شریعت ظهور حقیقت

samamosبر اساس آموزه های قرآنی، خداوند حق و خاستگاه هر حقی است. بنابراین تنها معیار برای جدای حق از باطل خداوند است. حق مطلق ظهوراتی دارد که ما آن را به عنوان آفریده ها و آیات الهی و ماسوی الله می شناسیم. ظهورات اسمای الهی با توجه به عوالم تفاوت هایی از یک دیگر دارند. از جمله ظهورات اسم الهی هادی، هدایت تکوینی و هدایت تشریعی است. بنابراین نمی توان شریعت را تنها پوسته ای خالی دانست بلکه ظهوری از حقیقت مطلق به ویژه اسم هادی است که در آیات قرآنی بارها تکرار شده است. پس نادیده گرفتن شریعت به معنای انکار حقیقت است و این گونه نیست که درک حقیقت و وصول به آن بدون ظهورات آن شدنی باشد؛‌ چرا که اصولا حق مطلق در مقام بطون غیر قابل درک برای هیچ کس نیست و آن چه بشر در اوج وصول و لقاء درک می کند مظاهر در شکل اسمی آن چون هو و الله است که می توان آن را مقام فعل الهی دانست که از مقام ذات بسیار دور است.

مدعیان دروغین حقیقت می کوشند تا با ادعایی خود را در جایی قرار دهند که دست هیچ آفریده ای به آن نمی رسد حتی اگر در مقام «قاب قوسین او ادنی» باشد. پس انکار شریعت همانند انکار حقیقت است و هیچ کس را نرسد که مدعی رسیدن به حقیقت غیر ظهوری باشد. از این روست که خداوند به اشکال گوناگون بر ذات متناقض یا متناقض نمای خود چون هوالظاهر و الباطن، هو الاول و الاخر و مانند آن تاکید دارد؛ چرا که انکار هر مرتبه ای به معنای انکار صمدیت خداوند و توحید محض است.

نویسنده در این مطلب بر آن است تا بر اساس آموزه های قرآنی بیان کند که انکار شریعت یا به تعبیر برخی همان پوسته حقیقت چیزی جز انکار حق محض، توحید محض و پذیرش کفر نیست. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

هستی مظاهر اسمای الهی

خداوند حق است(فصلت، آیه ۵۳) و هر چیزی غیر او باطل است؛ چنان که خاستگاه هر حقی نیز خداوند است. (بقره،‌ آیه ۱۴۷) اما این حق جز از راه مظاهرش که همه هستی است غیر قابل شناخت و درک است. مظاهر حق تعالی همان اسمای الهی هستند. به این معنا که نخستین ظهوری که حق تعالی داشته است در همان اسم «هو» است که مقام احدیت و جمع الجمع و یکتایی است.

هر چند که این ظهوراسمی خود غیب و باطن است و چنان ظهوری ندارد که دانسته و شناخته شود، ولی این مرتبه نخست ظهور حق تعالی است که پس از آن امکان ظهورات اسمای دیگر فراهم آمده است. خداوند در سوره توحید به صراحت می فرماید: هو الله احد. به این معنا که پس ظهور در مقام احدیت در مقام واحدیت در اسم الله که جامع همه اسماء و ظهورات است ظهور یافته است. پس این ظهور حق در اسم الله و مقام واحدیت است که هستی امکان ظهور یافته است. خداوند به صراحت در آیه ۳۵ سوره نور در این باره می فرماید: الله نور السموات و الارض؛ الله نور آسمان ها و زمین است. به این معنا ما سوی الله و همه هستی، ظهور اسم اعظم الهی است و همه هستی را می بایست ظهور این اسم جامع دانست.

پس حق تعالی نخست در مقام احدیت به اسم هو ظهور و تجلی کرد و سپس در مقام واحدیت در اسم اعظم الله تجلی یافته است و همه هستی و ماسوی الله مظاهر همین اسم الله هستند.

