عقل، بنیاد دین و حیاء

بسم الله الرحمن الرحیم

عقل از نظر آموزه های وحیانی در برترین جایگاه قرار دارد؛ زیرا بنیاد دین و حیاء دانسته شده است؛ به این معنا کسی که عقل ندارد یا از آن بهره نمی گیرد و به سفاهت دچار است، دین و حیاء ندارد و فاقد اصولی است که افکار و رفتارش را سامان دهد. بنابراین، هر کسی که مدعی افکار و رفتار صحیح است می بایست از عقل بهره مند باشد و از آن به خوبی بهره گیرد.

حقیقت عقل در عوالم هستی

واژه، عقل در اصله به معنای ابزار بستن است؛ از همین رو، پای بند شتر را «عقال» گویند: العِقالُ، الحَبلُ الذی یعقَلُ به البعیرُ؛ عقال ریسمانی است که بدان شتر بسته می شود. واژه العُقَّالُ نیز به معنای انقباض شدید همراه با ورم است که به سبب شدت بسته شدن و عدم حرکت در عضلات به ویژه در هنگام بیماری ایجاد شده و به سادگی درمان نمی شود.

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، هر انسانی دارای نفس است. این نفس همان روح الهی دمیده شده در کالبد انسانی است.(حجر، آیه ۱۵؛ ص، آیه ۷۲؛ سجده، آیه ۹؛ شمس، آیه ۷) از همین رو، نفس انسانی دارای همه صفات الهی است. پس نفس به یک معنا دارای همه قوای الهی است؛ زیرا هر صفتی از صفات الهی به معنای قوتی از قوای الهی است. در نفس انسانی قوه جاذبه رحمانی و قوه دافعه جلالی الهی که موجب ایجاد، بقا و حفاظت از آفریده هاست، در نفس انسانی، به شکل شهوت و غضب تنزل وجودی یافته است.

هم چنین حکمت و مشیت الهی که موجب «مقدرات و تقدیر امور» و «ماهیت یابی» چیزهاست، در نفس انسانی به شکل قوه عاقله در انسان خودنمایی و ظهور یافته است؛ زیرا خدای حکیم با مشیت خویش اراده می کند تا هر چیزی بر اساس حکمت متعالی الهی، ماهیتی خاص در مراتب متنوع و متعدد هستی از قلم، لوح محفوظ، ام الکتاب، عالم روح، عالم مثال، عالم ماده تحقق وجودی یابد. بر همین اساس، عقل کلی همان «محدودیت آفرین» و «تقدیرآفرین» هستی، نخستین مخلوق الهی قلمداد می شود؛ زیرا این عقل کلی است که بر اساس حکمیت و مشیت و اراده الهی، «قدر» و «اندازه» هر چیزی را مشخص می کند و به عنوان «تقدیر» به آن ماهیت وجودی می بخشد. در حقیقت «قدر کلی» به عقل الهی انجام می شود که نخستین مخلوق است. از آن جایی که حقیقت محمدی(ص) در مقام نوری و روحی، نخستین مخلوق الهی است، می توان گفت که عقل کلی همان حقیقت محمدی(ص) است. پس تقدیر هر موجودی در قدر کلی به عقل محمدی (ص) است که برای هر چیزی مقدر کرده است.

باید توجه داشت که در روایات اولین خلقت به مواردی چون موارد زیر نسبت داده شده است: اول ما خلق الله العقل؛ اول ما خلق الله نوری؛ اول ما خلق الله روحی؛ اول ما خلق الله القلم؛ اول ما خلق الله ملک کروبی.( شرح اصول کافی ملاصدرا ص۱۷؛ شرح مقدمه قیصری استاد سید جلال الدین آشتیانی ص۲۲۳-۲۲۴ و پاورقی های آنان.)

بنابراین، می توان از این روایات نتیجه گرفت که نخستین و اولین مخلوق و آفریده الهی همان حقیقت محمدی(ص) است که به یک معنا عقل و نور و روح و قلم و مَلَک کروبی است. این حقیقت محمدی(ص) در مراتب هستی تنزلات و تجلیات داشته و بر اساس همان تنزلات، حالات و اسماء گوناگونی گرفته است؛ چنان که یک حقیقت هم چون نفس را با توجه به مراتب یا قوای آن به نام ها و اسماء گوناگونی هم چون نفس ناطقه، نفس عاقله، قلب، فؤاد و مانند آن ها می نامند.

