عالم عاقل و عالم جاهل

بسم الله الرحمن الرحیم

یکی از تحریف های معنوی که نسبت به فرهنگ و گفتمان قرآنی، انجام شده، تعریف در واژه «جهل» است؛ زیرا در اصطلاح قرآنی، جهل نقیض عقل است نه نقیض علم. از همین روست که هرگز مجهول در برابر معلوم قرار نمی گیرد، بلکه در برابر معقول قرار می گیرد و برهمین اساس، در اصول کافی بر اساس روایات معصومان علیهم السلام، کتاب عقل و جهل در تقابل هم قرار می گیرد و مثلا جنود عقل و جهل معرفی می شوند. تحریف معنوی واژه «جهل» در فهم و تفسیر آموزه های وحیانی قرآن تاثیر منفی به جا می گذارد و انسان را از حقایقی که قرآن بیان می کند، دور می سازد. نویسنده در این مطلب بر آن است تا ضمن تبیین مفهوم قرآنی «جهل» نقیض «عقل» عوامل جهل و آثار آن را در زندگی بر اساس آموزه های وحیانی تبیین کند. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

مفهوم شناسی عقل و جهل از منظر قرآن

نقضیین به معنای سلب و ایجاد است. در فرهنگ عربی گاه با آوردن الفاظ و واژه هایی چون «ما»، «لا»، «عدم»، «فقد» و «غیر» مانند آن ها به دو چیزی که نقیض هم هستند اشاره می شود و مثلا گفته می شود: وجود و عدم وجود یا عالم و غیر عالم یا بصر و عدم بصر؛ هم چنان که در فرهنگ فارسی گفته می شود: هستی و نیستی یا دانا و نادان یا بینا و نابینا. اما گاهی واژگان مستقلی برای تقابل در فرهنگ و ادبیات عربی و فارسی وجود دارد که با بهره گیری از الفاظ «نفی و سلب» نیست، بلکه واژگان مستقلی مورد استفاده قرار می گیرد، مانند: وجود و عدم یا نور و ظلمت در عربی، یا کور و بینا یا روشنایی و تاریکی در فارسی.

برخی از صفات در انسان است که در تقابل نقیضین یا ضدین قرار دارند که اصطلاح علمی «ملکه و عدم» مانند کور و بینا برای بیان آن به کار می رود؛ یعنی چیزی که شانیت چیزی را به طور طبیعی دارا است، ولی اکنون فاقد آن است؛ زیرا کور را بر سنگ که شانیت بینایی را ندارد به کار نمی برند؛ بلکه بر حیوان و انسان مثلا به کار می برند.

واژه جهل به عنوان نقیض عقل به کار می رود؛ زیرا جهل به معنای فقدان عقل است. البته از آن جایی که عقل دارای مراتب است، به طور طبیعی جهل دارای مراتبی است؛ بر همین اساس، مثلا در برخی از مراتب فقدان عقل و جهالت، واژه سفاهت به کار می رود که به معنای کم خردی و کم عقلی است.

از آن جایی که عقل در عربی به معنای ایجاد محدودیت با بستن است، همانند بستن پای شتر با ابزار بستنی چون «عقال» می توان گفت که این واژه در حقیقت در انسان برای حالتی در انسان به کار می رود که شخص با قوه الهی به مدیریت و مهار دو قوه غضب و شهوت می پردازد و اجازه نمی دهد تا قوای غضبانی و شهوانی که از آن ها به هواهای نفسانی نیز یاد می شود، مهار و مدیریت انسان و کلیت نفس او را به دست بگیرد. بر این اساس، عقل مرتبه ای از نفس انسانی را نمایندگی می کند که مدیریت فعالیت های نفس انسانی را به عهده دارد. این مرتبه و حالت از نفس، در حقیقت جنبه «یلی الربی» و مقام «امری» نشات گرفته از «روح الهی» دمیده شده در کالبد انسانی را نمایندگی می کند؛ چنان که مرتبه های شهوت و غضب به عنوان قوای جاذبه و دافعه، جنبه های «یلی الخلقی» و مقام «خلقی» را نمایندگی می کند.

