شاه دین

مرا دردی است اندر دل اگر بگویم زبان سوزد

اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد

نگارم داردش شبها همی میل برون خواهی

ز دردِ سوز تنهایی، دل صاحب دلان سوزد

بیا ای خسروی شیرین، مزن بر جان این کوهی

همی ترسم که از آهش، زمین و آسمان سوزد

ز صحرا این ندا آمد، ندای «ناصر منّی»

بیا امروز تو پاسخ گو، که شام شاهدان سوزد

بسی روزها بسوزد این دل تنها و مغمومم

نیامد دوره وصلم، همی ترسم جهان سوزد

منجم! کوکب بخت مرا از برج بیرون کن

که من کم طالع ام، ترسم ز آهم آسمان سوزد

بیا صائب بخوان رمز نگار عاشقی امروز

نگر اشراط شاه دین چسان آن هم شبان سوزد