بر این اساس، می توان گفت که عقل که مسئولیت «تقدیر» و محدودیت سازی را به عهده دارد تا ماهیات گوناگون بر اساس «قدر» خودشان شکل گیرند، همان حقیقت محمدی(ص) است که در مراتب تنزلات و تجلیات نام های گوناگونی به خود می گیرد.

از نظر قرآن، وقتی هر چیزی «قدر» و «تقدیر» مشخص خود را یافت، وجود می یابد؛ زیرا این «قدر و تقدیر» است که به آن تشخص وجودی و ماهیت خاص می بخشد و از دیگر موجودات و وجودات جدا می سازد.

پس مسئولیت عقل کلی در هستی، «تقدیر» چیزها است تا تجلیات وجودی یافته و ظهورات وجودی خود را به دست آورده و به نمایش گذارند. البته این تقدیر هر چیزی شامل تقدیرات جزیی آن نیز می شود که بیانگر میزان تنزلات و محدوده آن و هم چنین سرنوشت تقدیری اوست؛ چنان که خدا می فرماید: وَخَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیرًا؛ و هر چیزی را خلق کرد؛ پس تقدیری خاص برایش مقدر ساخت.(فرقان، آیه ۲)

عقل، عقال افکار و رفتار انسان

از آن جایی که نفس انسانی نیز دارای صفات الهی از جمله حکمت و مشیت است، برای هر چیزی «مقدراتی» را مشخص می کند و آن را در آن دایره می بندد و محدود می سازد. از همین روست که عقل در انسان مسئولیت دارد تا قوای نفسانی را در چارچوب حکمت و مشیت کلی الهی، ساماندهی و محدود سازد و دایره عمل او را ببندد تا از آن تعدی و تجاوز نکند؛ زیرا ساختار خلقت بشر به ویژه با توجه به انفعال محض ماده دنیوی آن است که گرفتار افراط و تفریط شود. بنابراین، مسئولیت عقل به عنوان نخستین و برترین آفریده در نفس انسانی نیز همین است که «تقدیر» هر چیزی را معلوم و مشخص دارد و اجازه سرکشی و تعدی به قوای جاذبه و دافعه یعنی شهوت و غضب ندهد. پس عقل در انسان به یک معنا عقال کننده قوای دیگر است تا از تقدیری که مبتنی بر حکمت و مشیت الهی است، خارج نشود و بیرون از دایره عبودیت عمل نکند؛ زیرا دست یابی انسان به کمالاتی که او را در مقام خلافت الهی قرار می دهد تنها در گرو و رهن عبودیتی است که خدا برای انسان در ذاتش قرار داده و در مقام تشریع نیز خواسته تا آن را پی گیری کرده و در چارچوب اسلام که عقل و نقل آن را کشف می کند، بدان ظهور و بروز دهد.(ذاریات، آیه ۵۶؛ بقره، آیات ۲۱ و ۳۰ و ۳۱؛ روم، آیه ۳۰)

بر همین اساس است که امام صادق(ع) در تفسیر حقیقت عقل که در نفس انسان است، آن را به ابزار قرار گرفتن انسان در طریقت بندگی و عبودیت الهی می داند که بازتاب و نتیجه چنین بندگی دست یابی به کمالاتی است که در آخرت به شکل کسب بهشت های هشتگانه گوناگون می انجامد. در روایت است: قُلْتُ لَهُ مَا الْعَقْلُ قَالَ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ قَالَ قُلْتُ فَالَّذِی کَانَ فِی مُعَاوِیَهَ فَقَالَ تِلْکَ النَّکْرَاءُ تِلْکَ الشَّیْطَنَهُ وَ هِیَ شَبِیهَهٌ بِالْعَقْلِ وَ لَیْسَتْ بِالْعَقْلِ؛ از حضرت صادق (علیه‌السلام) سؤال شد: «عقل چیست؟» فرمود: عقل آن است که به وسیله آن خداى رحمان پرستش شود و بهشت به دست آید. راوى گوید: عرض کردم: «پس آن‏چه معاویه داشت چه بود؟» حضرت فرمود: آن نیرنگ است، آن شیطنت است! آن نمایش عقل را دارد ولى عقل نیست.( الکافی، ثقه الإسلام کلینى،‏ ج۱، ص۱۱)