هم چنین از آن جایی که عقل دست کم دو نوع فعالیت را در نفس انسانی انجام می دهد که شامل فعالیت های شناختی و معرفتی و فعالیت های انگیزشی و علمی است، به اعتبار معقولات و فعالیت های آن، عقل را به عقل نظری و عقل علمی تقسیم می کنند؛ بر همین اساس است که جهل نیز باید به دو دسته جهل نظری و جهل علمی تقسیم شود.

با چنین تفسیری که از مرتبه عقلی نفس بیان شده است، نمی توان فعالیت های عقل را محدود به یک حوزه اندیشه ای یا انگیزشی کرد.

به سخن دیگر، هر چند که واژه عقل در لغت ابتدایی برای مهار و مدیریت مثلا نفس انسانی است، اما تفسیری که قرآن از عقل می دهد فراتر از حوزه عملی و رفتاری است؛ زیرا دایره و گستره فعالیت های عقل را به حوزه معرفتی نیز گسترانیده است. بنابراین، انسان عاقل از نظر قرآنی، کسی است که از جنبه امری و روحانی خویش نه تنها برای مهار و مدیریت قوای خلقی نفس یعنی شهوت و غضب بهره می گیرد، بلکه از آن جنبه امری و روحانی برای معرفت و شناخت حقایق نیز بهره می گیرد.

به عبارت دیگر، عقل جلوه ای از روح الهی در انسان است که به عنوان قوه و ابزار شناختی و گرایشی مسئولیت اساسی را به عهده دارد. این عقل که گاه از آن به سبب بیان حالتی خاص به «فطرت» نیز تعبیر می شود(روم، آیه ۳۰) همانند نرم افزار و سیستم عاملی است که کالبد انسانی را به فعالیت های اندیشه ای و انگیزشی درست و راستین بر اساس فلسفه و اهداف آفرینش و مقام خلافت الهی سوق می دهد. این قوه به عنوان سنت الهی در تکوین، هرگز تبدیل و تحویل پیدا نمی کند(روم، آیه ۳۰)، هر چند به سبب برخی از اعمال انسانی مخالف با فطرت ممکن است، دفن و دسیسه یا گرفتار رین و زنگار یا طبع و ختم شود.(شمس، آیات ۷ تا ۱۰؛ مطففین، آیه ۱۴؛ بقره، آیه ۷)

از نظر قرآن، وقتی عقل که مسئولیت فعالیت های اندیشه ای و معرفتی و نیز انگیزشی و عملی را در انسان به عهده دارد، به سبب همان عوامل مثلا گناه و مخالفت با فطرت از سوی انسان، دفن و دسیسه شود، در حالتی قرار می گیرد که از آن به عنوان «جهل» یاد می شود. پس جهل به معنای عدم عقل به طور مطلق نیست؛ زیرا عقل مرتبه ای از نفس انسانی است که از مقام امری و روحی نفس نمایندگی می کند و اگر بپذیریم که جهل فقدان عقل است، یعنی باید بپذیریم که اولا برای چنین شخصی نفس و روانی نیست، که چنین امری اصلا شدنی نیست؛ زیرا نفس الهی انسان پس انشاء از سوی خدا، هماره برای ابدیت وجود دارد، هر چند که ممکن است از کالبد جسدانی به کالبدی دیگر جسمانی در عوالم برزخ یا قیامت منتقل شود(مومنون، آیه ۱۴؛ آل عمران، آیه ۱۸۵؛ زمر، آیه ۴۲ و آیات دیگر)؛ ثانیا از نظر قرآن، عقل و فطرت از سنت های الهی در تکوین است که در آن تبدیل و تحویلی نیست(روم، آیه ۳۰)، هر چند که تغییر در آن راه می یابد(رعد، آیه ۱۱؛ انفال، آیه ۵۳؛ شمس، آیات ۷ تا ۱۰)؛ پس عقل انسانی به سبب بقای نفس الهی و ابدیت آن، هم چنان باقی و برقرار است و رفتارهای انسانی هم چون فجور و گناه چنان که بیان شد تنها موجب دفن و دسیسه، زنگارگرفتگی، تغییر طبع یا مختوم و مهمور شدن آن می شود. (شمس، آیات ۷ تا ۱۰؛ مطففین، آیه ۱۴؛ بقره، آیه ۷)

