صدق و کذب از نظر قرآن

کفار

بسم الله الرحمن الرحیم

راست و دروغ به عنوان نقیضین مطرح هستند، هر چند که در ظاهر لازم است برای بیان نقیضین از روش «سلب و ایجاب» استفاده شود و مثلا گفته شود، «بود و نبود» یا «هست و نیست» یا «صدق و لاصدق»؛ ولی گاهی برخی از واژگان همان نقش نقیض را به شکلی دیگر بیان می کند، مانند «وجود و عدم» یا «خیر و شر» یا «حق و باطل»؛ زیرا مراد از عدم همان «لاوجود» است، چنان که مراد از «شر»، همان «لاخیر» و باطل همان ناحق است.

این بدان معناست که اگر سخنی «دروغ» است، یعنی «راست» نیست و متهم به دروغگویی در حقیقت متهم به راست نگویی است؛ زیرا این نسبت «نقضین» در جایی است که اگر یکی نباشد، به طور طبیعی دیگری است؛ در حالی که در «ضدین» ممکن است، «شق سومی» باشد؛ یعنی این طور نیست که اگر «سیاه» نیست، حتما «سفید» است، بلکه ممکن است رنگی دیگر از رنگها باشد؛ اما وقتی می گویم چیزی موجود است؛ یعنی عدم و نیستی برای آن ثابت نیست؛ زیرا «شق سومی» ندارد.

بنابراین، انسان یا راستگو است یا دروغگو! هر چند که ما در نسبت می توانیم «سکوت» کنیم و «قضاوت» و «حکم» درباره اش ننماییم و بگوییم که «نمی دانم»؛ اما هر گزاره ای خالی از «صدق و کذب» نیست؛ یعنی یا سخن و گزاره مطابق «حقیقت» است یا نیست.

البته در فرهنگ قرآنی، از «صدق و کذب خبری» و «صدق و کذب مخبری» سخن به میان آمده است؛ یعنی گاه به خبر به «ماهو خبر» بدون لحاظ «مخبر» مورد سنجش و قضاوت قرار می گیرد و گاه «با لحاظ مخبر». از همین روست که در «صدق و کذب مخبری» گفته اند که آن به معناى مطابقت و هماهنگى گفتار با اعتقاد باطنى.

به هر حال، وقتی از صدق و کذب سخن به میان می آید، مراد مطابقت خبر با اعتقاد باطنی مخبر و گوینده و نیز مطابقت خبر با «مخبرعنه» است؛ مراد از مخبرعنه چیزی است که از آن خبر داده شده است.

انسان وقتی «صادق» است که «خبر» غیر از این که با «مخبرعنه» و واقعیت و حقیقت، مطابقت داشته باشد، بلکه «مخبر» نیز به آن «اعتقاد» داشته باشد؛ زیرا گاه «مخبر» خبری را می گوید در حالی که اعتقادی به «مطابقت با حقیقت» ندارد؛ یعنی نه آن را صدق می شمارد و نه کذب؛ زیرا درباره آن داوری نکرده است تا به عنوان یک «اعتقاد» از آن خبر دهد.

از نظر قرآن، گاه شخص «خبری» را می دهد که مطابق حقیقت و واقع است؛ ولی به اعتقادش خبرش «صدق» نداشته و مطابق حقیقت نیست؛ این شخص گاه فقط می خواهد «خبری» را بدهد که در صدق و کذب آن هیچ داوری ندارد؛ و گاه دیگر «خبری» را می دهد هیچ اعتقادی به آن ندارد بلکه بر این باور است که خبرش «کذب» است، ولی به گونه ای مطرح می کند که گویی «صدق» است.

از نظر قرآن، منافقان کسانی هستند که گاه «خبری» صادق را می دهند؛ چنان که که «شهادت می دهند که محمد(ص) رسول الله است.» در حالی که این خبر از نظر مخبرعنه، «صدق» است، ولی از نظر «مخبری» صدق نیست؛ زیرا قول مخبر از خبری چنین بر خلاف اعتقاد باطنی اوست.