بر اساس آموزه های وحیانی قرآن این معنا نیز مورد تاکید است که تنوع آفریده ها و مظاهر هستی به سبب نکاح اسماء‌الهی انجام گرفته است. به این معنا که هر اسمی خود به تنهایی مظهری دارد، ولی گاه اسمی با اسماء دیگر نکاح می کند و برای آن دو مظاهری است. این تناکح اسماء الهی است که مظاهر متنوع در عوالم متعدد پدیدار شده است.

انسان مظهر اسم الله

از آیه ۳۱ سوره بقره این معنا استنباط می شود که انسان به عنوان خلیفه الهی نتیجه تناکح همه اسمای الهی است و بر اساس همین امر است که انسان را مظهر اسم جامع الله دانسته اند. به این معنا که انسان دارنده همه صفات و اسمای الهی است که در الله ظهور یافته است. پس همه جهان در آدمی گرد آمده است؛ چنان که مولوی در مثنوی خود در این باره می سراید:

بوالبشر کو علم الاسما را بگست

صدهزاران علمش اندر هر رگ است

اسم هرچیزی چنان کان چیز هست

تا به پایان جان او را داد دست

اسم هرچیزی بر ما ظاهرش

اسم هرچیزی برخالق سرش

چشم آدم چون به نور پاک دید

جان و سرنامها گشتش پدید

بر همین اساس است که انسان را به تنهایی هم سنگ همه هستی و ماسوی الله دانسته اند و گفته اند که اگر بخواهیم هستی را در یک مظهر به نمایش بگذاریم در انسان می توان آن را یافت و انسان به تنهای معادل همه هستی است. در ادبیات اسلامی و عرفانی بارها بر این نکته تاکید شده که انسان عالم اصغر و جهان عالم اکبر است. هر چند که واقعیت معکوس است؛ زیرا این انسان است که در حقیقت عالم بزرگ تر است و همه هستی عالم اصغری است؛ زیرا انسان همه هستی را در خود دارد؛‌در حالی که همه هستی با هم صورت انسانی را نشان می دهد. از همین روست که چنان که مولوی در مثنوی می سراید:

پس به صورت عالم اصغر توی

پس به معنی عالم اکبر توی

پس انسان که به عنوان خلیفه انتخاب شده به سبب این است که دارنده همه اسمای الهی است و می تواند ما سوی الله را بشناسد و با توجه به نیاز آنها در مقام مظهر ربوبیت و خلیفه الهی، پرورش آنها را به عهده گیرد و هر آفریده ای را به کمال بایسته و شایسته ایشان برساند. از همین روست که ما سوی از فرشتگان مقرب در ساحت قدس گرفته تا کوچک ترین مظهر الهی به سجده اطاعت،‌خلافت تکوینی انسان را پذیرفتند؛ هر چند که ابلیسی و شیاطینی از جنیان تمرد کرده و در مقام تشریع از پذیرش آن سرباز زده باشند.

این که خداوند بر تعلیم همه اسماء الهی به آدم در آیه ۳۱ خبر می دهد به این معناست که خلیفه می بایست همه ظهورات را داشته باشد تا بتواند در مظاهر اسمای الهی که اسم الاسم هستند تصرف کند و آن ها را در مقام ظهور خلافت ربوبیت کرده و پرورش دهد.

فعلیت اسم الله به عبادت انسان

البته باید توجه داشت که اگر گفته می شود که انسان مظهر اسم الله است به این معناست که همه اسمای الهی در انسان سرشته شده است و این ظرفیت را داراست که آنها را به فعلیت رسانده و تجلی دهد.

پرسش این است که انسان چگونه می تواند اسمای الهی سرشته در ذات خود را فعلیت داده و متجلی به آن ها شود؟ خداوند در آیات بسیاری از جمله آیه ۵۶ سوره ذاریات به خوبی بیان می کند که تنها راه برای تجلی عبودیت است. به این معنا که انسان می بایست عبدالله شود تا تجلی هم الله باشد.