بر این اساس، از نظر فرهنگ قرآنی، هرگز جهل به معنای نابودی و نیستی عقل نیست، بلکه حالتی است که عقل در آن حالت، گرفتار دسیسه، رین، طبع یا ختم شده است. بنابراین، با توجه به مراتب این امر می توان برای جهل نام و عناوینی بیان کرد که از جمله آن عناوین می توان به سفاهت اشاره کرد.

از آن چه بیان شد دو مطلب اصلی درباره عقل و جهل به دست آمد: ۱. عقل و جهل به دو قسم علمی و عملی یا اندیشه ای و انگیزشی تقسیم می شود؛ ۲. جهل هرگز به معنای نابودی حالت عقل نیست؛ زیرا تبدیل و تحویلی برای عقل نیست، بلکه تغییر حالت آن به گونه ای است که عقل نمی تواند فعالیت های سالم را در حوزه های اندیشه ای و نظری یا انگیزیش و عملی داشته باشد.

پس عقل، تبدیل نمی شود و چیزی به نام مثلا بی عقلی جایگزین و بدل آن نمی شود. به سخن دیگر به جای امر وجودی عقل، امر عدمی جایگزین و بدل آن نمی شود؛ هم چنین تحویل برای عقل نیست که اصل عقل ماهیت خودش را از دست بدهد و به ماهیت و حالتی دیگر در آید که ضد عقل مثلا جایگزین شود؛ بلکه هم چنان عقل به عنوان سنتی در تکوین در نفس انسانی باقی و برقرار است. بر همین اساس، وقتی در قیامت پرده ها کنار می رود و عقل وفطرت از دسیسه، رین، طبع و ختم رهایی می یابد، عقل فعالیت های خود را در حوزه شناختی و انگیزشی دوباره آغاز می کند و انسان جاهل، انسان عاقلی می شود و خواهان بازگشت به دنیا برای تغییر وضعیت با اعمال معرفتی و انگیزشی می شود؛ اما از آن جایی که دنیا تبدیل شده(ابراهیم، آیه ۴۸) و راهی برای بازگشت به دنیا تبدیل شده نیست، دیگر عاقل قیامتی راهی برای بازگشت و اصلاح امور ندارد.(مومنون، آیات ۹۹ و ۱۰۰) بنابراین، از آن جایی که دست عمل شخص در قیامت بسته است، این عقل با آن که تنها در حوزه اندیشه ای و معرفتی فعال نشده بلکه در حوزه انگیزشی و گرایشی نیز فعال شده است، ولی نمی تواند از این اندیشه و انگیزه خویش بهره ای ببرد؛ چرا که فرصت برای تغییر پس از تبدیل دنیا به آخرت از دست رفته است.(همان)

برخی تفسیر غلطی از آیات قرآن ارایه می دهند و گمان می کنند که در آخرت و صحنه قیامت یا حتی در هنگام احتضار که کشف الغطاء می شود، شخص تنها به کشف حقایق نایل می شود و عقل او در حوزه معرفتی فعال شده و در حوزه انگیزشی فعال نمی شود، در حالی که این گونه نیست؛ زیرا عقل وقتی فعالیت خویش را شروع کند، در هر دو حوزه فعالیت خویش را از سر می گیرد که حوزه های اندیشه ای و انگیزشی است؛ اما به سبب فقدان اسباب یعنی فقدان دنیایی که بتوان انگیزش را انجام داد، نمی تواند بهره ای از فعالیت خویش داشته باشد. در قرآن آمده است که شخص پس از این که به بصیرت نهایی در هنگام احتضار و مرگ می رسد و بصیری تیزبین می یابد، نه تنها حقایق را می شناسد و آن را از باطل جدا می کند، بلکه گرایش به حقایق می یابد، اما نمی تواند از این اندیشه راست و انگیزش درست خویش بهره ای ببرد.(ق، آیات ۲۰ تا ۲۲؛ مومنون، آیات ۹۹ و ۱۰۰)

