شاهدان شهود

نماز در جبهه

بسم الله الرحمن الرحیم

«شهود به چیز زیادی نیاز ندارد، همین که در موقعیت قرار بگیرید، شهود دست می دهد»؛ این موقعیت ها چیزی جز بریدن از تعلقات دنیا نیست؛ زیرا بسیاری متعلق را از دست می دهند، مانند فرزند و مالشان از دست می رود، ولی هنوز گرفتار تعلق به فرزند و مال از دست رفته هستند؛ همانند مرده ای که در عالم برزخ دنبال «جسد»ش می گردد و دورش می چرخد و خود را از آن «لباس کهنه و گلین و چرکین و سنگین» نمی خواهد آزاد کند و رها نماید. اگر این گونه باشد، هرگز شهودی دست نمی دهد. وقتی همانند غریق در دریا حتی تخته پاره ای نداشته باشد، از «تعلق و متعلق» بریده می شود، دست به ساحت قدس الهی می شود، «کشف و شهود» رخ می دهد.

محافظ غیر رسمی آیت الله بهجت

م. منتظری: در جوانی عاشق آیت الله بهجت فومنی بودم به طوری که جذبه ایشان مرا چنان به خود می کشید تا جایی که در دوره سربازی پس از نماز صبح در مسجد فاطمیه، با آیت الله بهجت به حرم می رفتم و ایشان را مشایعت می کردم تا به خانه اش می رفت. از همین رو، در حالی که می بایست خود را ساعت ۶ به یگان معرفی می کردم، ساعت ۷ کارت ورود را می زدم. پس از مدتی مسئول ما گفت: فکر نکن از تاخیرت خبر نداریم و نمی دانیم چه کار می کنی؟ صبح ها نماز آیت الله بهجت می روی و با ایشان هستی. عیب ندارد! همین کارت را ادامه بده! چون ما به هر طریقی خواستیم تا محافظانی برایش بگذاریم، نپذیرفتند؛ ولی چون شما به آقا ارادت دارید و آقا هم نظری به شما دارد، از این پس به طور غیر رسمی محافظ آقا باش!

از این سخن مسئول خیلی خوشحال شدم و در پوست خودم نمی گنجیدم. از آن پس یک ساعت قبل از خروج آقا از خانه، در خانه ایشان بودم تا ایشان بیرون بیاید و با ایشان به مسجد بروم. البته همیشه سعی می کردم با فاصله از ایشان باشم؛ زیرا نمی خواستم مزاحم ایشان باشم یا مشکلی در کوچه های تنگ برای دیگران ایجاد کنم.

پاسخ گوی پرسش های ذهنی

پرسش های زیادی ذهنم را مشغول می کرد و می خواستم بپرسم، ولی حرمت نگه می داشتم؛ زیرا هماره ایشان دستشان تسبیح بود و در حال ذکر؛ از این رو، همه پرسش هایم در ذهنم تلنبار می شد؛ ولی کم کم متوجه شدم که ایشان به طور غیر مستقیم به این پرسش ها پاسخ می دهد؛ مثلا گاهی چند نفر نزد ایشان می آمدند و پرسشی را مطرح می کردند، ولی ایشان هنگام پاسخ یک دفعه سرش را به سمت من بر می گرداند و پاسخ پرسش درونی ام را می داد.

بهشت به بهانه دهند نه به بها

مدتی بود که پدرم توان حرکتی نداشت و می بایست کارهایش را انجام دهم. با خود می گفتم: من این اندازه برای پدرم زحمت می کشم و در ناتوانی کمک کارش هستم، خدا چه پاداش و مزدی برایم قرار داده است؟! گاهی به خود نهیب می زدم که کاری انجام نمی دهی، وظیفه خود را انجام می دهی و این هم احسان در برابر احسان پدر است یا حتی کم تر از آن. به هر حال، این پرسش در ذهنم بود که پاداش این اعمال من چه اندازه است؟

روزی با آیت الله بهجت از زیارت حضرت معصومه(س) باز می گشتیم. طبق معمول با فاصله پشت سرش حرکت می کردم. در کنار ورودی کوچه ارک از خیابان ارم ، گدایی هم چون روزهای گذشته نشسته بود، ایشان ایستاد و از دور دیدم یک «پنجاه ریالی» از جیب درآورد و به دست گدا داد و در حالی که خم شده بود تا پول را به دست گدا بدهد، رو به من کرد و گفت: جنت به بها نمی دهند به بهانه می دهند.