خدا می فرماید: إِذَا جَاءَکَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَاللَّهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَکَاذِبُونَ ؛ چون منافقان نزد تو آیند، گویند: گواهى مى‏ دهیم که تو واقعا پیامبر خدایى! و خدا هم مى‏ داند که تو واقعا پیامبر او هستى؛ و خدا گواهى مى‏ دهد که منافقان سخت دروغگو هستند.(منافقون، آیه ۱)

خدا نسبت به دروغگویی را به منافقان از آن جهت می دهد که آنان بر خلاف «اعتقاد » خودشان «خبری» را می دهند. از نظر قرآن، این که پیامبر(ص) رسول الله است، «صدق» است؛ اما منافقان در این خبر خودشان «دروغ» می گویند و در حقیقت کذب مخبری دارند.

از نظر قرآن، برخی افراد به دلیل سابقه بد خویش در دروغ، متهم به «کذب» می شوند، حتی اگر «صادق» باشند؛ این افراد با آگاهی به این سابقه خویش، تلاش می کنند تا «بدگمانی» را بردارند و با آوردن شواهدی «صدق خبر» را تایید کنند؛ چنان که برادران حضرت یوسف(ع) به سبب سابق دروغ می دانستند که پدر سخن ایشان را باور نمی کند و خبرشان را «صدق» نمی شمارد.(یوسف، آیات ۱۱ تا ۱۷)

صدق و کذب فعل «فؤاد»

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، مسئولیت «حکم» را «نفس» در مرتبت «فؤاد» انجام می دهد؛ در حقیقت داده های بیرونی را «فؤاد» مورد ارزیابی قرار می دهد و نسبت به «صدق و کذب» آن حکم می کند؛ چنان که خدا به صراحت در قرآن می فرماید: مَا کَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى؛ فؤاد آن چه را دید، دروغ و کذب ندانست.(نجم، آیه ۱۱)

پس از نظر قرآن، این «فؤاد» است که با «دیده ها»یش را به داوری می گذارد و سپس «حکم» در «صدق یا کذب» آن می کند. در حقیقت، برخلاف آن چه گفته می شود، مسئولیت «نفس» در مرتبت «فؤاد» «حکم» و تعیین «صدق و کذب» دیده یا شنیده ای است. پس اگر خبری را به «فواد» برسد، آن را بر اساس معیارها و داشته های خود مورد ارزیابی و سنجش قرار داده و به «کذب و صدق» آن اقدام می کند. در این حالت می گوید که «خبر صادق یا کاذب» است. در مرتبه دیگر، به «تصدیق و تکذیب» می پردازد و دیگران را به «دروغگویی» یا «راستگویی» متهم می کند.

نسبت صدق با واقع و حق

از نظر آموزه های قرآنی، واقع ممکن است، حق یا باطل یا فتنه باشد؛ یعنی در شرایطی باشد که حق و باطل قابل تشخیص نباشد. بنابراین، این گونه نیست که هر «واقعیتی» هم چنین «حقیقت» باشد؛ زیرا بسیاری از «واقعیت ها» همانند «واقعیت زنا و گناه» با آن که امری واقعی هستند، ولی «ناحق» و باطل هستند و از حقیقت هیچ طرفی نبرده اند.

هم چنین از نظر قرآن، بسیاری از «حقایق» در جهان مادی صورت واقعیت نیافته اند؛ چنان که حقیقت «عدالت» به تمام کمال در جهان «واقعیت» نیافته است و امید است با حضور بقیه الله و «قوامین بالقسط» و «قوامین لله» چنین چیزی تحقق یابد و صورت حقیقت به خود گیرد.(حدید، آیه ۲۵؛ نساء، آیه ۱۳۵؛ مائده، آیه ۸)

بنابراین، ممکن است خبری با «واقعیت» تطابق داشته باشد، ولی با «حقیقت» مطابقت نداشته باشد. خبر هم چون « انسان به دو دسته کافر و مومن تقسیم می شوند» گزاره خبری است که از نظر «واقعیت» صادق است؛ اما از نظر «حقیقت» امری باطل و ضد ارزشی است؛ زیرا تلاش بر این است که «کفر» از میان به عنوان «باطل» از میان برود و «واقعیتی» به نام «کفر» وجود نداشته باشد.