به سخن دیگر، وقتی نفس از دسیسه هایی که با فجور صورت گرفته است، آزاد می شود، به فعالیت طبیعی خود باز می گردد که در دو حوزه علمی و عملی، اندیشه ای و انگیزشی است؛ اما اگر دنیا بود و امکان بازگشت باقی بود، می تواند در مسیر اصلی از آن بهره گیرد؛ چنان که بسیاری از کسانی که در همین دنیا با تزکیه نفس و توبه و استغفار، نفس خویش را از دفن و طبع و ختم رهایی دادند، در مسیر درست قرار گرفته و نجات یافته اند.

عدم تقابل علم و جهل

از نظر آموزه های وحیانی قرآنی، علم به معنایی دانایی است که مقابل آن در عربی همان عدم العلم و به فارسی نادانی است. از این روست که در آیات قرآنی برای نفى علم واژگانی مانند: «بغیر علم»، «لایعلم»، «لایعلمون» و «لیس لهم به علم» استفاده شده است؛ و هرگز «جهل» برای تقابل با علم به کار نرفته است. این گونه است که وقتی از جاهل یا جاهلین یا قوم یجهلون و مانند آن ها سخن به میان می آید، به معنای انسانی است که عقل خویش را دفن و دسیسه کرده است.

البته چنان که گفته شد، با توجه به مراتب دفن و دسیسه کردن عقل و فطرت، گاه قرآن برای آن عناوین اثباتی هم چون سفاهت نیز به کار برده است؛ به عنوان نمونه می فرماید: وَمَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّهِ إِبْرَاهِیمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ؛ هر کسی از ملت و آیین ابراهیم، اعراض کند مگر آن که نفس خویش را گرفتار سفاهت کرده است.(بقره، آیه ۱۳۰)

واژه «سفه» به عنوان سبک کردن است. وقتی باری از چیزی برداشته شود، و سبک شود، واژه سفه به کار می رود، در اشتقاق کبیر «سفح» نیز به همین معنا نزدیک است که به معنای ریختن آب و آبرو است که به طور طبیعی موجب سبکی کوزه می شود. جالب این است که در تقابل «سفه» در فرهنگ عربی، «حلم» به کار می رود که به معنای افزایش بار است؛ زیرا وقتی افزون بر دو طرف چارپا ، در میانه ستون فقرات و پشت حیوان نیز باری گذاشته می شود، اصطلاح «حلم» به کار می رود که فراتر از صبر است. بر همین اساس در فارسی، صبر به معنای شکیبایی و حلم به معنای بردباری به کار می رود که همان حالت سنگین تر را بیان می کند. پس همان طوری که حلیم یعنی کسی که در مرتبه عقلانیت به جایی می رسد که نه تنها شکیبا و صبور است، بلکه بردباری است که فشارهای بسیاری را تحمل می کند و آستانه تحمل وی از صبور بیش تر است؛ در تقابل این حالت، سفاهت به حالتی گفته می شود که شخص دارای کم ترین حوصله و آستانه تحمل است و خودش را سبک بار و به تعبیری سبک مغز کرده است و در کم ترین حد از عقل خویش بهره می برد. از این رو، سفیه را می بایست کم خردی و سبک مغزی و مانند آن تعبیر کرد که کم ترین ظرفیت شناختی و انگیزشی و رفتاری را دارا است.

