شتاب در وحی

جستار گشایی

ماهیت وحی از مسایل مهمی است که ذهن بسیاری را به خود مشغول داشته است. این مساله زمانی اهمیت بیشتری یافت که دین پس از چند دهه غیبت و سلطه و چیرگی علم مدرن دوباره به صحنه اجتماع و سیاست بازگشت و پسامدرنیته با نقد علم مدرن در روش و محتوا کوشید تا راه معقولی را برای اجتماع علم و دین بیابد. این که تنها روش علمی مساوی با حقیقت و واقعیت است و این که هر چه با این روش برآید تنها همان دارای معناست و هر گزاره ای دیگر غیر علمی و بی معنا تلقی شود ، نتوانست زیر نقد علمی و روشی پسامدرنیته تاب آورد و در نتیجه عرصه برای حضور دوباره دین فراهم آمد.

هجوم پیاپی و ددمنشانه علم مدرن به همه بنیادها و پایه های دین به گونه ای بود که چیزی از مباحث و مسایل آن بیرون از نقد علمی و گاه علم زدگی و تحقیرقرار نگرفت. همین مساله انگیزه ای شد که در هنگام بازگشت دین دوباره به عرصه های زندگی فردی و اجتماعی و سیاسی بشر با توجه به نقدهای علم مدرن، دین بازگشتی آرام را آغاز کند. دین در هر زمینه ای که توانست پاسخگوی نقدها باشد به همان اندازه نیز در حضور جدی خود قوی تر وارد شد . این گونه بود که نقد علمی نه تنها راه را برای حضور او نبست بلکه موجب شد تا قوی تر از گذشته پا به میدان رقابت اجتماعی بگذارد. مشکل این نیست که علم و دین رقیب یک دیگرند. مشکل از آن جا ریشه گرفت که انتظار دین مداران و علم محوران از هریک بیش از آن چه بود که علم و دین ظرفیت ارایه راهکار در آن عرصه و زمینه را دارا بودند. مشکل از دین و علم نیست . ریشه مشکلات را باید در انتظارات بیش از اندازه هر یک از دو سو دید.

اگر علم در حوزه کاری خود بماند و در همان محدوده و دایره پاسخگوی نیازهای بشر باشد و یا دین در محدود تعریف شده خود حرکت نماید و ما از دین انتظاری بیش از آن چه برای آن پدید آمده نداشته باشیم نه تنها این عرصه رقابت نخواهد شد بلکه عرصه ای برای تعامل سازنده و مفید خواهد شد. مشکل آن است که انتظار دین داران آن است که حتی مسایل فیزیک و شیمی را برای ایشان حل نماید. درحالی که نه تنها دین داعیه چنینی ندارد، بلکه برای این هدف نیز پدید نیامده است. در مقابل علم محوران با راندن هر گونه شناخت و دانشی بیرون از دایره تجربه و آزمون و روش تجربی به این اندیشه دامن زدند که علم تنها دانشی است که می تواند پاسخگوی بشر در همه زمینه ها و عرصه باشد.

برآیند این اندیشه و تفکر نادرست آن بود که دینداران دین را از عرصه جامعه به دوستی نادانی خود راندند و علم محوران جامعه و انسانیت را دچار بحران هویت و بی معنایی کردند. نتیجه و برآیند این انتظار بی جا از دین و علم آن شد که انسان در زمانی از آن چه می خواست دور شد و در بحرانی افتاد که بشریت را به نیستی می کشاند. نقد پسامدرنیته این امکان را به هر دو بخشید تا دوباره به بازسازی اساسی مفاهیم و اندیشه و زیر ساخت های اقدام کنند و انتظارات هر یک محدود و مشخص گردد.

این است که دین و علم به جای دو رقیب ، به عنوان دو پدیده برای پاسخگویی به بخشی از نیازهای بشر ، تعاملی سازنده را آغاز کردند. نقد علم از دین و یا دین از علم به معنای نفی آن دیگری نیست بلکه برخورداری از ظرفیت ها و توانمندی های هر یک برای بازسازی مفاهیم و عرصه درست و سازنده تر در اجتماع و زندگی بشر است.