پس از نظر آموزه های وحیانی قرآن، عاقل کسی است که افکار و رفتار خویش را با ابزار عقل می بندد و چارچوب هایی را برای آن قرار می دهد تا در یک مسیر صحیح و مفید حرکت کند و در علم و عمل به نتایج حکمیانه ای برسد. بنابراین، عاقل اجازه نمی دهد نفس در افکار و رفتار خویش آزادانه هر گونه عمل کند و بدون محدودیت به هر جا برود و این شاخه و آن شاخه رفتار کند که میوه و ثمری جز لهو، لعب و لغو ندارد و از حکمت و هدف عالی و متعالی به دور است.

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، جاهل همان بی عقلی است که به سبب عدم بهره مندی از قوه عاقله از این ابزار بهره نمی گیرد و گرفتار ظنون و شکوک علمی و تردید عملی در زندگی است که نتایج آن رفتاری غیر حکمیانه لهوی، لغوی و لعبی است. از همین رو، جهل به معنای بی خردی و بی علمی به کار می رود و عقل در برابر هر دو نوع جهل قرار می گیرد.

البته اصطلاح دیگری که در قرآن، برای جاهل به کار می رود، سفاهت است؛ که البته سفاهت درجه ای از جهالت بی عقلی و بی علمی است؛ زیرا سفیه که برخی آن را نقیض حلیم دانسته اند، نوعی خفت و سبک عقلی است که شخص حرکاتی را انجام می دهد که سبک است به طوری که ناظر بیرونی آن را برخاسته از حلم نمی داند؛ زیرا حلم همان بردباری در رفتار است که برخاسته از عقلانیت باشد.

قلب، جایگاه عقل الهی

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، نفس با توجه به حالات و کارکردها و نیز تنزلات و تجلیات وجودی نام های گوناگونی دارد که شامل قلب و فؤاد است.

عقل که مسئولیت تقدیر افکار و رفتار انسانی را به عهده دارد، در نفس انسانی قرار گرفته است؛ اما وقتی بخواهیم به شکل دقیق به این جایگاه توجه و اشاره کنیم، می بایست به فؤاد و قلب توجه یابیم که مرتبه ای از تجلیات و تنزلات و ظهورات نفس الهی انسان است.

از نظر قرآن، این قلب است که مسئولیت تعقل را به عهده دارد و به ساماندهی و تقدیر افکار و رفتار بر اساس حکمت و مشیت الهی می پردازد.

البته از آن جایی که نفس انسانی ممکن است در شرایط دنیوی تحت تاثیر هواهای نفسانی غضب و شهوت یا وسوسه های دشمنان بیرونی چون شیطان گرفتار «دسیسه» و «دفن» شود، لازم است تا انسان در همان حالت تسویه و اعتدالی بماند که خدا برای نفس قرار داده است؛ زیرا اگر چنین شود و نفس انسانی در همان حالت استواء باقی بماند هم چنان می تواند از نرم افزار باطنی و حجت باطنی فطرت برخوردار بوده و از الهامات سود برد؛ زیرا این الهامات و نرم افزار و حجت باطنی حق و باطل را به او نشان می دهد و گرایش و گریزش های او را شکل می دهد.(شمس، آیات ۷ و ۸)

اما اگر تحت تاثیر هواهای نفسانی که دشمن ترین دشمنان انسان است: أَعْدَى‏ عَدُوِّکَ‏ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ‏( تنبیه الخواطر، ورام بن ابى فراس‏، ج‏ ۱، ص ۵۹؛ بحار الأنوار، علامه مجلسی، ج ‏۶۷، ص ۶۴؛ حکمت نامه پیامبر اعظم صلَّی الله علیه و آله، محمدی ری شهری، ج ۷، ص ۴۱۸) یا وسوسه های شیطانی ابلیس از بیرون قرار گیرد(ناس، آیه ۵) قرار گیرد، نفس در زیر خروارها گناه و فجور و دریدگی محدودیت ها و مقدرات الهی دفن و دسیسه می شود(شمس، آیات ۷ تا ۱۰) و آن گاه دیگر ابزارها و منابع معرفتی و شناختی و ادراکی و گرایش او از کار می افتد و ظهور و بروزی نمی یابد؛ به یک معنا قلب نفس از کارکرد تعقلی خویش خارج می شود و دیگر نمی تواند به مسئولیت تقدیر بر اساس حکمت و مشیت الهی بپردازد؛ زیرا از نظر قرآن، این قلب سلیم است که در سلامت خویش اگر باقی بماند می تواند به «تعقل» بپردازد و با «تفقه» و ژرف اندیشی در امور داده های بیرونی را بر داده درونی و فطری عرضه کند و نتایج حقیقی و صحیح را به دست آورد و بر اساس علم و حکمت عمل کند؛ و در غیر این صورت، قلب از کار افتاده دیگر نه قالبیت تعقل و تفقه دارد و نه می تواند مهار و محدودیتی را برای دیگر قوای نفسانی ایجاد کند.(اعراف، آیه ۱۷۹؛ حج، آیه ۴۶)