هم چنین باید توجه داشت که عنوان «واقعیت» هیچ بار ارزشی ندارد، به این معنا که اگر چیزی «واقعیت» داشته باشد، به این معنا نیست که امری ارزشی است؛ زیرا بسیاری از واقعیت ها از امور ضد ارزشی هستند. اما وقتی سخن از «حقیقت» می شود، ناظر به یک امر ارزشی است.

از نظر قرآن، واقعیتی که با حقیقت آمیخته باشد، امری ارزشی است که می بایست باقی و برقرار بماند؛ اما واقعیتی که با باطل آمیخته و از حقیقت طرفی نسبته است، می بایست نابود و از میان برود.

به هر حال، «صدق و کذب» ناظر به «واقعیت» است، نه حقیقت. بنابراین به یک معنا «صدق و کذب» بار ارزشی را با خود حمل نمی کند؛ مگر آن که آن واقعیت با صفت حقیقت نیز موصوف شود که از این جهت «صدق» آن بار ارزشی می یابد.

به سخن دیگر، کسی که حکم «صدق و کذب» را نسبت به امری صادر می کند، حکم ارزشی صادر نمی کند؛ زیرا ناظر به «حقیقت» سخن نمی گوید، بلکه ناظر به «واقعیت» سخن می گوید که واقعیت همان طوری که بیان شد می تواند حق یا باطل باشد.

ضرورت حکم «عدم کذب» در دیده ها و شنیده ها

از نظر قرآن، وقتی انسان چیزی را از طریق «گوش» خویش می شنوند یا از طریق «چشم» خویش می بیند، این شنیدن و دیدن در «نفس» اتفاق می افتد؛ زیرا توانایی «شنوایی و بینایی» از توانایی ها و قوای نفس است.

البته از آن جایی که نفس در همه عوالم و نشئات برای «شنیدن و دیدن» نیازمند ابزارهای بدنی است، نیازمند «چشم و گوش» برای دیدن و شنیدن است.

از نظر قرآن، «نفس» انسان در دنیا با همین چشم و گوش با محدودیت های بسیار می بیند و می شنوند؛ اما در عالم مثال برزخی، وضعیت بهبود می یابد و محدودیت ها کمی برداشته می شود؛ زیرا بدن مثالی به گونه ای است که می تواند به گونه ای دیگری «چشم و گوش» شود. از همین رو گرفتار «محدودیت های» طولی و عرضی و عمقی نیست و فراتر از آن، از محدودیت ۱۸۰ درجه در دیده ها یا فرکانس های بالا و پایین در شنیده ها نجات می یابد.

هم چنین «نفس انسانی» در عالم قیامت و بهشت، با بدن های اخروی از چنان توانایی در دیده ها و شنیده ها برخوردار می شود که قابل مقایسه با دیده ها و شنیده های برزخی نیست؛ چه رسد با آن چه از طریق بدن مادی خاکی دنیوی به دست می آورد.

از نظر قرآن، «نفس» انسانی دارای توانایی «بصر و بینایی» و «سمع و شنوایی» است و این توانایی را با ابزارهای بدنی در عوالم مختلف به کار می گیرد.

هم چنین از نظر قرآن، «فؤاد» نفس مسئولیت آن را دارد تا «شناخت و گرایش » را مشخص کند و در اندیشه و انگیزه فعالیت داشته باشد. همین فؤاد است که «کذب و صدق» را انجام می دهد و حکم و داوری در این موارد به عهده اوست. به این معنا که «دیده ها و شنیده ها»ی خویش را به «داشته ها»ی فطری نفس عرضه می کند و سپس اگر آن را مطابق «واقع» یافت، به «صدق و کذب» آن حکم می کند.