پرسش های اساسی

یکی از مسایلی که در این زمان مطرح شد و نیاز به بازسازی در آن به شدت مورد توجه قرار گرفت، مساله ماهیت وحی است. این که وحی چیست؟ آیا گزاره های دینی که به روش شهودی به دست می آید و از علم حصولی و اکتسابی و روش های آن به دور است ، تجربه ای شخصی است؟ آیا می توان وحی را تجربه و آزمون دانست؟ تجربه قابل تکراربرای فرد ویا دیگری و نیز قابل داوری و ارزشگذاری است اما آیا وحی از چنین ویژگی هایی برخوردار می باشد؟ آیا گزاره های وحیانی گزاره های خبری هستند و یا تنها گزاره های انشایی هستند که به شکل و قالب گزاره های خبری صادر می شوند؟ مباحثی چون بی معنایی و معنادار بودن گزاره های دینی و مانند آن مسایلی چالشی در حوزه دین پژوهی و ماهیت وحی است.

ارتباط دو سویه

برای شناخت وحی روش های چندی را می توان طی نمود. یکی از روش ها شناخت ماهیت آن از زبان خود وحی است .

ما در این نوشتار می کوشیم تا نگاهی به بخشی از ماهیت وحی از زبان وحی داشته باشیم و دریابیم که وحی چیست؟

می دانیم که وحی ارتباطی دوسویه میان خدا و دیگری است که به اشکال مختلف ظهور و بروز می کند و نیز از زبان خود صاحبان وحی دانسته ایم که این ارتباط اگرمیان خدا و بشری به نام پیامبر وبرای بیان گزاره های خبری از ماهیت انسان و جهان و هدف آفرینش و گزاره ها و آموزه های دستوری برای چگونگی رسیدن به خوشبختی و سعادت دو جهان باشد آن را وحی دینی و شریعت آور می دانیم؛ اما پرسش این است که چگونه می شود که یک سوی این ارتباط (خدا) به سوی دیگر ارتباط ( پیامبر) می گوید: شتاب در قرآن مکن تا پیش از آن که وحی آن پایان یابد و زبانت را برای خواندن آن حرکت مده پیش از آن که وحی آن پایان یابد؟ مگر می شود که قرآن همان وحی باشد و در همان حال سوی دیگر ارتباط پیش از رسیدن و پایان وحی بتواند آن را بخواند ؟

این پرسش و پرسش های همانند آن است که باید برای آن پاسخی درست و استوار یافت. برای این مقصود بهترین روش بهره گیری از خود وحی است تا دریابیم که وحی ماهیت خود را چگونه تعریف و تفسیر نموده است.

از آن جایی که ماهیت وحی بر ما پوشیده است بهتر است به برآیند و آثار آن توجه کنیم تا درک درستی از آن به دست آوریم.

وحی تشریعی

آن چه از وحی می توان در قرآن یافت آن است که وحی دارای ویژگی ها چندی است. در حقیقت وحی گونه ای از ارتباط میان خدا و دیگری است. این دیگر شامل فرشتگان تا موجودات بی جان می شود. آیات قرآن به انواعی چندی از آن اشاره و نمایانده است که وحی تنها ارتباط میان خدا و انسان و یا انسان خاصی به نام پیامبر نیست. از آن میان وحی میان خدا و انسان نیز به اشکال چندی اتفاق می افتد و به صورت کلامی و یا غیر کلامی تحقق می یابد.

آن چه برای ما در این نوشتار مهم است شناسایی گونه ای خاص از وحی است که ما از آن به وحی تشریعی یاد می کنیم . در حقیقت تنها آن گونه از ارتباط میان خدا و انسانی به نام پیامبرکه برای راهنمایی و هدایت انسان برقرار می شود مورد نظر ماست.

وحی تشریعی ، مجموعه ای از گزاره های خبری از هستی ، آفرینش و انسان و آموزه های و گزاره های خبری است که برای راهنمایی انسان جهت رسیدن به کمال فردی و اجتماعی و خوشبختی و سعادت دو دنیا از سوی خدا بر پیامبری فروفرستاده شده است.

بنابراین تنها می کوشیم ماهیت این گونه از گونه های وحی و آثار و ویژگی های آن را بشناسیم.

