شیعیان سنی و سنیان شیعی از نظر قرآن

نجوا

بسم الله الرحمن الرحیم

از منظر جامعه شناسی مذاهب می توان چیزهایی را یافت که بس شگفت انگیز و حیرت افزا است؛ به عنوان نمونه شیعیان اسمی که سنی رسمی هستند؛ و سنیان اسمی که شیعی رسمی هستند. نمونه های آن را می توان در تاریخ تفکر علمی و رویدادهای اجتماعی بسیاری ردگیری کرد. به عنوان نمونه مولوی و ابن عربی سنی که به سبب اعتقاد قوی به امر «ولایت الهی» از نظر مسلک به شیعیان از سنیان نزدیک تر هستند، یا اصلاح طلبان شیعی که به سبب انکار قوی نسبت به «ولایت الهی» به سنی در مسلک نزدیک تر هستند؛ زیرا آن چه افراد و گروه های اجتماعی را از یک دیگر متمایز و جدا می کند و یا همسو و هم رنگ می سازد، ادعاهای آنان نیست، بلکه فلسفه و سبک زندگی است.

خدا در قرآن، بارها به این نکته توجه می دهد که ملاک و معیار در سنجش افراد ادعاهایی آنان نیست، بلکه مجموعه ای از افکار و رفتار آنان است که فلسفه و سبک زندگی آنان را مشخص می کند. از همین روست که بسیاری از اهل کتاب را جزو مشرکان و کافران قرار می دهد؛ چنان که بسیاری از مسلمانان را در جرگه و زمره منافقان دسته بندی می کند؛ زیرا در این افراد قول و فعل ایشان هماهنگ نیست و یک دیگر را «تصدیق» نمی کند، بلکه قول و فعل آنان به «تکذیب» یک دیگر می پردازد و سیمای حقیقی آنان را به نمایش می گذارد.

تقلیل ولایت از سوی اصلاح طلبان شیعه

اصلاح طلبان شیعی از متفکران تا سیاست مداران در مساله اساسی «ولایت» تفسیری را بیان می کنند که چیزی جز تفسیری سنی ها نیست. در این تفسیر، ولایت مطلقه در امر دین و دنیا که برای پیامبر(ص) و اولوا الامر از امامان معصوم(ع) ثابت بوده، تقلیل یافته و به تفسیر دین محدود می شود؛ چنان که یکی از متفکران مدعی اصلاح طلبی می گوید: در بعضی از منابع تفسیری از این جایگاه (مرجعیت دینی امیرالمؤمنین!) به عنوان صدرالمفسرین یاد شده است، یعنی ایشان در رأس مفسران صحابه بوده است… تعبیری که من از این سخن پیامبر که می‌گویند: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» دارم این است که این ولایت ولایتی است که بُعد ایجابی‌اش بر «دوستی و محبت» و یک نوع پذیرش قلبی است. ولایت علی ولایت بر قلب‌هاست… اولویت حکومت کردن نیست، محبت و پذیرش است. پذیرفتن مرجعیت و امامت این خاندان است.

این تنها نمونه و مشتی از خروار است که شیعیان سنی بر زبان جاری می کنند و ما فی الضمیر خویش را آشکار می سازند؛ زیرا برای تشخیص و جداسازی افراد مومن از منافق راه هایی است که یکی از مهم ترین آنها «لحن القول» است.(محمد، آیه ۳۰) این نقل قول فراتر از لحن القول به تصریح افکار و عقایدی را نشان می دهد که از سوی شیعیان سنی و مدعی اصلاح طلبی بر زبان جاری می شود. در حالی بر اساس آموزه های وحیانی قرآن و عملکرد پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) به ویژه امیرمومنان امام علی(ع) و حسنین(علیهم السلام) مراد و منظور از ولایت در عبارت «مولی» همان ولایت کامل است که خدا به صراحت در باره پیامبر(ص) می فرماید: النَّبِیُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ؛ پیامبر(ص) در بر جان مومنان از خودشان اولی و سزاوارتر است.(احزاب، آیه ۶)