از نظر قرآن، انسان هر گاه «چیزی» را دید یا شنید، نمی بایست آن را «صدق» شمارد، بلکه در گام اول پیش از هرگونه داوری آن را «کذب» نداند. از همین روست که به واکنش پیامبر(ص) به عنوان «اسوه حسنه» در این گونه موارد اشاره می کند و می فرماید: مَا کَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى؛ فؤاد آن چه را دید، دروغ و کذب ندانست.(نجم، آیه ۱۱)

به سخن دیگر با آن که خدا می توانست بگوید: صَدَقَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى؛ فؤاد آن چه را دید، صدق و راست دانست، از این تعبیر خودداری کرده و به جای «صدق» دانستن دیده های «فواد» فرمود: مَا کَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى؛ فؤاد آن چه را دید، دروغ و کذب ندانست.(نجم، آیه ۱۱)

بر همین اساس، عالمان عاقل می فرمایند، وقتی چیزی را «شنیده» اید، پیش از آن که «تکذیب یا تصدیق» کنید، آن شنیده را «کذب» ندانید. پس در گام اول، «هر چیزی را می بایست ممکن بدانید تا خلاف آن ثابت شود».

بنابراین، انسان به ویژه در شنیده ها نمی بایست به سرعت آن را انکار و رد کند، بلکه باید «تحقیق» و تبیین کند تا «صدق یا کذب» آن مشخص شود. خدا می فرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصِیبُوا قَوْمًا بِجَهَالَهٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِینَ؛ اى کسانى که ایمان آورده‏ اید اگر فاسقى برایتان خبرى آورد، نیک تبیّن و وارسى کنید! مبادا به نادانى گروهى را آسیب برسانید و بعد از آنچه کرده‏ اید پشیمان شوید. (حجرات، آیه ۶)

البته انسان حتی در رویت و دیده های خویش نیز می بایست «اصل» را «عدم کذب» قرار دهد و با آن معامله «دروغ نیست» بداند؛ هر چند که با صراحت نمی گوید، «راست هست.»

به سخن دیگر، هر چند که نسبت به میان «صدق و کذب» نسبت تقابل نقیضین است، به طوری که وقتی چیزی «کذب» نیست، حتما «صدق» است؛ اما خدا در قرآن می فرماید که در گام نخست، شخص نسبت به دیده هایش ، حکم به «عدم کذب» کند و بگوید: دروغ نیست.

صدق، مطابقت با حقیقت نه واقعیت

با درنگ و تامل در آموزه های وحیانی قرآن می توان گفت که نگره قرآن به موضوع «صدق و کذب» ناظر به «واقعیت» نیست، بلکه «ناظر» به «حقیقت» است؛ یعنی صدق خبر زمانی است که خبر «مطابقت با حقیقت» داشته باشد نه «مطابقت با واقعیت»؛ زیرا واقعیت ها ممکن است حقیقت نباشند؛ چنان که بسیاری از حقایق نیز ممکن است «واقعیت» خارجی نیابد؛ زیرا ظرفیتی برای «وقوع» آن در دنیا نیست و برای «وقوع» نیازمند شرایط و نشئات و عوالمی دیگر است.

بر این اساس وقتی در آیات قرآنی سخن از این است که «گزاره خبری» صادق است، به معنای آن است که آن خبر، حقیقتی است که بیان شده است.

در اصطلاح فلسفه اسلامی از این نوع «حقیقت» به عنوان «نفس الامر» یاد می شود و مثلا می گویند: خبر مطابق با نفس الامر است؛ یعنی مطابق با حقیقتی است که باطل نیست.

البته برخی بر این باورند که قضایا یک دست نیستند و خبری که انسان می دهد گاه نسبت به امر خارجی مادی است، مانند: «زید در خانه است»، و گاه ترکیبی از خارجی و عقلی، مانند :« زید انسان است»؛ و گاه دیگر تنها امر عقلی است مانند: «انسان ممکن الوجود است».

آنان بر این باورند که صدق در خبر نوع نخست «مطابقت خبر با واقعیت خارجی» است؛ در حالی که در دو جمله دیگر «مطابقت با نفس الامر» است؛ ولی مشکل این است که «نفس الامر» یعنی چه؟ ما چگونه می توانیم به نفس الامر دسترسی یافته و مطابقت را اثبات کنیم. برخی گفته اند: نفس الامر همان حقیقتی است که با «عقل یا نقل معتبر چون وحی» کشف می شود. پس هرگاه «خبری» مطابق با «عقل سلیم برهانی یا نقل وحیانی» باشد، آن خبر «صادق» و در غیر این صورت «کاذب» است.