عبودیت انسان موجب می شود تا انسان بتواند رنگ خدایی گرفته (بقره، آیه ۱۳۸) و اسمای الهی را در خود ظهور و تجلی دهد و آن گاه به عنوان متاله بتواند در مقام خلافت الهی بنشیند و کار خدایی انجام دهد و مظهر اسم ربوبی الهی شود و بر ما سوی به عنوان خلیفه ،‌ربوبیت نماید.(آل عمران، آیه ۷۹)

در آیات قرآنی از مقام یقین سخن به میان آمده است که همان مقام متالهان ربانی است؛ زیرا این مقام یقین که خود دارای مراتب سه گانه علم الیقین(تکاثر، آیه ۵)، عین الیقین (تکاثر، آیه ۷)و حق الیقین (واقعه، ایه ۹۵) است،‌ نوعی علم شهودی و حضوری است که در آن حالت همه ما سوی الله جزو ذات اوست و همه چیزی را که دیگران دارا هستند در خود خواهد داشت و متجلی به آن ها خواهد بود. در مرتبه سوم یعنی حق الیقین است که چنین اتفاقی به طور کامل رخ می دهد. بنابراین مقام حق الیقین همان مقام متاله ربانی است که مقام خلیفه ربانی الهی است.

خداوند در آیات سوره تکاثر و آیات دیگر قرآن مقامات یقین را تبیین کرده است. این مقام یقین ارتباط تنگاتنگی با مقام شناخت حق تعالی دارد؛‌ از این روست که خداوند در آیه ۵۳ سوره فصلت می فرماید که درک مقام حق تعالی زمانی اتفاق می افتد که انسان بتواند همه ما سوی الله به علم شهودی و حضوری رویت کند و آیات آفاقی و انفسی که همه هستی است را به یقین دریابد. در آن صورت است که حق تعالی برای او آشکار خواهد شد.

پرسشی که در این جا مطرح است که ما چگونه می توانیم به این علم شهودی و یقین دست یابیم؟ پاسخ خداوند به این پرسش را می توان در آیه ۹۹ سوره حجر یافت که خداوند رسیدن به مقام یقین را در گرو عبودیت می داند.

از آن چه گذشته می توان دریافت که تنها راه خدایی و متاله شدن انسان و رسیدن به مقام خلافت الهی و مظهریت در ربوبیت، عبودیت است؛ چنان که همین عبودیت موجب می شود تا انسان به مقام شهودی و علمی برسد که هستی جزو ذات او شود؛ چرا که علم شهودی و حضوری علم بیرون از ذات نیست بلکه بر اساس نظریه اتحاد علم ، عالم و معلوم ، نمی تواند هیچ یک از آنها از هم جدا باشد؛ چنان که چنین تفرقه و جدایی در علم حصولی وجود دارد که علم مفاهیم و اکتسابی است.

این که گفته شده است که عبودیتی از این دست انسان را به مقام یقین و متاله ربانی و خلیفه الهی می رساند، مبتنی بر همین آموزه های قرآنی است که امام صادق(ع) آن را در عبارت کوتاه این گونه توضیح می دهد: العبودیه جوهره کنهها الربوبیه؛ عبودیت گوهری است که باطن آن همان ربوبیت انسان است.

پس اسمای الهی که در ذات انسان به ودیعت نهاده و سرشته شده است، تنها با عبودیت است که تجلی و فعلیت می یابد و انسان را خدایی و ربانی می کند و در مقام خلافت الهی قرار می دهد؛ و این گونه است که هدف و حکمت آفرینش انسان تحقق می یابد.

