عقل در مفهوم قرآنی

قلب

بسم الله الرحمن الرحیم

عقل در علوم گوناگون دارای مفاهیم خاص خودش است که در حقیقت اصطلاح عقل در همان علم است. در زندگی روزمره نیز مردم و رسانه ها این واژه پرکاربرد را به کار می برند؛ اما شاید کم تر کسی به مفهوم بلکه حتی معنای آن توجه داشته باشد؛ چنان که واژگانی دیگر چون حقوق بشر، آزادی، اصلاحات، حقوق جنسیتی و مانند این ها نیز دچار همین عدم تبیین ماهوی و حقیقی هستند و با آن که به نظر می رسد همه یک چیز از آن می فهمند و نوعی تفاهم وجود دارد، اما وقتی دقت نظر می شود معلوم می شود که هر یک مفهومی را اراده کرده که گاه در تضاد با مفهومی است که آن دیگری فهمیده است. در آموزه های قرآنی نیز عقل و نقل بسیار کاربرد دارند؛ زیرا از نظر قرآن، تنها راه نجات انسان بهره مندی از عقل و نقل است؛ اما پرسش این است که مراد از این عقل و نقل چیست؟ نویسنده در این مطلب بر آن است تا مفهوم قرآنی عقل را بر اساس آموزه های وحیانی تبیین کند. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

عقل در معنای لغوی و اصطلاحی فلسفی

واژه عقل یک واژه عربی است که نخست در محسوسات به کار برده می شود و سپس دامنه آن چنان وسیع می شود که در علوم گوناگون به ویژه فلسفی و عقلانی پر کاربردترین واژه است.

عقل در لغت به معنای وسیله و ابزاری است که بدان چیزی را می بندند؛ از همین روست که به پای بند شتر که او را از حرکت باز می دارد، «عقال» می گویند. عرب ها برای نگه داشتن عمامه و پارچه ای که بر سر می گذارند، از چیزی استفاده می کند که به آن «عقال» می گویند.

عقل در اصطلاح منطق و فلسفی، به قوه ادراکی بشر گفته می شود. البته مباحث عقلی یا عقلانی به مباحث کلی گفته می شود که از جزئیات استخراج می شود و این گونه است که قضایای عقلانی و یا عقلی در مباحث فلسفی و منطقی مطرح می شود؛ که شامل مقعولات اولی و ثانوی می شود که البته مراد از ثانوی یعنی غیر اول مانند دست دوم در بازار که به معنای هر چیزی است دست اول نباشد، بلکه ممکن دست دوم یا دست صدم باشد. معقولات اولی مانند انسان که حقیقتی برای حسن و حسین و فاطمه و زهرا است؛ و معقولات ثانوی مانند کلی یا جزیی، واجب و ممکن و ممتنع.

بنابر این، با نگاهی به اصطلاح عقل در منطق و فلسفه معلوم می شود که با معنای لغوی آن کم تر ارتباط دارد؛ زیرا هیچ اثری از عقل به معنای ابزار بستن یا محدودیت ساز نیست؛ مگر آن که گفته شود که قوه ادراکی به نام عقل، قوه ای است که بر خلاف قوه واهمه یا قوه خیال، افکار و اندیشه های آدمی را از این شاخه به آن شاخه پریدن باز می دارد و در یک خط منطقی و استدلال برهانی هدایت می کند تا بتواند با مثلا صغری و کبری به نتیجه برسد و مجهولی را بدان معلوم دارد و کشف نماید.

مفهوم قرآنی عقل

در اصطلاح قرآنی، بارها واژه عقل و متشقات آن به کار رفته است، به طوری که اگر با واژگانی که به ابزارها یا روش ها یا نتایج مربوط به عقل اشاره دارد، توجه کنیم می توان گفت که عقل و مباحث و مسایل مربوط به آن یکی از پرکاربردترین واژگانی است که در قرآن به کار رفته است؛ زیرا در تبیین مفهوم عقل قرآنی نمی توان تنها به واژه عقل و مشتقات آن بسنده کرد، بلکه باید به واژگانی چون «فکر»، «سفه»، «جهل»، «علم»، «قلب»، «فواد» و مانند آن ها و هم چنین مشتقات آن ها نیز توجه کرد که در ارتباط مستقیم یا غیر مستقیم با موضوع عقل و تعقل است.

از نظر قرآن، نفس انسانی که همان «روح» الهی دمیده در «تن و بدن» خاکی انسان است، دارای مراتبی است که هر یک از آن مراتب دارای اسم و نام خاص خود است. «عقل» نیز مرتبه ای از «نفس و روان» انسانی است.