برخی «نفس الامر» را معنای عامی می دانند که «ثبوت خارجی و ثبوت ذهنی» شامل می شود و بر این باورند که «مطابقت علم با معلوم را از خواص ذاتی علم است».( سید محمّدحسین طباطبائى، بدایه الحکمه قم، مؤسسه نشر اسلامى، بى‏تا، ص ۲۱ـ۲۲؛ اصول فلسفه و روش رئالیسم، پاورقى مرتضى‏مطهّرى قم، صدرا، ۱۳۶۸، چ‏دوم، ج ۱، ص ۱۶۶)

شهید مطهری می نویسد: «حقیقت» وصف ادراکات است از لحاظ مطابقت با واقع و نفس‏الامر. در اصطلاحات جدید، معمولاً به خود واقع و نفس‏الامر «واقعیت» اطلاق می‏شود، نه حقیقت؛ و ما نیز از همین اصطلاح پیروی می‏کنیم و لهذا، هر وقت «واقعیت» بگوییم، منظور ما خود واقع و نفس‏الامر است، و هر وقت «حقیقت» بگوییم منظور آن ادراکی است که با واقع مطابقت دارد.( مرتضى مطهّرى، پیشین، ص ۱۳۲. نیز ر.ک. مرتضى مطهّرى، مجموعه آثار تهران، صدرا، ۱۳۸۲، چ نهم، ج ۵، ص ۱۶۲ـ۱۶۴ و ۳۲۴ـ۳۳۰ ؛ مرتضى مطهّرى، مسئله شناخت (تهران، صدرا، ۱۳۸۰)، چ پانزدهم، ص ۱۷۲ـ۱۷۶.)

آیت الله جوادی آملی در تعریف نفس الامر می نویسد: منظور از نفس‏الامر این است که شی‏ء در حدّ ذات خود، با قطع نظر از هر عارض و وصفی و با صرف‏نظر از تحقق آن در ذهن اندیشمند یا در خارج، دارای حقیقت و واقعیت معیّنی است که هیچ‏گونه دگرگونی در آن راه ندارد.

البته هر موجودِ نازل، در صقع موجود مجرّد عالی حضور دارد و همه موجودهای طبیعی و مثالی و عقلی در مراحل برتر، وجود جمعی دارند و سرانجام، همه مراتب هستی در بسیط‏الحقیقه به طور لفِّ جامعِ هرگونه نشر و منزّهِ از هرگونه تکثّرِ مزاحم با بساطت هستی و صرافت وجود، تحقق دارند.( عبداللّه جوادى آملى، معرفت‏شناسى در قرآن قم، اسراء، ۱۳۷۸، ص ۱۰۶ـ۱۰۷)

علامه مصباح یزدی می نویسد: «صدق» از دیدگاه فلاسفه اسلامی عبارت است از: «مطابقت با واقع و نفس‏الامر.» به نظر می‏رسد برای تقریر درست نظریه «مطابقت» در فلسفه اسلامی، باید دو مطلب در این زمینه در نظر گرفته شود: یکی پیش‏فرض‏های این نظریه و دیگری ارکان تشکیل‏دهنده آن. این نظریه دارای سه پیش‏فرض مهم است: ۱. وجود واقعیت‏های بیرون از ذهن؛ ۲. قدرت انسان بر شناخت آن واقعیت‏ها؛ ۳. شناخت واقعی و فی‏نفسه آن واقعیت‏ها، نه شناخت پدیداری آنها…

بنابراین، نظریه «مطابقت»، سه رکن دارد: ۱. مطابِق؛ ۲. مطابَق؛ ۳. نسبت بین این دو، که از آن به «مطابقت» نام برده می‏شود.( محمّدتقى مصباح، آموزش فلسفه تهران، سازمان تبلیغات اسلامى، ۱۳۶۶، چ دوم، ج ۱، ص ۲۲۰؛ ر.ک. محمّدتقى مصباح، آموزش فلسفه، ج ۱، ص ۱۴ و ۲۶۳ ؛ سید محمّدحسین طباطبائى، اصول فلسفه و روش رئالیسم، ج ۱، ص ۶۶ـ۶۷، ۸۸ و ۱۵۴؛ ج ۳، ص ۲۵ـ۲۶)