این اولویت پیامبر(ص) به معنای ولایتی است که خدا برای ایشان تعریف کرده که بر جان و مال و عرض ایشان حاکم است. بنابراین وقتی فرمان سیاسی و حکومتی در قالب جهاد یا احکام قضایی چون قصاص و مصادره اموال و حکم طلاق یا مانند آنها داده می شود، لازم است تا از آن «اطاعت» شود و هر گونه «معصیت» نسبت به ایشان به معنای خروج از دین و ورود به ولایت شیطانی طاغوت است که کافران و مشرکان در آن جرگه قرار دارند؛ زیرا امر بین دو امر می گردد؛ یا ولایت الله یا ولایت الطاغوت(بقره، آیه ۲۵۷) یا حزب الله یا حزب الشیطان.(مجادله، آیات ۱۹ و ۲۲)

از نظر قرآن، اطاعت از رسول الله (ص) عین اطاعت الله است(انفال، آیات ۱ و۴۶) و این اطاعت تنها در امر دینی نیست، بلکه شامل امور دنیوی مانند امور اجتماعی و سیاسی است؛ از این روست که مخالفت با حکم ایشان در هر شکلی و بهانه ای مخالفت با خدا و معصیت الله دانسته شده است.(ممتحنه، آیات ۸ و ۹)

خدا به صراحت درباره ولایت مطلقه پیامبر(ص) در امر دین و دنیا می فرماید: وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَهٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِینًا؛ و هیچ مرد و زن مؤمنى را نرسد که چون خدا و فرستاده‏ اش به کارى فرمان دهند براى آنان در کارشان اختیارى باشد و هر کس خدا و فرستاده‏ اش را نافرمانى کند قطعا دچار گمراهى آشکارى گردیده است.(احزاب، آیه ۳۶)

در جایی دیگر نیز ضمن بیان ولایت مطلقه ایشان به مدعیان ایمان که به جای ولایت الهی به ولایت طاغوت گرایش دارند می فرماید:

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ ذَلِکَ خَیْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلًا ؛ أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحَاکَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ وَیُرِیدُ الشَّیْطَانُ أَنْ یُضِلَّهُمْ ضَلَالًا بَعِیدًا ؛ اى کسانى که ایمان آورده‏ اید خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولیاى امر خود را نیز اطاعت کنید. پس هر گاه در امرى اختلاف نظر یافتید، اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارید آن را به خدا و پیامبرش عرضه بدارید. این بهتر و نیک‏فرجام‏تر است؛ آیا ندیده‏ اى کسانى را که مى ‏پندارند به آنچه به سوى تو نازل شده و به آنچه پیش از تو نازل گردیده ایمان آورده‏ اند، با این همه مى‏ خواهند داورى میان خود را به سوى طاغوت ببرند با آنکه قطعا فرمان یافته‏ اند که بدان کفر ورزند؛ ولى شیطان مى‏ خواهد آنان را به گمراهى دورى دراندازد.(نساء، آیات ۵۹ و۶۰)

پس از نظر قرآن، مراد و منظور از ولایت چیزی جز ولایت مطلقه در امر دین و دنیا نیست؛ زیرا این ولایت برخاسته از ولایت الهی و مظهر آن است؛ زیرا خدا به عنوان خالق و مالک، از ولایت مطلقه نسبت به مخلوق و مملوک خویش برخوردار است و همین ولایت الهی را به مظاهر خویش که داده است. بنابراین، کسی که از ولایت مطلقه پیامبر(ص) خارج شود، به ولایت طاغوت در آمده است و به جای آن که عضو جامعه حزب الله باشد به عضویت جامعه حزب الشیطان در آمده است.(بقره، آیه ۲۵۷؛ مجادله، آیات ۱۹ تا ۲۲)

از نظر آموزه های وحیانی قرآن و روایات متواتر تفسیری همین ولایت به حکم آیات قرآنی (مائده، آیات ۳ و ۵۵ و ۶۷) به امیرمومنان امام علی(ع) به عنوان عترت طاهره اهل بیت پیامبر(احزاب، آیه ۳۳) منتقل شده و در روز عید غدیر خم به طور رسمی با عبارت « من کنت مولاه فهذا علی مولاه» نصب و اعلام علنی شده است.