برای تحلیل و تبیین دقیق مفهوم قرآنی عقل می بایست ارتباط عقل با هر یک از واژگان و مراتب نفس دانسته شود تا معلوم شود که عقلی که در برابر نقل در فرهنگ قرآنی و اسلامی به کار می رود، کدام عقل است و از چه جایگاه و ارزش و اهمیتی در سعادت و شقاوت انسان در دنیا و آخرت دارد؛ زیرا دوزخیان به صراحت به این نکته اشاره دارند که اگر از عقل و نقل به درستی بهره گرفته بودیم، امروز در جهنم و دوزخ نبودیم؛ چرا که قرآن از زبان دوزخیان و جهنمیان نقل می کند که آنان چنین ادعای دارند که قرآن بر آن ادعا مهر تایید می گذارد. در قرآن آمده است: وَقَالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقًا لِأَصْحَابِ السَّعِیرِ؛ و گویند اگر شنیده و پذیرفته بودیم یا تعقل کرده بودیم، در میان دوزخیان نبودیم؛ پس به گناه خود اقرار مى کنند و مرگ باد بر اهل جهنم. (ملک، آیات ۱۰ و ۱۱)

بنابراین، عقل و نقل از نظر آموزه های وحیانی قرآن، دو راه اصلی برای نجات بشریت است؛ اما پرسش این است که مراد از نقلی که می شنیدم و گوش می کردیم و می پذیرفتیم، کدام نقل است؟ عقلی که موجب نجات از دوزخ می شود، چه چیزی است و کدام عقل مراد است؟ ماهیت آن چیست و چگونه می توان از آن استفاده کرد؟ این ها و مانند آن ها پرسش هایی است که اگر بر اساس اصطلاح قرآنی فهم و درک نشود، نمی تواند موجب رهایی انسان از بدبختی ابدی در دوزخ شود. بنابراین، لازم است تا مفهوم قرآنی عقل و نقل و ارتباط آنها درک شود. پس نخستین پرسش این است که مراد از عقل و نقل چیست؟ در تحلیل قرآنی عقل می بایست مسایل زیر به دقت مورد اهتمام قرار گیرد تا مفهوم قرآنی عقل و ارزش و جایگاه آن در کنار نقل به دست آید:

  1. نفس، حقیقت انسان: از نظر قرآن، انسان دارای دو چیز اساسی است که ماهیت او را می سازد؛ زیرا انسان کالبدی دارد که از آن به نام تن و بدن یاد می شود؛ این کالبد از نظر وجودی مقدم بر چیزی است که از آن به نام «نفس» یا روان یاد می شود؛ زیرا چه در آدم نخست و چه در فرزندان او که از طریق تناسل و ازدواج زن و مرد ادامه می یابد، نخست کالبد و تن انسانی ساخته می شود؛ از این روست که در آیات قرآنی نخست از «تسویه» مربوط به کالبد و بدن خاکی انسان یاد می شود و سپس از «نفس» سخن به میان می آید؛ چنان که درباره حضرت آدم(ع) می فرماید: وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ… فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِینَ؛ و در حقیقت انسان را از گلى خشک از گلى سیاه و بدبو آفریدیم … پس وقتى آن را به کمال تسویه و درست کردم و از روح خود در آن دمیدم پیش او به سجده درافتید.(حجر، آیات ۲۶ و ۲۹)

و نیز می فرماید: إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلَائِکَهِ إِنِّی خَالِقٌ بَشَرًا مِنْ طِینٍ فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِینَ ؛ نگاه که پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشرى را از گل خواهم آفرید، پس چون او را کاملا درست کردم و از روح خویش در آن دمیدم سجده‏ کنان براى او به خاک بیفتید. (ص، آیات ۷۱ و ۷۲)

هم چنین درباره فرزندان انسان نیز می فرماید: ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَهَ عَلَقَهً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَهَ مُضْغَهً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَهَ عِظَامًا فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ؛ آنگاه نطفه را به صورت علقه درآوردیم. پس آن علقه را به صورت مضغه گردانیدیم و آنگاه مضغه را استخوانهایى ساختیم، بعد استخوانها را با گوشتى پوشانیدیم؛ آنگاه جنین را در آفرینشى دیگر انشاء کرده و پدید آوردیم. آفرین باد بر خدا که بهترین آفرینندگان است. (مومنون، آیه ۱۴)

مراد از انشاء خلق دیگر، همان دمیدن روح است که از مصادیق انشاء است؛ زیرا برای انسان نشئات متعددی است که در هر نشئه ای پس از صیرورت های متعدد و شدن های گوناگون، انقلابی رخ می دهد. از نظر قرآن هر صیرورت و شدنی در حد کمالی به انقلاب منجر می شود که از آن به انتقال از نشئه ای به نشئه ای دیگر است که با آن که مثل هم هستند، ولی عین هم نیستند؛ بنابراین، نشاه قبل از دمیدن روح با پس از آن یک انقلاب و انشاء و پس از تولد یک انشاء دیگر، و هنگام انتقال به عالم برزخ یک انقلاب دیگر و پس از از آن نیز انقلاب متعدد دیگری در نشئات و عوالم دیگر است.(نگاه کنید: بقره، آیه ۲۸۵؛ غافر، آیه ۳؛ زخرف، آیه ۱۴؛ واقعه، آیات ۶۱ و ۶۲)