مناسخت و همانندی

می دانیم ارتباط میان دو موجود در صورتی امکان پذیر است که میان آن دو نوعی مناسخت و همانندی باشد. این مناسخت میان انسان و خدا از آن رو که بشر ظرفیت آن را دارا می باشد به گونه ای وجود دارد؛ اما این گونه نیست که مناسخت فعلیت یافته باشد. به این معنا که انسان به جهتی که اسمای الهی به وی تعلیم داده شده است از ظرفیت و توانمندی خاصی برخوردار است تا آن را به فعلیت رسانده و به گونه ای خود را با خدا همانند سازی کند هر چند که همانندی برای خدا نیست ( لیس کمثله شی) ولی می تواند خود را با بخشی از خدا که به عنوان اسما و نام های نیکوی الهی در وی جعل و به ودیعت نهاده شده است همانند سازی انجام دهد. این بخش که غیر از اسمای مستاثر است به انسان این ظرفیت و امکان را می بخشد تا به جایی برسد که از نوعی خاص از وحی برخوردار گردد که بیرون از دایره وحی های عادی دیگراست.

از آن جایی که وحی تشریعی چنان که قرآن می فرماید وحی ای هدایتی و منتی الهی برای بشر هبوط کرده به زمین است از خصوصیات ویژه ای برخوردار است. یکی از این ویژگی ها ، توانمندی و ظرفیت فعلیت یافته ای است که می بایست در گیرنده وحی و سویه دوم ارتباط پدیدار گردد. به این معنا که تنها در صورتی ارتباط وحیانی از این گونه پدید می آید که سویه دوم با فعلیت بخشیدن تمام اسمای نیکو و توانمندی های نهان بشری از آن مقام و رتبه ای که دارد بالا کشد . با فعلیت یافتن ظرفیت ها و توانایی هاست که فرد می تواند به نوعی مناسخت و همانند دست یابد که امکان قرار گرفتن در سویه دوم ارتباط فراهم می آید. این فعلیت بخشیدن و تعالی در رتبه را در اصطلاح قرآنی – اسلامی به معراج تعبیر می کنند. در قرآن گاه از آن به اسراء و گاه رقی و رسیدن به "قاب قوسین او ادنی" تعبیر شده است.(سوره نجم آیه ۹) این همان مقامی است که امکان ارتباط خاص مورد نیاز وحی تشریعی فراهم می آید .

البته لازم نیست که همه پیامبران به نقطه اوج این ترقی برسند . برای ایجاد ارتباط می توان از مراتب پایین تر شروع کرد. به این معنا که برای این مساله نیز مراتب تشکیکی چندی است . رسیدن به نخستین مرتبه و پله این مقام برای ایجاد ارتباط کفایت می کند. پیامبران الهی را می توان از این جهت دارای مراتب مختلف دانست. قرآن از این مساله به تفضیل میان پیامبران یاد می کند: فضل الله بعضهم علی بعض(سوره بقره آیه ۲۵۳ و نیز سوره اسراء آیه ۵۵ ) اما این بدان معنا نیست که هر کسی بتواند این گونه از ارتباط وحیانی را برقرار کند. ایجاد شرایط ارتباط در حقیقت به معنای معراج شخص گیرنده پیام است. همه پیامبران از این جهت با هم مشترک هستند که برای رسیدن به مقام ارتباط وحیانی دست به معراج زده اند و ظرفیت های نهان خود را فعلیت بخشیده اند . اما در این میان هر کسی به مقدار تلاش و ظرفیت وجودی بهره برده است و از مقامات و مراتب برتری استفاده نموده است.

برخی از ایشان به مقام تکلیم رسیده و برخی دیگر به مقام "قاب قوسین و ادنی (سوره نجم آیه ۹) دست یافته اند. این در حقیقت تلاشی از سوی ایشان برای فعلیت بخشیدن به توانمندی ها و دست یافتن به مقام ارتباط وحیانی بوده است. البته این تلاش نیازمند یک عنایت خاص و ویژه ای از سوی دیگر ارتباط بوده است. از این رو خداوند نیز به مقام دیگر تنزل رتبه می دهد تا امکان ارتباط دو سویه برقرار گردد وگرنه در همان مرتبه ذات چنین امکان فراهم نیست. از این رو مقام وحی و تکلیم را باید مقام فعل دانست. به این معنا که خداوند از مقام ذات این ارتباط را انجام نمی دهد بلکه در مقام و رتبه فعل است که امکان آن را فراهم می آورد. بنابراین وحی از مقام و مرتبه فعل خداوند است.