از نظر آموزه های اسلامی، عقل انسانی که همان تنزلات عقل الهی است، دارای توانایی و قدرت تقدیر و اندازه گیری دقیق بر اساس شاخص های هدایت باطنی الهی یعنی فطرت است. با آن که با فجور قلب سلیم از کار می افتد و عقلانیت از دست می رود، ولی هم چنان در زیر خروارها گناه، نور حقیقت آن باقی و برقرار است؛ زیرا خلق الهی هم چون فطرت و عقل و قلب هر چند که بیمار می شود و تغییر می یابد(رعد، آیه ۱۱؛ انفال، آیه ۵۳)، اما «تبدیل» در آن راه نمی یابد(روم، آیه ۳۰)؛ از همین روست که هم چنان نفس الهی و عقل الهی باقی و برقرار در وجود انسانی است و قابلیت این را دارد که از آن جا بیرون کشیده شود و دوباره ظهور و بروز و تجلیات یابد.

بر اساس آموزه های الهی اسلام، یکی از مسئولیت های پیامبران و هدایت های تشریعی اسلام که در قالب شرایع گوناگون ارایه شده است، بیرون کشیدن دفائن عقول است؛ یعنی گنجینه های الهی عقلانی که در زیر خروارها گناه دفن و دسیسه شده است؛ چنان که امیرمومنان امام علی(ع) می فرماید: وَ یُثیرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ؛ و تا با شخم زدن دفینه های عقول ایشان را بیرون کشد.(نهج البلاغه، خطبه ۱)

پس در قلب مریض هم چنان «دفائن العقول» وجود دارد و از میان نرفته است و قابلیت آن را دارد تا دوباره بیرون کشیده شود و به ظهور و بروز برسد.

دین و حیاء تابع عقل

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، کارکرد اصلی عقل، تقدیر و تعیین افکار و رفتار انسانی در چارچوب حکمت و مشیت الهی است؛ یعنی قلب سلیم که مرتبه ای از تجلیات نفس الهی در انسان است، مسئولیت دارد تا از عقل به عنوان یک «مقدر» و محدودیت ساز در افکار و رفتار بهره گیرد و اجازه ندهد تا نفس انسانی به هر سمت و سوی کشیده شده و قوای خویش را به دور حکمت و مشیت الهی به کار گیرد.

از همین جا دانسته می شود که دین و حیاء تابع عقل الهی است که در نفس انسانی قرار دارد؛ زیرا دین مجموعه کاملی از معارف و احکام در تبیین فلسفه و سبک زندگی انسان بر اساس حکمت و مشیت الهی است. این دین که همان دین اسلام و شرایع گوناگون آن است، مجموعه ای است که خدا از طریق پیامبران به انسان رسانده تا به عنوان هدایت و حجت بیرونی و تشریعی و ظاهری عمل کند.