هم چنین درباره فرزندان آدم در جایی دیگر می فرماید: الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسَانِ مِنْ طِینٍ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلَالَهٍ مِنْ مَاءٍ مَهِینٍ ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِیهِ مِنْ رُوحِهِ وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَهَ قَلِیلًا مَا تَشْکُرُونَ؛ همان کسى که هر چیزى را که آفریده است نیکو آفریده و آفرینش انسان را از گل آغاز کرد؛ سپس تداوم نسل او را از چکیده آبى پست مقرر فرمود آنگاه او را کاملا درست‏اندام کرد و از روح خویش در او دمید و براى شما گوش و دیدگان و دلها قرار داد چه اندک سپاس مى‏ گزارید. (سجده، آیات ۷ تا ۹)

از نظر قرآن، روح وقتی در کالبد و تن قرار می گیرد، به سبب نیازمندی به اسباب بدن، دیگر نام «روح» به آن داده نمی شود، زیرا «روح» از مصادیق امر الهی است نه خلق الهی(اسراء، آیه ۸۵)؛ پس وقتی روح در کالبد قرار می گیرد به عنوان «نفس» است که از مصادیق خلقی و نیازمند اسبابی چون بدن برای انجام کارهایش است. از همین روست که در آیات قرآنی از این روح دمیده در کالبد به عنوان «نفس» یاد می شود که حقیقت انسانی را تشکیل می دهد؛ زیرا بدن ابزاری برای «نفس» است. بر همین اساس، انتقال برای این حقیقت انسانی است و مرگ برای انتقال آن اقدام می کند: کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَهُ الْمَوْتِ؛ هر نفسی به عنوان فاعل مرگ را می چشد و مرگ را با این کار از خود دور می کند و به ابدیت می پیوندد.(آل عمران، آیه ۱۸۵؛ انبیاء، آیه ۳۵؛ عنکبوت، آیه ۵۷) همین نفس است که در روز قیامت بازخواست می شود و هر چه کرده را می بیند، به طور کامل در خود می بیند؛ زیرا تغییرات و صیرورت و انقلاب در نفس است: وَتُوَفَّى کُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ؛ هر نفس آن چه را کرده است، به طور کامل به او داده و وفا می شود.(نحل، آیه ۱۱۱)

خدا در جایی دیگر می فرماید که همین نفس که حقیقت انسان است، به دلیل آن که از روح الهی دمیده در کالبد است، تمام اسمای الهی را در خود دارد(بقره، آیه ۳۱) و بر همین اساس خود یک هستی کوچک در کالبد انسانی است؛ زیرا اگر الله همه حقیقت این هستی موجود است(نور، آیه ۳۵)، پس نفس انسانی هر چه در این هستی موجود است، دارا است.(بقره، آیه ۳۱) از این روست که از یک ظرفیت بی نهایت برخوردار است.

  1. مراتب نفس: از نظر قرآن، نفس انسانی به سبب این که در کالبد خاکی قرار دارد، از پست ترین تا برترین را با خود دارد؛ چنان که می فرماید: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِینَ؛ که براستى انسان را در نیکوترین اعتدال آفریدیم. سپس او را به پست‏ ترین مراتب پستى بازگردانیدیم.(تین، آیات ۴ و ۵) از همین روست که نفس انسانی از یک سو، کریم ترین موجود هستی غیر از عالین(ص، آیه ۷۵) بوده و دارای فضایل بسیاری نسبت به دیگر موجودات است(اسراء، آیه ۷۰)؛ اما از یک سو به سبب خاکی بودن مقدمات خلقی خود، از رذایلی برخوردار است که می بایست آن ها را مدیریت کند تا با سلطه آن جنبه «یلی الربی» بر جنبه «یلی الخلقی» بتواند این ملک خویش را با ملک امانی روح الهی مدیریت کند؛ از همین روست که در آیات قرآنی، از قوای شهوانی و غضبانی یاد می شود که مسئولیت ووظیفه شهوت، به عنوان قوه جاذبه، بهره گیری از هر چیزی است که برای انسان نیاز است؛ و وظیفه قوه غضب به عنوان قوه دافعه آن است که هر چیزی که بر ضد انسان است، از خود دفع کند واجازه ندهد تا به او آسیب برساند. این گونه است که در ذات انسانی نوعی جهل و ظلم وجود دارد که می بایست مدیریت شود تا زیادروی در بهره گیری از شهوت و غضب نداشته باشد.(احزاب، آیه ۷۲)

در آیات قرآنی برای هر مرتبه نفس انسانی نامی است؛ زیرا واژه نفس هم به «ذات» اشاره دارد، از همین روست که بر خدا نیز اطلاق «نفس» می شود و خدا خود در قرآن می فرماید: وَیُحَذِّرُکُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ؛ و خدا شما را از ذات خویش بر حذر می دارد.(آل عمران، آیات ۲۸ و ۳۰)

هم چنین نفس در اطلاق قرآنی به مرتبه هواهای نفسانی یعنی همین قوای غضب و شهوت نیز اطلاق می شود؛ زیرا شهوت و غضب از مراتب نفس است؛ از این روست که از پیروی هواهای نفسانی برحذر می دارد.(اعراف، آیه ۱۷۶؛ جاثیه، آیه ۲۳؛ فرقان، آیه ۴۳)

از نظر قرآن همین نفس در مراتبی متعددی سیر و حرکت می کند که از پست ترین تا عالی ترین خواهد بود. این گونه است که از نفس وسواس(ق، آیه ۱۶)؛ نفس لوامه(قیامت، آیه ۳)، نفس اماره بالسوء (یوسف، آیه ۵۳)، نفس تسویل گر(طه، آیه ۹۶؛ یوسف، آیات ۱۸ و ۸۳)، نفس مطمئن(فجر، آیه ۲۷) و مانند آن ها یاد می کند.