این نکته برای شناخت ماهیت وحی تشریعی بسیار مفید و سازنده است و این که چرا وحی تشریعی در دوره های مختلف اشکال و محتوای مختلفی را دارا بود. زمانی حکمی واجب بود و در زمانی حرام گردید و یا در زمان و مکانی درست و در زمان و مکانی دیگر نادرست دانسته شد؛ و نیز چرا برخی از احکام و بلکه شرایع نسخ شده و باطل گردیده است و این که چرا برای هر امت زمانی و مکانی تشریع و شریعت خاص بوده است و این که چرا برخی از احکام شریعت ثابت و برخی متغیر و تابع زمان و مکان است و این که چرا احکام ثابت اسلام شریعتی پایدار تا آخر زمان است؟( چگونگی این مساله وقت و نوشتاری دیگر را می خواهد)

معراج و تنزل

بنابراین دانسته شد که ارتباط میان انسانی به نام پیامبر با خدا در صورتی امکان پذیر است که نوعی همانندی میان آن دو پدید آمده باشد و از یک سوی معراج و از سوی دیگر تنزل اتفاق افتاده باشد. اما پرسش این است که چگونه می شود که پیامبری پیش از تلقی پیام از محتوای آن آگاه باشد و پیش از تنزل آن پیامبر آن را در قالب کلمات و واژگان به زبان آورد؟ چرا باید مورد بازخواست و نکوهش قرار گیرد که نباید پیش از پایان وحی به خواندن و به زبان آوردن آن اقدام کند؟

از آن جایی که ماهیت وحی تشریعی اقتضای آن را دارد تا نوعی مناسخت و همانندی ( ولو در بخشی که ارتباط را ایجاد کنند) ضروری و بایسته است ، این مساله موجب می شود تا پیامبر به امری آگاه گردد و پیش از آن که به قالب واژگان در آید آن را به زبان آورد؛ زیرا می دانیم که وحی نوعی شهود و دانش حضوری است و نه دانش اکتسابی و حصولی. به این معنا که پیش از آن که به قالب مفاهیم ذهنی درآید از سوی شخص دریافت می شود. در علم حصولی چیزها تا به صورت ذهنی در نیاید قابل ادارک نیست ولی در علم شهودی و حضوری پیش از تصور ذهنی ادراک انجام می شود. علم و دانش شهودی مانند علم و دانش فرد به خود و وجودش است که نیاز به تصویر ذهنی پیشین ندارد. اما دانش حصولی نیازمند تصویر و صورت ذهنی است. البته همه علوم حصولی تا به شکل علم حضوری درنیاید قابل ادراک فاعل شناسایی نیست چنان که علم حضوری تا به شکل و قالب علم حصولی و تصویر ذهنی در نیاید قابل بیان نیست.

بنابراین "ادراک " غیر از" بیان" است. این فرایند در برخی از تیزهوشان آن چنان با سرعت اتفاق می افتد که می توان لحظه را از آن جدا کرد و میان آن دو یگانگی تصور کرد. به این معنا که زمان این تبدیل و تبدل را می توان در این اشخاص حذف کرد.

در باره پیامبری چون پیامبر اکرم (ص) این گونه بود که ایشان آن چه را به علم شهود دریافت می کردند به دمی که دم نتوان شمرد به بیان تبدیل می کرد و از عالم شهود به عالم حصول و ذهن آورده و در قالب کلمات منتقل می کرد. این مساله به ظرفیت و توانمندی بسیار بالای ایشان باز می گردد به گونه ای که فرآیندی که می بایست به صورت عادی طی می شد برداشته می شد. ایشان در آن "قاب قوسین او ادنی" چنان بود که بدون هیچ گونه واسطه ای چه فردی و چه رتبی مطالب را می گرفت و در همان حال به شکل بیان بر زبان می آورد و در حقیقت فاصله به طور کلی محو می شد. این ظرفیت و توانایی ویژه ایشان بود. وقتی در رتبه ای باشد که مراتب دیگر چه از نوع عوالم و چه غیر آن محو شده باشد و همه حضرات را در همان حال داشته باشد در این صورت میان عوالم فاصله ای نداشت تا نیازمند درنگ باشد. وی در همان حال که در" او ادنی" بود در همان حال در پایین ترین مرتبه و عوالم یعنی مرتبه بیان و کلام لفظی بود و آن را بر زبان می آورد. حوادث و رخدادهایی که ماه ها و یا سال ها طول می کشید تا به رتبه عالم مادی و یا عوالم دیگر برسد را می دید و در همان حال همه را طی می کرد و در عالم ماده و ملفوظ به زبان می راند.

