مطلقه برخوردار هستند؛ زیرا همان طوری که پیامبر(ص) از خود انسان ها نسبت به خودشان اولویت دارد(احزاب، آیه ۶)، امامان معصوم(ع) نیز به عنوان نفس پیامبر(آل عمران، آیه ۶۱) از چنین اولویتی برخوردار بوده و از ولایت مطلقه بهره مند هستند.(نساء، آیه ۵۹؛ مائده، آیات ۳ و ۵۵؛ احزاب، آیه ۳۳)

خدا در آیات قرآنی با آوردن فقط یکبار لفظ «اطیعوا» برای خود و رسول الله(ص) بر آن است تا بیان دارد که نفس اطاعت و پیروی از پیامبر(ص) همان اطاعت از خدا است؛ چنان که می فرماید: أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ؛ ای کسانی که ایمان آورده اید خدا و رسولش را اطاعت کنید و از ولایت وی سر مپیچید در حالی که فرمانش را می شنوید.(انفال، آیه ۲۰)

اطاعت از رهبری و ولایت پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) در همه ابعاد زندگی فردی و اجتماعی و سیاسی و مانند آن ها لازم و واجب است و هیچ کس را نرسد که در مسایل اجتماعی، نظامی، اقتصادی، سیاسی یا شخصی با ایشان مخالفت کند؛ زیرا مخالفت یا عصیان نسبت به ایشان به معنای مخالفت و عصیان نسبت به خدا است. چنان که خدا می فرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ ذَٰلِکَ خَیْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلًا؛ اى کسانى که ایمان آورده‌اید، خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولیاى امر خود را نیز اطاعت کنید؛ پس هر گاه در امرى اختلاف نظر یافتید، اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارید، آن را به کتاب‌ خدا و سنت‌ پیامبر او عرضه بدارید، این بهتر و نیک‌فرجام‌تر است.(نساء، آیه ۵۹)

علل و عوامل مخالفت با رهبری

قرآن به صراحت در آیات بسیاری فرمان می دهد تا مسلمانان به حکم اسلام تابع و مطیع اولیای امر از پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) باشند؛ و گرنه هر گونه مخالفتی به معنای خروج از ولایت الله به ولایت طاغوت است؛ زیرا از نظر قرآن، ولایت از این منظر به دو قسم ولایت الهی و ولایت طاغوتی تقسیم می شود؛ پس اگر ولایت الله نباشد، ولایت طاغوت خواهد بود و کسانی که تحت ولایت امامان (ع) قرار نمی گیرند، تحت ولایت طاغوت قرار می گیرند.(نحل، آیه ۳۶؛ زمر، آیه ۱۷)

پرسش این است که چرا مسلمانان با ادعای اسلام و ایمان، به مخالفت با ولایت الله می پردازند و به نوعی گرفتار ولایت طاغوت می شوند؟ زیرا اگر مسلمانی ولایت الله در مظاهرش نپذیرد، گرفتار ولایت طاغوت شده است؛ زیرا قسم سومی جز ولایت الله و ولایت طاغوت نیست؛ پس شخص یا مطیع ولایت الله است یا ولایت طاغوت.

قرآن برای چرایی و علل و عوامل عصیان مسلمانان نسبت به ولایت الله و حکومت اولیای الهی و گرایش به ولایت طاغوت، اموری را بیان کرده است. از جمله در آیات نور می فرماید: وَیَقُولُونَ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالرَّسُولِ وَأَطَعْنَا ثُمَّ یَتَوَلَّى فَرِیقٌ مِنْهُمْ مِنْ بَعْدِ ذَلِکَ وَمَا أُولَئِکَ بِالْمُؤْمِنِینَ وَإِذَا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ إِذَا فَرِیقٌ مِنْهُمْ مُعْرِضُونَ وَإِنْ یَکُنْ لَهُمُ الْحَقُّ یَأْتُوا إِلَیْهِ مُذْعِنِینَ. أَفِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَمِ ارْتَابُوا أَمْ یَخَافُونَ أَنْ یَحِیفَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَرَسُولُهُ بَلْ أُولَئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ إِنَّمَا کَانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِینَ إِذَا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ أَنْ یَقُولُوا سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا وَأُولَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ؛ وَمَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَیَخْشَ اللَّهَ وَیَتَّقْهِ فَأُولَئِکَ هُمُ الْفَائِزُونَ ؛ و مى‏ گویند به خدا و پیامبر او گرویدیم و اطاعت کردیم آنگاه دسته‏ اى از ایشان پس از این اقرار روى برمى‏ گردانند و آنان مؤمن نیستند و چون به سوى خدا و پیامبر او خوانده شوند تا میان آنان داورى کند بناگاه دسته‏ اى از آنها روى برمى‏ تابند ؛ و اگر حق به جانب ایشان باشد به حال اطاعت و اذعان عملی و تصدیق آن به سوى او مى ‏آیند ؛ آیا در دلهایشان بیمارى است‏ یا شک دارند یا از آن مى‏ ترسند که خدا و فرستاده‏ اش بر آنان ستم ورزند. نه بلکه خودشان ستمکارند؛ گفتار مؤمنان وقتى به سوى خدا و پیامبرش خوانده شوند تا میانشان داورى کند تنها این است که مى‏ گویند: شنیدیم و اطاعت کردیم، اینانند که رستگارند؛ و کسى که خدا و فرستاده او را فرمان برد و از خدا بترسد و از او پروا کند آنانند که خود کامیابند.(نور، آیات ۴۷ تا ۵۲)