پس از نظر قرآن، کسی که نفس خویش را در مرتبه سبکی قرار داده و از نظر معرفتی و عملی کم ترین را دارا است، گرفتار سفاهت است. از همین روست که سبکباران از نظر علمی و عملی، سفیه هستند و حاضر نیستند تا تکالیف و وظایف شرعی در آیین ابراهیم(ع) را انجام دهند. مشرکان مکه مدعیان دین ابراهیم (ع) و آیین او بودند، ولی با این حال از ملت و آیین ابراهیم در حوزه تکالیف ابا می ورزیدند، زیرا مرتبه نفس خویش را با گناه و فجور به پایین ترین سطح از آستانه معرفتی و تحملی رسانیده اند.

خدا در جایی دیگر می فرماید: قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ قَتَلُوا أَوْلَادَهُمْ سَفَهًا بِغَیْرِ عِلْمٍ؛ به تحقیق کسانی که فرزندان خویش را به سبب سفاهت و غیر علم می کشند، گرفتار خسران و زیانکاری شدند.(انعام، آیه ۱۴۰)

در این آیه کشتن فرزندان به عنوان سفاهت غیر علمی دانسته شده است. معلوم است که سفاهت هیچ ارتباطی با علم ندارد، بلکه مرتبط با عقلانیت است؛ زیرا «بغیر علم» ناظر به فقدان علم است؛ و اصل این است که بغیر علم توضیح سفاهت نیست، بلکه خود دارای معنای مستقلی است. به سخن دیگر، در این آیه به دو امر سبک عقلی و فقدان علم اشاره شده است؛ یعنی کسانی که فرزندان خویش را می کشند گرفتار دو امر : سبک عقلی و فقدان علم هستند. پس هم بی خرد و هم نادان بوده و از عقل و علم بهره ای نبرده اند.

از نظر آموزه های قرآنی، شخص سفیه درجه ای از عقلانیت را با جهالت خویش دارا است، از همین رو، می تواند عالم یا بی علم و به فارسی دانا یا نادان باشد. بر همین اساس است که امیرمومنان امام علی(ع) می فرماید: رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ، وَعِلْمُهُ مَعَهُ لَایَنْفَعُهُ؛ چه بسا عالمی که جهلش او را می کشد و علمش با آن جهل سودی به او نمی دهد.(نهج البلاغه، حکمت ۱۰۷)

از این عبارت امیرمومنان امام علی(ع) معلوم می شود که علم با جهل جمع می شود، پس علم و جهل نقیض هم نیست؛ زیرا در نقیضین هرگاه یکی باشد آن دیگر نمی تواند باشد؛ زیرا نسبت در نقیضین، سلب و ایجاب است؛ پس شخص یا مثلا بینا است یا نابینا؛ زیرا هر درصدی از بینایی مانند کم کوری نوعی بینایی است. در نقیضین نمی توان از مرتبه و به تعبیر امروزی از فاز سخن گفت، بلکه یا هست یا نیست. پس وقتی امام علی(ع) از وجود علم و جهل در یک نفر سخن می گوید، به این معنا است که مراد از جهل، فقدان علم نیست، بلکه مراد از جهل همان حالتی است که از آن به فقدان عقل یعنی دسیسه شدن آن سخن به میان می آید؛ زیرا گفته شد که عقل از چیزهایی است که در انسان ثابت خواهد بود و تبدیل و تحویلی در آن راه نمی یابد، بلکه گرفتار تغییری است که از آن به سفاهت و مانند آن تعبیر می شود.

پس از نظر قرآن و تعابیر روایی دانسته می شود که عاقل بر دو گونه است: عالم و غیر عالم. پس عاقل می تواند عالم یا غیر عالم باشد. در برابر عالم نیز دو گونه است: عالم عاقل یا جاهل باشد؛ زیرا عقل با جهل جمع نمی شود و در حقیقت مانعه الجمع است؛ اما علم می تواند با عقل و جهل جمع شود و در حقیقت مانعه الجمع نیست. از این روست که می تواند عالمی را یافت که گرفتار جهل است یا عالمی که عاقل است.