خدا به صراحت در قرآن، از ولایت امیرمومنان امام علی(ع) این گونه یاد می کند: إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَاهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاهَ وَهُمْ رَاکِعُونَ وَمَنْ یَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ ؛ ولىّ شما تنها خدا و پیامبر اوست و کسانى که ایمان آورده‏ اند، همان کسانى که نماز برپا مى دارند، و در حال رکوع زکات مى‏ دهند، و هر کس خدا و پیامبر او و کسانى را که ایمان آورده‏ اند، ولى خود بداند پیروز است؛ چرا که حزب خدا همان پیروزمندانند.(مائده، آیات ۵۵ و۵۶ و روایات متواتر تفسیری از سنی و شیعی)

پس این ولایت همان ولایت الهی است که خدا به پیامبر(ص) و سپس به امامان معصوم(ع) به عنوان اولوا الامر داده است. این ولایت تنها در محدوده محبت و دوستی نیست، بلکه به همان مفهوم اصلی آن یعنی ولایت مطلقه در امر دین و دنیا است. بنابراین، تقلیل بخشی مفهوم ولایت و محدود کردن به محبت و مرجعیت دینی از سوی شیعیان سنی ، چیزی جز «تحریف قرآن» نیست؛ زیرا تحریف به دو شکل تحریف لفظی و تحریف معنوی اتفاق می افتد. بر اساس آموزه های وحیانی قرآن، یهودیان استاد در تحریف به ویژه تحریف معنوی بودند؛ زیرا این گونه پوسته بدون مغز و لفظ بی معنا باقی می ماند و شکل ظاهر حفظ شده، ولی باطن وحقیقت از دست می رود.(بقره، آیه ۷۵؛ نساء، آیه ۴۶؛ مائده، آیات ۱۳ و ۴۱)

امروز شیعیان سنی از مدعیان اصلاح طلبی، به تحریف معنوی پرداخته و از انذار عذاب الهی هراس نکرده و برای رونق دنیا و جلب محبت دیگران به تحریف معنوی دست یازیده اند.

آخر کسی نیست از این افراد بپرسد که پیامبر(ص) چطور برای بیان یک امر ساده ولایت به معنای محبت یا حتی مرجعیت دینی بدون مرجعیت دنیا، مردم را از حرکت بازداشت و پیش رفتگان را بازپس خواند و پس افتادگان را به پیش خواند و انبوهی از جمعیت که گویی صد هزار کم یا بیش بودند، معطل یک امر ساده کرد؟! چرا باید پیامبر(ص) از حاضران بخواهد که به غایبان خبر برسانند و دستور ‌دهد که صبر کنند تا رفتگان باز آیند و عقب‌ماندگان برسند؟! آیا این همه دغدغه ابلاغ برای یک امر ساده محبت به اهل بیت(ع) بوده است؟ چرا باید پیامبر(ص) از ترس مشکلاتی که منافقان ایجاد می کنند، به تاخیر بپردازد و ابلاغ حکم الله را امروز و فردا کند؟ آیا از نظر خدا و قرآن، عدم ابلاغ حکم محبت، به معنای عدم اتمام رسالت است که خدا می فرماید: یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ ؛ اى پیامبر آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده ابلاغ کن! و اگر نکنى پیامش را نرسانده‏ اى و خدا تو را از گزند مردم نگاه مى دارد. آرى خدا گروه کافران را هدایت نمى ‏کند.(مائده، آیه ۶۷)