خدا در این آیات پس از بیان این که ایمان باید ملازم با اطاعت عملی باشد و التزام عملی به ویژه در اطاعت از فرمان و ولایت خدا و پیامبر(ص) باید دیده شود، به این نکته توجه می دهد که برخی از مردم، مدعی ایمان و اسلام هستند، اما بر خلاف حکم و حکومت رهبری عمل و رفتار می کنند و وقتی پیامبر(ص) حکم می دهد از آن اعراض و سرپیچی می کنند، در حالی که اگر حکمی پیامبر(ص) صادر کرد، اطاعت و تبعیت از آن لازم و واجب و ضروری است و کسی اختیار ندارد تا خلاف آن عمل و رفتار کند؛ چنان که همین مطلب بارها در آیات دیگر از جمله در سوره احزاب می فرماید: وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَهٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِینًا ؛ و هیچ مرد و زن مؤمنى را نرسد که چون خدا و فرستاده‏ اش به کارى فرمان دهند براى آنان در کارشان اختیارى باشد؛ و هر کس خدا و فرستاده‏ اش را نافرمانى کند، قطعا دچار گمراهى آشکارى گردیده است.(احزاب، آیه ۳۶) جالب این که این حکمی که در این آیه بیان شده مربوط به حوزه مسائل شخصی چون ازدواج و طلاق است که در آیه ۳۷ تبیین شده است. بنابراین، حکم رهبری و ولایت مطلقه ایشان محدود به ساحتی نمی شود بلکه همه ساحات شخصی و فردی و اجتماعی و نیز دنیوی و اخروی را در برمی گیرد و نمی بایست «امور» را محدود به امر دینی و تشریعی کرد، بلکه همه ابعاد زندگی انسان به عنوان امور تلقی می شود و اولیای امور از معصومان(ع) دارای ولایت در این حوزه ها هم هستند.(نساء، آیه ۵۹ و آیات دیگر)

پس گردن نهادن به حکم رهبری و ولایت مطلقه لازم و ضروری است و این گونه است که شخص تحت ولایت الله قرار می گیرد و گرنه با هر گونه عصیان و تخطی و تخلف از ولایت الهی خارج شده و به ولایت طاغوت در می آید.(نور، آیات ۴۷ تا ۵۲؛ نحل، آیه ۳۶؛ زمر، آیه ۱۷)

از نظر قرآن، علل و عواملی موجب می شود تا مسلمانان و مدعیان اسلام و ایمان گرفتار عصیان و مخالفت با ولایت الله و مظاهرش شوند، که برخی از مهم ترین آن ها عبارتند از:

  1. بیماردلی: اولین گزینه ای که خدا در آیه ۵۰ سوره نور بیان می کند ، عنوان «أَفِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» است. از نظر قرآن، بیماردلی که یک حالت در ابزارهای ادارکی، شناختی و گرایشی است، موجب می شود تا شخص با ادعای اسلام و ایمان، به مخالفت با رهبری و ولایت الله بپردازد.