از نظر قرآن، علم و عقل دارای مراتب تشکیکی است؛ از این روست که در حوزه عقل از «حلم» در درجه بالای عقلانیت، از «سفاهت» در مرتبه پایین عقلانیت سخن به میان آمده است. هم چنین درباره حوزه علم، از «یقین» در مرتبه بالای بلوغ علمی و از ظن در مرتبه پایین علمی سخن به میان آمده است.

از آن جایی که علم و عقل دو مقوله جدا از هم هستند، خدا از کسانی که در مرتبه بالای علمی یعنی مرتبه «یقین» هستند سخن می گوید که بر خلاف عقلانیت عمل می کنند و به جحد و انکار عقلی، آن یقین می پردازند. در حقیقت واکنش «جحد» عقل عملی در برابر یقین علمی وجود دارد؛ زیرا هستند کسانی که در علم به یقین رسیده اند، ولی به سبب آن که هواهای نفسانی بر آنان غلبه دارد، برای خواهش های نفسانی در راستای ظلم و تجاوزگری و بغی، پشت پا به علم یقینی خویش می زنند.(نمل، آیه ۱۴)

پس همان طوری که امیرمومنان امام علی(ع) می فرماید: رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ، وَعِلْمُهُ مَعَهُ لَایَنْفَعُهُ؛ چه بسا عالمی که جهلش او را می کشد و علمش با آن جهل سودی به او نمی دهد.(نهج البلاغه، حکمت ۱۰۷)

در جایی دیگر در این باره این گونه توضیح می دهد: وَ کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ هَوَى أَمِیرٍ و چه بسا عقل که اسیر فرمانروایى هوس است.(نهج البلاغه، حکمت ۲۱۱) پس وقتی عقل گرفتار فرمانروی هواهای نفسانی از شهوت و غضب قرار می گیرد، علم یقینی نیز کارآیی خودش را از دست می دهد؛ زیرا از نظر قرآن، ارتباطی میان علم و عقل به یک معنا نیست، به ویژه میان علم و عقل علمی که به حوزه گرایشی و انگیزشی ارتباط دارد. از این روست که بسیاری را می توان یافت که مانند بلعم باعورا و سامری از نظر بصیرتی و علمی به مرتبه یقین رسیده اند، اما از نظر عقل عملی به درجه صبر و حلم نرسیده اند، بلکه در مقام سفاهت هستند. این گونه است که ایشان نه تنها از علم خویش بر اساس عقل بهره نمی گیرند، بلکه در جهت خلاف آن به کار می گیرند.(اعراف، آیه ۱۷۶؛ طه، آیه ۹۶)

خدا در قصه حضرت آدم(ع) نیز به این نکته اشاره می کند که حضرت آدم(ع) با آن که علم داشت و حتی ابلیس هنگام سوگند دروغ و تشویق و وسوسه کردن آن حضرت، دوباره یادآور ممنوعیت خوردن میوه درخت ممنوع می شود، اما آن حضرت(ع) بر خلاف علم خویش عمل می کند و هواهای نفسانی بر او غلبه کرده و عقل خویش را کنار می گذارد. از این روست خدا درباره کنش های انگیزشی و عقل گرایشی و عملی ایشان می فرماید: وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا ؛ و به یقین پیش از این با آدم پیمان بستیم، ولى آن را فراموش کرد و براى او عزمى استوار نیافتیم. (طه، آیه ۱۱۵)

باید توجه داشت که «عزم» و «همت» همانند صبر و حلم به حوزه عقل عملی اشاره دارد، چنان که «غفلت» و «نیسان» ناظر به مراتب جهل عقلی است؛ زیرا عدم عمل به تعهدات به حوزه عقل علمی یعنی جهالت و سفاهت باز می گردد. پس وسوسه های شیطانی موجب تحریک هواهای نفسانی و نادیده گرفتن علم قطعی می شود به طوری که با علم قطعی شخص به سبب جهل و سفاهت و بی عقلی عملی اقدام به خلاف علم یقینی می کند، چنان که حضرت آدم(ع) مرتکب می شود.(اعراف، آیات ۲۱ و ۲۲)