شریعت ظهورعبودیت و اسم هادی

در این جا پرسشی که مطرح می شود این است که عبودیت از نظر آموزه های الهی چیست و چگونه به دست می آید؟ در پاسخ باید گفت که عبودیت به معنای بندگی است. به این معنا که انسان بپذیرد که خدایی علم و حکیم و رب و.. او را آفریده است و می بایست در راستای حکمت و هدف آفرینش خود و هستی رفتار و عمل کند؛‌زیرا انسان موجودی دارای اراده و اختیار است و می تواند دو مسیر متفاوت عبودیت و طغیان را برگزیند؛‌یعنی می تواند شاکر و کافر باشد.(انسان، آیه ۳)

بر اساس آموزه های وحیانی قرآن، عبودیت الهی برای انسان در اطاعت از چیزی تحقق می یابد که همان دین اسلام است. دین اسلام که نتیجه و فرزند اسم هادی و مظاهر آن است(بقره، ایه ۳۸ و آیات دیگر) انسان را به سوی عبودیت و عبدالله شدن رهنمون می شود.

بنابراین برای این که انسان عبدالله شود می بایست راه عبودیت را از طریق شریعت بپیماید که همان اسلام و هدایت وحیانی الهی است. به نظر می رسد که تنها انسان هایی این راه را می پذیرند و از این نور الهی هدایت گر بهره می برند که نور فطرت خود را در دل نکشته و دسیسه و دفن نکرده باشند(شمس، آیات ۷ تا ۱۰) این ها چون فطرت و عقل سالم دارند و مطابق آن عمل می کنند از زمینه تقوای عقلانی برخوردار بوده و می توانند پذیرا هدایت وحیانی باشند.(بقره، آیات ۲ تا ۵)

از نظر قرآن هر کسی که شریعت اسلام را نپذیرد به کفر گراییده است و نمی تواند مسیر کمالی را بپیماید و خود را به مقام یقین، عبودیت،‌ متاله ربانی و خلافت الهی برساند و در مسیر صراط مستقیم شدن های کمالی گام بردارد و به خداوند به رنگ الهی تقرب جوید.

اسلام به عنوان تنها راه وصول به خدا و خدایی شدن است. این بزرگ راه الهی هر چند در طول تاریخ بشریت دارای راه های فرعی شریعت بوده است که متناسب مقتضیات و شرایط فطری و زمانی و مکانی وضع شده است،‌ولی شریعت اسلام به عنوان تمام کننده ای است که به تعبیر امروزی پایان تاریخ فکری و رفتاری و اندیشه و.. بشر را رقم می زند. از این روست که هر راهی دیگر جز شریعت اسلام برای وصول مردود دانسته شده است و در طول تاریخ بشریت این راه محمدی(ص) بوده که مسیر بازگشت و رجوع است و انسان در نهایت می بایست در منتهای سیر کمالی خود به محمد(ص) برسد(نجم، آیه ۴۲) که مرجع همه هستی از جمله بشریت است(علق، ایه ۸)؛ چرا که هیچ کس در تقرب و متاله و ربانی و یقین به درجه محمدی(ص) نرسیده است و ایشان است که در تدلی و تدنی قرب به جایی رسیده است که از آن به « قاب قوسین او ادنی»(نجم، آیات ۷ تا ۹) تعبیر شده است.

از همین روست که خداوند بارها در ایات قرآن اطاعت پیامبر(ص) را عین اطاعت خود دانسته است(آل عمران، آیات ۳۲ و ۱۳۲ و ایات دیگر)؛ چرا که او دارای چنان عصمتی است که فعل او فعل الهی است(انفال، آیه ۱۷) همه وجودش از جمله نطق او نطق خداوندی است.(نجم، ایه ۳)