او کسی بود که حضرات و عوالم وجودی و مراتب وجودی را از هم گسسته بود. این گونه بود که در همه و بر همه هستی تسلط و چیره گی داشت. عالم و رتبه ای بر او پوشیده نبود و یا بیرون از دایره وجودی وی نبود. در این حالت است که زمان مفهوم خود را نسبت به او از دست می داد و اول و اخر معنایی نداشت. به این معنا او مصداق و مظهر "هو الاول و الاخر" بود. بنابراین آغاز و پایان چیزی برای او مفهومی نداشت و معنای خود را برای او از دست داده بود.

وحی دفعی و تدریجی

این گونه بود که آن چه در رتبه فعل الهی می دید که می بایست پس از طی سال ها و ماه ها و روزها به صورت فعل مادی و یا ملفوظ کلامی درآید در همان جا دریافت و ادارک می کرد. این گونه بود که رخدادی را که در آینده دور و یا نزدیک اتفاق می افتاد گزارش می کرد و یا احکامی که مخصوص زمانی خاص بود را بیان می نمود. خداوند در این آیه و آیاتی دیگر وی را از این که پیش از رخداد و یا پیش از رسیدن وحی به طور طبیعی به شکل ملفوظ آن ها را بیان کند باز می دارد. یعنی آن چه در مقام قلب یافته بود را می بایست تا زمانی که به شکل ملفوظ و واژگان از زبان جبرئیل می شنید نگه می داشت و بیان نمی کرد. جبرئیل در حقیقت بیان کننده ملفوظ آن چه بوده است که پیش از این در مقام قلب یافته و ادراک کرده بود. جبرئیل بیانگر رتبه ملفوظی وحی بوده است و از این رو این گونه نبوده است که پیامبر خود به طور مستقیم وحی را دریافت نکرده باشد، بلکه او وحی را در مقام و رتبه او ادنی و یا قاب قوسین دریافت می کرد و جبرئیل بعدها آن را به شکل ملفوظ در زمان و مکانی که مقتضای آن بود بیان می کرد و یادآور می شد. بنابر این آن چه گفته شده که وحی به دو شکل نزول دفعی و تدریجی بوده است این معنا است . یعنی آن گاه که پیامبر در مقام و رتبه عالی وحی را به شهود قلبی دریافت کرد مقامی بود که در معراج رخ داد و آن وحی دفعی بوده است و همه آن چه را که باید بداند از کتاب مکنون به جان وجودش نوش کرد و مس کتاب مکنون کرد و همه را دریافت و ادراک نمود و سپس در زمانی دیگر جبرئیل بر او نازل می شد تا بر پایه رخدادها و نیاز زمانی آن ملفوظ رابه یاد آورد کند که این همان وحی تدریجی است که در طول بیست وسه سال اتفاق افتاد.

مفهوم شتاب در وحی قرآنی

این که پیامبر پیش از قرائت قرآن آن چه را یافته بود به دو معناست : یک : آن که آن حضرت پیش از بیان لفظی از سوی جبرئیل خود ملفوظش را بیان می کرد و شتاب می ورزید مانند کسی که شعری را پیش از این از شاعری شنیده است و اکنون یکی در مجلسی آن را می خواند و شنونده پیش دستی می کند و آن را می خواند و یا برخی از آن را پیش از خواننده می خواند. این البته مفهومی درستی درباره پیامبر و وحی و این نکوهش خداوند ندارد. دوم: معنای دیگر آن است که پیامبر برای آن که خود بر همه حضرات چیره بود و احکام و دستورهای الهی را می دانست و پیش از این از مقام مکنون به جان قلب نویش کرده بود اکنون وقتی رخدادی را می دید که آیات آن را پیش از این در مقام قلب ادراک کرده بود بدون آن که جبرئیل از سوی خدا نازل شود تا زمان بیان را بدهد پیامبر پیش دستی کرد و حکم واقعه و آیه مربوط را بیان کند. به نظر می رسد که این مطلب نسبت به نکوهش شتاب آلودی پیامبر درست تر باشد. به این معنا که پیامبر رخدادی را می دید و حکم آن را می دانست و پیش از آن خداوند از طریق جبرئیل زمان بیان را بیان کند آن حضرت آیات را شتاب آلود بیان کند.