من پاسخ پرسش ذهنی خودم را گرفته بود. آقا حرکت کرد و رفت. در همین حین گدا نگاهی به پنج ریالی کرد که هیچ ارزش مادی نداشت، آن را پشت سر آقا پرت کرد. من هم دویدم و فورا آن را برداشتم و آن را هنوز با خود دارم.

ادب در محضر اولیای الهی

هر گاه آیت الله بهجت برای زیارت به حضرت معصومه(س) می رفت، در کنجی بالاسر می ایستاد تا به دور از هر گونه ایجاد مانعی برای دیگران زیارت کند. در طول زیارت همیشه می ایستاد و با آن که پیر کهنسال بود و به سختی راه می رفت، هرگز در آن جا روی زمین نمی نشست. با خودم گفتم: چرا آقا زیارت را نشسته انجام نمی دهد؟ این برایم پرسش بود، و دوست داشتم علت آن را بدانم، ولی حرمت نگه می داشتم و پرسشم را مطرح نمی کردم.

روزی با ایشان به طرف خانه می رفتیم که سر کوچه ارگ دو روحانی رو به روی ما ظاهر شدند. یکی از آن ها خیلی هیکلی بود. من طبق معمول با کمی فاصله از ایشان حرکت می کردم. ایشان ایستادند و با آنان که گویا از آشناییان بودند، سلام و احوال پرسی کردند.

در این بین یکی از آن دو روحانی یادی از آیت الله غروی اصفهانی – استاد آیت الله بهجهت – به میان آورد و گفت: آیت الله کمپانی! آیت الله بهجت گفت: آیت الله اصفهانی دوست نداشت، ایشان را به این لقب بخوانند. بهتر است همان غروی اصفهانی بگویید.

سپس افزود: روزی آیت الله اصفهانی وارد حرم اباعبدالله الحسین(ع) در کربلا شدند و دیدند دو نفر از بزرگان در حال نشسته زیارت می کنند. آیت الله اصفهانی به آنان – در همان حال رویش را به سمت من برگرداند و به طوری که من هم بشنوم – گفت: می دانید در محضر چه کسی نشسته اید و چه کسی را زیارت می کنید؟

شوخی با کلاه سربازی

ایشان اصلا اهل شوخی نبود، همان طوری که بسیار کم سخن و کتوم در بیان اسرار بودند. روزی رو به من کرد و گفت: اسمت چیست؟ گفتم: محمود. گفت: خدا تو را به «مقام محمود» برساند.

گفت: چه کاره ای؟ گفتم: سرباز!

با اشاره به کلاه سربازی گفت: پس این چیه که سرت گذاشتی؟!

تهدید با عصا

مدتی بود که خدمت ایشان نرسیده بودم؛ زیرا سربازی و دوره خدمتم تمام شده بود. دوست داشتم ایشان را ببینم، ولی فرصت دیدار به سبب مشغله کاری دست نمی داد. روزی «سید علی صولت» را دیدم که هماره با ایشان بود. به او گفتم: سلام مرا به آقا برسان!

شب در خواب ایشان را دیدم. ایشان با عصبانیت به طرفم آمد و در حالی که عصایش را تکان می داد گفت: «نمی خواهد به فلانی بگویی که سلامم را به ایشان برساند، برو به آن چه گفتم عمل کن!»

از وحشت از خواب برخاستم و سیخ ایستادم و در حالی که دست به سینه بودم، گفتم: باشد! آقا اشتباه کردم.

اهمیت استغفار

روزی در حالی که آیت الله بهجت از حرم بیرون می آمدیم، شخصی جلو ایشان را گرفت و گفت: آقا! مدت چهل روز است که ذکر استغفار را انجام دادم. حالا یک ذکر دیگر به من بدهید!

آیت الله بهجت در حالی که نگاه تندی می کرد با نوعی عصبانت گفت: «تا آخر عمرت هم استغفار کنی، کم است.»

یا ستار العیوب

شخصی نزد آیت الله بهجت آمد. او مدتی به ذکر استغفار مشغول بود که آیت الله بهجت به او گفته بود انجام دهد. وی پیش خودش گمان کرده بود که حالا دیگر پاک و پاکیزه شده است. به همین نیت نزد آیت الله رفت. وقتی نزد آیت الله رسید، ایشان در حال ذکری بود که شخص می دانست غیر از استغفار است و دوست داشت بداند چیست و آن را انجام دهد، ولی هر چه گوش داد نفهمید. کمی نزدیک شد و خواست ذکر دیگری بگیرد.