آیا از نظر شیعیان سنی مدعی اصلاح طلبی ، ابلاغ محبت خطر گزند را داشته است؟! یعنی ابلاغ حکم ولایت به معنای دوستی یا حتی مرجعیت دینی موجب می شود که گزندی متوجه رسول الله (ص) باشد؟ یا آن که امری مهم تر از این بود که خطرگزند را افزایش می داد؟ آیا این همان ولایت مطلقه نیست که می بایست به امیرمومنان امام علی(ع) منتقل شود که منافقان یا همان کافران واقعی ممکن بود امیرمومنان (ع) یا پیامبر(ص) را ترور کنند که این کار را کردند ولی نتیجه ای نگرفتند. بی گمان نمی توان از داستان اصحاب عقبه چشم پوشید. اصحاب عَقَبه، همان گروهی از صحابه هستند که در مسیر بازگشت از غزوه تبوک به سمت مدینه قصد جان پیامبر(ص) را داشتند. هر چند که تاریخ‌نویسان درباره تعداد، افراد و همچنین آگاهی صحابه از نام آن‌ها اختلاف دارند و برخی مفسران نزول آیه ۷۴ سوره توبه را درباره آنان می‌دانند؛ با این همه هیچ کس اصل برنامه ترور را انکار نکرده اند.( مسعودی، التنبیه و الاشراف، قاهره، ص۲۳۶؛ یعقوبی، تاریخ، بیروت، ج۲، ص۶۸؛ واقدی، المغازی، ۱۴۰۹ق، ج۳، ص۱۰۴۴؛ ابن هشام، السیره النبویه، بیروت، ج۱، ص۴۶۸؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، بیروت، ج۲، ص۳۸؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ۱۴۰۷، ج۵، ص۱۹)

پس مراد از مولی همان ولایت مطلقه است که به معنای إ‌ِمارت، تولیت و سلطنت و حکومت البته براساس محبت است؛ یعنی رابطه میان مولی و مولی علیه رابطه محبت آمیز است؛ چنان که ولایت خدا با خلق بر اساس محبت و رحمت (هود، آیه ۱۱۹) و ولایت پدر بر فرزند نیز این گونه براساس رحمت و محبت است؛ هم چنین ولایت مولی در میان امت از چنین رابطه ای سود می برد. به سخن دیگر، معنای ولایت متضمن محبت است؛ ولی در اصل همان رابطه ای میان امیر وحاکم با مامور و محکوم برقرار است. در ولایت تبعیت شرط است؛ زیرا «ولی یلی ولایه» به معنای تبعیت اتصالی همانند بره تازه متولد شده با مادرش است که دنباله دم مادر می رود و به او تکیه می کند و از او تغذیه می نماید. پس صفر تا صد بره از نظر امنیت جانی و غذایی و مانند آنها به مادرش وابسته است؛ چنین رابطه ای همان رابطه ولایی مد نظر در آیه است.

تقلیل عصمت از سوی شیعیان سنی

یکی از خطرات بزرگی که متوجه شیعیان است، تقلیل مفهوم و معنای عصمت از سوی شیعیان سنی مدعی اصلاح طلبی است. از نظر آموزه های وحیانی قرآن، عصمت دارای مراتب متعدد و متنوعی است؛ اما آن چه برای مسئولیت پیامبر(ص)و امامت لازم است، درجه عالی وبرتر عصمت است که از آن به عصمت مطلقه یاد می شود.

از نظر قرآن، عصمت به دو دسته عصمت تفضلی و عصمت اکتسابی تقسیم می شود. عصمت تفضلی عصمتی است که خدا به برخی از انسان برای ماموریت انتخابی بخشیده است؛ زیرا اگر تفضل الهی نباشد که این افراد دارای عصمت نباشند، امکان بخشیدن ماموریت به آنان فراهم نیست. از نظر قرآن همان طوری که پیامبران دریک سطح نیستند(بقره، آیه ۲۵۳؛ اسراء، آیه ۵۵)، زیرا ماموریت و مسئولیت آنان یکسان نبوده است؛ چرا که برخی به عنوان اولوا العزم از رسولان دارای شریعت هستند که شامل نوح، ابراهیم، موسی، عیسی علیهم السلام و پیامبرمکرم صلوات الله و سلامه علیه و آله است.(شوری، آیه ۱۳) در میان همین رسولان نیز برخی دارای امامت دین ودنیا بودند و برخی این گونه نبودند.(بقره، آیه ۱۲۴؛ انبیاء، آیه ۷۳؛ سجده، آیه ۲۴)