  1. عقل نرم افزاری فطری نفس: از نظر قرآن، یکی از مراتب نفس انسانی، مرتبه عقل است که جزوی از فطرت مفطور انسان است؛ یعنی همان طوری که در جنبه یلی الخلقی، شهوت و غضب حضور دارد، در جنبه یلی الربی، عقل حضور دارد. از نظر قرآن، هر انسانی در مقام تسویه کامل نفس، دارای نفسی است که در اصطلاح از آن به «نفس ملهمه» یاد می شود، یعنی دارای یک نرم افزاری است که او را نسبت به حقایق هستی آشنا و گرایش ها و گریزش ها او را ساماندهی می کند. خدا درباره این نفس می فرماید: وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ؛ سوگند به نفس و آن کس که آن را درست کرد ؛ سپس پلیدکارى و پرهیزگارى‏ اش را به آن الهام کرد. (شمس، آیات ۷ و ۸)

این نفس ملهم یعنی الهام شده است که مدیریت اصلی کالبد را برای حرکت ها به سمت کمال یا سقوط تنظیم می کند. در حقیقت می توان گفت که اگر روح دمیده در انسان که همان نفس است، یک مجموعه ای از فضایل و راذیل را دارا است، بخش مدیریتی این نرم افزار به نام عقل نامیده می شود که هم چون سیستم عامل در رایانه ها کار می کند. از نظر قرآن، این نرم افزار مفطور بوده و هرگز تبدیل و تحویلی همانند دیگر سنت ها و قوانین تکوینی و تدوینی الهی در آن راه نمی یابد، چنان که خدا می فرماید: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ؛ پس روى خود را با گرایش تمام به حق به سوى این دین کن با همان سرشتى و فطرتی که خدا مردم را بر آن سرشته است. آفرینش خداى تبدیل پذیر نیست. این است همان دین پایدار ولى بیشتر مردم نمى‏ دانند.(روم، آیه ۳۰)

خدا در این آیه از فطرتی سخن به میان می آورد که خلقت آدمی بر آن است و هیچ گونه تبدیلی در آن فطرت نیست. این فطرت همان است که در جایی دیگر از آن به نفس ملهم یا عقل یاد می شود؛ چنان که در ادامه بیان می شود.

  1. نسبت عقل با نفس: با توجه به آن چه گفته شد، معلوم شد که عقل یکی از مراتب نفس انسانی است؛ زیرا مراد از نفس دراین جا همان حقیقت انسانی و ذات اوست که هویت او را شکل می دهد و حساب و کتاب در قیامت نسبت به اوست؛ زیرا هر چه تغییر مثبت و منفی در انسان به وجود می آید همانند حکاکی و تصرفات در نفس انسانی است، به طوری که انسان با افکار و اعمال خویش، نفس خود را چنان می سازد که یا در مرتبه عقل است یا در مرتبه حیوان یا نبات یا جماد است؛ چنان که خدا می فرماید: وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیرًا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَا یَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لَا یُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا یَسْمَعُونَ بِهَا أُولَئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ ؛ و در حقیقت بسیارى از جنیان و آدمیان را براى دوزخ آفریده‏ ایم، چرا که دلهایى دارند که با آن حقایق را دریافت نمى کنند، و چشمانى دارند که با آنها نمى ‏بینند، و گوشهایى دارند که با آنها نمى ‏شنوند، آنان همانند چهارپایان، بلکه گمراه‏ تر در مرتبه نبات یا جماد هستند. آرى آنها همان غافل‏ماندگانند. (اعراف، آیه ۱۷۹)
  2. نسبت عقل با قلب و فواد: از آنجایی که نفس انسانی دارای مراتبی است، هر مرتبه از این ذات نامی دارد که بیانگر غلبه صفتی از صفات است. یکی از مراتب نفس انسانی، مرتبه قلب است که از نظر قرآن، قوه مدرکه انسانی را شکل می دهد به طوری که وقتی ابزارهای شناختی را به کار می گیرد، داده های بیرونی را در قلب تجزیه و ترکیب کرده و حقایقی را به دست می آورد. بنابراین، از نظر قرآن، قلب همان حقیقت قوه ادراکی بشر است که فلاسفه و منطقیون، از آن به عقل یاد کرده اند. به سخن دیگر، حقیقت قلب از نظر قرآن، همان حقیقتی است که فلاسفه و منطقیون بر آن نام عقل نهاده اند.(اعراف، آیه ۱۷۹)