به هر حال، شریعت اسلام بیانگر همان عبودیتی است که خداوند از انسان خواسته تا در مسیر آن به کمال مطلق برسند و لقای الهی را درک کنند. حضرت محمد(ص) در این میان به عنوان الگوی تمام نیکوی همه بشریت(احزاب، ایه ۳) نه تنها راه است بلکه منتهای راه و محل بازگشتی است که انسان می بایست طی کند؛ چرا که او همان ظهور الله و متاله است که هستی را روشن و ظهور داده است. این که گفته می شود انسان می بایست از همان جایی که شروع و آغاز کرده به همان برسد(بقره، آیه ۱۵۶) و مرجع آدمی همان جایی است که آغاز نموده است. پس اگر از الله آغاز کرده که حضرت محمد(ص) ظهور تمام آن است؛‌پس می بایست چنان که در آیه ۸ سوره علق و آیه ۴۲ سوره نجم آمده است منتهای سیر وجودی و کمالی خود را حضرت محمد(ص) بداند که محل رجوع و بازگشت هر موجودی از جمله انسان است. از همین روست که پیامبر(ص) نور خود را اولین ظهور خداوند می داند که همان الله است که هستی بدان آفریده و ظهور یافته است.(نور، ایات ۳۵ و ۳۶)

قرب بیش تر عبادت بیش تر

به نظر می رسد که آموزه های قرآنی شریعت را تنها پوسته خالی و بی ارزشی نمی داند که وقتی انسان به کمال یقین رسید کنده شود، بلکه همانند کالبدی است که در عالم ماده همراه انسان است و کندن آن به معنای فساد و نابودی اوست. در آیات قرآنی درباره خلقت آدمی بر این نکته تاکید شده که روح الهی در شکل نفس در کالبد زمانی دمیده می شود که این کالبد آمادگی یافته باشد که نفس را بپذیرد. پس کالبد نقش تعیین کننده ای برای اصل نفس انسانی دارد و حرکت جوهری و کمالی نفس در همین کالبد اتفاق می افتد و هر گاه این کالبد آماده نباشد و یا در حین کار تباه و فساد شود، نفس نیز ناقص خواهند ماند.(مومنون،‌ آیه ۱۴)

انسان تا زمانی که در کالبد مادی و دنیوی است می تواند رشد کند و حرکت جوهری کمالی خود را تا متاله شدن بپیماید و همه اسمای الهی را در خود فعلیت و ظهور بخشد و متاله و ربانی شود. کمال حرکت جوهری نفس هر گاه تحقق یافت،‌اجل مسمی می آید و دیگر نیازی به این کالبد مادی ندارد و به کالبدی دیگر منتقل می شود که در عالمی دیگر است.(انشقاق، ایه ۱۹)

شریعت همانند کالبد مادی است و اگر یقین عبودی و تاله و ربوبیت می بایست تحقق یابد لازم است تا این کالبد باشد. از این روست که خداوند عبودیت را در شکل شریعتی آن تا زمان مرگ لازم دانسته است و حتی به پیامبر(ص) که در نهایت سیر کمالی است فرمان می دهد که عبادت را تا زمان مرگ ادامه دهد که در آیه ۹۹ سوره حجر از آن به مرگ تعبیر شده است؛ زیرا مرگ زمانی است که یقین به تمامیت خود برای همگان تحقق خواهد یافت و همه هستی خود را برایش ظهور شهودی می یابد.

از آن جایی که خداوند بی نهایت است، هرگز کسی نمی تواند مدعی شود که به بی نهایت می رسد. از سوی دیگر بی نهایت را نمی توان در جلوه های محدود مادی دنیا یافت. انسانی که گرفتار کالبد مادی است و روح او به کمال مطلقی نرسیده که اجل او را بالا برد، چگونه می تواند مدعی شود که دیگر نیازی ندارد تا سیر کمالی را ادامه دهد؟ به نظر می رسد که هر کسی که بالاتر می رود و سعه وجودی اش افزایش می یابد بهتر در می یابد که فقیر و هیچ است و می بایست به غنای حمید نزدیک تر شود. از این روست که ایشان هرگز دمی را آرام نمی گیرند و هماره به عبادت می پردازند و دایم در نماز عبودیت هستند. پیامبر(ص) با آن مقام قرب خود در تاله و ربوبیت و رسیدن به حق الیقین بر این کالبد شریعت تکیه می کند؛ زیرا برداشتن این شریعت مانند برداشتن کالبد از موجودی نارس است که موجب نقص و مرگ او می شود. انسان تا زمانی که در دنیاست ناقص و نارس است و زمان اجل مسمی است که مشخص می کند که رسیده شده و قابل برداشت است.