به هر حال، از نظر قرآن، پیامبر اکرم(ص) به عنوان دارنده ولایت مطلقه الهی از عصمت کامل در همه امور برخوردار بوده است؛ از همین روست که او را «اسوه حسنه» قرار می دهد(احزاب، آیه ۲۱) که فعل و قول و تقریرایشان بر مردمان حجت است.(حشر، آیه ۷)

با این همه می بینیم که شیعیان سنی مدعی اصلاح طلبی، همانند سنیان به عصمت مطلقه پیامبر(ص) اعتقاد و ایمانی ندارند؛ از همین روست که معتقد به «خطا» برای ایشان هستند و بر این امر اصرار دارند؛ زیرا این گونه می توانند بگویند که پیامبر(ص) در امر دین معصوم است، اما در امر دنیا معصوم نیست. بنابراین نیازی نیست تا در امر دنیا به ایشان مراجعه کرد؛ زیرا همان طوری که در داستان «تابیر نخل » از امور دنیوی خطا کرده و موجب شده تا سالی در مدینه خرما برداشت نشود، هم چنین در امر دنیوی خلافت نیازی نیست به ایشان مراجعه کرد، بلکه اگر ایشان امری کرده و فرمانی داده می توان آن را نادیده گرفت؛ زیرا همان طوری که در تابیر نخل از امور دنیا به خطا رفته و معصوم نیست، در امرمعرفی خلیفه و مولی نیز به خطا می رود. مگر نه این است که داستان های بسیاری درباره خطاهای پیامبر(ص) در امر دنیوی مطرح شده که از جمله آنها تابیر نخل و هم چنین تازیانه خطایی به یکی از اصحاب است که در آخر عمرش از آن حلیت می طلبد.

توضیح این مطلب آن که بر اساس آموزه های وحیانی قرآن، پیامبر(ص) دارای عصمت مطلق است. این عصمت مطلق است که او را معیاری برای حق قرار می دهد تا جایی که اطاعت ایشان عین اطاعت الهی قرار می گیرد(انفال، آیات ۱ و ۲۰ و  ۴۶؛ مجادله، آیه ۱۳) و آن حضرت(ص) می توان به عنوان «اسوه حسنه» را معرفی گردد.(احزاب، آیه ۲۱)

از نظر قرآن، حضرت ابراهیم(ع) به سبب «لَحَلِیمٌ أَوَّاهٌ مُنِیبٌ»(هود، آیه ۷۵؛ توبه، آیه ۱۱۴) نسبت به سرپرست کافرش وعده استغفار می دهد، و از آن جایی که چنین چیزی در شریعت مجاز نیست که برای کافران استغفار کرد، خدا ایشان را در همه چیز جز همین یک مورد اسوه حسنه نمی داند.(ممتحنه، آیه ۴)

بنابراین، اسوه حسنه تنها کسی است که همه امورش مطابق حق باشد و هیچ گونه ظلم و باطلی در او راه نیابد و از عصمت مطلق و کامل برخوردار باشد.

از سوی دیگر، هر گونه احتمال خطا، اشتباه، سهو، نسیان، غفلت، جهل و مانند آنها در شخصی که در مقام پیامبری قرار می گیرد و می خواهد اسوه حسنه باشد، به دور از عقل و عقلانیت است؛ زیرا اگر احتمال این امور برود، نمی توان به او اعتماد کرد. از این روست که خدا در قرآن بیان می کند که پیامبر(ص) در در عصمت کامل و تمام قرار دارد. پس هیچ سخنی جز سخن حق تعالی و خدا نگوید(نجم، آیات ۳ و ۴)، و هیچ کاری جز کار خدا نکند(انفال، آیه ۱۷) و در خیال و قلبش جز خدا نباشد و نبیند(حج، آیه ۵۲؛ نجم، آیه ۱۱)، از همین روست که معصوم مطلق بوده(احزاب، آیه ۳۳) و می تواند معیار حق باشد و اسوه حسنه الهی(احزاب، آیه ۲۱) که طاعتش عین طاعت خدا و محبت به او عین محبت به خدا است.(انفال، آیات ۱ و ۲۰؛ آل عمران، آیات ۳۱ و ۳۲)