از نظر قرآن، چیزهایی که در انسان ودیعت گذاشته شده است، نابود نمی شود یا تبدیل و تحویلی در آن راه نمی یابد، بلکه چیزی که مفطور و فطری انسان است، ممکن است با اموری دفن و دسیسه شود، چنان که آتش زیر خاکستر یا خاک دفن می شود؛ خدا می فرماید: وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا ؛ و هر که نفس خویش را دفن و دسیسه کرد، قطعا درباخت. (شمس، آیه ۱۰) واژه «دس» یا «دسی» به معنای دسیسه یعنی زیر خاک کردن و مخفی کردن چیزی است؛ چنان که خدا می فرماید: یَدُسُّهُ فِی التُّرَابِ، او را در خاک دسیسه و دفن کند.(نحل، آیه ۵۹)

بنابراین، هرگز مفطورات انسانی نابود یا تحویل وتبدیلی نمی شود، بلکه گرفتار دفن و دسیسه یا زنگار (مطففین، آیه ۱۴) یا مختوم(بقره، آیه ۷) یا مطبوع(نساء، آیه ۱۵۵ ؛ اعراف، آیه ۱۰۱) می شود که در آیات قرآنی به آن اشاره شده است. بنابراین، قلب انسانی که قوه مدرکه اوست، ممکن است گرفتار چنین حالاتی شود و از کارکرد اصلی خود باز ماند و کارویژه خود را از دست داده و حتی بالعکس دچار وارونگی شده و حقایق را وارونه به نمایش گذارد.

از نظر قرآن، فواد نیز مرتبه از نفس است که به یک معنای همان کارکردهای قلب و عقل را با غلبه خصوصیاتی دارد. از این روست که گاه به جای قلب از فواد استفاده شده است.(مومنون، آیه ۷۸) پس همان طوری که قلب دچار دسیسه می شود و فواد نیز ممکن است دچار هوای های نفسانی شده و میل و گرایش به امری پیدا کند که می تواند خوب یا بد باشد.(ابراهیم، آیه ۳۷؛ انعام، آیه ۱۱۳) خالی شدن فواد از حقیقت و پر شدن از هواهای نفسانی و در نتیجه در قیامت پر شدن از آتش پیامد چنین فوادی است.(همزه، آیه ۷)

  1. تقدم رتبی عقل و تقدم ارزشی نقل: از نظر آموزه های قرآنی، عقل و قلب و فواد در نفس انسانی مسئولیت شناختی و ادراکی و نیز گرایش ها و گریزش ها را به عهده دارد؛ بنابراین، این گونه نیست که تنها به حوزه معرفتی بدون عمل محدود شود، بلکه حوزه های معرفتی و علمی را در بر می گیرد.(شمس، آیات ۷ تا ۱۰)

از نظر قرآن، انسان با عقل و به تعبیری قلب و فواد که از مراتب نفس است، می تواند حقایق را بشناسد و به آن گرایش یافته و نسبت به باطل شناخت یافته و از آن گریزش داشته باشد.

البته از آن جایی که این ابزارهای نفسانی دارای محدودیت نسبت به شناخت جزیی و تفصیلی نسبت به عوالم غیب است، لازم است تا ابزاری دیگر به مدد انسان بیاید. البته انسان در آغاز به ابزار دیگر نیازی نداشت، اما به سبب خطا و ترک اولایی که اتفاق افتاد، تغییراتی در محیط زیست و نیز برخی از ابعاد انسانی رخ داده است که لازم است تا از ابزارهای دیگری به عنوان نرم افزار شناختی به کمک انسان بیاید و او را یاری دهد. خوردن از میوه درخت ممنوع موجب شده تا نیاز به لباس برای پوشاندن بدن خویش پیدا کند و سپس به دنبال هبوط در محیطی قرار گیرد که شقاوت آمیز است و لازم است تا برای رهایی از شیطنت و وسوسه های شیطانی که از بیرون فشار می آورد، یک راهنمای بیرونی نیز به انسان داده شود. البته این اختصاص به انسان ندارد بلکه به جنیان حتی فرزندان مسلمان و مومن ابلیس نیز کمک می کند تا از شرور ابلیس در امان ماند. به سخن دیگر، تغییر محیط زیست و برخی از مشکلات درونی موجب شد تا کمکی انجام شود. اگر انسان در همان محیط اولی بود، نیازی به نرم افزار بیرونی غیر از فطرت نداشت، اما با تغییرات پیش آمده و هبوط لازم آمد تا نرم افزار بیرونی نیز اضافه شود که از آن به نقل و وحی هدایتی یاد می شود.(بقره، آیات ۳۴ تا ۳۸؛ ص، آیات ۷۱ تا ۷۵؛ طه، آیات ۱۱۹ تا ۱۲۴ و آیات دیگر)

از نظر قرآن، نقل که همان وحی الهی برای هدایت بشر است، زمانی می تواند مورد نفس انسانی قرار گیرد که انسان از عقل و قلب خویش به درستی بهره گرفته باشد و بر اساس آموزه های فطری خود از تقوای عدالتی، وفاداری، امانت داری و دیگر فضایل اخلاقی سود برده وتوانسته باشد در حد خود با فطرت یعنی عقل و قلب، شهوت و غضب را مدیریت و مهار کرده باشد؛ از این روست که خدا در آیات ۲ و۳ سوره بقره می فرماید کسانی می توانند از قرآن به عنوان کتاب الهی بهره مند شوند که توانسته باشند به تقوای فطری دست یافته و بر اساس فطرت عمل کرده باشند؛ زیرا آن تقوای فطری و عمل به عقل و قلب است که انسان را آماده پذیرش معارف وحیانی و نقل معتبری می کند که معارف و تکالیف دشوارتری را برای رهایی از شقاوت دنیوی (طه، آیات ۱۱۷ تا ۱۲۱) و اخروی می کند.(شمس، آیات ۷ تا ۱۰)