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، قلب و فواد از مراتب نفس انسانی است که فعالیت آن، بهره گیری از اطلاعات و داده های بیرونی دیداری و شنیداری برگرفته از حواس، و عرضه آن به داشته های فطری برای رسیدن به معلومات جدید و گرایش های صحیح است؛ چرا که مسئولیت قلب و فواد تنها در ساحت علم محدود نمی شود، بلکه با شناخت حقایق و جداسازی حق از باطل، به ارزش گذاری پرداخته و جهت گیری ها انسان را سامان می دهد؛ این گونه است که قلب و فواد افزون بر فعالیت های اندیشه ای در ساحت انگیزشی نیز فعال است و افزون بر شناخت به گرایش ها و گریزش های انسان نیز جهت می دهد.(نحل، آیه ۸۷؛ روم، آیه ۳۰)

از نظر قرآن، چنین فرآیندی را تعقل در چارچوب تفکر می گویند. البته این عملیات برای کسب علم و معرفت و تعیین گرایش ها و گریزش ها، زمانی به درستی انجام می گیرد که قلب در حالت اعتدال و تسویه طبیعی و فطری خود باقی باشد؛ این گونه است که وقتی شنیدارهای وحیانی از طریق پیامبران از طریق گوش و قوه شنوایی به قلب و فواد می رسد، قلب آن را بر داشته های فطری خویش عرضه کرده و آن وحی یقینی معتبر را با داشته های فطری مطابق می یابد و مهر تایید بر آن می زند؛ زیرا کشف نقل وحیانی را با کشف عقلی باطنی خویش یکسان و همسان می یابد.(روم، آیه ۳۰) وقتی این گونه قلب حقایق را دریافت به عنوان ارزش به آن گرایش داشته و از ضد و نقیض آن به عنوان باطل و ضد ارزش، گریزش دارد.(شمس، آیات ۷ تا ۱۰)

اما اگر قلب و فواد سلامت خویش را از دست داده و بیمار شده باشد، ناتوان از چنین فعالیتی به درستی است؛ زیرا فساد و بیماری قلب، اجازه نمی دهد تا چنین فعالیتی به تمام کمال انجام شود. این گونه است که ناتوان از شناخت حقایق از یک سو، و گرایش وگریزش از سوی دیگر است.

از نظر قرآن، بیماری قلبی دارای انواع و اقسامی است که از ضعیف تا قوی تا بسیار قوی را شامل می شود. این بیماری ها در قرآن شامل بیماری هایی چون: «دسیسه» و دفن کردن قلب زیرخاکی از گناه و فجور(شمس، آیه ۱۰)، «رین» و زنگارگرفتگی(مطففین، آیه ۱۴)، «کنون» و نهان شدن( اسراء، آیه ۴۶)، «طبع» و تغییر طبیعت() و «ختم» و مختوم شدن قلب (بقره، آیه ۷) است. قلب با هر یک از این بیماری در سطحی از ناتوانی قرار می گیرد که توانایی انجام درست فعالیت را ندارد. این گونه است که داده های بیرونی را یا به درستی دریافت نمی کند، یا اگر دریافت کند، به سبب هر یک از بیماری ها نمی تواند داشته های فطری خویش را به درستی به عنوان معیار و شاخص به کار گیرد، این گونه است که یا دچار وارونگی در شناخت می شود و حق را باطل و باطل را حق می یابد یا ارزش را ضد ارزش و ضد ارزش را ارزش می یابد و می داند و این گونه است که مومنان مصلح را مفسدان و رفتارهای مفسدانه خویش را مصلحانه تحلیل و تبیین کرده و بر اساس آن توصیه و سفارش می دهد؛ در حالی که از بی شعوری و ناتوان در ادراک خویش، آگاه نیست.(بقره، آیات ۷ تا ۱۰ و آیات پیش گفته)

بنابراین، از نظر قرآن، مسلمانی که گرفتار بیماردلی است، نمی تواند از فعالیت سالم قلب بهره مند شود و درک درستی از حقایق و ارزش ها داشته و بدان گرایش یابد و از باطل و ضد ارزش ها گریزش داشته باشد. این گونه است که به مخالفت با رهبری و احکام حکومتی و مانند آن می پردازد؛ زیرا به یک معنا گرفتار بی شعوری است. این قلب تا زمانی که گرفتار این امور است نمی تواند درست بیاندیشد و گرایش داشته باشد؛ زیرا این تغییرات در خلقت الهی اجازه بهره گیری از نرم افزار فطری را نمی دهد؛ بنابراین، باید این قلب بیمار درمان شود تا فطرت که گرفتار دسیسه و رین و کنون و ختم و طبع شده است، به حالت طبیعی خویش بازگردد؛ زیرا از نظر قرآن، با آن که قلب به سبب این بیماری تغییر کرده است، اما به حکم این که سنت تکوین الهی است، هرگز ماهیت خویش را از دست نمی دهد و تبدیل و تحویلی در آن راه نمی یابد(روم، آیه ۳۰) و می توان با تزکیه نفس از درون و فعالیت های دیگر برونی قلب را درمان کرد تا فعالیت های طبیعی و فطری خویش را از سر گیرد. آن چه اتفاق افتاده است تنها تغییر است(نساء، آیه ۱۱۹)