بر این اساس حتی اگر اخبار و روایاتی وارد شده باشد که بر خلاف این حکم قطعی قرآنی باشد، می بایست به حکم «فاضربوه علی الجدار» عمل کرد و آن را بر دیوار کوبید و نادیده گرفت؛ چرا که ما احتمال این امور را جایز نمی دانیم؛ زیرا با عصمت کامل و اسوه حسنه بودن و معیار حق بودن در تضاد است. جالب این است که برخی برای توجیه اعمال خلاف نه تنها احتمال آن را می دهند تا این گونه عصمت پیامبر(ص) را مخدوش یا محدود سازند، بلکه ایشان را در سطح خلفای ناحق پایین آورند و بگویند که پیامبر(ص) خطا کرده و پذیرفته است؛ بنابراین، خلفای صدر اسلام نیز می توانند خطا کنند. در حقیقت نه تنها از احتمال خطا در پیامبر(ص) سخن می گویند، بلکه از وقوع آن نیز سخن می گویند. از جمله این موارد می توان به خطای پیامبر(ص) در امر «تأبیر نخل یا همان لقاح نخل و خرما»(صحیح مسلم ، طبع ۱۹۹۴م، حدیث شماره ۴۳۵۷)  و زدن شخصی با تازیانه یا چوبدستی و حلالیت جویی در زمان احتضار اشاره کرد که از موارد جعلی بسیاری است که بر خلاف عصمت مطلق وکامل پیامبر(ص) به شکل ظاهرا اخلاقی و مانند آن جعل شده است. در این حالی این که احادیث شروط صحت حدیث را ندارند که شامل موارد زیر است: مطابقت یا عدم مخالفت با کتاب خدا؛ موافقت یا عدم مخالفت با سنت قطعی؛ موافقت یا عدم مخالفت با دلایل عقلی؛ عدم مخالفت با آنچه امامیه بر آن اجماع و اتفاق کرده‎اند؛ با مسلمات تاریخی مخالف نباشد؛  با هدف و مقصد شارع مخالف نباشد؛ برخلاف سیره و رفتار و گفتار عقلا نباشد؛ مبالغه در موضوع‎های بى‎اهمیت و کوچک، اضطراب در معنا و غلط‎های فاحش ادبی نداشته باشد.

بنابراین، داستان های جعلی را نمی بایست پذیرفته حتی اگر به ظاهر دارای سند صحیح باشد، و در کتب معتبر آمده باشد؛ زیرا لازم است بر اساس فقه الحدیث و درایه الحدیث و مانند آنها بررسی محتوایی انجام شود. جالب این که حدیثی چون «داستان سواده بن قیس که در میان جمع برخاست و گفت: در روز بازگشت از طائف خواستید با ترکه‎ بر بدن مرکب بزنید و خواسته یا ناخواسته بر بدن برهنه او اصابت کرد. پس رسول خدا دستور داد آن ترکه را به دست او دادند و لباس خود را کنار زد تا قصاص کند…» نمی تواند با اصول محکم قرآنی مطابقت داشته باشد، هر چند که در کتبی مشهور و از سوی رجال به نام از تشیع و تسنن نقل شده باشد و نامی هایی چون شیخ صدوق در امالی(۶۳۵-۶۳۴) و ابن شهر آشوب در مناقب(ج ۱، ص ۲۳۵) و فتال نیشابوری در روضه الواعظین(ج۱، ص ۷۳) آورده و بحار الانوار(ج۲۲، ص ۵۰۹-۵۰۸) و مستدرک الوسائل(ج۱۸، ص۲۸۷) و جامع احادیث شیعه(ج۳۱، ص ۹۴) و الدر النظیم فی مناقب الائمه الهامیم(ص ۱۹۳) و تسلیه المُجالس(ج۱، ص ۲۳۲) و منهاج البراعه(ج ۱۲، ص ۲۳۳) آن را بیان کرده باشند؛ زیرا این حدیث با این امر «متواتر» یا صحیح نمی شود؛ چرا که بنای آنان جمع آوری احادیث بدون بررسی سندی یا محتوایی بوده است. بر این اساس، نقل حدیث به معنای پذیرش آن نیست. شگفت این که در کتب اصلی چهار گانه شیعه از این حدیث خبری نیست.