از برخی از داستان ها می توان برای این برداشت دوم شواهدی یافت. در ایاتی که در سوره کهف آمده است این مساله ظاهر می شود که وقتی پیامبر با پرسش هایی مواجه شد می بایست در انتظار جبرئیل می ماند تا زمان بیان آیات را بیان کند و آن را به صورت تدریجی بر او بخواند و او نیز به مردم ارایه دهد ولی گاه این انتظار سخت و دشوار می شد چون جبرئیل نازل نمی شد تا زمان بیان را مشخص کند. در باره مساله تغییر قبله و انتظار او و نگاه به آسمان نیز همین مساله باید مورد توجه قرار گیرد. هم چنین در مساله آغازین وحی کلامی که می گویند چهل روز به درازا کشید و پیامبر در انتظار بود تا زمان بیان آیات دیگر مشخص شود و آن حضرت همواره رو به آسمان بود.

البته این مساله با این مرتبه ایشان که آگاه از زمان بیان نیز بود تناقضی را پدید نمی آورد؛ زیرا آن حضرت با آگاهی از زمان بیان در انتظار لحظه می ایستاد ولی وقتی زمان انتظار به سر می آمد آن حضرت در بیان تعجیل و شتاب می کرد چون انسانی بسیار مهربان و روف و دلسوز نسبت به مردمش بود و این دوستی و مهرورزی ایشان موجب می شد تا آیات را زودتر بیان دارد. این درحقیقت بیان از وجه انسانی او داشت که می خواست مردم را هدایت کند؛ زیرا هر آیه ای از آیات خدا نوری برای مردم متقی و دریچه ای به سوی کمال مطلق بود و آن حضرت می کوشید تا این روزنه ها را بگشاید تا شمار آن چنان شود تا دل های همه به نور زنده و روشن گردد.

بنابراین این که خداوند درباره آن حضرت می فرماید: و لا تعجل بالقرآن من قبل ان یقضی الیک وحیه؛ پیش از این که وحیه پایان یابد شتاب در خواندن قرآن و بیان آن مکن. ( سوره طه آیه ۱۱۴) به این معناست که آن چه را در مقام و مرتبه معراج به او ادنی دریافت کرده ای را پیش از آن که جبرئیل زمان ابلاغ آن را بیان کند ، مخوان و بیان مکن!

همین معنا و مفهوم را بار دیگر ما در آیه ۱۶ سوره قیامت مواجه هستیم . این آیه هر چند به نوعی دچار ابهام است و از آیات مکی و پیش از سوره طه نازل شده است ولی دلالت روشنی بر مساله دارد. در این آیه سخن از "تحرک لسان" است که به معنای بیان ملفوظ آیات پیش از اذن الهی توسط جبرئیل و بیان لفظی جبرئیل است . خداوند در این آیه می فرماید: "لا تحرک به لسانک لتعجل به" ؛ زبانت را برای خواندن شتاب آلود آیات قرآنی حرکت مده!

آیه درباره این که چه انگیزه ای موجب شد تا پیامبر در خواندن آیات لفظی قرآن شتاب کند، چنین توضیح می دهد: "ان علینا جمعه و قرآنه فاذا قراناه فاتبع قرآنه ثم علینا بیانه" ؛ که گردآوری و خواندنش به عهده ماست و هنگامی که خواندیمش تو همان خواندن ما را پیروی کن سپس بر ماست که (این محتوا را ) بیان کنیم.

پس آن چه پیامبر(ص) را وا می داشت تا در تلفظ آیات شتاب کند اموری چون مساله جمع قرآن به عنوان یک مجموعه آیات هماهنگ و مرتبط به هم و خواندن و قرائت آن و نیز بیان محتوای آن به حسب مورد و مصادیقی بود که بدان نیاز می شد. یعنی مقتضیات زمان ومکانی که این آیه می بایست مساله و مشکلی از مشکلات جامعه و امت را حل نماید و راهگشا و راهنمای عقیده و عمل امت باشد. خداوند به پیامبر یادآور می شود که این مهم بر عهده ماست و نیازی نیست تا ایشان خود را به رنج اندازد. بنابراین جمع قرآن و قرائت و زمان قرائت و چگونگی بیان آن به عهده خداست و پیامبر باید در این موارد از خداوند و رسولش یعنی جبرئیل پیروی کند و آن چه را پیش از این به ادراک شهودی در مقام وحضرت جمع یافته بود نیازی نیست که پیشاپیش بیان دارد و یا بخواند.