به هر حال، تا قلب گرفتار بیماری های پیش گفته است، به مخالفت با حقیقت از جمله حقیقت اسلام و احکام رهبری و مانند آن ها پرداخته و در برابر حکم و حکومت رهبری عصیان و مخالفت می ورزد و ولایت الله را نمی پذیرد.(نور، آیه ۵۰)

  1. ریب: از نظر قرآن، دومین علت در چرایی مخالفت مسلمانان با احکام رهبری را می بایست در «ریب» آنان جست و جو کرد، از این روست که می فرماید: أَمِ ارْتَابُوا؛ یا گرفتار ارتیاب و ریب هستند.(نور، آیه ۵۰)

واژه «ریب» بارها در قرآن به کار رفته است. از نظر قرآن، «ریب» غیر از شک است؛ زیرا به نظر می رسد که ریب، برآیند شک، و تردید برآیند ریب است. به سخن دیگر، منشای تردید را باید در ریبی جست کرد، برخاسته از شک است.(نگاه کنید: توبه، آیه ۴۵) به سخن دیگر، شک در مقام فهم و تشخیص حق و باطل، موجب اضطراب در گرایش و تعیین ارزشی شده و پیامد آن نیز تردید در مقام عمل است.

توضیح این که واژه «شک» به معنای دخول چیزی در چیزی است که در تضاد با هم قرار دارند، مانند دخول سیاهی در سپیدی. وقتی در قلب آدمی دو چیز متضاد یا متناقض وارد شود که شخص توانایی نداشته باشد تا یکی را بر دیگری ترجیح و برتری دهد، این حالت را «شک» می گویند.

در کتب لغت آمده است: «شک» از ریشه «شکک» به معنای داخل نمودن چیزی در چیزی است. عرب در ابتدا آن‌جا که نیزه را بر بدن دیگری وارد می‌کردند، می‌گفتند: «شککته بالرمح». شک را به این جهت شک می‌نامند که برای شخص شاک دو چیز در محل واحدی چون قلب و نفس وارد شده و او به هیچ‌کدام یقین ندارد.( ابن فارس، احمد بن فارس، معجم مقاییس اللغه، ج ‏۳، ص۱۷۳)

پس دو چیز متضاد وقتی در قلب کسی جمع شده باشد و نتواند یکی را بر دیگری برتری دهد و انتخاب کند، دچار شک است.

«ریب» به معنای اضطراب و تلاطم است(فیض کاشانى، محمد محسن، الوافی، ج ‏۱، ص ۲۰۷)؛ هر چند که برخی آن را شک همراه با تهمت(الفروق فی اللغه، ص ۹۲) یا خوف(معجم مقاییس اللغه، ج ‏۲، ص ۴۶۳) یا شک شدید دانسته اند.(آیت الله جوادی آملی در درس تفسیر)

البته از کلام امیرمومنان امام علی(ع) بر می آید که اضطراب و خوفی که در قالب ریب در نفس انسانی پیدا می شود، نتیجه همان حالت شک است. از این رو می فرماید: لا ترتابوا فتشکّوا؛ ریب نورزید تا تشکیک کنید.(کافی ، ج ۱، ص ۴۵)

منظور این است که انسان به واسطه فرورفتن در شبهات و یا در اثر عمل بر خلاف علم، نفس خود را در اضطراب و ناآرامی قرار ندهید، تا گرفتار شک شود.(وافی، ج ۱، ص ۲۰۷)