آیت الله بهجت که نشسته بود، سرش را به سویش برگرداند با شگفتی گفت: یا ستار العیوب!

شخص تا این حالت و این ذکر را شنید با وحشت از ایشان دور شد و دانست که هنوز پاک نشده است. با خود می گفت: حالا آقا بهجت چه از من دیده که ذکر ستار العیوب را گفت.

شهادت شیرین تر از عسل

در نوجوانی در دوره دبیرستان پای منبر نشسته بودم که منبری گفت: یکی از امام صادق(ع) سوال کرد: کسانی که شهید می شوند آیا دردی می کشند؟ امام صادق(ع) گفت: نه! امام صادق(ع) عطری را در آورد به او داد و گفت: این را بو کن! این فرد عطر را بویید و در همان زمان بوییدن پلکی زد. امام صادق (ع) فرمود: این پلک خود را ببندی و باز کنی تا این اندازه هم متوجه نمی شوی.

این پرسش در ذهنم بود که چگونه چنین چیزی ممکن است؟ ذهنم درگیر این بود. در خواب دیدم که نواب صفوی را از زندان آورند بیرون و مرا هم با ایشان بیرون آوردند. ایشان را از یک سلول و مرا هم از یک سلول دیگر برای اعدام بیرون آوردند. نسبت به ما دو نفر حکم دادند که باید اعدام بشوید. من خطاب به نواب صفوی گفتم: من می ترسم. نواب صفوی گفت: تو فقط به من نگاه کن! و نترس چیزی نیست ونگران مباش!

ما را آوردند در حالی که دست های ما بسته بود. چیزی شبیه همان فیلم . البته من قبلا این فیلم را ندیده بودم. پس از آن نواب صفوی گفت که چشم مرا باز کن! من هم گفتم : چشم مرا هم باز کنید! و آنها هم آمدند چشمان ما را باز کردند. پس از آن مسئول اعدام که فرمان و دستور آتش را به این افراد نشسته برای شلیک را داد، ناگهان گویی زمان کند و آرام شد. من در این جا گلوله هایی که می آمد می دیدم. حتی زمانی که گلوله از نوک تفنگ بیرون آمد را می دیدم که آهسته و آرام جلو می آید. من سیر گلوله را نگاه می کردم تا آهسته و آرام آمد به روی سینه ام نشست و خون از سینه ام پاشید. در این لحظه نواب صفوی دستم را گرفت و من از بدن بیرون آمدم و هر دو روی سر خودمان ایستاده بودیم؛ و من می دیدم که سرم روی گردنم خم شد. سپس بدون این که کلامی از زبان ما بیرون آید به نوعی دیگر و از جنس دیگر سخن گفتن، رو کرد به من و گفت: دیدی که چقدر آسان بود؟ دردت گرفت؟ گفتم : نه! گفت: شهادت به همین آسانی است. به طوری که اصلا متوجه نمی شوی.

شوخی با دوستان

در زمان حضور در سوریه پنج نفری جایی بودیم که صفیر گلوله قناصه را شنیدم که از کنار گوش من گذشت. البته این گلوله مسافت و برد مفید و موثر خودش را طی کرده بود؛ چرا که گلوله در هزار و سیصد متری دیگر جان ندارد و می افتد و اگر هم برخوردی داشته باشد، تاثیری نمی کند. ما در معرض بُرد موثر گلوله نبودیم؛ زیرا مثلا در هزار و سیصد متری بودیم. در همین حال یکی از آنان یک رگبار را شلیک کرد که گویی کلاش بود. همه بچه ها خودشان را روی زمین پرت کردند.

من ایستاده بودم و می خندیدم. گفتم: این چه کاری بود که کردید. آبروی ما را بردید، اگر کسی نگاه کند، می گوید که از شهادت ترسیده اید؟ لحظه ای دیگر بلند شدند و همگی پا به فرار گذاشتند و من هنوز به آنان اعتراض داشتم که چنین کاری نکنید.

