شخصیت دوگانه یا دوگانگی شخصیت

بسم الله الرحمن الرحیم

آیا کسانی چون منافقان، از شخصیت دوگانه ای برخوردارند، یا از دوگانگی شخصیت رنج می برند؟ اصولا چه تمایزی میان این دو اصطلاح است؟ چه ارتباطی میان شخصیت و کنش و واکنش هایی انسانی است؟ آیا انسان ها لزوما می توانند دارای دو شخصیت باشند؟ یا این که همه آنان از یک شخصیت یکتا و یگانه ای بهره مند هستند و تضادهای کنشی و واکنشی بیانگر دو شخصیتی بودن نیست، بلکه بیانگر آن است که شخصیت یکتا و یگانه ای با ویژگی های متضاد و متناقض وجود دارد؟ حال آیا اصولا چنین امکانی برای انسان فراهم است که یک شخصیت سرشار از تضادها و تناقضات داشته باشد؟ نویسنده با مراجعه به آموزه های وحیانی قرآن بر آن است تا به این پرسش ها پاسخ داده و تاثیر شخصیت را در اعمال و رفتارها تبیین نماید. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

اهمیت روان شناسی شخصیت

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، میان هست ها و بایدها ارتباط تنگاتنگی است. بنابراین، وقتی در مقام شناخت شخصیت به هست ها مراجعه می کنیم، هدف غایی از این شناخت، تحلیلی برای رفتارها و عملکردها و نیز توصیه های مناسب با توجه به شناخت است. این که خدا در قرآن به هست ها توجه و اهتمام خاص دارد، برای این است که بتواند توصیه های مناسبی با توجه به هست ها و واقعیت ها داشته باشد.

به عنوان نمونه وقتی در حوزه علوم اخلاقی و تربیتی تلاش می شود تا مراحل تربیت بیان شود، می بایست در گام نخست به روان شناسی رشد توجه شود؛ زیرا روان شناسی رشد که ماهیتی هست محور و توصیفی دارد، در شمار مبانی تربیتی است. به ظاهر حوزه مطالعاتی روان شناسی رشد با حوزه مراحل تربیتی دوگانه است، اما در واقع به هم پیوند می خورد؛ زیرا شناخت مراحل تربیتی در قالب مطالعات روان شناسی انجام می شود و تاثیر آن در تحلیل و توصیه های تربیتی خود را نشان می دهد.

روان شناسی شخصیت به عنوان علمی با ماهیت توصیفی و هست محور می تواند در تحلیل رفتارها و نیز توصیه هایی که در قالب باید و نبایدهای تربیتی، اخلاقی، فقهی و مانند آن انجام می شود، تاثیر گذار باشد. این گونه است که میان هست ها و بایدها ارتباط پدید می آید.

خدا در آیات قرآنی در تبیین شخصیت انسانی، هست هایی را مطرح می کند که شامل صفات انسانی است. این شخصیت انسانی، همان حقیقت انسان را تشکیل می دهد؛ اما هر انسانی از نظر قرآن، دارای ویژگی های انحصاری و اختصاصی است که در حقیقت او را از دیگر هم نوعان جدا می سازد. به سخن دیگر، یک شخصیت انسانی برای همگان است که بر اساس ویژگی های عمومی انسانی شکل می گیرد، اما در هر فرد انسانی دارای یک شخصیت مستقلی از دیگران است که شاکله و شخصیت آن فرد به شمار می آید. تشخص هر کسی به این شاخص هایی منحصر به فردی است که هر شخص برای خود کسب می کند.

به عبارت دیگر، هر فرد انسانی دارای یک شاخص های عمومی است که شخصیت انسانی او را شکل داده و او را از سایر انواع از جمله جنیان جدا می کند؛ هم چنین هر فرد انسانی دارای یک شاخص های اختصاصی است که شخصیت وی را شکل می دهد و او را از دیگر انسان ها متمایز و جدا می سازد. آن چه درباره این جا مد نظر است، شخصیت هایی انحصاری و اختصاصی هر فرد انسانی است.