از نظر قرآن، عقل و نقل مطابق هم هستند و هیچ گونه تضادی میان آن ها نیست، و تنها تفاوتی که وجود دارد، این است که عقل انسانی به عوالم غیب به طور تفصیلی علم و آگاهی ندارد و نمی تواند شناخت تفصیلی به دست آورد و تنها شناختی که می تواند داشته باشد به شکل اجمالی و کلی است. بر این اساس، وحی به عنوان یک نرم افزار شناخت بیرونی برای انسان معرفی شده است.(بقره، آیه ۲ تا ۵؛ ۳۸ و آیات دیگر)

بر اساس آموزه های قرآنی، عقل از نظر رتبی همانند نسبت تعلیم و تزکیه، مقدم بر نقل است؛ زیرا اگر عقل نباشد و انسان از طریق تعقل هواهای نفسانی را مدیریت نکند، جایی برای بهره مندی از نقل وحیانی نیست(بقره، آیات ۲ و ۳ و ۷ تا ۱۲) اما باید به این نکته توجه داشت که از نظر ارزشی نقل بر عقل مقدم است و از برتری بیش تری برخوردار است؛ چنان که هدف از تعلیم تزکیه است، هدف از بهره گیری از تعقل رسیدن به جایی است که انسان بتواند از وحی و نقل بهره مند شود و خود را به مراتب بالایی انسانی برساند؛ زیرا شرایط محیطی در دنیا اجازه نمی دهد تا انسان به عقل و تعقل به تمام مراتب دست یابد؛ زیرا اگر چنین چیزی شدنی بود، دیگر نقلی معنا نداشت. به هرحال، تقدم عقل بر نقل رتبی و تقدم نقل بر عقل ارزشی است.

  1. کاشفیت عقل و نقل از احکام و سنت ها: از نظر قرآن، عقل و نقل هیچ حکم نمی کنند؛ هر چند که در حالت تسامح از حکم عقل یا حکم نقل سخن به میان می آید؛ بلکه از نظر قرآن حکم تنها برای خدا است، حال فرقی نمی کند که در تشریع یا تکوین باشد.(یوسف، آیات ۴۰ و ۶۷؛ انعام، آیه ۵۷)

البته از نظر قرآن، عقل و نقل دو ابزار کشف حقایق از جمله احکام الهی هستند؛ از این روست که باید عقل و نقل را به عنوان ابزارهای شناخت احکام و سنتهای الهی در تکوین و تشریع معرفی کرد. بر همین اساس، کسانی می تواند خود را نجات دهند که به عقل و نقل تمسک جسته باشند.(ملک، آیات ۱۰ و ۱۱) البته این نقلی که دراین جا بیان می شود شامل نقل پیامبر(ص) غیر از کتاب الله قرآن می شود.(حشر، آیه ۷)

باید توجه داشت که هرگز عقل را نمی بایست در برابر شرع یا شریعت گذاشت؛ زیرا عقل و نقل با هم کاشف از شریعت به عنوان یکی از قوانین و سنت های الهی بر می آیند نه این که شریعت در برابر عقل باشد، بلکه گاه عقل در برابر نقل قرار می گیرد و در تضاد هم قرار می گیرند؛ زیرا عقل گاه دسیسه یا زنگار گرفته یا مطبوع یا مختوم است؛ یا این که نقل گاه غیر معتبر و ظنی است.

توضیح این که نقل دو قسم است که شامل کتاب الله و سنت معصومان (ع) است که از آن به آیات و روایات یاد می شود. از نظر علمی، کتاب الله قطعی الصدور است و شکی در صدور نقل نیست، اما ممکن است ظنی الدلاله باشد. البته این بدان معنا نیست که همه آیات قرآنی ظنی الدلاله باشند؛ زیرا آیات قرآنی به دو دسته متشابهات ومحکمات تقسیم می شود و باید متشابهات را به محکمات که «ام الکتاب» و مرجع حل وفصل است ارجاع داد.(آل عمران، آیه ۷) بنابراین، هر گاه در خود قرآن روایات ظنی الدلاله یافت شد باید با تفسیر قرآن به قرآن، متشابهات را به محکمات ارجاع داد. درباره روایات که نوع دیگر از نقل است، می توان گفت که: الف: برخی ظنی الدلاله و ظنی الصدور، ب: برخی ظنی الدلاله و قطی الصدور؛ ج: برخی قطعی الدلاله و ظنی الصدور؛ د: برخی قطعی الدلاله و قطعی الصدور هستند. بر این اساس باید اخیر را بی کم و کاست پذیرفت و با دومی و سومی را با تردید و با مراجعه ادله دیگر بررسی کرد حتی آن دلیل عقلی قطعی باشد، اما نوع نخست را باید نادیده گرفت و کنار زد.