از نظر قرآن، برخی از مردم خود نادان به سفاهت و جهالت خویش هستند و با آن که رفتارهای جاهلانه و بی خردانه ای انجام می دهند که نشانه سبک عقلی یا جهالت آنان است، خود را عاقل می شمارند و دیگران را متهم به سفاهت می کنند؛ چنان که منافقان و کافران خود را عاقل و دیگران را سفیه می دانند؛ زیرا آنان دچار تغییرات در عقل خود شده و عقل آنان مختوم است؛ از این روست که امور را وارونه درک و فهم می کنند و بر اساس همان درک و فهم وارونه، رفتارهای فاسد و مفسدانه خویش را صالح و مصلحانه می شمارند.(بقره، آیات ۷ تا ۱۳)

از نظر قرآن، تغییر در حالت عقل به شکل مختوم شدن، موجب می شود که شخص گرفتار ختم عقل، نتواند از ابزارهای شناختی به درستی استفاده کند، از همین روست که در کم ترین سطح از نظر علمی نیز قرار می گیرد؛ زیرا ابتدایی ترین حواس موجودات، شعور است که از طریق «شعر» و مو به دست می آید و حتی برخی از گیاهان هم چون «گل قهر کن» از این حس برخوردار است؛ اما کسانی که گرفتار ختم قلب و قساوت قلب هستند در سطح سنگ قادر بوده و نمی تواند احساس ساده و ابتدایی در سطح شعر و مو داشته باشند و به سخن دیگر بی شعور هستند. بی شعور یعنی ساده ترین احساس و ابزار حسی و شناختی را که همان مو است را ندارند و نمی توانند از آن بهره گیرند.(همان؛ انعام، آیه ۴۳؛ بقره، آیه ۷۴؛ حدید، آیه ۱۶)

از نظر قرآن، قلوب و افئده که مرتبه ای از نفس است، ناظر به همان مرتبه عقل نفس نیز است. به سخن دیگر، برای نفس حالاتی است که برای هر مرتبه بر اساس غلبه حالت، نامی گذاشته می شود، که شامل قلب و فواد و مانند آن ها است. از نظر قرآن، نفس انسانی در مرتبه قلب، به فقه می پردازد که تحلیل و تبیین داده های بیرونی بر اساس شاخص های فطری است که موجب ژرف اندیشی و دست یابی به عمق مطلب و نیز گرایش به سمت و سوی درست می شود. پس اگر نفس در این مرتبه نباشد، و مثلا با گناه قسی یا مکنون یا مختوم یا مطبوع یا دسیسه شده باشد، با توجه به حالات مختلف ، کنش ها و واکنش های درستی نخواهد داشت. از این روست که چنین قلوبی نمی توانند تحلیل و تبیین و توصیه ای درست داشته باشند که در آیات بسیاری به آن اشاره شده است.(انعام، آیه ۲۵؛ توبه، آیات ۸۷ و ۹۳ و ۱۲۷؛ اسراء، آیه ۴۶؛ کهف، آیه ۵۷)

از نظر قرآن کسانی که مبتنی بر هواهای نفسانی از عشق و محبت به چیزهای دنیوی در سمت قوه جاذبه شهوت (آل عمران، آیه ۱۴ ) یا نفرت و غضب در قوه دافعه(مائده، آیه ۸، نساء، آیه ۱۳۵) رفتار و عمل می کنند، گرفتاری سطحی از سطوح جهالت و بی عقلی هستند. از این روست که گاه جهل و با نادانی و عدم علم جمع می شود و انسان کاری خواسته ای دارد که از نظر قرآن نادرست است. از این روست که حتی به پیامبران بارها هشدار داده می شود که تحت تاثیر دو عامل اصلی شهوت و غضب، عقل خویش را گرفتار جهالت نکنند و با عدم علم خواسته هایی را مطرح کنند که از سوی عاقل مطرح نمی شود. به عنوان نمونه به حضرت نوح (ع) می فرماید: قَالَ یَا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٍ فَلَا تَسْأَلْنِ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْجَاهِلِینَ؛ فرمود: اى نوح او در حقیقت از کسان تو نیست او داراى کردارى ناشایسته است. پس چیزى را که بدان علم ندارى از من مخواه من به تو اندرز مى‏ دهم که مبادا از جاهلین و بر خردان باشى. (هود، آیه ۴۶)