عرفان های شریعت گریز و شریعت ستیز

جالب این است که برخی که از علم دین و حقیقت هیچ آگاهی ندارند، به توهم باطل می خواهند خود را از تکالیف شرعی رها کنند و عبودیت و حقیقت را در جایی دیگر می جویند. در طول تاریخ عده ای با کژفهمی موجب شدند تا گروهی به عنوان عارف واصل خود را از شریعت رها کنند و به جایی آن که کار در عبادت را بیش تر و سخت کنند چنان که پارسایان ترسا این کار را برای رضا خدا کردند هر چند که نیازی نیست(حدید، ایه ۲۷) خود را از باز مسئولیت تکالیف شرعی خارج کردند.

این ها به توهم این که شریعت پوسته حقیقت است و وقتی انسان به حقیقت رسیده می بایست پوسته را رها کند شریعت را کنار انداخته اند،‌ در حالی که انسان تا زمانی که اجل مسمی اش نرسیده و مرگ به سراغش نیامده است، نارس و ناقص است و کندن پوسته شریعت به معنای نابودسازی خود و مسیر کمالی اش است. بنابراین توهم این که «روند تحولات بشر این نیست که بشریت مسلمان بشود تا به حقانیت برسد… بشر، سرعتش بالا رفته و فهمش نیز به حقایقی می رسد که دیگر لازم نیست آن را از پوسته اسلام طی کند!» باید که روند طبیعی طبیعت دنیا و انسان در دنیا این است که تنها از راه اسلام (آل عمران، ایات ۱۹ و ۵۸) می تواند به حقیقت برسد و هیچ راه دیگری نیست و هدف هم این است که انسان از طریق هدایت الهی که در اسلام و شریعت محمدی(ص) تجلی کرده است این راه در زمانه ما بپیماید. پس اولا انسان به هر درجه از کمال برسد حتی در مقام محمد(ص)‌که در قاب قوسین او ادنی کمال است می بایست این پوسته و کالبد را حفظ کند؛ زیرا کندن این پوسته پیش از اجل مسمی جز نقص و نارس زایی نیست که مرگ حقیقی او را به دنبال دارد و اجازه نمی دهد تا به رشد و کمالی برسد که هدف آفرینش است. حقیقتی که انسان بدان در دنیا برسد هر چند عظیم و بزرگ باشد و ندای « لو کشف الغطاء لما ازددت یقینا؛‌اگر پرده ها کنار رود هیچ بر یقینم افزوده نمی شود»سر دهد، باز مانند پیامبر(ص) و امیرمومنان(ع) تا زمان مرگ می بایست عبادت کرده و از طریق شریعت مسیر را بپیماید وگرنه نابودی و نیستی خود را رقم زده است. زمانی انسان می تواند ندای « فزت و رب الکعبه ؛ به خدای کعبه رستگار و پیروز شدم » را سر دهد که در محراب نماز و عبادت شمشیر اجل بر سرش فرود آید و دو کالبد شریعت و تن را از او بگیرد. از این روست که در دنیا کالبد و شریعت لازم است ولی در آخرت این کالبد مادی و این شریعت و عبادت دنیوی معنا و مفهومی ندارد.

پس از نظر اسلام،‌هر عرفان و مکتب شریعت گریز یا شریعت ستیز جز به بیراهه نرفته است و جزو مصادیق کفر و شرک و بی دینی و ضلالت است.