بنابراین، در خود نقل نیز باید مراعات اصولی را کرد که در اصول فقه بیان شده است؛ در باره تضاد عقل و نقل می بایست دید که آیا آن عقل از مصادیق عقل مفطور است یا آن که مطبوع یا مختوم و مانند آن ها است. پس نمی توان به داعی سنت عقلایی نه عقلانی و عقلایی چیزی را پذیرفت یا رد کرد که امروز چنین رویه در جهان معمول است که بسیار خطرناک است.

  1. عقل و نقل دو حجت الهی: با نگاهی به آیات قرآنی دانسته می شود که عقل و نقل به مفهوم قرآنی دو حجت الهی هستند، از این روست که دوزخیان نادم از این هستندکه به این دو حجت توجهی نداشته اند.(ملک، آیات ۱۰ و ۱۱) خدا در جایی دیگر می فرماید: أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلًا ؛ یا گمان دارى که بیشترشان مى ‏شنوند یا مى‏ اندیشند آنان جز مانند ستوران نیستند بلکه گمراه‏ ترند. (فرقان، آیه ۴۴)

پس از نظر قرآن، افرادی که از نقل و عقل بهره نمی برند سقوط کرده و در جرگه حیوان یا نبات یا جماد در می ایند و احکام آنان بر ایشان بار می شود.

دوزخیان در قیامت درباره علت و چرایی دوزخی شدن خویش می گویند: وَقَالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقًا لِأَصْحَابِ السَّعِیرِ ؛ و گویند اگر شنیده و پذیرفته بودیم یا تعقل کرده بودیم در میان دوزخیان نبودیم ؛ پس به گناه خود اقرار و اعتراف مى کنند و مرگ باد بر اهل جهنم. (ملک آیات ۱۰ و ۱۱)

در حقیقت آنان به این نکته توجه می کنند که برای رهایی از خسران و عذاب دوزخ می توانستند از دو راه به حقایق دست یابند و آن را کشف کنند و بر اساس آن فلسفه و سبک زندگی خویش را به گونه ای تنظیم کنند تا بتوانند به جای دوزخ در بهشت باشند؛ اما این کار را نکردند. به اعتراف و اقرار خود دوزخیان دو راه کشف حقیقت و رهایی از دوزخ عبارتند از : نقل و عقل.

مراد از عقل در این جا همان فطرتی است که در همه انسان ها قرار دارد و هرگز از آنان جدا نمی شود؛ گویی هم چون سیستم عامل رایانه است که چون روان در تن جاری است؛ زیرا خدا روان آدمی را دارای یک برنامه کامل قرار داده که همه اسما و صفات الهی را دارا است.(بقره، آیه ۳۱) از همین روست که عقل که مرتبه ای روح و نفس آدمی است، می تواند آدمی را به حقایق هستی آشنا کند که یکی از مهم ترین آن ها حقیقت وجودی خود آدم است؛ زیرا انسان با شناخت خویشتن خویش خدا را در خود می یابد که با همه اسماء و صفات در وی ظهور کرده است.

از نظر قرآن، این حقیقت الهی یعنی نفس در مرتبه عقل می تواند ، مهم ترین و اصلی ترین حجت علیه انسان باشد تا در قیامت نتواند بهانه جویی کند و علت گمراهی خویش را بر گردن دیگران اندازد؛ زیرا در ذات هر کسی این حقیقت وجود دارد و انسان به علم شهودی و حضوری آن را درک می کند همان گونه که خود بدنی خود را درک می کند؛ یعنی روان آدمی بازتابی از روح الهی است که دارنده همه اسماء و صفات الهی است. بنابراین ، با تعقل در خویش می تواند انسان، ربوبیت و پروردگاری خدا را در خود ببیند و شهود کند؛ پس نمی تواند مدعی غفلت از چیزی باشد که در درون و باطنش است یا مدعی تاثیر محیط و والدین یا دیگران در گمراهی خود باشد. خدا می فرماید: وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَى شَهِدْنَا أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیَامَهِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِینَ ؛ ؛ أَوْ تَقُولُوا إِنَّمَا أَشْرَکَ آبَاؤُنَا مِنْ قَبْلُ وَکُنَّا ذُرِّیَّهً مِنْ بَعْدِهِمْ أَفَتُهْلِکُنَا بِمَا فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ ؛ و هنگامى را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم ذریه آنان را برگرفت و ایشان را بر خودشان شاهد و گواه ساخت که آیا پروردگار شما نیستم گفتند چرا گواهى دادیم تا مبادا روز قیامت بگویید: ما از این امر غافل بودیم؛ یا بگویید : پدران ما پیش از این مشرک بوده‏ اند و ما فرزندانى پس از ایشان بودیم. آیا ما را به خاطر آنچه باطل‏ اندیشان انجام داده‏ اند هلاک مى ‏کنى؟ (اعراف، آیات ۱۷۲ و ۱۷۳)

از این آیات و هم چنین از آیات دیگر به دست می آید که برای خدا علیه انسان یک حجت باطنی است که نمی تواند آن را منکر شود، زیرا وقتی با این نظام فکری به خود می نگرد، پیش از این که تن خویش را ببیند، روانی را می بیند که خدای رب العالمین در آن مشهود است و از همین رو، انسان شاهد چنین امری است. پس وقتی چیز در برابر و مشهود شاهدی باشد، غفلت معنا ندارد. هم چنین نمی تواند مدعی شود که تحت تاثیر دیگران، به این رب العالمین که رب انسان نیز است، شرک ورزیدم و گمان کردم شریکی برای آن است؛ زیرا در ذات خود می یابد که شریکی برای خدا نیست.