این جهل به معنای بی خردی و بی عقلی است، نه بی علمی که برخی در ترجمه آورده اند؛ پس از نوح می خواهد بر اساس شهوت محبت به فرزند و زن(آل عمران، آیه ۱۴) درخواست هایی را مطرح نکند که بیانگر سرکوب کردن عقل و خرد است و اجازه ندهد تا هواهای نفسانی امارت عقل را به عهده گیرد.

جالب این که دو نفر از اهل ایشان یعنی زن (تحریم، آیه ۱۰) و فرزند(هود، آیه ۴۶) کافر بودند، ولی به سبب غلبه محبت فرزند در دل ایشان، بر خلاف عقلانیت، خواهان نجات فرزند می شود که دشمن شیرین است. حضرت نوح(ع) خواهان نجات زن خویش نیست که عموم مردم گرایش شدید محبتی نسبت به آن دارند و اولین محبوب مردان است(آل عمران، آیه ۱۴)، بلکه به دشمن شیرینی گرایش داشته است که از نظر قرآن، فتنه و دشمن است.(تغابن، آیات ۱۴ و ۱۵)

از نظر قرآن چنان که در روایات آمده است، عاقل در رفتار خویش نشان می دهد که از عقل و علم بهره مند است؛ در حالی که ممکن است فردی عالم باشد ولی گرفتار شیطنت هواهای نفسانی یا شیطنت بیرونی شیطان باشد و بر خلاف عقل دنبال جهل برود(نمل، آیه ۱۴)؛ از این روست که امام صادق(ع) می فرماید: قَالَ: قُلْتُ لَهُ مَا اَلْعَقْلُ قَالَ مَا عُبِدَ بِهِ اَلرَّحْمَنُ وَ اُکْتُسِبَ بِهِ اَلْجِنَانُ قَالَ قُلْتُ فَالَّذِی کَانَ فِی مُعَاوِیَهَ. فَقَالَ تِلْکَ اَلنَّکْرَاءُ تِلْکَ اَلشَّیْطَنَهُ وَ هِیَ شَبِیهَهٌ بِالْعَقْلِ وَ لَیْسَتْ بِالْعَقْلِ؛ شخصى از امام ششم علیه السلام پرسید: عقل چیست‌؟ فرمود: چیزی است که به وسیله آن خدا پرستش شود و بهشت به دست آید. آن شخص گوید: گفتم پس آنچه معاویه داشت چه بود؟ فرمود: آن زشتی و منکر، نیرنگست، آن شیطنت است، آن نمایش عقل را دارد، ولى عقل نیست.(کافی، ج ۱، ص ۱۱)

با دقت نظر در آیات و روایات به ویژه کتاب عقل و جهل اصول کافی به روشنی معلوم می شود که در قرآن، هرگز جهل در برابر علم نیست، بلکه جهل در برابر عقل است. پس باید در فهم علل و عوامل و آثار جهل، به امر عقل به عنوان برابر نهاد آن مراجعه کرد، نه به علم. تفاسیر و ترجمه به همین دلیل ناتوان از تبیین حقایق قرآنی و معارف آن است و برداشت ها و سوء برداشت هایی به سبب همین تحریف معنوی واژه جهل رخ داده است که باید تصحیح و اصلاح شود.

سخن در این باره بسیار و از حصوله یک مقال بیرون است. بر همین اساس در این مقال به همین میزان بسنده می شود.