در حقیقت خدا برای هر موجودی دو هدایت تکوینی و تشریعی دارد که حجت های باطنی و ظاهری الهی است. خدا در قرآن می فرماید که بر اساس حکمت و مشیت الهی، هر چیزی که خلق می شود نه تنها تمام توانایی و استعداد لازم برایش فراهم می شود، بلکه یک نرم افزار باطنی هدایتی در او نیز تعبیه و قرار داده می شود: رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَى کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى ؛ پروردگار ما کسى است که هر چیزى را خلقتى که درخور اوست داده، سپس آن را هدایت فرموده است. (طه، آیه ۵۰)

این هدایت باطنی برای انسان و جنیان همراه با هدایت تشریعی و ظاهری است؛ زیرا شرایط این مخلوق پس از هبوط به زمین و دنیا به گونه ای است که لازم است تا از هدایت های تشریعی ظاهری نیز بهره مند شوند.(بقره، آیات ۳۷ و ۳۸)

از آن جایی که عقل کلی در هستی و عقل جزیی انسان مسئولیت «تقدیر» در چارچوب حکمت و مشیت الهی را به عهده دارد، به طور طبیعی در مساله هدایت تکوینی و تشریعی نقش اساسی را ایفا می کند. بنابراین، عقل کلی از جمله پیامبر (ص) در تنزل دنیوی مسئولیت تشریع را به عهده می گیرد و به عنوان شارع ظهور می کند؛ چنان که در باطن هر انسانی نیز به عنوان هادی و شارع باطنی عمل می کند.

شکی نیست که حیاء به معنای «بستن» و «انقباض»، خودداری از کارهایی است که به معنای ناپسند ، قبیح و زشتی شهرت دارد.( مفردات الفاظ قرآن کریم، راغب اصفهانی، ص ۲۷۰، «حیى») پس اگر نفس انسانی حیا می ورزد، متاثر از عقل است؛ چنان که دین داری و پذیرش محدودیت ها و تکالیف در قالب احکام و قوانین نیز متاثر از همان عقل است.

به سخن دیگر، در هر نفس انسانی عقلی است که به طور هدایت فطری و تکوینی محدودیت هایی را در افکار و رفتار بر اساس حکمیت و مشیت الهی را موجب می شود. همین عقل است که دین تشریعی اسلام و شرایع آن را نیز به عنوان محدودیت های الهی می پذیرد و آن را به کار می گیرد. پس هر گاه در نفس و قلبی، عقل ظهور یابد و مسئولیت خویش را انجام دهد، به طور طبیعی دنبال محدودیت هایی است که در اصطلاح امروزی از آن به دین و اخلاق یاد می شود؛ زیرا عقل اجازه نمی دهد تا انسان در افکار و رفتار بیرون از دایره حکمت و مشیت الهی عمل کرده و به فجور و فحشاء و منکراتی بپردازد که خلاف دین و حیاء است.

از همین روست که از نظر آموزه های وحیانی کسی که بی دینی می ورزد و بر اساس آموزه های وحیانی و تکالیف آن عمل نمی کند، انسانی سفیه دانسته می شود که عقل او گرفتار سبکی و خفت شده و مسئولیت خویش را انجام نمی دهد؛ خدا بر همین اساس می فرماید: وَمَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّهِ إِبْرَاهِیمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ ؛ و هیچ کسی از ملت ابراهیم و آیین آن بر نمی تابد ، مگر آن که نفس خویش را دچار سبکی کرده و عقل را خوار داشته باشد.(بقره، آیه ۱۳۰)

به هر حال، بر اساس آموزه های وحیانی اسلام، عقل بنیاد هر محدودیت و «قدر و تقدیر»ی است که در افکار و رفتار انسان پدید می آید؛ از همین روست که بنیاد دین داری و حیاء و محدودیت های اخلاقی را همان عقل دانسته است. امیرمومنان امام علی دراین باره می فرماید: قَالَ عَلِیّ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ: هَبَطَ جَبْرَئِیلُ عَلَى آدَمَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ فَقَالَ یَا آدَمُ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أُخَیِّرَکَ وَاحِدَهً مِنْ ثَلاَثٍ فَاخْتَرْهَا وَ دَعِ اِثْنَتَیْنِ فَقَالَ لَهُ آدَمُ یَا جَبْرَئِیلُ وَ مَا اَلثَّلاَثُ فَقَالَ اَلْعَقْلُ وَ اَلْحَیَاءُ وَ اَلدِّینُ فَقَالَ آدَمُ إِنِّی قَدِ اِخْتَرْتُ اَلْعَقْلَ فَقَالَ جَبْرَئِیلُ لِلْحَیَاءِ وَ اَلدِّینِ اِنْصَرِفَا وَ دَعَاهُ – فَقَالاَ یَا جَبْرَئِیلُ إِنَّا أُمِرْنَا أَنْ نَکُونَ مَعَ اَلْعَقْلِ حَیْثُ کَانَ قَالَ فَشَأْنَکُمَا وَ عَرَجَ ؛ جبرئیل بر آدم نازل شد و گفت: اى آدم من مأمور شده‌ام که ترا در انتخاب یکى از سه چیز مخیر سازم. پس یکى را برگزین و دوتا را واگذار. آدم گفت: چیست آن سه چیز؟ گفت: عقل و حیاء و دین. آدم گفت: عقل را برگزیدم. جبرئیل به حیاء و دین گفت: شما بازگردید و او را واگذارید. آن دو گفتند: اى جبرئیل ما مأموریم هرجا که عقل باشد با او باشیم. گفت: خود دانید و بالا رفت.(اصول کافی، کِتَابُ الْعَقْلِ وَ الْجَهْل ، ج ۱، ص ۱۰)