از نظر آموزه های قرآنی، اهتمام به شخصیت انحصاری هر فردی از آن جهت ، مهم و اساسی است که رفتارهای هر انسانی برخاسته از شخصیت منحصر به فردش است. خدا می فرماید: قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَى شَاکِلَتِهِ؛ بگو هر کسی بر اساس شاکله و شخصیت خود عمل می کند.(اسراء، آیه ۸۴)

شاکله همان شکلی است که هر کسی به حقیقت وجودی خود می دهد. این شکل بخشی بر اساس افکار و اعمال است. این گونه است که هر فکری در عملی و هر عملی در تثبیت فکری نقش ایفا می کند و از تعامل فکر و عمل، شخصیتی ساخته و تثبیت می شود. این شاکله وجودی و شخصیت هر فردی است که منشا و خاستگاه اعمالش می شود. بنابراین، شناخت روان شناسی انسان، روان شناسی شخصیت و نیز روان شناسی رشد می تواند در فهم و تحلیل واقعیت های انسانی و نیز توصیه ها و سفارش ها در قالب باید و نبایدها تاثیر مستقیم گذارد. بنابراین، در فهم و تحلیل رفتار منافقان می بایست به هست های انسانی و نیز هست های شخصیت فردی و انحصاری این افراد توجه داشت و این گونه می توان در توصیه ها و گزاره های انشایی از آن بهره برد.

باید یادآور شد که روان شناسی شخصیت در حقیقت بخشی از هست شناسی است؛ زیرا به هستی انسان و هستی افراد انسانی در قالب گزاره های اخباری و توصیفی توجه می شود. اما همین هست ها است که منشا و خاستگاه توصیه ها و بایدها و نبایدها می شود؛ زیرا اگر توصیه ها مبتنی بر گزاره های توصیفی و هست شناسی نباشد، توصیه های بی پایه و غیر مفیدی خواهد بود. برای این که توصیه ها تاثیرگذار باشد می بایست مبتنی بر هست ها سامان یابد. از همین روست که گزاره های فقهی اسلام هماره بر گزاره های هست شناسی متبنی بوده است و در اصول فقه بیان می شود که احکام شرعی به عنوان گزاره های انشایی بر مصالح و مفاسد حقیقی و هست ها سامان یافته است.

خدمت رسانی متقابل فقه و فلسفه

اهتمام به مساله ارتباط وثیق میان احکام شرعی با مصالح و مفاسد از جهات چندی می تواند مفید و سازنده باشد؛ زیرا اگر ایمان داریم که خدا گزاره های انشایی و احکام شرعی را در چارچوب مصالح و مفاسد تعریف کرده است، می توان از این احکام شرعی و گزاره های انشایی، گزاره های اخباری و توصیفی و هست شناسانه را به دست آورد. در حقیقت اگر چیزی حلال شمرده شده است می توان دریافت که آن چیز از نظر هستی شناسی امری «طیب» است. در برابر چیزی که حرام شمرده شده، امری خبیث از نظر هستی شناسی است.

به سخن دیگر، اگر گزاره های اخباری و توصیفی از هستی در اسلام و قرآن بیان شده است، باید بر اساس آن، گزاره های انشایی استنتاج کرد ؛ چنان که از گزاره های انشایی اسلام و قرآن می توان گزاره های توصیفی هستی شناسی به دست آورد. پس در فهم اسلام نمی بایست تنها به گزاره های انشایی و اخباری بدون ارتباط وثیق پرداخت، بلکه هر یک را ابزاری برای عبور به سطح دیگر قرار داد. پس از گزاره های توصیفی و اخباری به گزاره های انشایی رسید و حکم الهی را درباره آن استنتاج کرد و هم چنین از گزاره های انشایی احکام می توان گزاره های توصیفی و اخباری هستی شناسانه به دست آورد.

این گونه است که دست فقیهان در استنباط احکام بازتر می شود؛ چنان که دست فیلسوفان و اندیشمندان در فهم هستی از جمله انسان و شخصیت انسان، بازتر می شود؛ زیرا می توان از طریق احکام، مبانی هست شناسانه آن ها را به دست آورد و هم فهم جدیدی از مسایل هستی به دست داد.