تخلیه نفس از بدن

پس از افطاری به سمت هیات با دوچرخه حرکت کردم. در حال و هوای خودم بودم و «حسین حسین» گویان رکاب می زدم. ناگهان خودم را حدود سه چهار متری بالاتر از زمین در هوا دیدم که به جسدم که روی زمین به پهلو افتاده بود، نگاه می کنم. با خود می گفتم: من چرا روی کف خیابان خوابیده ام؟ من اینجا چه کار می کنم؟ چرا من روی زمین افتاده ام؟ اصلا این جا کجاست؟ در همین حال که با خودم کلنجار می رفتم، دیدم بچه های هیات بیرون زدند و به سوی من دویدند و فریاد کنان می گفتند: محمود تصادف کرده است! من آن ها را می دیدم که به سوی جسد می آیند. حدود بیست نفری جلو آمدند و دور جسدم را گرفتند و برخی تکانم می دادند و صدایم می کردند.

در همین اثنا متوجه شدم که تصادف کرده ام و یک موتوری که خلاف آمده ، با من برخورده کرده است. در همین حین، برخی هم به موتوری که آن جا ایستاده بود، اعتراض می کردند که چرا خلاف آمدی و تصادف کردی؟

من هم از همان بالا به این دوستان هیاتی می گفتم: آقا گناه دارد؟ ولش کنید! کاری به کارش نداشته باشید. حالا که من سالم هستم و چیزی نشده است.

دوستان رفتند یک تاکسی گرفتند و مرا داخل آن گذاشتند. تا مرا داخل تاکسی گذاشتند و درب را محکم بستند، ناگهان خودم را داخل تنم دیدم و به راننده گفتم: آقا! من چیزیم نشده است. تا این را گفتم و دوباره بیهوش شدم. دیگر چیزی یادم نیست تا این که مرا به بیمارستان بردند. در آن جا دوباره بیرون آمدم و خودم را می دیدم که روی برانکارد گذاشتند و بیست تا از بچه های هیات هم آمده بودند. یک خانم پرستار آمدند و به دو نفر از دوستان که در اتاق بودند، گفت: شاید مشکل نخاع داشته باشد و نمی توانیم پیراهنش را بکنیم، بلکه باید قیچی کنیم. پس شروع به قیچی کردن کرد. پیراهن و شلوار و زیر پوش مرا قیچی کرد. سپس دست برد تا شورت را مرا قیچی کند. تا خواست آن جا را قیچی کند، یک دفعه دستش را گرفتم و گفتم : چرا شورتم را قیچی می کنی؛ چرا دست به شورتم می زنی؛ یعنی همان زمان دوباره به بدن برگشته و بهوش آمده بودم. زن پرستار خطاب به دکتر گفت: آقای دکتر! بهوش آمد.

تا این جمله را گفتم : دوباره خودم را بیرون از بدنم احساس کردم. وقتی دید که من از هوش رفته ام، دوباره خواست تا شورتم را قیچی کند. تا خواست این کار را بکند، دوباره ناگهان دستش را محکم گرفتم و فریادکنان گفتم: یک مرد تو این بیمارستان نیست تا این کار را بکند. زن خندید.

سپس بیهوش شدم و دیگر خبری نداشتم. گویا مدتی گذشت و من در حالت بیهوشی بودم. پس از عمل بود که مرا به اتاقی دیگر آورده بودند. در این زمان برای بار چهارم در حالی که به دستم سرم وصل بود، خود را در اتاق بیرون از تن دیدم. با تعجب می گفتم: این ها چرا مرا اینجا لخت گذاشتند. یکی از دوستانم آقا حمید بود که آن جا حضور داشت. آنان داشتند درباره همین قضیه گرفتن دست خانم پرستار با خودشان حرف می زدند و می خندیدند.

جلو رفتم به حمید گفتم: حمید ! چرا می خندی؟ شما که آن جا بودید چرا جلوی خانم پرستار را نگرفتنی؟ دیدم که اصلا توجهی به من ندارد و متوجه حرفم نیست. به سوی دوست دیگرم رفتم و به او هم گفتم، دیدم او هم متوجه من نیست و آنان دارند کار خودشان را انجام می دهند. بعد نگاهی به خودم کردم و گفتم: حالا من چرا این جا هستم . می روم تو تنم. رفتم به سوی تنم. وقتی وارد تن شدم : ناگهان گویی هیچ اتفاقی نیافتاده است به آنان گفتم: خیلی عوضی هستید! رو به حمید کردم و گفتم: تو که آن جا بودی چرا جلویش را نگرفتی! آنان یک دفعه گفتند: بهوش آمده است.