این شتاب آلودگی در خیرو شر و خوبی و بدی از صفات انسانی است (انبیاء آیه ۳۷ و نیز اسراء آیه ۱۱) و انسان ها به طور طبیعی و فطری به این مساله گرایش دارند و می توان آن را جزو غریزه یا فطرت و سرشت آنان برشمرد. پیامبر نیز به طور طبیعی گرایش به خیر داشت و دوست می داشت که امت و بلکه الناس یعنی مردمان از آن بهره برند و عجله و شتاب در امر خیر موجب می شد که اینسان در بیان لفظی آیات شتاب کند . شتاب مومنان به کارهای خیر نیز در آیات قرآن مورد بررسی و توجه بوده وآیاتی چند در این باره نازل شده است که از جهت نمونه می توان به آیه ۲۰۳ سوره بقره و تعجیل و شتاب ایشان اشاره کرد. چنان که استباق و پیش دستی در کارهای خیر نیز مورد توجه بوده و به عنوان گزاره ای دستوری در وحی آمده است.

علامه طباطبایی در تفسیر ارزشمند و گرانسنگ المیزان می نویسد: سیاق آیات مورد بحث شهادت می دهد بر این که در این آیه تعرضی نسبت به چگونگی تلقی رسول خدا(ص) بر وحی قرآن شده است. بنابراین ضمیر در " وحیه" به قرآن بر می گردد و جمله " و لاتعجل بالقرآن" نهی از شتاب در خواندن و قرائت قرآن است. معنای جمله " من قبل ان یقضی الیک وحیه " این است که پیش از تمام شدن وحی از ناحیه فرشته وحی ، در خواندن آن شتاب مکن.

پس این آیه می رساند که وقتی که وحی قرآن برای آن جناب می آمد ایشان پیش از این که وحی تمام شود ، آغاز به خواندن آن می کرد. خداوند در این آیه وی را بازمی دارد از این که در قرائت و خواندن قرآن و پیش از تمام شدن وحی آن شتاب می کند . پس آیه مورد بحث در معنای آن آیه دیگر است که می فرماید: لاتحرک به لسانک لتعجل به ان علینا جمعه و قرانه فاذا قراناه فاتبع قرآنه (قیامت آیه ۱۸)

و موید این معنا جمله پس از آن است که می فرماید: و قل رب زدنی علما؛ برای این که جمله "لاتعجل …. و قل رب زدنی علما" می رساند که مراد استبدال است ؛ یعنی به جای این که در آیه ای که هنوز به تو وحی نشده شتاب کنی درخواست علم و دانش بیشتری از خداوند داشته باش. برگشت معنا این جمله آن است که اگر تو به قرائت آیه ای که هنوز بر تو نازل نشده شتاب کنی برای این است که تا اندازه ای بدان علم پیدا کرده ای ولی تو به آن مقدار علم و دانش درباره آیه اکتفا مکن و از خداوند علم جدید و بیشتری بخواه و از او بخواه که صبر و حوصله ای به تو عنایت کند تا بقیه وحی را بشنوی.

این آیه شریفه از جمله مدارکی است که مضمون روایات نزول دوباره وحی و قرآن را بیان می کند. در آن روایات آمده است که قرآن دوبار نازل شده است ؛ یک بار به صورت دفعی از اول تا آخر آن نازل شده است و بار دوم به صورت تدریجی و آیه آیه نازل شده است. وجه تایید این است که اگر رسول خدا(ص) پیش از تمام شدن آیه و یا چند آیه ای که مثلا جبرئیل در همان زمان آورده بود علم و آگاهی به بقیه آن نداشت معنا نداشت که خداوند بفرماید:پیش از تمام شده وحی آیات در خواندنش شتاب مکن. بنابراین دانسته می شود که آن حضرت در این بار دوم ( هنگام قرائت فرشته وحی) آن حضرت آیات را می دانسته و در خواندنش شتاب می کرد.( المیزان ج ۱۴ ص ۳۰۰)