بنابراین، نخستین حجت برای خدا علیه انسان همان روان خودش است که روح دمیده الهی است و عقل انسانی به عنوان مرتبه ای از نفس و روان آن را درک می کند.

دومین حجت الهی، نقل وحیانی است که از طریق پیامبران به انسان رسیده و انسان با گوش دادن و استماع آن نقل وحیانی می تواند نسبت به عالم غیب و راه های نجات خویش آگاهی یابد.(حدید، آیه ۲۵؛ بقره، آیات ۲ تا ۵ و ۳۸ و ۱۲۹ و ۱۵۱ و آیات بسیار دیگر)

از نظر قرآن، مطابقتی میان این عقل باطنی و نقل وحیانی است؛ چنان که می فرماید: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ ؛ پس روى خود را با گرایش تمام به حق به سوى این دین کن با همان سرشتى که خدا مردم را بر آن سرشته است. آفرینش خداى تغییرپذیر نیست. این است همان دین پایدار ولى بیشتر مردم نمى‏ دانند. (روم، آیه ۳۰)

بر اساس این آیات و آیات دیگر از قرآن، سنت های تدوینی و تکوینی تبدیل و تحویل نمی یابند؛ از این روست که اسلام از آدم تا خاتم یکی است هر چند که در جزئیات به عنوان شریعت و روش (منهاج) تغییراتی داشته است.(آل عمران، آیات ۱۹ و ۸۵؛ شوری، آیه ۱۳) برهمین اساس، فطرت انسان نیز که ملهم به حقایق و توانایی کشف دارد، تحویل و تبدیل نمی یابد، هر چند که با فجور دفن ودسیسه می شود و همانند آتش زیر خاکستراست.(شمس، آیات ۷ تا ۱۰)

پس خدا علیه انسان دو حجت باطنی و ظاهری دارد که هر گونه بهانه جویی را از انسان می گیرد؛ بر همین اساس امام کاظم (ع) می فرماید: إنَّ للّهِ عَلَى النّاسِ حُجَّتَینِ: حُجَّهً ظاهِرَهً ، و حُجَّهً باطِنَهً ، فأمّا الظّاهِرَهُ فَالرُّسُلُ و الأنبِیاءُ و الأئمَّهُ علیهم السلام ، و أمّا الباطِنَهُ فَالعُقولُ ؛ خداوند را بر مردمان دو حجت است: حجتى بیرونى و حجتى درونى. حجت بیرونى همان فرستادگان و پیامبران و امامان علیهم السلام هستند و حجت درونى همان خردها.(کافی، ج ۱، ص ۱۶)

نتیجه آن که عقل در مفهوم قرآنی، مرتبتی از نفس انسانی است که دارای شاخص های الهی برای شناخت و گرایش به سوی حق و گریزش از باطل است. این نرم افزار با آن که ممکن است دسیسه، رین گرفتگی ، یا گرفتار طبع و ختم شود، ولی هرگز تبدیل و تحویل نمی شود و دوباره قابلیت باز یافت و ظهور را دارا است. انسان با این نرم افزار باطنی ، به سادگی در می یابد که آموزه های وحیانی و نقلانی حق یا باطل است؛ از این روست که معیار سنجش و شاخص آن نیز قرار می گیرد؛ البته چنین عقلی به طور طبیعی حقایق هستی و اهداف و فلسفه آفرینش را می داند و می شناسد و بدان گرایش داشته و از هر گونه باطلی گریزش دارد. از همین روست که امام صادق(ع) در تعریف عقل به مفهوم قرآنی می فرماید: أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: قُلْتُ لَهُ مَا اَلْعَقْلُ قَالَ مَا عُبِدَ بِهِ اَلرَّحْمَنُ وَ اُکْتُسِبَ بِهِ اَلْجِنَانُ قَالَ قُلْتُ فَالَّذِی کَانَ فِی مُعاویهَ ؟ فقال: تلک النَکراءُ ، تلکَ الشَیطنه ، وَهی شَبیههُ بالعَقل ، وَ لیسَت بالعَقل ؛ شخصی از امام صادق – علیه السلام – پرسید عقل چیست؟ فرمود: چیزی است که به وسیله آن خدا پرستش شود و بهشت بدست آید. آن شخص گوید: گفتم: پس آنچه معاویه داشت چه بود؟ فرمود: آن نیرنگ است، آن شیطنت است ، آن نمایش عقل را دارد ، ولی عقل نیست . (اصول کافی ، ج ۱ ، ص ۱۱)