این حالت چنان حقیقت بود که از هر حقیقتی بالاتر و روشن تر بود. البته در زمانی که بیرون تن بودم، دردی نداشتم در حالی که ضربه ای که موتوری زد بود و برخورد من به زمین چنان بود که چشم من ورم کرده بود و حتی پزشک می گفت که ممکن بود که آسیب جدی به بینایی برسد. با این همه من در زمان خروج از تن هیچ دردی نداشتم و حتی زمانی که به تن باز می گشتم هیچ دردی را احساس نمی کردم؛ اما هنوز درد آن را دارم. این تجربه دوم من در باره تخلیه روح از تن بود.

حق الناس

مدتی پدرم ناتوان در بستر افتاده بود و من از ایشان مراقبت می کردم. روزی برادران من برای عیادت آمدند. من آن شب به این امید که دیگران هستند به اتاقی رفتم تا بخوابم. شب شهادتی حضرت فاطمه زهرا(س) بود. همین که می خوابیدم خودم را در بیابانی تاریک می دیدم که هیچ چیزی دیده نمی شود. در تاریکی دست می کشیدم تا بدانم کجا هستم؛ گویی با توجه به سنگریزه ها در بیابانی هستم؛ وحشت زده می شدم و از ترس بیدار. چند بار این اتفاق افتاد. در نهایت بلند شدم و پیش پدرم آمدم. وقتی دستم را به ایشان زدم، دیدم خیس عرق است. عرق مرگ بود. چشم باز کرد و سپس جان به جان آفرین تسلیم کرد.

فردا ایشان را برای دفن بردیم؛ گورکن قبری کند. خواستیم پدر را در قبر بگذاریم، دیدیم که قد ایشان بلند تر از قبر است و پای ایشان بالا قرار گرفته و نمی توانیم سنگ لحد را بگذاریم. ناچار پایین رفتم که پدر را از قبر بیرون آورده و دوباره کمی قبر را بکنیم؛ زیرا از زیر پا متصل به قبر دیگری بود و نمی توانستیم آن جا را بیش تر از آن مقدار بکنیم. من و چند نفر هر چه زور زدیم نتواستیم ایشان را بیرون بیاوریم؛ گویی یک چیزی از بالا فشار می آورد و چنان سنگین شده بود که قابل جا به جایی نبود. بالاخره تصمیم بر آن شد تا کلنگی برداریم و کمی از زیر پا را بتراشیم تا بتوانیم سنگ لحد را بگذاریم. در همین اثناء گورکن پایش به سینه پدرم خورد. برادرم کمی عصبانی شد و در حالی که فریاد می زد گفت: فلان شده داری چه کار می کنی، پدرم را کُشتی؟! از این حرفش برخی که آن جا ایستاده بودند، به زور جلوی خنده خودشان را گرفتند. به هر حال سر و صدا زیادی بلند شده بود و در نهایت کار خاتمه یافت و سنگ لحد را گذاشتیم.

شب که خواستم بخوابم ، آن قدر خسته بودم که دیگر طاقتم طاق شده بود. یک دفعه دیدم پدرم جلویم ایستاده است. رو به من کرد و گفت: این چه کاری بود که کردید؟ چرا این قدر سر و صدا می کردید؟ سر جنازه این قدر سر و صدا نباید بکنید؟ حالا قبر یک کم کوتاه بود، خوب بود که بود. مگر جنازه را از داخل قبر بیرون می کشند؟ گفتم : من چه می دانستم؟ گفت: خوب حالا گذشت. ولی یادتان باشد که شما پول این قبرکن را ندادید. پول او را بده ! بعدا هم به مادرت حاج خانم بگو: نگران شب هفت نباشد، این طاقچه را می بینی! زیر آن پول گذاشتم. خدا حافظی کرد و رفت.

پول مورد نیاز همان جا بود که پدرم گفته بود. صبح فردا به قبرستان رفتم و گورکن را پیدا کردم که در حال کندن قبری بود. به گورکن گفتم: دیروز شما این جا یک جنازه خاک کردی؟ با حالتی از عصبانیت گفت: بله ! چقدر ما را اذیت کردند و سر و صدا کردند و پول ما را هم ندادند و رفتند. با خنده گفتم: حالا چقدر می شود؟ با تعجب گفت: مگر می خواهی پولش را بدهی؟

گفتم: من پسر همان بنده خدا هستم. دیشب آمد و گفت که پولت را ندادند. گورکن گفت: حالا چون خود میت آمده گفته نمی خواهد بدهی ! قابل دار نیست. نمی خواهد پولش را بدهی. با اصرار به او پول را دادم و او گرفت. البته داشت تعارف می کرد. مبلغش هم پنج هزار تومان بیش تر نبود. البته او هم دو هزار تومان بیش تر از ما نگرفت.