این بیان علامه موید معنایی است که ما بیان داشته ایم. وی در تفسیر آیات سوره قیامت می نویسد:آن چه از سیاق آیات چهارگانه به پیوست آیات پیش و پس از آن به دست می آید که این چهار آیه جملات معترضه ای است که در میان توصیف از قیامت آمده است . دراین آیات آن حضرت را باز می دارد که در هنگام گرفتن آن چه به وی وحی می شود رعایت ادب کرده و پیش از آن که وحی تمام شود ، آیاتی را که به طور کامل هنوز بر او خوانده نشده است را نخواند و زبان خود را به خواندن آن به حرکت در نیاورد. پس این آیات در حکم همان آیه ۱۱۴ سوره طه است که می فرماید: لا تعجل بالقران من قبل ان یقضی الیک وحیه .

بنابراین سخن در این آیات همانند سفارشی است که گوینده ای سخن می گوید و در ضمن سخن او شنونده ای کلماتی را در تکمیل سخن وی می آورد و جمله گوینده را کامل می کند. یعنی پیش از این که ما آن را بگوییم او به کمک آمده آن را به زبان می آورد و ما احساس می کنیم که این عمل ما نمی گذارد به طور کامل سخن ما را بفهمد و در این جا ما سخن را می بریم و به وی می گوییم که ادب شنونده آن است که در سخن شتاب نکند و هیچ نگوید تا سخن را بهتر درک کرده و بفهمد و سپس به سخن اصلی ادامه می دهد.

بنابراین این جمله " لاتحرک به لسانک" خطاب به پیامبر است و دو ضمیر" به " به قرآنی که به او وحی شده و یا به خود وحی بر می گردد. معنای آن این می شود که زبان خود را به وحی حرکت مده تا به شتاب وحی را گرفته باشی و چیزی را که هنوز نخوانده ایم در خواندنش از ما پیشی گرفته باشی.

در این آیه قرآن به معنای لغوی آن مراد است نه اسم خاص برای کتاب آسمانی پیامبر. ضمیر در آن به وحی باز می گردد و معنای جمله " ان علینا جمعه و قرآنه " این است که به خواندن ایات الهی شتاب مکن ؛ چون بر ماست تا این اجزای را به صورت پیوسته در اختیارت قرار دهیم و آن را بر تو بخوانیم … این آیات موید مطلبی است که در روایات درباره نزول دفعی همه قرآن برقلب آن حضرت و نزول تدریجی در مدت بیست و سه سال آمده است.( المیزان ؛ ج ۲۰ صص ۱۷۴ تا ۱۷۷ با تلخیص وتصرف)

از این بیان ظاهر می شود که قرآن چگونه به پیامبر وحی شده است. علامه در هر دو بخش از تفسیر خود به این نکته توجه می دهد که این آیات تنها در صورتی می تواند معنای درست و تمامی پیدا کند که به دو نزول دفعی و تدریجی آیات قران به عنوان یک مبنا توجه داشته باشیم. در این صورت است که می توان گفت که چگونه می شود که پیامبر چون رسول خدا(ص) در قرائت قرآن شتاب کند و وحی را شتاب آلوده به زبان براند. این ممکن نیست مگر آن که باور داشته باشیم که آن حضرت در معراج صعودی خود در مقام شهود همه آن چه را که بایسته بود از مقام او ادنی دریافت کرد و پس از آن در مقام زبان و بیان در انتظار نزول فرشته وحی بود. با این بیان نیز ظاهر شد که کتاب مکنون چیست و چگونه آن حضرت مس آن کتاب کرد و این که چگونه می شود که وحی دارای مراتب وجودی چون لوح ، کتاب مکنون ، کتاب مبین و مانند آن باشد. هم چنین دانسته می شود که چگونه برای حضرت رسول خاتم (ص) مراتب وجودی نوری و مثالی و مادی و مانند آن بوده است و این که چگونه او اول مراتب وجود و آخر آن است و این که اول ماخلق الله نوری و اول ما خلق الله العقل و …

منابع :

۱. طباطبایی ؛ علامه محمد حسین ؛ ترجمه تفسیر المیزان؛ سید محمد باقر موسوی همدانی؛ دفتر انتشارات اسلامی ؛ قم ؛ ۱۳۶۷

۲. ایزوتسو؛ «خدا و انسان در قرآن» (God and Man in the koran)