به سخن دیگر، راه های شناخت هستی از جمله هستی انسان، شامل گزاره های عقلانی و وحیانی است؛ زیرا هر دو گزاره ها از حجت برخوردار هستند؛ اما مشکل عمده در این جا است که برای شناخت هستی نمی بایست تنها به گزاره های اخباری وحیانی اکتفا کرد، بلکه باید گزاره های انشایی را در کنار گزاره های اخباری به کار گرفت؛ زیرا گزاره های انشایی وحی با خاستگاه گزاره های اخباری و توصیفی از هستی شکل گرفته است. بر این اساس، می توان از گزاره های انشایی و احکام قرآن، برای شناخت هستی و استنتاج گزاره های توصیفی و اخباری از هستی استفاده کرد.

هم چنین از گزاره های اخباری عقلانی و وحیانی می توان برای استنباط احکام استفاده کرد و این گونه نیست که احکام و گزاره های انشایی را محدود به گزاره های انشایی وحیانی کرد، بلکه می بایست از گزاره های توصیفی و اخباری عقلانی و نقلانی یعنی وحی بهره برد؛ زیرا بر اساس آموزه های وحیانی قرآن، ارتباط تنگاتنگی میان فطرت و اسلام است.(روم، آیه ۳۰) پس می بایست در استنباط احکام شرعی همان طوری که از گزاره های انشایی وحی بهره گرفته می شود از گزاره های توصیفی وحیانی و گزاره های توصیفی عقلانی نیز بهره گرفت که مطابق فطرت است؛ چرا که هر دو حجت الهی در قالب حجت های ظاهری و باطنی هستند؛ چنان که امام صادق(ع) به هشام می فرماید: یَا هِشَامُ إِنَّ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَیْنِ حُجَّهً ظَاهِرَهً وَ حُجَّهً بَاطِنَهً فَأَمَّا الظَّاهِرَهُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِیَاءُ وَ الْأَئِمَّهُ ع وَ أَمَّا الْبَاطِنَهُ فَالْعُقُول‌؛ ای هشام برای خدا علیه مردم دو حجت ظاهری و باطنی است که ححت ظاهری همان رسولان و انبیاء و امامان علیهم السلام هستند و اما حجت باطنی همانا عقول انسانی است.» (کافی ، ج ۱ ، ص ۱۶)

با این مطلب دانسته می شود که میان فقه و فلسفه اسلامی ارتباط تنگاتنگی است و می توان از گزاره های انشایی وحی برای درک و فهم هستی بهره برد؛ چنان که از گزاره های اخباری عقلی و نقلی می توان در استنباط احکام و گزاره های انشایی سود جست و به استنباط احکام پرداخت.

با استفاده از این روش می توان دایره هستی شناختی خود را از آن چه هست بیش تر کرد و بر گزاره های انشایی و احکام نیز افزود. بنابراین، نمی بایست در حوزه معرفت شناختی و اصول فقه به محدودیت هایی که تاکنون انجام می گرفت، بسنده کرد و پا از این دایره فراتر نهاد.

به سخن دیگر، در حوزه نظریه پردازی در ساحات هستی شناسی، جامعه شناسی، روان شناسی، انسان شناسی و مانند آن ها نمی بایست خود را محدود کرد، بلکه می توان از گزاره های انشایی قرآن برای فهم حقایق و هست ها بهره برد؛ زیرا ریشه و خاستگاه این گزاره های انشایی و منشای انتزاع آن ها حقایق هستی است که در قالب مصالح و مفاسد برای انسان تعریف شده است. هم چنین در استنباط گزاره های انشایی می بایست گام را فراتر از گزاره های انشایی کرد و به گزاره های اخباری عقلانی و نقلانی وحیانی به عنوان یک منبع احکام الهی توجه پیدا کرد.

یکتایی و یگانگی شخصیت

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، شخصیت هر انسانی یک واحد حقیقی است که خود دارای مراتب تشکیکی متنوعی است؛ زیرا حتی اگر شخصیت هر انسانی، متاثر از روح الهی و کالبد جسمانی باشد، این بدان معنا نیست که گرفتار ترکیبی شامل اجزاء و کل باشد؛ چرا که حقیقت انسان را اولا نفس انسانی تشکیل می دهد که همان روح دمیده شده در جسم است؛ به این معنا که روح نیازی به جسم ندارد، اما وقتی تنزل می یابد در قالب نفس نیازمند جسمی است که می تواند جسم خاکی یا برزخی یا اخروی باشد. در حقیقت یک واحد حقیقی شکل می گیرد که از آن به نفس انسانی یاد می شود.