البته باید توجه داشت که عقل بنیاد دین و حیاء است و محدودیت هایی که ما بر اساس دین یا حیاء می پذیریم همان محدودیت هایی است که عقل آن را تجویز می کند؛ زیرا آن را مطابق حکمت و مشیت الهی و مفید به حال انسان می داند؛ زیرا انسان جز از طریق همین محدودیت ها و مقدرات نمی تواند به کمالات خویش دست آورد و به مقام خلافت الهی برساند.

عقلانیت کامل در حجت ظاهری

برخی از روایات اسلامی عقل را به عنوان حجت باطنی و پیامبران را به عنوان حجت ظاهری دانسته است. امام کاظم(ع) می فرماید: یَا هِشَامُ إِنَّ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَیْنِ حُجَّهً ظَاهِرَهً وَ حُجَّهً بَاطِنَهً فَأَمَّا الظَّاهِرَهُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِیَاءُ وَ الْأَئِمَّهُ ع وَ أَمَّا الْبَاطِنَهُ فَالْعُقُو ؛ ای هشام برای خدا در مردمان بر مردمان دو حجت است، حجت ظاهری و حجت باطنی؛ اما حجت ظاهری همان رسولان و پیامبران و امامان هستند؛ و اما حجت باطنی همان عقول است.(کافی ، ج ۱ ، ص ۱۶)

باید توجه داشت، وقتی ما از حجت باطنی به نام عقل و حجت ظاهری به نام پیامبران و امامان سخن به میان می آوریم، مراد این نیست که حجت ظاهری فاقد عقلانیت است؛ زیرا چنان که بیان شد عقلی که در انسان حضور دارد، تنزلات تجلیاتی همان عقل کل است؛ هم چنان که حجت های ظاهری که پیامبران در قالب شرایع اسلامی آورده اند، همگی تجلیات تنزلاتی همان عقل کل است.

البته از آن جایی که دانسته شد عقل کلی همان حقیقت محمدی(ص) است که در قالب هدایت های تشریعی پیامبران تجلیات تنزلی یافته است. بنابراین، حجت ظاهری چیزی جز تجلیات همان عقل کلی نیست.

به نظر می رسد که حجت ظاهری از جهت عقلانیت و ظهورات آن قوی تر از عقل جزیی است که در انسان است؛ زیرا عقل کلی در حجت ظاهری به ویژه در خود پیامبر(ص) و امامان(ص) در تمامیت خویش ظهور یافته است. بنابراین، همان طوری که پیامبران با شخم زدن قلب و نفس انسانی، دفائن عقول را بیرون می کشند، پیامبر اکرم(ص) و امامان معصوم(ع) در این امر قوی تر از همگان هستند.

البته نمی بایست از نظر دور داشت که آن چه از بیرون اتفاق می افتد «اثاره» و بیرون کشیدن دفائن عقول است؛ پس آن کس که عقل او ظهور یابد، همان کس است که به حجت ظاهری یعنی دین اسلام گرایش می یابد. پس می بایست کاری کرد تا عقل انسان ها ظهور یابد و دفینه ها با شخم و تذکر بیرون آید تا بتواند تجلیات داشته باشد. این بدان معناست که اگر کسی عقل فردی و جزیی در هر کسی نباشد، امیدی به دین داری و حیاورزی او نباید داشته باشیم؛ زیرا این شخص است که با عقل خویش می تواند دین و حیاء را انتخاب و محدودیت های آن ها را بپذیرد.