اما چنان که گفته شد از جمله با توجه به برخی از آیات می بایست گفت که در برخی موارد نیز «شک» به عنوان سبب «ریب» بیان شده است؛ یعنی ریب و اضطراب از درون شک بر می خیزد. قرآن کریم می‌فرماید: وَ حیلَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ ما یَشْتَهُونَ کَما فُعِلَ بِأَشْیاعِهِمْ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ کانُوا فی‏ شَکٍّ مُریبٍ؛ عاقبت میان آنان و آنچه بدان میل و اشتها داشتند از لذایذ دنیا به وسیله مرگ جدایى افکنده شد، چنان که درباره امثال آنها پیش از آن انجام گرفت، زیرا آنان نسبت به عالم آخرت در شکى اضطراب آور بودند.»(سباء، آیه ۵۴)

در این جا ریب به معنای اضطراب همراه با تهمت و سوء ظن آمده است؛ و ظاهرش این است که شک مطلق و ابتدایی، عامل و سبب چنین ریب و اضطراب و خوفی شده است.

اما «تردید»، ناظر به مرحله عمل است. به این معنا کسی که دچار شک یا ریب است، در مقام عمل است. خدا می فرماید: إِنَّمَا یَسْتَأْذِنُکَ الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَارْتَابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فِی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ؛ تنها کسانى از تو اجازه مى‏ خواهند به جهاد نروند که به خدا و روز بازپسین ایمان ندارند و دلهایشان به ریب شدید افتاده و در ریب شدید خود در تردید و سرگردانند. (توبه، آیه ۴۵)

از این آیه به دست می آید که «ریب» همانند «مرض قلب» از مسائل قلب و قوه ادراکی انسان است. با این تفاوت که مرتاب گرفتار بیماردلی نیست، بلکه به عللی نمی تواند تشخیص و تصمیم درستی در حوزه شناختی و علمکردی داشته باشد. علل و عواملی که موجب می شود انسان گرفتار «ریب القلب» شود، در آیات قرآنی بیان شده که مجال بیان آن در این مقال نیست.

اما واژه تردید از ریشه «ردّ» است. ردّ مضاعف به معنای برگرداندن چیزی پس از دریافت کردن است(نگاه کنید: صحاح، جوهری، ج ‏۲، ص ۴۷۳)؛ اما «تردید» به معنای تکرار این عمل است، چنان که به آمد و شد زیاد تردید می گویند و کسی در امری سرگردان است و تصمیم قاطعی نمی گیرد، انسان مردد می گویند.(همان) البته «تردد» تردید بیش تر را می گویند که گاه از حد می گذرد.

به هر حال، از نظر قرآن، کسی که گرفتار «ریب» و «ارتیاب» است، به مخالفت با رهبری می پردازد؛ چنین شخصی از نظر «قلب» بیمار دل نیست تا نتواند حق و باطل و ارزش از ضد ارزش را تشخیص داده و گرایش خویش را مشخص کند، بلکه اضطراب در عمل وی در قالب ریب، به سبب اموری است که آن را ایجاد می کند؛ از این رو، شخص به جای آن که موافق رهبری فکر و عمل کند، در مخالفت او گرفتار است و نمی تواند تصمیم بگیرد، این گونه است که گاه پا پیش می گذارد وگاه دیگر عقب نشینی می کند و از ثبات و استقامت اهل ایمان بهره نمی برد. ممکن است ، در جلسات عمومی موافقت خویش را با رهبری و احکام مثلا اقتصادی و جهادی او اعلام کند، اما در عمل هیچ گامی برای تحقق آن بر نمی دارد. این افراد به سبب آن که به ظاهر همراه هستند، بسیار گول زننده هستند و انسان گمان می کند همراهان بی شماری در امر اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و نظامی دارد، اما در میدان عمل هیچ حضوری جدی و مفیدی ندارند و با ارتیاب خویش دیگران را نیز سست می کنند؛ از این روست که خدا دوست ندارد چنین افرادی با چنین حالت از ریب قلبی در میدان عمل باشند؛ چنان که خدا در ادامه همان آیه ۴۵ سوره توبه می فرماید: اقْعُدُوا مَعَ الْقَاعِدِینَ لَوْ خَرَجُوا فِیکُمْ مَا زَادُوکُمْ إِلَّا خَبَالًا وَلَأَوْضَعُوا خِلَالَکُمْ یَبْغُونَکُمُ الْفِتْنَهَ وَفِیکُمْ سَمَّاعُونَ لَهُمْ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِالظَّالِمِینَ لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَهَ مِنْ قَبْلُ وَقَلَّبُوا لَکَ الْأُمُورَ حَتَّى جَاءَ الْحَقُّ وَظَهَرَ أَمْرُ اللَّهِ وَهُمْ کَارِهُونَ ؛ و اگر به راستى اراده بیرون رفتن داشتند قطعا براى آن ساز و برگى تدارک مى‏ دیدند ولى خداوند راه‏ افتادن آنان را خوش نداشت پس ایشان را منصرف گردانید و به آنان گفته شد با ماندگان بمانید. اگر با شما بیرون آمده بودند جز فساد براى شما نمى‏ افزودند و به سرعت‏ خود را میان شما مى‏ انداختند و در حق شما فتنه‏جویى می کردند و در میان شما جاسوسانى دارند که به نفع آنان اقدام مى کنند و خدا به حال ستمکاران داناست. در حقیقت پیش از این نیز در صدد فتنه‏جویى برآمدند و کارها را بر تو وارونه ساختند تا حق آمد و امر خدا آشکار شد در حالى که آنان ناخشنود بودند.(توبه، آیات ۴۷ تا ۴۹)

