شاه خیال

پدر و پسر

در جام دلم، محو نگاه تو شدم

در بستر شب، ماه تمام تو شدم

امشب، همه شب فکر تمنای وصال

جان داده ی آن شاه خیال تو شدم

با تیر مژه، چون بنوازی تو مرا

در بند یکی زلف سیاه تو شدم

لب به جان آمد و رفتش ز نفس

بی درنگ مست وصال تو شدم