نفس انسانی خود دارای مراتب تشکیکی است که در هر مرتبه از آن با نام خاصی یاد می شود. مثلا فواد یا قلب از مراتب همین نفس است. قلبی که در قرآن به کار می رود، غیر از قلب صنوبری است که در جسم انسان قرار دارد، هر چند که این قلب خود نمادی از قلب حقیقی انسان است، اما آن قلب حقیقی نیست.

از نظر قرآن، قلب هر انسانی بیانگر همه حقیقت انسان است؛ چنان که نفس هر انسانی چنین است. با این تفاوت که نفس انسانی در مرتبه قلب به جنبه ای خاص از نفس توجه می دهد که بیش تر تامین کننده قوای ادارکی و ارادی انسان است. در حقیقت این نفس در مرتبه قلب است که به حوزه ادارکی و ارادی ارتباط می دهد و انسان را به درک و فهم چیزها و نیز گرایش ها و گریزش ها وادار می سازد.

از نظر آموزه های وحیانی قرآن در کالبد هر انسانی یک قلب است و این بدان معناست که قلب حقیقی هر انسانی نیز یکتا ویگانه است. بر این اساس، هر انسانی نمی تواند بیش از یک شاکله و شخصیت داشته باشد. این که خدا می فرماید: مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ ؛ خدا برای هر مردی در جوف درونش دو قلب قرار نداده است(احزاب، آیه ۴) به این معنا است که شخصیت هر انسانی یکتا و یگانه است. بنابراین، سخن گفتن از دو شخصیتی بودن یک فرد انسانی نمی تواند گزاره های مطابق با واقعیت و توصیفی از هستی انسان باشد. گزاره ای توصیفی و اخباری که مطابق با واقع است این است که شخصیت هر انسانی یکتا و یگانه است.

البته نفی دو شخصیتی بودن هر انسانی به معنای نفس شخصیت دوگانه و حتی متضاد و متناقض انسان نیست؛ زیرا هر انسانی می تواند ضمن داشتن شخصیتی یکتا و یگانه، از صفات متضاد و متناقض برخوردار باشد؛ زیرا ذات انسانی به گونه ای خلق شده است که میان عقل و جهل و میان علم و بی علمی و میان رحمت و غضب و مانند آن ها جمع کند. نفس انسانی به گونه ای طراحی شده است که از قابلیت متضاد و متناقضی همزمان برخوردار باشد. بنابراین، دوگانگی در شخصیت هر انسانی محتمل است؛ از همین روست که می تواند میان دیو و فرشته بلکه میان خدا و جماد در تردد باشد و نوسانات آن را برتابد. بر همین اساس گفته می شود که انسان قابلیت دارد که میان «انسان متاله» تا «انسان ملک» تا «انسان جن» تا «انسان حیوان» تا «انسان نبات» تا « انسان جماد» در نوسان باشد.

اصولا ماهیت انسانی به گونه ای طراحی شده است که بتواند میان این همه امور متضاد و متناقض جمع کند. چنین جامعیتی تنها برای انسانی است که می بایست در مقام خلافت الهی قرار گیرد؛ زیرا برخوردار از همه اسماء و صفات الهی است که در آن ها اسما و صفات متضاد و متناقض را می توان دید. این که خدا دارای صفاتی است اول و آخر و ظاهر و باطن (حدید، آیه ۳) جمع کند، در مورد انسان این خلیفه الله نیز همین جمع میان اضداد و متناقضین را می توان ردگیری کرد.

از نظر قرآن، منافقان دارای حقیقت دو شخصیتی نیستند، بلکه گرفتار شخصیت دوگانه هستند. به این معنا که یک تشخص و شاخص اصلی است که دو چهره بلکه چند چهره و جهات متعدد و متناقض را همزنان به نمایش می گذارند. این گونه است که انسانهایی چون منافقین و کافران را می توان یافت که «شتر گاو پلنگ» یا «انسان هیزم و حطب»(جن، آیه ۱۵) یا «انسان زغال سنگ و حصب» (انبیاء، آیه ۹۸)هستند که سوخت دوزخ را تامین می کنند.