سوریه خط مقدم

سال ۱۳۸۹ هنوز گروه های مقاومت در سوریه به این شکل در قالب فاطمیون و حیدریون و زینبیون راه نیافتاده بود، که ما ده نفر به عنوان بسیجی وارد سوریه شدیم. ورود ما همزمان با همان مساله گروگان گیری اتوبوس ایرانی بود. به نظرم بیست روزی از آن گروگان گیری می گذشت.

مدتی آن جا بودیم تا شنیدم که سردار قاسم سلیمانی برای دیدار گروه ما می آید. من خیلی هیجان زده و ذوق زده شده بودم تا جایی که برخی از افراد کنایه هایی می گفتند و مرا رنجیده خاطر می کردند. مثلا می گفتند: حاج قاسم مگر کیست؟ یکی مثل دیگر فرماندهان! ولی من نظری دیگر به حاج قاسم داشتم.

مدتی گذشت و حاج قاسم نیامد؛ برخی هم گفتند که این زمان بندی دقیق نیست؛ زیرا مسائل امنیتی باید رعایت شود. بالاخره حاج قاسم آمد. من مدتی بود که مساله ای ذهنم را درگیر خودش کرده بود که ما اینجا در سوریه چه می کنیم؟

حاج قاسم آمد و در میان ما ده نفر بسیجی نشست و گفت: شما بسیجی ها با ما پاسدار این فرق را دارید که ما کادر وظیفه ایم و از باب انجام وظیفه است؛ اما شما هیچ اجباری نبود و برای خدا اینجا آمده اید.

سپس ناگهان رو به من کرد و گفت: آقا فرمودند: «اینجا خط مقدم ماست».

ایشان زمانی این مطلب را به من گفت که هنوز آقا چنین چیزی را به طور رسمی نفرموده بودند و اصلا این مطالب مطرح نبود.

این جا غروری به من دست داد و تمام آن سرزنش های دوستان را از یاد بردم؛ زیرا فهمیدم غیر از آیت الله بهجت کسی دیگر نیز همانند ایشان ذهن خوانی می کند و به پرسش های نگفته پاسخ می دهد. می دانستم که حاج قاسم غیر از دیگر فرماندهان است، ولی حالا یقین کرده بودم.

ایشان بلند شدند تا به زیارت حضرت رقیه(س) بروند. من هم پشت سر ایشان داشتم با کمی فاصله حرکت می کردم. در ذهنم مساله ای دیگر خجلان می کرد. ایشان در حالی که در حرکت بود، رو به من کرد و گفت: «ما اینجا برای شهادت نیامده ایم. ما آمریکا و اسرائیل را از بین می بریم؛ بعد اگر خدا خواست شهید می شویم.»

حق انتخاب دنیا یا بهشت

«شهود نیاز به چیز زیادی ندارد، همین که در موقعیت قرار بگیرید، شهود دست می دهد»؛ وقتی در جایی قرار می گیری که جز سه خشاب تیر نداری یعنی نود گلوله! آن وقت داعش می نشیند و منتظر است و می شمرد! ۸۹ … ۸۸ … ۸۷ و همین طور. هر تیری که می زنی به همان اندازه به اسارت نزدیک شده ای. اگر همه تیرهایت به هدف بخورد و ۹۰ داعشی را بکشی شاید نجات پیدا کنی و از محاصره بیرون بیایی! ولی چنین چیزی ممکن نیست. در آن حلقه محاصره دیگر نه راه پیش است و نه راه پس.

در آن زمان است که دیگر هیچ چیزی نداری و تنها و تنها! ناگهان شهود دست می دهد و به شکل واقعی تر از آن چه با چشم سر می بینی، یک پرده ای بزرگ جلوی شما ظاهر می شود و می بینی که مادرت دست تکان می دهد و خدا حافظی می کند، همسرت می آید و همان طوری دستی تکان می دهد و می رود، بچه ات می آید و می رود؛ چنان واقعی که هیچ چیز واقعی تر از آن نیست.

از آن طرف نیز بهشت را به تو نشان می دهند به همان میزان واقعی تر که نمی توانی تصور کنی! اینجاست که انتخاب می کنی میان دنیا و بهشت!