گرفتاری آنان به «ریب و ارتیاب» ایشان را گرفتار «فتنه» و ناتوانی از تشخیص حق از باطل و ارزش از ضد ارزش کرده و امور را مقلوب و وارونه می بینند و تفسیر و تحلیل و تبیین و در نتیجه توصیه می کنند؛ از همین روست که در هر کاری اگر احساس کنند باید حضور یابند، با کراهت و ناخشنودی وارد می شوند.

  1. خوف بی جا از ظلم رهبری: از نظر قرآن، یکی از علل مخالفت با ولایت رهبری و احکام صادره از وی را می بایست در خوف و ترس بی جا ایشان از ظلم رهبری به ایشان دانست. به سخن دیگر، این افراد از مسلمانان نه گرفتار بیماردلی یا ریب نیستند، بلکه به این گمان هستند که پیامبر(ص) اگر در مقام ابلاغ از عصمت برخوردار است، اما در مقام عمل، بهره ای از عصمت ندارد و او در مسایل شخصی خویش همانند دیگران ممکن است گرفتار به ظلم داشته باشد و حق و حقوق ایشان را مراعات نکند و به ایشان ظلم روا دارد. از همین روست که خدا سومین عامل وعلت اصلی در چرایی مخالفت با حکم و حکومت پیامبر(ص) را «أَمْ یَخَافُونَ أَنْ یَحِیفَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَرَسُولُهُ» دانسته است. (نور، آیه ۵۰) البته از آیه به دست می آید که ایشان حتی نسبت به خدا نیز گرفتار بدبینی هستند و گمان می کنند که خدا به ایشان«حیف» روا می دارد. «حیف» در لغت به معنای دامنه کوه و پایین تپه و کناره است. به رفتاری که شخص دیده نشود و در جمع نادیده گرفته شود و این گونه حق او تضییع و تباه شود، حیف می گویند. در حقیقت ستم و ظلمی است که به سبب دیده نشدن در جمع است. وقتی غذایی کنار گذاشته و استفاده نشود و به سبب آن تباه و فاسد شود، می گویند غذا حیف شد.

از نظر این گروه از مخالفان پیامبر(ص) آن حضرت(ص) بلکه حتی خدا، ایشان را ندیده و نسبت به توانایی ها و حقوق ایشان توجهی نداشته است. این گونه است که می گوید که حیف شد. یعنی حق و حقوق ما داده نشده است و به دیگران توجهی خاص شده است؛ چنان که گاه به صراحت از «غل» پیامبر(ص) به ویژه در مسایل اقتصادی سخن می گویند و او را متهم می سازند که حقوق مالی ایشان را از بیت المال نداده و به ایشان ظلم روا داشته است.(آل عمران، آیه ۱۶۱)

خدا در ادامه آیه ۵۰ سوره نور بیان می کند که خدا و پیامبرش نسبت به کسی حیف و ظلم نمی کنند، بلکه خود ایشان در حق خدا و خود و پیامبر(ص) ظلم می کنند؛ زیرا این نوع نگاه به معنای نادیده حق خدا و پیامبر(ص) و نفس امانی است؛ زیرا پیش از آن که پیامبر(ص) از این سخن و رفتار ضرر کند، خود ایشان ضرر می کنند و به کمال نفس نمی رسند.

خدا در آیات دیگر قرآنی به علل و عوامل مخالفت ها با رهبری پرداخته است، اما در این مقال به همین میزان بسنده می شود.