به هر حال، اگر حدیثی و روایتی با اصول قرآنی مطابق نداشته بلکه به صراحت مخالفت داشته باشد، کنار گذاشته می شود حتی اگر از نظر سندی قوی و متواتر و صحیح باشد.

باید توجه داشت پیامبری که متوجه چوبدستی یا ترکه و تازیانه اش نباشد که به کجا می زند، نمی توان به او اعتماد کرد که سخنی را به خطا نگوید؛ زیرا ممکن است بی توجه و خطایی سخنی بگوید و به خدا نسبتی دهد یا شیطان او فریب دهد و سخنی را به زبانش جاری کند و … چنین پیامبری غیر قابل اعتماد است و نمی تواند به قول و فعل و تقریرش اعتماد کرد و بر اساس آن عمل نمود. اگر یک بار اتفاق افتد یا احتمال نیست که دوباره اتفاق افتد. جایز الخطا، جایز الخطا است و غیر قابل مهار و مدیریت و… این ریشه بی اعتمادی به ایشان خواهد بود. معاذالله از این احادیث جعلی و نسبت های ناروا به نام اخلاق مداری و مانند آنها.

با این همه شیعیان سنی از مدعیان اصلاح طلبی مسلک سنیان را در پیش گرفته و با تاکید بر امکان خطا از پیامبر(ص) بلکه وقوع آن تلاش می کنند تا بستری را فراهم آورند که پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) را در امر دنیوی نقد کنند. ازاین روست که نقد ایشان به سنت و سیره معصومان(ع) بسیار دیده و شنیده می شود و بسیاری از اعمال و رفتار ایشان از جمله حرکت عاشورایی یا حرکت امیرمومنان امام علی(ع) و مانند آن را نقد می کنند؛ زیرا بر این باورند که همان طوری که پیامبر(ص) مرجعیت دنیوی ندارد و در آن امر به خطا می رود، دیگر معصومان نیز تنها مرجعیت دینی دارند و هیچ عصمتی برای مرجعیت دنیوی آنان نیست؛ هدف نهایی از چنین تقلیل بخشی نسبت به عصمت مطلقه معصومان(ع) فراهم آوری نقد رهبران الهی است که امروزه مسئولیت ولایت امر مسلمین را به دست گرفته اند و عنوان دارندگان عصمت اکتسابی مسئولیت ولایت فقیه را به دست دارند.

شکی نیست کسی مدعی این معنا نیست که معصوم اکتسابی خطا نمی کند، اما برای دست یابی به این نقد و بسترسازی نسبت به آن لازم نیست که عصمت تفضلی  امامان معصوم(ع) و پیامبر(ص) مخدوش شود. به هر حال، شیعیان سنی در فلسفه و سبک زندگی دنبال همان مسلک سنیان می روند و باید به آنان همان عنوانی را در نهایت بخشید که امام رضا(ع) فرموده شما شیعیان ما نیستید، بلکه محبان ما هستید،(الإحتجاج على أهل اللجاج، طبرسى، ج ‏۲، ص ۴۴۰؛ تفسیرالإمام العسکری، ص ۳۱۲ ) اگر نگوییم که ایشان همان منافقان جدید هستند.