اگر تعلقات دنیا که به تو نشان می دهند، چنان جاذبه داشته باشد، این پرده ناگهان می رود و دوباره خود را در همان موقعیت می یابی ! در این هنگام گلوله های دشمن می آید و از کنار گوش و سرت و تنت زوزه کشان می رود بی آن که به تو بخورد. خمپاره دشمن جایی می افتد که تو لحظه ای قبل بودی. گلوله خمپاره پشت سرت می افتد و جلوی پایت ولی هیچ آسیبی نمی بینی. این گونه است که سالم می مانی، ولی دیگر بهشت از دست رفته است.

اما اگر در آن زمان تعلقات را کنار گذاشته باشی و هیچ تعلق خاطری به دنیا نداشته باشی همان طوری که متعلق را گذاشتی و به میدان جهاد آمده باشی، بهشت را به تو می دهند. این گونه است که «شهید مدافع حرم قمی» در حالی که همگی بر اساس بررسی های میدانی گام به گام در یک مسیر حرکت می کنند، شهید می شود؛ یعنی تنها او شهادت را انتخاب می کند، و با این که چهار گردان در یک خط سیر به سلامت از آن منطقه مین گذاری شده گذشته اند، و در حالی که شما هم مانند چهار گردان نفرات، پا در پای قبلی خودت می گذاری، ناگهان مینی که ده ها نفر از آن به سلامت گذشتند، منفجر می شود یا ترکشی گونه ات را می درد و خون از آن جا به حلقت می رود و خون لخته شده باعث خفگی می شود؛ و به همین بهانه کوچک شهید شده و به بهشت می روی؛ یعنی شهود و شهادت به تو – اگر انتخاب درستی کنی – یک «لحظه» در «محض بی زمانی»، دست می دهد. به همین سادگی!

مقاومت، خط مقدم جبهه پاکان

افتخار حضور در سوریه تنها برای کسانی بود که می توان از آنان به عنوان «پاکان» یاد کرد؛ آنانی که برای «نام و نان و نشان» پا به عرصه میدان نمی گذارند، بلکه تنها برای خدا است که در خطوط مقدم جبهات مقاومت علیه استکبار جهانی حضور می یابند.

این پاکان تا آن جا پیش رفتند که به درجه شهادت رسیدند؛ زیرا «شهادت» دریچه ورود پاکان به بهشت است. پاکانی که در اوج گرسنگی و محاصره حاضر نیستند تا پسته و زیتون بوستان ها را بکنند و بخورند؛ پاکانی که وقتی وارد محله ای متروکه می شوند، حتی هنگام ورود به خانه متروکه برای گرفتن جان پناه تلاش می کنند به گونه ای مراعات کنند که کم تر نگاهی به اسباب و وسایل صاحب خانه گریخته از جنگ بکنند. این چشم فروهشتن  تا جایی است که حتی به آینه صاحب خانه نیز نگاه نمی کنند تا سر و صورت خویش را ببیند. این پاکی چنان است که مرد سوری هنگام ناهار خانواده اش را بر خلاف سنت و عرف اجتماعی عرب ها، به سر سفره فرا می خواند و می گوید: چشمان این برداران از چشمان من شوهرتان پاک تر است و هیچ نگاهی به شما نمی کنند؛ زیرا همیشه چشم فروهشته هستند و «غض البصر» دارند.

در جنگ «تونل ها و قیچی ها»، این پاکان هستند که دست برتر دارند؛ زیرا خدا دارند، تا جایی که وقتی در محاصره می افتند و گروهی مجروح می شوند، هنگام توسل حضرت زینب(س)، ناگهان خانمی می آید و چادری بر سر همه ایشان می کشد و داعشی ها به رژه از کنار ایشان می روند بی آن که متوجه آنان شوند.

پاکانی که وقتی گروه های داعشی در محاصره می افتند و چند روزی بی آب و غذا می مانند، فرمانده بزرگشان الله کرم می فرماید: بگذارید تانکر آب از خط محاصره عبور کند و برود. ما که یزیدی نیستیم تا آب را بر دشمنان بربندیم. فرق ما با آنان در این است که اصول انسانیت را مراعات می کنیم حتی اگر درجنگ باشیم و عدالت قسطی را به حکم قرآن برای آنان نیز مراعات کرده و در آینده نیز خواهیم کرد.